معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - بفرمایید ساندویچ - هاشمی سید ناصر
بفرمایید ساندویچ
هاشمی سید ناصر
همیشه از سوار شدن هواپیما متنفر بودم. نه اینکه بترسم، نه، به خاطر تأخیر و حاشیههایش. اینبار خدا را شکر تأخیر نداشت. وقتی دعوتنامه به دستم رسید، اولین کاری که کردم، زنگ زدم به مادرم و گفتم که این هفته نمیتوانم بیایم، باید بروم کانادا برای همایش «سازههای بِتنی». مادرم خیلی ناراحت شد؛ ولی کلی برایم دعا کرد و گفت: «مادر! خیلی دلم برات تنگ شده. زودتر بیا ببینمت». صدای بلندگو در سالن پیچید که میگفت: «مسافرهای پاریس به کانادا سوار شوند». با کلی دردسر سوار شدم. اینبار جایم کنار یکی از پنجرههای هواپیما بود. همیشه نشستن کنار شیشه را دوست داشتم؛ از بچگی سر این موضوع با خواهرم جنگ و دعوا داشتیم. نشستم روی صندلی و مشغول تماشای بیرون شدم. با صدای «ببخشید» حواسم پرت شد، نگاهم را برگرداندم و خانم پیر و سیاهپوستی را دیدم با موهای کاملاً سفید، روی صندلی کناریام نشست. لبخندی زدم، کمی خودم را جمعوجور کردم و دوباره حواسم را دادم به بیرون تا صدای مهماندار را نشنوم. حرفهایش خیلی برایم تکراری بود. هواپیما، هر چه بالاتر میرفت ساختمانها کوچکتر میشدند، آنقدر کوچک که ناپدید شدند. به ابرها رسیدیم، دوست داشتم دست دراز کنم و تکهای ابر برای دخترم بردارم. «آقا! آقا! ببخشید...» مهماندار هواپیما بود. با چرخدستیاش برای مسافران ساندویچ و نوشیدنی آورده بود. یاد کودکیهایم افتادم که «مشرحمان»، با چرخدستیاش بستنی میفروخت. ساندویچ، نوشابه و سس را گرفتم و تشکر کردم. نگاهی به ساندویچ انداختم و قبل از اینکه مهماندار برود، پرسیدم: «ببخشید چه ساندویچی است؟ با چی تهیه شده؟»
مهماندار توضیح داد: «ساندویچ گوشت است، گوشت خوک سرخشده با مقداری سیبزمینی و مخلفات دیگر».
ساندویچ را سریع برگرداندم و به مهماندار گفتم: «میل ندارم».
مهماندار معذرتخواهی کرد و گفت برایم بیسکویت خواهد آورد. تشکر کردم و نگاهم را به بیرون دوختم. هفتماهی میشد که پدر و مادرم را ندیده بودم. درس دانشگاه خیلی گرفتارم کرده بود؛ ولی همسرم نه، او بیشتر از من به ایران میرفت، با دخترم، مانند من کار و درس که نداشت، فقط به خاطر من آمده پاریس. الآن هم ایران هستند و منتظر من؛ ولی نتوانستم بروم. دوباره صدایی حواسم را پرت کرد: «آقای محترم!»
سرم را چرخاندم. همان پیرزن سپیدموی سیاهپوستی بود که کنارم نشسته بود:
- ببخشید آقای محترم! شما مسلمان هستید؟
خیلی تعجب کردم، مکثی کردم و پرسیدم: «چطور مگر؟»
- چون گوشت خوک نخوردید... درست گفتم.
با سر اشاره کردم: «بله». حوصلهی توضیح بیشتر را نداشتم. پرسید: «چرا؟»
با بیمیلی جواب دادم: «خب، خوک حیوان کثیفی است، در جای کثیف زندگی میکند، گوشتش کِرم دارد و کلی دلایل دیگر که از حوصلهی شما خارج است.»
حرفهایم که تمام شد، نگاهی به پیرزن انداختم. نمیدانم قانع شده بود یا نه؟ پیرزن، مهماندار را صدا زد، ساندویچش را برگرداند و گفت: «گوشت خوک برای معدهام سنگین است.»
مهماندار هواپیما با دهان باز ما را نگاه میکرد. حرفی نزد. فقط گفت برایمان بیسکویت خواهد آورد. چند دقیقهی بعد با دو بسته بیسکویت کِرِمدار برگشت و معذرتخواهی کرد از اینکه غذایشان باب طبع ما نبود. بیسکویت را باز کردم و تکهای از آن را خوردم. خوشحال بودم و مغرور که چهقدر سخنانم زود اثر کرد. مانده بودم که اگر پیرزن بخواهد همین الآن اسلام بیاورد، چهکار کنم؟ پرسیدم: «شما چرا؟...» نگذاشت حرفم را تمام کنم، جواب داد: «من مسلمان نیستم، شوهرم هم نیست، هیچکدام از خانواده و اقوام ما مسلمان نیستند؛ بهجز پسر بزرگم. چندین سال پیش، در یکی از دانشگاههای کانادا درس میخواند. با دو ایرانی دوست و مسلمان شد. ما از او دوری کردیم. به ایران رفت و در آنجا درس اسلام خواند...»
حرف پیرزن که به اینجا رسید ذهنم پر کشید، از هواپیما خارج شد، رفت ایران و در شهر قم گشتی زد. قم رفتهام، با پدر و مادرم. چهقدر خوشحال بودیم وقتی برای زیارت به قم میرفتیم؛ خصوصاً مادرم. دوباره ذهنم به هواپیما برگشت.
- ... تا اینکه پدرش مریض شد و او پیش ما برگشت. الآن یک سال است که پیش ماست و از من و پدرش نگهداری میکند. اخلاقش عوض شده. نوشیدنیهای الکلی نمیخورد، گوشت خوک نمیخورد؛ حتی اسمش را هم عوض کرده؛ محمد، الآن اسمش محمد است. برادران دیگرش مثل او نیستند. کم به ما سر میزنند.
با تعجب به حرفهای پیرزن گوش میدادم. نمیدانم راست میگفت یا قصه بود. هر چه بود، هم شیرین بود و هم جالب. راه را هم نزدیکتر میکرد. تکهای بیسکویت خوردم. پیرزن هنوز داشت حرف میزد: «برایمان قرآن میخوانَد و ترجمه میکند. خیلی دوستش داریم. اسلام خیلی خوب است. پسرم خیلی مهربان شده. من و شوهرم برایش مهم شدهایم...»
نفس عمیقی کشیدم و دیگر به حرفهای پیرزن گوش ندادم. به فکر فرو رفتم؛ محمد، پسر این پیرزن سیاهپوست، چه چیزی در اسلام دیده که من هنوز نتوانستهام ببینم. حرفهای پیرزن تمام شده بود و داشت بیسکویت میخورد. شاید هم تمام نشده بود و داشت خستگی در میکرد تا دوباره ادامه بدهد. چهقدر دلم برای پدر و مادرم تنگ شده است.﷼