فقه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - فقيهان جهانگرد
سيدعباس ميرى
قرآن كريم, در بسيارى از آيات, مسلمانان را به سيروسياحت و گردشگرى در زمين, با هدفهاى روشن فراخوانده است. پيشوايان دين نيز, با الهام از آموزه هاى وحى, گردشگرى را با عبارتهاى گوناگون, ستوده اند و پيروان خود را به سيروسياحت و بهره گيرى از مواهب آن تشويق كرده اند.فقهاى اسلام نيز با توجه به دستاوردهاى مفيد و سازنده سيروسياحت بدان اهميّت ويژه داده و بر اين باور بوده اند كه شناخت انسان از بود و هست و رويدادهاى خارجى, گسترش يافته هاى ذهن, آشنايى با اقوام, گروههاى گوناگون, آگاهى از انديشه هاى گونه گون و… در پرتو سيروسياحت ميسّر است. از اين روى, شاگردان خود را به سيروسياحت سفارش كرده و رشد و شكوفايى استعدادهاى آنان را در گردشگرى مى ديده اند.
در سده سوم هجرى, استادى به شاگردانش سفارس مى كند:
(به اين سو و آن سو رويد كه آبهاى روان دلپذير است, ولى مرداب بوى بد مى گيرد و رنگش تغيير مى يابد.)[١]
اسلام دين جهانى است, عالمانى و فقيهانى بايد در اين مكتب پرورش يابند كه پاسخ گوى نيازهاى مردم در سطح جهان باشند.
براى دستيابى به اين هدف, افزون بر دانشهاى حوزوى, شناخت گزاره هاى گوناگون در حال تغيير, آشنايى با دگرديسيهاى جهان, سرزمينها, فرهنگها, آداب, رسوم و… امرى ضرورى و لازم است.
براى آگاهى از اين امور, فقيه ناگزير از سيروسفر و جهانگردى است.
از اين روى, عالمان تيز بين, فقهاى دورانديش, براى سيروسياحت و گردشگرى حتى هزينه كردن (بيت المال) را نيز روا مى دانستند.
علامه امينى, پس از بازگشت از سفر هندمى گويد:
(… من اگر مرجع بودم و وجوهات شرعى به دست من مى رسيد, همه را به طلاب مى دادم, تا سفر كنند, حركت كنند. مى گفتم: اين هزينه, برويد جهان و انسان را بشناسيد.)[٢]
آرى اگر فقيه بخواهد, زبان عصر خويش باشد, بايد جهان كنونى و انسان را در جهان امروز, با همه ابعاد و نيازمنديهايش بشناسد و تا به سيروسفر نپردازد, اين شناخت براى او ممكن نخواهد شد.
به خاطر اهميّت ويژه جهانگردى, شمارى از فقها, بخش عمده فرصتهاى طلايى عمر خود را به سيروسياحت اختصاص داده اند, در مناطق و جغرافياى جهان به سيروسفر پرداخته, و دستاورد سفر خود را براى ديگران عرضه كرده اند, مانند زنبور عسل سرشار از شهد عسل ناب به بوم و برخود بازگشته تا گرانبهاترين اندوخته خود را به انبوه شاگردان و تشنگان دانش بياموزند.
اين سيره در طول تاريخ فقاهت, به گونه اى مستمر ادامه داشته, فقها براى انجام رسالت الهى خود, سيروسفرهاى بسيار داشته اند, كتابهاى تراجم, پاره اى از سفرهاى فقيهان را نگاشته اند.
با نگاهى گذرا به اين آثار در مى يابيم, سيروسفر بيش ترين سهم در شكل گيرى شخصيت علمى, اجتماعى و… آنان داشته و سبب برجستگى و فرهيختگى آنان گرديده است.
كوتاه سخن اين كه, نوع فقيهانى كه از برجستگى ويژه اى در عالم دانش برخوردار بوده اند, افزون بر سفرهايى كه براى فراگيرى دانش داشته اند, پا فراتر نهاده و به انگيزه هاى گوناگون, كوله بار سفر بسته و به ديار دور و نزديك سفر كرده اند:
١- شمارى به انگيزه آشنايى با آثار تاريخى, جاهاى ديدنى و عبرت آموزى.
٢- گروهى براى فراهم سازى زمينه هاى وحدت در ميان مسلمانان.
٣- شمارى با هدف زيارت و سياحت.
٤- جمعى به انگيزه بهره ورى از مراكز دانش, كاوش و پژوهش.
٥- گروهى براى گردآورى و شنيدن حديث.
٦- بسيارى با هدف تبليغ و ترويج شريعت.
و…
بنابراين, كم تر مى توان در ميان دانشمندان و فقهاى بلند آوازه, كسانى را يافت كه به انگيزه يا انگيزه هاى ياد شده, به سيروسفر نپرداخته باشند.
از آن جا كه حتى پرداختن اشاره گونه به فقهايى كه سيروسفر و گردشگرى داشته اند, در اين مختصر نمى گنجد, در اين نوشتار به برخى چهره ها و شخصيتهاى برجسته اى كه به انگيزه هاى ياد شده بيش ترين سيروسفر را داشته اند, خواهيم پرداخت.
آشنايى با چشم اندازهاى ديدنى و آثار تاريخىدر سفرهاى علمى پژوهشى, فراگيرى دانش, آشنايى با دانشوران و منابع كهن و… از هدفهاى اصلى تلاشهاى عالمان دين است, امّا بسيارى از آنان افزون بر اين به فايده هاى جنبى سير و سفرهاى علمى خويش توجه داشته و در كنار برنامه هاى اساسى, درصدد آشنايى با جغرافياى سرزمينهاى مختلف, چشم اندازهاى ديدنى, شگفتيهاى آفرينش, آفريده هاى دست هنرمند بشر, آثار تاريخى و… كه از پيشينيان به جا مانده بوده اند, از نزديك به ديدار و تماشاى آنها رفته اند. برخى دانشوران و فقيهان تيزنگر, دستاوردهاى سفر خود را بويژه در باب سيروسياحت به نگارش كشيده اند, از جمله:
١- شيخ زين الدين على عاملى معروف به شهيد ثانى(٩١١ـ٩٦٥هـ.ق.)از فقهاء برجسته شيعه, براى ديدار شخصيتهاى علمى شيعه و سنى, به مراكز دانش بسيارى سير و سفر كرده است, از جمله:
دمشق:شهيد ثانى در آغاز سال ٩٤٢هـ.ق. به دمشق رفت, تا از نزديك با شخصيتهاى علمى مذاهب مختلف ارتباط برقرار كند, در اين سفر با شيخ شمس الدين بن طولون دمشقى, ديدار كرد و صحيحين (صحيح مسلم, بخارى) را نزد او فرا گرفت و از وى اجازه نقل روايت دريافت كرد[٣]
مصر:شيهد در سال ٩٤٣هـ.ق. يا ٩٤٤هـ.ق. به مصر, كه مركز بزرگ دانش و انديشه در شهرهاى اسلامى به شمار آمد, سفر كرد. در اين سفر با بزرگان فقها, محدثان, مفسران نحله هاى مذاهب مختلف ديدار داشت. در حوزه دانش آنان حضور يافت و حتى به مجالس علمى ويژه آنان راه پيدا كرد.هدف وى از اين حضور گسترده درحوزه درس علماى اهل سنت, آشنايى با شيوه تدريس, چگونگى ورود و خروج به مباحث علمى ,چگونگى استدلال و… علماء برجسته اهل سنت بود[٤]
حجاز:شهيد در شوال ٩٤٣هـ.ق. مصر را به قصد حجاز ترك گفت, پس از زيارت خانه خدا و انجام مناسك حج و سفر به مدينه, به وطن خويش بازگشت.
بيت المقدس:شهيد, در نيمه ماه ذيحجه الحرام سال ٩٤٨هـ.ق. همراه شاگردش عازم بيت المقدس شد. در اين سفر با عالم مشهور شهر, شيخ شمس الدين ابن ابى اللطيف مقدِسى, ديدار كرد و بخشى از صحيح بخارى و مسلم را نزد او خواند و از وى اجازه عام براى نقل روايت دريافت[٥]
با اين كه شهيد عالمى توانا بود, سفرهاى علمى, ديدارهاى گوناگون با دانشوران از او شخصيتى چند بعدى ساخته بود, ولى روح بلند و كاوش گر او به اين مقدار اندوخته و آشنايى با جهان خارج بسنده نكرد, به سيروسفر در سرزمينهاى ديدنى بسيار پرداخت[٦]
استانبول:از آن جا كه در شهر قسطنطنيه (استانبول) دانشوران برجسته اى به سر مى بردند, شهيد براى بهره ورى از دانش آنان, در سال ٩٥١هـ.ق. وطن خود را به قصد آن ديار ترك گفت, در مسير از شهرهاى دمشق و حلب, ديدار كرد. در شهرهاى (طوقات) (سيّبه), از بناهاى سلطان بايزيد و ديگر چشم اندازهاى ديدنى بسيار شگفت بين راه چنين ياد مى كند.
(از سرزمينى گذشتيم كه نيكوتر از آن نديده بودم, درختان ميوه خداداد بدون صاحب فراوان جلب نظر مى كرد. گونه هاى گلهاى معطّر, گل سفيد, قرمز, زرد. ياسمن زرد و… مشام را مى نواخت. درختان گردو, انار, بندق, انگور, عناب, انواع هلو, امرود و… به چشم مى خورد. درختان بسيار زيبا, بزرگ از گونه هاى, صنوبر, بلوط, دُلَبُ, لوط و… كه در هم تنيده شده بودند وجود داشت. از اين شگفت انگيزتر, از سرزمينى گذر كرديم كه ميوه هاى بسيار خوش طعم و دوست داشتنى داشت, ميوه هايى كه تا آن زمان نه ديده بودم و نه حتى نام آن را شنيده بودم. پس از چند روز سيروسياحت به سرزمينى وارد شديم كه درختان بسياركهن داشت. طول برخى از آنها به صد وجب و عرض (دور) آن به سى وجب يا بيش تر مى رسيد. در مسير از شهرها و روستاهاى بسيار سرسبز, خرّم ,با طراوت و زيبا گذر كرديم. روز دوشنبه ١٧ ربيع الاول سال ٩٥٢هـ.ق. به قسطنطنيه وارد شديم, در آن جا رساله اى بسيار ارزشمند در دانشهاى مختلف نگاشتم و تقديم قاضى عسكر شهر, محمد بن قطب الدين, قاضى زاده رومى كردم. پس از آشنايى با قاضى و تبادل بحثهاى علمى, قاضى سمت استادى مدرسه نوريه بعلبك را به من واگذار كرد سپس از دريا گذشتيم به شهر (اسكدار) وارد شديم, شهر بسيار زيبا, دل انگيز, برخوردار از هواى سالم, آب گوارا, ساختمانهاى زيبا, با معماريهاى پسنديده و استوار. هر منزل با خود باغ خرّم , ميوه هاى معطر و خوش طعم داشت. در اين شهر اقامت گزيديم, تا همسفر ما شيخ حسين بن عبدالصمد (پدر شيخ بهايى) از راه برسد. در آن جا با مرد هندى ديدار كردم, اهل فضل و آشنا به فنون بسيار, از جمله: رمل, نجوم و… را خوب مى دانست.)[٧]
عراق:شهيد و همراهش پس از آن به قصد زيارت عتبات راهى عراق مى شوند. در بازگشت, از راه (سيواس) به سمت عراق حركت مى كنند, پس از چهار روز سيرو سياحت به شهر (مُلطيه) مى رسند, شهرى با آب و هواى بسيار لطيف, با درختان ميوه بسيار كه از فرات مشروب مى شده است, سپس به شهر ديگرى به نام (زغين) در كنار دجله وارد مى شوند و از آن جا به زيارت عسكريين و كاظمين(ع) مى روند. پس از ديدار شهر بغداد, به زيارت سلمان فارسى و حذيفه يمانى در مدائن و زيارت كربلا و ديدار حله مى روند. درحلّه, قاسم فرزند موسى بن جعفر(ع) را زيارت مى كنند. سپس به زيارت على(ع) در نجف اشرف و كوفه مى روند. در اين سفر, شهيد در سال ٩٥٦هـ.ق قبله عراق را با اجتهاد تعيين مى كند. محراب مسجد كوفه محراب على(ع) را مى نماياند. كه با محراب جامع كوفه قدرى تفاوت داشت. شهيد, با كمى انحراف از محراب مسجد كوفه به نماز مى ايستد, تا با عمل خود قبله واقعى را نشان دهد. درسال ٩٥٣هـ.ق. به بعلبك بازگشت, مدتى به پنج مذهب در آن جا تدريس مى كرد. ابن عودى مى گويد:
(شهيد در مسير بعلبك به جبل عامل ,به زيارت شيث نبى(ع) رفت و سرانجام در جبل عامل اقامت گزيد. پس از عمرى تلاش و كوشش علمى و فرهنگى و… بر اثر كينه و توطئه دشمنان, در سال ٩٦٥هـ.ق به شهادت رسيد.)[٨]
٢ . بهاءالدين محمد معروف به شيخ بهايى (٩٥٣ ـ ١٠٣٠هـ.ق.)در هفت سالگى همراه پدر به ايران سفر كرد. در قزوين كه پايگاه تشيع بود, براى مدتى به كسب دانش پرداخت, ده سال از اساتيد قزوين بهره برد[٩], سپس به (هرات) كه مركز تبليغ و تلاشهاى علمى پدرش بود, سفر كرد. پس از رحلت پدر به شيخ الاسلامى آن ديار گمارده شد, تمام امور دينى مردم را كفايت مى كرد. يك باره از سمت خود كناره گيرى كرد, سيرو سياحت در پيش گرفت و بخش زيادى از عمر خود را به سيرو سياحت گذراند[١٠]
به گفته شمارى از شرح حال نگاران, شيخ بهايى سى سال از عمر خود را به جهانگردى و گردشگرى به سر برد١١و به كشورهايى چون: مصر, سوريه, حجاز, فلسطين, عراق, آذربايجان شوروى, افغانستان, لبنان و…سفركرد. در اين كشورها با دانشوران برجسته ديدار داشت. از برخى استفاده علمى برد. از جمله: در سفر مصر با استاد محمد ابى الحسن بكرى ديدار داشت و از او بهره علمى برد. در بيت المقدس با ابن ابى اللطيف مقدسى ملاقات كرد.
مقدسى نقل مى كند:
شيخ بهايى از مصر مى آمد, جامه جهانگردى در برداشت, شخصيت خويش را آشكار نمى ساخت, حاضر نبود كسى او را بشناسد, سپس به شام رفت[١٢] در شام با حافظ حسين كربلائى و حسن بورينى ملاقات داشت. در شهر حلب با شيخ عمر عرضى ديدار كرد.
شيخ ابوالوفاء عرضى مى گويد: در زمان سلطنت مراد بن سليم شيخ بهايى به حلب آمد . در حوزه درس پدرم شيخ عمر عرضى شركت جست. پس از آن سفرى به عتبات داشت. در اين باره, شاگرد و همراهش مى گويد: با او به زيات ائمه(ع) عراق در سامراء, كاظمين, نجف اشرف و كربلا رفتم. از بغداد ديدن نموديم و به ايران بازگشتيم. شيخ در زمانى كه شاه عباس اصفهان را پايتخت برگزيد (١٠٠٦هـ.ق.) منصب شيخ الاسلامى اصفهان را به عهده گرفت. در سال ١٠٠٨هـ.ق. با شاه عباس پياده از اصفهان به مشهد مقدس رفت, بعد از مدتى به اصفهان بازگشت[١٣] از مناصب خود كناره گرفت, از سال ١٠١٢هـ.ق. تا ١٠١٩هـ.ق به سير و سياحت در حجاز, شام, آذربايجان و… پرداخت. شيخ بهايى برخى آثار خود را در سفر نگاشته است از جمله:
١- (اربعين) را در شهر هرات نگاشت و بر آن شرح نوشت.
٢- كتاب (الزاهر) صد بيت شعر در وصف (هرات) را در آن شهر سرود.
٣- كتاب (كشكول) را در مصر به رشته تحرير درآورده است[١٤]
شيخ بهايى از سال ١٠١٩هـ.ق. جزء رجال مهم مذهبى, سياسى اصفهان بود, امور شرعى, منصب شيخ الاسلامى شهر را به عهده داشت.
در سال ١٠٣٠هـ.ق. به درود حيات گفت[١٥]
٣- اقا احمد كرمانشاهى:وى فرزند نوه, استاد كل وحيد بهبهانى است. آخرين مدارج علمى خود را نزد ميرزاى قمى در قم گذراند. پس از پژوهشهاى عميق و ارزنده در دانش فقه, اصول و كلام, در سال ١٢٢٣هـ.ق. به هندوستان سفر كرد. و در بسيارى از شهرهاى هند, به سياحت پرداخت با رجال دانش و شخصيتهاى علمى بسيارى ديداركرد و پس از پنج سال گردشگرى در شهرهاى هند, به كرمانشاه بازگشت[١٦]
٤- سيد حسن مدرس (١٢٨٧ ـ ١٣٥٦هـ.ق.)فقيه ژرف انديش, سياستمدار قرن ,شخصيتى كه خامه از توصيف او عاجز است. در سفر تحصيلى خود به عراق (نجف اشرف) در ايّام تعطيل, براى ديدار از آثار باستانى و تاريخى به اطراف نجف مى رفت. در آن جا از نزديك با كار كاوشگران آثار باستانى در تماس بود و به كار آنان به دقت مى نگريست.
مدرّس, شرح ديدارهاى خود را از آثار باستانى در مقدمه كتاب (زرد) كه نسخه منحصر به فرد از آن به جا مانده, چنين آورده است:
(… در نجف يك سال قحط آب شد, مردم از بى آبى سخت در عذاب بودند,مجالس و محاضر درس تعطيل شد. من موقع را مغتنم شمرده براى ديدن از آثار باقى مانده از بابل و مدائن و قصراللصوص١٧, به تنهايى از نجف بيرون رفتم. سفرى بود كه از قحطى آب مى گريختم, تا به فراوانى نشانه هاى حيات برسم. هيأتى خرابه هاى بابل را مى كندند و مى كاويدند, به شرطى اجازه تماشا به من دادند كه عبا و عمامه خود را به هنگام ورود به آن محل تحويل دهم و هنگام خروج باز گيرم, راضى شدم. چند روز مى رفتم و به تماشاى گمانه زدنها و كندند ها مى پرداختم. از دقتى كه هيأت اكتشافى به عمل مى آورد, حيرت نمودم. ظرافت كار به حدى بود كه گاهى خود را در آن ميان فراموش مى نمودم. قطعه اى را كه اوّل بيش تر شبيه يك كلوخ بود, با نهايت دقت از دل خاك بيرون مى آوردند, كارشناس آن را روى صحفه اى مجمع١٨ مانند مى گذاشت و مى برد در محل معينى, آن جا عده اى با مهارت, خاكها و غبار قرون و اعصار را از روى بدنه آن پاك مى كردند, تصور مى كردم كتره اى براى وقت گذرانى با اين تكه گل كلوخ شده ور مى روند, ولى كم كم آثارى پيدا مى شد و نشانه هاى ظرفى عيان مى گشت, تا عاقبت نشانى از زندگى مردمان كه صدها سال پيش بوده اند, به دست مى داد و معلوم مى نمود هنرشان چه بود و بيش تر به چه اشيا و شكلهايى علاقه مند بوده اند, چراغ پيه سوز, گلدان, شمشير, سرنيزه و اين چيزها. همان جا به فكر افتادم كه اينها دارند براى آيندگان سند و مدرك تاريخ گذشتكان را تهيه مى كنند. همان جا كه نشسته بودم به خاطرم رسيد كه در تاريخ و تاريخ نويسى هم بايد چنين كارى را انجام داد….
چندين ماه مهمان بيابان و كوه و دشت بودم, رفتم آن جا كه پيامبر ايستاده بود و سخن گفته بود, رفتم آن جا كه قلب پيامبر اوّلين كلام خداوند را دريافت داشته بود. تمام اراضى يثرب و حجاز را كشتم. اين مدت درون سرادق تاريخ بودم, توى آن راه مى رفتم… برگشتم ملل و تفحص در تاريخ را در برنامه درس خود جا دادم, در نجف تاريخ ملل را كه فراوان عربى ترجمه شده بود, روزى سه ساعت و نيم, شبها مى خواندم….)
شهيد مدرس آرزو داشته, به مصر سفر كند, شايد در جامع جوان الا زهر, كتابهاى تاريخ جهان به زبان عربى وجود داشته باشد و از آن بهره برد. وى از اين آرزو چنين ياد مى كند:
(… چندين بار تصميم گرفتم بقچه ام را بردارم و راهى اراضى فراعنه شوم, ولى استاد خاصم كه از خود آزادم كرده بود و او جهان را مانند گوئى دركف دستم نهاده و حقى عظيم به گردنم داشت, صلاح نمى دانست… علاقمند بود من به هندوستان بروم و اين نظر را خودم نمى پسنديدم….)
شهيد مدرس, وقتى از نجف اشرف راهى ايران مى گردد, مصمم است, تمام مسير را با دقت تاريخى بنگرد و از هر نقطه خاطره اى براى شناختن تاريخى واقعى دركوله بار خود نهد روزها پياده حركت مى كند, تمام نواحى خوزستان از خرمشهر تا شهر كُرد را مى پيمايد. وصفى كه از آثار تاريخى شوش و قبر دانيال نبى دارد, شگفت انگيز است. او با ديدن آبهاى آبى رنگ دريا به ياد گذشته چنين مى نگارد:
(از كنار خليج مى گذشتم, از جايى كه سپاه و كشتيهاى خشايار شاه روزى به طرف يونان رفته بود و سپاه اسكندر روزى ديگر به سوى ايران آمده بود و در زمانهاى نزديك پرتغاليها و انگليسيها از همين آبراهه چه روزگارى براى ساحل نشينان آن رقم زدند. فكر كردم بالاخره اين آمدورفتها ملت ايران را تا كجا خواهد برد و اين نعره جزر ومدّ ها, مردم اين نواحى را چه موقعى كَژ خواهد نمود.)[١٩]
فراهم سازى زمينه هاى وحدتوحدت و همبستگى مسلمانان و جامعه ها اسلامى چيزى نيست كه نياز به بحث و گفت وگو داشته باشد. طلايه داران وحدت در ميان فقها و دانشوران كم نيستند. شمارى از آنان تمام عمر خود را بر سر اين مهمّ گذاشته و سالها در سيروسفر و ديدارهاى وحدت طلبانه با علماى اسلام بوده اند. در اين جا به چند تن از فقيهان بزرگى كه بيش ترين سيرو سفر در راه وحدت مسلمانان داشته اند, اشاره مى كنيم.
١ . سيد جمال الدين اسدآبادى (١٢٥٤ ـ ١٣١٤هـ.ق)از شخصيتهاى برجسته قرن معاصر و از چهره هاى علمى سياسى جهان اسلام است. وى از دانشورانى است, كه بيش ترين سيروسياحت به جان اسلام و غرب داشته است. مهم ترين هدف او در اين سيروسياحتها, دعوت به وحدت مسلمانان بوده است. سيّد پس از اين كه دوران تحصيل خود را در قزوين, تهران, بروجرد, نجف و هند, گذراند, به ناحيه هاى گوناگون جهان سفر كرد, از جمله: كابل, قندهار, جلال آباد, عزنى در افغانستان, كراجى, حيدرآباد, دهلى, كلكته, در هند, تهران, مشهد, اصفهان, شيراز, بوشهر در ايران, مكه مكرمه و مدينه در حجاز, بغداد, بصره, كاظمين در سرزمين عراق, استامبول, قاهره, اسكندريه, جيزه در مصر و مراكش. در تمام اين سفرها مسلمانان را به وحدت و هوشيارى در برابر غرب فرا مى خواند. سيّد سفرهايى نيز به جهان غرب داشت و از كشورهاى انگليس, فرانسه, اطريش, آلمان, ايتاليا, و… ديدن كرد. سفر وى به جهان غرب, بيش تر براى آگاهى از پيشرفتهاى فنّى و علمى آنان و پيدا كردن راهكارهايى براى جهان اسلام بود. او از هر نمايشگاهى كه در غرب تشكيل مى شد, بازديد مى كرد, تا با آگاهى از پيشرفتهاى علمى و صنعتى جهان غرب, به كمبودها و كاستيهاى مسلمانان پى برده و درصدد جبران آن بر آيد.
سيد جمال, سالهاى آخر زندگى خود را براى ايجاد اتحاد در ميان مسلمانان در كشور عثمانى, به سر برد. براى برقرارى وحدت (انجمن اتحاد اسلام) بيش از چهارصد نامه به مناطق گوناگون و بلاد اسلامى نگاشت و براى دانشوران و بزرگان و سياستمداران و حاكمان ارسال كرد, كه از چهارصدنامه, دويست پاسخ دريافت كرد[٢٠]
وى با علما و فقها بزرگ شيعه و سنى ارتباط نزديك داشت. براى ترويج هدفهاى بلند و بيدارگرانه خود, از دانشمندان بهره مى گرفت, سرانجام پس از سالها سيرو سفر, تلاش و فداكارى در راه اتحاد مسلمانان و اصلاح امت اسلامى در پنج شوال ١٣١٤هـ.ق. ٩ مارس ١٨٩٧م ديده از جهان فروبست[٢١]
٢ . محمد عبده (١٢٦٥ ـ ١٣٢٣هـ.ق.)در سال ١٢٨٣هـ.ق به دانشگاه الازهر راه يافت. در اين زمان سيد جمال الدين اسدآبادى درمصر مشعل اتحاد و بيدارى مسلمانان را برافروخته بود. حدود سال ١٢٨٨هـ.ق. عبده در سلك شاگردان و پيروان سيد درآمد, با هدايت, ارشاد و تعليمات سيّد به درك راستين اسلام و بينش عميق سياسى نائل آمد. براى دعوت به بيدارى اسلامى و اتحاد مسلمانان, جلسه هاى درس وتوجيه دينى ويژه برگذار كرد. هنگامى كه سيد را به خاطر تلاشهاى بيدارگرانه اش در سال ١٢٩٦هـ.ق. از مصر بيرون كردند, عبده دانشورى فرزانه بود كه از چشمه سار دانش و انديشه ژرف و آگاهيهاى سياسى سيّد بهره لازم داشت, از اين روى وقتى سيد از مصر بيرون رفت, گفت:
(… من شيخ عبده را براى شما باقى مى گذارم, حكمت او براى مصر كافى است….)[٢٢]
گرچه عبده به خاطر پيوند با سيّد جمال مدتى بازداشت شد, ولى ديرى نپاييد به صحنه فعاليتهاى علمى و روشنگرى نسل نو بازگشت. چندى بعد در سال ١٢٩٩هـ.ق. به خاطر تلاشهاى بيدار گرانه و آرمانهاى نوى كه در سر داشت و در جهت آن تلاش مى كرد, از مصر, به بيروت و سوريه تبعيد شد. از آن جا به پاريس سفركرد. در پاريس به سيد جمال پيوست و در انتشار روزنامه عروة الوثقى به او يارى رساند.
در سال ١٣٠٢هـ.ق. به بيروت بازگشت, در آن جا به تدريس در مدرسه سلطانيه و نگارش پرداخت در سال ١٣٠٥هـ.ق. به وطن بازگشت. ابتدا, منصب قضاوت را عهده دار شد, سپس به مقام شامخ افتا, رسيد و مفتى اعظم مصر شد. وى در اصلاح دانشگاه الازهر, بيدارى و اتحاد مسلمانان, سخت كوش بود. در نظر داشت خود دانشگاهى ملّى در قاهره تأسيس كند, ولى پيش از اين كه به آرزوى خويش دست يابد, در سال ١٣٢٣هـ.ق. به درود حيات گفت[٢٣]
٣ . ابوالحسن ميرزا معروف به (شيخ الرئيس قاجار)در سال ١٢٦٤هـ.ق. در تبريز ديده به جهان گشود, فنون ادب, رياضى را نزد ملامحمد تقى مزينانى و ميرزا نصراللّه شيرازى حكمت و كلام را از حوزه درس ملا ابراهيم حكيم سبزوارى و آقاى مدّرس زنوزى, فرا گرفت. در سال ١٢٨٨هـ.ق. به خراسان سفر كرد. نزد ملامحمد رضا مجتهد سبزوارى, ملاعبداللّه كاشانى, فقه و اصول آموخت. در اواخر ١٢٨٩هـ.ق. به عراق سفر كرد[٢٤] در سامرا از حوزه درس ميرزاى شيرازى بهره برد. در سال ١٢٩٤هـ.ق. پس از كسب اجازه اجتهاد از ميرزاى بزرگ, به ايران بازگشت[٢٥] لقب شيخ الرئيس گرفت. وى از سوى حكومت, مأمور خدمت در آستان قدس رضوى شد. در مشهد افزون بر اداره امور مجالس وعظ, درس, مسؤوليت دار الشفاى رضوى را بر عهده داشت. در سال ١٢٩٦هـ.ق. با برادر ناصرالدين شاه, متولى آستان قدس, درگير شد. به كلات نادر تبعيد شد[٢٦] سپسها به مشهد بازگشت و آن جا را به مقصد قوچان ترك گفت و از آن جا به عشق آباد رخت كشيد. در آن جا مردم را به اتحاد و وحدت اسلامى دعوت كرد, سپس عازم سفر حج شد, در بازگشت به كشور عثمانى رفت. وارد بر سلطان عبدالحميد شد. در ٢٩ ذيقعده ١٣٠٣هـ.ق. به جمعيت اتحاد اسلام كه به دستور سلطان عبدالحميد تشكيل شده بود پيوست[٢٧]
در جلسات آنان شركت جست, براى اتحاد ايران و عثمانى پيشنهادهاى ارزنده اى ارائه داد. كه با پيش شرطهايى از سوى سلطان عثمانى مورد تأييد قرار گرفت. مدتى كوتاه شيخ الرئيس روزنامه (اتحاد اسلام) را منتشر كرد[٢٨] براى زدودن كدورتهاى موجود بين ايران و عثمانى با جودت پاشا وزير عدليه عثمانى در تاريخ ٢١ ذيقعده ١٣٠٣هـ.ق. گفت وگوى سودمندى داشت[٢٩] شيخ در ربيع الاوّل ١٣٠٣هـ.ق. به تهران بازگشت, براى بار دوم مأموريت خراسان گرفت و بدان جا سفر كرد[٣٠] در مشهد بساط تدريس, خطابه وعظ را گسترد. پس از شش سال براى مرتبه دوم به عشق آباد سفركرد. در اين سفر از بخارا, سمرقند و قفقاز ديدن كرد, در صفر سال ١٣١٠هـ.ق. عازم استانبول شد[٣١]
در اين زمان سيد جمال الدين اسدآبادى از سفر لندن به استانبول برگشته بود. شيخ مدتى كه در استانبول اقامت گزيد با سيّد همكارى صميمانه داشت. در جمادى الثانى سال ١٣١١هـ.ق. استانبول را ترك كرد[٣٢] ابتدا به بيروت سفركرد, سپس راهى بيت المقدس شد و از آن جا به ديار هند رخت كشيد. در بمبئى مدتى اقامت گزيد و آن گاه رهسپار (جابلشو) و (پونه) شد. در اواخر سال ١٣١٤هـ.ق. به تهران بازگشت و در شيراز اقامت گزيد[٣٣] به خواست دانشمندان به امر تدريس و خطابه پرداخت. محور سخنرانيهاى او بيدارى مسلمانان, نكوهش ستمكاران, ترويج آزادى, اعتلاى كشور, اتحاد مسلمانان و… بود.
شيخ الرئيس, با پديد آمدن دگرگونيهاى سياسى, قيام مردم در نهضت مشروطه, به طور فعّال در اين حركت شركت جست و براى نمايندگى در مجلس دوم برگزيده شد[٣٤] سرانجام در دهم فروردين سال ١٢٩٩هـ.ق. برابر با رجب المرجب ١٣٣٩هـ.ق. در ٧٤ سالگى در تهران بدرود حيات گفت[٣٥]
٤ . سيد عبدالحسن شرف الدين (١٢٩٠ ـ ١٣٧٧هـ.ق)از فقهاء و دانشمندان به نام شيعه پس از دريافت چندين اجازه اجتهاد مطلق از مراجع نجف, در ٩ ربيع الأول سال ١٣٢٢هـ.ق. وارد جبل عامل شد[٣٦]
شرف الدين, در رشته حديث پژوهشهاى ژرفى داشت. با ديد جامع از منابع روايى, مسائل مهم دينى كه مورد نياز زمان تشخيص داده بود, پى گرفت. يافته هاى پالايش شده خود را با زبان علمى ساده, همراه با راهكارهاى عملى ارائه داد. نخستين ابتكار علمى پژوهشى خود را به نام (الفصول المهمه فى تاليف الامه) در راه تفاهم مسلمانان نگاشت. از آن پس محور اصلى بحثها, سخنرانيها و آثار سيّد به اتحاد مسلمانان و برقرارى ارتباط آنان اختصاص يافت. وى در راه هدفهاى بلند خويش افزون بر سفر به عراق و ايران در پايان سال ١٣٢٩هـ.ق. به مصر سفر كرد[٣٧] براى آشنايى با علما و مفتيان الازهر, بويژه شيخ سليم بُشرى به دنبال فرصت بود. در حوزه درس شيخ سليم بُشرى شركت جست. پس از آشنايى و بحثهاى علمى به يكديگر علاقه مند شدند[٣٨] پس از مدتى قرار بر آن گذاشتند, بحث عالمانه اى در مورد خلافت و امامت از نظر شيعه بر اساس دلائل و شواهد به صورت مكاتبه اى داشته باشند. شيخ سليم بُشرى پرسش كند, سيّد شرف الدين پاسخ گويد. بدين ترتيب وقتى سيد شرف الدين به هدفهاى خود نزديك شد, در قاهره اقامت گزيد[٣٩]
شيخ سليم نخستين نامه را در تاريخ ٦ ذيقعده ١٣٢٩هـ.ق. با امضاى (س) به سيد شرف الدين نوشت و سيّد هم با امضاء (ش) آن را پاسخ داد. تبادل نامه ها به مدت شش ماه ادامه يافت. شرف الدين مجموع صدودوازده نامه را بامقدمه روشنگر به صورت كتابى تحت عنوان (المراجعات) در سال ١٣٥٥هـ.ق. پس از ٢٥ سال در شهر صيدا چاپ و منتشر كرد. سيد شرف الدين ضمن تبادل نامه با شيخ سليم, با ديگر دانشمندان اهل سنت ديدار و مباحثه علمى داشت, به گونه اى كه بزرگان قاهره چون: شيخ محمد نجيب, شيخ محمد سلموطى و… با نگارش اجازه نامه ها و تاييدهاى علمى مقام سيّد شرف الدين را گرامى داشتند[٤٠]
با كاشتن نهال محبت در دل برادران اهل سنت, زمينه اتحاد مسلمانان بيش از پيش فراهم شد و سيّد به آرزوى ديرينه خود تا اندازه اى دست يافت و در سال ١٣٣٠هـ.ق. به وطن خود بازگشت; امّا با علماى مصر قطع رابطه نكرد[٤١] در سال ١٣٣٢هـ.ق. براى زيارت به مدينه سفركرد[٤٢] و مورد استقبال علماى سنى و شيعه و فرماندار شهر قرار گرفت. در مدينه براى دانشوران درس اخلاق گذاشت. پس از مدتى به جبل عامل بازگشت[٤٣]
٥ . محمد حسين كاشف الغطاء (١٢٩٤ ـ ١٣٧٣هـ.ق)وى از دانشمندان و فقهاى روشن انديش معاصر شيعه است كه پس از شيخ احمد كاشف الغطا مرجعيت يافت. در انجام رسالت الهى خود سفرهاى بسيار به بلاد اسلامى و كشورهاى جهان كرد: پنج بار به ايران سفر كرد و سفرى به مصر انجام داد و سه سال در آن جا ماند, همه روزه در دانشگاه الازهر تدريس و در برخى ايّام سخنرانى داشت. از كليساها غافل نبود. در آن مراكز نيز, سخنرانى داشت حتى اشتباههاى مبشّرين مسيحى را ياد آورد مى شد. در سال ١٣٥٠هـ.ق. در كنفرانس اسلامى فلسطين شركت جست. پس از اقامه نماز جماعت در مسجدالاقصى درجمع صدوپنجاه نماينده ممالك اسلامى و بيست هزار نفر شركت كننده, درباره وحدت, استقلال مسلمانان, مبارزه با استعمارگران و اشغالگران صهيونيستى, سخنرانى هيجان انگيزى ايراد كرد. در همين سفر از شهرهاى نابلس, حيفا و يافا ديدن كرد و سپس رهسپار كشور پاكستان شد و در كنفرانس اسلامى كه در آن جا برگزار شده بود, شركت جست. وى, از مراجع بزرگى بود كه به جمعيت (دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه) پيوست[٤٤]
در پى تلاشهاى سيد جمال الدين اسدآبادى, شاگردش محمد عبده و سفر سيد عبدالحسين شرف الدين به مصر و پاشيدن بذر وحدت وهمبستگى بين علماء مذاهب اسلامى, بسيارى از علماى اهل سنت چون: شيخ مراغى, عبدالمجيد سليم, شيخ محمود شلتوت, به اين سروش الهى لبيك گفتند و با تأسيس (دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه) گامهاى بلندى در جهت همدلى و همراهى مسلمانان برداشته شد.
زيارت و سياحتزيارت خانه خدا, مزار ائمه اطهار(ع) زنده نگهداشتن ياد آنان در دلها امرى است كه پيشوايان دين بر آن تأكيد فراوان داشته اند. بدين جهت فقها و دانشوران نيز توسّل و زيارت را منبع فيض و الهام دانسته و در تنگناهاى زندگى, مشكلات علمى و… از اين وسايط ارتباط باخداوند, بهره ها گرفته اند. براساس اين باور مى بينيم دانشمندانى كه در پى وظيفه الهى از مشاهد مشرفه دور مانده اند, همواره در آرزوى ارتباط نزديك با منابع فيض بوده اند. فقهايى كه ويژه زيارت و سياحت از شهرهاى دور سفر كرده اند, از شمار بيرون هستند. در اين جا چند تن از فقهاى بزرگ را كه افزون بر زيارت به سيروسياحت و بازديد از مكانهاى مقدس و مزار فرزانگان نيز پرداخته اند, نام مى بريم.
١ . محمد بن الحسن معروف به شيخ حرّ عاملى (١٠٣٣ ـ ١١٠٤هـ.ق)از فقها بزرگ شيعه, درحوزه هاى دانش منطقه جبل عامل باليد و به درجه عالى دانش رسيد. دو سفر به حج مشرف شد. براى زيارت ائمه اطهار(ع) به عراق سفر كرد. در سال ١٠٧٣هـ.ق. براى زيارت امام رضا(ع) راهى ايران شد. در مشهد مجاورت امام(ع) را اختيار كرد.
حوزه درس با رونقى بنيان نهاد. در ضمن قاضى القضاة و شيخ الاسلام شهرنيز بود. از مشهد سفرى به اصفهان داشت[٤٥] دراين سفر به ديدار علامه مجلسى (محمد باقر) رفت. علامه مجلسى از او اجازه نقل روايت دريافت كرد. شيخ حرّ عاملى نيز از علامه اجازه نقل روايت دريافت داشت. درهمين سفر به همراه علامه مجلسى به ديدار از مناظر ديدنى شهر اصفهان از جمله: كاخ شاه پرداخت,٤٦ سپس به مشهد بازگشت.
وى در يكى از سفرها كه به قصد زيارت خانه خدا به مكه مكرمه رفته بود, بر اثر اتفاقى كه پيش آمد, جان او به مخاطره افتاد. با همكارى يكى از اشراف مكه به سوى يمن رهسپار شد و از آن ديار نيز ديدن كرد[٤٧]
٢- شيخ يوسف بحرانى, صاحب حدائق (١١٠٧ ـ ١١٨٦هـ.ق.)از فقهاى بنام شيعه, از آغاز دانش پژوهى با سيروسفر و آوارگى روبه رو بود. با شعله ور شدن آتش فتنه, قتل و غارت دربحرين, به همراه پدر, به قطيف كوچ كرد. دو سال در قطيف ماند با آگاهى از برقرارى امنيت در بحرين به وطن خود بازگشت. طى اين مدت از اساتيد بزرگى چون: شيخ حسين ماحوزى, شيخ احمد بن عبداللّه بلادى, بهره گرفت و به مدارج عالى دانش دست يافت. از بحرين به زيارت بيت اللّه الحرام و مدينه سفر كرد[٤٨] در پى آوارگيهاى بسيار بين قطيف و بحرين در پى مأمن, آهنگ سفر به ديگر ديار اسلامى كرد[٤٩] در آستانه چهل سالگى در حالى كه به مرحله كمال و بلوغ علمى رسيده بود, به ايران سفر كرد. نخست وارد كرمان شد, سپس به شيراز رخت كشيد و در آن جا به عنوان استاد (دار العلم) كه از مراكز بزرگ دانش عصر به شمار مى آمد, برگزيده شد. پس از مدتى آوازه اش همه جاگير شد. (دارالعلم) شيراز را رونقى دوچندان بخشيد. چهارده سال در شيراز تلاش علمى كرد, در اين مدت رساله هاى علمى در مباحث گوناگون نگاشت. درحمله (نعيم دان خان) به شيراز در سال ١١٥٤هـ.ق به فسا پناه برد. در آن جا هشت سال ماند. در اين زمان نگارش دائرة المعارف فقه را آغاز كرد و كتاب ارزشمند (حدائق الناظره) را تا باب غسلها در (فسا) به انجام رساند[٥٠]
شيخ يوسف زمانى كه در ايران مى زيست, در سال ١١٥٦هـ.ق. سفر ويژه اى به عشق زيارت على(ع) به نجف اشرف كرد. در اين باره مى نويسد:
(… با وجود جنگ ايران و روم (عثمانى) و اَمن نبودن جاده شيراز به اصفهان و سرماى سخت پائيز عازم سفر شدم. بسيارى از دوستان مرا از اين سفر بازداشتند, ولى چون مصمم به زيارت مولايم بودم, از پا نايستادم و به هنگام حركت اين قصيده را سرودم: