تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - نگرش تاريخي محقق سبزواري در كتاب روضة الانوار عباسي

نگرش تاريخي محقق سبزواري در كتاب روضة الانوار عباسي
 
 

دکتر نجف لك‌زايي*

زهره باقريان**

تاريخ انديشي و تعقل تاريخي از گذشته دور وجود داشته است، ولي به معناي يك نظام فلسفي و فكري منظم و داراي پيش فرض‌هاي معين و روش مشخص به دوره جديد باز مي‌گردد.

فيلسوف تاريخ به دنبال فهم معنا و هدف تاريخ است. او مي‌خواهد دريابد آيا سلسله حوادث و رويدادهاي گذشته مجموعه نامرتبط و بي‌هدفي بوده يا اين كه در وراي اين رويدادها هدف، غايت و طرفي وجود دارد؛ اما اين كه يك فقيه نيز داراي تعقلي تاريخي است يا نه، اين سؤالي است كه اين مقاله در صدد پاسخ‌گويي به آن است. مقاله حاضر در صدد است تا پاسخ به سه سؤال اصلي فلسفه نظري تاريخ را از منظر فيلسوف فقيه، محقق سبزواري بررسي و تحليل كند.

 

كليد واژگان: محقق سبزواري، نگرش تاريخي، فلسفه تاريخ، محرك تاريخ، مسير تاريخ، غايت تاريخ.

 

مقدمه

محمد باقر سبزواري، معروف به محقق سبزواري، در سال ١٠١٧ ق. در قريه نامن سبزوار به دنيا آمد.[١] وي فرزند محمد مؤمن خراساني است كه پس از وفات پدر به اصفهان آمد و در آن جا سكني گزيد.[٢] او در سال ١٠٩٠ ق. در اصفهان ديده از جهان فرو بست.[٣] محقق سبزواري در اندك زماني سرآمد عالمان عصر خود شد و به درخواست شاه عباس دوم سمت امامت جمعه و جماعت و منصب شيخ‌الاسلامي را پذيرفت.[٤] از اين زمان اولاد و اعقاب او به شيخ الاسلام مشهور شدند.[٥]

محقق سبزواري علوم مختلف را نزد اساتيد بنام برجسته‌اي فرا گرفت. از اساتيد او در علوم نقلي، علامه محمد تقي مجلسي،[٦] ملا حسن علي شوشتري،[٧] حيدر علي اصفهاني[٨] سيد حسين بن حيدر عاملي[٩] را مي‌توان نام برد و از اساتيد او در علوم عقلي مي‌توان به مير ابوالقاسم فندرسكي[١٠] و قاضي معز[١١] اشاره كرد.

سبزواري در علوم عقلي و نقلي از خواص علماي دوران صفويه بود.[١٢] او در انواع فنون عقلي به خصوص حكمت الهي از مدرسان عالي مقام عصر خود به شمار مي‌رود. او همچنين بر ادبيات فارسي احاطه كامل داشت و نويسنده‌اي چيره‌دست بود و طبع شعر نيز داشت و اشعاري را سروده است. سبزواري در رياضي نيز تبحر داشت.[١٣] نكته شايان ذكر در رويكرد سبزواري به تاريخ اين است كه او به اين موضوع نگرشي تاريخي صرف ندارد، بلكه او فقيهي است فيلسوف كه با انديشه اصلاحي در عصر شاه عباس دوم در صدد حفظ يا به تأخير انداختن زوال سلسله صفويان از طريق اصلاح پادشاه، دولت و سياست است. البته محقق سبزواری را به مثابه فقيهي فيلسوف - براساس آنچه در مقدمه روضة الانوار آورده و از ظهور و سقوط دولت‌ها سخن گفته - مي‌توان داراي نظرگاهي تاريخي و در عين حال ديدگاهي فلسفي به تاريخ دانست. بر اين اساس نگرش تاريخي محقق را تنها مي‌توان در كتاب روضة الانوار عباسي مشاهده كرد كه اين مقاله به آن پرداخته است.

در نگرش تاريخي و به عبارتي فلسفه نظري تاريخ، سه سؤال عمده مطرح مي‌گردد:

١ـ عامل محرك تاريخ چيست؟

٢ـ مسير و منازل تاريخ كدام است؟

٣ـ غايت و نهايت تاريخ به كجا ختم مي‌گردد؟

در اين مقاله سه پرسش فوق با توجه به نگرش محقق سبزواري بررسي و تبيين مي‌شود.

 

محرك تاريخ از ديدگاه سبزواري

اصالت و هويت تاريخ

سبزواري از زواياي مختلف به جامعه، هستي و انسان مي‌نگرد، اما بحث مستقلي درباب اصالت جامعه ارائه نمي‌دهد؛ بنابراين از طريق تحليل محتوا ديدگاه وي را به جامعه و انسان بررسي مي‌كنيم تا قانونمندي يا تصادفي بودن تاريخ را از خلأ مباحث مقدماتي اثبات نماييم. به عبارتي قانونمندي تاريخ منوط به اثبات اصالت و هويت تاريخ و جامعه در ديدگاه سبزواري است.

سبزواري براي جامعه و تاريخ اصالت و هويت حقيقي قائل است و ماهيت تاريخ را نه صرفاً مادي و نه صرفاً معنوي بلكه طبيعت آن را مزدوج (نه جبر و نه تفويض بلكه امر بين الامرين) تلقي مي‌كند. به عبارت ديگر، به هويت و اصالت فرد و جامعه هر دو اعتقاد دارد و اراده انسان را در طول اراده الهي مطرح مي‌كند:

«ديگر از اسباب زوال ملك آن است كه پادشاه به خود تغيير راه دهد، يعني اخلاق و اعمال خيري كه داشته باشد تغيير دهد؛ چنانچه متواضع باشد تغيير دهد و متكبر شود و... [چنان كه] خداي عزّوجلّ در قرآن مجيد فرمود:[١٤] خداي عزوجل تغيير دهندة نيست نعمتي را كه بر قومي انعام كرد تا آن كه تغيير دهند ايشان آنچه به انفس ايشان است».[١٥]

بنابراين اعتقاد وي به اراده الهي به معناي نفي اراده انسان نيست، بلكه قرار دادن اراده انسان در طول اراده خداوند را از سخنان وي مي‌توان استنباط كرد.

او در روضة الانوار جبر را به طور كلي انكار كرده و اراده انسان را نيز با توجه به مشيت الهي در نظر مي‌گيرد، يعني به اصالت فرد بدون اصالت جامعه اعتقادي ندارد.

... [خداوند] هر چه را خواست وقتي كه خواست به مشيت خود بود... عالم را به اراده و اختيار آفريده نه به جبر و تفويض.[١٦]

وي در جاي ديگر اعتقاد به جبر يا تفويض را از مذاهب فاسده تلقي مي‌كند و به نظريه «امرٌ بين الامرين» شيعه اعتقاد دارد:

و بسياري از ايشان در اعتقادات، مذاهب فاسده اختيار كرده‌اند، چون جبر و تفويض و غلوّ و تجسم و امثال آن.[١٧]

ديدگاه امرٌ بين الامرين مستلزم قبول اصالت جامعه و انسان در كنار يكديگر است.

محقق در روضة الانوار سنت‌هايي را براي جامعه ذكر مي‌كند، از جمله سنت ظهور و سقوط تمدن‌ها و زوال دولت‌ها و سنت امهال (مهلت دادن تمدن‌ها ودولت‌ها) كه بيان اين سنت‌ها و قوانين در جامعه نشان دهندة اعتقاد او به اصالت حقيقي جامعه و تاريخ است. همچنين بيان هدايت انسان توسط انبيا و لزوم امر به معروف و نهي از منكر و نيز اعتقاد به معاد و انتخاب راه بهشت يا دوزخ توسط انسان، در مطالب سبزواري، نشان دهندة اين نظرگاه در اوست كه انسان اختيار دارد كه افعال خود را به سوي درست يا نادرست سوق دهد و در راه صحت اعمال خود مختار است.

و مي‌بايد دانست كه غرض از ايجاد انسان و آمدن به اين جهان آن است كه آدمي تحصيل زاد آخرت نمايد. و اين جهان را مكان و مأوي و منزل سكان قرار ندهد و كوشش و جهد مي‌نموده باشد در تحصيل آنچه در معاد نافع است...[١٨]

او اعتقاد به حاكميت خداوند بر انسان و هستي را انكار نكرده، اما در حركت انسان نيز اختيار را از او سلب نمي‌كند.

انسان در اين جهان مسافري است كه خدا او را آفريده و به سوي او يعني جهان آخرت در حركت است. بنابراين لازم است تدبير زندگي به گونه‌اي باشد كه هر روز به خدا و آخرت نزديكتر شود.[١٩]

 

مشيت و قضا و قدر الهي

سبزواري در جاي جاي روضة الانوار اعتقاد خود را به مشيت الهي بيان مي‌دارد؛ براي نمونه مي‌نويسد:

«هرگاه عاقل تأمل كند مي‌داند كه هيچ چيز از تقدير الهي بيرون نيست و او را قدرتي بر رفع و دفع آنچه واقع شده نيست».[٢٠]

يا در جاي ديگر بيان مي‌كند:

آورده‌اند كه يكي از سلاطين عرب را مصافي پيش آمد و با دشمني تلاقي شد هر دو لشكر صف بركشيدند. امراي دولت، ملك عرب را گفتند: هم حرب از دو بيرون نيست: يا نصرت است يا هزيمت. اگر به حكم قضا و قدر شكستي بر لشكر ما افتد تو را كجا جوييم، گفت: اگر من بگريزم، هر كه مرا جويد از عنايت آفريدگار محروم ماند، ليكن اگر غلبه خصم را باشد مرا در ميدان زير سم اسبان جوييد، يا غالب شوم يا كشته شوم.

البته اعتقاد به مشيت الهي تضادي با اعتقاد سبزواري در باب ارادة آزاد و مختار انسان ندارد. همچنين آزادي و اختيار انسان در ديدگاه او، با آزادي و اختيار مورد نظر معتزله تفاوت دارد:

آزادي و اختيار معتزله مساوي است با «تفويض» يعني واگذاشته شدن انسان به خود.[٢١]

و مشيت الهي به آزادي و اختيار انسان لطمه‌اي نمي‌زند؛ براي نمونه سبزواري به نقل از امام علي˜ مي‌نويسد:

كسي مي‌ترسد از مكاره و اهوال و در مقامي كه شرع و دين حكم به اقدام و حرب نمايد، متوجه نمي‌شود و از ترس نمي‌نشيند و يا در معركة جهاد مي‌گريزد و عار فرار به خود مي‌گذارد، واثق و مطمئن نيست به آن كه هيچ چيز از قضا و تقدير الهي بيرون نيست و مشيت او را در هر چيز مدخل دارد، و از آن كه غافل است كه ظفر از جانب خداست و نصرت و تأييد به مشيت و اعانت رباني است و كمي و بسياري لشكر و قوت و ضعف خصم، سبب تام نيست و از حفظ و حراست رباني غافل است[٢٢]

بنابراين مشيت الهي از نظر او همان اراده الهي است كه اراده انسان در طول آن قرار دارد؛ به طوري كه رفتن به جهاد طبق اراده انسان است، اما شكست و پيروزي طبق مشيت الهي است. پس در جهاد، هم تقدير الهي و هم اراده انسان نقش بارزي را ايفا مي‌كند.

هر چه خواست وقتي كه خواست به مشيت خود بود ... [اما] عالم را به اراده و اختيار آفريده نه به جبر و اضطرار.[٢٣]

 

تصادف يا قانون‌مندي تاريخ

همان طور كه بيان شد، قانون‌مندي تاريخ در صورتي قابل قبول است كه محقق معتقد به اصالت جامعه باشد و گرنه اگر اصالت را تنها به انسان دهيم و او را داراي هويت مستقل بدون هويت دادن به جامعه در نظر گيريم، در اين صورت تاريخ نه قانون‌مند بلكه تصادفي خواهد بود.

از ديدگاه سبزواري، تاريخ، سنن و ضوابطي دارد و گردش تاريخ و جهان اتفاقي و تصادفي نيست:

... خداي عزّوجل كه عالم را آفريده هر امري را مرتبط به امري ساخته و وسايط و اسباب قرار نداده و سلسلة علل و معلومات مترتّب داشته وجود هر چيزي را به چيزي بلكه به چيزها منوط و مربوط داشته، كه از راه اسباب و وسايل به مطالب توان رسيد و وسايل به منزله اسباب و آلاتند و مدبر كلّ عوالم، خداست.[٢٤]

همچنين او معتقد است اساس جهانداري نيز مي‌بايست بر قوانيني استوار باشد.[٢٥] سبزواري به نقل از اميرالمؤمنين در نهج‌البلاغه درباره قانون‌مندي تاريخ مي‌نويسد:

... چون واقعه‌هاي گذشته معلوم باشد كه به كجا منتهي شد و بر هر تدبيري چه اثر مترتب گرديد و نتيجه هر صواب و خطا چه بود، در حوادث ايام، طريق صواب و سررشته تدبير به دست مي‌آيد.[٢٦]

به عبارتي، از خلال حوادث تاريخ مي‌توان قوانيني را استخراج كرد. محقق به برخي از اين سنت‌ها و قوانين در روضة الانوار اشاره دارد؛ از جمله سنت ظهور و سقوط دولت‌ها و گردش ايام:

... بر اين دنيا و مملكت دنيا اعتمادي نيست و نه بر اين زندگاني هيچ تعويلي. از دو [حال] بيرون نيست: يا مُلك جويي از گوشه‌اي برخيزد و اين پادشاهي از دست ما بيرون كند، چنان كه ما از دست ديگري كرديم... و يا فرمان حق در رسد و ما را ناگاه از اين تخت و مملكت جدا گرداند به ناكام و هيچ يك را از مرگ چاره نيست... و من امروز مي‌توانم كه در حق ايشان انديشه كنم و فردا شايد كه مرگ مرا برسد و يا دولت را گردشي شود و خواهم كه با ايشان نيكويي كنيم، نتوانم كرد.[٢٧]

سنت امهال و مهلت دادن اقوام از ديگر سنت‌ها و قوانين الهي است كه سبزواري ضمن اشاره به آيات قرآني، اين سنت را نيز يكي از قوانين تاريخي معرفي مي‌كند:

اي گروه بندگان خدا، «اَين الذين عُمّروا فَنَعيموا»؛ يعني كجايند آن كساني كه عمر داده شده بودند، پس زيستند به ناز و نعمت. «و عُلِّموا فَفهموُا»؛ و به ايشان تعليم شد پس فهميدند. «و أنْظِروا فَلَهَوْا»؛ و ايشان را مهلت داده شد كه شايد بازگشت كنند و به راه آيند، ايشان غفلت ورزيدند و اعراض كردند از طريق طاعت. «وسُلِّموا  فَنَسوا»؛ و سالم گردانيده شدند از آفات، پس فراموشي اختيار كردند به تذكيرات و تنبيهات. «أمْهِلوا طَويلاً»؛ مهلت داده شدند در زمان دراز. «و مُنِحوا جَميلاً»؛ و وعده داده شدند به نعمت‌هاي بزرگ و ايشان به شغل دنيا و هواها و معصيت‌ها بازماندند از آن نعمت‌ها.[٢٨]

بنابراين از ديدگاه سبزواري، تاريخ قانون‌مند است.

 

عوامل محرك تاريخ

بخش مهمي از مباحث فلسفه تاريخ را شناسايي عامل يا عوامل محرك تاريخ تشكيل مي‌دهد و فيلسوفان تاريخ حدود بيست عامل محرك تاريخ معرفي كرده‌اند. از نظر سبزواري، در حركت تاريخ تنها يك عامل دخيل نيست بلكه مجموعه عوامل در اين حركت دخالت دارد كه برخي عوامل تحول دهنده‌ها و محركان اصلي تاريخ‌اند. بنابراين سبزواري از جمله متفكران چند بعدي در حركت تاريخ محسوب مي‌شود.

 

محرك‌هاي اصيل جامعه و تاريخ

سبزواري حركت تاريخ، نحوه پيدايش و از بين رفتن دولت را مورد مطالعه قرار مي‌دهد. از نظر او، تحول دولت‌ها و چگونگي ايجاد آنها با چگونگي حركت تاريخ دو مقوله جدانشدني است. به عبارتي، گردش ايام با ايجاد و انحطاط امت‌ها ارتباط دارد و ممكن است امتي در زمان حياتش به نوعي به سعادت هم برسد، ولي همان طوري كه دوام دولت‌ها گردش مي‌نمايد سعد و نحس نيز در ميان آنها در حال گردش است.

سبزواري عامل و مبادي حصول يك دولت را «اتفاق» ذكر مي‌كند و با اين عامل چگونگي ايجاد يك دولت را تشريح مي‌كند. سپس به شرايط و عواملي كه به اتفاق و وحدت بين افراد در ايجاد يك دولت لطمه زده و منجر به سقوط آن مي‌گردد اشاره نموده است.

و ببايد دانست كه مبادي حصول دولت‌ها آن باشد كه جماعتي آراي ايشان موافق افتد و در معاونت و مظاهرت يك شخص اتفاق كنند و در موافقت دل و اتحاد رأي به منزله يك شخص باشند و در مساعدت و معاونت به منزله اعضاي يك بدن. و وجه آن كه مبدأ حصول دولت، اتفاق است، آن است كه هر شخص از اشخاص انساني را قوّتي باشد به حدي معين واندازه‌اي معين، و چون اشخاص بسيار جمع شوند قوت مجموع به نسبت عدد اشخاص مضاعف شود و چون رأي‌ها وغرض‌هاي آن گروه موافق باشد و آن قوت‌ها در جهت واحد مصروف شود و آن اشخاص به منزله يك شخص واحد باشند و گويا شخصي برخاسته كه قوت او مثل قوت مجموعه آن اشخاص باشد، پس يك شخص با او مقاومت نتواند كرد، و اشخاص بسيار كه آراي ايشان مختلف باشد به منزله يك رنگ اشخاص باشند كه به انفراد با او در مقام مقاومت و مخاصمت در آيند، چه قوت‌هاي ايشان اتحاد به هم نرساند و به يك جهت مصروف نباشد. پس اشخاص بسيار نيز كه مختلف الرأي باشند با او مقاومت نتوانند كرد و مغلوب گردند و تا گروهي كه دراتحاد رأي‌ها و توافق غرض‌ها و وحدت قوّت‌ها به منزله او نباشند، ايشان را طاقت مقاومت با او نباشد، و چون جماعتي به تقريب مذكور غالب گردند اگر سيرت و طريقت ايشان مبني بر قواعد عدل و مستحكم به دعايم و روابط عقل بوده باشد و نظامي مستقيم و قوامي غير مستقيم داشته باشند دولت ايشان را استمرار باشد والا به زودي متفرق و متلاشي گردد.[٢٩]

و اكثر دولت‌ها، مادام كه صاحبان آن با عزيمت‌هاي ثابت بوده‌اند و شرايط اتفاق مرعي مي‌داشته‌اند و سيرت عدل شعار خود مي‌ساخته‌اند و هركس را بر اندازه خود مي‌داشته‌اند و راضي به حدود و حقوق خود مي‌گردانيده و تعدي وتنازع و جور و تخاصم در ميان ايشان مفقود بوده، دولت ايشان را قوامي و مُلك ايشان را انتظامي بوده و روز به روز اعلام دولت ايشان در تزايد و ارتفاع بود.[٣٠]

 

عوامل انحطاط دولت‌ها

سبزواري از ميان رفتن اتفاق بين مردمان كهن با عادات قديم و روي كار آمدن نسل جديدي كه فاقد اتفاق و عادت گذشته‌اند را عامل اضمحلال يك دولت معرفي مي‌كند كه در نهايت اين ضعف داخلي به واسطه يك تهاجم خارجي به سقوط نهايي آن منجر مي‌شود:

سبب وقوف و انحطاط دولت‌ها آن بوده كه رغبت آن قوم به مال و جاه بسيار شده و مردم ضعيف العقول نيز به آن رغبت نموده‌اند و با ايشان مخالط شده و سيره ايشان به ديگران سرايت كرده، تا آن كه سيرت‌هاي اول گذاشته‌اند، و به جمع اموال و كثرت متعه و نفايس تحف و در غايت مشغول شده، و خاطر ايشان به عيش و فراغت و ترفّه وتنعم و استراحت مايل گشته و او ابزار و آلات حرب و دفع گذاشته‌اند، و به كاهلي وسستي و راحت طلبي عاده كرده، و عادات و ملكات حروب و مخاصمات و مقاومات دشمنان فراموش كرده، و آسايش وعطله، وجهة همت ايشان گشته و احداث و جوانان و كودكان كه تازه به هم رسيده‌اند به همان عادات خو گرفته و بر آن نشو و نما يافته، و به تدريج، مردمان كهن كه به عادات قديمه انس داشته‌اند و مراسم حروب و سپاهي‌گري مي‌دانسته‌اند و بر تجارب ايام و اوضاع مُلك باخبر بوده‌اند، از ميان رفته. پس اگر در اين اثنا خصمي قاهر قصد ايشان كند به آساني استيصال جماعت او را میسّر گردد. والّا كثرت اموال و ارتقاي مناصب، ايشان را بر تجبر و تكبر و غرور دارد. و از آن منازعات و خصومات تولد كند. و به مهتر و اضرار يكديگر مشغول شوند و ايشان را ضعف و سستي تمام عارض شود. و همچنان كه در مبادي دولت، هر كه با پادشاه مخاصمت مي‌نمود بر وجهه اسهل مغلوب مي‌شد، در اين حال كه زمان انحطاط است، قضيّه منعكس گردد. و لهذا حكما گفته‌اند كه تدبير حفظ دولت به دو چيز است: يكي تأليف اولياء و ديگر تنازع اعدا.[٣١]

محقق در جاي ديگري چهار خصلت را قواعد بناي ملك معرفي مي‌كند كه عبارتند از: «علوّ همت، رأي صحيح، عزيمت تمام، صبر نيكو.[٣٢] براساس نگرش سبزواري، اين چهار خصلت پس از اين كه شخص قدرت را در دست گرفت (‌آن هم بر اساس توافق)، بناي پادشاهي او را مستحكم مي‌سازد.

سبزواري با اعتقاد به مفهوم «الناس علي دين ملوكهم»، بر اين باور است كه پادشاه و دستگاه حاكمه اگر به رفاه، تجمل، ظلم و ناعدالتي و به طور جامع به رذايل يا فضايل اخلاقي روي آورند طبعاً افراد جامعه نيز به همان سو رو آورده و اين گونه جامعه به سوي خير و سعادت يا شر منتهي خواهد شد. بر اين اساس، ابتدا به نقش شاه (یا رهبري) به عنوان يكي از عوامل تأثيرگذار در حركت تاريخ و کسی که هدایت کل جامعه را بر عهده دارد از نظر سبزواري خواهيم پرداخت.

 

 

عوامل تأثيرگذار در حركت تاريخ

١. نقش رهبري

نظام حكومتي صفويه كه سبزواري براي اصلاح آن روضة الانوار را نوشت، در رأسش پادشاه قرار داشت، از اين رو نقش پادشاه در حركت جامعه از نظر سبزواري از مهم‌ترين مسائل است كه مي‌بايد بررسي گردد. از نظر سبزواري، اگر پادشاه صالح و شايسته باشد امت كه بر دين، طريقه و مسلك پادشاه هستند صالح و شايسته خواهند بود و اگر او فاسد باشد امت نيز فاسد خواهد شد. بنابراين در سير حركت انسان در تاريخ، پادشاهان هستند كه انسان‌ها را به يكي از دو مسير صلاح و خير يا فساد و شر رهنمون مي‌شوند: قوام شهرها به ملك و پادشاهي بود.[٣٣]

و مردمان ... نظر به پادشاهان داشته باشند و اقتدار به سيرت ايشان كنند كه «الناس علي دين ملوكهم»... پس اگر زمام مهام در دست اقتدار پادشاه عادل باشد، همه كس سيرت نيكو پيش گيرند و در اكتساب فضايل كوشند، و چون حال برخلاف اين بود. همه كس به جانب رذايل و اخلاق نكوهيده و اعمال ناپسنديده راغب و مايل باشند، و از اين جاست كه در  احاديث شريفة مصطفويه وارد شده كه اگر سلطان عادل باشد، از هر حسنه، كه از رعايا صادر شود، او را بهره باشد و اگر ظالم باشد، در هر سيئه كه از ايشان صادر شود، شريك باشد.[٣٤]

و ببايد دانست كه پادشاه طبيب مملكت است و همچنان كه طبيب وقتي معتمد است كه دستور آن داشته باشد، و آن وقتي شود كه ماده و صورت صحت و مرضي را بداند، همچنين بايد كه پادشاه بداند كه مادة تأليف پادشاهي از چيست و تأليف و انتظام آن بايد كه بر چه نهج باشد تا ملك را ثبات و قراري و دولت را دوام و استقرار بوده باشد. و بايد كه عوارض و اختلال صحت ملك را، كه به منزله مرضي است در ابدان، بداند و طريق تدبير علاج آن را بشناسد.[٣٥]

مردم همه بر دين و مسلك پادشاه هستند. هر گاه پادشاه مايل به صلاح باشد و امر به معروف و نهي از منكر بكند، همه مردمان مايل به صلاح خواهند شد. در نتيجه «طريقه شرع و دين در ميان خلق رواج تمام خواهد يافت».[٣٦] سبزواري در جاي ديگر مي‌نويسد:

بدان كه عدل ملوك و امرا از اعظم مصالح ناس است، عدل و صلاح ايشان موجب صلاح جميع عباد و آباداني بلاد است و فسق و فجور ايشان موجب اختلال نظام امور اكثر عالميان مي‌شود حالت و رفتار ايشان تعيين كننده خواست اكثر مردم است، چنان كه از حضرت رسول به سند معتبر منقول است كه دو صنف از امت هستند. اگر ايشان صالح و شايسته باشند، امت من نيز صالح خواهند بود و اگر ايشان فاسد باشند، امت من نيز فاسد خواهند شد... فقها و امرا.[٣٧]

در حقيقت حاكم نقطه ثقل و مركز توجهات انديشه سبزواري است كه انجام هر امري حول او مي‌گردد و به اراده و تدبير او ميسر است.

 

٢. نقش عوامل اقتصادي يك دولت در حركت تاريخ

سبزواري نقش امور اقتصادي در يك دولت را براساس تدبير پادشاه در تنظيم خزاين و اموال خلاصه مي‌كند و مي‌نويسد: «تدبير خزاين و اموال ركني عظيم از اركان پادشاهي است و در اين باب از قانون عقل و شرع تجاوز كردن موجب فساد امر دنيا و آخرت است».[٣٨] وي فساد دنيا را چنين توضيح مي‌دهد:

بنابر آن كه قوام پادشاهي بي‌اعوان و انصار و عساكر بسيار صورت نمي‌يابد وعساكر بدون مال و وفور خزاين منتظم نمي‌شود، پس هرگاه پادشاه را مال نباشد و خزانه معمور نباشد از عهدة اقوات و ارزاق و معونات لشكر بيرون نتواند آمد و چون چنين شود لشكر شورش كنند و به فساد در آيند و اگر دشمني از طرفي رو كند، چون وفوري در اموال و خزاين پادشاهي نباشد، لشكرها مختل باشند و سرانجام ايشان (مقاومت) نتوان كرد و اسب و سلاح و آلت و عدّت حرب نتوان نمود.[٣٩]

بنابراين بر پادشاه لازم است كه تدبير خزاين و اموال بنمايد و در اين باب از اهمال و اغفال احتراز لازم داند تا پادشاهي‌اش دوام و قوام داشته باشد.[٤٠]

 

٣. نقش عوامل متافيزيك در حركت تاريخ

سبزواري به نقش عوامل مابعد الطبيعه و متافيزيك، وحي و نصرت الهي و امدادهاي غيبي در حركت تاريخ معتقد بوده و در قسمت‌هايي از روضة الانوار اشاراتي به آن كرده است و مي‌نويسد: حفظ دولت و پادشاهي بر سه چيز است. سپس آن را به سه دسته تقسيم مي‌كند: ١. عوامل باطني در حفظ دولت؛ ٢. عوامل ظاهري در حفظ دولت؛ ٣. عواملي كه در ظاهر و باطن در حفظ يك دولت مؤثرند.

درباره عوامل باطني كه در حفظ دولت مؤثرند سبزواري مي‌نويسد:

يكي آن (چه) كه باطناً در حفظ ملك و دولت نقش دارد، آن است كه مَلك در سّر و باطن، معامله با خداي عزّوجلّ درست كرده باشد به نحوي كه خداي عزّوجّل از او راضي باشد تا آن كه عساكر تأييد و نصرت الهي و لشكرهاي غيبي در مقام تأييد و اعانت آن پادشاه باشند.[٤١]

براي نمونه او در فتح خيبر داستان را به نحوي بيان مي‌كند كه نقش معجزه و وحي را در پيروزي جنگ خيبر پررنگ نشان مي‌دهد:

...(در فتح خيبر) چون شب (سوم) شد حضرت رسول بر زبان معجز بيان گذرانيد كه ... هر آينه خواهم داد رأيت را فردا به مردي كه دوست مي‌دارد خدا و رسول را و دوست مي‌دارند او را خدا و رسول، كرّاري است غير فرّار فتح خواهد نمود خداي تعالي بر دست‌هاي او. در اين اثنا حضرت اسدالله الغالب از مفارقت سرور عالم غمناك شده با وجود عارضه كوفت چشم، سوار گشته، از عقب سپاه متوجه لشكرگاه شد و همان شب كه اين سخن بر زبان معجز بيان حضرت رسول جاري شد، به سپاه نصرت پناه ملحق گشت.[٤٢]

 

٤. نقش پيامبران در حركت تاريخ

از نگاه سبزواري نقش پيغمبران در حركت تاريخ، به عنوان صاحبان شريعت، در تدبير اجتماع سياسي و تدبير امور حكومتي خلاصه مي‌شود. به عبارت جامع، يعني تدبير منظم ساختن عالم و اجتماع با رعايت حقوق همه افراد.

او معتقد است خداوند هر يك را استعدادي داد تا با توجه به آن استعداد توانايي خود را بروز دهد و در تعاون با اجتماع ديگر احتياجاتي را كه استعداد برطرف كردن آنها را ندارد مهيا كند. سبزواري نقش پيامبران را با توجه به مطلب گفته شده اين گونه شرح مي‌دهد:

چون داعيه‌هاي مردمان مختلف است و همه نفوس طلب منفعت خود مي‌كنند و هر نفسي از پس غرضي مي‌رود، بعضي را ميل به شهوات بوده و بعضي را ميل به مال و بعضي را ميل به غلبه و استقلال، اگر ايشان را به طبايع ايشان گرداند، هر يك آنچه ديگري دارد خواهد و كار به خصومت و نزاع انجامد و به اضرار و اهلاك يكديگر مشغول شوند. پس بالضروره نوعي از تدبير بايد كه هر يك را به حدي كه مستحق آن باشد، قانع گرداند و به حق خويش برساند. ودست هر يك[را] از تعدي و تصرف در حقوق ديگران كوتاه گرداند. و به شغلي كه تعلق به او دارد مشغول گرداند. و اين تدبير محتاج به صاحب شريعت، يعني پيغمبري كه وحي از جانب خداي عزّوجّل به او برسد و آن پيغمبر در صفات كمال از جميع خلق ممتاز باشد و بر عصمت ذاتي متصف و به بيّنات و معجزات قاطعه موسوم، تا احكام از جانب خداي عزوجل به خلق برساند و احكام اطاعات وعبادات و بندگي خلق نسبت به خداي عزّوجلّ، كه باعث رستگاري و حيات ابدي است، به خلق برساند و احكام معاملات بيع و شرا و داد و ستد و نكاح و ساير احكام، كه در شرع مقرر شده، به هريك برساند تا حقوق هريك معلوم شود كه چيست و حد هريك چيست، تا مردم چون به حقوق و حدود خود قائل شوند و عمل كنند، كار عالم منتظم شود و فساد و فتنه مرتفع شود وهر يك به رفاهيت زندگاني نتوانند كرد و در تحصيل زاد آخرت و كمالات نفسانيه خود توانند كوشيد و تحصيل حيات ابدي توانند كرد و آن قانون عظماي شريعت است.[٤٣]

 

مسير و منازل تاريخ از ديدگاه سبزواري

الگوي حركت تاريخ

با توجه به اين كه الگوهاي مختلفي براي حركت تاريخ مطرح شده است، بررسي ديدگاه سبزواري در مورد الگوي حركت تاريخ ضروري مي‌نمايد. سبزواري به لحاظ كمي حركت تاريخ را كور يا تصادفي تلقي نمي‌كند، زيرا اين الگو به تصادف و عدم قانونمندي تاريخ قائل است كه لوازم اين الگو از ديدگاه سبزواري مردود است. در مورد الگوي خطي مي‌بايست گفت سبزواري سير خطي در تاريخ را به طور كلي انكار نكرده است، زيرا در حركت، مسير و منازلي براي آن قائل است و از طرف ديگر مبدأ و مقصدي براي تاريخ در نظر گرفته است و معتقد به معاد و جهان آخرت در نهايت تاريخ است.

... پس اين جهان مكان و مأوا و محل آرام نيست و چون بازارچه‌اي است كه بر سر باديه ساخته‌اند كه مسافران از آن جا زاد و توشه راه بردارند و هر كه در اين جهان است مسافر است و اين سفر را منزل‌ها و مرحله‌ها است... و هر كه در دنيا هست، يا تحصيل سعادت منزل بهشت يا شقاوت منزل دوزخ مي‌كند و مركب عمر در اين منزل دنيا هميشه در سير است و قرار ندارد».[٤٤]

روزگار جاري مي‌شود بر مردم باقي، مانند جريان آن بر مردم گذشته چون واقعه‌هاي گذشته معلوم باشد كه به كجا منتهي نشد و بر هر تدبيري چه اثر مترتب گرديد و نتيجة هر صواب و خطا چه بود. در حوادث ايام طريق صواب و سررشته تدبير به دست مي‌آيد.[٤٥]

در اين جا علاوه بر قانونمندي تاريخ مي‌توان اعتقاد به مسير و منازل در تاريخ را از ديدگاه وي استنباط كرد.

با توجه به اين كه الگوي ديگر تاريخ، يعني الگوي دوري معاد، را انكار نموده وآغاز و انجام، و مسير و منازلي براي تاريخ قائل نيست، شايد بتوان الگوي حركت تاريخ از نظر سبزواري را خطي ترسيم نمود؛ اما بخشي از نظريه دوري تاريخ كه مطرح مي‌كند: «تاريخ هميشه تكرار مي‌شود، هر تمدني متولد مي‌شود رشد مي‌كند و سپس مي‌ميرد و جاي خود را به تمدن جديدي مي‌دهد و آن نيز همان مراحل را طي مي‌كند»،[٤٦] از نظر سبزواري مورد قبول است. به اعتقاد سبزواري تمام جوامع پس از ظهور به طور حتم سقوط خواهند نمود و به عبارتي به ظهور و سقوط تمدن‌ها و دست به دست شدن حكومت‌ها و گردش دولت‌ها معتقد است.

... به عمر اعتباري نيست و دولت اين جهان چون آفتابي است كه صبح بر ديواري تابد و شبان گاه بر ديواري.[٤٧]

بر اين دنيا و مملكت دنيا اعتمادي نيست و نه بر اين زندگاني هيچ تعويلي. از دو (حال) بيرون نيست يا مُلك‌جويي از گوشه‌اي برخيزد و اين پادشاهي از دست ما بيرون كند، چنان كه ما از دست ديگري كرديم... و يا فرمان حق در رسد و ما را ناگاه از اين تخت و مملكت جدا گرداند، به ناكام و هيچ يك را از مرگ چاره نيست... و من امروز مي‌توانم كه در حق ايشان انديشه كنم و فردا شايد كه مرگ مرا برسد و يا دولت را گردشي شود و خواهم كه با ايشان نيكويي كنم، نتوانم كرد.[٤٨]

پس نتيجه مي‌گيريم سبزواري به تحول در تاريخ معتقد است:

و بايد كه عاقل هرگاه در سختي و شدّتي گرفتار آيد، انديشه كند كه اين سختي را دوامي نخواهد بود و بقايي نخواهد داشت. همه چيز دنيا از آساني و دشواري و دولت و نكبت و رنج و راحت در معرض زوال و انتقال است و هيچ يك را دوامي نيست و بناي اين جهان كون و فساد، بر تغيير و زوال است.[٤٩]

بنابراين سبزواري از يك طرف به ظهور و سقوط تمدن‌ها و تحول دولت‌ها معتقد است و از طرف ديگر به معاد، مسير و منازل تاريخ و غايت تاريخ اعتقاد دارد. در نتيجه الگوي حركت تاريخ از نظر سبزواري را نيز مي‌توان تركيبي از دوري و خطي در نظر گرفت و يا به عبارتي حركت تاريخ مارپيچي است.

از طرف ديگر، سبزواري از جمله انديشمنداني است كه حركت تاريخ را رو به جلو، تكاملي و پيشرونده مي‌داند تكامل جامعه‌ با افول تمدن‌ها در ظاهر متفاوت جلوه مي‌كند؛ اما اين تضاد در صورتي است كه تكامل جامعه را تكاملي غير ارادي بدانيم و در پيدايش آن اختيار و آزادي انسان را دخيل ندانيم، ولي چون بر تكامل جامعه، هماني سايه افكنده كه به كارهاي فردي سايه افكنده، از اين جهت به عللي كه از اختيار جامعه سرچشمه مي‌گيرد، ستاره برخي از تمدن‌ها غروب مي‌كند، ولي در عين حال مجموع جامعه انساني در حال توقف و سكون نيست و رو به تكامل است. به عبارتي، سبزواري به تداوم گسست در تاريخ معتقد است؛ يعني از يك طرف در تاريخ، دولت‌ها و حكومت‌ها رو به ظهور و سقوط‌ند، اما به صورت كلان تمام جوامع بشري رو به پيشرفت و ترقي گام بر مي‌دارند و هر چه مي‌گذرد اين پيشرفت بيشتر و بيشتر مي‌گردد:

... حيات اين جهان و دولت روزگار را بقايي و ثباتي نيست، چه دولت چون نسيمي است كه بر شاخ درختي وزد كه در دم از او گذرد و به شاخه ديگر رسيد يا چون شاخه‌هاي درختان است كه با وجود سرعت زوال، هميشه در تزلزل و اضطراب است.[٥٠]

 

مسير و منازل حركت دولت‌ها و حكومت‌ها در تاريخ

سبزواري حكومت‌ها را به دو دسته فاضله و غير فاضله [متغلبه] يا استبدادي تقسيم مي‌كند و معتقد است ممكن است حكومتي در دوره‌اي حكومت فاضله تلقي شود ولي در دوره‌هاي بعد به حكومت استبدادي و متغلب تقسيم گردد. از طرف ديگر، براي حكومت‌ها ظهور، سقوط و عظمتي قائل است كه پيشتر مطرح شد. سبزواري چهار مرحله در سير سياسي يك دولت در حركت تاريخ را بر مي‌شمرد: مرحله ظهور كه به واسطه اتفاق گروهي، يك دولت تشكيل مي‌شود؛[٥١] مرحله دوم مرحله اوج و عظمت است كه در اين مرحله پادشاه با رعايت عدالت و كارداني و جلوگيري از ظلم[٥٢] و عوامل ديگري كه در ثبات حكومت‌ها ذكر شد، پادشاهي به قواميت رسيده و به اوج عظمت خود خواهد رسيد؛ مرحله سوم كه مرحله انحطاط است، در اين مرحله ضمن گرايش پادشاه و اطرافيان آنها به تجمل‌گرايي و رفاه،[٥٣] عدالت طلبي را كنار نهاده، به ظلم و استبداد روي خواهند آورد؛

ظلم باعث لغزش قدم است از طريق ثواب و صلاح دنيا و آخرت، ربايندة نعمت‌ها و كرامت‌ها‌ست و هلاك كننده امت‌هاست... و جور (ستم و ظلم) قاطع اعمال (عمرها) و خراب كننده ديار است... و هر كه دراز شد تعدي او، زايل شد سلطنت او، و هر كه جور كند در ملك خود، عظيم شد هلاكت او... و هر كه ترسد بر پادشاهي خود و غم سلطنت خود داشته باشد كوتاه كند تعدي را.[٥٤]

سبزواري گوشزد مي‌كند كه نتيجه طبيعي حكومت‌هاي استبدادي ناپايداري دولت‌ها و نابودي آنهاست:

كساني كه به اين راه مي‌روند (حكومت استبدادي)، ملك ايشان را نظامي و دولت ايشان را دوامي نباشد و به اندك زماني به نكبت دنيوي و شقاوت اخروي مبتلا گردند، چه پادشاهي ظالم چون بنايي است كه بر روي برف نهند. هر آينه اساس آن به تاب آفتاب عدل الهي گداخته گردد و بنا منهدم شود.[٥٥]

سبزواري درباب اين كه ظلم و استبداد چگونه منجر به سقوط مي‌گردد مي‌نويسد:

بر پادشاه واجب است كه از احوال لشكر و رعيت و دور و نزديك و دوست و دشمن باخبر باشد. در غير اين صورت جريان امور از عدالت خارج شده، سرانجام موجب زوال دولت خواهد شد، زيرا اگر ظلمي واقع شود جبران نشده، دوستان و دشمنان چنين گويند: «فساد و درازدستي كه در امور مملكتي مي‌شود، يا پادشاه آن را مي‌داند يا نمي‌داند، اگر مي‌داند و اصلاح نمي‌كند و دست ظالمان را كوتاه نمي‌كند پس او طرفدار ظلم است و اگر نمي‌داند پس غافل است و او را كفايت و كارداني نيست». اين تحليل باعث جرأت دشمنان و منازعان پادشاهي مي‌گردد.[٥٦]

همچنين از آن جا كه ظلم باعث خرابي مملكت مي‌شود و خرابي مملكت باعث پراكندگي رعيت مي‌گردد و نيز اگر ملك و رعيت خراب شود خزانه و لشكر خراب مي‌شود، در اين صورت كشور در معرض تهاجم دشمنان خارجي و استيلاي آنان خواهد بود.[٥٧]

سبزواري در جاي ديگر مي‌گويد:

و اگر پادشاه ظالم باشد تا دفع ظلم متغلبان نكند و از احوال ملك خود باخبر نباشد و بر رعايا و زيردستان ظلم رود، مرتبه مرتبه مملكت روي به خرابي كند و رعايا و زيردستان متفرق و پراكنده، بلكه مستأصل شوند و چون ملك خراب و رعايا پريشان باشند خزانه و لشكر نيز خراب و بي‌سرانجام باشد. دشمنان اطراف را طمع در ملك به هم رسد و بنا بر آن كه پادشاه ظالم است امداد و اعانت الهي نيز با آن دشمنان باشد و سپاه دعاي مظلومان نيز ياري آن جماعت دهد. بالأخره ايشان را غلبه و استيلا دست دهد و استيصال آن پادشاه ظالم، ايشان را به اسهل وجهي میسّر گردد.[٥٨]

مرحله چهارم مرحله سقوط است كه براي همه جوامع حتمي خواهد بود.

 

مسير و منازل سير هدايت انسان در تاريخ

چون هدف و غايت انسان‌ها در تاريخ از نظر سبزواري لقاء الله است، پس هدايت انسان به آن سو مهم‌ترين مسئله‌اي است كه در ديدگاه وي مورد توجه واقع گرديده است. در مسير و منازل تاريخ به مراتب و منزلگاه‌هاي هدايت انسان با هدف رسيدن به لقاء‌الله پرداخته است. اين مراتب هدايت از نظر او چهار مرحله است: ١ـ مرحله هدايت انبيا؛ ٢ـ عصر هدايت به واسطه امامان؛ ٣ـ عصر غيبت و هدايت به واسطه علما و مجتهدان؛ ٤ـ عصر ظهور.

... و بايد بداند كه بعد از آن حضرت ائمه اثني عشر حافظون احكام شرعند و هيچ وقت از امام خالي نيست اگر در بعضي زمان‌ها مانند زمان ما امام زمان از نظر خلايق مخفي باشد از بدي خلق خواهد بود... تا وقتي كه مصلحت تقاضاي ظهور آن حضرت كند.[٥٩]

او در جاي ديگر مي‌گويد:

خداوند براي هدايت بندگان خويش انبيا را فرستاد. حضرت محمد خاتم اين پيامبران است. پس از وي ائمه دوازده گانه شيعه:  از سوي خداوند رهبري مردم را برعهده دارند. در غيبت امام دوازدهم، خليفه و مقتدا و امام و متّبع مردم، حكيم و مجتهد اعلم است. همه موظفند از مجتهد زنده تقليد كنند.[٦٠]

 

 

مسير و مراتب ايمان (سير معنوي حركت انسان در تاريخ)

اين مسير داراي مراتب و منزلگاه‌هاي زير است:

اگر كسي ... به دل اعتقاد داشته باشد به مرحله ايمان نايل شده است اما اگر كسي به زبان اقرار كند، ولي به دل اعتقاد نداشته باشد از جمله منافقان به حساب مي‌آيد؛ مرتبه دوم ايمان، آن است كه شخص علاوه بر اعتقاد به دل و اقرار به زبان عامل به مسائل ديني نيز باشد، واجبات را انجام داده و از محرّمات پرهيز كند؛ مرتبه سوم ايمان، مرتبه سابقان و مقربان است. اين مؤمنان كساني هستند كه: به غير خداي عزّوجّل بر هيچ چيز متوجه نشوند... هر چه خدا به ايشان دهد به آن راضي باشند... و اين بالاترين درجات و مراتب ايمان است.[٦١]

به طور كلي سبزواري دو مسير كلان و كلي را در روند حركت تاريخ مدنظر قرار مي‌دهد: ١ـ مسير بندگي خدا؛ ٢ـ مسير بندگي غير خدا؛ به عبارت ديگر، راه خير، راه شكرگزاري، راه حق، كه به بهشت و لقاء الله منتهي خواهد شد و ديگري راه باطل يا راه كفر كه به دوزخ و عذاب الهي منتهي خواهد شد. اين دو مسير كلي حركت انسان در تاريخ است كه از نظر سبزواري انسان مي‌تواند يكي از اين دو مسير را در حركت تاريخ با اراده و اختيار خود اختيار كند.

براي مثال در ذكر حكايتي از ملكي جبار نام مي‌برد به نام كنعان كه ادعاي الوهيت مي‌كرد. در آن سرزمين ذي الكفل مردم را به خدا دعوت مي‌كرد تا آن كه كنعان متوجه مي‌شود و در پس سؤال و جوابي مي‌پرسد:

مرا خبر ده كه كسي كه عبوديت و بندگي خداي آسمان و زمين مي‌كند جزاي او چيست؟ ذوالكفل گفت: جزاي كسي كه طاعت و بندگي خداي تعالي مي‌كند ثواب و دخول در بهشت است. كنعان گفت: بهشت چيست؟ ذوالكفل گفت: بهشت عبارت از سرايي است كه خداي تعالي به يد قدرت خود جهت مسكن و مأواي اولياي خود آفريده ... كنعان گفت: سزاي كسي كه عبادت و بندگي خدا نكند چيست؟ ذوالكفل گفت: سزاي او آتش جهنم و عذاب اليم است.[٦٢]

 

غايت تاريخ از ديدگاه سبزواري

هر موجودي در عالم، چه طبيعي و چه صناعي، غايت و كمال و غرض خاصي دارد كه به سبب آن ايجاد شده و تاريخ نيز به عنوان موجودي مستقل و زنده و پويا هدفي را دنبال مي‌كند. سبزواري براي تاريخ مسير و منازلي را مدنظر گرفته و با توجه به آن مسير و منازل، غايات متفاوتي براي تاريخ ذكر مي‌كند. از نظر وي به طور كلي و جامع هدف انسان در حركت تاريخ رسيدن به رستگاري و لقاءالله است و اين غايت و نهايت همه چيز است. انسان در اين جهان مسافري است كه خدا او را آفريده و به سوي او يعني جهان آخرت در حركت است. بنابراين لازم است تدبير زندگي به گونه‌اي باشد كه هر روز به خدا و آخرت نزديك‌تر شود.[٦٣]

اما لقاء الله و رستگاري همانا در جوار الهي ودر بهشت خداوند زيستن است و اين هدف و نهايت سير انسان در تاريخ تنها زماني حاصل مي‌گردد كه انسان در مسير حق و بندگي خداوند گام بر دارد. در غير اين صورت مسير بندگي غير خدا و راه كفر و باطل نهايت آن دوزخ و عذاب الهي خواهد بود؛ اما اين هدف انسان در حركت تاريخ نيست، بلكه بر حسب اختيار، انسان خود اين راه را برگزيده در نتيجه به جاي لقاء الله به عذاب الهي منتهي گرديده است. به عبارت ساده‌تر، به حسب راه خير در نهايت انسان به بهشت منتهي مي‌گردد و به حسب مسير شر در نهايت انسان به جهنم خواهد پيوست.

بنابراين اين جهان، مكان و محل آرام نيست، بلكه چون بازارچه‌اي است كه بر سر راه باديه ساخته‌اند تا مسافران از آن جا زاد و توشه بردارند، تمام آدميان مسافرند... بهشت يا دوزخ، نقطه پاياني سفر است و از آن ديگر به جايي سفر واقع نمي‌شود هر كه در دنيا هست يا تحصيل سعادت منزل بهشت يا شقاوت منزل دوزخ مي‌كند.[٦٤]

اما بر طبق ديدگاه سبزواري اهداف جزئي در حركت تاريخ بر حسب مسير و مراتب تاريخ متفاوت خواهد بود؛ اما مهم‌ترين غايت و نهايتي كه حكومت‌ها، دولت‌ها، جوامع و به طور كلي نهايت منزلگاه هدايت انسان تلقي مي‌شود ظهور حضرت ولي عصر و گسترش عدالت و عدل‌پروري در جامعه و جهان است و اين از نظر سبزواري غايت تاريخ تلقي مي‌گردد كه تاريخ به سوي ظهور حكومت آن حضرت در حركت است؛ به طوري كه در هنگامه دعا جهت شاه عباس دوم از خداوند مسئلت دارد حكومت صفويان را آنقدر پايدار كند تا به نهايت خود يعني ظهور ولي عصر منتهي گردد: «(خداوند) سلطنت آن عالي حضرت بر مفارق عالميان تا ظهور دولت حضرت صاحب الزمان مستمر و بر دوام بدارد به حق الحق».[٦٥]


 

 

 


پى‌نوشت‌ها



* استادیار گروه علوم سياسي دانشگاه باقرالعلومu