معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - موضوع پژوهش ١ - انصارى عليرضا

موضوع پژوهش ١
انصارى عليرضا

همانگونه كه در شمارههاى قبل اشاره شد، اين نوشتار در هر برنامه يكى از ويژگىهاى اساسى امامان را طرح مىكند و به طور مختصر بدان مىپردازد. در اين شماره، يكى از ابعاد مهم زندگى امام هشتم؛ يعنى ولايتعهدى را بررسى مىكنيم. پذيرش ولايتعهدى از سوى امام، پرسشهاى متعددى را به وجود آورده است؛ از جمله اينكه: چرا امام ولايتعهدى را كه نوعى همكارى و سازش با حكومت ظالم است قبول كرد؟ اين پرسش را در محورهاى زير، پاسخ مي‌دهيم. الف) ولادت و شهادت امام هشتم در روز يازدهم ذيقعده سال ١٤٨ هجرى ديده به جهان گشود. مادرش بانويى با فضيلت به نام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، امام كاظم (ع) او را «طاهره» ناميد. كنيه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. وى پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال ١٨٣ هجرى) در سن ٣٥ سالگى عهده‌دار مقام امامت و رهبرى امت گرديد و سرانجام در ماه صفر سال ٢٠٣ هجرى قمرى (در سن ٥٥ سالگى) به شهادت رسيد. ب) خلفاى معاصر حضرت مدت امامت آن حضرت، بيست سال بود كه ده سال آن با خلافت «هارون‌الرشيد»، پنج سال با خلافت «محمد امين» و پنج سال آخر نيز با خلافت «عبدالله مأمون»، معاصربود. ج) اهداف مأمون در تحميل ولايتعهدى مأمون پس از آنكه برادرش امين را نابود كرد و بر مسند حكومت تكيه زد، در شرايط حساسى قرار گرفت، زيرا موقعيت او به ويژه در بغداد كه مركز حكومت عباسى بود، سخت متزلزل بود. از سوى ديگر، شورش علويان تهديدى جدى براى حكومت مأمون محسوب مىشد، چرا كه در سال ١٩٩ هجرى «محمد بن ابراهيم طباطبا» از تبار علويان به دستيارى «ابو السرايا» قيام كرد و گروهى ديگر از علويان هم در عراق و حجاز دست به قيامهايى زده بودند و به دليل ضعف بنى عباس كه با درگيرى مأمون و امين ايجاد شده بود، بر بعضى از شهرها مسلط شده بودند، و تقريباً كشور اسلامى از كوفه تا يمن، در آشوب و اغتشاش بود. البته مأمون با كوشش بسيار توانست بر اين آشوبها چيره شود. نيز ممكن بود ايرانيان هم به يارى علويان برخيزند، چون ايرانيان به حق شرعى خاندان امير مؤمنان على (ع) در مورد حاكميت، معتقد بودند و در ابتداى كار هم بنى عباس براى سرنگونى بنى اميّه از همين علاقه ايرانيان به خاندان پيامبر و دودمان امير مؤمنان استفاده كرده بودند. لذا مأمون كه مردى زيرك و مكّار بود، به فكر افتاد تا با طرح واگذارى خلافت يا ولايتعهدى به شخصيتى مانند امام رضا (ع) پايههاى لرزان حكومت خود را تثبيت كند، زيرا اميدوار بود كه با اين كار بتواند جلوى شورش علويان را بگيرد و موجبات رضايت خاطر آنان را فراهم سازد و ايرانيان را نيز آماده پذيرش خلافت خود نمايد. پيداست كه تفويض خلافت يا ولايتعهدى به امام (ع) فقط يك تاكتيك حساب شده سياسى بود، وگرنه كسى كه براى حكومت، برادر خود را به قتل رسانده بود و در زندگى خصوصى خود از هيچ فسق و فجورى ابا نداشت، ناگهان چنان تغيير نمىيافت كه از خلافت بگذرد. بدينسان مأمون با اهداف زير ولايتعهدى را بر امام رضا (ع) تحميل كرد: ١ ـ فرو نشاندن شورشهاى علويان؛ ٢ ـ گرفتن اعتراف از علويان مبنى بر اينكه حكومت عباسيان حكومتى مشروع است؛ ٣ ـ از بين بردن محبوبيت و احترام علويان در ميان مردم؛ ٤ ـ كسب اعتماد و دوستى اعراب به خويش؛ ٥ ـ مشروع شدن حكومت خود از طرف اهالى خراسان و تمام ايرانيان؛ ٦ ـ راضى نگه داشتن عباسيان و هواخواهان آنها؛ ٧ ـ تقويت حس اطمينان مردم به شخص مأمون، زيرا مردم به دليل كشتن برادرش به او اعتماد و اطمينان نداشتند؛ ٨ ـ ايجاد مصونيت براى خود در برابر نفوذ و محبوبيت امام رضا (ع) در بين مردم. با ولىعهدى امام رضا (ع) و شركت او در حكومت، اين هدفها تأمين مىشد، زيرا در اين صورت علويان خلع سلاح مىشدند و شعارهايشان از دستشان گرفته مىشد و محبوبيتى كه در اثر قيام در بين مردم داشتند، از بين مي‌رفت. از سوى ديگر، مأمون از طرف خراسانيان و عموم ايرانيان كه طرف‌دار اهل بيت بودند، تأييد مىشد و نيز چنين وانمود مىكرد كه اگر برادر خويش را كشته، هدفش تفويض حكومت به اهل آن بوده است. علاوه بر اينها، با آوردن امام رضا (ع) به مرو و كنترل فعاليتهاى او، از خطر احتمالى او ايمن مىشد. تنها اعراب و عباسيان مىماندند كه مأمون مىتوانست در برابر ايرانيان و علويان مقاومت كند. د) علل پذيرش ولايتعهدى از سوى امام با توجه به اين اهداف، بديهى است كه امام رضا (ع) ولايتعهدى را نمىپذيرفت، اما شرايط به گونه‌اى رقم خورد كه مجبور به قبول آن شد. رفتار و گفتار امام، اين امر را تأييد مىكند. تاريخ پژوهان نوشته‌اند: پس از ورود امام به مرو، مأمون پيام فرستاد كه مىخواهم از خلافت كنارهگيرى كنم و آن را به شما واگذارم، نظرتان چيست؟ امام نپذيرفت. مأمون بار ديگر پيغام داد كه چون پيشنهاد اول مرا نپذيرفتيد ناچار بايد ولايتعهدي‌ام را قبول كنيد. امام به شدت از پذيرفتن اين پيشنهاد نيز خوددارى كرد. پس از آن، مأمون، امام را نزد خود طلبيد و با او خلوت كرد. فضل بن سهل (ذو الرّياستين) نيز در آن مجلس بود. مأمون گفت: نظر من اين است كه خلافت را به شما واگذارم، امام قبول نكرد. مأمون پيشنهاد ولايتعهدى را تكرار كرد، باز امام از پذيرش آن امتناع نمود. مأمون گفت: «عمر بن خطاب» براى خلافت بعد از خود شورايى با عضويت شش نفر تعيين كرد و يكى از آنان جدّ شما على بن ابى طالب بود. و عمر دستور داد هر يك از آنان به مخالفت برخاست گردنش را بزنند، اينك چاره‌اى جز قبول آنچه اراده كرده‌ام ندارى، چون راه و چاره ديگرى نمىيابم. مأمون با بيان اين مطلب تلويحاً امام را تهديد به مرگ كرد و امام به ناچار با اكراه و اجبار، ولىعهدى را پذيرفت و فرمود: «ولايتعهدى را مىپذيرم، به شرط آنكه در رتق و فتق امور مداخله ننمايم و مفتى و قاضى نباشم و كسى را عزل و نصب نكنم و چيزى را تبديل و تغيير ندهم». مأمون همه اين شرايط را پذيرفت و بدين ترتيب، ولايتعهدى خود را بر امام تحميل كرد. ريان بن صلت مىگويد: «خدمت امام رضا (ع) رفتم و عرض كردم: اى فرزند پيامبر! برخى مىگويند: شما ولىعهدى مأمون را قبول نموده‌ايد، با آنكه اظهار زهد و بي‌رغبتى به دنيا مىفرماييد! فرمود: «خدا گواه است كه اينكار خوش‌آيند من نبود، اما ميان پذيرش ولىعهدى و كشته شدن قرار گرفتم و به ناچار پذيرفتم... آيا نمي‌دانيد يوسف كه پيامبر خدا بود چون ضرورت پيدا كرد خزانه‌دار عزيز مصر شود، پذيرفت؛ اينك نيز ضرورت اقتضا كرده كه من مقام ولىعهدى را به اكراه و اجبار بپذيرم. اضافه بر اين، من داخل اين كار نشدم، مگر مانند كسى كه از آن خارج است (يعنى با شرايطى كه قرار دادم مانند آن است كه مداخله نكرده‌ام). به خداى متعال شكايت مىكنم و از او يارى مىجويم.» محمد بن عرفه مىگويد: به امام (ع) عرض كردم: اى فرزند پيامبر خدا! چرا ولىعهدى را پذيرفتى؟ فرمود: «به همان دليل كه جدم على (ع) را وادار كردند در آن شورا شركت كند.» ياسر خادم مىگويد: پس از آنكه امام ولايتعهدى را قبول كرده بود، او را ديدم كه دستهايش را به سوى آسمان بلند كرده، مىگفت: «خدايا! تو مي‌دانى كه من به ناچار و با اكراه پذيرفتم، پس مرا مؤاخذه مكن؛ هم چنانكه بنده و پيامبرت يوسف را مؤاخذه نكردى، هنگامى كه ولايت مصر را پذيرفت». و نيز به يكى از خواص خود كه از ولايتعهدى امام خوشحال بود، فرمود: «خوشحال نباش، اين كار به انجام نخواهد رسيد و به اين حال نخواهد ماند.» امام آنقدر ناراحت بود كه بارها از خداوند مرگ خود را خواستار شده بود. آن حضرت در يك روز جمعه، هنگامى كه از مسجد برگشته و عرق و غبار بر او نشسته بود، دستهاى خود را بلند كرد و گفت: پروردگارا! اگر فرج من از اين گرفتارى كه بدان دچار شده‌ام مرگ من است، همين ساعت آن را برسان. آن حضرت پيوسته دلگير و اندوهگين بود تا آنگاه كه وفات نمود. شهيد مطهرى (ره) مىنويسد: «گذشته از اين مسئله كه اين موضوع در مدينه با حضرت در ميان گذاشته نشد، در مرو كه در ميان گذاشته شد حضرت شديداً ابا كرد. مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و ]اين دو، موضوع را مطرح كردند[. حضرت امتناع كرد و قبول نمىكرد. آخرش گفتند: چه مىگويى؟ اين قضيه اختيارى نيست، ما مأموريت داريم كه اگر امتناع كنى همين جا گردنت را بزنيم؛ باز هم حضرت قبول نكرد. اينها رفتند نزد مأمون. بار ديگر خود مأمون با حضرت مذاكره كرد و باز تهديد به قتل كرد. يك دفعه هم گفت: چرا قبول نمىكنى، مگر جدت على بن ابى طالب در شورا شركت نكرد؟! مىخواست بگويد كه اين با سنّت شما خاندان هم منافات ندارد. پس، امام به هيچ عنوان راضى به پذيرش ولايتعهدى نبود. ازاين‌رو بايد ديد چه عواملى موجب شد كه امام تن به اين امر بدهد. در اينجا به بعضى از آنها اشاره مىشود: ١ ـ حفظ جان امام در فر هنگ امامان، خدمت به اسلام اهميت ويژه‌اى دارد، هر چند كه در اين راه جان خويش را فدا كنند و به شهادت برسند. نمونه آن را مىتوان در قيام امام حسين (ع) جست و جو كرد كه در راه اسلام به شهادت رسيد و خاندان وى اسير شدند. اگر اسلام به واسطه صلح و قيام حفظ شود، آنان صلح و سكوت و قيام را بر مىگزينند و اگر بدانند خدمت براى اسلام و مسلمانان با حيات آنان امكان دارد، در حفظ جان خويش مىكوشند. اگر امام رضا (ع) ولايتعهدى را قبول نمىكرد دشمن او را به شهادت مي‌رساند، و شهادت او ـ با توجه به شرايط موجود ـ شايد باعث سركوبى شيعيان و علويان مىشد و جمع كثيرى كشته مىشدند. از اين رو حضرت ولايتعهدى را قبول كرد تا عملاً رهبرى جامعه را بر عهده بگيرد و چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبههها باشد، زيرا مردم به وجود امام و دست پروردگان وى بسيار نياز داشتند، چه در آن زمان، موج فكرى و فرهنگى بيگانگان بر همه جا چيره شده بود و در قالب بحثهاى فلسفى و ايجاد شبهه و ترديد به مبادى خداشناسى، خود را نشان مي‌داد. از اين‌رو بر امام لازم بود زنده بماند و مسئوليت خويش را در نجات امت به انجام برساند. و ديديم كه امام نيز ـ با وجود كوتاه بودن دوران زندگي‌اش پس از ولىعهدى ـ چگونه عملاً وارد اين كارزار شد و با مناظرات و فعاليتهاى علمى و فر هنگى و سياسى خود، از اسلام پاسدارى نمود. ٢ ـ حفظ شيعيان گرچه بعضى از خلفاى عباسى به شيعه بودن تظاهر مىكردند و خود را حامى اهل بيت معرفى مىنمودند و در برابر امويان نيز با همين شعار پيروز شدند، ولى در واقع دشمنان سر سخت شيعيان بودند. از اين‌رو عده بسيارى از شيعيان را شكنجه و به شهادت رساندند. شهيد مطهرى (ره) مىنويسد: مأمون، وارث خلافت عباسى است. عباسىها از همان روز اولى كه روى كار آمدند، برنامهشان مبارزه با علويان و كشتن آنان بود. مقدار جنايتى كه عباسيان بر سر خلافت انجام دادند از جناياتى كه امويان كردند، كمتر نبود و بلكه از يك نظر بيشتر بود. منتها در مورد اموىها، به ويژه در قضيه كربلا اين جنايات خيلى اوج مىگيرد. منصور كه دومين خليفه عباسى است، با علويان و اولاد امام حسن (ع) كه در ابتدا با آنان بيعت كرده بود، چه جنايتها كرد و چقدر از آنها را كشت و بسيارى از آنان را به زندانهاى سخت انداخت كه واقعاً مو به تن انسان راست مىشود. كينه و عداوت ميان عباسيان و علويان يك مطلب كوچكى نيست. عباسيان براى رسيدن به خلافت به هيچكس رحم نمىكردند، احياناً اگر از خود عباسيان هم كسى رقيبشان مىشد فوراً او را از بين مىبردند. ابومسلم خراسانى اين همه به اينها خدمت كرد، اما همين قدر كه ذره‌اى احساس خطر كردند او را از بين بردند. استاد شهيد مطهرى (ره) معتقد است كه يكى از دلايل تحميل ولايتعهدى به امام آن بود كه علويان عليه مأمون قيام نكنند. البته بعضى براى اين سياست مأمون علت ديگرى گفته‌اند و آن، فرو نشاندن قيامهاى علويان است، زيرا هر چند سال يك بار ـ و گاهى هر سال ـ يكى از آنان قيام مىكردند. مأمون براى اينكه علويان را راضى كند و آرام نگاه دارد و يا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد، دست به اين كار زد؛ يعنى ولايتعهدى را به امام تحميل نمود. وقتى كه رأس علويان را در دستگاه خودش بياورد، قهراً آنها مىگويند: پس ما هم سهمى در اين خلافت داريم، حالا كه سهمى داريم برويم آنجا؛ كما اينكه مأمون خيلى از اينها را بخشيد با اينكه از نظر او جرمهاى بزرگى مرتكب شده بودند؛ از جمله «زيد النار» برادر حضرت رضا را عفو كرد. از اين‌رو بر امام لازم بود كه جان خود و شيعيان و هواخواهان خويش را از گزندها برهاند، زيرا امت اسلامى به وجود آنان نياز داشت تا در شرايط و زمانى ديگر از اسلام و مرزهاى آن پاسدارى كنند. ٣ ـ حضور خاندان پيامبر در صحنه سياست جاى ترديد نيست كه امامان بزرگوار (عليهم السلام) تشكيل حكومت را وظيفه و حق خود مي‌دانستند؛ چنانكه امام على (ع) حكومت را حق خود مي‌دانست و خلفا را غاصب حقوق خود ناميد. از آنجا كه امامان در صدد تشكيل حكومت بودند، حكومتها آنان را شكنجه و به شهادت مي‌رساندند. امام رضا (ع) نيز حكومت را حق خود مي‌دانست، ولى دشمنان اين حق را از او گرفته بودند. به همين دليل با پذيرش ولايتعهدى عملاً اثبات كرد كه حكومت، حق خاندان پيامبر است و خلفاى اموى و عباسى حق آنان را غصب كرده‌اند. شايد امام نيز در پاسخى كه به سؤال «ابن عرفه» داد، به همين مطلب نظر داشت. وى از حضرت پرسيد: اى فرزند رسول خدا! به چه انگيزه‌اى وارد ماجراى ولىعهدى شدى؟ امام پاسخ داد: به همان انگيزه‌اى كه جدم على (ع) را وادار به ورود در شورا نمود. نكته قابل توجه اين است كه امام در حديث معروف خود كه در نيشابور بيان كرد، رابطه ولايت را با توحيد بيان نمود تا صريحاً اعلام كند آنگاه توحيد معناى واقعى خود را پيدا مىكند كه رهبرى جامعه را خاندان پيامبر بر عهده داشته باشند، و يكى از شرايط حاكميت توحيد، حاكميت امامان معصوم است. محدّثان اين حديث را با عبارات مختلف ذكر كرده‌اند: پدرم، بنده شايسته خدا، موسى بن جعفر برايم گفت كه پدرش جعفر بن محمد صادق، از پدرش محمد بن على باقر، از پدرش على بن الحسين سيد العابدين، از پدرش سرور جوانان بهشت حسين، از پدرش على بن ابيطالب (عليهم السلام) نقل كرد كه فرمود: از پيامبر (ص) شنيدم كه مىفرمود: فرشته خدا جبرئيل گفت: خداى متعال فرموده است: منم خداى يكتا كه خدايى جز من نيست، پس مرا بپرستيد، كسى كه با اخلاص گواهى دهد كه خدايى جز «الله» نيست در قلعه من در آمده و كسى كه به قلعه من در آيد از عذابم ايمن خواهد بود. در روايتى ديگر، اسحاق بن راهويه كه خود در اين جمع بوده است، مىگويد: امام پس از آنكه فرمود خدا فرموده است: «لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى»، اندكى بر مركب خود راه پيمود و آنگاه به ما فرمود: «بشروطها و انا من شروطها»؛ يعنى ايمان به يگانگى خدا كه موجب ايمنى از عذاب الهى مىشود شرايطى دارد و پذيرش ولايت و امامت ائمه (عليهم السلام) از جمله شرايط آن است. ه ) خنثى سازى توطئههاى حكومت گرچه امام رضا (ع) ولايتعهدى را پذيرفت، ولى مواضع و سياستهايى را انتخاب نمود كه توطئههاى دشمن را خنثى كرد. در اينجا به بعضى از اين مواضع اشاره مىشود: نخستين موضعگيرى: سرسختى در نپذيرفتن ولايتعهدى تا وقتى كه امام در مدينه بود از پذيرفتن پيشنهاد مأمون خوددارى كرد. حتى برخى از متون تاريخى به اين نكته اشاره كرده‌اند كه دعوت امام از مدينه به مرو با اختيار خود او صورت نگرفته و اجبار محض بوده است. اتخاذ چنين موضع سرسختانه‌اى براى آن بود كه ديگران بدانند امام دستخوش نيرنگ مأمون قرار نمىگيرد و به خوبى به توطئهها و هدفهاى پنهاني‌اش آگاهى دارد. موضعگيرى دوم: همراه نياوردن خانواده به رغم آنكه مأمون از امام خواسته بود هر كس از خانواده‌اش را كه مىخواهد همراه خود به مرو بياورد، ولى امام هيچ كس حتى فرزندش امام جواد (ع) را هم نياورد، در حالى كه آن هجرت و مسافرت، كوتاه نبود. اين امر نشان مي‌دهد كه امام به قصد پذيرش حكومت حركت نكرده و مي‌دانسته شهيد خواهد شد. موضعگيرى سوم: رو يا رو قرار دادن مأمون با حقيقت امام (ع) چون به مرو رسيد، ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مىگفت؛ نه پيشنهاد خلافت و نه پيشنهاد ولىعهدى ـ هيچ كدام ـ را نمىپذيرفت تا آنكه مأمون با تهديدهاى مكرّر به قصد جانش برخاست. امام با اينگونه موضعگيرى زمينه را طورى چيد كه مأمون را روياروى حقيقت قرار داد. امام گفت: مىخواهم كارى كنم كه مردم نگويند: على بن موسى به دنيا و مقام آن گرايش پيدا كرده، بلكه اين دنياست كه از پى او روان شده است. با اين رويّه به مأمون فهماند كه نيرنگش چندان موفقيت‌آميز نيست و در آينده نيز بايد دست از توطئه و نقشه‌ريزى بردارد. در نتيجه از مأمون سلب اطمينان كرد و او را در هر عملى كه مىخواست انجام دهد به تزلزل انداخت. علاوه بر اين، در دل مردم نيز بر ضد مأمون و كارهايش ترديد افكند. موضعگيرى چهارم: آگاه كردن مردم از مقاصد مأمون امام رضا (ع) در هر فرصتى تأكيد مىكرد كه مأمون او را به اجبار و با تهديد به قتل، به ولىعهدى انتخاب كرده است. افزون بر اين، مردم را هراز گاهى از اين موضوع نيز آگاه مىساخت كه مأمون به زودى دست به نيرنگ زده، پيمان خود را خواهد شكست. امام به صراحت مىگفت: به دست كسى جز مأمون كشته نخواهد شد و كسى جز مأمون او را مسموم نخواهد كرد. اين موضوع را حتى نزد مأمون هم گفته بود. موضعگيرى پنجم: يادآورى نامشروع بودن حكومت مأمون امام (ع) از كوچكترين فرصتى كه به دست مي‌آورد استفاده مىنمود و اين معنا را به ديگران يادآورى مىكرد كه مأمون در اعطاى سمت ولىعهدى به وى كار مهمى نكرده، جز آنكه در راه برگرداندن حق مسلّم خودِ او كه قبلاً از دستش به غصب ربوده بود، گام برداشته است. با اين كار، امام (ع) به طور پيوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم يادآور مىشد. موضعگيرى ششم: نپذيرفتن مسئوليت امام (ع) به ظاهر و در مقام گفتار، ولىعهدى را پذيرفت، ولى عملاً آن را قبول نكرد، زيرا شرط كرد كه هيچ مسئوليتى نداشته باشد و در كارها مداخله نكند. مأمون نيز شرايط را قبول كرده بود ولى گاهى مىكوشيد برخى كارها را بر امام تحميل كند و امام را وسيله اجراى مقاصد خود قرار دهد، ولى امام به شدت مقاومت مىكرد و هرگز با او همكارى نمىكرد. معمر بن خلاد مىگويد: امام رضا (ع) برايم نقل كرد كه مأمون به من گفت: برخى از افراد مورد اعتماد خودت را معرفى كن تا حكومت شهرهايى را كه بر من شوريده‌اند به آنان واگذار كنم. به او گفتم: اگر به شرايطى كه پذيرفتى وفا كنى من هم به عهدم وفا خواهم كرد. من در اين كار به اين شرط داخل شدم كه امر و نهى و عزل و نصب نكنم و مشاور هم نباشم تا پيش از تو در گذرم. سوگند به خدا، خلافت چيزى است كه به آن فكر نمىكردم. آنگاه كه در مدينه بودم بر مركبم سوار مىشدم و رفت و آمد مىكردم و اهل شهر و ديگران حوايج خود را به من عرضه مي‌داشتند و من بر آورده مىساختم، و آنان و من همچون عموها بوديم (مثل وابستگان با هم انس و صميميت داشتيم) و نامههايم در شهرها مقبول و مورد احترام بود. تو نعمتى بيش از آنچه خداوند به من عطا كرده است براى من نيفزوده‌اى، و هر نعمتى هم بخواهى بيفزايى باز از سوى خداست كه به من عطا مىشود. مأمون گفت: من به عهدم وفا دارم. استاد شهيد مطهرى (ره) مىنويسد: يكى ديگر از مسلّمات تاريخ اين است كه حضرت رضا (ع) شرط كرد و اين شرط را هم قبولاند كه من به اين شكل قبول مىكنم كه در هيچ كارى مداخله نكنم و مسئوليت هيچ كارى را نپذيرم. در واقع مىخواست مسئوليت كارهاى مأمون را نپذيرد و به قول امروزىها ژست مخالفت را گرفت و اينكه ما و اينها به هم نمىچسبيم و نمىتوانيم همكارى كنيم. البته مأمون اين شرط را قبول كرد. لذا حضرت حتى در نماز عيد شركت نمىكرد تا آن واقعه معروف رخ داد و مأمون از حضرت دعوت كرد نماز عيد را بخواند. امام فرمود: اين بر خلاف عهد و پيمان من است. او گفت: اينكه شما هيچ كارى را قبول نمىكنيد مردم پشت سر ما حرفهايى مي‌زنند. محورهاى پژوهش لطفاً فقط يكى از محورهاى زير را انتخاب كرده و درباره آن مقاله بنويسيد. ١ ـ فرازهايى برجسته از زندگى امام رضا (ع). ٢ ـ دلايل پذيرش ولايتعهدى از سوى امام رضا (ع). ٣ ـ مناظرت سياسى امام رضا (ع) با مأمون. ٤ ـ فعاليتهاى سياسى امام رضا (ع) در طول ولايتعهدى. ٥ ـ مناظرات امام (ع) با دانشمندان غير مسلمان. ٦ ـ ويژگىهاى اخلاقى امام رضا (ع). ٧ ـ نقش و رسالت امام رضا (ع) در برابر بيگانگان. ٨ ـ رابطه امام رضا (ع) با مردم و علويان. منابع پژوهش ١ ـ مرتضى مطهرى، سيرى در سيره ائمه اطهار. ٢ ـ جعفر مرتضى عاملى، ترجمه زندگى سياسى امام رضا (ع). ٣ ـ سيد جعفر شهيدى، زندگى هشتمين امام. ٤ ـ محمدجواد فضل الله، تحليلى از زندگانى امام رضا (ع)، ترجمه محمد صادق عارف. ٥ ـ محمدتقى مدرسى، زندگانى و سيماى امام رضا(ع). ٦ ـ عليرضا ارفع، مناظره امام كاظم با دانشمندان غير مسلمان. ٧ ـ محسين امين، سيره معصومان (امام باقر، امام صادق، امام كاظم و امام رضا ـ عليهم السلام ـ)، ترجمه على حجتىكرمانى. ٨ ـ سيدهاشم موسوى، سيرت امام رضا (ع). ٩ ـ مهدى شمس‌الدين، خورشيد شرق: زندگانى حضرت امام رضا(ع). ١٠ ـ مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان. ١١ ـ سيدعلى خامنه‌اى، پيشواى صادق. ١٢ ـ شيخ مفيد، الارشاد. ١٣ ـ شيخ صدوق، عيون اخبار الر ضا (ع). ١٤ ـ مجموعه آثار دومين كنگره جهانى حضرت رضا (ع). ١٥ ـ هاشم معروف الحسينى، زندگى دوازده امام. * * *