معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - سرمقاله

سرمقاله


سرمقاله ميلاد خورشيد خراسان مبارك باد تاريخ ولادت روز يازدهم ذيقعده سال ١٤٨ هجرت, فرزند برومند امام موسى بن جعفر(ع) از مادر با فضيلتى به نام (تكتم) كه در بيت امامت نامش را (طاهره) گذاشته بودند, ولادت يافت.١ از همان ايام كودكى, عظمت از پيشانى بلندش نمايان بود. پس از اين كه پدر بزرگوارش را در زندان (سندى بن شاهك) به اشاره هارون مسموم نمودند, امام رضا(ع) كه ٣٥ سال داشت, بر مسند امامت نشست و كار هدايت شيعه بلكه مسلمانان را عهده دار شد. آن حضرت دوران بسيار سختى را گذرانيد. ده سال معاصر هارون بود; هارونى كه قاتل موسى بن جعفر(ع) محسوب مى شد. هر چند علوى ها مترصد فرصت بودند تا قدرت طاغوت اش را بشكنند, ليكن هارون از چنان قدرت و گستره حكومتى برخوردار بود كه به ابرها مى گفت هر كجا بباريد, از جغرافياى قدرت من بيرون نخواهيد رفت. پس از شهادت حضرت موسى بن جعفر(ع) موج نفرتى عليه او سراسر جهان اسلام را فرا گرفت. به همين دليل هارون تلاش مى كرد كه خود را از اين جنايت تبرئه كند. بنابر اين به سلمان بن ابى جعفر, عمويش, پيام فرستاد كه خدا لعنت كند سندى بن شاهك را كه اين عمل زشت را بدون اجازه من انجام داد.٢ هنگامى كه (يحيى بن خالد برمكى) به هارون مى گويد: على بن موسى الرضا(ع) مدتى است به جاى پدر بر مردم رهبرى مى كند, بهتر است از آغاز تحت نظر مأمورين خليفه قرار گيرد, هارون با خشم جواب مى دهد: (مى خواهى يك باره شمشير بردارم و همه علوى ها را به قتل برسانم. )٣ در اين فرصت پيش آمده حضرت امام رضا(ع) تقيه را كنار گذاشت و امامت خويش را ظاهر ساخت و شاگردان فراوانى در علوم قرآن و اعتقادات پرورش داد. بسيارى از ياران امام نگران سرنوشت وى بودند و اظهار مى داشتند: چرا امامت را علنى مى كنيد و حال آن كه هنوز از شمشير هارون خون مى چكد؟٤ امام فرمود: گفتار پيامبر به من جرئت بخشيده است; آن جا كه فرمود: اگر ابوجهل توانست مويى از سر من كم كند, بدانيد من پيامبر نيستم. من هم به شما مى گويم اگر هارون مويى از سر من كم كرد, بدانيد من امام نيستم. )٥ حضرت رضا(ع) پنج سال از امامتش را در عصر خلافت (محمد امين) سپرى كرد. جنگ بين امين و برادرش, مأمون, فرصت مساعد ديگرى براى فعّاليت امام هشتم فراهم نمود. در خراسان, علوى ها و محبان اهل بيت سر به شورش برداشتند. هارون, محمد امين را وليعهد اول خود قرار داد. سپس بغداد را به سوى خراسان ترك گفت تا انقلابيون را سركوب كند. مأمون را نيز به عنوان وليعهد دوم در خراسان مستقر نمود, ولى اجل به وى مهلت نداد, مرگش فرا رسيد و در طوس مدفون شد. مأمون امين را كشت و خود خلافت را به دست گرفت. امام هشتم(ع) را به طوس دعوت كرد تا بدين وسيله نهضت علوى ها را آرام نمايد و امام رضا را وليعهد خود قرار داده, تحت نظر بگيرد. مأمون شخصى به نام (جلودى) يا (رجاء بن ضحاك) را مأمور آوردن امام هشتم(ع) از مدينه به مرو كرد. حضرت كنار قبر جدش رسول خدا(ص) ٦ اشك فراوانى ريخت, سپس اهل بيتش را طلبيد و از آنان خواست بر او گريه كنند و فرمود: من ديگر به ميان شما بر نمى گردم و در غربت جان مى سپارم. ورود به مرو كجاوه امام(ع) روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده بود كه مأمون به همراه گروه كثيرى از امرا و بزرگان آل عباس به استقبال آن حضرت شتافتند و با احترام هر چه تمام تر وى را به مرو آوردند. پس از چند روزى استراحت, مذاكراتى بين حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت بطور كامل از آن حضرت باشد, ولى امام(ع) نپذيرفت. فضل بن سهل مى گفت: هيچ گاه خلافت را مانند آن روز بى ارزش و خوار نديدم, چرا كه مأمون عباسى با اصرار واگذار مى كرد و على بن موسى الرضا(ع) نمى پذيرفت.٧ جنايات بنى عباس و قيام علوى ها بنى عباس, خون بسيارى از علويان را بر زمين ريختند, اموالشان را ضبط و مردانشان را آواره نمودند كه يك دهم آن را خلفاى بنى اميه نكردند;٨ از اين رو پرچم هاى نضهت علوى ها از هر طرف به اهتزاز در آمد. در نبرد ابوالسرايا, دويست هزار تن از ياران خليفه عباسى كشته شدند. زيد در بصره قيام كرد و محمد بن جعفر, ملقب به (ديباج) در مكه و نواحى آن به پا خاست. در يمن, ابراهيم بن موسى بن جعفر بر خليفه شوريد. در مدينه, محمد بن سليمان بن داود, از نوادگان امام حسن مجتبى(ع) قيام كرد. مأمون براى فرو نشاندن اين قيام چاره اى نداشت جز اين كه با دعوت امام هشتم(ع) چند هدف را تعقيب كند: ١ ـ بر حكومت بنى عباس مشروعيت بخشد; ٢ ـ از محبوبيت و احترام علوى ها در ميان مردم بكاهد; ٣ ـ خراسانى ها را ساكت نمايد; ٤ ـ حس اعتماد مردم به خصوص علوى ها را به خودش جلب كند, چرا كه اگر مأمون در عقيده خود خالص بود, خلافت را به امام هشتم(ع) در مدينه واگذار مى كرد؟ و گرنه چرا امام را از طريق بصره و اهواز و فارس كه راهى طولانى و سخت بود, به طوس رسانيد؟ چرا وقتى با امتناع امام مواجه گرديد, او را تهديد كرد و به زور ولايتعهدى را تحميل نمود؟ و ده ها چراى ديگر كه در سرمقاله مجال ذكر همه آنها نيست. امام هشتم(ع) از ترفند مأمون با خبر بود, به همين دليل هنگامى كه پيام آوران مأمون به مدينه آمدند و نويد واگذارى خلافت را به حضرت عرضه داشتند, به قدرى سرسختى كرد كه همگان فهميدند امام را به جبر و اكراه به طوس مى برند. از سوى ديگر, با اين كه مأمون تمام خانواده حضرت را دعوت كرده بود, ولى امام تنها به طوس آمد. مضافاً اين كه در نيشابور براى صدها هزار نفر حديث توحيد را با ولايت مطرح نمود كه در كتاب هاى سنى و شيعه ضبط است. با تشريفات خاصى حديث (سلسلة الذهب) را قرائت كرد: (كلمة لا اله الاّ اللّه حصنى فمن قالها دخل فى حصنى و من دخل فى حصنى امن من عذابى;٩ كلمه لا اله الا الله حصار من است, پس كسى كه آن را بگويد (و عمل كند), داخل آن سنگر شده است و هر آن كس كه در اين حصار پولادين قرار گيرد, از عذاب من در امان خواهد بود). اين حديث, حامل پيام عجيب و رسالت خطيرى است; هيچ معبودى, قدرتى, قانونى, حكومتى و امامى در اسلام نيست جز آنچه خدا بر آن مهر تأييد بگذارد. سپس فرمود: (بشرطها و شروطها و انا من شروطها);١٠ يعنى توحيد با حكومت امام معصوم(ع) مفهوم پيدا مى كند و گرنه عين شرك خواهد بود. لا اله الاّ اللّه, تضاد اصولى با حكومت طاغوتى دارد و در جهت طرد و نفى آن, حركت مى كند نه تحكيم آن. منظر دل نيست جاى صحبت اغيار ديو چو بيرون رود فرشته در آيد بدين جهت بود كه پيامبر اكرم(ص) هنگامى كه دعوتش را با (قولوا لا اله الاّ اللّه تفلحوا) آغاز نمود, سيصد و شصت قبيله در برابر وى صف آرايى كردند, چرا كه محتواى اين شعار را نفى نظام شرك و طرد حاكميت آن تلقى مى كردند. اگر امروز گفتن (لا اله الاّ اللّه) حساسيتى را بر نمى انگيزاند به دليل اين است كه اين شعار از مضمون اصلى تخليه شده و سمت و سوى مبارزاتى ندارد. به فرمايش امام راحل (ره) وقتى سفير انگلستان در عراق (اشهد ان لا اله الاّ اللّه) را از مؤذن شنيد و مفهوم آن را دانست, گفت: اين كلمات با سياست و حضور ما در اين كشور منافاتى ندارد. در صورتى كه پيشينه اين شعار, روح تحرك و مسئوليت را زنده مى كرد و خدايان مصنوعى را از تخت قدرت به زير مى كشيد. به گفته اقبال لاهورى: لا و الا احتساب كائنات لا و الا فتح باب كائنات امام هشتم(ع) با انتخاب اين حديث مى خواست همين معنا را القا كند تا مسلمانان بفهمند كه توحيد بدون حكومت عدل و ايمان راستين نمى تواند جامعه را به مقصد و مقصود برساند. ولايت بايد از سوى خداوند متعال تعيين شود و تا امام معصوم است, حكومت غير معصوم, غاصبانه و طاغوتى است. امام رضا(ع) در پاسخ پيشنهاد مأمون فرمود: اگر حكومت شايسته تو نيست, رها كن تا آن كه شايسته تر و بايسته تر است زمام امر مسلمين را به دست گيرد. اما مأمون او را تهديد كرد و حضرت به ناچار ولايت عهدى را پذيرفت مشروط بر اين كه در امور مملكت هيچ گونه دخالتى نداشته باشد. مأمون با وجود اين كه نماز عيد فطر را با اصرار به حضرت واگذار نمود, امام از ترس اين كه مبادا حضرت در خطبه نماز عيد سخن از حكومت الهى پيش كشيده و تار و پود حكومت طاغوتى وى را بر باد دهد, او را از ميانه راه برگرداند. با تمام ترفندها و زيركى هايى كه مأمون براى بد نام كردن امام رضا(ع) به كار مى بست, اما روز به روز بر محبوبيت امام(ع) افزوده مى شد و باطن فريبنده و مكار مأمون آشكارتر مى گرديد. سرانجام همان سخن پدرش هارون را كه گفته بود حكومت ناز است و با همين منطق شيطانى, پدر بزرگوار امام رضا(ع) را زندانى و مسموم نمود, حضرت رضا(ع) را نيز نامردانه شهيد كرد. السلام على غوث اللهفان و من صارت به ارض خراسان; سلام بر فرياد رس بيچارگان; كسى كه سرزمين خورشيد به يُمن وجود او خراسان شد. خورشيد وجودش در خراسان افول كرد و بارگاهش افتخارى براى ايرانيان گرديد تا گرد شمع مزارش پروانه وار بگردند و از روح بزرگ او مدد جويند. بوى گل از بوستان مصطفى آيد همى پيك رحمت از حريم كبريا آيد همى بر مشام جان رسد صاحب دلان را بوى دوست آشنايان را پيام از آشنا آيد همى اى خراسان شاد زى كان بلبل شيرين سخن زين گلستان با دو صد شور و نوا آيد همى باز كن آغوش جان را كز رهى دور و دراز نوگلى از بوستان مصطفى آيد همى كز افق شد هشتمين شمس ولايت جلوه گر از حريم(نجمه) ماهى دلربا آيد همى اين گل خوش بو نهال بوستان دين رضاست آن كه بر اقليم دين فرمانروا آيد همى بر فراز, اى چرخ پرچم كاندرين فرخنده روز وارث تاج و سرير ارتضا آيد همى حجت حق مظهر ذات و صفات كبريا منبع بخشايش و جود و عطا آيد همى پرده چون در خاك نيشابور گيرد از جمال دل تپد از شوق و اشك از ديده ها آيد همى اين صفاى صبح نيشابور از انفاس اوست هر كجا آيد رضا لطف و صفا آيد همى با خط زر آن حديث پر بها بايد نوشت كانچه خواهى زان حديث پر بها آيد همى زان خدا شمس الشموسش خواند كز برج علوم از جبينش روز و شب نور و ضيا آيد همى ساكن كوى رضا شو كاندرين درگاه خضر از پى نوشيدن آب بقا آيد همى دست حاجت پيش شاهى بر كه در ملك وجود چون على با پنجه مشكل گشا آيد همى چون رضا را شربتى شيرين تر از تسليم نيست تلخ كى در كام او زهر جفا آيد همى چون ننالد دل در اين غربت كزين تربت هنوز ناله (قبرٌ بِطوسٍ يالَها) آيد همي١١ سردبير پى نوشت ها: ١ـ عيون اخبار الرضا, ص ١٤. ٢ـ بحار الانوار, ج ٤٨, ص ٢٢٧. ٣ـ عيون اخبار الرضا, ج ٢, ص ٢٢٦. ٤ـ بحار الانوار, ج ٤٩, ص ١٥٥. ٥ـ همان, ص ١٥٥. ٦ـ همان, ص ١١٧. ٧ـ محمد بن احمد (ملقب به فتّال نيشابورى) روضة الواعظين, ص ٢٤٨. ٨ـ مِعْشارُ ما فَعَلوُا بنى العباس. ٩ـ ابن جوزى, المنتظم, ج ١٠, ص ٦٧; اخبار الدول, ص ١٥١; الصواعق المحرقة به نقل از: حيات الامام على بن موسى الرضا, ص ٢٨٩. ١٠ـ امالى صدوق, ص ٢٣٥ و بحار الانوار, ج ٤٩, ص ١٢٣. ١١ـ ديوان قاسم رسا, ص ٨٢ ـ ٨٥.