معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - گزیدهای از پژوهشهای ارسالی شمارة ٧٠ موضوع پژوهش١
گزیدهای از پژوهشهای ارسالی شمارة ٧٠ موضوع پژوهش١
در وسعتی میان دو کوه، بوستانی از بوستانهای بهشت است. در آنجا فرزندی فرزانه از نسل پیامبر خاتم(ص) چندی زیسته و درخشیده است و در تنهایی خاندان رسول(ص) و در برابر چشمان نگران آل علی(ع)، گام در وادی رضای الهی و سر بر بستر شهادت نهاده است.
غریبی، آشنای اهل ولایت و محبت؛ آشنایی، غریب نواز و اهل بذل و عنایت، تنها آمده است، بیهیچ همسر و فرزند تا اعلام کند آمدنش هجرت است، نه سیر و سیاحت.
تنها آمده است تا در سرزمین پهناور شیفتگان زلال ولایت، قلب هزاران هزار جویندة راه گم کرده را به نور ایمان بیاراید.
آمده است تا رواقهای بلند حرمش، همواره مأمن دلهای خسته و پناه آهوان رمیده از دام دل و دانة دنیا باشد.
امام علی بن موسی(ع)، یگانة عصر خویش در علم و فضیلت و تقوا بود، اما چونان دیگر امامان(ع) در تنگنای حکومت حاکمانِ ناشایست و قدر ناشناسیِ مردم، طلوعی در پشت ابرها و غروبی زود هنگام و غمگینانه داشت. چنانکه حضرت بارها و بارها یاد کرده بود، سرزمین خراسان، محل شهادت آن گرامی شد و این شهادت هر چند بر مردمان این سامان گران آمد، اما میتوان باور داشت که شعاع ولایت و محبت و رأفت آن عبد صالح الهی و آن حجّت بالغة خداوند آنچنان مبارک و ارجمند بود که گسترة این سرزمین پهناور را به نور تشیّع روشن ساخت و مصداق کامل آن نوید الهی شد که فرمود: «یریدون لیطفؤوا نور الله بافواههم و الله متمّ نوره و لوکره الکافرون؛ [کافران] در تلاشند تا نور الهی را با دهان [و ابزارهای مادی و ناکارآمد] خویش خاموش کنند،ولی خداوند نورش را کامل خواهد کرد، هر چند کافران خوش نداشته باشند»
نصرت جعفری، شمارة اشتراک ١٩٥٧، از زرند ـ سیریز
تاریخ زندگی امامرضا(ع)
امام رضا(ع) در پنجشنبه یازدهم ذیقعده سال ١٤٨ هـ .ق در مدینة منوّره دیده به جهان گشود. پدرش امام موسی کاظم(ع) و مادرش نجمه خاتون، بانوی عاقل، با ایمان، عفیف، دانشمند و با ادب بود.
حمیده خاتون، مادر موسیبن جعفر(ع) که از جملة اشراف و بزرگان عجم بود، دختری به نام نجمه به خانه آورد که از حیث دین، حیا، عقل و احترام به سرور خود، شایستهترین زنها محسوب میشد.
وی میگفت: وقتی نجمه را به خانه آوردم، پیامبراکرم(ص) را در خواب دیدم که فرمود: حمیده! این نجمه، متعلق به فرزند تو موسی است و از او فرزندی متولد میشود که بهترین فرد روی زمین است.
نام امام هشتم، «علی»، لقب مشهورش «رضا» و کنیة معروفش «ابوالحسن» است. امام کاظم(ع) فرزندش را رضا میخواند و میفرمود: «فرزند مرا رضا صدا بزنید.»
امام رضا(ع) همسری به نام «سبیکه» داشت که پیامبر(ص) از او به نیکی یاد کرده است و او مادر امام جواد(ع)، تنها فرزند امام رضا(ع) است.
نگار بخشی، شمارة اشتراک ٢٤٢٥، از سنقر
مادر امامرضا(ع)
«امام رضا(ع) در دامان ولایت متولد شد و در خاندان عترت و رسالت، پرورش یافت. مادرش کنیزی به نام «تکتم» بود. او از باختر زمین (شهر«موسی»، از شهرهای جزیرة «سیسیل» در ایتالیا، یا از شهرهای جنوب فرانسه) به مدینه رسیده بود.
حمیده، مادر گرامی امام موسی کاظم(ع) دربارة او به فرزند خود چنین گفته است: «ای پسرک من، تکتم، کنیزی است که من تا به حال بهتر و با فضیلتتر از او ندیدهام و شک ندارم اگر نسلی برای تو باشد، پاکیزه و مطهّر خواهد بود و من او را به تو بخشیدم؛ سفارش کن تا به او نیکی کنند». آنگاه ادامه داد: «رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به من فرمود: ای حمیده! نجمه را به فرزندت موسی ببخش، به زودی از او فرزندی متولد شود که بهترین اهل روی زمین است.»
چون حضرت رضا(ع) از او متولد شد، مادر موسیبن جعفر او را«طاهره» نامید. کنیة او «امّ البنین»، و نجمه، سماه و خیزران، از دیگر نامهای مادر حضرت امام رضا(ع) است.
چگونگی ولادت
مادر حضرت رضا(ع) دربارة تولد او گفته است: چون به پسرم علی(ع) حامله شدم، سنگینی حمل را نمیفهمیدم، در خواب صدای تسبیح و تهلیل و تمجید خدا را از درونم میشنیدم. تا اینکه زمان وضع حمل فرا رسید. وقتی فرزندم متولد شد، دو دست خویش بر زمین نهاد و سر را به سوی آسمان بلند کرد و لبهایش را حرکت میداد، گویی که چیزی میگوید. پدر بزرگوارش موسیبن جعفر(ع) بر من وارد شد و فرمود: ای نجمه، این کرامت پروردگار بر تو گوارا باد! من آن طفل را در پارچة سفیدی پیچیده، به دست آن حضرت دادم. حضرت در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه، پس آب فرات طلبید و کامش را بر گرفت و او را به من برگرداند و فرمود: «او را بگیر که بقیةالله در زمین است.
نام و القاب و کنیة امام رضا(ع)
آن حضرت بزرگترین فرزندان امام موسیبن جعفر (ع) است. نام مبارکش«علی»، کنیهاش «ابوالحسن» و القابش: رضا، صابر، فاضل، رضی، وفی، صدّیق، قرةالعین و غیظالملحدین است که مشهورترینش همان«رضا» میباشد. نقش انگشتر آن حضرت، «ماشاءالله و لاقوّة الا بالله» بوده است.
زینب فتاحی، شمارة اشتراک ٢٥٨٢، از ایوان
علت نامگذاری امام رضا(ع)
نام اصلی امام هشتم(ع)، علیبن موسی(ع) و لقب یا نام معروفش رضا(ع) است. آنگونه که از روایات فهمیده میشود، علت نامگذاری آن حضرت به رضا(ع) به چند دلیل بوده است:
١ـ خداوند در آسمان و رسول خدا(ص) و امامان (علیهمالسلام) در زمین از او راضی بودند.
٢ـ مخالف و موافق، شیعه و سنّی، او را پسندیدند و از آن حضرت راضی بودند.
٣ـ آن حضرت به رضای پروردگار راضی بود و این خصلت ارزشمند را که مقامی بالاتر از مقام صبر است به طور کامل داشت. او در عصری بود که ظهور چنین خصلتی برای اسلام، بسیار کارساز بود.
معصومه آبکار، شماره اشتراک ٩١٠٧، از شهرستان خرمدره
تاریخچه زندگی مأمون و شخصیت او
هارون الرشید، خلیفة عباسی، علاوه بر مأمون دو پسر دیگر به نامهای امین و قاسم داشت. مأمون و امین از حیث رفتار و اخلاق و هوش تفاوتهای آشکاری با هم داشتند. آنچه در تاریخ آمده این است که: مأمون نسبت به برادرش امین از وسعت ذهن و دانش بیشتری برخوردار بوده و در مسائل سیاست و دین و حل مهمّات، توانایی و قاطعیت بالاتری داشته است.
مأمون، انسانی پرکار، نیرومند، مدبّر و دانش دوست بود که در مقاصد و اهداف سیاسی و عملی خویش، ژرفنگر و دقیق بوده است تا جایی که او را «عالم بنی عباس» نامیده بودند.
اما امین تمام رفتار و سکناتش کاملاً به عکس مأمون بود. منشأ این اختلاف به نحوة تربیت و رشد این دو برادر برمیگردد. امین در ناز و نعمت و در آغوش پر مهر پدر و مادر رشد یافته بود و مادرش نیز دختر جعفربن منصور بوده که به بنیعباس تعلّق داشت، ولی مأمون مادرش کنیزی بود که او را امّ ولد مینامیدند. هارون هر زمان که به مأمون ابراز علاقه و محبت بیشتری مینمود مادر امین با سخنان کنایه آلود به او میگفت: مأمون پسر کنیزکی زشتروست و هیچ ارجحیت و برتری نسبت به امین ندارد و از حیث طبقاتی و اشرافی نیز پایینتر از امین است.
هارون به دلیل ترس از امّ جعفر(مادر امین) و تمایل بنیهاشم، علیرغم میل باطنی خود امین را به ولیعهدی خویش برگزید، با اینکه اطمینان داشت مأمون از هر نظر بر امین برتری دارد. بعد از آنکه امین را ولیعهد معرفی نمود، مأمون را نیز ولیعهد دوم خود قرار داد و قاسم، پسر دیگرش را ولیعهد سوم.
هارون، حکومت خراسان را با اختیارات تام آن به مأمون واگذار نمود و از فرماندهان و سران آن منطقه برای مأمون بیعت گرفت. این واقعه برای امین که ولیعهد اول بود و خود را مختار السلطنه میدانست، بسیار گران آمد و کار پدرش را عملی شتابزده وغیر منطقی قلمداد نمود. با این حال هارون هیچ اعتنایی به برآشفتگی امین ننمود و تصمیم گرفت قلمرو حکومت خود را به سه بخش تقسیم نماید: ١ـ حکومت شام، عراق تا مغرب را به پسرش امین واگذار کند؛ ٢ـ حکومت همدان و تمام خاور اسلامی را به مأمون بدهد؛ ٣ـ حکومت الجزیره و مرزها و توابع دیگر را به پسر دیگرش قاسم بسپارد.
پس از مرگ هارون، وقتی امین بر تخت حکومت نشست در ابتدای کار برای اینکه خصومت خویش را به برادرش مأمون نشان دهد نام او را از خطبهها انداخت و پس از آن، پسرش موسی را به جای مأمون ولیعهد خویش ساخت و با این عمل، آتش جنگ و اختلاف را بین خود و برادرش شعلهور کرد.
به همین دلیل مأمون تصمیم گرفت بغداد، پایتخت خلافت عباسی را تصرف کند و خشم و غضب خود را به امین نشان دهد. سپاه امین با مأمون درگیر شدند و در این ستیز، سپاه مأمون بر سپاه امین غالب شد و بغداد به تصرف مأمون درآمد و امین نیز از بین رفت.
پس از پیروزی مأمون و دستیابی او به حکومت و قدرت، او همواره این مشکل اساسی را احساس میکرد که نه فرزندان پدرش، نه علویان، نه اعراب و نه عامة مردم هیچ یک از او دل خوشی ندارند.
شورشهای پی در پی علویان بالا گرفته بود و عموم مسلمانان نیز از بیعت با مأمون خودداری میکردند. اهالی خراسان نیز به حقیقت چهرة مأمون واقف شده بودند. مأمون دید تنها با علویان میتواند کنار بیاید و مشکل خود را با آنها حل کند. بنابراین تصمیم گرفت علیرغم مشکلات فراوانی که با علویان داشت مسئلة خود را از طریق آنان حل و فصل کند، آن هم نه با ابزار زورگویی و شدت عمل و نه با منطق و استدلال، چرا که از حیث منطق و استدلال در میان امت اسلامی، صحبت از حق مسلّم جانشینی پیامبر به خویشاوندان نزدیکش یعنی اهلبیت بود و اینکه علویان، هم شایستگی و لیاقت رهبری دارند و هم به خلافت و ارادة حکومت سزاوارترند. نصّ قرآنکریم و روایات اسلامی نیز به همین مطلب اشاره داشت که خاندان امام علی(ع) و اهلبیت، جانشینان اصلی پیامبر اکرم (ص) هستند.
مأمون سعی میکرد از ناسزاگویی به غیر صحابه هم دوری گزیند و از سویی نیز با ارج نهادن به علی(ع) و بیزاری جستن از معاویه و فرزندانش، مردم را به سوی خود بکشاند. او از همان ابتدا علی(ع) را بر همة خلایق برتری میداد و به اولاد پاکش تقرّب جست.
مأمون وقتی دید اقداماتش نه برای فرونشاندن شورشهای علویان کافی است و نه به هدفهایی خواهد رسید که در ذهن میپروراند، نقشة تازهای کشید که برای ولیعهدی امام رضا(ع) از مردم بیعت بگیرد.
مأمون برای آنکه بتواند در مقابل رویدادهای زمان خودش دوام بیاورد و اوضاع نابسامان مملکت را آرام کند ولایت عهدی را به امامرضا(ع) پیشنهاد کرد تا به اهداف سیاسی خود جامة عمل بپوشاند. این اهداف عبارت بودند از:
١ـ خاموش ساختن شورشهای علویان و جلب اعتماد رهبران و هواخواهان آنان؛
٢ـ قانونی جلوه دادن حکومت خود در نظر علویان با جانشین قرار دادن امام که از علویان بود؛
٣ـ از بین بردن احترام و مقام عظیمی که علویان در میان مردم داشتند و انفصال امام از مردم؛
٤ـ کسب اعتماد و ایجاد دلگرمی در اعراب به دلیل برگشت خلافت به خاندان آنها؛
٥ـ راضی نگه داشتن عباسیان که با علویان دشمنی دیرینه داشتند، با دادن این اطمینان که این وعده هیچگاه تحقق نمییابد؛
٦ـ کسب رأی اعتماد از اهالی خراسان و تمامی ایرانیان و تقویت حس اطمینان مردم نسبت به خودش که پس از کشته شدن برادرش این اعتماد سلب شده بود؛
٧ـ ایجاد مصونیت برای خود در برابر خطری که از ناحیة شخصیت امام او را تهدید مینمود و میترسید که با او برخورد مسلحانه پیدا کند، چرا که امام از حیث علم و معرفت و دیانت و محبوبیت عمومی، بر او برتری داشت.
راضیه ابوترابی زارچی، شمارة اشتراک ١٢٩٠٤، از یزد
سفر امام رضا(ع) از مدینه به خراسان
تاریخنگاران، مسیرهای مختلفی را برای هجرت امام رضا(ع) از مدینه به خراسان نوشتهاند. سیدبن طاووس نقل میکند که حضرت رضا(ع) بنا به دعوت مأمون از مدینه به سوی بصره حرکت کرد و از کوفه و بغداد تا قم رفت و مردم از ایشان به نحو شایسته استقبال کردند. اهل قم در محل سکونت حضرت رضا(ع) در قم مدرسهای بنا کردند که اکنون به نام«مدرسة رضویه» معروف است.
برخی دیگر از تاریخ نگاران، مسیر حرکت حضرت را چنین نوشته اند: مدینه، بصره ، اهواز ، فارس، اصفهان، قم، ری، سمنان، دامغان، نیشابور، طوس، سرخس و مرو.
بلاغی در تاریخ نائین به نقل از صاحب تحفة الرضویه مینویسد: چون حضرت رضا(ع) به نواحی دامغان(آهوان) رسید آهوانی چند به خدمت آن حضرت رسیدند و عرض کردند: یابن رسولالله! مخالفان قصد کشتن شما را دارند و صلاح است که از این راه برگردی. حضرت فرمود: از اجل نتوان گریخت و برای آنها دعای خیر فرمود. به همین دلیل آن محل را«آهوان» میگویند. زمانی که امامرضا(ع) به مرو رسید در مکانی که مأمون برای ایشان در نزدیکی قصر خود تدارک دیده بود مستقر شد. مأمون بارها خدمت امام رسید و گفت: ای فرزند پیامبر! من به فضل و پارسایی و عبادت تو آگاهم، از این رو تو را به خلافت سزاوارتر از خود میبینم و میخواهم خود را خلع کنم و شما را به جای خود برگزینم و با شما بیعت کنم. حضرت فرمود: اگر این خلافت حق توست و خدا به تو داده جایز نیست خود را خلع کنی و اگر حق تو نیست نمیتوانی چیزی را که حق تو نیست به من بدهی.
در هر حال، هر چند مأمون بسیار اصرار کرد اما امام خلافت را نپذیرفت و مأمون ناچار شد موضوع ولایت عهدی را مطرح کند. وی به امام رضا(ع) گفت: حالا که خلافت را نمیپذیری باید ولایتعهدی را بپذیری و اگر نپذیری با زور وادارت میکنم و تو بعد از من باید خلافت کنی. امام در جواب گفت: من از پدرانم شنیدم که من قبل از تو به وسیلة زهر ستم از دنیا میروم و در بلاد غریب در کنار قبر هارون مدفون خواهم شد.
یاسر خادم گفت: وقتی امام رضا(ع) ولیعهد شد دیدم دستهای خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو میدانی که به زور ولایتعهدی را پذیرفتم، مرا مؤاخذه نفرما؛ همچنان که یوسف پیامبر را مؤاخذه نکردی، وقتی که عهدهدار فرمانروایی مصر شد.
حسینعلی متقینیا، شمارة اشتراک ١٧٥١، از ساری
هدف مأمون از طرح مسئلة ولایتعهدی
آنچه از ظاهر رفتار مأمون به دست میآید آن است که وی با ظرافت خاصی کوشید تا وانمود کند در این اقدام، خلوص نیت دارد و از سر حق باوری نسبت به حق علویان و نیز علاقة وافری که به امام رضا(ع) دارد دست به این کار زده است. ظاهر سازی مأمون به اندازهای ماهرانه انجام گرفت که حتی بعدها ـ آنگونه که اربلی به سید بن طاووس نسبت داده و خود نیز تمایل آشکاری بدان نشان داده ـ در مسئلة شهادت امام، مأمون مبرّی دانسته شد و یک فرد شیعه و یا متمایل به امام معرفی گردید.
به خوبی روشن است که واگذاری خلافت به یک علوی، آن هم در شرایطی که خلفای عباسی علویان را به شدیدترین وجهی سرکوب میکردند، میتواند هر انسانی را دربارة مأمون به اشتباه بیندازد. به نظر میرسد که دو بزرگوار مذکور هم به این اشتباه افتادهاند.
با نگاهی به کلمات مأمون و نیز خود امام(ع) و حتی برخی از اصحاب و شیعیان آن حضرت، میتوان حقیقت ماجرا را دریافت. آنچه که باید مورد توجه قرار گیرد این است که مأمون از نبوغ سیاسی بالایی برخوردار بوده و با تمامی مشکلاتی که از آغاز خلافتش بر سر راهش قرار گرفته بود، توانست مرحله به مرحله مبارزه کرده و پایگاه خود را نیرومند و حاکمیت خویش را استوار سازد.
نکتة دیگری که ورای ظاهر سازی مأمون و نسبت به موضع مذهبی وی باید مورد توجه قرار گیرد، آن است که در میان گرایشهای مهم مذهبی موجود در عصر مأمون، غیر از شیعیانِ امامی و زیدی، میتوان از اهل حدیث و معتزله نیز نام برد. اهل حدیث که یک فرقة عثمانی بودند، موضع مخالفی با امیرالمؤمنین(ع) داشتند، ولی در میان معتزله، برخلاف قُدمایشان در بصره که عثمانی مذهب بودند، در بغداد گرایش به امیرالمؤمنین(ع) پیدا شد. این مسئله سبب گردید تا اتهام تشیّع از طرف اهل حدیث به کسانی زده شود که نظر مثبتی به امام علی(ع) از خود نشان میدادند. بدین ترتیب بود که معتزلیان متهم به تشیّع شدند؛ تشّیعی که از نظر اهل حدیث جز به معنای داشتن نظر مساعد به امیرالمؤمنین(ع) و حتی اعتقاد به خلافت ایشان به عنوان چهارمین خلیفه، چیز دیگری نبود.
در آن روزگار، بازار تهمت به تشیّع در میان سنّیان چنان گرم شد که شخص مأمون نیز شیعه معرفی شد. گرچه میتوان احتمال داد که حتی آن عقاید نیز، چیزی جز یک نمایش سیاسی نبوده است.
مأمون به این هدف میاندیشید که اگر امام رضا(ع) ولایتعهدی او را بپذیرد، الزاماً مشروعیت خلافت بنیعباس را پذیرفته است، زیرا اینکه علویان خلافت عباسیان را به رسمیّت بشناسند، امتیاز بزرگی برای آنها به حساب میآمد.
نکتة دیگر این است که با آوردن امام رضا(ع) در تشکیلات خلافت، فعالیتهای آن حضرت کنترل و محدود میشد و او دیگر نمیتوانست خود را امام معرفی کند، زیرا در این صورت مردم را نه تنها به پذیرش ولایتعهدی خود، بلکه حتی برای خلیفهای که جانشینی او را پذیرفته بود میبایست دعوت نماید. بدین ترتیب جنبة استقلالی عنوان امامت آلعلی برای همیشه از بین میرفت.
نکتة سوم اینکه مقام و منزلت امام رضا(ع) با پذیرفتن ولایتعهدی مأمون کاهش مییافت و از چشم طرفدارانش میافتاد و دیگر کسی او را به یک چهرة منزّه و مقدس نمیشناخت.
عبدالنبی روحانیزاده، شمارة اشتراک ٢٢٥٩، از مشهد
آن حضرت، سرانجام از هر سو زیر فشار قرار گرفت، به طوری که با نهایت اکراه و در حالی که از شدت درماندگی میگریست، مقام ولیعهدی را پذیرفت. این بیعت در هفتم رمضان سال ٢٠١ هجری انجام گرفت.
امام رضا(ع) در پذیرش ولایتعهدی به این حقیقت پیبرده بود که در صورت امتناع، نه تنها جان خودش بلکه علویان و دوستدارانشان همه در معرض خطر واقع میشوند. اگر بر امام جایز بود که در آن شرایط جان خویشتن رابه خطر بیفکند ولی در مورد دوستداران و شیعیان خود و سایر علویان هرگز به خود حق نمیداد که جان آنان را به مخاطره بیندازد.
ایشان باید برای مردم باقی میماندند تا چراغ راه و راهبر و مقتدای آنها در حل مشکلات و هجوم شبههها باشند، چون در آن زمان موج فکری و فرهنگی بیگانهای بر همه جا چیره شده بود و با خود کفر و الحاد را در قالب بحثهای فلسفی و تردید نسبت به مبادی خداشناسی، به ارمغان آورده بود. بر امام لازم بود که زنده بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند. و دیدیم که امام نیز با وجود کوتاه بودن دوران زندگیاش پس از ولیعهدی چگونه عملاً وارد این کارزار شد.
اگر امام با رد قاطع و همیشگی ولیعهدی، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودی میسپرد این فداکاری کوچکترین تأثیری در راه تلاش برای این هدف مهم در بر نمیداشت.
علاوه بر این، نیل به مقام ولیعهدی یک اعتراض ضمنی از سوی عباسیان به شمار میرفت دایر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایستهای داشتند.
یکی دیگر از دلایل قبول ولیعهدی از سوی امام آن بود که مردم اهلبیت را در صحنة سیاسی حاضر بیابند و آنان را فراموش نکنند. و نیز گمان نکنند که آنان ـ همانگونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایی هستند که در عمل استفادهای برای ملت ندارند.
شاید امام نیز خود به این نکته اشاره میکرد؛ هنگامیکه«ابن عرفه» از وی پرسید: ای فرزند رسولخدا! به چه انگیزهای وارد ماجرای ولیعهدی شدی؟ امام پاسخ داد: به همان انگیزهای که جدّم علی(ع) را وادار به ورود در شورا نمود.
گذشته از همة اینها، امام در ایام ولیعهدی خویش چهرة واقعی مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدفهای وی در کارهایی که انجام میداد، هرگونه شبهه و تردیدی را از نظر مردم برداشت.
آنچه گفته شد، هرگز دلیلی بر میل باطنی امام برای پذیرفتن ولیعهدی نیست، بلکه همانگونه که حوادث بعدی اثبات کرد، او میدانست که هرگز از دسیسههای مأمون و دارو دستهاش در امان نخواهد بود.
امام به خوبی درک میکرد که مأمون به هر وسیلهای که شده در مقام نابودی وی برخواهد آمد.
حبیب قاضیزاده، شمارة اشتراک ١٢٨٠٤، از ایوان غرب
از ولایتعهدی تا شهادت
١ـ امام رضا(ع) چون به مرو رسید ماهها بگذشت و او همچنان از موضع منفی با مأمون سخن میگفت؛ نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدی، هیچ کدام را نمیپذیرفت، تا آنکه مأمون با تهدیدهای مکرّر به قصد جانش برخاست.
امام با اینگونه موضعگیری زمینه را طوری چید که مأمون را رویاروی حقیقت قرار دهد. امام میگفت: میخواهم کاری کنم که مردم حقیقت مطلب را بدانند. که این من نیستم که به دنبال دنیایم، بلکه این دنیاست که سخت به دنبال من است. با این شگرد به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیت آمیز نبوده و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشهریزی بردارد. در نتیجه از مأمون سلب اطمینان کرد و او را در هر عملی که میخواست انجام دهد به تزلزل انداخت. علاوه بر این، در دل مردم نیز علیه مأمون و کارهایش شک و بیاطمینانی برانگیخت.
٢ـ امام رضا(ع) به اینها نیز بسنده نکرد، بلکه در هر فرصتی تأکید میکرد که مأمون او را به اجبار و تهدید به قتل، به ولیعهدی رسانده است وگرنه امام معصوم کجا و ولیعهدی و تأئید حکومت ظالم کجا؟!
افزون بر این، مردم را گاه گاه به این موضوع نیز آگاهی میداد که مأمون به زودی دست به نیزنگ زده، پیمان خود را خواهد شکست. امام به صراحت میگفت که به دست کسی جز مأمون کشته نخواهد شد و کسی جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتی نزد مأمون نیز گفته بود.
امام تنها به گفتار بسنده نمیکرد، بلکه رفتارش در طول مدت ولیعهدی هم از عدم رضایت وی و مجبور بودنش حکایت میکرد.
٣ـ امام رضا(ع) از کوچکترین فرصتی که به دست میآورد سود جسته، این معنا را به دیگران یادآوری میکرد که مأمون در اعطای سمت ولیعهدی کار مهمی نکرده، جز آنکه در راه برگرداندن حق مسلّم امام، گام برداشته است. بنابراین، امام قانونی نبودن خلافت مأمون را پیوسته به مردم یادآور شد.
نخست در شیوة اخذ بیعت میبینیم که امام جهل مأمون را به شیوة رسول خدا(ص) که مدعی جانشینیاش بود، برملا ساخت. مردم برای بیعت با امام آمده بودند که امام دست خود را به گونهای نگاه داشت که پشت دست در برابر صورتش و روی دست رو به مردم قرار گرفت. مأمون به وی گفت: چرا دستت را برای بیعت پیش نمیآوری، امام فرمود: تو نمیدانی که رسولخدا(ع) به همین شیوه از مردم بیعت میگرفت.
از نکتههای شایان توجه دیگر سخنانی است که امام در مجلس بیعت فرمودند و حق غصب شدة خویش را یادآور نمودند:«ما به سبب رسولخدا(ص) بر شما حقی داریم و شما نیز به سبب او بر ما حقی دارید؛ یعنی هرگاه شما حق ما را رعایت کردید بر ما نیز واجب میشود که حق شما را منظور بداریم.»
امام حتی از اینکه کوچکترین سپاسگزاری از مأمون کند، خودداری کرد، و این خود موضع سرسختانه و قاطعی بود که میخواست ماهیت بیعت را در ذهن مردم، خوب جای دهد و در ضمن موقعیت خویش را نسبت به زمامداری در همان مجلس حساس بفهماند.
خلاصه اینکه امام از هر فرصتی استفاده میکرد تا کوششهای مکّارانة مأمون را خنثی کند و سیاستهای مزوّرانة او را برملا نماید و حقانیت خویش را به امر خلافت به همة مردم بفهماند.
از دیگر اقدامات امام در جهت روشنگری و آگاهی تودة مردم، چگونگی تنظیم سند ولیعهدی بود که در جای جای آن از مقاصد و اهداف باطنی مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پای فشرد و توطئهای را که برای نابودی آنان انجام میشد، آشکار کرد. امام در این سند، نوشتة خود را با جملة زیر آغاز کرده و نوشته است:
«ستایش برای خداوندی است که هرچه بخواهد همان کند، هرگز چیزی بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدّراتش نتوان سرباز زد، او از خیانت چشمها و آنچه که در سینهها پنهان است آگاهی دارد.»
امام با انتخاب این جملهها میخواست ذهن مردم را به خیانتها و نقشههای پنهانی مأمون توجه دهد. آن حضرت دستخط خود را چنین ادامه میدهد:
«درود خدا بر پیامبرش محمد، خاتم پیامبران و بر خاندان پاک و مطهّرش باد... .»
امام میخواست بفهماند که به چنین خاندان مقدس و ارجمندی تعلّق دارد. در ادامه نوشتند:
«امیرالمؤمنین حقوقی از ما میشناخت که دیگران بدان آگاه نبودند.»
و بدین وسیله یادآوری فرمودند که خلافت حق مسلّم آنان بوده و هست که دیگران آن را نشناخته غصب کردهاند.
از دیگر عباراتی که امام رضا(ع) در سند ولیعهدی نوشته، این است:
«او (یعنی مأمون) ولیعهدیِ خود و فرمانروایی این قلمرو بزرگ را به من واگذار کرد، البته اگر پس از وی زنده باشم... .»
امام با جملة «اگر پس از وی زنده باشم» بدون شک به حوادث آینده و توطئههای مأمون اشاره میکند و نیت پلید او را در همان روزهای اول گوشزد میفرماید.
امام نوشتة خود را چنین ادامه میدهد:
«هرکس گرهای را که خدا بستنش را امر کرده بگشاید و ریسمانی را که هم او تحکیمش پسندیده، قطع کند، به حریم خداوند تجاوز کرده است، چه او با این عمل، امام را تحقیر کرده و حرمت اسلام را دریده است.»
امام با این جملات اشاره به حق خود میکند که مأمون و پدرانش آن را غصب کردهاند. پس منظور وی از گره و ریسمانی که نباید هرگز گسسته شود، خلافت و رهبری است که نباید پیوندش را از خاندانی گسست که خدا مأمور به آن کرده است.
سپس امام چنین ادامه میدهد:
«در گذشته کسی چنین کرد ولی برای جلوگیری از پراکندگی در دین و جدایی مسلمانان اعتراضی به تصمیمها نشد و امور تحمیلی به عنوان راه گریز تحمل گردید... .»
در اینجا گویا امام به مأمون طعنه میزند که باید به اطاعت وی درآید و بر تمرّد علیه وی وعلویان اصرار نورزد. سپس چنین میافزاید:
«خدا را گواه بر خویشتن میگیرم که اگر رهبری مسلمانان را به دستم دهد با همه، به ویژه بنیعباس به مقتضای اطاعت از خدا و سنّت پیامبرش عمل کنم. هرگز خونی را به ناحق نریزم و نه ناموس و ثروتی را از چنگ دارندهاش به درآورم، مگر در آنجا که حدود الهی مرا دستور داده است.»
امام با ذکر این مطالب، تفاوت فاحش میان سبک حکمرانی اهلبیت با سبک سیاست دشمنانشان را بیان میکند.
امام همچنین میافزاید:
«... اگر چیزی از پیش خود آوردم، یا در حکم تغییر و دگرگونی در انداختم، شایستة این مقام نبوده، خود را مستحق کیفر نمودهام و من به خدا پناه میبرم از خشم او... .»
بیان این جمله برای مبارزه با عقیدة رایج در میان مردم بود که علمای کج فهم آن را بیان کرده بودند؛ به این معنا که خلیفه یا هر حکمرانی، مصون از هرگونه کیفر و بازخواستی است، چه او در مقامی برتر از قانون قرار گرفته و اگر دست به هر جرم و انحرافی بزند کسی نباید بر او خرده بگیرد، تا چه رسد به قیام بر ضد او. امام(ع) با توجه به شیوة مأمون و سایر خلفای عباسی میخواهد این معنا را به همگان تفهیم کند که فرمانروا باید پاسدار نظام قانون باشد، نه آنکه مافوق آن قرار بگیرد. از این رو نباید هرگز از کیفر و بازخواست بگریزد.
آنگاه برای اعلام عدم رضایت خویش به قبول ولیعهدی و نافرجام بودن آن به صراحت چنین بیان میدارد:
«... جفر و جامعه خلاف آن را حکایت میکنند... .»
یعنی بر خلاف ظاهر امر که حاکی از دستیابی من به حق امامت و خلافت میباشد، من هرگز آن را دریافت نخواهم کرد. افزون بر اینها امام میخواهد با ذکر این حقیقت به رکن دوم از ارکان امامت راستین اهلبیت نیز اشاره کند که عبارت است از: آگاهی به امور غیبی و علوم ذاتی که خداوند فقط ایشان را بدین جهت بر دیگران برتری بخشیده است.
در ادامه امام به صراحت کامل بیان میدارد که:
«من دستور امیرالمؤمنین (یعنی مأمون) را پذیرفتم و خشنودیاش را بدین وسیله جلب کردم... .»
معنای این عبارت آن است که اگر امام ولیعهدی را نمیپذیرفت به خشم مأمون گرفتار میآمد و همگان نیز معنای خشم خلفای جور را به خوبی میدانستند که برای ارتکاب جنایت و تجاوز، به هیچ دلیلی نیازمند نبودند.
امام همچنین برای قبول ولیعهدی شرایطی را گذاشتند؛ از جمله:
«هرگز کسی را بر مقامی نگمارد و نه کسی را عزل و نه نصب و نه سنّتی را نقض کند و نه چیزی را از وضع موجود دگرگون سازد و از دور مشاور در امر حکومت باشد.»
محمد رضا ثامنی، شماره اشتراک ٦٥٠، از سنقر
علل پذیرش ولایتعهدی
الف) امام رضا(ع) احساس کرد نپذیرفتن ولایتعهدی، تنها به قیمت جان او تمام نمیشود، بلکه جان تمام شیعیان و علویان هم به خطر میافتد. اگر امام با رد مقام ولایتعهدی، خود و پیروانش را به نابودی میکشاند، کفر و الحاد همه جا را فرا میگرفت و در نتیجه مأمون به اهداف شوم خود دست مییافت؛
ب) امام دریافت پذیرش ولایتعهدی، یک اعتراف ضمنی از طرف عباسیان است که علویان هم در این حکومت سهم شایستهای دارند؛
ج) انگیزة دیگر اینکه عموم مردم ـ بر خلاف شایعات موجود ـ تلاش اهلبیت را در صحنة سیاست ببینند و گمان نکنند که آنان عالمانی هستند که فقط در گوشهای به عبادت مینشینند و در امور سیاسی دخالت نمیکنند؛
د) دیگر اینکه امام فرمود: همان انگیزهای که جدم امیرالمؤمنین(ع) را وادار به شرکت در شورای شش نفره نمود، مرا نیز به پذیرش ولایتعهدی واداشت.
در پذیرش شروط ولایتعهدی، امام به خوبی به توطئهها و هدفهای پنهان و آشکار مأمون آگاهی داشت. گفتار و رفتار حضرت حکایت از اجبار و عدم رضایت او در این پذیرش نمادین میکرد و به همین دلیل ولایتعهدی را با شرایط خاصی پذیرا شد.
بدیهی است این شرایط، خط بطلانی بر اهداف مأمون کشید و موجب شد تا حکومت نتواند کارها را به نام امام پیش ببرد و امور را به صورت شرعی و دینی جلوه دهد. از طرف دیگر، چون موضع امام(ع) عدم اعتراف به قانونی بودن نظام حکومتی او بود، به همین دلیل و با چنین شرایطی، دیگر مأمون قادر به اجرای نقشههایش به نام امام(ع) نبود.
پس از اینکه مأمون به عظمت معنوی امام در جامعه پیبرد و از طرفی با اعتراض عباسیان بغداد در مورد واگذاری ولایتعهدی به حضرت مواجه گردید، تصمیم گرفت امام(ع) را از سر راه خود بردارد.
مأمون برای شکستن شخصیت علمی حضرت، اقدام به تشکیل مجالس مناظره و مباحثه با دانشمندان ادیان مختلف نمود تا شاید از این رهگذر بتواند در مباحثات علمی شکستی برای حضرت ایجاد کند و از محبوبیت آن وجود مقدس در بین مردم بکاهد.
سرانجام توفیق نیافت و دانشمندان برجستة تمام ادیان و مذاهب از مراکز علمی جهان با امام(ع) به بحث و گفتگو نشسته و همة عالمان مذاهب و صاحبان افکار و آرای مختلف به بزرگواری و احاطة علمی آن حضرت اقرار و اعتراف نمودند. حضرت در تمام مباحثات و مناظرات با دلایل قاطعِ علمی و منطقی و با زبان خود سؤال کنندگان جواب میداد و همه را محکوم و مجاب مینمود.
پاسخ امام(ع) به مسائل علمی و فلسفی با بیانی رسا و منطقی قوی چنان موجب شگفتی مأمون شد که لب به سخن گشود و گفت: یا اباالحسن! در روی زمین کسی جز شما نیست که اینگونه سخن نیکو بگوید.
پیروزیهای حضرت در مباحثات، مأمون را نا امید و تمام بافتههایش را پنبه کرد، به همین دلیل در صدد برآمد او را از میان بردارد. در حالی که روز به روز بر عظمت امام رضا(ع) افزوده میشد و حقانیت فرزند پیامبر(ص) روشنتر میگردید سرانجام بعد از گذشت دو سال از ورود امام به خطّة خراسان، مأمون در روز جمعه آخر صفر سال ٢٠٣ هـ . ق. اقدام به جنایتی هولناک نمود و آن امام همام را که حدود پنجاه و پنج سال از عمر پر برکتش سپری شده بود به وسیله انگور زهرآلود در توس مسموم کرد و به شهادت رساند. آنگاه از باب عوام فریبی، خود را عزادار نشان داد و امر کرد تا پیکر مطهّر امام(ع) را در سرای حاکم عباسی (بقعة هارونی) به خاک بسپارند.
پس از شهادت حضرت رضا(ع) و دفن در بقعة هارونی (حرم فعلی)، بنا به پیشگویی آن حضرت، خراسان، مطاف فرشتگان الهی و قبلة نیاز و زیارتگاه شیعیان جهان شد و تا انقراض عالم چنین خواهد بود.
ایوب محمدی، شمارة اشتراک ١٨٧١، از ایوان غرب
دلایل پذیرش ولایتعهدی مأمون
١ـ افشای چهرة باطنی و پلید مأمون: امام رضا(ع) در ایام ولیعهدی خویش چهرة واقعی مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیتها و هدفهای وی هرگونه شبهه و تردیدی را از نظر مردم برداشت.
به عبارتی دیگر گرچه مأمون میخواست از وجود مبارک حضرت رضا(ع) برای اهداف شوم سیاسی خود استفاده کند، ولی شیوة زندگی امام(ع) در خراسان نقشههای مأمون را خنثی نمود و چهرة باطنی و پلید مأمون را در ماجرای نماز عید و تعطیلی مجالس مناظره و سرانجام شهادتش، آشکار نمود.
٢ـ تحکیم پایگاه مردمی خاندان رسالت: حوادث و معجزاتی که در مسیر مدینه تا خراسان از آن حضرت دیده میشد، پایگاه مردمی او را چندین برابر نمود و موقعیت خاندان رسالت را در نظر مردم بسیار بالا برد و دشمنان و مخالفان را رسوا ساخت.
٣ـ خنثی کردن توطئة مأمون: در صورت امتناع از پذیرش فرمان مأمون (سفر یا دعوت ولایتعهدی) موقعیت دشواری پیش میآمد و در چنین موقعیتی جان علویان و دوستدارانش در معرض بیشترین شکنجهها و آسیبها قرار میگرفت، زیرا خلیفة حیلهگر عباسی، سرپیچی امام را یک توطئه مینامید و به بهانة سرکوب این توطئه، شیعیان بسیاری را به هلاکت میرساند.
٤ـ جلوگیری از اختلافات داخلی: امام رضا(ع) در عهدنامة ولایتعهدی پس از بیان مقدمه در مورد اصل پیشنهاد قبول خلافت، یکی از دلایل پذیرش ولایتعهدی را مسئلة ترس از پراکندگی دین و متزلزل شدن وضع مسلمانان بیان نموده است.
٥ ـ اثبات حقانیت شیعه در مناظرات: بیانات امام در مجالس مناظرهای که مأمون با علمای بزرگ اطراف و اکناف ترتیب داده بود، هویت و اساس عقاید اسلامی به ویژه تشیّع را روشن مینمود و صحت عقاید شیعه دوازده امامی را تثبیت میکرد و حقانیت اسلام را در برابر غیر مسلمانان و اصل تشیّع را در برابر مخالفان، آشکار میساخت.
٦ ـ عشق و علاقة ایرانیان به اهلبیت: ارادت مردم ایران مخصوصاً خراسان به اهلبیت و اینکه ایرانیان در راه عشق و علاقه به خاندان علی(ع) مهمترین فداکاران و از خودگذشتگان به شمار میآمدند، به ویژه اینکه مادر آن امام(ع) نیز ایرانی بوده است.
علیرضا ولیزاده، شمارة اشتراک ١٢٣٠٢، از گناباد
مواضع منفی امام در برابر ترفند مأمون
با توجه به اینکه امام رضا(ع) در پذیرفتن ولیعهدی از خود اختیاری نداشت و نمیتوانست این مقام را وسیلة رسیدن به اهداف مقدس خویش قرار دهد، و از سویی هم نمیتوانست ساکت بنشیند و در برابر اقدامات دولتمردان چهرة موافق نشان بدهد، پس بایستی برنامهای بریزد که در جهت خنثی کردن توطئههای مأمون پیش برود. آن حضرت به صورتهای گوناگونی برای خنثی کردن توطئههای مأمون موضع گرفت که مأمون آنها را قبلاً به حساب نیاورده بود.
١ـ امام تا وقتی که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خودداری کرد و آنقدر سرسختی نشان داد تا بر همگان معلوم شود مأمون به هیچ قیمتی از او دست بردار نیست.
٢ـ اتخاذ چنین موضع سرسختانهای برای آن بود که دیگران بدانند که امام دستخوش نیرنگ مأمون قرار نمیگیرد و به خوبی به توطئهها و هدفهای پنهانیاش آگاهی دارد. با این شیوه، امام توانسته بود مردم را پیرامون آن رویداد برانگیزد.
٣ـ در ایستگاه نیشابور، امام با نمایاندن چهرة محبوبش برای دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده، روایت زیر را خواند: «خداوند متعال میفرماید: «کلمة توحید (لا اله الا الله) دژ من است، هر کس به دژ من داخل شود از کیفرم مصون میماند.»
در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام، نوشتند. جالب آنکه امام در آن شرایط هرگز مسائل فرعی دین و زندگی مردم را عنوان نکرد و توجه همگان را به مسئلهای معطوف کرد که مهمترین مسائل در زندگی حال و آیندهشان به شمار میرفت.
پس از خواندن حدیث توحید، ناقة امام به راه افتاد، ولی هنوز دیدگان هزاران انسانِ شیفته به سوی او بود. همچنان که مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید میاندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سر از عماری بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگری به زبان آورد و با صدای رسا گفت: «کلمة توحید شروطی هم دارد، من از جملة آن شروط هستم». در اینجا امام مسئلة بنیادی دیگری را عنوان کرد؛ مسئلة «ولایت» را که چون تنهای برآمده از ریشة درخت توحید است.
امام در شهر نیشابور برای بیان این حقیقت از فرصت حساسی که به دست میآمد حکیمانه سود جست و در برابر صدها هزار تن، خویشتن را به حکم خدا، پاسدار دژ توحید معرفی کرد، بنابراین بزرگترین هدف مأمون را با این آگاهی بخشیدن به تودهها در هم کوبید، چه او میخواست با کشاندن امام به مرو از وی اعتراف بگیرد که حکومت او و بنی عباس، مشروع و اسلامی است.
٤ـ امام چون به مرو رسید ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفی با مأمون سخن میگفت، نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدی ـ هیچ کدام ـ را نمیپذیرفت تا آنکه مأمون با تهدیدهای مکرّر به قصد جانش برخاست.
امام با اینگونه موضعگیری زمینه را طوری چید که مأمون را رویاروی حقیقت قرار داد. امام گفت: میخواهم کاری کنم که مردم نگویند علیبن موسی به دنیا چسبیده، بلکه این دنیاست که از پی او روان شده است. با این رویّه به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیتآمیز نیست و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشهریزی بردارد. در نتیجه از مأمون سلب اطمینان کرد و او را در هر عملی که میخواست انجام دهد به تزلزل انداخت. علاوه بر این، در دل مردم نیز بر ضد مأمون و کارهایش شک و تردید افکند.
٥ ـ امام رضا(ع) به اینها نیز بسنده نکرد، بلکه در هر فرصتی تأکید میکرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید به قتل، به ولیعهدی رسانده است. افزون بر این، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاه میساخت که مأمون به زودی دست به نیزنگ زده، پیمان خود را خواهد شکست. امام به صراحت میگفت که به دست کسی جز مأمون کشته نخواهد شد و کسی جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد. این موضوع را حتی به مأمون هم گفته بود.
امام تنها به گفتار بسنده نمیکرد، بلکه رفتارش نیز در طول مدت ولیعهدی همه از عدم رضایت وی و مجبور بودنش حکایت میکرد. بدیهی است که اینها همه عکس آن نتیجهای بود که مأمون از ولیعهدی وی انتظار میداشت.
٦ ـ امام از کوچکترین فرصتی که به دست میآورد سود جسته، این معنا را به دیگران یاد آوری میکرد که مأمون در اعطای سمت ولیعهدی به وی کار مهمی نکرده جز آنکه در راه برگرداندن حق مسلّم خود او که قبلاً از دستش به غصب ربوده بود، گام برداشته است، بنابراین امام پیوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم یادآور میشد.
٧ـ امام برای پذیرفتن مقام ولیعهدی شروطی قائل شد که طی آنها از مأمون چنین خواسته بود: امام هرگز نه کسی را بر مقامی گمارد، نه کسی را عزل کند، نه رسم و سنّتی را براندازد و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون سازد، بلکه از دور مشاور در امر حکومت باشد. مأمون نیز تمام این شروط را پذیرفت. بنابراین میبینیم که امام بر پارهای از هدفهای مأمون خط بطلان کشید، زیرا اتخاذ چنین موضعی دلیل گویایی بود بر امور زیر:
الف ـ اعتراف نکردن به مشروع بودن سیستم حکومتی وی؛
ب ـ سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان نظام حکومتی تأمین نمیکرد؛
ج ـ مأمون بر خلاف نقشههایی که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمیتوانست کارهایی را به نام امام و به دست او انجام دهد؛
د ـ امام هرگز حاضر نبود تصمیمهای قدرت حاکم را اجرا کند.
کاوه کاویانی، شمارة اشتراک ١٢٦٠٨، از سنقر
١ـ هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضایی خود پر کرد، به طوری که هر کس در پیرامون امام بود یقین کرد که مأمون با نیت سوء، حضرت را از وطن خود دور میکند. امام، بدبینی خود را به مأمون به هر زبان ممکن به گوش همه رساند؛ در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانوادهاش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که برای وداع انجام داد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست. همة کسانی که باید طبق انتظار مأمون به او خوش بین، و به امام به دلیل پذیرش پیشنهاد او بدبین میشدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینة مأمون که امام را اینگونه ظالمانه از آنان جدا میکرد و به قتلگاه میبرد، لبریز شد.
٢ـ هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایتعهدی آن حضرت مطرح شد حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرد آن را نپذیرفتند. این مطلب همه جا پیچید که علیبن موسیالرضا(ع) ولیعهدی و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است. دست اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه جا منتشر کردند، حتی فضلبن سهل در جمعی از کارگزاران و مأموران حکومت گفت: من هرگز خلافت را چنین خوار ندیدهام. امیر المؤمنین آن را به علیبن موسیالرضا(ع) تقدیم میکند و علیبن موسی دست رد به سینه او میزند.
خود امام از هر فرصتی که به دست میآورد، اجباری بودن این منصب را به گوش این و آن میرساند. همواره میگفت: من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدی را قبول کردم. طبیعی بود که این سخن همچون عجیبترین پدیدة سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همة آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند. در همان زمان که کسی مثل مأمون فقط به دلیل آنکه از ولیعهدی برادرش امین عزل شده است به جنگی چند ساله دست میزند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به قتل میرساند و سر برادرش را از روی خشم شهر به شهر میگرداند، کسی مثل علیبن موسیالرضا(ع) پیدا میشود که به ولیعهدی با بیاعتنایی نگاه میکند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمیپذیرد.
مقایسهای که از این رهگذر میان امام علیبن موسیالرضا(ع) و مأمون عباسی در ذهنها نقش میبست، درست عکس آن چیزی را نتیجه میداد که مأمون برای آن، سرمایهگذاری کرده بود.
٣ـ علیبن موسیالرضا(ع) فقط به این شرط ولیعهدی را پذیرفت که در هیچ یک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر میکرد فعلاً در شروع کار این شرطها قابل تحمل است و بعداً به تدریج میتوان امام را به صحنة فعالیتهای خلافتی کشاند، این شرطها را از آن حضرت قبول کرد.
امام در همان حال که نام ولیعهدی داشت و قهراً از امکانات دستگاه نیز برخوردار میبود چهرهای به خود میگرفت که گویی با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است؛ نه امر و نهی میکرد، نه مسئولیتی را میپذیرفت و نه شغلی را طلب میکرد.
روشن است که عضوی در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و ارادة خود از همة مسئولیتها کناره میگیرد، نمیتواند نسبت به آن دستگاه صمیمی و طرفدار باشد. مأمون به خوبی این نقیصه را حس میکرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدی انجام گرفت بارها در صدد بر آمد امام را بر خلاف تعهد قبلی با لطائف الحیل به مشاغل خلافتی بکشاند و سیاست مبارزة منفی امام را نقض کند.
یک نمونه همان است که معمّربن خلاد از امام هشتم نقل میکند که مأمون به امام میگوید: اگر ممکن است به کسانیکه از او حرف شنوی دارند در باب مناطقی که اوضاع آن پریشان است، چیزی بنویس، و امام استنکاف میکند و قرار قبلی را که همان عدم دخالت مطلق است به یادش میآورد. نمونة بسیار مهم و جالب دیگر، ماجرای نماز عید است که مأمون به این بهانه که «مردم قدر امام را بشناسند و دلهای آنان آرام گیرد» او را به امامت نماز عید دعوت میکند، اما امام استنکاف میکند. پس از اینکه مأمون اصرار را به نهایت میرساند امام به این شرط قبول میکند که نماز را به شیوة پیغمبر و علیبن ابیطالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهرهای میگیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان میسازد و آن حضرت را از نیمة راه برمیگرداند.
٤ـ بهرهبرداری اصلی امام از این ماجرا از همه مهمتر است. امام با قبول ولایتعهدی، دست به حرکتی میزند که در تاریخ ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت، بینظیر بوده است و آن، «برملا کردن داعیة امامت شیعی در سطح اسلام و دریدن پردة غلیظ تقیّه و رساندن پیام تشیّع به گوش همة مسلمانهاست». تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و او سخنانی را که در طول ١٥٠ سال جز در خفا و با تقیّه و به خصیصین و یاران نزدیک گفته نشده بود با صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولیِ آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجة یک آنها قرار نمیگرفت آن را به گوش همه رساند.
مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قویترین استدلالهای امامت را بیان فرموده است، نامة جوامع الشریعه که در آن همة رئوس مطالب عقیدتی و فقهی شیعی را برای فضلبن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که برای عبدالعزیزبن مسلم در مرو بیان کرده است، قصاید فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولیعهدی سروده شده و برخی از آنان مانند قصیدة دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصاید برجستة عربی به شمار میرود، نمایشگر این موفقیت عظیم امام(ع) است.
در آن سال، در مدینه و شاید در بسیاری از آفاق اسلامی هنگامی که خبر ولایت عهدی علیبن موسی الرضا(ع) رسید، در خطبه، فضایل اهلبیت بر زبان رانده شد و اهل بیت پیغمبر که نود سال علناً بر منبرها دشنام داده میشدند و سالهای متمادی کسی جرئت بر زبان آوردن فضایل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکی یاد شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوّت قلب گرفتند، بیخبرها و بیتفاوتها با آنان آشنا شدند و به آنان گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدّثان و متذکّران شیعه معارفی را که تا آن روز جز در خلوت نمیشد بر زبان آورد، در جلسات درسی بزرگ و مجامع عمومی بر زبان راندند.
٥ ـ در حالیکه مأمون، امام را جدا از مردم میپسندید و این جدایی را در نهایت وسیلهای برای قطع رابطة معنوی و عاطفی میان امام و مردم میخواست، امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط مردم قرار میداد، با اینکه مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام را از مدینه تا مرو به طرزی انتخاب کرده بود که شهرهای معروف به محبت اهلبیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین شده، از هر فرصتی برای ایجاد رابطة جدیدی میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهایی قرار دارد که با او نامهربان بودند، در نیشابور حدیث سلسلة الذهب را برای همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانهها و معجزههای دیگری نیز آشکار ساخت و در جای جای این سفر طولانی فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو هم که منزل اصلی و اقامتگاه دستگاه خلافت بود هر گاه فرصتی دست داد حصارهای دستگاه حکومت را برای حضور در میان مردم شکافت.
٦ ـ نه تنها سرجنبانان تشیّع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قراین حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشترین دوران عمر خود را در کوههای صعبالعبور و آبادیهای دور دست و با سختی و دشواری میگذراندند با حمایت امام علیبن موسیالرضا(ع) حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانی چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیری روی خوش نشان نداده و از تیزی زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه تحت تعقیب بود و دار خود را بر دوش خویش حمل میکرد، توانست به حضور امام و مقتدای محبوب خود برسد و معروفترین و شیوا ترین قصیدة خود را که ادعا نامة نهضت نبوی بر ضد دستگاههای خلافت اموی و عباسی است برای آن حضرت بسراید و شعر او در زمانی کوتاه به همة اقطار عالم اسلام برسد، به طوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه میشنود.
موسی طهمورثی خامنه، شماره اشتراک ٢٧٥٨، از خامنه
مناظرات امام
مأمون بسیار تلاش میکرد از محبوبیت روز افزون امامرضا(ع) در بین مردم و شیعیان کم کند. از آنجا که خود مأمون اهل علم و مطالعه بود و به مناظره علاقه داشت، به طور مرتب جلسات مناظره ترتیب میداد تا به این بهانه، هم از دریای علم امام(ع) بهره ببرد و هم شاید بتواند او را در تنگناهای علمی، گیر انداخته، ضعفی از او آشکار کند.
در دوران ولایتعهدی آن حضرت، دهها مناظره با شخصیتهای برجستة دنیا صورت گرفت، که در تمامی آنها پیروز میدان، حضرترضا(ع) بود؛ از جمله مهمترین این مناظرهها عبارتاند از:
١. مناظرة علمی با جاثلیق، رئیس اسقفها؛
٢. مناظرة علمی با رأسالجالوت، بزرگ یهودیان آن زمان؛
٣. مناظرة علمی با هربز اکبر، بزرگ زردشتیان آن زمان؛
٤. مناظرة علمی با عمران صابی، رئیس مذهب صابعین؛
٥. مناظره با سلیمان مروزی، مشهورترین عالم علم کلام خطّة خراسان؛
٦. مناظره با علیبن محمدجهم، ناصبی و دشمن اهلالبیت؛
٧. مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره.
عظمت علمی آن حضرت در جواب به نوفلی(ره) مشخص میشود که فرمود: ای نوفلی! دوست داری بدانی که مأمون چه وقت (در تشکیل مناظره با ادیان مختلف) از کار خود پشیمان میشود؟ عرض کردم: آری، ای مولای من. آن حضرت فرمودند: «هنگامی که استدلالهای مرا در برابر توراتشان به تورات بشنوند، و در برابر اهل انجیل به انجیلشان، و در مقابل اهل زبور به زبورشان، و در مقابل صابئین به عبریشان، و در مقابل موبدان به زبان خودشان، و در برابر اهل روم به زبان رومی، و در برابر پیروان مکتبها و فرقههای مختلف، به همان زبان خودشان استدلال نمایم؛ آری، هنگامی که دلیل هر کس را جداگانه و با زبان خودشان ابطال کردم، به طوری که مذهب خود را رها کرده و قول مرا بپذیرند، و مأمون به هدف و مقامی که در صدد آن است نرسد، آن وقت پشیمان خواهد شد. هیچ حرکت و قوّهای جز ارادة خداوند متعالِ عظیم نیست.»
حمید خیابانی، شمارة اشتراک ١١٨٨٥، از کاشمر
انگیزههای اصلی مأمون برای تشکیل جلسات مناظره
مأمون پس از تحمیل مقام ولایتعهدی بر امامرضا(ع)، جلسات گستردة بحث و مناظره تشکیل داد و از اکابر علمای زمان، اعم از مسلمان و غیر مسلمان به این جلسات دعوت کرد. بیشک پوشش ظاهری این دعوت، اثبات و تبیین مقام والای امام در رشتههای مختلف علوم و مکتب اسلام بود، اما در اینکه در زیر این پوشش ظاهری چه صورتی پنهان بود، در میان محققان گفتوگو است:
١ـ گروهی که با بدبینی این مسائل را مینگرند و حق دارند که بدبین باشند، میگویند: مأمون هدفی جز این نداشت که به پندار خویش، مقام امامرضا(ع) را در انظار مردم، مخصوصاً ایرانیان پایین بیاورد که شدیداً به اهلبیت عصمت علاقهمند بودند.
گروه فوق، برای اثبات این مدعا به گفتار خود مأمون استدلال میکنند که در متون اسلامی آمده است؛ چنانکه در روایتی از نوفلی میخوانیم: سلیمان مروزی، عالم مشهور علم کلام در خطّة خراسان، نزد مأمون آمد، مأمون او را گرامی داشت و انعام فراوان به وی داد. سپس به او گفت: پسر عمویم علیبن موسیالرضا(ع) از حجاز نزد من آمده و او علم کلام (عقاید) و دانشمندان این علم را دوست دارد، اگر مایلی روز ترویه (روز هشتم ماه ذی الحجه) نزد ما بیا و با او به بحث و مناظره بنشین.
سلیمان که به علم و دانش خود مغرور بود، گفت: ای امیرمؤمنان! من دوست ندارم از مثل او در مجلس تو در حضور جماعتی از بنی هشام سؤال کنم، مبادا از عهده بر نیاید و مقامش پایین آید.
مأمون گفت: هدف من نیز چیزی جز این نیست که راه را بر او ببندی، چرا که من میدانم تو در علم و مناظره توانا هستی. سلیمان گفت: اکنون که چنین است مانعی ندارد، در مجلسی از من و او دعوت کن و در این صورت مذمتی بر من نخواهد بود.
شاهد دیگر، حدیثی است که از خود امامرضا(ع) نقل شده است. هنگامی که مأمون مجالس مناظره تشکیل میداد، شخصاً در مقابل مخالفان اهلبیت به بحث مینشست و امامت امیرالمؤمنین علی(ع) و برتری او را بر تمام صحابه روشن میساخت تا به امام علیبن موسیالرضا(ع) تقرّب جوید. اما امام به افرادی از یارانش که مورد وثوق بودند، چنین میفرمود: فریب سخنان او را نخورید، به خدا سوگند، هیچ کس جز او مرا به قتل نمیرساند ولی چارهای جز صبر ندارم تا دوران زندگیام به سر آید.
سید منصور طبیبیان، شمارة اشتراک ٥١٤، از اهواز
جلوههای رفتاری در سیرة رضوی
امامان پاک ما در میان مردم و با آنها میزیستند و درس زندگی، پاکی و فضیلت میآموختند. آنان الگو و سر مشق دیگران بودند و با آنکه مقام رفیع امامت، آنان را از مردم ممتاز میساخت برگزیدة خدا و حجّت او در زمین بودند. در عین حال در جامعه حریمی نمیگرفتند و خود را از مردم جدا نمیکردند و به روش جبّاران، انحصار و اختصاصی برای خود قائل نمیشدند و هرگز مردم را به بردگی و پستی نمیکشاندند و تحقیر نمیکردند. آنان نمونة بارز اسوة حسنه بودند. ابراهیم بن عباس میگوید: «هیچگاه ندیدم که امامرضا(ع) در سخن بر کسی جفا ورزد، و نیز ندیدیم که سخن کسی را پیش از تمام شدن، قطع کند. هرگز نیازمندی را که میتوانست نیازش را برآورده سازد رد نمیکرد. در حضور دیگری پایش را دراز نمیکرد. هرگز ندیدیم به کسی از خدمتکاران و غلامانشان بدگویی کند. خندة او قهقهه نبود بلکه تبسم بود. چون سفرة غذا به میان میآمد همة افراد خانه حتی دربان را نیز بر سر سفرة خویش مینشاند و آنان همراه با امام غذا میخوردند. شبها کم میخوابید و بیشتر بیدار بود و بسیاری از شبها تا صبح بیدار میماند و به عبادت میگذراند. بسیار روزه میداشت و روزة سه روز در هر ماه را ترک نمیکرد. [گویا منظور روزة پنجشنبه اول ماه و چهارشنبه وسط ماه و پنجشنبه آخر ماه است که پیشوایان معصوم(ع) فرمودهاند: کسی که اضافه بر روزة ماه مبارک رمضان در هر ماه این سه روز را روزه بگیرد مانند آن است که همة سال روزه باشد]. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت و بیشتر در شبهای تاریک مخفیانه به فقرا کمک میکرد.»
محمدبن ابیعیاد میگوید: «فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاس (گلیم) بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود، اما هنگامیکه در مجالس عمومی شرکت میکرد (لباسهای خوب و متعارف میپوشید) و خود را میآراست.»
شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ، نقصی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمیگیریم.
یک بار شخصی که امام را نمیشناخت در حمام از امام خواست تا او را کیسه بکشد، امام(ع) پذیرفت و مشغول شد. دیگران امام را بدان شخص معرفی کردند و او با شرمندگی به عذرخواهی پرداخت ولی امام بیتوجه به عذرخواهی او همچنان کیسه میکشید و او را دلداری میداد که طوری نشده است. شخصی به امام عرض کرد: به خدا سوگند، هیچ کس در روی زمین از حیث برتری و شرافتِ پدران به شما نمیرسد. امام فرمود: «تقوا به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت.»
مردی از اهالی بلخ میگوید: در سفر خراسان با امام رضا(ع) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام همة خدمتگزاران و غلامان، حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند. من به امام عرض کردم: فدایتان شوم بهتر است اینان به سفرهای جداگانه بنشینند. فرمود: «ساکت باش، پروردگار همه یکی است، پدر و مادر همه یکی است، و پاداش همه به اعمال است.»
یاسر، خادم امام میگوید: امام رضا(ع) به ما فرموده بود اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما به غذا خوردن مشغول بودید برنخیزید تا غذایتان تمام شود. به همین دلیل بسیار اتفاق میافتاد که امام ما را صدا میکرد و در پاسخ او میگفتند: به غذا خوردن مشغولند و آن گرامی میفرمود: بگذارید غذایشان تمام شود. یک بار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت: من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشتهام و خرجی راه تمام کردهام. اگر مایلید مبلغی را به من بدهید تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا از جانب شما معادل همان مبلغ را به مستمندان صدقه خواهم داد، زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند ماندهام. امام برخاست و به اتاقی دیگر رفت و دویست دینار آورد و از بالای در دست خویش را فراز آورد و آن شخص را خواند و فرمود: این دویست دینار را بگیر و توشة راه کن و به آن تبرک بجوی و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه بدهی... آن شخص دینارها را گرفت و رفت. امام از آن اتاق به جای اول بازگشت. از ایشان پرسیدند: چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟ فرمود: تا شرمندگیِ نیاز و سؤال را در او نبینم... .
امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمیکردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژهای مبذول میداشتند و در مسیر زندگی اشتباهاتشان را گوشزد میفرمودند تا هم آنان از بیراهه به راه آیند و هم دیگران و آیندگان بیاموزند.
احمدبن محمدبن ابی نصر بزنطی، از بزرگان اصحاب امامرضا(ع) نقل میکند: من با سه تن از یاران امام خدمت ایشان شرفیاب شدیم و ساعتی نزد وی نشستیم. چون خواستیم بازگردیم امام به من فرمود: ای احمد! تو بنشین. همراهان من رفتند و من ماندم. سؤالاتی داشتم، به عرض رساندم و امام پاسخ میفرمودند، تا پاسی از شب گذشت. خواستم مرخص شوم، فرمود: میروی یا نزد ما میمانی؟ عرض کردم: هر چه شما بفرمایید. اگر بفرمایید بمان میمانم و اگر بفرمایید برو میروم. فرمود: بمان، این هم رختخواب [و به لحافی اشاره فرمود]. آنگاه امام برخاست و به اتاق خود رفت. من از شوق به سجده افتادم و گفتم: سپاس خدای را که حجّت خدا و وارث علوم پیامبران در میان ما چند نفر که خدمتش شرفیاب شدیم تا این حد به من محبت فرمود.
هنوز در سجده بودم که متوجه شدم امام به اتاق من بازگشته است، برخاستم، حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود: ای احمد! امیر مؤمنان علی(ع) به عیادت صعصعة بن صوحان که از یاران ویژة آن حضرت بود، رفت و چون خواست برخیزد فرمود: ای صعصعه! از اینکه به عیادت تو آمدهام به برادران خود افتخار مکن، عیادت من باعث نشود که خود را از آنان برتر بدانی، از خدا بترس و پرهیزگار باش، برای خدا تواضع کن، خدا تو را رفعت میبخشد.
محمد حسین مردانی نوکنده، شماره اشتراک ٢٩٢٩، از گرگان
عبادت امام رضا(ع)
برای آنان که بودن را مفهومی جز بنده بودن ندانند، پرستش نه یک تکلیف بلکه معنای زندگی و راز جاودانگی است. در نگاه آنان، خدا پرستی نه یک واجب است که باید از سر گذراند و برائت ذمّه حاصل کرد، بلکه شهد شیرینی است که باید چشید و در آن، روح بودن و ماندن را یافت. از این رو اگر دربارة خدا پرستیِ اینگونه کسان که امام پیشاپیش همة آنان است، سخنی گفته شود سخن از اندازة عبادت نیست بلکه سخن از چگونگی است. آنان بنده بودن را مایة افتخار، بندگی کردن را مایة سربلندی، و سرفرود آوردن در برابر خواست آشکار و پنهان خداوند را اساس سرافرازی میشمردند. این معنای سخن هشتمین امام است که میگوید: «به بندگی خدا افتخار میکنم».
همین حقیقت است که بدخواهانِ او را ناخواسته بر آن میدارد که اعتراف کنند او پرستشگرترینِ همة زمینیان است. در میان همة فرزندان عباس و علی(ع) با فضیلتتر، پرهیزگارتر، دیندارتر و شایستهتر از او ندیدهاند.
در پرتو توجه به چنین برداشتی از مفهوم عبادت در نظر امام است که میتوان برای بسیار خواندن نماز، سجدههای طولانی پس از نماز صبح، روزههای مکرّر، شب زندهداریهای پر از رمز و راز و همدمی همیشگی با قرآن، تفسیری شایسته یافت، یا به درک حقیقت این سخن نایل آمد که کسی که دربارة آن حضرت میگوید: به خدا سوگند، مردی ندیدم که پیش از او از خدا پروا کند، بیش از او در همة اوقات به یاد خدا باشد و بیش از او از خدا بترسد.
گویندة این سخن، نه کسی از شاگردان او بلکه فرستادة دستگاه خلافت، رجاءبن ابی ضحّاک است که به عنوان گماشتة مأمون به مدینه رفت تا امام را زیر نظر بگیرد و با خود به مرو برد.
او در ادامة سخن خود میگوید: شب هنگام به بستر میرفت، بسیار قرآن تلاوت میکرد و چون به آیهای میرسید که در آن یادی از بهشت یا دوزخ بود میگریست و از خداوند بهشت میخواست و از آتش دوزخ به او پناه میجست. چون ثلث آخر شب فرا میرسید از بستر برمیخاست و به تسبیح و تحمید و تهلیل و استغفار میپرداخت، پس از آن مسواک میکرد و سپس به نماز شب میایستاد. او نماز جعفر طیّار را چهار رکعت میخواند و این رکعتها را در شمار رکعتهای نماز شب میآورد.
امام براساس همین برداشتها هماره با قرآن همدم بود و به گفتة ابراهیم بن عباس، حتی سخن او و پاسخهایی که میداد و مثلهایی که میآورد، همه برگرفته از قرآن بود و کتاب الهی را سه روز یک بار ختم میکرد. او خود در اینباره فرمود: اگر میخواستم، قرآن را در کمتر از سه روز ختم میکردم؛ اما من به هر آیه که میرسم در آن میاندیشم و در این امر درنگ مینمایم که دربارة چه و به چه هنگام نازل شده و بدین سبب است که آن را در سه روز ختم میکنم.
زهد و ساده زیستی امامرضا(ع)
محمدبن عباد میگوید: امام رضا(ع) در تابستان حصیر و در زمستان بر پلاس مینشست و جامههای خشن بر تن میکرد و فقط هنگامی جامة رسمی میپوشید که در جمع مردمان حضور مییافت.
ابا صلت هروی نیز دربارة آن حضرت میگوید: او غذایی ساده و خوراکی اندک داشت. امام حتی زمانی که رسماً ولیعهد خلافت بود از همان زهد و پارسایی و ساده زیستی جدا نشد.
برخورد با مردم
امام(ع) در برخورد با مردم چهرة راستین اسلام را ترسیم میکرد. آن هم در عصری که جلال و شکوه پوشالین دستگاه خلافت از این آیین، سیمایی دیگر ارائه میداد.
ابراهیم بن عباس میگوید: هیچ گاه نشنیدم و ندیدم کسی برتر از ابوالحسن رضا(ع) باشد. بر هیچ کس به سخن خویش بیمهری و ستم روا نداشت و سخن هیچ کس را نبرید.
بهجت صفر نورالله ، شماره اشتراک ٩٠٦٩، از نجف آباد
امام رضا(ع) بسیاری از اوقات شبانه روز به درس و بحث مشغول بودند و فقه و علوم محمدی را به شاگردانش درس میدادند، زیرا ایشان درس را نمونهای از ذکر و عبادت میدانستند و زمانی که از آن فارغ میشدند به ذکر خدا مشغول میشوند.
اباصلت میگوید: من در سرخس به خانهای رفتم که حضرت را تحت نظر گرفته بودند، از نگهبان اجازه گرفتم، گفت: اکنون موقع ملاقات نیست. گفتم: چرا؟ گفت: امام در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند و از نماز، یک ساعت پیش از ظهر و نزدیک غروب فارغ میشوند و همة اوقاتش در جای نماز نشسته و مشغول مناجات خدا میشود. اباصلت به نگهبان میگوید: در همین موقع اجازه بگیر. اتفاقاً اجازه گرفتند و من در همان حال که ایشان به انتظار نماز بودند به حضورش شرفیاب شدم.
اهمیت امام به نماز در سیرة عملی ایشان کاملاً مشهود است. نقل شده است روزی ایشان با بزرگان ادیان مختلف مناظره داشتند و سخنان بسیاری بین امام و حاضران رد و بدل میشد، جمعیت زیادی در آن مجلس حاضر بودند. هنگام ظهر امام فرمودند: وقت نماز است. یکی از حاضران که عمران نام داشت، گفت: سرورم، سخنانم را قطع نکن که دلم آزرده میشود، شاید اگر سخنانتان را ادامه دهی مسلمان شوم. ایشان فرمودند: نماز میخوانیم و برمیگردیم. امام برخاستند و نماز خواندند.
از دیگر ویژگیهای آن حضرت این بود که هر دعایی را شروع میکردند صلوات بر محمد و آل او میفرستادند، در نماز یا غیر نماز بسیار صلوات میفرستادند. دعاهای ایشان خیلی زود به اجابت میرسید. روزی به مأمون خبر دادند که امام رضا(ع) مجالس علمی مربوط به دین و مذهب تشکیل دادهاند و این کار باعث شده مردم به مقام علمی ایشان پی ببرند. مأمون فردی را مأمور کرد که نگذارد مردم در این مجالس شرکت کنند، امام را نزد خود خواند و به ایشان بیاحترامی و پرخاشگری کرد. ایشان از نزد مأمون با ناراحتی بیرون آمدند و در حالی که لبهای خود را تکان میدادند میگفتند: به خدا سوگند، او را نفرین میکنم که یاری خداوند از او برداشته شود. موقعی که به خانه رسیدند دو رکعت نماز به جا آوردند. اباصلت میگوید: امام هنوز نمازشان را تمام نکرده بودند که زلزلهای در شهر اتفاق افتاد، فریادهای بسیاری شنیده میشد و گرد و غبار فراوانی از زمین بلند شد. اباصلت اضافه کرد: من از جایم حرکت نکردم تا امام(ع) سلام نماز را گفتند. بعد از آن بالای پشت بام رفتم و بیرون را نگاه کردم و جز سرهای شکسته چیزی ندیدم. بعد از مدتی مأمون و لشکرش را دیدم که سرشان شکسته بود و با کمال خفت و خواری از شهر بیرون شدند.
از اباصلت هروی نقل شده است که روزی امام در منزل خود نشسته بودند، فرستادة هارون الرشید وارد شد و به ایشان چنین گفت: خلیفه، شما را به حضور میطلبد. امام رضا(ع) برخاستند و فرمودند: ای اباصلت! او مرا جز برای امر ناگواری احضار نکرده است، ولی به خدا سوگند نخواهد توانست آن چه را ناپسند میدارم در حق من انجام دهد، زیرا دعای جدم رسول خدا(ص) را همراه خود دارم که موجب حفظ جان من خواهد شد. امام(ع) وارد قصر هارون الرشید شدند. چون نگاه حضرت به هارون افتاد همان دعا را خواندند و در مقابل او ایستادند. هارون الرشید به امام چنین گفت: ای ابوالحسن! دستور دادهایم یکصد هزار درهم به شما بپردازند تا نیازهای خانوادة خود را برآورده کنید. چون علیبن موسی(ع) از آن مجلس بیرون رفتند هارون چنین گفت: من خواهان چیز دیگری بودم و پروردگار چیز دیگری اراده کرد و آن چه خدا بخواهد همان شود.
فردی به نام رجاءبن ابی ضحّاک در مورد عبادت و مناجات امام رضا(ع) چنین میگوید: مأمون مرا نزد امام فرستاد تا ایشان را از مدینه به خراسان نزد وی ببرم. و خیلی سفارش کرده بودند که شبانه روز از ایشان جدا نشوم. وی میگوید: من همیشه کنار امام بودم و کسی را با تقواتر از او به خدای متعال ندیدم، ذکر خدا همیشه بر لبانش جاری بود، همواره خدا ترس و پارسا بود، موقعی که وقت نماز میشد در سجدهگاه خود مینشست و سبحانالله، لااله الاالله و ذکرهای دیگر میگفتند و بعد از نماز، اطرافیان را نصیحت میکردند.
رجاء ابن ابی ضحّاک اضافه میکند: وقتی ایشان را نزد مأمون بردم از من دربارة احوالات امام پرسید. من آنچه را دیده بودم برای او گفتم؛ از رفتار و اعمال ایشان، رفتن و ماندنشان و همة آنچه که اتفاق افتاده بود. مأمون گفت: ای پسر ضحّاک! این مرد بهترین خلق خدا روی زمین است، از همة مردم دانشش و عبادتش بیشتر است، آنچه که از ایشان دیدی نزد کسی نگو تا بزرگواری او آشکار نشود، مگر از زبان خود من.
رضوان حاجی شرفی، شمارة اشتراک ١٢٧٤، از اهواز
برخی از مکارم اخلاقی امامرضا(ع)
١ـ فروتنی و خوش رفتاری
فروتنی و خوش رفتاری امام رضا(ع) زبان زد خاص و عام بود. امام به همة مردم احترام میگذاشت و از تحقیر و توهین و پست شمردن آنان جلوگیری میکرد. او به مسلمانها میآموخت که بلند مرتبگی در این نیست که دیگران را خوار و حقیر بشمارند و دشمنیها را عمیقتر سازند، بلکه قدر و منزلت انسانها در این است که آبروی اشخاص را حفظ کنند و از عملی که به احساس حقارت و لطمه خوردن شخصیت آنان منجر شود، بپرهیزند، هر چند که از غلامان، بردگان و طبقات نیازمند و فرودست باشند.
٢ـ برابر دانستن انسانها
حضرت امام رضا(ع) همواره با گفتار و رفتار خود به مردم نشان میداد که همة انسانها در شرافت و کرامت با هم برابر و مساویاند و تنها معیاری که مایة امتیاز و بلندمرتبگی انسان میشود، تقوا و عمل شایسته و فرمانبرداری از خداوند است. با مردم جاهل و عادی همان گونه معاشرت داشت که با اشراف، هرگز اجازه نمیداد که به احترامش برخیزند و با همة بیباکی و شهامتی که در برابر دشمن از او بروز میکرد مأمور بود تواضع و خشوع را شعار خود سازد. مردی به امام میگوید: به خدا سوگند، در روی زمین از حیث نسب کسی از شما برتر نیست. امام در جواب میفرماید: «تقوا به آنان برتری داد و اطاعت از خدا، آنان را به آن درجه و مقام رسانید.»
در جایی دیگر امام (ع) به سیاهپوستی اشاره میکند و میفرماید: «... اگر کسی گمان کند من بهتر از این هستم، درست نیست، مگر اینکه عمل شایسته داشته باشم.»
مردی از اهالی بلخ میگوید: «در سفر خراسان با امام (ع) همراه بودم، روزی سفره گسترده بودند و امام همة خدمتگزاران و غلامان حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند. من به امام عرض کردم: فدایتان شوم بهتر است بر سفرهای جداگانه بنشینید. فرمود: «ساکت باش، پروردگار همه یکی است، پدر و مادر همه یکی است و پاداش همه به اعمال است.»
٣ ـ احترام گذاشتن به میهمان
آن حضرت توجه و اهتمام خاصی به شخص مهمان داشتند. در این زمینه حکایتی نقل شده است بدین مضمون که شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت، چراغ نقصی پیدا کرد و خاموش شد. میهمان دست پیش آورد که چراغ را درست کند، امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: «ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمیگیریم.»
٤ـ تقوا و عبادت
حضرت امام رضا(ع) عابدترین و پارساترین انسان زمان خود بود که با برخورداری از عناصر کمال و صفات کریمه، انسانیت واقعی را معنا میبخشید. رجاءبن ابی ضحّاک میگوید: «به خدا قسم، هرگز کسی را با تقواتر و به ذکر خدا گویاتر و از ترس خدا بیمناکتر از امام رضا(ع) ندیدم». از همین شخص روایت شده که «امام رضا(ع) در بستر خود بسیار قرآن میخواند و چون به آیههای بهشت و جهنم میرسید، میگریست و بهشت را از درگاه خدا طلب میکرد و از آتش دوزخ به خدا پناه میبرد.»
سمیه مجیدی بیدگلی، شمارة اشتراک ١١٦٤٦، از آران و بیدگل
اخلاق فردی امام رضا(ع)
اخلاق، یکی از عناصر مهم شخصیت انسان است و کاشف کیفیت ذات و درون اوست. امام رضا(ع) به اخلاق عالی و ممتاز، آراسته بودند و بدین سبب دوستی عام و خاص را به خود جلب میکردند. انسانیت آن حضرت نیز یگانه و بیمانند بود و در حقیقت، تجلی روح نبوت و مصداق رسالتی بود که خود آن حضرت، یکی از نگهبانان و امانت داران و وارثان اسرار آن به شمار میرفت. از ابراهیم بن عباس صولی نقل شده که گفته است:
ـ هرگز ندیدم ابوالحسن الرضا (ع) در سخن گفتن، با کسی درشتی کند.
ـ هرگز ندیدم ابوالحسن الرضا (ع) سخن کسی را پیش از فراغ از آن، قطع کند.
ـ هرگز درخواست کسی را که قادر به انجام دادن آن بود، رد نفرمود.
ـ هرگز پاهای خود را جلوی همنشینش، دراز نمیکرد و در برابر او تکیه نمیزد.
ـ هرگز او را ندیدم که به غلامان و بردگان خود بد بگوید.
ـ هرگز او را ندیدم که آب دهان بیندازد.
ـ هرگز او را ندیدم که قهقهه بزند، بلکه خندهاش تبسم بود.
تا آنجا که میگوید: هر که بگوید در فضیلت، کسی را مانند او دیده، از او باور نکنید.
سخاوت
سخاوت از «سخاء» گرفته شده است. «سخاء النار و یسخوها»؛ یعنی اگر خاکستر آتش را از آتش پاک کنیم، بهتر میسوزد و روشناییاش بیشتر میشود. بنابراین، تعریف سخاوت که از همین ریشه است، موجب روشنایی و گرم کردن کانون خانوادههای بینوایان میشود.
شاید بهترین تعریف دربارة سخاوت بیان امام رضا(ع) باشد که فرمودند: «السخی یأکل من طعام الناس لیأکلوا من طعامه و البخیل لایأکل من طعام الناس لئلا تأکلوا من طعامه؛ انسان سخاوتمند از غذای دیگران میخورد تا از غذای او بخورند، ولی انسان بخیل از غذای دیگران نمیخورد تا از غذای او نخورند.»
در بررسی سیرة امام رضا(ع) ویژگی بذل و بخشش بسیار به چشم میخورد. ایشان بسیار صدقة پنهانی میدادند و اموال خویش را بین نیازمندان تقسیم مینمودند. روایت شده که آن حضرت یک سال تمام ثروت خود را در روز عرفه بین نیازمندان تقسیم کردند. فردی به ایشان گفت: اینگونه بخشش، ضرر است. حضرت فرمودند: اینگونه بخشش، ضرر و زیان نیست بلکه غنیمت است، هرگز چیزی را که به وسیلة آن طلب اجر و کرامت میکنید، غرامت و ضرر به شمار نیاورید.
گزارش شده هر وقت سفرة غذا را برای امام پهن میکردند و کاسهای نزدیک ایشان قرار میدادند، ایشان از هر نوع غذا مقداری را برمیداشتند و در آن کاسه میریختند و دستور میدادند آن را بین فقرا تقسیم کنند. بعداً میفرمودند: «فلا اقتحم العقبه؛ باز هم به عقبة تکلیف تن در نداد». و میفرمودند: خداوند میداند که همة مردم قدرت این را ندارند که بنده آزاد کنند، برای آنها راه دیگری قرار داده و آن، غذا دادن به فقراست.
سخاوت امام رضا(ع) علاوه بر نیازمندان، شامل حال شاعران و دوستداران آن حضرت نیز میشد. تواضع امام رضا(ع) چنان بود که زمانی که برای آن حضرت غذا میآوردند، ایشان غلامان و خادمان و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره مینشاندند و با آنها غذا میخوردند. همچنین نقل شده زمانی که آن حضرت تنها میشدند همة خادمان و غلامان خودشان را از کوچک و بزرگ جمع میکردند و با آنان سخن میگفتند و با آنها انس میگرفتند، به طوری که غلامان آن حضرت هیچ ترسی از ارباب و مولای خود نداشتند.
علی علیایی، شمارة اشتراک ٤٦٥٣، از لنگرود
* * *
• پینوشتها:
١. صف (٦١) آیة ٨ .
٢. شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص٢٨٤.
٣. بحارالأنوار، ج٤٩، ص٥ .
٤. همان، ص٤.
٥. ستار هدایتخواه، هشتمین خورشید، (چاپ اول)، ص٢و٣.
٦ . همان، ص٣.
٧. محمد محمدی اشتهاردی، پرتوی از زندگی چهارده معصوم(ع)، نگاهی بر زندگانی امام رضا(ع)، ص١٤.
٨ . محمدجواد فضلالله، تحلیلی از زندگانی امام رضا، ترجمة سید محمدصادق عارف، ص٩٩.
٩. جعفر مرتضی حسینی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمة سید خلیل خلیلیان، ص١٢٩.
١٠. همان، ص١٣٠.
١١. فرقة الغری، ص١٠٥.
١٢. مطلع الشمس، ج٢، ص٧٤٠؛ به نقل از: محمد صالحی، سیرة امام رضا، ص٢٧.
١٣. همان، ج٢، ص٢٣٥.
١٤. ابن یحیی خزائی، بحر الانساب، ص١٠١و ١٠٣؛ به نقل از: محمد صالحی، سیرة امام رضا(ع)، ص٢٨.
١٥. بحار الأنوار، ج٤٩، ص١٢٩؛ به نقل از: محمد صالحی، سیرة امام رضا(ع)، ص٣٦.
١٦. همان، ص١٣٠.
١٧. رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه.
١٨. عیون اخبارالرضا، ج٢، ص١٤٠.
١٩. «جفر و جامعه» دو جلد از کتابهایی است که رسول اکرم(ص) بر علی(ع) املا فرمود و او نیز آنها را به خط خود نوشته است.
٢٠. عیون اخبار الرضا، ج١، ص٢٠، و ج٢، ص١٨٣.
٢١. جعفرمرتضی حسینی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمة سیدخلیل خلیلیان، ص١٦٣.
٢٢. محمد محمدی اشتهاردی، نگاهی بر زندگانی امام رضا(ع)، ص٨٣ .
٢٣. همان.
٢٤. به نقل از: رضا شیرازی، عاشقان به پا خیزید، ص٦٢ .
٢٥. علی غفوری، سرگذشت و شهادت هشتمین امام شیعیان امام رضا(ع)، ص٣٩.
٢٦. محمد محمدی اشتهاردی، نگاهی بر زندگی امام رضا(ع)، ص٨٣ .
٢٧. علی عطایی، زندگانی هشتمین امام، علیبن موسیالرضا(ع)، ص١٩٣.
٢٨. جعفر مرتضی حسینی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ترجمة سید خلیل خلیلیان، ص١٦٥ـ ١٦٢، با اندکی تلخیص.
٢٩. همان، ص١٨٣- ١٦٨، با اندکی تلخیص.
٣٠. حمید قلندری، هشتمین امام(ع)، ص٣٦.
٣١. مهدی پیشوایی، سیرة پیشوایان، ص٥١٩؛ حمید قلندری، هشتمین امام(ع)، ص٣٩.
٣٢. اعلام الوری، ص٣١٤.
٣٣. همان، ص٣١٥.
٣٤. کافی، ج٤، ص٢٨٣.
٣٥. مناقب، ج٤، ص٣٦٢.
٣٦. عیون اخبار الرضا، ج٢، ص١٧٤.
٣٧. کافی، ج٨، ص٢٣٠.
٣٨. همان، ج٦، ص٢٩٨.
٣٩. مناقب، ج٤، ص٣٦٠.
٤٠. معجم رجال الحدیث، ج٢، ص٢٣٧؛ رجال نجاشی، ص٥٨٨.
٤١. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج٤، ص٣٦٢.
٤٢. اخبار الرضا، ج٢، ص١٣٨.
٤٣. بحارالأنوار، ج٤٩، ص٩٣.
٤٤. همان، ص٩٢و ٩٣.
٤٥. عیوناخبار الرضا، ج٢، ص٢٣٦.
٤٦. حسین عمادزاده، مجموعه زندگانی چهارده معصوم، ص١٠٦٤.
٤٧. عیون اخبارالرضا، ج٢، ص٤٣٢-٤٣١.
٤٨. محمد تقی مدرسی، امامان و جنبشهای مکتبی، ص٢٨١.
٤٩. عیون اخبار الرضا، ج٢، ص٤٠٢.
٥٠. محمد تقی مدرسی، امامان و جنبشهای مکتبی، ص٢٤٨.
٥١. گماشته و دایی مأمون.
٥٢. عیون اخبارالرضا،ص٤٢١.
٥٣. همان.
٥٤. زین العابدین شجاعی گلپایگانی، زندگی امام علیبن موسی الرضا(ع)، ج١، ص٧٦.
٥٥. موسسة اصول الدین، پیشوای هشتم، انتشارات در راه حق.
٥٦. اصول کافی، تصحیح و تعلیق: علی اکبر غفاری، ج٨، ص٢٣٠.
٥٧. همان، ج٦، ص٢٨٣.
٥٨. مناقب، ص٤١١.
٥٩. همان، ص٤١٢.
٦٠ . از اصحاب امام رضا(ع) بود.
٦١ . کشف الغمّه، ج٣، ص١٥٧ـ ١٥٦.
٦٢ . ر.ک: محمد محمدی اشتهاردی، آموزههای اخلاقی و رفتاری امامان شیعه، ص٥٣.
٦٣ . ر.ک: بحارالأنوار، ج٤٩، ص١٠٢.
٦٤ . ر.ک: محمد امین، سیرة معصومان، ترجمة علی حجتی کرمانی، ص١٥٠.
٦٥ . بلد (٩٠) آیة ١١.
٦٦ . ر.ک: بحارالأنوار، ج٤٩، ص٩٧؛ حسین عمادزاده، زندگانی چهارده معصوم، ص١٠٦٥.
٦٧ . محمد امین، سیرة معصومان، ترجمة علی حجتی کرمانی، ص١٤٩.