تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦
منازعات مذهبى در بغداد
منازعات فرقهاى، مهمترین عامل حادثه ساز در تاریخ بغداد بود
که در شرایط خاص سیاسى، اقتصادى و مذهبى این شهر رخ داد.
با استقرار خلفاى عباسى در بغداد، دارالخلافه عباسیان به زودى مرکز اقوام، ادیان و مذاهب گوناگون شد. از همان آغاز، بافت ناهمگون جمعیتى و تضاد منافع سیاسى و اقتصادى، زمینهساز بسیارى از آشوبها و درگیرىهاى شهرى میان عرب، ترک و ایرانى بود. با شکلگیرى رسمى مذاهب شیعه و سنى، تلاش علما و پیروان مذاهب براى نفوذ در ساختار قدرت آغاز شد. رقابت براى کسب قدرت به اختلافات دامن زد و منازعات و آشوبها رنگ مذهبى به خود گرفت. از سوى دیگر، گرایش مذهبى خلفا و کارگزارانشان و رویکرد آنان به فرقهاى خاص، منازعات را تشدید کرد. در سراسر قرنهاى چهارم و پنجم هجرى، دو فرقه شیعه و سنى به لحاظ قدرت و قوا در حالت توازن به سر مىبردند و هر یک مىکوشید با جلب حمایت خلفا، دیوانسالاران، گروههاى مختلف شهرى و یا امرا، به برترى، نفوذ و اقتدار بیشترى دست یابد. این مسئله به منازعات فرقهاى شدت و شتاب بیشترى داد.
در این نوشتار، نقش خلفا، کارگزاران، امرا، علما و توده مردم در پیدایش و تشدید منازعات مذهبى بررسى شده است.
تأثیر رفتار سیاسى و گرایش مذهبى خلفا بر منازعات
ضرورت کسب و حفظ قدرت موجب شد تا عباسیان سیاست دوگانهاى جهت اداره قلمرو اسلامى و حفظ سیادت بنى العباس در پیش گیرند. این سیاست، گاه نفوذ اهل سنت و اعراب را به ساختار قدرت ایجاب مىکرد و گاه، مانند سراسر دوره خلافت مأمون، معتصم و واثق، موجبات نفوذ معتزله، شیعیان و ترکان را به دستگاه خلافت فراهم مىکرد.
متوکل (٢٤٧ - ٢٣٢ه ) برخلاف اسلاف خود، جانب مذاهب سنت و جماعت را گرفت و با معتزله و شیعیان به مخالفت برخاست. وى براى مقابله با معتزله، نخست با صدور فرمانى، مردم را از بحث و جدل درباره قرآن منع کرد. سپس نامههایى در نهى جدال و خصومت به اطراف نوشت[٢] او همچنین به ترویج سنت و حدیث همت گماشت و بدین منظور، در جلسهاى با حضور برخى از فقها و محدثان، چون مصعب الزبیرى، اسحاق بن ابى اسراییل و... از آنها خواست احادیثى در ردّ معتزله و جهمیه روایت کنند و مذهب سنت و جماعت را رواج دهند[٣] نگرانى متوکل از نفوذ معتزله در دستگاه خلافت موجب شد تا خلیفه به حذف و عزل دیوانسالاران معتزلى بپردازد. وى به همین منظور، بر محمدبن احمد بن ابى دؤاد؛ قاضى القضاه معتصم، واثق و متوکل که بر مذهب جهمیه (معتزله) بود و نقش مؤثرى در رقم زدن حوادث دوره محنه داشت،[٤] خشم گرفت؛ او را از مقامش عزل و اموالش را مصادره کرد[٥] او همچنین دستور عزل و دستگیرى محمد بن ابى الیث، قاضى القضاه مصر را که از سران معتزله بود، صادر کرد[٦]
سیاست دیگر متوکل در حمایت از اهل سنت، تکریم و بزرگداشت علماى سنى بود. وى به همین منظور دستور داد تا پیکر احمد بن نصر بن مالک خزاعى که به جرم اعتقاد به خلق قرآن به دستور واثق به دارآویخته شده بود، از دار پایین آورده و به خاک سپارند[٧] او احمد بن حنبل را، که به جرم اعتقاد به خلق قرآن به زندان افتاده بود، تکریم نمود و مال بسیار به او بخشید٨ و از نظریات و دیدگاههاى وى در اداره امور بهره برد. ابن کثیر مىنویسد خلیفه بدون مشورت با احمد بن حنبل، به هیچ کس مقام و منصب نمىداد و حتى انتصاب یحیى بن أکثم به جانشینى ابن ابى دؤاد، با مشورت او صورت گرفت[٩] متوکل همچنین به منظور جلب حمایت علماى سنى، در بهبود وضعیت معیشتى ایشان کوشید و به آنان عطایا، جوایز وارزاق بسیارى اهدا کرد١٠ و آنان را به منصب قضا گماشت[١١] وى بیشتر به دیدگاههاى علماى حنبلى، به ویژه احمدبن حنبل، توجه داشت و در حمایت از علماى حنفى و شافعى، کوشش چندانى به عمل نمىآورد. او حارث بن مسکین را به منصب قضاى مصر منصوب کرد و به او دستور داد اصحاب ابى حنیفه و شافعى را از مساجد اخراج کرده و آنان را در فشار قرار دهد[١٢]
متوکل با خاندان علىعلیه السلام دشمن بود١٣ اوبه اتکاى ترکان و سلفیه، سیاستهاى خصمانهاى درباره شیعیان در پیش گرفت. از جمله اقدامات او، دستگیرى، ضرب و شتم و به بند کشیدن عده زیادى از شیعیان بود[١٤] وى حتى از بى حرمتى به امام هادىعلیه السلام خوددارى نکرد؛ ابتدا ایشان را به سامرا احضار١٥ و سپس به اتهام نگهدارى سلاح و نامههاى شیعیان، گروهى از ترکان را به منزل وى فرستاد و او را دستگیر کرد[١٦] سرکوبى شیعیان، به عراق محدود نشد. به دستور متوکل، اسحاق بن یحیى، والى مصر مجبور شد اشراف علویان را از آن کشور اخراج کرده و به عراق بفرستد[١٧] سیاست دیگر خلیفه، ویران کردن اماکن مقدس شیعیان بود؛ به دستور وى، مرقد امام حسینعلیه السلام و بناهاى پیرامون آن ویران شد و به ساکنان نواحى اطراف حرم امر شد؛ زمین آن را شخم زده و بر آن کشاورزى نمایند[١٨] او همچنین دستور داد که قبور سایر علویان را نیز ویران کنند[١٩]
متوکل، قائل به برترى ابوبکر و عمر نسبت به علىعلیه السلام بود[٢٠] او صحابه پیامبر را به دیده احترام مىنگریست و با کسانى که به سبّ صحابه مىپرداختند، به شدت برخورد مىکرد. وقتى به متوکل خبر رسید؛ هفده تن از اهالى بغداد، نزد قاضى ابوحسان زیادى شهادت دادهاند که عیسى بن جعفر بن محمد بن عاصم، یکى از اعیان بغداد و صاحب سراى عاصم، به ابوبکر، عمر، عایشه و حفصه ناسزا گفته، خلیفه به محمد بن عبداللَّه بن طاهر، حاکم بغداد، دستور داد او را شلاق زده و به جرم الحاد به دجله بیندازد[٢١]
دشمنى با شیعیان فقط به خلیفه منحصر نبود. ندیمان و یاران متوکل نیز همه ناصبى و دشمن علىعلیه السلام بودند. على بن الجهم شاعر شامى، عمروبن فرخ رخجى، ابوالسمط و عبداللَّه بن محمد بن داود هاشمى، معروف به ابن انزجه از جمله این ندیمان بودند. این افراد که مشاوران اصلى متوکل بودند. به خلیفه در خصوص قیام علویان هشدار داده و او را تشویق مىکردند که علویان را از اطراف خود دور کند و بدخواه آنها باشد. این مشاوران کار را به جایى رساندند که متوکل را ترغیب کردند تا به علىعلیه السلام توهین نماید[٢٢] على بن الجهم در مجلس بزم خلیفه خود را در هیأت علىعلیه السلام مىآراست٢٣ و با اشعارى که در هجو على و سایر علویان مىسرود، باعث نشاط خلیفه مىشد[٢٤]
سیاستهاى سرکوب گرایانه و متعصبانه متوکل، با واکنش جوامع شیعى بغداد رو به رو شد. اهالى بغداد مکتوبى در سرزنش متوکل نوشته و بر دیوار مساجد آویختند و شعرایى، چون دعبل خزایى به هجو خلیفه پرداختند[٢٥]
با استقرار معتز برمسند خلافت، خلیفه سیاستهاى دیگرى علیه شیعیان و معتزله در پیش گرفت؛ به دستور او جماعتى از طالبیان و علویان، نظیر محمد بن على بن خلف العطار، محمد بن جعفر بن الحسن و ابو هاشم داود بن القاسم الجعفرى از بغداد به سامرا فرا خوانده شدند تا در آنجا تحت نظر قرار گیرند[٢٦] در زمان او امام هادىعلیه السلام در سامرا تحت نظر بود و بنا به روایت شیعه، امامعلیه السلام به دستور معتز، به شهادت رسید[٢٧] معتز مانند متوکل، با معتزله وجهمیه مخالف بود و با آنان، با خشونت برخورد مىکرد. او در تداوم سیاست متوکل، دستور داد عدهاى از قضات را به اتهام معتزلى و شیعى بودن، از سامرا اخراج کرده و به بغداد فرستند[٢٨]
بیشتر آشوبهایى که از دوران خلافت متوکل تا عهد المستکفى، بغداد را عرصه مناقشه نمود، نزاع میان گروههاى مختلف شهرى، نظیر عیاران و شطار و جدال میان سپاهیان بود که عمدتاً به دلایل مالى و اقتصادى و یا تحت تأثیر بافت ناهمگون جمعیت بغداد صورت مىگرفت. در این سالها مذاهب شیعه و سنى هنوز تشکّل رسمى نیافته و تنها برخى از مذاهب اهل سنت به تازگى در آستانه شکلگیرى بود. اختلافات عقیدتى، فقهى و کلامى، که زمینهساز تفرق در مذاهب شیعه و سنى گردید هنوز از چارچوب محافل علمى فراتر نرفته و دامنه آن به پیروان فرق کشیده نشده بود. علاوه بر این، نفوذ بیش از حد ترکان در ساختار قدرت و دور بودن بغداد از مرکز سیاسى عباسیان موجب شد آتش منازعات فرقهاى در این سالها شعلهور نگردد. با انتقال مجدد پایتخت به بغداد و قدرتگیرى مذاهب سنى، به ویژه مذهب حنبلى و قرامطه در اطراف سامرا، بغداد بیش از پیش تحت تأثیر سیاستهاى مذهبى خلفا قرار گرفته و صحنه منازعات و آشوبهاى فرقهاى گشت.
رویکرد خلیفه المعتضد (٢٨٩ - ٢٧٩ه ) در دامن زدن به اختلافات فرقهاى بىتأثیر نبود. معتضد، سیاست دوگانهاى در پیش گرفت. از یک سو، در حمایت از اهل حدیث به مقابله با فلاسفه و متکلمین پرداخت و با صدور فرمانى خرید و فروش کتب کلامى و فلسفى و بحث و جدل را ممنوع کرد٢٩ و از سوى دیگر، به آل على بن ابى طالب نیکویىها کرد٣٠ و بر آن شد نامه مأمون - که در نکوهش معاویه نگاشته شده بود -٣١ بیرون آورده و در برابر مردم قرائت شود[٣٢] او همچنین دستور داد خطباى مساجد، معاویه بن ابىسفیان را بر فراز منابر لعن کنند[٣٣] معتضد به سخنان عبیداللَّه بن سلیمان که او را از این اقدام برحذر داشته و از شورش عامه مىترسانید، توجه نکرد و نخستین گام در اجراى این سیاست را با انتشار نامهاى براى عامه (اهل سنت) برداشت[٣٤] خلیفه به سقایان و... دستور داد بر معاویه درود نفرستند و از او یاد نکنند٣٥ و داستانسرایان و نقلگویان را نیز از نقل و قصهخوانى منع کرد[٣٦] تصمیمات معتضد سبب شد عبیداللَّه بن سلیمان از قاضى، یوسف بن یعقوب حنبلى درخواست کند که خلیفه را از تصمیماتش منصرف نماید. قاضى یوسف به خلیفه هشدار داد که چنین سیاستى، موجب قدرت یافتن طالبیان و آشکار شدن ادعاهاى آنان براى احراز خلافت خواهد شد. قاضى حنبلى موفق شد، با بازنمایى شرایط سیاسى جامعه براى خلیفه، او را از تصمیماتش منصرف کند[٣٧]
با آغاز عصر غیبت، خلفاى عباسى که رقیب سرسختى پیش روى خود نمىدیدند، سیاست معتدلى درباره شیعیان امامى در پیش گرفتند. علماى شیعى نیز، براى حفظ موجودیت مذهب شیعه و تشکّلبخشى به آن، تلاش کردند به جاى مبارزهى رودررو با حاکمیت، سیاست رفق و مدارا یا تقیه را در پیش گیرند.
جعفر بن معتضد (٣٢٠ - ٢٩٥ه ) با کمک دیوانیان شیعى، نظیر ابن فرات به خلافت رسید[٣٨] مقتدر نیز، مانند پدرش معتضد، سیاست معتدلى در خصوص شیعیان امامیه داشت. در دوره خلافت او، شیعیانى، چون آل فرات و آل نوبخت به دستگاه خلافت راه یافتند[٣٩] اما قدرت یافتن فاطمیان در مصر و نیز دیدگاههاى خاص اسماعیلیه درباره امامت و خلافت، سیاست خلفا در خصوص شیعیان هفت امامى و قرامطه را خشن و سرکوبگرانه کرد. از این رو، وقتى به مقتدر خبر رسید که رافضیان در مسجد براثا تجمع کرده و قرامطه با نوشتن نامه، آنها را به پیروى از محمد بن اسماعیل و تبّرى از مقتدر، دعوت نمودهاند، خلیفه، وزیر خود «خاقانى» را مأمور سرکوبى آنها کرد. وزیر با تشویق علماى سلفى، فتواى انهدام مسجد را از ایشان گرفت[٤٠]
گرایشهاى شیعى خلیفه موجب تکاپوى اهل سنت براى خارج ساختن خلافت از نفوذ این خاندان شد. کودتاى ابن معتز ناصبى با کمک دیوانسالاران سنى، مانند محمد بن داود، على بن عیسى و محمد بن عبدون، به همین منظور صورت گرفت، اما خلافت او بیش از یک روز به طول نینجامید. در پایان آن روز، همه حامیان خلیفه از اطرافش پراکنده شدند و فقط محمد بن داود در کنار خلیفه ماند. او براى جلب حمایت اهل سنت فریاد مىزد؛ «مردم براى خلیفه بربهارى خود دعا کنید»[٤١] در این سالها، بربهاریان قدرتمندترین و متعصبترین شاخه حنابله بغداد بودند و پیشواى آنان، حسین بن قاسم بن عبیداللَّه بربهارى بود. ابن معتز مىکوشید با انتساب خود به بربهاریان حمایتشان را جلب کند، زیرا عوام سنى به آنان اعتقاد داشتند[٤٢] با تمام این اقدامات، ابن معتز شکست خورد و ابن فرات شورشیان را دستگیر کرد، اما نسبت به آنان نرمش نشان داد و مقتدر را تشویق کرد که از گناه آنان درگذرد. به دستور ابن فرات، پرونده همه شورشیان به دجله ریخته شد[٤٣] سیاست نرمش با سنیان که ابن فرات نسبت به عوامل کودتاى سال ٢٩٦ه در پیش گرفت، همان سیاست شیعیان امامیه بود که پس از غیبت، براى حفظ موجودیت مذهب شیعه، اتخاذ نمودند.
تمایلات شیعى المقتدر، باعث نفوذ خاندان شیعى فرات به دربار عباسیان شد. از سوى دیگر، قدرت حنابله در آستانه قرن چهارم رو به افزایش بود و علما و پیروان متعصب حنبلى که نمىخواستند شاهد قدرتنمایى شیعیان و حضور آنان در دستگاه خلافت باشند، تلاش مضاعفى براى احیاى سنت و نفوذ بر خلیفه آغاز کردند. شورش حنابله در سال ٣٠٦قمرى، با این هدف صورت گرفت، اما نتیجهاى دربر نداشت؛ به فرمان خلیفه عدهاى از حنابله به بصره تبعید شدند[٤٤] حنابله به منظور نفوذ بر خلیفه و تسلط بر امور خلافت، به بهانه امر به معروف و نهى از منکر با هجوم به خانه سالاران، فرماندهان و سایر مردم، چنان چه باده و آلت طرب مىیافتند، آنها را دور ریخته یا تاراج مىکردند. آنان همچنین نزد رئیس شرطه رفته و با دادن شهادت دروغ درباره مردان و زنان، آنان را به فسق و فجور متهم مىکردند[٤٥] رهبرى حنابله بغداد را در این دوران، ابو محمد حسن بن على بن خلف بربهارى برعهده داشت. او از مذهب حنبلى به شدت دفاع مىکرد٤٦ و نقش مؤثرى در برپایى فتنههاى فرقهاى داشت. اقدامات خشونتبار حنابله، به ویژه پیروان ابو محمد بربهارى، بغداد را به آشوب کشانده، خشم خلیفه و رئیس شرطه بغداد را برانگیخت و موجب صدور فرامین سختى درباره آنان شد. در اطلاعیه خلیفه الراضى، به برخى رفتارهاى بربهارى و یارانش، از جمله تعرض به پیروان مذهب شافعى، کافر و گمراه خواندن شیعیان، انتساب مسلمانان به بدعتگذارى، آزار رساندن به زائران و مخالفت با زیارت قبور، اعتراض شده است[٤٧]
در عهد القادر (٤٢٢ - ٣٨١ه )، محمود بن سبکتکین در خراسان و رى قدرت یافت و جهت ترویج مذهب حنفى، به مقابله با شیعه، باطنیه و معتزله پرداخت. محمود در جهت همین سیاست، در سال ٤٢٠ه با خلیفه القادر مکاتبه کرد و ضمن آن، معتزله، روافض و باطنیه را کافر خواند و مذهب آنان را اباحیه نامید[٤٨] خلیفه القادر، که حامى جدى اهل سنت، به ویژه حنابله بود، به کمک پشتیبان جدید خود و با استفاده از ضعف امراى بویهى، تلاش خود را براى احیاى مذهب سنت و جماعت آغاز کرد. از این رو، وى در رمضان سال ٤٢٠ قمرى مکتوب کوتاهى منتشر کرد. این مکتوب که در حضور فقها و علماى دار الخلافه قرائت شد، حاوى اخبار وفات پیامبر، فضایل ابوبکر و عمر، ردّ قبول خلق قرآن و مخالفت با معتزله بود[٤٩] او سپس در ماه ذوالقعده اعلامیه معروف خود را با عنوان «اصول القادرى» منتشر کرد[٥٠] خلیفه پیش از این هم نوشتههایى در حمایت مذهب سنت منتشر کرده بود. از جمله در سال ٤٠٨ه ، ضمن مکتوبى به فقهاى حنفى معتزلى، از آنان خواست از معتزله و روافض تبرّى جویند٥١ و در سال ٤٠٩ه با صدور نامهاى اعلام کرد؛ افراد قائل به خلق قرآن، کافرند و ریختن خونشان مباح است[٥٢] مخالفت القادر با معتزله به حدّى رسید که شرط انتصاب افراد به مشاغل دیوانى بغداد را تبرّى از عقاید اعتزالى دانست[٥٣] خلیفه همچنین دست سلطان محمود غزنوى را در قتل یا حبس قرامطه، اسماعیلیه، معتزله، شیعه، جهمیه و مشبهه باز گذاشت و به او اجازه لعن آنها را بر فراز منابر خراسان داد[٥٤]
اقدام دیگر القادر براى احیاى مذهب سنت و جماعت، انتصاب خطباى سنى در مساجد مهم دارالخلافه جهت وعظ و خطابه بود. در سال ٤٢٠ه به دستور خلیفه القادر، ابى منصور بن تمام سنى به عنوان خطیب مسجد براثا تعیین گردید[٥٥] مسجد براثا براى شیعیان «مقدس» بود. آنان معتقد بودند امام علىعلیه السلام در این مسجد نماز خوانده است[٥٦] تقدّس مسجد و قرار گرفتن آن در محله شیعهنشین براثا، این مسجد را به مرکز فعالیتهاى مذهبى و سیاسى شیعیان تبدیل کرد. در همین سال به دنبال سخنرانى غلوآمیز خطیب شیعى، نماز جمعه در مسجد براثا تعطیل شده بود[٥٧] خلیفه به منظور جلوگیرى از تحریک شیعیان توسط خطباى شیعى، خطیبى سنى براى وعظ و اقامه نماز جمعه به آن جا فرستاد، اما شیعیان با دیدن این شخص به سوى او آجر انداخته و سنگبارانش کردند. رؤساى شیعه به همراه نقیب مرتضى نزد خلیفه رفته و از او پوزش خواستند،[٥٨] خلیفه که به دنبال بهانه براى سرزنش شیعیان بود، از فرصت پیش آمده استفاده کرد و ضمن مکتوبى مسجد براثا را مسجد ضرار نامید و آنجا را اقامتگاه کفار و زنادقه خواند و سخنان غلوآمیز خطیب شیعى درباره علىعلیه السلام را تکذیب نمود[٥٩] اقدام دیگر القادر براى تضعیف شیعیان، مقابله با خلافت فاطمیان بود. بر این اساس، خلیفه از علماى شیعى، نظیر ابو احمد موسوى و سید مرتضى خواست تا صحت انتساب فاطمیان به حضرت فاطمهعلیها السلام را رد کنند[٦٠]
القائم بأمر اللَّه (٤٦٧ - ٤٢٢ه ) براى احیاى سنت، سیاست پدر را در پیش گرفت. او با استفاده از ضعف امراى بویهى، افرادى، مانند ابن مسلمه حنبلى را به وزارت برگزید[٦١] به دستور او، اعتقادنامه القادرى مجدداً در حضور علما و فقها قرائت شد و همه ائمه سلف ملزم به رعایت آن اصول شدند[٦٢] در دوره خلیفه القائم، منازعات فرقهاى شیعه و سنى در کنار فتنه ترکان و عیاران، بغداد را به آشوب کشاند. در سال ٤٢٢ه ، فتنه بزرگى بین شیعیان و اهل سنت رخ داد. در این درگیرى خانه شریف مرتضى، نقیب علویان و کوى یهودیان غارت شد[٦٣] در همین سال شخصى به نام خزلجى صوفى تصمیم به غزا گرفت و پس از کسب اجازه از خلیفه، عدهاى را به دور خود جمع کرد. خزلجى در جمع افراد مذکور، به ذکر فضایل ابوبکر و عمر پرداخت. سخنان او موجب خشم و قیام شیعیان کرخ علیه سنیان شد[٦٤]
دوران خلافت القائم با حضور آل سلجوق در بغداد پیوند خورد. تضاد مذهبى میان خلفاى حنبلى، سلاطین حنفى و وزراى شافعى آنان، بارها و بارها بغداد را عرصه کشمکشهاى فرقهاى نمود[٦٥] در سال ٤٤٧ه چند درگیرى مهم بغداد را به آشوب کشاند. ابتدا فتنه شیعیان و اهل سنت رخ داد[٦٦] سپس حنابله با اشاعره٦٧ و شافعیان٦٨ درگیر شدند. در سال ٤٤٨ه ساکنان کرخ و باب البصره بر سر گفتن ذکر «حى على خیر العمل» به جان هم افتادند[٦٩] در سال ٤٤٩ه شیعیان و اهل سنت با یکدیگر درگیر شدند. در این واقعه، خانه شیخ طوسى، فقیه امامیه به غارت رفت و کتابخانه ارزشمند او در آتش سوخت[٧٠] در سال ٤٥٨ قمرى اهالى کرخ به برگزارى مراسم نوحهخوانى عاشورا پرداختند. اهل سنت علیه آنان قیام کردند و القائم، شیعیان را از مراسم نوحهخوانى باز داشت[٧١]
در مراسم بیعت با خلیفه المقتدى بامراللَّه (٤٨٧ - ٤٦٧ه )، شریف ابو جعفر، عالم حنبلى و دو عالم بزرگ شافعى به نامهاى ابو اسحاق شیرازى و رقیبش ابو نصر بن صباغ شرکت داشتند[٧٢] این رویداد ضمن آن که مؤید تلاش علماى سنى براى نفوذ بر خلیفه است، رقابت تنگاتنگ میان شافعیان، حنفیان و حنبلیان را نیز نشان مىدهد. بنابراین، از این تاریخ به بعد در کنار کشمکش دائمى شیعه و سنى، شاهد جدال میان مذاهب مختلف اهل سنت نیز هستیم. مقتدى دستور منع وعاظ از سخنرانى را لغو کرد و خطبا آزادانه به وعظ پرداختند. خلیفه حتى به ابوالقاسم قشیرى، فقیه اشعرى اجازه وعظ داد. سخنان او موجب فتنه میان حنابله و اشاعره شد؛ در این واقعه عدهاى از طرفداران هر دو فرقه به قتل رسیدند[٧٣]
المستظهر باللّه (٥١٢ - ٤٨٧ه ) براى کاهش نفوذ شیعیان، به ترویج اعتقادات اهل سنت پرداخت. او در سال ٤٩٩ه جامع قصر را گشود، تا همه مردم در آن جا نماز تراویح٧٤ بخوانند. وى دستور داد «بسم اللَّه الرحمن الرحیم» را به شیوه حنابله، بلند ذکر کنند و قنوت نماز را نیز به شیوه شافعیان ادا کنند. ترک جهر (بلند گفتن) بسم اللَّه در مساجد بغداد به این دلیل بود که علویان پیرو فاطمیان مصر، آن ذکر را بلند مىگفتند،[٧٥] اما به دنبال شکست بساسیرى در دعوت مردم به سوى فاطمیان، خلیفه بر اجراى سنتها و معتقدات اهل سنت همت گماشت. علىرغم این اقدامات آتش منازعات همچنان شعلهور بود. در سال ٤٩٥ه فتنه ایلغارى در بغداد، بهانه شرکت عامه در آشوب را فراهم کرد[٧٦] در سال ٤٩٧ه عامه با کمک عیاران دست به فتنه زده و بغداد را به آشوب کشاندند[٧٧] در دوره المستظهر، قدرت باطنیه همچنان رو به افزایش بود. باطنیان، حتى در بغداد نیز علماء خلفا و کارگزارانشان را تهدید مىکردند. آنها با نفوذ در بغداد توانستند عبدالواحد الرویانى، شیخ شافعیه را به قتل رسانند[٧٨]
خلیفه المسترشد (٥٢٩ - ٥١٢ه ) در سیاستگذارىهاى خود، تحت تأثیر علماى سنى بود، اما رویکرد او به برخى از فِرَق، به درگیرى علماى سنى دامن زد. چنان که در سال ٥١٥ه اجازه وعظ به قاضى اسماعیل بن ابى العلأ، مدرس حنفیان در خانه سلطان، موجب خشم شافعیان شد[٧٩] اجازه وعظ به ابوالفتوح اسفراینى و حضور خلیفه در مجلس وعظ او نیز، سبب نگرانى حنابله و درگیرى یاران اسفراینى و سایر سنیان شد[٨٠] علاوه بر درگیرى فرقههاى مختلف اهل سنت با یکدیگر٨١ و جدال آنها با شیعیان، بغداد با خطر باطنیه نیز روبهرو بود[٨٢] باطنیان علاوه بر آن که به ابن ایوب، قاضى عکبرا حمله کرده و او را غارت نمودند، به قافلههاى بغداد نیز حمله مىکردند[٨٣] آنها همچنین ابوطالب سیمرى، وزیر سلطان مسعود٨٤ و خلیفه المسترشد را به قتل رساندند[٨٥]
المقتفى (٥٥٥ - ٥٣٠ه ) در ایام خلافتش به زیارت مرقد ائمه مىرفت[٨٦] او حتى تحت تأثیر ابوالحسن غزنوى٨٧ که به تشیع گرایش داشت، ابوالفتوح اسفراینى را به دلیل دخالت در فتنه اشاعره از بغداد اخراج کرد،[٨٨] اما نگرانى خلیفه از نفوذ شیعیان، وى را به مقابله با آنان وادار کرد. در سال ٥٤٧ه مردى متصوف، که مردم را موعظه مىکرد، دستگیر شد. نزد وى الواحى از گل یافتند که بر همه آنها نام امامان دوازدهگانه نوشته شده بود. او را به اتهام رفض در محله باب النوبى گردانده و پس از تأدیب، خانهنشین کردند[٨٩] اقدام دیگر مقتفى براى کاهش نفوذ شیعیان، انتصاب ابن هبیره حنبلى به مقام وزارت بود. ابن هبیره با شیعیان رابطه خوبى نداشت[٩٠] در این ایام منازعات افزایش یافت. دخالت علما و خطیبان شیعه و سنى در منازعات،[٩١] باعث شد خلیفه در سال ٥٥٠ه فرمان منع وعظ را صادر نماید[٩٢]
در عهد خلافت المستنجد، تشیع در بغداد گسترش یافت و اهالى کرخ علناً به سبّ صحابه پرداختند[٩٣] المستنجد که از نفوذ فراوان شیعیان در عراق به هراس افتاده بود، براى تضعیف آنها تصمیم گرفت بنىاسد، مهمترین گروه سرکرده شیعه را از عراق اخراج کند. سرداران خلیفه دستور وى مبنى بر اخراج بنى اسد از عراق را در سال ٥٥٨ه به اجرا درآوردند. مأموران پس از کشتار چهار هزار تن از ایشان، بقیه را وادار به کوچ کردند. از این رو، از قبیله بنى اسد، جز تعداد اندکى در عراق باقى نماند[٩٤] کثرت فعالیتهاى شیعیان در این ایام سبب شد تا وزیر المستنجد به محتسب دستور دهد گروهى از حصیربافان - که بر حصیرهاشان نام دوازده امام را نوشته بودند - در معرض تماشاى مردم بغداد قرار گیرند[٩٥]
در عهد المستضیىء (٥٧٥ - ٥٦٦ه )، با شکست دولت بنى عبید، مصر به دست عباسیان افتاد و در آن جا خطبه به نام خلیفه المستضیىء خوانده شد. شکست دولت فاطمیان، تضعیف تشیع در بغداد را در پى داشت[٩٦] با این حال، خلیفه المستضیىء ترجیح داد براى جلوگیرى از منازعات فرقهاى و جلب حمایت شیعیان، سیاست معتدلى درباره هر دو فرقه در پیش گیرد؛ خلیفه از یک سو حکم اخراج شیخ محمد طوسى، خطیب سنى را که سخنانش در مسجد تاجیه موجب شورش شیعیان شده بود، صادر کرد٩٧ و از سوى دیگر، لوح یادبودى بر مزار احمد بن حنبل نصب نمود[٩٨] المستضیىء به وعاظ حنبلى، به ویژه ابن جوزى اجازه وعظ در جامع قصر را داد٩٩ و به توصیه صاحب المخزن او را در مبارزه با بدعتها تقویت کرد[١٠٠] به دستور وى، براى جلوس و سخنرانى شیخ ابوالفتوح، فقیه حنبلى، صفهاى در جامع قصر ساخته شد. پیروان دیگر مذاهب از این اقدامات که براى حنبلیان صورت مىگرفت، سخت آزرده شدند[١٠١] در این سالها منازعات همچنان ادامه داشت. در سال ٥٦٩ه هنگامى که شیعیان کرخ همراه ساکنان سنى باب البصره مشغول بستن سد بر روى دجله بودند، با خواندن آواز «انقلعت الشجره لعن اللَّه العشره» به سبّ صحابه پرداختند. این کار موجب خشم سنیان و درگیرى آنان با اهالى کرخ شد. خلیفه به منظور پایان دادن به درگیرى، از علاءالدین تنامش کمک خواست، اما تنامش که خود شیعى مذهب بود، با اهالى باب البصره ناسازگارى کرد. چون این خبر به گوش خلیفه رسید، او را به سختى نکوهش کرد و بازگرداند[١٠٢] در همین سال، محمد طوسى، ضمن وعظ در تاجیه اظهار داشت: ابن ملجم به خاطر کشتن علىعلیه السلام کافر نشده است. مستمعین حاضر در مجلس به سوى خطیب آجر پرت کرده و آشوب به پا نمودند. این واقعه موجب شد خلیفه همه وعاظ را از وعظ منع کند[١٠٣] محمد طوسى نیز به خاطر مشاجره با نقیب النقبا و تعصب در رفتار، از بغداد اخراج شد[١٠٤] سبّ صحابه در سال ٥٧٤ه نیز شیعیان کرخ و اهل سنت را به جان هم انداخت. عوام کتابهایى در سبّ صحابه نزد مردى به نام ابن قرایا یافتند. و او را پس از بریدن زبان و قطع کردن دستش، آن قدر کتک زدند تا جان باخت. سپس به جست و جوى شیعیان دیگرى که آن کتابها را در اختیار داشتند، پرداخته و همه کتابها را سوزاندند[١٠٥]
در دوران خلافت آخرین خلفاى عباسى، قدرت شیعیان همچنان رو به افزایش بود. خلفا چارهاى جز رفق و مدارا با شیعیان نداشتند. در این دوران، عباسیان با ضعف خلفاى فاطمى، رقباى دیرینه خود مواجه بودند، اما خلافت و قلمروشان از دو سو در معرض تهدید قرار گرفته بود. از سالها قبل، خطر حمله صلیبیون، قلمرو عباسیان را تهدید کرده بود و اکنون در اواسط قرن هفتم، حمله قوم تاتار، دارالخلافه عباسیان را با خطر جدى روبهرو مىساخت.
در دوره خلافت الناصر (٦٤٠ - ٥٧٥ه ) قدرت شیعیان پس از ضعف دولت سلجوقى، رو به افزایش نهاد. خلیفه الناصر کوشید با تحت نفوذ درآوردن نیروى عظیم فتیان و شیعیان، بر دشمنان خود غلبه کند. از این رو، وى شیعیان را به مناصب دیوانى رساند. خلیفه، پس از عزل ابن یونس حنبلى، وزارت را به مؤید الدین محمد بن احمد، معروف به ابن قصاب داد[١٠٦] و پس از او نصیرالدین شیعى را به وزارت رساند[١٠٧] در دوره او ابن جوزى، عالم حنبلى از وعظ منع گشت و به زندان افتاد[١٠٨] ابن یونس حنبلى نیز بازداشت شد[١٠٩] خلیفه همچنین به منظور کنترل نیروهاى فعال جامعه، اعم از عیاران، شطار و فتیان، به جماعت فتیان پیوست. الناصر در سال ٥٧٨ه به دست مالک بن عبدالجبار لباس فتوت پوشید و پس از مرگ او با بیعت بزرگان این فرقه به ریاست آن رسید[١١٠] تلاش الناصر براى وحدتبخشى به نیروهاى دارالخلافه، ایجاد توازن میان گروهها و فرقههاى مختلف و تحت پوشش قرار دادن فتیان و عیاران، از آشوبهاى شهرى و منازعات فرقهاى کم نکرد. در سالهاى ١١١٥٨١ و ٥٨٢ه ١١٢ میان شیعیان کرخ و اهل سنت درگیرى شد. در سال ٥٧٦ه سبّ شافعى توسط مردى در نظامیه، باعث درگیرى فقهاى شافعى با او شد١١٣ و خلیفه به دنبال شنیدن اخبارى درباره فساد اخلاق فقهاى نظامیه، دستور اخراج آنان را صادر کرد[١١٤]
المستعصم باللّه (٦٥٦ - ٦٤٠ه )، براى حفظ خلافت عباسى کوشید ضمن مدارا با شیعیان، جهت حفظ آرامش دار الخلافه، عواملى را که به منازعات و آشوبهاى فرقهاى دامن مىزدند، حذف نماید. خلیفه که از نیروى شیعیان آگاه بود، تلاش کرد با انتصاب شیعیانى، نظیر ابن علقمى به مناصب دیوانى،[١١٥] حمایت این گروه عظیم را به دست آورد. او همچنین به زیارت مرقدموسى بن جعفرعلیه السلام رفت١١٦ و دستور مرمت آرامگاه امام را داد[١١٧] خلیفه به منظور بهبود وضعیت معیشتى علویان، مبلغ سه هزار دینار در اختیار ابو عبداللَّه حسین بن اقساسى، نقیب طالبیان گذاشت تا در میان علویان مقیم مشهد امام على و امام کاظمعلیه السلام تقسیم کند[١١٨] در کنار این گونه اقدامات، المستعصم به منظور جلوگیرى از درگیرىهاى شیعه و سنى در سال ٦٤١ه ، شیعیان را از خواندن مقتل و شعر در روز عاشورا در مناطق غرب و شرق بغداد به جز مشهد موسى بن جعفرعلیه السلام، منع کرد[١١٩] این فرمان در سال ٦٤٨ نیز صادر شد و براى جلوگیرى از فتنه، اهالى کرخ و مختاره از نوحهخوانى، مرثیهسرایى و قرائت مقتل امام حسین منع شدند[١٢٠] المستعصم براى جلوگیرى از تحریک مردم از جانب وعاظ، همه خطیبان را از وعظ منع کرد[١٢١] با این وجود، گاه گاهى آتش منازعات فرقهاى دامان بغداد را مىگرفت. در سال ٦٤١ه اهالى مأمونیه و باب الأزج با یکدیگر به زد و خورد پرداختند[١٢٢] در سالهاى ١٢٣٦٥٤ و ٦٥٥ه ١٢٤ شیعیان کرخ با اهالى محلههاى سنىنشین درگیر شدند. ذهبى معتقد است که خلیفه از این اوضاع و احوال اطلاعى نداشت و همه این امور، به دستور ابن علقمى که قصد داشت خلافت را از خاندان عباسى بیرون کرده و به علویان بسپارد، صورت مىگرفت[١٢٥]
تأثیر سیاستگذارىهاى کارگزاران بر منازعات
یکى از ارکان مهم اقتدار رسمى خلافت عباسى، کارگزاران بودند. کارگزاران شامل وزیر، مأموران دیوانى، والیان شهرها، رؤساى شرطه، سرکردگان سپاه، قضات و نقیبان علوى و عباسى بودند که در اداره قلمرو عباسیان نقش مهمى داشتند. این افراد با سیاستگذارىها یا جهتگیرىهاى خویش به سوى فرقهاى خاص، موجى از تنش و آشوب را در جامعه اسلامى، به ویژه بغداد ایجاد مىکردند.
در دوران خلافت مقتدر، شیعیان امامیه در دستگاه خلافت عباسى نفوذ کردند[١٢٦] مقتدر، فردى شیعى به نام على بن فرات را به وزارت برگزید. ابن فرات راه ورود شیعیان به تشکیلات دیوانى عباسیان را هموار کرد؛ افرادى، چون شلمغانى در دستگاه دیوانى ابن فرات خدمت مىکردند. او همچنین جهت گشایش حال هاشمیان و علویان، حقوق و مزایاى آنان را افزایش داد[١٢٧] دیوانیان سنى به منظور مقابله با نفوذ شیعیان، در سالهاى ٢٩٦ و ٣١٧ه اقدام به برپایى کودتا علیه مقتدر نمودند،[١٢٨] اما موفقیتى به دست نیاوردند. اقدامات حامد بن عباس در دستگیرى و قتل حلاج و شلمغانى و تلاش او براى مجبور کردن مقتدر به قتل ابن فرات و پسرش، با هدف جلوگیرى از نفوذ شیعیان صورت گرفت.
با قدرت یافتن حنابله در اواسط قرن سوم هجرى، شیعیان تحت آزار قرار گرفتند و اوضاع دارالخلافه متشنج شد. از این رو، على بن یلبق و حسن بن هارون بر آن شدند تا جهت تضعیف حنابله - که به سبّ صحابه پیامبر تعصب خاصى داشتند - معاویه و یزید بر فراز منابر لعن شوند. اهل سنت از این اقدام برآشفتند و نزدیک بود دارالخلافه به آشوب کشیده شود که على بن یلبق پیشنهاد داد براى جلوگیرى از آشوب، بربهارى، پیشواى حنبلیان را دستگیر کنند، اما بربهارى گریخت و ابن یلبق تنها موفق به دستگیرى و تبعید عدهاى از یاران او به بصره شد[١٢٩] در سال ٣٢٣ه پیروان بربهارى بغداد را به آشوب کشانده، بازار و دکانهاى کسبه را غارت کردند[١٣٠] آنها به بهانه امر به معروف و نهى از منکر، به خانه مردم ریخته و آلات لهو را شکستند. بدرخرشنى، رئیس شرطه بغداد براى سرکوب آنان دستور داد در دو طرف بغداد جار زنند که حتى دو نفر از پیروان بربهارى نباید با هم باشند و هیچ یک از آنان حق ندارند درباره مذهب خود بحث و مناظره کنند. حنبلیان حق ندارند امام نماز جماعت شوند مگر آن که «بسم اللَّه الرحمن الرحیم» را چه در نماز صبح و چه در نماز عشا، علناً بلند بخوانند[١٣١]
دوره امیر الامرایان به رقابت و کشاکش مدعیان مقام امیرالامرایى بر سر کسب این مقام گذشت و درگیرىهاى مذهبى در هیاهوى آشوبهاى سیاسى گم شد، اما گرایش برخى از سران به این فرقههاى مذهبى، زمینهساز منازعات فرقهاى در آینده شد؛ براى مثال، بجکم، امیرالامراى ترک در سال ٣٢٩ قمرى دستور داد مسجد براثا که قبلاً به دستور مقتدر منهدم شده بود، بازسازى شود و شیعیان مجدداً در آن جا نماز جماعت بخوانند[١٣٢] این سیاست موجب رونق یافتن یکى از مراکز مهم مذهبى - سیاسى شیعیان بغداد شد.
ابو محمد مهلبى، وزیر معز الدوله، به مقابله با غلات شیعه پرداخت و قومى از تناسخیه را - که معتقد بودند روح على بن ابىطالبعلیه السلام، جبرئیل و فاطمهعلیها السلام در آنان حلول یافته - مجازات نمود[١٣٣] مهلبى همچنین مردى از پیروان ابن ابى العز (شلمغانى) - که ادعاى خدایى داشت و جماعتى از اهالى بغداد را گرد خود جمع کرده بود - به قتل رساند[١٣٤] در سال ٣٦٢ه پس از آن که یکى از زندانبانها مردى عامى را به قتل رساند، اهالى و ترکان دست به شورش زدند. قاتل از ترس به منزل یکى از ترکان پناه برد، اما شورشیان او را بیرون کشیده و پس از کشتن، جسدش را به آتش کشیدند. سپس درب زندان را گشودند و زندانیان گریختند. چون معلوم شد عدهاى از زندانیان فرارى، از شیعیان ساکن کرخ بوده یا از حمایت شیعیان کرخ برخوردار بودند، ابوالفضل شیرازى وزیر طائع، صافى حاجب را همراه گروهى براى جنگ با مردم کرخ فرستاد. صافى که سنى متعصبى بود، محله کرخ را آتش زد[١٣٥] اکثر مورخان بر این باورند که ابوالفضل وزیر که سنى متعصبى بود، در آتش زدن محله کرخ دخالت داشته است[١٣٦] در سال ٣٦٣ه فتنه بزرگى بین دو فرقه برخاست. اهل سنت براى برانگیختن خشم شیعیان به شبیهسازى جنگ جمل اقدام نمودند. آنان از این رو، زنى را به عنوان عایشه سوار بر شتر کردند، دو نفر را نیز طلحه و زبیر نامیدند، و هنگامهاى برپا نموده و اظهار داشتند: در حال جنگ با علىعلیه السلام هستند[١٣٧]
در دوره استیلاى آل بویه در بغداد، عوامل اصلى منازعهساز عبارت بودند از: سبّ صحابه، برپایى مراسم عاشورا و جشن غدیر. صاحب منصبان سنى براى جلوگیرى از درگیرى شیعیان و اهل سنت سعى مىکردند مانع از انجام این مراسم شوند. در سال ٣٨٢ه پس از آن که ابوالحسن على بن محمد کوکبى، معروف به ابن معلم بر کارهاى سلطان بهاالدوله دیلمى مسلط شد، براى جلوگیرى از فتنه، فرمان ممنوعیت مراسم عاشورا را صادر نمود و این ممنوعیت تا سه سال ادامه یافت[١٣٨] حسن بن ابى جعفر، استاد هرمز (عمید الجیوش) سیاست موازنهاى را نسبت به هر دو فرقه در پیش گرفت؛ او ضمن آن که شیعیان کرخ و سایر محلات را از برپایى مراسم نوحهخوانى عاشورا باز داشت، اهالى باب البصره را نیز از زیارت مرقد مصعب بن زبیر منع کرد[١٣٩] عمید الجیوش بدون هیچ ملاحظهاى علویان، عباسیان، شیعیان و سنیانى که قوانین تعیین شده را نادیده مىگرفتند، به شدت مجازات کرد. این سیاستها موجب آرامش در بغداد شد، اما موقتى بود.
در سال ٣٨٩ه خلیفه و اهل سنت با بهرهگیرى از حمایت سلطان محمود غزنوى، جانى تازه یافته و به احیاى رسوم تازهاى دست زدند. آنها هشت روز پس از عاشورا، براى مصعب بن زبیر مراسم سوگوارى برپا کردند و هشت روز پس از عید غدیر نیز به مناسبت ورود پیامبر و ابوبکر به غار ثور، جشنى برپا داشتند[١٤٠] برپایى این مراسم، شدت بیشترى به منازعات داد. سال ٣٩٨ یکى از هاشمیان در مسجد باب الرباح نزد ابو عبداللَّه محمد بن نعمان، معروف به ابن معلم، فقیه شیعى از سبّ اهل سنت دادخواهى کرد. پیروان ابن معلم (شیخ مفید) به خشم آمده و همراه مردم کرخ به خانه قاضى ابو محمد اکفانى رفتند. در این هنگام درگیرى شدیدى آغاز شد. شیعیان قرآنى آورده و مدعى شدند قرآن ابن مسعود است و با قرآنهاى دیگر تفاوت دارد. سپس اشراف، قضات و فقها گرد آمده و دستور آتش زدن آن قرآن را صادر نمودند. شیعیان از این موضوع به شدت خشمگین شده، در حالى که به حمایت از خلفاى فاطمى فریاد مىزدند: یا حاکم و یا منصور، به خیابانها ریختند، گروهى نیز به منزل شیخ ابو حامد اسفراینى حمله کردند. چون اخبار این واقعه به گوش خلیفه رسید، دستیارانش را به حمایت از اهل سنت به میدان فرستاد. عمید الجیوش نیز از طرف بهاءالدوله مأمور سرکوبى شیعیان شد. او تصمیم گرفت ابن معلم را تبعید کند که با شفاعت گروهى از بزرگان بخشیده شد، اما آشوبگران دستبردار نبودند، در همان زمان گروهى با حمله به مسجد براثا، حصیرها، پردهها و قندیلهاى آن را به غارت بردند. مأموران براى فرو نشاندن فتنه، عدهاى از مجرمان را دستگیر کرده و در شهر گرداندند، سپس چشمهایشان را کور و دست و پاى آنان را قطع کردند[١٤١]
ابو غالب بن خلف (فخر الملک) جانشین عمید الجیوش، برپایى مراسم مذهبى را آزاد کرد[١٤٢] این آزادى دوام چندانى نداشت. در جریان فتنه سال ٤٠٦ه ، فخر الملک ناگزیر شد اهالى کرخ را از سوگوارى روز عاشورا باز دارد[١٤٣] على بن عبد الصمد شیرازى، داروغه جدید بغداد سعى کرد اوضاع را سر و سامان دهد. وى متعصبان شیعه و سنى را به شدت مجازات کرد و فقیه شیعى، ابن معلم را همراه گروهى تبعید نمود. اما ابوالقاسم مغربى، وزیر مشرف الدوله، فعالیتهاى ضد شیعى ابن عبدالصمد را نپذیرفت و او را پنجاه هزار دینار جریمه کرد. سرانجام عدهاى را گمارد تا او را به قتل رسانند[١٤٤]
در سال ٤٤٢ه با تلاش ابو محمد النسوى، رئیس شرطه بغداد، میان دو فرقه شیعه و سنى صلح برقرار شد[١٤٥] این صلح دیرى نپائید و آتش فتنه دوباره شعلهور شد. در ماه صفر سال ٤٤٣ه شیعیان کرخ، برجهایى برپا کرده و با طلا جمله «محمد و على خیر البشر» را بر آن نوشتند. سنیان محله قلائین از آنان خواستند جمله «فمن رضى فقد شکر و من ابى فقد کفر» را به آن اضافه کنند ولى شیعیان نپذیرفتند و این امر، سبب درگیرى میان آنها شد. خلیفه القائم، اباتمام، نقیب عباسیان و عدنان بن الرضى، نقیب علویان را براى بررسى اوضاع به کرخ فرستاد. هر دو نقیب، گفته ساکنان کرخ را درست دانسته و بر آن گواهى نوشتند، اما اهل سنت، داورى آنها را نپذیرفته و ابن المذهب، زهیرى و عدهاى از حنبلیان، سنیان را علیه شیعیان تحریک کردند. در این هنگام ابن مسلمه وزیر که خود از حامیان حنابله بود، با شیعیان به شدت برخورد کرد. شیعیان براى خاتمه دادن به غائله، کلمات «خیر البشر» را از روى دیوار پاک کرده به جاى آن «علیهما السلام» نوشتند، اما اهل سنت اعلام کردند باید آجرى که کلمات «محمد و على» روى آن نوشته شده از جاى بکنند و در اذان نیز ذکر «حى على خیر العمل» گفته نشود. گروه شیعى از انجام خواسته آنها خوددارى کرد و درگیرى ادامه یافت. در این میان، یکى از رجال هاشمى به قتل رسید. اهل سنت پیکر او را در کنار احمد بن حنبل به خاک سپرده و در بازگشت آرامگاه امام کاظم و امام جوادعلیه السلام را ویران نموده و تلاش کردند پیکر آنان را به مقبره احمد بن حنبل منتقل کنند. ابو تمام، نقیب عباسیان و دیگر سنیان با شنیدن این خبر مانع کار آنان شدند، اما اهالى کرخ به «خان الفقها» که متعلق به حنفیان بود حمله و آن جا را غارت کردند و ابا سعد سرخسى، مدرس حنفى را کشتند[١٤٦] در سال ٤٤٥ فتنه شیعه و سنى تجدید شد. ابو محمد النسوى، خیمهاى میان محله باب الشعیر و سوق الطعام برپا کرد، عدهاى را به قتل رساند، محله کرخ را آتش زد و شعار «محمد و على خیر البشر» را ممنوع کرد[١٤٧]
در دوره حضور آل سلجوق بر بغداد، تضاد عقیدتى خلفاى عباسى با سلاجقه حنفى مذهب و وزراى شافعى آنها، بیش از پیش بغداد را عرصه منازعات فرقهاى نمود. در این دوره، علاوه بر درگیرىهاى شیعه و سنى، منازعات فرق مختلف اهل سنت نیز رواج یافت. در این منازعات، ردّ پاى علما و دیوانسالاران حنبلى و شافعى را مىتوان جست و جو نمود.
منصور بن محمد الکندرى، وزیر طغرل، معتزلى و شیعه بود. او سبّ شیخین و سایر صحابه را جایز مىدانست و با اشاعره مخالف بود. طغرل بیک تحت تأثیر او دستور لعن اشاعره بر فراز منابر خراسان را داد. به دستور عمید الملک، علماى اشعرى از تدریس و وعظ در مساجد منع شدند و به آنها اهانت شد. او همچنین دستور داد اهل سنت را در مساجد سبّ کنند[١٤٨]
خواجه نظام الملک، وزیر ملکشاه، به دلیل گرایش به مذهب شافعى، به فقها و متکلمین شافعى اجازه وعظ داده و ایشان را از ایراد سخنرانى درباره کلام اشعرى منع نمىکرد. این سیاست خواجه، رقابت و دشمنى علما و رؤساى مذاهب سنى به ویژه حنابله را بیشتر و آنان را با یکدیگر درگیر مىکرد. به دنبال ورود هر عالم اشعرى مسلک به بغداد و ایراد وعظ در حمایت از کلام اشعرى، حنابله در صف مقدم مخالفان وى قرار گرفته و شهر را به آشوب مىکشاندند. سال ٤٩٥ه سخنان عیسى بن عبداللَّه قونوى، عالم اشعرى موجب منازعه حنابله و اشاعره شد[١٤٩] در سال ٥٣٨ ابوالفتوح اسفراینى از علماى اشعرى وارد بغداد شد و در حمایت از مذهب اشعرى، سخنان متعصبانهاى ایراد کرد. سخنان او سبب فتنه شد و میان او و ابوالحسن غزنوى معارضاتى درگرفت؛ آنها یکدیگر را بر منبر دشنام دادند. غزنوى نزد سلطان مسعود سلجوقى رفت و به تحریک او، سلطان دستور اخراج اسفراینى را صادر نمود[١٥٠]
علاوه بر وزرا، نقیبان علوى و عباسى نیز در حوادث و تحولات نقش داشتند. ابو احمد موسوى، نقیب طالبیان در فرو نشاندن آتش فتنه میان شیعیان و سنیان دار الخلافه و حفظ قدرت فرقه شیعه، نقش مهمى ایفا نمود. او به همراه سید مرتضى براى جلب رضایت خلیفه القادر باللّه، صحت انتساب خلفاى فاطمى به حضرت فاطمهعلیها السلام را ردّ کرد١٥١ و در سال ٣٦١ه اقدام وزیر ابوالفضل شیرازى را در آتش زدن محله کرخ محکوم کرد. همین مسأله موجب عزل او از نقابت شد[١٥٢] شریف رضى، نقیب طالبیان در سال ٤٠٦ه براى جلوگیرى از تجدید فتنه و حفظ مصالح شیعیان، ساکنان کرخ را از برپایى مراسم عاشورا باز داشت. با وجود رفق و مدارى نقبا با عباسیان، گاهى از اوقات، آنان نیز مجازات مىشدند. در سال ٦٣٠ه نقیب حسین بن اقساسى اشعارى در بزرگداشت مقام پیامبرصلى الله علیه وآله و علىعلیه السلام سرود و آن را براى نقیب النقباى عباسیان فرستاد. مخالفانش بر او خرده گرفتند که در اشعارش به صحابه و تابعین اهانت کرده است، سپس از فقها خواستند فتوا دهند که اقساسى به صحابه و تابعین طعن زده و در دین خود دچار ضعف شده است[١٥٣]
تأثیر گرایش مذهبى و سیاستگذارىهاى امرا بر منازعات
یکى دیگر از عوامل تأثیرگذار بر منازعات فرقهاى، امرا بودند. از میان امیرالامرایان، نخستین کسانى که موفق شدند به طور مستقل در دار الخلافه عباسیان به اعمال قدرت بپردازند، امراى بویهى بودند.
سال ٣٣٤ه معز الدوله دیلمى پس از غلبه بر حسین بن حمدان وارد بغداد شد و پس از مدتى، خلیفه المستکفى را از خلافت خلع و المطیع باللّه را به جاى وى نشاند[١٥٤] همزمان با امارت آل بویه بر بغداد حوادث مهمى در قلمرو اسلام رخ داد. از یک سو، خاندان شیعى مزید، تحت حمایت بویهیان در حله قدرت یافت و از سوى دیگر، سرسختترین رقیب عباسیان؛ یعنى فاطمیان، در مصر تشکیل حکومت دادند. در این دوره، قدرت از خلیفه به امراى بویهى منتقل شد و خلافت به مقامى تشریفاتى مبدّل گشت. از آن جا که آل بویه شیعه مذهب بودند، سیاستهاى مذهبى آنها بر قدرت و نفوذ شیعیان افزود و تشیع به عنوان مذهب و حزبى رسمى، در برابر حزب سیاسى - مذهبى حنابله قد علم کرد.
معز الدوله در سال ٣٥٠ه به منظور حمایت از شیعیان و احیاى مراسم مذهبى ایشان، قوانین جدیدى را تصویب کرد که منشأ تحولات تازهاى در دار الخلافه عباسیان شد. او شعار لعن معاویه که پس از خلیفه المقتدر دیگر به طور رسمى مطرح نشد، مجدداً احیا نمود و علاوه بر لعن معاویه، دستور داد بر دیوار مساجد نوشته شود:
نفرین خداوند بر معاویه بن ابى سفیان و بر کسى که فدک را از فاطمه رضى اللَّه عنها غصب کرده بود و بر کسى که مانع دفن حسن در مقبره جدشعلیه السلام شده بود و بر کسى که ابوذر غفارى را تبعید کرد و بر کسى که عباس عموى پیامبر را از شورى محروم کرد[١٥٥]
این مسئله خشم اهل سنت را برانگیخت؛ عدهاى از سنیان در واکنش به این سیاست امیر دیلمى، شعارها را از دیوار مساجد پاک کردند. معز الدوله تصمیم داشت مجدداً شعارها را بنویسد که وزیرش، ابو محمد مهلبى او را از این کار باز داشت و درخواست کرد به جاى آن شعار تحریک کننده، بنویسند: «لعن اللَّه الظالمین لآل رسول اللَّهصلى الله علیه وآله» و به جز معاویه، براى شخص دیگرى لعن ننویسند. معز الدوله که مىدانست سنیان بغداد جمعیت و قدرت قابل توجهى دارند، توصیه وزیر را پذیرفت[١٥٦] سبّ صحابه، پیش از این در سالهاى ٣٤٦، ٣٤٨ و ٣٤٩ه ١٥٧ هم باعث درگیرى شیعیان و اهل سنت بغداد شده بود، اما فرمان معز الدوله به آن رسمیت داد.
علاوه بر ترویج سبّ معاویه، معز الدوله دو رسم دیگر هم رواج داد. در عاشوراى سال ٣٥٢ه به فرمان او مردم بازارها و اماکن کسب را بسته و به عزادارى امام حسینعلیه السلام پرداختند[١٥٨] و در هجدهم ذى الحجه همان سال نیز به دستور معز الدوله، شیعیان به مناسبت غدیر خم، شهر را آذین بسته و به جشن و شادمانى پرداختند[١٥٩] این مراسم که از این پس هر ساله برگزار مىشد، به یکى از عوامل مهم منازعه میان شیعیان و اهل سنت مبدل شد. در ابتدا، اهل سنت به دلیل حمایت امیران دیلمى از شیعیان، نمىتوانستند به طور جدى با برپایى مراسم مخالفت نمایند،[١٦٠] اما ترس از افزایش نفوذ شیعیان، به تدریج آنان را به فکر مقابله با شیعیان انداخت. در سال ٣٥٣ه به دنبال برگزارى مراسم سوگوارى در عاشورا، اهل سنت به شیعیان حمله و منازل و مراکز کسب آنان را غارت کردند[١٦١]
با روى کار آمدن عضدالدوله، اوضاع بغداد رو به بهبودى گذاشت. عضد الدوله کوشید با منع مراسم مذهبى شیعه و سنى، ریشه مجادلات این دو فرقه را موقتاً از میان بردارد و از اختلافات مذهبى و برخوردهاى فرقهاى جلوگیرى کند. نتیجه این سیاست، بسیار موفقیتآمیز بود، زیرا در مدت حکومت وى در بغداد، شورشى که ریشه مذهبى داشته باشد، برپا نشد. از جمله فرمانهایى که عضد الدوله در جهت اجراى این سیاست صادر کرد، فرمان منع وعاظ و قصاص از وعظ و قصهخوانى و نیز منع موقت مراسم سوگوارى عاشورا و جشن غدیر بود[١٦٢] سیاست تسامح مذهبى عضدالدوله نه تنها شیعیان بلکه پیروان همه مذاهب را دربر گرفت. او ضمن آن که ابو احمد موسوى، نقیب علویان و عدهاى از همفکرانش را تبعید نمود[١٦٣] به منظور جلوگیرى از تحریکات مذهبى و فرقهاى، دستور عزل ابى على تنوخى، قاضى حنفى را نیز صادر کرد[١٦٤] تنوخى، حنفى متعصبى بود که به شافعیان بسیار تعصب مىورزید و به آنها بدگویى مىکرد[١٦٥] عضدالدوله براى پایان دادن به اختلافات مذهبى و کاهش نفوذ حنابله و دیگر فرق اهل سنت، علماى اشعرى را نیز به خدمت گرفت. به دستور او قاضى ابابکر محمد بن طبیب، عالم اشعرى به سفارت دربار روم فرستاده شد[١٦٦]
سیاستهاى اعتدالى عضد الدوله موجب آرامش نسبى در سالهاى بعد شد. به طورى که منابع اشارهى چندانى به درگیرىهاى مذهبى بغداد، در دوره امارت صمصام الدوله و شرف الدوله نکردهاند. تنها درگیرى زمان ابو کالیجار، شورش مردم بغداد در سال ٣٧٥ه به دلیل افزایش مالیات لباسهاى ابریشمى و پنبهاى بود[١٦٧] در دوره شرف الدوله نیز عیاران آشوبى در سال ٣٧٩ه برپا کردند که به محلههاى باب البصره و کرخ نیز کشیده شد[١٦٨]
در اواخر حکومت آل بویه ناامنى، هرج و مرج و اختلافات مذهبى در بغداد حاکم بود. دزدان و عیاران خانههاى مردم را غارت مىکردند. اهل سنت از ضعف امراى بویهى استفاده کرده و در صدد برآمدند با حمله به محلههاى شیعهنشین و علماى شیعه، قدرت خود را افزایش دهند. امراى بویهى تلاش مىکردند با حذف عوامل منازعهساز به درگیرىها پایان دهند. بر این اساس، آنها برپایى مراسم عاشورا و غدیر خم را ممنوع کردند. در سال ٣٨١ه به هنگام برپایى مراسم جشن غدیر خم توسط شیعیان کرخ، مردم باب البصره به آنان هجوم برده و نشانها و اعلامیه بهاء الدوله را پاره کردند[١٦٩] این درگیرى سبب شد ابوالحسن کوکبى برپایى مراسم عاشورا را براى سه سال ممنوع کند[١٧٠] درگیرى شیعیان و اهل سنت در عاشوراى سال ٤١٥ه ، نیز مشرف الدوله را بر آن داشت فرمان ممنوعیت مراسم عاشورا و غدیر را صادر نماید[١٧١] در دوره جلال الدوله، شیعیان در برپایى مراسم عاشورا و غدیر آزاد بودند. این مراسم در سالهاى ٤٢١،[١٧٢] ١٧٣٤٢٣ و ٤٢٢ه ١٧٤ به برخورد پیروان دو فرقه و کشته شدن عدهاى از آنان منجر شد. ملک رحیم در عاشوراى سال ٤٤١ه شیعیان کرخ را از انجام دادن مراسم سوگوارى منع کرد[١٧٥] با این حال، در عید فطر همان سال، سبّ صحابه باعث درگیرى اهالى کرخ و قلائین شد[١٧٦]
با آمدن سلجوقیان به بغداد منازعات جلوه دیگرى یافت. طغرل بیگ در حمایت از اهل سنت، تلاش کرد به حکومت دیلمیان پایان دهد. او که عامل اصلى شورش اهالى بغداد را ملک رحیم دیلمى مىدانست، وى و یارانش را دستگیر و ملک رحیم را به قلعه سیروان تبعید کرد[١٧٧] سپس شیعیان کرخ و مشهد موسى بن جعفرعلیه السلام را از ذکر «حى على خیر العمل» باز داشت و آنان را مجبور کرد در اذان ذکر «الصلوه خیر من النوم» را بگویند[١٧٨] این گونه اقدامات، خشم شیعیان را برانگیخته و موجب واکنش آنها در قبال سنیان شد. مهمترین واکنش به اقدامات ابن مسلمه و خلیفه القائم در دعوت طغرل به بغداد، از سوى ارسلان بساسیرى انجام گرفت که سبب ائتلاف او با ابراهیم ینال و قریش بن بدران و تصرف بغداد در سال ٤٥٠ه شد[١٧٩]
به جز اقامت کوتاه طغرل بیک در بغداد، سایر سلاطین سلجوقى در این شهر مستقر نشدند، با این حال، بازتاب سیاستگذارىهاى آنان در بغداد انعکاس مىیافت. با انتصاب خواجه نظام الملک به وزارت،[١٨٠] رقابت تنگاتنگى میان شافعیان، حنابله و حنفیان براى نفوذ بر خلیفه شکل گرفت. بر این اساس، حنابله با تلاش جدى، احیاى اعتقادات حنبلى را در پیش گرفتند و کوشیدند با نفوذ در ساختار قدرت عباسیان، بر خلیفه غلبه کنند. تلاش آنها موجب شد افرادى، نظیر ابن هبیره و شریف ابو جعفر حنبلى به دربار خلافت عباسى راه یابند.
در این سالها شیعه با استفاده از اختلافات داخلى اهل سنت، مجدداً قدرت یافت و منازعات میان شیعه و سنى با شدتى بیشتر از قبل، بروز کرد. در سال ٤٧٣ه ، شحنه بغداد گروه جوانان «فتیان» را که عبدالقادر هاشمى و ابن الرسول آن را رهبرى مىکردند، سرکوب کرد[١٨١] فتیان که در مسجد شیعى براثا اجتماع مىکردند، متهم به همکارى با فاطمیان مصر شدند[١٨٢] سال ٥٣٠ ساکنان باب الأزج و مأمونیه با یکدیگر درگیر شدند[١٨٣] در سالهاى ٥٧٠ و ٥٨١ه ١٨٤ درگیرى بین اهالى کرخ و باب البصره، به قتل عدهاى از اهالى منجر شد.
ابن خلدون بر این باور است که این گونه اقدامات که از جانب خلیفه و ساکنان سنى بغداد درباره شیعیان و اهالى کرخ صورت مىگرفت، موجب خشم و بدبینى ابن علقمى؛ وزیر شیعى المستعصم شد و او را بر آن داشت، با مصالحه با مغولان، زمینه سقوط خلافت عباسى را فراهم نماید[١٨٥]
نقش علما در منازعات فرقهاى بغداد
علما، اعم از فقها و متکلمین از اقشار مهم جامعه بغداد بودند. که نقش مؤثرى در تحولات مذهبى و سیاسى این شهر ایفا نمودند. پس از دوره مأمون، علماى سلفى براى حفظ خلافت سنى به رقابت با علماى شیعى و معتزلى پرداخته و تلاش کردند جاى پاى خود را در ساختار قدرت عباسیان محکم کنند. رویکرد خلفاى عباسى به علماى سنى و سیاستهاى سرکوبگرایانه متوکل درباره شیعه و معتزله، در کوتاه مدت باعث انزواى شیعیان شد، اما عالمان شیعى به زودى دریافتند براى حفظ تشکّل مذهب شیعه باید به کانون قدرت راه یابند و همین مسأله به رقابتهاى سلفیه و شیعیان دامن زد.
اختلافات کلامى و عقیدتى رؤساى مذاهب، عامل دیگر درگیرىها بود. فراموش شدن روحیه تسامح و تساهل مذهبى از سوى علما (فقها و متکلمان) و تعصب و تأکید آنان بر اعتقادات مذهبى خویش، نقش مهمى در بروز مخاصمات فرقهاى داشت. حسن بن خلف بربهارى، رئیس بربهاریان بغداد در عهد خلیفه الراضى، با تعصب بر عقاید احمد بن حنبل،[١٨٦] عده بسیارى از حنابله بغداد را گرد خود جمع کرد و به بهانه امر به معروف و نهى از منکر به مقابله با پیروان سایر فرق پرداخت[١٨٧] بربهارى نسبت به هاشمیان، شیعیان و معتزله نیز دشمنى و کینه بسیار داشت. تنوخى مىنویسد: بربهارى خلیفه القاهر را به کشتن هاشمیان تشویق مىکرد[١٨٨] او همچنین شیعیان را از نوحهخوانى براى امام حسینعلیه السلام باز داشته و کسانى را که از دستور او تخطى مىکردند، مجازات مىنمود؛ به دستور او زنى به نام خلب را به دلیل نوحهسرایى بر امام حسینعلیه السلام، کشتند[١٨٩]
در میان فرق مختلف اهل سنت، حنابله مهمترین فرقه منازعهساز بود. آنان نه تنها با شیعیان و معتزله برخورد مىکردند، بلکه با سایر فرق اهل سنت نیز درگیر مىشدند. تعصب حنابله نسبت به احمد بن حنبل موجب شد آنان از دفن محمد بن جریر طبرى جلوگیرى کنند، زیرا طبرى از ذکر نام احمد بن حنبل در شمار فقها خوددارى کرده و او را جزو محدثان نام برده بود. حنابله ضمن آن که طبرى را رافضى و ملحد خواندند، از دفن او نیز ممانعت کردند. بنابراین، پیروانش مجبور شدند پیکر طبرى را شبانه در منزلش به خاک سپارند[١٩٠] ابن کثیر علت ممانعت حنابله از دفن طبرى را انتساب او به تشیع دانسته و مىنویسد: «گفته مىشود ابو جعفر کتابى در دو مجلد نوشته و در آن احادیث غدیر را جمعآورى کرده است. او در کتاب تفسیر خود مسح دو پا هنگام وضو را جایز دانسته و شست و شوى آنها را واجب نمىداند. از این رو، برخى از علما او را از شیعیان یا متمایل به ایشان دانستهاند»[١٩١]
درگیرى شیعه و سنى در دوره آل بویه تشدید شد. این درگیرىها علاوه بر محلات شیعه و سنىنشین بغداد، گاه دامان علماى فِرَق را نیز مىگرفت. در درگیرى سال ٣٩٨ه ، هاشمیان باب البصره به خانه ابن معلم، فقیه شیعى حمله کردند. شیعیان نیز به تلافى این عمل به خانه قاضى ابو محمد أکفانى و ابو حامد اسفراینى تعرض نمودند[١٩٢] در همین ایام، سخنان محمد بن عبدالواحد مبنى بر تکذیب تدفین شبانه حضرت فاطمهعلیها السلام، موجب قیام اهالى کرخ و حمله به ابو عمرو شد[١٩٣] در منازعه اهالى کرخ و باب البصره در سال ٤٧٩ه ، خطیبى سنى به نام قاضى ابوالحسن هدف اصابت تیرى قرار گرفت و کشته شد[١٩٤] در منازعه سال ٤٩٩ه خانه و کتابخانه شیخ طوسى غارت شد[١٩٥]
سبّ صحابه از دیگر مسایلى بود که به درگیرى شیعه و سنى دامن زده و علماى سنى را وادار به واکنش مىنمود؛ ابوبکر شافعى وقتى متوجه شد که آل بویه، نه تنها اقدامى در منع سبّ و لعن صحابه به عمل نیاورده، بلکه خود، دستور نوشتن شعار بر دیوار مساجد را دادهاند، اقدام به وعظ و ایراد سخنرانى در جوامع بغداد در فضیلت صحابه کرد[١٩٦] ابوالحسین المعدل معروف به ابن السوسنجردى هنگامى که شنید در محله کرخ آشکارا بعضى از صحابه پیامبر لعن مىشوند، این محله را ترک و در محله سنىنشین باب الشام در شرق بغداد سکونت کرد. او تا زمان مرگش به جانب غربى بغداد نرفت[١٩٧] ابوالقاسم الخرقى، عالم حنبلى نیز به علت رواج سبّ صحابه و افزایش فتنه، بغداد را ترک و در دمشق اقامت کرد. خانه و کتابهاى او در درگیرىهاى فرقهاى به آتش کشیده شد[١٩٨] افزایش سبّ صحابه و الزام شیعیان به انجام رسوم شیعى، موجب واکنش جوامع سنى بغداد شد. دعوت طغرل سلجوقى به بغداد توسط خلیفه القائم و ابن مسلمه وزیر، تحت فشار جوامع سنى و به منظور مقابله با قدرت روزافزون شیعیان صورت گرفت. اندیشمندان حنبلى، نظیر ابن فراء و ماوردى نیز، جواز همکارى خلفا با حاکم ستمگر را به همین دلیل صادر کردند[١٩٩]
علىرغم آن که راه نفوذ سلاجقه به بغداد را حنبلیان باز کردند، اما شافعیان و حنفیان بیشتر توجه سلاطین سلجوقى را جلب کردند. این مسئله، رقابت علماى اهل سنت را دامن زد. حنابله براى کسب نفوذ بیشتر تظاهراتى علیه شیعیان برپا کردند. آنها به رهبرى شریف ابو جعفر به مقر خلافت رفته و از خلیفه تقاضا کردند اصول قادریه علناً قرائت شود. علت این قضیه، قصد ابن ولید معتزلى براى تدریس بود که با مخالفت علماى سنى روبهرو شد[٢٠٠] در این جلسه که با حضور خلیفه القائم، وزیرش ابن جهیر و عدهاى از علماى سنى، نظیر شریف ابو جعفر و ابو مسلم اللیثى تشکیل شد، رافضیان لعن شدند و اعلامیه القادرى قرائت گردید[٢٠١] در ذىالقعده همین سال (٤٢٠ه ) علماى سنى، متنى در فضیلت ابوبکر و عمر و سبّ قائلان به خلق قرآن قرائت نمودند[٢٠٢]
از دیگر مسایلى که موجب بروز اختلاف و درگیرى میان علماى اهل سنت مىشد، گرایش عالمان سنى به عقاید اعتزالى و صوفیانه بود که با مخالفت جدى علماى حنبلى روبهرو مىشد. این اختلافات به خصوص در قضیه ابن عقیل، متکلم برجسته حنبلى نمایان شد. ابن عقیل از سوى شریف ابو جعفر متهم شد که از تعلیمات ابن ولید معتزلى، شاگرد قاضى عبدالجبار و ابوالحسین بصرى پیروى مىکند. اتهام دیگر او، داشتن تمایلات صوفیانه و هوادارى از عقاید حلاج بود[٢٠٣] تحت فشار علماى حنبلى، ابن عقیل در محرم سال ٤٦٥ه در مسجد شریف ابو جعفر واقع در محله نهر المعلى، توبه نامه خود را در حضور جمع کثیرى خواند. در این توبه نامه، ابن عقیل مطالبى را که به طرفدارى از حلاج و بعضى عقاید معتزله نوشته بود انکار کرد[٢٠٤]
از جمله اختلافات کلامى که موجب درگیرى علما و متکلمان مىشد، عقیده «تجسیم و تشبیه» بود؛ اعتقاد حنابله به تجسیم، نخستین بار در سال ٣١٧ه موجب بروز درگیرى میان سنیان ساکن بغداد شد. در این سال پیروان ابوبکر مروزى، عالم حنبلى و دیگر سنیان بغداد، به علت اختلاف نظر در تفسیر آیه عَسى أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً رودرروى هم قرار گرفتند. حنبلىها در تفسیر این آیه مىگفتند؛ مقصود این است که خداوند مىنشیند و پیامبر را هم نزد خود بر عرش مىنشاند. ولى سایر سنیان معتقد بودند منظور این آیه شفاعت است، از این رو، حنابله را متهم به تجسیم کرده و با آنها درگیر شدند. در این درگیرى عده زیادى از طرفین کشته شدند[٢٠٥] عقیده تجسیم در سال ٣٢٣ه نیز حنابله و سایر سنیان را با یکدیگر درگیر کرد؛ در این سال پیروان بربهارى، شافعیان را هنگام ورود به مساجد آن چنان مورد ضرب و شتم قرار مىدادند که به مرگ آنان منجر مىشد. خلیفه الراضى در نامهاى خطاب به حنابله، اقداماتشان را تقبیح نمود و آنان را بد عقیده خواند؛ خلیفه در نامهاش به اعتقادات تشبیهى حنابله اشاره و اظهار کرد:
گاهى شما (حنبلیان) صورت زشت و پلید خود را مثال روى خداوند مىدانید و خود را شبیه یزدان مىخوانید و براى خدا دست و پا و انگشت و کفش زرین قائل مىشوید و حتى بوى خدا را وصف مىکنید و گاهى شیعیان آل محمد را کافر و گمراه مىدانید[٢٠٦]
با وجود این گونه اقدامات، علماى حنبلى از اعتقاد خود به تجسیم دست نکشیدند، بلکه براى اثبات درستى عقاید خویش کتب و رسایلى نیز نگاشتند؛ ابى یعلى بن الفراء حنبلى، کتابى درباره خداوند سبحان و عقیده تشبیه نگاشت. مطالب این کتاب موجب شد، علماى سنى به انکار عقاید او بپردازند؛ براى مثال، در سال ٤٢٩ه ابوالحسن قزوینى، در مسجد منصور عقاید وى را انکار کرد[٢٠٧] عقیده تجسیم در سالهاى ٤٦٩ و ٤٧٠ه نیز باعث درگیرى و آشوب در بغداد شد.
سال ٦٤٧ه بیم آن مىرفت که عقیده «نقصان یا زیادت ایمان» سبب بروز فتنه گردد. در این سال، عدهاى به فقهاى مدرسه مستنصریه نامه نوشته و سؤال کردند: آیا ایمان دچار نقصان یا زیادت مىشود؟ فقها به خاطر ترس از وقوع فتنه از دادن پاسخ خوددارى کردند، اما على بن وضاح و عبدالعزیز قحیطى، در ذم کسانى که مىگفتند ایمان نه زیادت مىپذیرد و نه نقصان، مکتوبى نوشته و به آنان دادند. این افراد گروهى از حنفیه را گرفته و آنها را وادار به سبّ ابو حنیفه نمودند. این ماجرا موجب اخراج ابن وضاح از مدرسه مستنصریه و تبعید قحیطى از بغداد شد[٢٠٨]
در قرن پنجم هجرى مکتب کلامى اشعرى رو به گسترش بود. حنابله که سابقه طولانى در مخالفت با عقاید کلامى و اعتزالى داشتند، از سرسختترین مخالفان اشاعره نیز به شمار مىرفتند. بر خلاف حنابله، شافعیان با مکتب کلامى اشعرى مخالفتى نداشتند و حتى برخى از علماى شافعى، نظیر ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن القشیرى در معرفى مکتب اشعرى به عنوان یکى از مکاتب اهل سنت کوشش بسیار نمودند[٢٠٩] قشیرى در رسالهاى با عنوان شکایت اهل سنت، اشعرى را به نام امام الدین و محیى السنه معرفى و در حضور طغرل بیک عقاید وى را تشریح کرد و آنچه را که علماى مخالف به اشعرى نسبت داده بودند، افترا و تهمت خواند[٢١٠] شافعیان که در این دوران از حمایت خواجه نظام الملک بهرهمند بودند، با حمایت از اشاعره بیش از پیش مورد غضب حنابله قرار گرفتند. این خصومتها موجب بروز درگیرىهاى بسیارى میان حنابله و شافعیان بغداد شد.
در سال ٤٦٩ه ابو نصر بن قشیرى، متکلم شافعى وارد بغداد شد و با اجازه نظام الملک در مدرسه نظامیه به وعظ پرداخت. وى در سخنان خود از علم کلام اشعرى طرفدارى و حنبلیان را به پیروى از مذهب تشبیه متهم کرد[٢١١] حنبلیان به ریاست شریف ابو جعفر شورشى به پا کردند و چون عده ایشان از شافعیان بیشتر بود در زد و خوردهاى خیابانى غلبه یافتند[٢١٢] واکنش دیگر علماى حاضر در دار الخلافه به درگیرى حنابله و شافعیان، متفاوت بود. برخى از علما، مانند قاضى ابى یعلى حنبلى، هنگام وقوع فتنه، دار الخلافه را ترک کرده و راهى مکه شدند[٢١٣] و برخى نیز، مانند ابوالحسن الاسکاف المقرى به حمایت از حنبلیان پرداختند. ابوالحسن در یکى از روزها که بازارهاى بغداد به واسطه فتنه قشیرى تعطیل شده بود، فریاد زد: «امروز روز سنى حنبلى است. نه قشیرى و نه اشعرى»[٢١٤] این اقدامات موجب خصومت بیشتر پیروان دو فرقه گشت و چون ابن قشیرى سال بعد به بغداد آمد، برخورد میان حنبلیان و شافعیان تجدید شد. ابو اسحاق به اتفاق رؤساى دیگر شافعى، مانند ابوبکر شاشى و ابو سعد صوفى، شکوائیهاى به نظام الملک نوشته و خواستار دخالت او شد، اما این بار نظام الملک تقاضاى او را نپذیرفت و قشیرى را از بغداد فرا خواند. حنبلیان جرأت یافته و به فقیهى از نظامیه که نسبت کفر به آنان داده بود، حمله کردند؛ به این ترتیب، بار دیگر نظامیه در جریان اختلاف حنبلى - اشعرى قرار گرفت[٢١٥]
چنین اقداماتى که از سوى فقها یا متکلمین مذاهب صورت مىگرفت، خصوصاً سخنرانىهاى تحریکآمیز آنان، باعث مىشد که خلیفه یا سلطان براى جلوگیرى از وقوع فتنه، وعاظ را از وعظ منع نمایند. در جمادىالآخر سال ٤٧٣ه به همه وعاظى که در جریان فتنه قشیرى از وعظ منع شده بودند، اجازه سخنرانى داده شد، مشروط بر آن که درباره اصول و مذهبشان سخن نگویند[٢١٦] با این وجود، اختلافات کلامى و تعصب فقها و متکلمین باز هم سبب درگیرى پیروان فرق شده و جانبدارى برخى از فقهاى سنى از کلام اشعرى، عامل مناقشه علماى بغداد در سالهاى بعد شد. در سال ٤٧٥ه ابوالقاسم بکرى وارد بغداد شد و با کسب اجازه از نظام الملک در نظامیه به وعظ پرداخت و در حمایت از مذهب اشعرى به مذمت عقاید حنبلى پرداخت. سخنان بکرى موجب درگیرى عدهاى از حنبلىهاى بغداد و طرفداران بکرى شد. هواداران بکرى، کتابى از قاضى ابى یعلى حنبلى با عنوان کتاب الصفات به دست آورده و آن را در اختیار بکرى قرار دادند. ابوالقاسم بکرى کتاب را بر فراز منبر خواند و به مذمت حنابله پرداخت[٢١٧] در همین سال ابوالمؤید عیسى بن عبداللَّه الغزنوى وارد بغداد شد و به ایراد وعظ در مسجد پرداخت. سخنان او نیز که در حمایت از کلام اشعرى بود، باعث درگیرى طرفداران وى و حنابله شد[٢١٨] در سال ٤٧٨ه سخنرانى ابوبکر فورکى در نظامیه سبب درگیرى حنابله و اشاعره شد[٢١٩]
مخالفت با عقاید اعتزالى فقط به حنابله اختصاص نداشت. در سال ٥٣٨ه حسن بن ابى بکر نیشابورى، عالم حنفى در مسجد قصر و مسجد منصور به وعظ نشست و در سخنرانى خود اشعرى را لعن کرد و خطاب به مردم اظهار داشت: «شافعى باشید اما اشعرى نباشید، حنفى باشید اما معتزلى نباشید، حنبلى باشید اما تشبیهى نباشید»[٢٢٠]
در سال ٥٤٥ه حسن بن ذى النون الشغرى به بغداد آمد و در مسجد قصر به وعظ پرداخت. سخنانى که او در حمایت از مذهب سنت و در مذمت اشاعره ایراد کرد، موجب بروز فتنهاى در بغداد شد[٢٢١] در سال ٥٤٦ه مواعظ ابن العبادى در مسجد منصور موجب خشم حنابله گشت، اما آشوبى برپا نشد[٢٢٢]
در دوران مستضیىء اختلاف میان حنابله و اشاعره تشدید شد. علما و طرفداران هر دو فرقه مىکوشیدند از اصول و عقاید خویش حمایت کنند. حنبلیان بغداد به همین منظور در سال ٥٥٩ه در مسجد ابن شافع تجمع کردند تا کتابى را که در فضایل احمد بن حنبل نوشته شده بود، استماع نمایند. در این هنگام میان ابن خشاب و ابن المحاسن دمشقى در خصوص مسئلهاى فقهى منازعه شد. هر دو نفر را نزد خلیفه برده و کتاب را در حضور خلیفه قرائت کردند. چون در کتاب معایب بسیارى بر خلفا وارد شده بود، آن را از ایشان گرفتند[٢٢٣] علماى مخالف حنابله نیز از سعایت و دشمنى علیه آنان خوددارى نمىکردند. محمد بن محمد البروى در نظامیه به وعظ نشست و در تبلیغ مذهب اشعرى و ذم حنابله سخنانى گفت. از این رو، خود و فرزند کوچکش به دست حنبلیان مسموم و کشته شدند[٢٢٤]
از دیگر مسائلى که علاوه بر ایجاد اختلاف میان علماى اهل سنت، زمینهساز درگیرىهاى فرقهاى بغداد شد، ذکر فضایل برخى از خلفا از جانب عالمان سنى بود. عالمان حنبلى که نسبت به صحابه پیامبر تعصب داشتند، نمىتوانستند شاهد سبّ آنان توسط شیعیان باشند. از این رو، در مقابله با این عمل شیعیان، به ذکر مناقب برخى از صحابه و خلفا پرداختند. از جمله این عالمان، عبدالغیث بن زهیر الحرى بود که کتابى در فضایل یزید بن معاویه نوشت و در آن مطالب شگفتآورى را بیان کرد. این اقدام ابن زهیر از سوى برخى از علماى حنبلى سرزنش شد. به گفته ابن اثیر، ابوالفرج بن جوزى از مطالب آن کتاب انتقاد کرد و این مسأله سبب دشمنى دو عالم حنبلى شد[٢٢٥] در عاشوراى سال ٥٩٠ه نیز چون احمد بن اسماعیل فقیه شافعى در نظامیه به وعظ نشست، از او خواسته شد یزید بن معاویه را لعن نماید. ابوالخیر در پاسخ گفت: «ذاک امام مجتهد» حضار از کار وى برآشفتند و با سنگ به وى حمله کرده و او را از منبر پائین کشیدند. سپس از فقها فتواى تعزیر وى را خواستند، برخى مطابق فتواى عمر بن عبدالعزیز حکم کردند او را بیست ضربه شلاق زدند. پس از اجراى حکم، فقیه شافعى از بغداد اخراج شد[٢٢٦]
از دیگر عواملى که در وقوع منازعات فرقهاى نقش مؤثرى داشت؛ مجالس وعظ و خطابهاى بود که علماى شیعه و سنى برپا مىکردند. ذهبى٢٢٧ و ابن جبیر٢٢٨ به این گونه مجالس و تأثیرى که بر عواطف مذهبى توده مردم مىگذاشت، اشاره کردهاند. معمولاً خطبا با پافشارى و تعصب در اعتقادات خود، موجب تحریک پیروان فِرَق و ایجاد درگیرى میان آنان مىشدند. در سال ٤٢٠ه خطیب شیعى مسجد براثا سخنان غلوآمیزى درباره علىعلیه السلام ایراد نمود و گفت: امیرالمؤمنین با جمجمه اصحاب کهف سخن گفته و او زنده کننده انسان بود[٢٢٩] این سخنان غلوآمیز موجب شد خلیفه، ابى منصور بن تمام را به عنوان خطیب مسجد براثا تعیین کند. سخنان ابى منصور در تأیید مذهب سنت و جماعت باعث شد تا شیعیان با آجر به او حمله کنند[٢٣٠] سال ٥٦٩ طوسى، واعظ سنى در مدرسه تاجیه در سخنان خود اظهار داشت: ابن ملجم به خاطر کشتن علىعلیه السلام کافر نشد. این سخنان باعث خشم شنوندگان شد و آنها به سوى او آجر پرتاب کردند. شیعیان نیز قیام کرده و منبر را آتش زدند[٢٣١] در سال ٥٧٦ه وقتى مردى در مدرسه نظامیه، امام محمد شافعى را سبّ نمود، فقهاى حاضر در مدرسه، او را چنان کتک زدند که جان سپرد[٢٣٢]
از جمله کسانى که مورخان از جلسات پرشور وعظ او بسیار گفتهاند، ابن جوزى، خطیب حنبلى است. ابن جوزى از آغاز خلافت المقتفى و با تشویق ابن هبیره که خواستار تجدید قدرت سنت و خلافت بود، کار وعظ را آغاز کرد. وى در روزگار خلیفه المستنجد اجازه یافت مجالس وعظ خویش را در قصر برپا کند. او در مواعظ خود به حمایت از سنت پرداخته از بدعتگذاران انتقاد مىکرد[٢٣٣] «لائوست» معتقد است ابن جوزى از جمله علمایى بود که خلیفه به او اجازه تفتیش عقاید داده بود[٢٣٤] تحت تأثیر اقدامات ابن جوزى، مذهب حنبلى در بغداد قدرت بسیار یافت و این مسأله به درگیرىها دامن زد.
تأثیر علما در منازعات به مساجد، مدارس و مجالس وعظ، منحصر نمىشد. آنان گاه با نوشتن کتاب و رساله به ردّ عقاید یکدیگر مىپرداختند و گاه نیز به تکفیر مخالفین خود یا متهم نمودن آنها به کفر و الحاد اقدام مىکردند. عبدالجلیل قزوینى، عالم شیعى در ردّ کتاب بعض فضائح الروافض کتابى با نام نقض یا بعض مثالب النواصب فى نقض فضائح الروافض نوشت٢٣٥ و ابن جوزى حنبلى کتابى به نام تلبیس ابلیس نگاشت و در آن به گروههاى مختلف اعم از متکلمین، فقها صوفیه و... خرده گرفت[٢٣٦] ابو عبداللَّه مالکى معروف به زکى مغربى نیز، امام محمد غزالى، عالم شافعى را مورد طعن قرار داد و او را ملحد و مجوسى خواند[٢٣٧] در سال ٦٤٨ه على بن سابه، خطیب جامع قصر، متهم به فساد شد. مردم در نکوهش او مطالبى نوشته و منتشر کردند. عدهاى از حنابله نیز از خواندن نماز با او خوددارى کردند. با وجود انکار اتهامات، ابن سابه از مقامش عزل شد[٢٣٨]
دخالت در امور سیاسى از جمله مسایلى بود که به رقابت علما دامن زده و آنان را وادار به واکنش علیه یکدیگر مىکرد. بهرهمندى علما از حمایت خلفا و وزراى ایشان در افزایش نفوذ، قدرت و دخالتشان در امور، بىتأثیر نبود. به نظر مىرسد؛ طى قرنهاى چهارم و پنجم هجرى مساجد و مدارس، بیش از آن که کانون بحث و تدریس و مجادلات فقهى و کلامى باشند، به مرکز مناقشات سیاسى و منازعات فرقهاى تبدیل شده بودند. در قرن چهارم هجرى، مسجد براثا کانون و مرکز تجمع شیعیان مخالف بود. در همین قرن، حنابله مسجدى بنا کرده و آنجا را مرکز توطئه و فتنه علیه مخالفین خویش قرار دادند. تنوخى این مسجد را مسجد ضرار مىنامد[٢٣٩] در قرن پنجم هجرى، مدرسه نظامیه به یکى از فتنهانگیزترین مراکز فرهنگى بغداد بدل شده بود. اهمیت نظامیه به حدى بود که به اعتقاد هانرى لائوست؛ «رئیس آنجا یکى از شخصیتهاى برجسته دار الخلافه محسوب مىشد و به آسانى نمىتوانست از حوادث سیاسى که در بغداد رخ مىداد، کناره بگیرد و موضع خود را در خصوص هر حادثهاى روشن نسازد. به همین دلیل، غزالى که خواجه نظام الملک او را به مدرّسى نظامیه منصوب کرد، پس از آن که به بغداد آمد، به زودى تحت تأثیر بحرانهاى سیاسى دارالخلافه، قدم به میدان سیاست نهاد و جهت کنار آمدن با مکتب حنبلى و حمایت از خلافت سنى، فتاوى مهمى صادر کرد»[٢٤٠]
این گونه اقدامات به غزالى یا دیگر علماى شافعى منحصر نمىشد، بلکه علماى حنفى، حنبلى و شیعى نیز مىکوشیدند با دخالت در امور سیاسى، قدرت و نفوذ خود را بیشتر نمایند. در سال ٤٨٢ه که هاشمیان باب البصره به دلیل اعتقاد به برترى و فضیلت ابوبکر، عمر و عثمان نسبت به علىعلیه السلام، با شیعیان کرخ درگیر شدند، علماى حنبلى، نظیر ابن عقیل، کلوذانى، ابوالفرج بن السیبى، یعقوب البرزینى و ابن الصیاغ کوشیدند با کمک ابو جعفر الخرقى، محتسب بغداد، غائله را خاتمه دهند. ابن عقیل با این هدف، در جمع اهالى به ایراد سخنرانى پرداخت[٢٤١] به هر حال، نقش علما را به عنوان نظریهپردازان خلافت سنى در منازعات فرقهاى بغداد، نمىتوان نادیده گرفت.
پی نوشت ها:
[١]کارشناس ارشد تاریخ اسلام.
[٢] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمدابراهیم آیتى، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧١ش) ج ٢، ص ٥١٣.
[٣] ابن جوزى، المنتظم، به تصحیح نعیم زرزور، (بیروت، دار الکتب العلمیه، بىتا)، ج ١١، ص ٢٠٧.
[٤] همان، ص ٢٧٣.
[٥] همان، ص ٢٤٩.
[٦] ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، به اهتمام محمدحسین شمس الدین، (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٢م)، ج ٢، ص ٣٤٦.
[٧] طبرى، تاریخ الطبرى، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، روائع التراث العربى، ١٩٦٦م)، ج ٩، ص ١٩٠ - ١٩١.
[٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١١، ص ٢٨٦ - ٢٨٨؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن و ابو الزهرا حازم على بهجت، (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٧م)، ج ١، ص ١٥ - ٢٥.
[٩] ابن کثیر، البدایه و النهایه، به کوشش یوسف الشیخ محمد البقاعى و صدقى جمیل العطار. (بیروت، دار الفکر، ١٩٩٨م)، ج ٧، ص ٣٢٨.
[١٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١١، ص ٢٠٧.
[١١]ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣٢٨.
[١٢] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤٦.
[١٣] ابن طقطقى، تاریخ فخرى، ترجمه محمدوحید گلپایگانى، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٧ش)، ص ٣٢٧ - ٣٢٨؛ ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[١٤] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣٢٦.
[١٥] یعقوبى، پیشین، ج ٢، ص ٥١٢.
[١٦] مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، (قم، دار الهجره، ١٩٨٤م)، ج ٢، ص ١٠ - ١١.
[١٧] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[١٨] ابن اثیر، الکامل، (بیروت، موسسه التاریخ العربى، ١٩٩٤م)، ج ٤، ص ٣١٨.
[١٩] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[٢٠] جلال الدین سیوطى، تاریخ الخلفا، به اهتمام ابراهیم صالح، (بیروت، دار صدر، ١٩٩٧م)، ص ٣٦٤.
[٢١]طبرى، پیشین، ج ٩، ص ٢٠٠ - ٢٠١؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣٣٧.
[٢٢] ابن اثیر، پیشین، ج ٤، ص ٣١٨ - ٣١٩.
[٢٣] همان، ص ٣١٨.
[٢٤] ابو الفرج اصفهانى، الأغانى، به شرح عبداللَّه على مهنا، (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٢م)، ج ١٠، ص ٢٥٠ - ٢٥٢.
[٢٥] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[٢٦] طبرى، پیشین، ج ٩، ص ٣٦٩ - ٣٧١؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٤، ص ٣٩٢.
[٢٧] طبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، به اهتمام سید مهدى الخرسان، (بىجا، دار الکتب الاسلامیه، بىتا)، ص ٣٥٥؛ شیخ عباس قمى، منتهى الآمال، (تهران، مؤسسه مطبوعاتى حسینى، بىتا)، ص ١٠٠٦.
[٢٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٢، ص ٥٦.
[٢٩] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٢٨، ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٤٤٢.
[٣٠] ابن طقطقى، پیشین، ص ٣٥١.
[٣١] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٥٤ - ٦٣.
[٣٢] ابن مسکویه، تجارب الامم، ترجمه على نقى منزوى، (تهران، توس، ١٣٧٦ش)، ج ٥، ص ١ - ٣.
[٣٣] همان.
[٣٤] همان.
[٣٥] همان، ص ٢.
[٣٦] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٥٤؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٢، ص ٣٧١.
[٣٧] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٦٣؛ ابن مسکویه، پیشین، ج ٥، ص ٣.
[٣٨] همان، ص ٤٦.
[٣٩] همان، ص ٦١.
[٤٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٣، ص ٢٤٧ - ٢٤٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٥٤٣.
[٤١] همان، ج ٥، ص ٥٠ - ٥٢.
[٤٢] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٦.
[٤٣] همان؛ ابن مسکویه، ج ٥، ص ٦١ - ٦٢.
[٤٤] همان، ص ٦٤.
[٤٥] همان، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[٤٦] ابن ابى یعلى، پیشین، ج ٢، ص ١٨ - ٤٥.
[٤٧] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[٤٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ١٩٤ - ١٩٥.
[٤٩] همان، ص ١٩٧.
[٥٠] همان.
[٥١] همان، ص ١٢٥؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٦٤٢؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٢٢.
[٥٢] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ١٢٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٢٣.
[٥٣] ذهبى، تاریخ الاسلام، به کوشش عمر عبدالسلام تدمرى، (بیروت، دارالکتاب عربى، ١٩٩٨م)، ج ٢٨، ص ٢٥٨.
[٥٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ١٢٥ - ١٢٦؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٢٢.
[٥٥] ابن جوزى، پیشین، ج ١١، ص ٢٠٧.
[٥٦] ذهبى، پیشین، ج ١٦، ص ٢٦٨ - ٢٦٩؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٠٧ - ١٠٨؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، (قاهره، دارالفکر، بىتا)، ج ١، ص ٩٠.
[٥٧] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٠٧ - ١٠٨.
[٥٨] همان، ص ١٠٨.
[٥٩] ذهبى، پیشین، ج ٢٨، ص ٢٦٩.
[٦٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٥٩٦.
[٦١] ابن هندوشاه، تجارب السلف، ص ٢٥٦.
[٦٢] ذهبى، پیشین، ج ٢٩، ص ٣٢٢ - ٣٢٤.
[٦٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٥٠.
[٦٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٢١٣.
[٦٥] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٢٠٠.
[٦٦] ابن کثیر، ج ٨، ص ١٩٠.
[٦٧] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٣٤٧.
[٦٨] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٨٢.
[٦٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ٧ - ٨ .
[٧٠] همان، ص ١٦.
[٧١] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٥، ص ٧٩.
[٧٢] سیوطى، پیشین، ص ٤٩٩.
[٧٣] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٢٧٢.
[٧٤] نماز تراویح، نماز مستحبى است که در شبهاى ماه رمضان به جماعت اقامه مىشود.
[٧٥] همان، ص ٤١٠.
[٧٦] همان، ص ٤١٧.
[٧٧] همان، ص ٤٤١.
[٧٨] سیوطى، پیشین، ص ٥٠٦.
[٧٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ١٩٤.
[٨٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٣٤.
[٨١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ٢٤٥ - ٢٤٦.
[٨٢] همان، ص ٢١٧؛ ذهبى، پیشین، ج ٣٥، ص ٣٨.
[٨٣] همان، ص ٣٠٢.
[٨٤]ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٥٨١.
[٨٥] همان، ج ٧، ص ٦٥١.
[٨٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ٣٠٢.
[٨٧] ذهبى، پیشین، ج ٥، ص ١٩.
[٨٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٣٢ - ٣٧.
[٨٩] همان، ص ٨٤.
[٩٠] ابن طقطقى، پیشین، ص ٤١٧.
[٩١] ابن کثیر، ج ٨، ص ٣٧١؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٨٣.
[٩٢] همان، ص ١٠٢.
[٩٣] همان، ص ٢٢٢ و ١٧١؛ ذهبى، پیشین، ج ٣٩، ص ٥.
[٩٤] ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ١٧٠ - ١٧١.
[٩٥] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ١٥٩.
[٩٦] سیوطى، پیشین، ص ٥٢٦.
[٩٧] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٢٠٣.
[٩٨] همان، ص ٢٢٠.
[٩٩] ذهبى، پیشین، ج ٣٩، ص ٦١؛ همان، ج ٤٠، ص ٥ - ٢٥.
[١٠٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٢٢٢.
[١٠١] ذهبى، پیشین، ج ٤٠، ص ٢٥.
[١٠٢] ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ٢٤٧؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٤٤٨.
[١٠٣] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٢٠٢.
[١٠٤] همان، ص ٢٠٣.
[١٠٥] همان، ص ٢٥١.
[١٠٦] ذهبى، پیشین، ج ٤١، ص ٩٥.
[١٠٧] ابن طقطقى، پیشین، ص ٤٣٢ - ٤٤٠.
[١٠٨] ابن رجب، ذیل طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن و ابو الزهرا حازم على بهجت (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٧م)، ج ٣، ص ٣٣١ - ٣٣٢؛ ذهبى، پیشین، ج ٤١، ص ٩٥.
[١٠٩]ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ٣٣٢ - ٣٣١.
[١١٠] ابن معمار حنبلى، الفتوه، به قلم مصطفى جواد، به اهتمام محمدتقى الدین الهلالى، عبدالحلیم النجار، احمد ناجى القیسى، (بغداد، مکتبة المثنى، ١٩٥٨م)، ص ٥١ - ٥٢.
[١١١] ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣١٧.
[١١٢] ذهبى، پیشین، ج ٤١، ص ١١ - ١٤.
[١١٣] همان، ج ٤٠، ص ٤٩.
[١١٤] ابن هندوشاه، پیشین، ص ٣١٥.
[١١٥] ابن طقطقى، پیشین، ص ٤٥١ - ٤٥٣.
[١١٦] ابن فوطى، حوادث الجامعه، ترجمه عبدالمحمد آیتى، (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، ١٣٨١ش)، ص ٥٩، ١١٢.
[١١٧] همان، ص ١٥٣.
[١١٨] همان، ص ٥٩.
[١١٩] همان، ص ١١١.
[١٢٠] همان، ص ١٥٥.
[١٢١] همان، ص ١٣٧.
[١٢٢] همان، ١٠٦ - ١٠٧.
[١٢٣] همان، ص ١٥٩.
[١٢٤] ذهبى، پیشین، ج ٤٨، ص ٢٣.
[١٢٥] همان، ج ٤٧، ص ٦٣.
[١٢٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٣، ص ٢٤٧ - ٢٤٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٥٤٣.
[١٢٧] ابن مسکویه، پیشین، ج ٥، ص ٦١ - ٦٢.
[١٢٨] همان، ص ٣٧٠.
[١٢٩] همان، ص ٣٥٢ - ٣٥٣.
[١٣٠] ابوبکر صولى، الاوراق، (اخبار الراضى باللّه والمتقى للّه)، به اهتمام هیومرث، دن (مصر، مطبعه الصاوى، ١٩٣٥م)، ج ١، ص ٦٥.
[١٣١] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[١٣٢] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ٤ - ٥.
[١٣٣] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٣، ص ٣٥١.
[١٣٤] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٦٢٢.
[١٣٥] ابن کثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٠ - ٣١.
[١٣٦] ابن مسکویه، پیشین، ج ٦، ص ٣٧١؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٠ - ٣١؛ ذهبى، پیشین، ج ٢٦، ص٢٤٨؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ٢١٥؛ ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٤، ص ٧٣.
[١٣٧] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٦.
[١٣٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ٣٦١.
[١٣٩] همان، ج ١٥، ص ٧٩ و ٣٧؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٩١.
[١٤٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٥٤٠ - ٥٤١.
[١٤١] ذهبى، پیشین، ج ٢٧، ص ٢٣٧.
[١٤٢] همان، ج ٢٨، ص ١١.
[١٤٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١١٧.
[١٤٤] همان، ج ١٥، ص ١٦٧.
[١٤٥]ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٥، ص ٥١.
[١٤٦] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٥٨ - ١٥٩.
[١٤٧] همان، ج ١٥، ص ٣٤٠.
[١٤٨] تاج الدین عبدالوهاب سبکى، طبقات الشافعیه الکبرى، به اهتمام عبدالفتاح محمد الحلو و محمود محمد الطناحى، (بىجا، دار احیاء الکتب العربیه، بىتا)، ج ٣، ص ٢٩ - ٣٠.
[١٤٩] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٩٨.
[١٥٠]ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٣٢ - ٣٦.
[١٥١] همان، ج ٥، ص ٥٩٦.
[١٥٢] ابن مسکویه، پیشین، ج ٦، ص ٣٧١.
[١٥٣] ابن فوطى، پیشین، ص ٢٤.
[١٥٤] ابن مسکویه، پیشین، ج ٦، ص ١٢٠.
[١٥٥] ابن اثیر، ج ٥، ص ٣٢٧.
[١٥٦] همان.
[١٥٧] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٦٣٠ - ٦٣٣ - ٦٣٥.
[١٥٨] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٣١.
[١٥٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ١٥١.
[١٦٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٣١.
[١٦١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ١١٥.
[١٦٢] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٤٣.
[١٦٣] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٤٤٠.
[١٦٤] همان، ص ٤٤٧.
[١٦٥] همان.
[١٦٦] همان، ص ٤٤٨.
[١٦٧] همان، ص ٤٦٧.
[١٦٨] ذهبى، پیشین، ج ٢٦، ص ٤٨٧.
[١٦٩] همان، پیشین، ج ١٤، ص ٣٥٦.
[١٧٠] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٦٧.
[١٧١] همان، ج ٤، ص ٢٦٠.
[١٧٢] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٢٠٤.
[١٧٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٥٣.
[١٧٤] ذهبى، پیشین، ج ٢٩، ص ١٤.
[١٧٥] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٤٩.
[١٧٦] ذهبى، پیشین، ج ٣٠، ص ٦.
[١٧٧] همان، ج ٤، ص ١٣.
[١٧٨] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٥، ص ٦١.
[١٧٩]ذهبى، پیشین، ج ٣٠، ص ٣٠ - ٢٩.
[١٨٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ٣٠٢.
[١٨١] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٥٣.
[١٨٢] همان.
[١٨٣] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ٣٠٩ - ٣١٠.
[١٨٤] همان، ج ١٨، ص ٢١١.
[١٨٥] ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتى، (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦)، ج ٤، ص ٧٧٨.
[١٨٦] ابن ابى یعلى، پیشین، ج ٢، ص ١٦ - ٢٧.
[١٨٧] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[١٨٨] تنوخى، نشوار المحاضره و اخبار المذاکره، به اهتمام عبود الشالجى، (بىجا، بىنا، ١٩٧١م)، ج ٢، ص ٢٩٥.
[١٨٩] همان، ص ٢٣٣.
[١٩٠] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٣، ص ٢٣٠؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٣، ص ٢١٧.
[١٩١] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٥٣٦ - ٥٣٧.
[١٩٢] ابن جوزى، ج ١٥، ص ٥٨ - ٥٩.
[١٩٣] ابن الوردى، تاریخ ابن الوردى، (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٦)، ج ١، ص ٢٧٦.
[١٩٤] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٣٠٦.
[١٩٥] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٦؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٩٦.
[١٩٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ١٧٢.
[١٩٧] همان، پیشین، ج ١٥، ص ٨٥؛ ابن ابى یعلى، پیشین، ج ٢، ص ١٤٤.
[١٩٨] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٦١١.
[١٩٩] ابن فراء، احکام السلطانیه، به اهتمام محمد حامد الفقهى، (بىجا، مرکز النشر، ١٤٠٦)، ص ٣٧.
[٢٠٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٠٥؛ ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١٦.
[٢٠١] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٢٥.
[٢٠٢] ذهبى، پیشین، ج ٢٨، ص ٢٦٨.
[٢٠٣] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٣٨؛ ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١٥.
[٢٠٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٤٣.
[٢٠٥]همان.
[٢٠٦] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٢١.
[٢٠٧] همان، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[٢٠٨]همان، ج ٦، ص ٨٨.
[٢٠٩] ذهبى، پیشین، ج ٤٧، ص ٤٧.
[٢١٠] سبکى، پیشین، ج ٣، ص ٣٧٤ - ٣٧٥ - ٣٩٩ - ٤٢٥.
[٢١١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٣٤٠.
[٢١٢] همان، ج ١٦، ص ١٨١.
[٢١٣] ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١٣ - ٢٢؛ سبکى، پیشین، ج ٤، ص ٢٣٤ - ٢٣٦.
[٢١٤] ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١١.
[٢١٥] همان، ص ١٤٤ - ١٤٦.
[٢١٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٩٠ - ١٩١.
[٢١٧] همان، ص ٢١١.
[٢١٨] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٢٨٥.
[٢١٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ٧٦.
[٢٢٠] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٦٠ - ٢٦١.
[٢٢١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٣١.
[٢٢٢] همان، ص ٧٩ - ٧٨.
[٢٢٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٣٧١.
[٢٢٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ١٥٩.
[٢٢٥] همان، ص ١٩٨؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ٢٢٥.
[٢٢٦] همان، ص ٣٤٣ - ٣٤٤.
[٢٢٧] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٦، ص ١٢١.
[٢٢٨] ذهبى، پیشین، ج ٣٩، ص ٦١؛ همان، ج ٤٠، ص ١٢ - ١٧ - ١٨ - ٢٤ - ٢٥.
[٢٢٩] ابن جبیر، رحله ابن جبیر، (بیروت، دار بیروت، ١٩٨٤م)، ص ١٩٥ - ٢٠٠.
[٢٣٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٤٧.
[٢٣١] ذهبى، پیشین، ج ٢٨، ص ٢٦٨ - ٢٦٩.
[٢٣٢] همان، ج ٣٩، ص ٥٨.
[٢٣٣] همان، ج ٤٠، ص ٤٩.
[٢٣٤] ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ٢٢ - ٢٥.
[٢٣٥] هانرى لائوست، «ابن جوزى»، دانشنامه ایران و اسلام، ج ٣، ص ٤٨٣.
[٢٣٦] عبدالجلیل قزوینى، نقض، (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض)، مصحح میر جلال الدین محدث، (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٥٨ش)، مقدمه و تمام صفحات کتاب.
[٢٣٧] ابوالفرج ابن جوزى، تلبیس ابلیس، ترجمه علیرضا ذکاوتى قراگزلو، (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٦٨ش)، صفحات مختلف کتاب.
[٢٣٨] ابن جوزى، المنتظم، ج ١٧، ص ١٥٢.
[٢٣٩] ابن فوطى، پیشین، ص ١٥٧.
[٢٤٠] تنوخى، پیشین، ج ٢، ص ١٣٤.
[٢٤١] هانرى لائوست، سیاست و غزالى، ترجمه مهدى مظفرى، (بىجا، بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٥٤ش)، ج ١، ص ٧٥ - ٩٥.
منابع
- ابن ابى یعلى الحنبلى، ابى الحسین محمد بن محمد بن الحسین، طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن، ابوالزهراء حازم على بهجت (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٧).
- ابن الأثیر، عزالدین ابى الحسن على بن ابى الکرم الشیبانى، الکامل فى التاریخ (بیروت، موسسة التاریخ العربى، ١٩٩٤).
- ابن الجوزى، ابى الفرج عبدالرحمن بن على بن محمد، المنتظم فى تاریخ الملوک والامم، به اهتمام محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، مصحح نعیم زرزور (بیروت، دارالکتب العلمیه، بىتا).
- - ، تلبیس ابلیس، مترجم علیرضا ذکاوتى قراگزلو (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٦٨).
- ابن الخلدون، عبدالرحمن، العبر، مترجم عبدالمحمد آیتى (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦).
- ابن المعمار البغدادى الحنبلى، ابى عبداللَّه محمد بن ابى المکارم، الفتوه، به قلم مصطفى جواد، به اهتمام محمد نفى الدین الهلالى، عبدالحلیم النجار، احمد ناجى القیسى (بغداد، مکتبة المثنى، ١٩٥٨).
- ابن الوردى، زین الدین عمر بن مظفر، تاریخ ابن الوردى (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٦).
- ابن تغرى بردى، جمال الدین ابى المحاسن یوسف الأتابکى، النجوم الزاهره فى ملوک مصر والقاهره، به اهتمام محمدحسین شمس الدین (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٢).
- ابن جبیر، ابوالحسین محمد بن احمد الکنانى الاندلسى، رحله ابن جبیر (بیروت، دار بیروت، ١٩٨٤).
- ابن رجب البغدادى، ابى الفرج عبدالرحمن بن شهاب الدین احمد، الذیل على طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن، ابوالزهراء حازم على بهجت (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٧).
- ابن طقطقى، محمد بن طباطبا، تاریخ فخرى در آداب ملکدارى و دولتهاى اسلامى، مترجم محمد وحید گلپایگانى (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٧).
- ابن فوطى، کمال الدین عبدالرزاق بن احمد شیبانى، الحوادث الجامعه، (رویدادهاى قرن هفتم هجرى)، مترجم عبدالمحمد آیتى (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، ١٣٨١).
- ابن کثیر دمشقى، البدایه والنهایه ومعه نهایه البدایه والنهایه فى الفتن والملاحم، به کوشش یوسف الشیخ محمد البقاعى، صدقى جمیل العطار (بیروت، دارالفکر، ١٩٩٨).
- ابى یعلى محمد بن الحسین الفراء، احکام السلطانیه، به اهتمام محمدحامد الفقى (بىجا، مرکز النشر، ١٤٠٦).
- الاصفهانى، ابى الفرج، الأغانى، به شرح عبداللَّه على مهنا (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٢).
- التنوخى، ابى على المحسن بن على، نشوار المحاضره واخبار المذاکره، به اهتمام عبود الشالجى (بىجا، بىنا، ١٩٧١).
- الخطیب البغدادى، ابىبکر احمد بن على، تاریخ بغداد او مدینه السلام (قاهره، دارالفکر، بىتا).
- الذهبى، شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان، تاریخ الاسلام او وفیات المشاهیر والاعلام، به کوشش عمر عبدالسلام تدمرى (بیروت، دارالکتاب العربى، ١٩٩٨).
- السبکى، تاج الدین عبدالوهاب بن على بن عبدالکافى، طبقات الشافعیه الکبرى، به اهتمام عبدالفتاح محمد الحلو محمود محمد الطناحى (بىجا، دار احیاء الکتب العربیه، بىتا).
- السیوطى، جلال الدین عبدالرحمن بن ابىبکر، تاریخ الخلفا، به اهتمام ابراهیم صالح (بیروت، دار صادر، ١٩٩٧).
- الصولى، ابىبکر محمد بن یحیى، الاوراق، (اخبار الراضى باللّه والمتقى للّه)، به اهتمام هیومرث. دن (مصر، مطبعه الصاوى، ١٩٣٥).
- الطبرسى، ابى على الفضل بن الحسن، اعلام الورى بأعلام الهدى، به اهتمام سید محمدمهدى الخرسان (بىجا، دار الکتب الاسلامیه، بىتا).
- الطبرى، ابى جعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبرى (تاریخ الامم و الملوک)، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم (بیروت، روائع التراث العربى، ١٩٦٦).
- قزوینى رازى، نصیر الدین عبدالجلیل، نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض)، مصحح میر جلال الدین محدث (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٥٨).
- قمى، شیخ عباس، منتهى الآمال زندگى چهارده معصوم (تهران، موسسه مطبوعاتى حسینى، بىتا).
- لائوست، هانرى، سیاست و غزالى، مترجم مهدى مظفرى (بىجا، بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٥٤).
- - ، «ابن جوزى»، دانشنامه ایران و اسلام، ج ٣.
- المسعودى، ابى الحسن على بن الحسین بن على، مروج الذهب و معادن الجوهر (قم، دارالهجره، ١٩٨٤).
- مسکویه رازى، ابو على، تجارب الامم، مترجم علینقى منزوى (تهران، توس، ١٣٧٦).
- یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، مترجم محمدابراهیم آیتى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧١).
با استقرار خلفاى عباسى در بغداد، دارالخلافه عباسیان به زودى مرکز اقوام، ادیان و مذاهب گوناگون شد. از همان آغاز، بافت ناهمگون جمعیتى و تضاد منافع سیاسى و اقتصادى، زمینهساز بسیارى از آشوبها و درگیرىهاى شهرى میان عرب، ترک و ایرانى بود. با شکلگیرى رسمى مذاهب شیعه و سنى، تلاش علما و پیروان مذاهب براى نفوذ در ساختار قدرت آغاز شد. رقابت براى کسب قدرت به اختلافات دامن زد و منازعات و آشوبها رنگ مذهبى به خود گرفت. از سوى دیگر، گرایش مذهبى خلفا و کارگزارانشان و رویکرد آنان به فرقهاى خاص، منازعات را تشدید کرد. در سراسر قرنهاى چهارم و پنجم هجرى، دو فرقه شیعه و سنى به لحاظ قدرت و قوا در حالت توازن به سر مىبردند و هر یک مىکوشید با جلب حمایت خلفا، دیوانسالاران، گروههاى مختلف شهرى و یا امرا، به برترى، نفوذ و اقتدار بیشترى دست یابد. این مسئله به منازعات فرقهاى شدت و شتاب بیشترى داد.
در این نوشتار، نقش خلفا، کارگزاران، امرا، علما و توده مردم در پیدایش و تشدید منازعات مذهبى بررسى شده است.
تأثیر رفتار سیاسى و گرایش مذهبى خلفا بر منازعات
ضرورت کسب و حفظ قدرت موجب شد تا عباسیان سیاست دوگانهاى جهت اداره قلمرو اسلامى و حفظ سیادت بنى العباس در پیش گیرند. این سیاست، گاه نفوذ اهل سنت و اعراب را به ساختار قدرت ایجاب مىکرد و گاه، مانند سراسر دوره خلافت مأمون، معتصم و واثق، موجبات نفوذ معتزله، شیعیان و ترکان را به دستگاه خلافت فراهم مىکرد.
متوکل (٢٤٧ - ٢٣٢ه ) برخلاف اسلاف خود، جانب مذاهب سنت و جماعت را گرفت و با معتزله و شیعیان به مخالفت برخاست. وى براى مقابله با معتزله، نخست با صدور فرمانى، مردم را از بحث و جدل درباره قرآن منع کرد. سپس نامههایى در نهى جدال و خصومت به اطراف نوشت[٢] او همچنین به ترویج سنت و حدیث همت گماشت و بدین منظور، در جلسهاى با حضور برخى از فقها و محدثان، چون مصعب الزبیرى، اسحاق بن ابى اسراییل و... از آنها خواست احادیثى در ردّ معتزله و جهمیه روایت کنند و مذهب سنت و جماعت را رواج دهند[٣] نگرانى متوکل از نفوذ معتزله در دستگاه خلافت موجب شد تا خلیفه به حذف و عزل دیوانسالاران معتزلى بپردازد. وى به همین منظور، بر محمدبن احمد بن ابى دؤاد؛ قاضى القضاه معتصم، واثق و متوکل که بر مذهب جهمیه (معتزله) بود و نقش مؤثرى در رقم زدن حوادث دوره محنه داشت،[٤] خشم گرفت؛ او را از مقامش عزل و اموالش را مصادره کرد[٥] او همچنین دستور عزل و دستگیرى محمد بن ابى الیث، قاضى القضاه مصر را که از سران معتزله بود، صادر کرد[٦]
سیاست دیگر متوکل در حمایت از اهل سنت، تکریم و بزرگداشت علماى سنى بود. وى به همین منظور دستور داد تا پیکر احمد بن نصر بن مالک خزاعى که به جرم اعتقاد به خلق قرآن به دستور واثق به دارآویخته شده بود، از دار پایین آورده و به خاک سپارند[٧] او احمد بن حنبل را، که به جرم اعتقاد به خلق قرآن به زندان افتاده بود، تکریم نمود و مال بسیار به او بخشید٨ و از نظریات و دیدگاههاى وى در اداره امور بهره برد. ابن کثیر مىنویسد خلیفه بدون مشورت با احمد بن حنبل، به هیچ کس مقام و منصب نمىداد و حتى انتصاب یحیى بن أکثم به جانشینى ابن ابى دؤاد، با مشورت او صورت گرفت[٩] متوکل همچنین به منظور جلب حمایت علماى سنى، در بهبود وضعیت معیشتى ایشان کوشید و به آنان عطایا، جوایز وارزاق بسیارى اهدا کرد١٠ و آنان را به منصب قضا گماشت[١١] وى بیشتر به دیدگاههاى علماى حنبلى، به ویژه احمدبن حنبل، توجه داشت و در حمایت از علماى حنفى و شافعى، کوشش چندانى به عمل نمىآورد. او حارث بن مسکین را به منصب قضاى مصر منصوب کرد و به او دستور داد اصحاب ابى حنیفه و شافعى را از مساجد اخراج کرده و آنان را در فشار قرار دهد[١٢]
متوکل با خاندان علىعلیه السلام دشمن بود١٣ اوبه اتکاى ترکان و سلفیه، سیاستهاى خصمانهاى درباره شیعیان در پیش گرفت. از جمله اقدامات او، دستگیرى، ضرب و شتم و به بند کشیدن عده زیادى از شیعیان بود[١٤] وى حتى از بى حرمتى به امام هادىعلیه السلام خوددارى نکرد؛ ابتدا ایشان را به سامرا احضار١٥ و سپس به اتهام نگهدارى سلاح و نامههاى شیعیان، گروهى از ترکان را به منزل وى فرستاد و او را دستگیر کرد[١٦] سرکوبى شیعیان، به عراق محدود نشد. به دستور متوکل، اسحاق بن یحیى، والى مصر مجبور شد اشراف علویان را از آن کشور اخراج کرده و به عراق بفرستد[١٧] سیاست دیگر خلیفه، ویران کردن اماکن مقدس شیعیان بود؛ به دستور وى، مرقد امام حسینعلیه السلام و بناهاى پیرامون آن ویران شد و به ساکنان نواحى اطراف حرم امر شد؛ زمین آن را شخم زده و بر آن کشاورزى نمایند[١٨] او همچنین دستور داد که قبور سایر علویان را نیز ویران کنند[١٩]
متوکل، قائل به برترى ابوبکر و عمر نسبت به علىعلیه السلام بود[٢٠] او صحابه پیامبر را به دیده احترام مىنگریست و با کسانى که به سبّ صحابه مىپرداختند، به شدت برخورد مىکرد. وقتى به متوکل خبر رسید؛ هفده تن از اهالى بغداد، نزد قاضى ابوحسان زیادى شهادت دادهاند که عیسى بن جعفر بن محمد بن عاصم، یکى از اعیان بغداد و صاحب سراى عاصم، به ابوبکر، عمر، عایشه و حفصه ناسزا گفته، خلیفه به محمد بن عبداللَّه بن طاهر، حاکم بغداد، دستور داد او را شلاق زده و به جرم الحاد به دجله بیندازد[٢١]
دشمنى با شیعیان فقط به خلیفه منحصر نبود. ندیمان و یاران متوکل نیز همه ناصبى و دشمن علىعلیه السلام بودند. على بن الجهم شاعر شامى، عمروبن فرخ رخجى، ابوالسمط و عبداللَّه بن محمد بن داود هاشمى، معروف به ابن انزجه از جمله این ندیمان بودند. این افراد که مشاوران اصلى متوکل بودند. به خلیفه در خصوص قیام علویان هشدار داده و او را تشویق مىکردند که علویان را از اطراف خود دور کند و بدخواه آنها باشد. این مشاوران کار را به جایى رساندند که متوکل را ترغیب کردند تا به علىعلیه السلام توهین نماید[٢٢] على بن الجهم در مجلس بزم خلیفه خود را در هیأت علىعلیه السلام مىآراست٢٣ و با اشعارى که در هجو على و سایر علویان مىسرود، باعث نشاط خلیفه مىشد[٢٤]
سیاستهاى سرکوب گرایانه و متعصبانه متوکل، با واکنش جوامع شیعى بغداد رو به رو شد. اهالى بغداد مکتوبى در سرزنش متوکل نوشته و بر دیوار مساجد آویختند و شعرایى، چون دعبل خزایى به هجو خلیفه پرداختند[٢٥]
با استقرار معتز برمسند خلافت، خلیفه سیاستهاى دیگرى علیه شیعیان و معتزله در پیش گرفت؛ به دستور او جماعتى از طالبیان و علویان، نظیر محمد بن على بن خلف العطار، محمد بن جعفر بن الحسن و ابو هاشم داود بن القاسم الجعفرى از بغداد به سامرا فرا خوانده شدند تا در آنجا تحت نظر قرار گیرند[٢٦] در زمان او امام هادىعلیه السلام در سامرا تحت نظر بود و بنا به روایت شیعه، امامعلیه السلام به دستور معتز، به شهادت رسید[٢٧] معتز مانند متوکل، با معتزله وجهمیه مخالف بود و با آنان، با خشونت برخورد مىکرد. او در تداوم سیاست متوکل، دستور داد عدهاى از قضات را به اتهام معتزلى و شیعى بودن، از سامرا اخراج کرده و به بغداد فرستند[٢٨]
بیشتر آشوبهایى که از دوران خلافت متوکل تا عهد المستکفى، بغداد را عرصه مناقشه نمود، نزاع میان گروههاى مختلف شهرى، نظیر عیاران و شطار و جدال میان سپاهیان بود که عمدتاً به دلایل مالى و اقتصادى و یا تحت تأثیر بافت ناهمگون جمعیت بغداد صورت مىگرفت. در این سالها مذاهب شیعه و سنى هنوز تشکّل رسمى نیافته و تنها برخى از مذاهب اهل سنت به تازگى در آستانه شکلگیرى بود. اختلافات عقیدتى، فقهى و کلامى، که زمینهساز تفرق در مذاهب شیعه و سنى گردید هنوز از چارچوب محافل علمى فراتر نرفته و دامنه آن به پیروان فرق کشیده نشده بود. علاوه بر این، نفوذ بیش از حد ترکان در ساختار قدرت و دور بودن بغداد از مرکز سیاسى عباسیان موجب شد آتش منازعات فرقهاى در این سالها شعلهور نگردد. با انتقال مجدد پایتخت به بغداد و قدرتگیرى مذاهب سنى، به ویژه مذهب حنبلى و قرامطه در اطراف سامرا، بغداد بیش از پیش تحت تأثیر سیاستهاى مذهبى خلفا قرار گرفته و صحنه منازعات و آشوبهاى فرقهاى گشت.
رویکرد خلیفه المعتضد (٢٨٩ - ٢٧٩ه ) در دامن زدن به اختلافات فرقهاى بىتأثیر نبود. معتضد، سیاست دوگانهاى در پیش گرفت. از یک سو، در حمایت از اهل حدیث به مقابله با فلاسفه و متکلمین پرداخت و با صدور فرمانى خرید و فروش کتب کلامى و فلسفى و بحث و جدل را ممنوع کرد٢٩ و از سوى دیگر، به آل على بن ابى طالب نیکویىها کرد٣٠ و بر آن شد نامه مأمون - که در نکوهش معاویه نگاشته شده بود -٣١ بیرون آورده و در برابر مردم قرائت شود[٣٢] او همچنین دستور داد خطباى مساجد، معاویه بن ابىسفیان را بر فراز منابر لعن کنند[٣٣] معتضد به سخنان عبیداللَّه بن سلیمان که او را از این اقدام برحذر داشته و از شورش عامه مىترسانید، توجه نکرد و نخستین گام در اجراى این سیاست را با انتشار نامهاى براى عامه (اهل سنت) برداشت[٣٤] خلیفه به سقایان و... دستور داد بر معاویه درود نفرستند و از او یاد نکنند٣٥ و داستانسرایان و نقلگویان را نیز از نقل و قصهخوانى منع کرد[٣٦] تصمیمات معتضد سبب شد عبیداللَّه بن سلیمان از قاضى، یوسف بن یعقوب حنبلى درخواست کند که خلیفه را از تصمیماتش منصرف نماید. قاضى یوسف به خلیفه هشدار داد که چنین سیاستى، موجب قدرت یافتن طالبیان و آشکار شدن ادعاهاى آنان براى احراز خلافت خواهد شد. قاضى حنبلى موفق شد، با بازنمایى شرایط سیاسى جامعه براى خلیفه، او را از تصمیماتش منصرف کند[٣٧]
با آغاز عصر غیبت، خلفاى عباسى که رقیب سرسختى پیش روى خود نمىدیدند، سیاست معتدلى درباره شیعیان امامى در پیش گرفتند. علماى شیعى نیز، براى حفظ موجودیت مذهب شیعه و تشکّلبخشى به آن، تلاش کردند به جاى مبارزهى رودررو با حاکمیت، سیاست رفق و مدارا یا تقیه را در پیش گیرند.
جعفر بن معتضد (٣٢٠ - ٢٩٥ه ) با کمک دیوانیان شیعى، نظیر ابن فرات به خلافت رسید[٣٨] مقتدر نیز، مانند پدرش معتضد، سیاست معتدلى در خصوص شیعیان امامیه داشت. در دوره خلافت او، شیعیانى، چون آل فرات و آل نوبخت به دستگاه خلافت راه یافتند[٣٩] اما قدرت یافتن فاطمیان در مصر و نیز دیدگاههاى خاص اسماعیلیه درباره امامت و خلافت، سیاست خلفا در خصوص شیعیان هفت امامى و قرامطه را خشن و سرکوبگرانه کرد. از این رو، وقتى به مقتدر خبر رسید که رافضیان در مسجد براثا تجمع کرده و قرامطه با نوشتن نامه، آنها را به پیروى از محمد بن اسماعیل و تبّرى از مقتدر، دعوت نمودهاند، خلیفه، وزیر خود «خاقانى» را مأمور سرکوبى آنها کرد. وزیر با تشویق علماى سلفى، فتواى انهدام مسجد را از ایشان گرفت[٤٠]
گرایشهاى شیعى خلیفه موجب تکاپوى اهل سنت براى خارج ساختن خلافت از نفوذ این خاندان شد. کودتاى ابن معتز ناصبى با کمک دیوانسالاران سنى، مانند محمد بن داود، على بن عیسى و محمد بن عبدون، به همین منظور صورت گرفت، اما خلافت او بیش از یک روز به طول نینجامید. در پایان آن روز، همه حامیان خلیفه از اطرافش پراکنده شدند و فقط محمد بن داود در کنار خلیفه ماند. او براى جلب حمایت اهل سنت فریاد مىزد؛ «مردم براى خلیفه بربهارى خود دعا کنید»[٤١] در این سالها، بربهاریان قدرتمندترین و متعصبترین شاخه حنابله بغداد بودند و پیشواى آنان، حسین بن قاسم بن عبیداللَّه بربهارى بود. ابن معتز مىکوشید با انتساب خود به بربهاریان حمایتشان را جلب کند، زیرا عوام سنى به آنان اعتقاد داشتند[٤٢] با تمام این اقدامات، ابن معتز شکست خورد و ابن فرات شورشیان را دستگیر کرد، اما نسبت به آنان نرمش نشان داد و مقتدر را تشویق کرد که از گناه آنان درگذرد. به دستور ابن فرات، پرونده همه شورشیان به دجله ریخته شد[٤٣] سیاست نرمش با سنیان که ابن فرات نسبت به عوامل کودتاى سال ٢٩٦ه در پیش گرفت، همان سیاست شیعیان امامیه بود که پس از غیبت، براى حفظ موجودیت مذهب شیعه، اتخاذ نمودند.
تمایلات شیعى المقتدر، باعث نفوذ خاندان شیعى فرات به دربار عباسیان شد. از سوى دیگر، قدرت حنابله در آستانه قرن چهارم رو به افزایش بود و علما و پیروان متعصب حنبلى که نمىخواستند شاهد قدرتنمایى شیعیان و حضور آنان در دستگاه خلافت باشند، تلاش مضاعفى براى احیاى سنت و نفوذ بر خلیفه آغاز کردند. شورش حنابله در سال ٣٠٦قمرى، با این هدف صورت گرفت، اما نتیجهاى دربر نداشت؛ به فرمان خلیفه عدهاى از حنابله به بصره تبعید شدند[٤٤] حنابله به منظور نفوذ بر خلیفه و تسلط بر امور خلافت، به بهانه امر به معروف و نهى از منکر با هجوم به خانه سالاران، فرماندهان و سایر مردم، چنان چه باده و آلت طرب مىیافتند، آنها را دور ریخته یا تاراج مىکردند. آنان همچنین نزد رئیس شرطه رفته و با دادن شهادت دروغ درباره مردان و زنان، آنان را به فسق و فجور متهم مىکردند[٤٥] رهبرى حنابله بغداد را در این دوران، ابو محمد حسن بن على بن خلف بربهارى برعهده داشت. او از مذهب حنبلى به شدت دفاع مىکرد٤٦ و نقش مؤثرى در برپایى فتنههاى فرقهاى داشت. اقدامات خشونتبار حنابله، به ویژه پیروان ابو محمد بربهارى، بغداد را به آشوب کشانده، خشم خلیفه و رئیس شرطه بغداد را برانگیخت و موجب صدور فرامین سختى درباره آنان شد. در اطلاعیه خلیفه الراضى، به برخى رفتارهاى بربهارى و یارانش، از جمله تعرض به پیروان مذهب شافعى، کافر و گمراه خواندن شیعیان، انتساب مسلمانان به بدعتگذارى، آزار رساندن به زائران و مخالفت با زیارت قبور، اعتراض شده است[٤٧]
در عهد القادر (٤٢٢ - ٣٨١ه )، محمود بن سبکتکین در خراسان و رى قدرت یافت و جهت ترویج مذهب حنفى، به مقابله با شیعه، باطنیه و معتزله پرداخت. محمود در جهت همین سیاست، در سال ٤٢٠ه با خلیفه القادر مکاتبه کرد و ضمن آن، معتزله، روافض و باطنیه را کافر خواند و مذهب آنان را اباحیه نامید[٤٨] خلیفه القادر، که حامى جدى اهل سنت، به ویژه حنابله بود، به کمک پشتیبان جدید خود و با استفاده از ضعف امراى بویهى، تلاش خود را براى احیاى مذهب سنت و جماعت آغاز کرد. از این رو، وى در رمضان سال ٤٢٠ قمرى مکتوب کوتاهى منتشر کرد. این مکتوب که در حضور فقها و علماى دار الخلافه قرائت شد، حاوى اخبار وفات پیامبر، فضایل ابوبکر و عمر، ردّ قبول خلق قرآن و مخالفت با معتزله بود[٤٩] او سپس در ماه ذوالقعده اعلامیه معروف خود را با عنوان «اصول القادرى» منتشر کرد[٥٠] خلیفه پیش از این هم نوشتههایى در حمایت مذهب سنت منتشر کرده بود. از جمله در سال ٤٠٨ه ، ضمن مکتوبى به فقهاى حنفى معتزلى، از آنان خواست از معتزله و روافض تبرّى جویند٥١ و در سال ٤٠٩ه با صدور نامهاى اعلام کرد؛ افراد قائل به خلق قرآن، کافرند و ریختن خونشان مباح است[٥٢] مخالفت القادر با معتزله به حدّى رسید که شرط انتصاب افراد به مشاغل دیوانى بغداد را تبرّى از عقاید اعتزالى دانست[٥٣] خلیفه همچنین دست سلطان محمود غزنوى را در قتل یا حبس قرامطه، اسماعیلیه، معتزله، شیعه، جهمیه و مشبهه باز گذاشت و به او اجازه لعن آنها را بر فراز منابر خراسان داد[٥٤]
اقدام دیگر القادر براى احیاى مذهب سنت و جماعت، انتصاب خطباى سنى در مساجد مهم دارالخلافه جهت وعظ و خطابه بود. در سال ٤٢٠ه به دستور خلیفه القادر، ابى منصور بن تمام سنى به عنوان خطیب مسجد براثا تعیین گردید[٥٥] مسجد براثا براى شیعیان «مقدس» بود. آنان معتقد بودند امام علىعلیه السلام در این مسجد نماز خوانده است[٥٦] تقدّس مسجد و قرار گرفتن آن در محله شیعهنشین براثا، این مسجد را به مرکز فعالیتهاى مذهبى و سیاسى شیعیان تبدیل کرد. در همین سال به دنبال سخنرانى غلوآمیز خطیب شیعى، نماز جمعه در مسجد براثا تعطیل شده بود[٥٧] خلیفه به منظور جلوگیرى از تحریک شیعیان توسط خطباى شیعى، خطیبى سنى براى وعظ و اقامه نماز جمعه به آن جا فرستاد، اما شیعیان با دیدن این شخص به سوى او آجر انداخته و سنگبارانش کردند. رؤساى شیعه به همراه نقیب مرتضى نزد خلیفه رفته و از او پوزش خواستند،[٥٨] خلیفه که به دنبال بهانه براى سرزنش شیعیان بود، از فرصت پیش آمده استفاده کرد و ضمن مکتوبى مسجد براثا را مسجد ضرار نامید و آنجا را اقامتگاه کفار و زنادقه خواند و سخنان غلوآمیز خطیب شیعى درباره علىعلیه السلام را تکذیب نمود[٥٩] اقدام دیگر القادر براى تضعیف شیعیان، مقابله با خلافت فاطمیان بود. بر این اساس، خلیفه از علماى شیعى، نظیر ابو احمد موسوى و سید مرتضى خواست تا صحت انتساب فاطمیان به حضرت فاطمهعلیها السلام را رد کنند[٦٠]
القائم بأمر اللَّه (٤٦٧ - ٤٢٢ه ) براى احیاى سنت، سیاست پدر را در پیش گرفت. او با استفاده از ضعف امراى بویهى، افرادى، مانند ابن مسلمه حنبلى را به وزارت برگزید[٦١] به دستور او، اعتقادنامه القادرى مجدداً در حضور علما و فقها قرائت شد و همه ائمه سلف ملزم به رعایت آن اصول شدند[٦٢] در دوره خلیفه القائم، منازعات فرقهاى شیعه و سنى در کنار فتنه ترکان و عیاران، بغداد را به آشوب کشاند. در سال ٤٢٢ه ، فتنه بزرگى بین شیعیان و اهل سنت رخ داد. در این درگیرى خانه شریف مرتضى، نقیب علویان و کوى یهودیان غارت شد[٦٣] در همین سال شخصى به نام خزلجى صوفى تصمیم به غزا گرفت و پس از کسب اجازه از خلیفه، عدهاى را به دور خود جمع کرد. خزلجى در جمع افراد مذکور، به ذکر فضایل ابوبکر و عمر پرداخت. سخنان او موجب خشم و قیام شیعیان کرخ علیه سنیان شد[٦٤]
دوران خلافت القائم با حضور آل سلجوق در بغداد پیوند خورد. تضاد مذهبى میان خلفاى حنبلى، سلاطین حنفى و وزراى شافعى آنان، بارها و بارها بغداد را عرصه کشمکشهاى فرقهاى نمود[٦٥] در سال ٤٤٧ه چند درگیرى مهم بغداد را به آشوب کشاند. ابتدا فتنه شیعیان و اهل سنت رخ داد[٦٦] سپس حنابله با اشاعره٦٧ و شافعیان٦٨ درگیر شدند. در سال ٤٤٨ه ساکنان کرخ و باب البصره بر سر گفتن ذکر «حى على خیر العمل» به جان هم افتادند[٦٩] در سال ٤٤٩ه شیعیان و اهل سنت با یکدیگر درگیر شدند. در این واقعه، خانه شیخ طوسى، فقیه امامیه به غارت رفت و کتابخانه ارزشمند او در آتش سوخت[٧٠] در سال ٤٥٨ قمرى اهالى کرخ به برگزارى مراسم نوحهخوانى عاشورا پرداختند. اهل سنت علیه آنان قیام کردند و القائم، شیعیان را از مراسم نوحهخوانى باز داشت[٧١]
در مراسم بیعت با خلیفه المقتدى بامراللَّه (٤٨٧ - ٤٦٧ه )، شریف ابو جعفر، عالم حنبلى و دو عالم بزرگ شافعى به نامهاى ابو اسحاق شیرازى و رقیبش ابو نصر بن صباغ شرکت داشتند[٧٢] این رویداد ضمن آن که مؤید تلاش علماى سنى براى نفوذ بر خلیفه است، رقابت تنگاتنگ میان شافعیان، حنفیان و حنبلیان را نیز نشان مىدهد. بنابراین، از این تاریخ به بعد در کنار کشمکش دائمى شیعه و سنى، شاهد جدال میان مذاهب مختلف اهل سنت نیز هستیم. مقتدى دستور منع وعاظ از سخنرانى را لغو کرد و خطبا آزادانه به وعظ پرداختند. خلیفه حتى به ابوالقاسم قشیرى، فقیه اشعرى اجازه وعظ داد. سخنان او موجب فتنه میان حنابله و اشاعره شد؛ در این واقعه عدهاى از طرفداران هر دو فرقه به قتل رسیدند[٧٣]
المستظهر باللّه (٥١٢ - ٤٨٧ه ) براى کاهش نفوذ شیعیان، به ترویج اعتقادات اهل سنت پرداخت. او در سال ٤٩٩ه جامع قصر را گشود، تا همه مردم در آن جا نماز تراویح٧٤ بخوانند. وى دستور داد «بسم اللَّه الرحمن الرحیم» را به شیوه حنابله، بلند ذکر کنند و قنوت نماز را نیز به شیوه شافعیان ادا کنند. ترک جهر (بلند گفتن) بسم اللَّه در مساجد بغداد به این دلیل بود که علویان پیرو فاطمیان مصر، آن ذکر را بلند مىگفتند،[٧٥] اما به دنبال شکست بساسیرى در دعوت مردم به سوى فاطمیان، خلیفه بر اجراى سنتها و معتقدات اهل سنت همت گماشت. علىرغم این اقدامات آتش منازعات همچنان شعلهور بود. در سال ٤٩٥ه فتنه ایلغارى در بغداد، بهانه شرکت عامه در آشوب را فراهم کرد[٧٦] در سال ٤٩٧ه عامه با کمک عیاران دست به فتنه زده و بغداد را به آشوب کشاندند[٧٧] در دوره المستظهر، قدرت باطنیه همچنان رو به افزایش بود. باطنیان، حتى در بغداد نیز علماء خلفا و کارگزارانشان را تهدید مىکردند. آنها با نفوذ در بغداد توانستند عبدالواحد الرویانى، شیخ شافعیه را به قتل رسانند[٧٨]
خلیفه المسترشد (٥٢٩ - ٥١٢ه ) در سیاستگذارىهاى خود، تحت تأثیر علماى سنى بود، اما رویکرد او به برخى از فِرَق، به درگیرى علماى سنى دامن زد. چنان که در سال ٥١٥ه اجازه وعظ به قاضى اسماعیل بن ابى العلأ، مدرس حنفیان در خانه سلطان، موجب خشم شافعیان شد[٧٩] اجازه وعظ به ابوالفتوح اسفراینى و حضور خلیفه در مجلس وعظ او نیز، سبب نگرانى حنابله و درگیرى یاران اسفراینى و سایر سنیان شد[٨٠] علاوه بر درگیرى فرقههاى مختلف اهل سنت با یکدیگر٨١ و جدال آنها با شیعیان، بغداد با خطر باطنیه نیز روبهرو بود[٨٢] باطنیان علاوه بر آن که به ابن ایوب، قاضى عکبرا حمله کرده و او را غارت نمودند، به قافلههاى بغداد نیز حمله مىکردند[٨٣] آنها همچنین ابوطالب سیمرى، وزیر سلطان مسعود٨٤ و خلیفه المسترشد را به قتل رساندند[٨٥]
المقتفى (٥٥٥ - ٥٣٠ه ) در ایام خلافتش به زیارت مرقد ائمه مىرفت[٨٦] او حتى تحت تأثیر ابوالحسن غزنوى٨٧ که به تشیع گرایش داشت، ابوالفتوح اسفراینى را به دلیل دخالت در فتنه اشاعره از بغداد اخراج کرد،[٨٨] اما نگرانى خلیفه از نفوذ شیعیان، وى را به مقابله با آنان وادار کرد. در سال ٥٤٧ه مردى متصوف، که مردم را موعظه مىکرد، دستگیر شد. نزد وى الواحى از گل یافتند که بر همه آنها نام امامان دوازدهگانه نوشته شده بود. او را به اتهام رفض در محله باب النوبى گردانده و پس از تأدیب، خانهنشین کردند[٨٩] اقدام دیگر مقتفى براى کاهش نفوذ شیعیان، انتصاب ابن هبیره حنبلى به مقام وزارت بود. ابن هبیره با شیعیان رابطه خوبى نداشت[٩٠] در این ایام منازعات افزایش یافت. دخالت علما و خطیبان شیعه و سنى در منازعات،[٩١] باعث شد خلیفه در سال ٥٥٠ه فرمان منع وعظ را صادر نماید[٩٢]
در عهد خلافت المستنجد، تشیع در بغداد گسترش یافت و اهالى کرخ علناً به سبّ صحابه پرداختند[٩٣] المستنجد که از نفوذ فراوان شیعیان در عراق به هراس افتاده بود، براى تضعیف آنها تصمیم گرفت بنىاسد، مهمترین گروه سرکرده شیعه را از عراق اخراج کند. سرداران خلیفه دستور وى مبنى بر اخراج بنى اسد از عراق را در سال ٥٥٨ه به اجرا درآوردند. مأموران پس از کشتار چهار هزار تن از ایشان، بقیه را وادار به کوچ کردند. از این رو، از قبیله بنى اسد، جز تعداد اندکى در عراق باقى نماند[٩٤] کثرت فعالیتهاى شیعیان در این ایام سبب شد تا وزیر المستنجد به محتسب دستور دهد گروهى از حصیربافان - که بر حصیرهاشان نام دوازده امام را نوشته بودند - در معرض تماشاى مردم بغداد قرار گیرند[٩٥]
در عهد المستضیىء (٥٧٥ - ٥٦٦ه )، با شکست دولت بنى عبید، مصر به دست عباسیان افتاد و در آن جا خطبه به نام خلیفه المستضیىء خوانده شد. شکست دولت فاطمیان، تضعیف تشیع در بغداد را در پى داشت[٩٦] با این حال، خلیفه المستضیىء ترجیح داد براى جلوگیرى از منازعات فرقهاى و جلب حمایت شیعیان، سیاست معتدلى درباره هر دو فرقه در پیش گیرد؛ خلیفه از یک سو حکم اخراج شیخ محمد طوسى، خطیب سنى را که سخنانش در مسجد تاجیه موجب شورش شیعیان شده بود، صادر کرد٩٧ و از سوى دیگر، لوح یادبودى بر مزار احمد بن حنبل نصب نمود[٩٨] المستضیىء به وعاظ حنبلى، به ویژه ابن جوزى اجازه وعظ در جامع قصر را داد٩٩ و به توصیه صاحب المخزن او را در مبارزه با بدعتها تقویت کرد[١٠٠] به دستور وى، براى جلوس و سخنرانى شیخ ابوالفتوح، فقیه حنبلى، صفهاى در جامع قصر ساخته شد. پیروان دیگر مذاهب از این اقدامات که براى حنبلیان صورت مىگرفت، سخت آزرده شدند[١٠١] در این سالها منازعات همچنان ادامه داشت. در سال ٥٦٩ه هنگامى که شیعیان کرخ همراه ساکنان سنى باب البصره مشغول بستن سد بر روى دجله بودند، با خواندن آواز «انقلعت الشجره لعن اللَّه العشره» به سبّ صحابه پرداختند. این کار موجب خشم سنیان و درگیرى آنان با اهالى کرخ شد. خلیفه به منظور پایان دادن به درگیرى، از علاءالدین تنامش کمک خواست، اما تنامش که خود شیعى مذهب بود، با اهالى باب البصره ناسازگارى کرد. چون این خبر به گوش خلیفه رسید، او را به سختى نکوهش کرد و بازگرداند[١٠٢] در همین سال، محمد طوسى، ضمن وعظ در تاجیه اظهار داشت: ابن ملجم به خاطر کشتن علىعلیه السلام کافر نشده است. مستمعین حاضر در مجلس به سوى خطیب آجر پرت کرده و آشوب به پا نمودند. این واقعه موجب شد خلیفه همه وعاظ را از وعظ منع کند[١٠٣] محمد طوسى نیز به خاطر مشاجره با نقیب النقبا و تعصب در رفتار، از بغداد اخراج شد[١٠٤] سبّ صحابه در سال ٥٧٤ه نیز شیعیان کرخ و اهل سنت را به جان هم انداخت. عوام کتابهایى در سبّ صحابه نزد مردى به نام ابن قرایا یافتند. و او را پس از بریدن زبان و قطع کردن دستش، آن قدر کتک زدند تا جان باخت. سپس به جست و جوى شیعیان دیگرى که آن کتابها را در اختیار داشتند، پرداخته و همه کتابها را سوزاندند[١٠٥]
در دوران خلافت آخرین خلفاى عباسى، قدرت شیعیان همچنان رو به افزایش بود. خلفا چارهاى جز رفق و مدارا با شیعیان نداشتند. در این دوران، عباسیان با ضعف خلفاى فاطمى، رقباى دیرینه خود مواجه بودند، اما خلافت و قلمروشان از دو سو در معرض تهدید قرار گرفته بود. از سالها قبل، خطر حمله صلیبیون، قلمرو عباسیان را تهدید کرده بود و اکنون در اواسط قرن هفتم، حمله قوم تاتار، دارالخلافه عباسیان را با خطر جدى روبهرو مىساخت.
در دوره خلافت الناصر (٦٤٠ - ٥٧٥ه ) قدرت شیعیان پس از ضعف دولت سلجوقى، رو به افزایش نهاد. خلیفه الناصر کوشید با تحت نفوذ درآوردن نیروى عظیم فتیان و شیعیان، بر دشمنان خود غلبه کند. از این رو، وى شیعیان را به مناصب دیوانى رساند. خلیفه، پس از عزل ابن یونس حنبلى، وزارت را به مؤید الدین محمد بن احمد، معروف به ابن قصاب داد[١٠٦] و پس از او نصیرالدین شیعى را به وزارت رساند[١٠٧] در دوره او ابن جوزى، عالم حنبلى از وعظ منع گشت و به زندان افتاد[١٠٨] ابن یونس حنبلى نیز بازداشت شد[١٠٩] خلیفه همچنین به منظور کنترل نیروهاى فعال جامعه، اعم از عیاران، شطار و فتیان، به جماعت فتیان پیوست. الناصر در سال ٥٧٨ه به دست مالک بن عبدالجبار لباس فتوت پوشید و پس از مرگ او با بیعت بزرگان این فرقه به ریاست آن رسید[١١٠] تلاش الناصر براى وحدتبخشى به نیروهاى دارالخلافه، ایجاد توازن میان گروهها و فرقههاى مختلف و تحت پوشش قرار دادن فتیان و عیاران، از آشوبهاى شهرى و منازعات فرقهاى کم نکرد. در سالهاى ١١١٥٨١ و ٥٨٢ه ١١٢ میان شیعیان کرخ و اهل سنت درگیرى شد. در سال ٥٧٦ه سبّ شافعى توسط مردى در نظامیه، باعث درگیرى فقهاى شافعى با او شد١١٣ و خلیفه به دنبال شنیدن اخبارى درباره فساد اخلاق فقهاى نظامیه، دستور اخراج آنان را صادر کرد[١١٤]
المستعصم باللّه (٦٥٦ - ٦٤٠ه )، براى حفظ خلافت عباسى کوشید ضمن مدارا با شیعیان، جهت حفظ آرامش دار الخلافه، عواملى را که به منازعات و آشوبهاى فرقهاى دامن مىزدند، حذف نماید. خلیفه که از نیروى شیعیان آگاه بود، تلاش کرد با انتصاب شیعیانى، نظیر ابن علقمى به مناصب دیوانى،[١١٥] حمایت این گروه عظیم را به دست آورد. او همچنین به زیارت مرقدموسى بن جعفرعلیه السلام رفت١١٦ و دستور مرمت آرامگاه امام را داد[١١٧] خلیفه به منظور بهبود وضعیت معیشتى علویان، مبلغ سه هزار دینار در اختیار ابو عبداللَّه حسین بن اقساسى، نقیب طالبیان گذاشت تا در میان علویان مقیم مشهد امام على و امام کاظمعلیه السلام تقسیم کند[١١٨] در کنار این گونه اقدامات، المستعصم به منظور جلوگیرى از درگیرىهاى شیعه و سنى در سال ٦٤١ه ، شیعیان را از خواندن مقتل و شعر در روز عاشورا در مناطق غرب و شرق بغداد به جز مشهد موسى بن جعفرعلیه السلام، منع کرد[١١٩] این فرمان در سال ٦٤٨ نیز صادر شد و براى جلوگیرى از فتنه، اهالى کرخ و مختاره از نوحهخوانى، مرثیهسرایى و قرائت مقتل امام حسین منع شدند[١٢٠] المستعصم براى جلوگیرى از تحریک مردم از جانب وعاظ، همه خطیبان را از وعظ منع کرد[١٢١] با این وجود، گاه گاهى آتش منازعات فرقهاى دامان بغداد را مىگرفت. در سال ٦٤١ه اهالى مأمونیه و باب الأزج با یکدیگر به زد و خورد پرداختند[١٢٢] در سالهاى ١٢٣٦٥٤ و ٦٥٥ه ١٢٤ شیعیان کرخ با اهالى محلههاى سنىنشین درگیر شدند. ذهبى معتقد است که خلیفه از این اوضاع و احوال اطلاعى نداشت و همه این امور، به دستور ابن علقمى که قصد داشت خلافت را از خاندان عباسى بیرون کرده و به علویان بسپارد، صورت مىگرفت[١٢٥]
تأثیر سیاستگذارىهاى کارگزاران بر منازعات
یکى از ارکان مهم اقتدار رسمى خلافت عباسى، کارگزاران بودند. کارگزاران شامل وزیر، مأموران دیوانى، والیان شهرها، رؤساى شرطه، سرکردگان سپاه، قضات و نقیبان علوى و عباسى بودند که در اداره قلمرو عباسیان نقش مهمى داشتند. این افراد با سیاستگذارىها یا جهتگیرىهاى خویش به سوى فرقهاى خاص، موجى از تنش و آشوب را در جامعه اسلامى، به ویژه بغداد ایجاد مىکردند.
در دوران خلافت مقتدر، شیعیان امامیه در دستگاه خلافت عباسى نفوذ کردند[١٢٦] مقتدر، فردى شیعى به نام على بن فرات را به وزارت برگزید. ابن فرات راه ورود شیعیان به تشکیلات دیوانى عباسیان را هموار کرد؛ افرادى، چون شلمغانى در دستگاه دیوانى ابن فرات خدمت مىکردند. او همچنین جهت گشایش حال هاشمیان و علویان، حقوق و مزایاى آنان را افزایش داد[١٢٧] دیوانیان سنى به منظور مقابله با نفوذ شیعیان، در سالهاى ٢٩٦ و ٣١٧ه اقدام به برپایى کودتا علیه مقتدر نمودند،[١٢٨] اما موفقیتى به دست نیاوردند. اقدامات حامد بن عباس در دستگیرى و قتل حلاج و شلمغانى و تلاش او براى مجبور کردن مقتدر به قتل ابن فرات و پسرش، با هدف جلوگیرى از نفوذ شیعیان صورت گرفت.
با قدرت یافتن حنابله در اواسط قرن سوم هجرى، شیعیان تحت آزار قرار گرفتند و اوضاع دارالخلافه متشنج شد. از این رو، على بن یلبق و حسن بن هارون بر آن شدند تا جهت تضعیف حنابله - که به سبّ صحابه پیامبر تعصب خاصى داشتند - معاویه و یزید بر فراز منابر لعن شوند. اهل سنت از این اقدام برآشفتند و نزدیک بود دارالخلافه به آشوب کشیده شود که على بن یلبق پیشنهاد داد براى جلوگیرى از آشوب، بربهارى، پیشواى حنبلیان را دستگیر کنند، اما بربهارى گریخت و ابن یلبق تنها موفق به دستگیرى و تبعید عدهاى از یاران او به بصره شد[١٢٩] در سال ٣٢٣ه پیروان بربهارى بغداد را به آشوب کشانده، بازار و دکانهاى کسبه را غارت کردند[١٣٠] آنها به بهانه امر به معروف و نهى از منکر، به خانه مردم ریخته و آلات لهو را شکستند. بدرخرشنى، رئیس شرطه بغداد براى سرکوب آنان دستور داد در دو طرف بغداد جار زنند که حتى دو نفر از پیروان بربهارى نباید با هم باشند و هیچ یک از آنان حق ندارند درباره مذهب خود بحث و مناظره کنند. حنبلیان حق ندارند امام نماز جماعت شوند مگر آن که «بسم اللَّه الرحمن الرحیم» را چه در نماز صبح و چه در نماز عشا، علناً بلند بخوانند[١٣١]
دوره امیر الامرایان به رقابت و کشاکش مدعیان مقام امیرالامرایى بر سر کسب این مقام گذشت و درگیرىهاى مذهبى در هیاهوى آشوبهاى سیاسى گم شد، اما گرایش برخى از سران به این فرقههاى مذهبى، زمینهساز منازعات فرقهاى در آینده شد؛ براى مثال، بجکم، امیرالامراى ترک در سال ٣٢٩ قمرى دستور داد مسجد براثا که قبلاً به دستور مقتدر منهدم شده بود، بازسازى شود و شیعیان مجدداً در آن جا نماز جماعت بخوانند[١٣٢] این سیاست موجب رونق یافتن یکى از مراکز مهم مذهبى - سیاسى شیعیان بغداد شد.
ابو محمد مهلبى، وزیر معز الدوله، به مقابله با غلات شیعه پرداخت و قومى از تناسخیه را - که معتقد بودند روح على بن ابىطالبعلیه السلام، جبرئیل و فاطمهعلیها السلام در آنان حلول یافته - مجازات نمود[١٣٣] مهلبى همچنین مردى از پیروان ابن ابى العز (شلمغانى) - که ادعاى خدایى داشت و جماعتى از اهالى بغداد را گرد خود جمع کرده بود - به قتل رساند[١٣٤] در سال ٣٦٢ه پس از آن که یکى از زندانبانها مردى عامى را به قتل رساند، اهالى و ترکان دست به شورش زدند. قاتل از ترس به منزل یکى از ترکان پناه برد، اما شورشیان او را بیرون کشیده و پس از کشتن، جسدش را به آتش کشیدند. سپس درب زندان را گشودند و زندانیان گریختند. چون معلوم شد عدهاى از زندانیان فرارى، از شیعیان ساکن کرخ بوده یا از حمایت شیعیان کرخ برخوردار بودند، ابوالفضل شیرازى وزیر طائع، صافى حاجب را همراه گروهى براى جنگ با مردم کرخ فرستاد. صافى که سنى متعصبى بود، محله کرخ را آتش زد[١٣٥] اکثر مورخان بر این باورند که ابوالفضل وزیر که سنى متعصبى بود، در آتش زدن محله کرخ دخالت داشته است[١٣٦] در سال ٣٦٣ه فتنه بزرگى بین دو فرقه برخاست. اهل سنت براى برانگیختن خشم شیعیان به شبیهسازى جنگ جمل اقدام نمودند. آنان از این رو، زنى را به عنوان عایشه سوار بر شتر کردند، دو نفر را نیز طلحه و زبیر نامیدند، و هنگامهاى برپا نموده و اظهار داشتند: در حال جنگ با علىعلیه السلام هستند[١٣٧]
در دوره استیلاى آل بویه در بغداد، عوامل اصلى منازعهساز عبارت بودند از: سبّ صحابه، برپایى مراسم عاشورا و جشن غدیر. صاحب منصبان سنى براى جلوگیرى از درگیرى شیعیان و اهل سنت سعى مىکردند مانع از انجام این مراسم شوند. در سال ٣٨٢ه پس از آن که ابوالحسن على بن محمد کوکبى، معروف به ابن معلم بر کارهاى سلطان بهاالدوله دیلمى مسلط شد، براى جلوگیرى از فتنه، فرمان ممنوعیت مراسم عاشورا را صادر نمود و این ممنوعیت تا سه سال ادامه یافت[١٣٨] حسن بن ابى جعفر، استاد هرمز (عمید الجیوش) سیاست موازنهاى را نسبت به هر دو فرقه در پیش گرفت؛ او ضمن آن که شیعیان کرخ و سایر محلات را از برپایى مراسم نوحهخوانى عاشورا باز داشت، اهالى باب البصره را نیز از زیارت مرقد مصعب بن زبیر منع کرد[١٣٩] عمید الجیوش بدون هیچ ملاحظهاى علویان، عباسیان، شیعیان و سنیانى که قوانین تعیین شده را نادیده مىگرفتند، به شدت مجازات کرد. این سیاستها موجب آرامش در بغداد شد، اما موقتى بود.
در سال ٣٨٩ه خلیفه و اهل سنت با بهرهگیرى از حمایت سلطان محمود غزنوى، جانى تازه یافته و به احیاى رسوم تازهاى دست زدند. آنها هشت روز پس از عاشورا، براى مصعب بن زبیر مراسم سوگوارى برپا کردند و هشت روز پس از عید غدیر نیز به مناسبت ورود پیامبر و ابوبکر به غار ثور، جشنى برپا داشتند[١٤٠] برپایى این مراسم، شدت بیشترى به منازعات داد. سال ٣٩٨ یکى از هاشمیان در مسجد باب الرباح نزد ابو عبداللَّه محمد بن نعمان، معروف به ابن معلم، فقیه شیعى از سبّ اهل سنت دادخواهى کرد. پیروان ابن معلم (شیخ مفید) به خشم آمده و همراه مردم کرخ به خانه قاضى ابو محمد اکفانى رفتند. در این هنگام درگیرى شدیدى آغاز شد. شیعیان قرآنى آورده و مدعى شدند قرآن ابن مسعود است و با قرآنهاى دیگر تفاوت دارد. سپس اشراف، قضات و فقها گرد آمده و دستور آتش زدن آن قرآن را صادر نمودند. شیعیان از این موضوع به شدت خشمگین شده، در حالى که به حمایت از خلفاى فاطمى فریاد مىزدند: یا حاکم و یا منصور، به خیابانها ریختند، گروهى نیز به منزل شیخ ابو حامد اسفراینى حمله کردند. چون اخبار این واقعه به گوش خلیفه رسید، دستیارانش را به حمایت از اهل سنت به میدان فرستاد. عمید الجیوش نیز از طرف بهاءالدوله مأمور سرکوبى شیعیان شد. او تصمیم گرفت ابن معلم را تبعید کند که با شفاعت گروهى از بزرگان بخشیده شد، اما آشوبگران دستبردار نبودند، در همان زمان گروهى با حمله به مسجد براثا، حصیرها، پردهها و قندیلهاى آن را به غارت بردند. مأموران براى فرو نشاندن فتنه، عدهاى از مجرمان را دستگیر کرده و در شهر گرداندند، سپس چشمهایشان را کور و دست و پاى آنان را قطع کردند[١٤١]
ابو غالب بن خلف (فخر الملک) جانشین عمید الجیوش، برپایى مراسم مذهبى را آزاد کرد[١٤٢] این آزادى دوام چندانى نداشت. در جریان فتنه سال ٤٠٦ه ، فخر الملک ناگزیر شد اهالى کرخ را از سوگوارى روز عاشورا باز دارد[١٤٣] على بن عبد الصمد شیرازى، داروغه جدید بغداد سعى کرد اوضاع را سر و سامان دهد. وى متعصبان شیعه و سنى را به شدت مجازات کرد و فقیه شیعى، ابن معلم را همراه گروهى تبعید نمود. اما ابوالقاسم مغربى، وزیر مشرف الدوله، فعالیتهاى ضد شیعى ابن عبدالصمد را نپذیرفت و او را پنجاه هزار دینار جریمه کرد. سرانجام عدهاى را گمارد تا او را به قتل رسانند[١٤٤]
در سال ٤٤٢ه با تلاش ابو محمد النسوى، رئیس شرطه بغداد، میان دو فرقه شیعه و سنى صلح برقرار شد[١٤٥] این صلح دیرى نپائید و آتش فتنه دوباره شعلهور شد. در ماه صفر سال ٤٤٣ه شیعیان کرخ، برجهایى برپا کرده و با طلا جمله «محمد و على خیر البشر» را بر آن نوشتند. سنیان محله قلائین از آنان خواستند جمله «فمن رضى فقد شکر و من ابى فقد کفر» را به آن اضافه کنند ولى شیعیان نپذیرفتند و این امر، سبب درگیرى میان آنها شد. خلیفه القائم، اباتمام، نقیب عباسیان و عدنان بن الرضى، نقیب علویان را براى بررسى اوضاع به کرخ فرستاد. هر دو نقیب، گفته ساکنان کرخ را درست دانسته و بر آن گواهى نوشتند، اما اهل سنت، داورى آنها را نپذیرفته و ابن المذهب، زهیرى و عدهاى از حنبلیان، سنیان را علیه شیعیان تحریک کردند. در این هنگام ابن مسلمه وزیر که خود از حامیان حنابله بود، با شیعیان به شدت برخورد کرد. شیعیان براى خاتمه دادن به غائله، کلمات «خیر البشر» را از روى دیوار پاک کرده به جاى آن «علیهما السلام» نوشتند، اما اهل سنت اعلام کردند باید آجرى که کلمات «محمد و على» روى آن نوشته شده از جاى بکنند و در اذان نیز ذکر «حى على خیر العمل» گفته نشود. گروه شیعى از انجام خواسته آنها خوددارى کرد و درگیرى ادامه یافت. در این میان، یکى از رجال هاشمى به قتل رسید. اهل سنت پیکر او را در کنار احمد بن حنبل به خاک سپرده و در بازگشت آرامگاه امام کاظم و امام جوادعلیه السلام را ویران نموده و تلاش کردند پیکر آنان را به مقبره احمد بن حنبل منتقل کنند. ابو تمام، نقیب عباسیان و دیگر سنیان با شنیدن این خبر مانع کار آنان شدند، اما اهالى کرخ به «خان الفقها» که متعلق به حنفیان بود حمله و آن جا را غارت کردند و ابا سعد سرخسى، مدرس حنفى را کشتند[١٤٦] در سال ٤٤٥ فتنه شیعه و سنى تجدید شد. ابو محمد النسوى، خیمهاى میان محله باب الشعیر و سوق الطعام برپا کرد، عدهاى را به قتل رساند، محله کرخ را آتش زد و شعار «محمد و على خیر البشر» را ممنوع کرد[١٤٧]
در دوره حضور آل سلجوق بر بغداد، تضاد عقیدتى خلفاى عباسى با سلاجقه حنفى مذهب و وزراى شافعى آنها، بیش از پیش بغداد را عرصه منازعات فرقهاى نمود. در این دوره، علاوه بر درگیرىهاى شیعه و سنى، منازعات فرق مختلف اهل سنت نیز رواج یافت. در این منازعات، ردّ پاى علما و دیوانسالاران حنبلى و شافعى را مىتوان جست و جو نمود.
منصور بن محمد الکندرى، وزیر طغرل، معتزلى و شیعه بود. او سبّ شیخین و سایر صحابه را جایز مىدانست و با اشاعره مخالف بود. طغرل بیک تحت تأثیر او دستور لعن اشاعره بر فراز منابر خراسان را داد. به دستور عمید الملک، علماى اشعرى از تدریس و وعظ در مساجد منع شدند و به آنها اهانت شد. او همچنین دستور داد اهل سنت را در مساجد سبّ کنند[١٤٨]
خواجه نظام الملک، وزیر ملکشاه، به دلیل گرایش به مذهب شافعى، به فقها و متکلمین شافعى اجازه وعظ داده و ایشان را از ایراد سخنرانى درباره کلام اشعرى منع نمىکرد. این سیاست خواجه، رقابت و دشمنى علما و رؤساى مذاهب سنى به ویژه حنابله را بیشتر و آنان را با یکدیگر درگیر مىکرد. به دنبال ورود هر عالم اشعرى مسلک به بغداد و ایراد وعظ در حمایت از کلام اشعرى، حنابله در صف مقدم مخالفان وى قرار گرفته و شهر را به آشوب مىکشاندند. سال ٤٩٥ه سخنان عیسى بن عبداللَّه قونوى، عالم اشعرى موجب منازعه حنابله و اشاعره شد[١٤٩] در سال ٥٣٨ ابوالفتوح اسفراینى از علماى اشعرى وارد بغداد شد و در حمایت از مذهب اشعرى، سخنان متعصبانهاى ایراد کرد. سخنان او سبب فتنه شد و میان او و ابوالحسن غزنوى معارضاتى درگرفت؛ آنها یکدیگر را بر منبر دشنام دادند. غزنوى نزد سلطان مسعود سلجوقى رفت و به تحریک او، سلطان دستور اخراج اسفراینى را صادر نمود[١٥٠]
علاوه بر وزرا، نقیبان علوى و عباسى نیز در حوادث و تحولات نقش داشتند. ابو احمد موسوى، نقیب طالبیان در فرو نشاندن آتش فتنه میان شیعیان و سنیان دار الخلافه و حفظ قدرت فرقه شیعه، نقش مهمى ایفا نمود. او به همراه سید مرتضى براى جلب رضایت خلیفه القادر باللّه، صحت انتساب خلفاى فاطمى به حضرت فاطمهعلیها السلام را ردّ کرد١٥١ و در سال ٣٦١ه اقدام وزیر ابوالفضل شیرازى را در آتش زدن محله کرخ محکوم کرد. همین مسأله موجب عزل او از نقابت شد[١٥٢] شریف رضى، نقیب طالبیان در سال ٤٠٦ه براى جلوگیرى از تجدید فتنه و حفظ مصالح شیعیان، ساکنان کرخ را از برپایى مراسم عاشورا باز داشت. با وجود رفق و مدارى نقبا با عباسیان، گاهى از اوقات، آنان نیز مجازات مىشدند. در سال ٦٣٠ه نقیب حسین بن اقساسى اشعارى در بزرگداشت مقام پیامبرصلى الله علیه وآله و علىعلیه السلام سرود و آن را براى نقیب النقباى عباسیان فرستاد. مخالفانش بر او خرده گرفتند که در اشعارش به صحابه و تابعین اهانت کرده است، سپس از فقها خواستند فتوا دهند که اقساسى به صحابه و تابعین طعن زده و در دین خود دچار ضعف شده است[١٥٣]
تأثیر گرایش مذهبى و سیاستگذارىهاى امرا بر منازعات
یکى دیگر از عوامل تأثیرگذار بر منازعات فرقهاى، امرا بودند. از میان امیرالامرایان، نخستین کسانى که موفق شدند به طور مستقل در دار الخلافه عباسیان به اعمال قدرت بپردازند، امراى بویهى بودند.
سال ٣٣٤ه معز الدوله دیلمى پس از غلبه بر حسین بن حمدان وارد بغداد شد و پس از مدتى، خلیفه المستکفى را از خلافت خلع و المطیع باللّه را به جاى وى نشاند[١٥٤] همزمان با امارت آل بویه بر بغداد حوادث مهمى در قلمرو اسلام رخ داد. از یک سو، خاندان شیعى مزید، تحت حمایت بویهیان در حله قدرت یافت و از سوى دیگر، سرسختترین رقیب عباسیان؛ یعنى فاطمیان، در مصر تشکیل حکومت دادند. در این دوره، قدرت از خلیفه به امراى بویهى منتقل شد و خلافت به مقامى تشریفاتى مبدّل گشت. از آن جا که آل بویه شیعه مذهب بودند، سیاستهاى مذهبى آنها بر قدرت و نفوذ شیعیان افزود و تشیع به عنوان مذهب و حزبى رسمى، در برابر حزب سیاسى - مذهبى حنابله قد علم کرد.
معز الدوله در سال ٣٥٠ه به منظور حمایت از شیعیان و احیاى مراسم مذهبى ایشان، قوانین جدیدى را تصویب کرد که منشأ تحولات تازهاى در دار الخلافه عباسیان شد. او شعار لعن معاویه که پس از خلیفه المقتدر دیگر به طور رسمى مطرح نشد، مجدداً احیا نمود و علاوه بر لعن معاویه، دستور داد بر دیوار مساجد نوشته شود:
نفرین خداوند بر معاویه بن ابى سفیان و بر کسى که فدک را از فاطمه رضى اللَّه عنها غصب کرده بود و بر کسى که مانع دفن حسن در مقبره جدشعلیه السلام شده بود و بر کسى که ابوذر غفارى را تبعید کرد و بر کسى که عباس عموى پیامبر را از شورى محروم کرد[١٥٥]
این مسئله خشم اهل سنت را برانگیخت؛ عدهاى از سنیان در واکنش به این سیاست امیر دیلمى، شعارها را از دیوار مساجد پاک کردند. معز الدوله تصمیم داشت مجدداً شعارها را بنویسد که وزیرش، ابو محمد مهلبى او را از این کار باز داشت و درخواست کرد به جاى آن شعار تحریک کننده، بنویسند: «لعن اللَّه الظالمین لآل رسول اللَّهصلى الله علیه وآله» و به جز معاویه، براى شخص دیگرى لعن ننویسند. معز الدوله که مىدانست سنیان بغداد جمعیت و قدرت قابل توجهى دارند، توصیه وزیر را پذیرفت[١٥٦] سبّ صحابه، پیش از این در سالهاى ٣٤٦، ٣٤٨ و ٣٤٩ه ١٥٧ هم باعث درگیرى شیعیان و اهل سنت بغداد شده بود، اما فرمان معز الدوله به آن رسمیت داد.
علاوه بر ترویج سبّ معاویه، معز الدوله دو رسم دیگر هم رواج داد. در عاشوراى سال ٣٥٢ه به فرمان او مردم بازارها و اماکن کسب را بسته و به عزادارى امام حسینعلیه السلام پرداختند[١٥٨] و در هجدهم ذى الحجه همان سال نیز به دستور معز الدوله، شیعیان به مناسبت غدیر خم، شهر را آذین بسته و به جشن و شادمانى پرداختند[١٥٩] این مراسم که از این پس هر ساله برگزار مىشد، به یکى از عوامل مهم منازعه میان شیعیان و اهل سنت مبدل شد. در ابتدا، اهل سنت به دلیل حمایت امیران دیلمى از شیعیان، نمىتوانستند به طور جدى با برپایى مراسم مخالفت نمایند،[١٦٠] اما ترس از افزایش نفوذ شیعیان، به تدریج آنان را به فکر مقابله با شیعیان انداخت. در سال ٣٥٣ه به دنبال برگزارى مراسم سوگوارى در عاشورا، اهل سنت به شیعیان حمله و منازل و مراکز کسب آنان را غارت کردند[١٦١]
با روى کار آمدن عضدالدوله، اوضاع بغداد رو به بهبودى گذاشت. عضد الدوله کوشید با منع مراسم مذهبى شیعه و سنى، ریشه مجادلات این دو فرقه را موقتاً از میان بردارد و از اختلافات مذهبى و برخوردهاى فرقهاى جلوگیرى کند. نتیجه این سیاست، بسیار موفقیتآمیز بود، زیرا در مدت حکومت وى در بغداد، شورشى که ریشه مذهبى داشته باشد، برپا نشد. از جمله فرمانهایى که عضد الدوله در جهت اجراى این سیاست صادر کرد، فرمان منع وعاظ و قصاص از وعظ و قصهخوانى و نیز منع موقت مراسم سوگوارى عاشورا و جشن غدیر بود[١٦٢] سیاست تسامح مذهبى عضدالدوله نه تنها شیعیان بلکه پیروان همه مذاهب را دربر گرفت. او ضمن آن که ابو احمد موسوى، نقیب علویان و عدهاى از همفکرانش را تبعید نمود[١٦٣] به منظور جلوگیرى از تحریکات مذهبى و فرقهاى، دستور عزل ابى على تنوخى، قاضى حنفى را نیز صادر کرد[١٦٤] تنوخى، حنفى متعصبى بود که به شافعیان بسیار تعصب مىورزید و به آنها بدگویى مىکرد[١٦٥] عضدالدوله براى پایان دادن به اختلافات مذهبى و کاهش نفوذ حنابله و دیگر فرق اهل سنت، علماى اشعرى را نیز به خدمت گرفت. به دستور او قاضى ابابکر محمد بن طبیب، عالم اشعرى به سفارت دربار روم فرستاده شد[١٦٦]
سیاستهاى اعتدالى عضد الدوله موجب آرامش نسبى در سالهاى بعد شد. به طورى که منابع اشارهى چندانى به درگیرىهاى مذهبى بغداد، در دوره امارت صمصام الدوله و شرف الدوله نکردهاند. تنها درگیرى زمان ابو کالیجار، شورش مردم بغداد در سال ٣٧٥ه به دلیل افزایش مالیات لباسهاى ابریشمى و پنبهاى بود[١٦٧] در دوره شرف الدوله نیز عیاران آشوبى در سال ٣٧٩ه برپا کردند که به محلههاى باب البصره و کرخ نیز کشیده شد[١٦٨]
در اواخر حکومت آل بویه ناامنى، هرج و مرج و اختلافات مذهبى در بغداد حاکم بود. دزدان و عیاران خانههاى مردم را غارت مىکردند. اهل سنت از ضعف امراى بویهى استفاده کرده و در صدد برآمدند با حمله به محلههاى شیعهنشین و علماى شیعه، قدرت خود را افزایش دهند. امراى بویهى تلاش مىکردند با حذف عوامل منازعهساز به درگیرىها پایان دهند. بر این اساس، آنها برپایى مراسم عاشورا و غدیر خم را ممنوع کردند. در سال ٣٨١ه به هنگام برپایى مراسم جشن غدیر خم توسط شیعیان کرخ، مردم باب البصره به آنان هجوم برده و نشانها و اعلامیه بهاء الدوله را پاره کردند[١٦٩] این درگیرى سبب شد ابوالحسن کوکبى برپایى مراسم عاشورا را براى سه سال ممنوع کند[١٧٠] درگیرى شیعیان و اهل سنت در عاشوراى سال ٤١٥ه ، نیز مشرف الدوله را بر آن داشت فرمان ممنوعیت مراسم عاشورا و غدیر را صادر نماید[١٧١] در دوره جلال الدوله، شیعیان در برپایى مراسم عاشورا و غدیر آزاد بودند. این مراسم در سالهاى ٤٢١،[١٧٢] ١٧٣٤٢٣ و ٤٢٢ه ١٧٤ به برخورد پیروان دو فرقه و کشته شدن عدهاى از آنان منجر شد. ملک رحیم در عاشوراى سال ٤٤١ه شیعیان کرخ را از انجام دادن مراسم سوگوارى منع کرد[١٧٥] با این حال، در عید فطر همان سال، سبّ صحابه باعث درگیرى اهالى کرخ و قلائین شد[١٧٦]
با آمدن سلجوقیان به بغداد منازعات جلوه دیگرى یافت. طغرل بیگ در حمایت از اهل سنت، تلاش کرد به حکومت دیلمیان پایان دهد. او که عامل اصلى شورش اهالى بغداد را ملک رحیم دیلمى مىدانست، وى و یارانش را دستگیر و ملک رحیم را به قلعه سیروان تبعید کرد[١٧٧] سپس شیعیان کرخ و مشهد موسى بن جعفرعلیه السلام را از ذکر «حى على خیر العمل» باز داشت و آنان را مجبور کرد در اذان ذکر «الصلوه خیر من النوم» را بگویند[١٧٨] این گونه اقدامات، خشم شیعیان را برانگیخته و موجب واکنش آنها در قبال سنیان شد. مهمترین واکنش به اقدامات ابن مسلمه و خلیفه القائم در دعوت طغرل به بغداد، از سوى ارسلان بساسیرى انجام گرفت که سبب ائتلاف او با ابراهیم ینال و قریش بن بدران و تصرف بغداد در سال ٤٥٠ه شد[١٧٩]
به جز اقامت کوتاه طغرل بیک در بغداد، سایر سلاطین سلجوقى در این شهر مستقر نشدند، با این حال، بازتاب سیاستگذارىهاى آنان در بغداد انعکاس مىیافت. با انتصاب خواجه نظام الملک به وزارت،[١٨٠] رقابت تنگاتنگى میان شافعیان، حنابله و حنفیان براى نفوذ بر خلیفه شکل گرفت. بر این اساس، حنابله با تلاش جدى، احیاى اعتقادات حنبلى را در پیش گرفتند و کوشیدند با نفوذ در ساختار قدرت عباسیان، بر خلیفه غلبه کنند. تلاش آنها موجب شد افرادى، نظیر ابن هبیره و شریف ابو جعفر حنبلى به دربار خلافت عباسى راه یابند.
در این سالها شیعه با استفاده از اختلافات داخلى اهل سنت، مجدداً قدرت یافت و منازعات میان شیعه و سنى با شدتى بیشتر از قبل، بروز کرد. در سال ٤٧٣ه ، شحنه بغداد گروه جوانان «فتیان» را که عبدالقادر هاشمى و ابن الرسول آن را رهبرى مىکردند، سرکوب کرد[١٨١] فتیان که در مسجد شیعى براثا اجتماع مىکردند، متهم به همکارى با فاطمیان مصر شدند[١٨٢] سال ٥٣٠ ساکنان باب الأزج و مأمونیه با یکدیگر درگیر شدند[١٨٣] در سالهاى ٥٧٠ و ٥٨١ه ١٨٤ درگیرى بین اهالى کرخ و باب البصره، به قتل عدهاى از اهالى منجر شد.
ابن خلدون بر این باور است که این گونه اقدامات که از جانب خلیفه و ساکنان سنى بغداد درباره شیعیان و اهالى کرخ صورت مىگرفت، موجب خشم و بدبینى ابن علقمى؛ وزیر شیعى المستعصم شد و او را بر آن داشت، با مصالحه با مغولان، زمینه سقوط خلافت عباسى را فراهم نماید[١٨٥]
نقش علما در منازعات فرقهاى بغداد
علما، اعم از فقها و متکلمین از اقشار مهم جامعه بغداد بودند. که نقش مؤثرى در تحولات مذهبى و سیاسى این شهر ایفا نمودند. پس از دوره مأمون، علماى سلفى براى حفظ خلافت سنى به رقابت با علماى شیعى و معتزلى پرداخته و تلاش کردند جاى پاى خود را در ساختار قدرت عباسیان محکم کنند. رویکرد خلفاى عباسى به علماى سنى و سیاستهاى سرکوبگرایانه متوکل درباره شیعه و معتزله، در کوتاه مدت باعث انزواى شیعیان شد، اما عالمان شیعى به زودى دریافتند براى حفظ تشکّل مذهب شیعه باید به کانون قدرت راه یابند و همین مسأله به رقابتهاى سلفیه و شیعیان دامن زد.
اختلافات کلامى و عقیدتى رؤساى مذاهب، عامل دیگر درگیرىها بود. فراموش شدن روحیه تسامح و تساهل مذهبى از سوى علما (فقها و متکلمان) و تعصب و تأکید آنان بر اعتقادات مذهبى خویش، نقش مهمى در بروز مخاصمات فرقهاى داشت. حسن بن خلف بربهارى، رئیس بربهاریان بغداد در عهد خلیفه الراضى، با تعصب بر عقاید احمد بن حنبل،[١٨٦] عده بسیارى از حنابله بغداد را گرد خود جمع کرد و به بهانه امر به معروف و نهى از منکر به مقابله با پیروان سایر فرق پرداخت[١٨٧] بربهارى نسبت به هاشمیان، شیعیان و معتزله نیز دشمنى و کینه بسیار داشت. تنوخى مىنویسد: بربهارى خلیفه القاهر را به کشتن هاشمیان تشویق مىکرد[١٨٨] او همچنین شیعیان را از نوحهخوانى براى امام حسینعلیه السلام باز داشته و کسانى را که از دستور او تخطى مىکردند، مجازات مىنمود؛ به دستور او زنى به نام خلب را به دلیل نوحهسرایى بر امام حسینعلیه السلام، کشتند[١٨٩]
در میان فرق مختلف اهل سنت، حنابله مهمترین فرقه منازعهساز بود. آنان نه تنها با شیعیان و معتزله برخورد مىکردند، بلکه با سایر فرق اهل سنت نیز درگیر مىشدند. تعصب حنابله نسبت به احمد بن حنبل موجب شد آنان از دفن محمد بن جریر طبرى جلوگیرى کنند، زیرا طبرى از ذکر نام احمد بن حنبل در شمار فقها خوددارى کرده و او را جزو محدثان نام برده بود. حنابله ضمن آن که طبرى را رافضى و ملحد خواندند، از دفن او نیز ممانعت کردند. بنابراین، پیروانش مجبور شدند پیکر طبرى را شبانه در منزلش به خاک سپارند[١٩٠] ابن کثیر علت ممانعت حنابله از دفن طبرى را انتساب او به تشیع دانسته و مىنویسد: «گفته مىشود ابو جعفر کتابى در دو مجلد نوشته و در آن احادیث غدیر را جمعآورى کرده است. او در کتاب تفسیر خود مسح دو پا هنگام وضو را جایز دانسته و شست و شوى آنها را واجب نمىداند. از این رو، برخى از علما او را از شیعیان یا متمایل به ایشان دانستهاند»[١٩١]
درگیرى شیعه و سنى در دوره آل بویه تشدید شد. این درگیرىها علاوه بر محلات شیعه و سنىنشین بغداد، گاه دامان علماى فِرَق را نیز مىگرفت. در درگیرى سال ٣٩٨ه ، هاشمیان باب البصره به خانه ابن معلم، فقیه شیعى حمله کردند. شیعیان نیز به تلافى این عمل به خانه قاضى ابو محمد أکفانى و ابو حامد اسفراینى تعرض نمودند[١٩٢] در همین ایام، سخنان محمد بن عبدالواحد مبنى بر تکذیب تدفین شبانه حضرت فاطمهعلیها السلام، موجب قیام اهالى کرخ و حمله به ابو عمرو شد[١٩٣] در منازعه اهالى کرخ و باب البصره در سال ٤٧٩ه ، خطیبى سنى به نام قاضى ابوالحسن هدف اصابت تیرى قرار گرفت و کشته شد[١٩٤] در منازعه سال ٤٩٩ه خانه و کتابخانه شیخ طوسى غارت شد[١٩٥]
سبّ صحابه از دیگر مسایلى بود که به درگیرى شیعه و سنى دامن زده و علماى سنى را وادار به واکنش مىنمود؛ ابوبکر شافعى وقتى متوجه شد که آل بویه، نه تنها اقدامى در منع سبّ و لعن صحابه به عمل نیاورده، بلکه خود، دستور نوشتن شعار بر دیوار مساجد را دادهاند، اقدام به وعظ و ایراد سخنرانى در جوامع بغداد در فضیلت صحابه کرد[١٩٦] ابوالحسین المعدل معروف به ابن السوسنجردى هنگامى که شنید در محله کرخ آشکارا بعضى از صحابه پیامبر لعن مىشوند، این محله را ترک و در محله سنىنشین باب الشام در شرق بغداد سکونت کرد. او تا زمان مرگش به جانب غربى بغداد نرفت[١٩٧] ابوالقاسم الخرقى، عالم حنبلى نیز به علت رواج سبّ صحابه و افزایش فتنه، بغداد را ترک و در دمشق اقامت کرد. خانه و کتابهاى او در درگیرىهاى فرقهاى به آتش کشیده شد[١٩٨] افزایش سبّ صحابه و الزام شیعیان به انجام رسوم شیعى، موجب واکنش جوامع سنى بغداد شد. دعوت طغرل سلجوقى به بغداد توسط خلیفه القائم و ابن مسلمه وزیر، تحت فشار جوامع سنى و به منظور مقابله با قدرت روزافزون شیعیان صورت گرفت. اندیشمندان حنبلى، نظیر ابن فراء و ماوردى نیز، جواز همکارى خلفا با حاکم ستمگر را به همین دلیل صادر کردند[١٩٩]
علىرغم آن که راه نفوذ سلاجقه به بغداد را حنبلیان باز کردند، اما شافعیان و حنفیان بیشتر توجه سلاطین سلجوقى را جلب کردند. این مسئله، رقابت علماى اهل سنت را دامن زد. حنابله براى کسب نفوذ بیشتر تظاهراتى علیه شیعیان برپا کردند. آنها به رهبرى شریف ابو جعفر به مقر خلافت رفته و از خلیفه تقاضا کردند اصول قادریه علناً قرائت شود. علت این قضیه، قصد ابن ولید معتزلى براى تدریس بود که با مخالفت علماى سنى روبهرو شد[٢٠٠] در این جلسه که با حضور خلیفه القائم، وزیرش ابن جهیر و عدهاى از علماى سنى، نظیر شریف ابو جعفر و ابو مسلم اللیثى تشکیل شد، رافضیان لعن شدند و اعلامیه القادرى قرائت گردید[٢٠١] در ذىالقعده همین سال (٤٢٠ه ) علماى سنى، متنى در فضیلت ابوبکر و عمر و سبّ قائلان به خلق قرآن قرائت نمودند[٢٠٢]
از دیگر مسایلى که موجب بروز اختلاف و درگیرى میان علماى اهل سنت مىشد، گرایش عالمان سنى به عقاید اعتزالى و صوفیانه بود که با مخالفت جدى علماى حنبلى روبهرو مىشد. این اختلافات به خصوص در قضیه ابن عقیل، متکلم برجسته حنبلى نمایان شد. ابن عقیل از سوى شریف ابو جعفر متهم شد که از تعلیمات ابن ولید معتزلى، شاگرد قاضى عبدالجبار و ابوالحسین بصرى پیروى مىکند. اتهام دیگر او، داشتن تمایلات صوفیانه و هوادارى از عقاید حلاج بود[٢٠٣] تحت فشار علماى حنبلى، ابن عقیل در محرم سال ٤٦٥ه در مسجد شریف ابو جعفر واقع در محله نهر المعلى، توبه نامه خود را در حضور جمع کثیرى خواند. در این توبه نامه، ابن عقیل مطالبى را که به طرفدارى از حلاج و بعضى عقاید معتزله نوشته بود انکار کرد[٢٠٤]
از جمله اختلافات کلامى که موجب درگیرى علما و متکلمان مىشد، عقیده «تجسیم و تشبیه» بود؛ اعتقاد حنابله به تجسیم، نخستین بار در سال ٣١٧ه موجب بروز درگیرى میان سنیان ساکن بغداد شد. در این سال پیروان ابوبکر مروزى، عالم حنبلى و دیگر سنیان بغداد، به علت اختلاف نظر در تفسیر آیه عَسى أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً رودرروى هم قرار گرفتند. حنبلىها در تفسیر این آیه مىگفتند؛ مقصود این است که خداوند مىنشیند و پیامبر را هم نزد خود بر عرش مىنشاند. ولى سایر سنیان معتقد بودند منظور این آیه شفاعت است، از این رو، حنابله را متهم به تجسیم کرده و با آنها درگیر شدند. در این درگیرى عده زیادى از طرفین کشته شدند[٢٠٥] عقیده تجسیم در سال ٣٢٣ه نیز حنابله و سایر سنیان را با یکدیگر درگیر کرد؛ در این سال پیروان بربهارى، شافعیان را هنگام ورود به مساجد آن چنان مورد ضرب و شتم قرار مىدادند که به مرگ آنان منجر مىشد. خلیفه الراضى در نامهاى خطاب به حنابله، اقداماتشان را تقبیح نمود و آنان را بد عقیده خواند؛ خلیفه در نامهاش به اعتقادات تشبیهى حنابله اشاره و اظهار کرد:
گاهى شما (حنبلیان) صورت زشت و پلید خود را مثال روى خداوند مىدانید و خود را شبیه یزدان مىخوانید و براى خدا دست و پا و انگشت و کفش زرین قائل مىشوید و حتى بوى خدا را وصف مىکنید و گاهى شیعیان آل محمد را کافر و گمراه مىدانید[٢٠٦]
با وجود این گونه اقدامات، علماى حنبلى از اعتقاد خود به تجسیم دست نکشیدند، بلکه براى اثبات درستى عقاید خویش کتب و رسایلى نیز نگاشتند؛ ابى یعلى بن الفراء حنبلى، کتابى درباره خداوند سبحان و عقیده تشبیه نگاشت. مطالب این کتاب موجب شد، علماى سنى به انکار عقاید او بپردازند؛ براى مثال، در سال ٤٢٩ه ابوالحسن قزوینى، در مسجد منصور عقاید وى را انکار کرد[٢٠٧] عقیده تجسیم در سالهاى ٤٦٩ و ٤٧٠ه نیز باعث درگیرى و آشوب در بغداد شد.
سال ٦٤٧ه بیم آن مىرفت که عقیده «نقصان یا زیادت ایمان» سبب بروز فتنه گردد. در این سال، عدهاى به فقهاى مدرسه مستنصریه نامه نوشته و سؤال کردند: آیا ایمان دچار نقصان یا زیادت مىشود؟ فقها به خاطر ترس از وقوع فتنه از دادن پاسخ خوددارى کردند، اما على بن وضاح و عبدالعزیز قحیطى، در ذم کسانى که مىگفتند ایمان نه زیادت مىپذیرد و نه نقصان، مکتوبى نوشته و به آنان دادند. این افراد گروهى از حنفیه را گرفته و آنها را وادار به سبّ ابو حنیفه نمودند. این ماجرا موجب اخراج ابن وضاح از مدرسه مستنصریه و تبعید قحیطى از بغداد شد[٢٠٨]
در قرن پنجم هجرى مکتب کلامى اشعرى رو به گسترش بود. حنابله که سابقه طولانى در مخالفت با عقاید کلامى و اعتزالى داشتند، از سرسختترین مخالفان اشاعره نیز به شمار مىرفتند. بر خلاف حنابله، شافعیان با مکتب کلامى اشعرى مخالفتى نداشتند و حتى برخى از علماى شافعى، نظیر ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن القشیرى در معرفى مکتب اشعرى به عنوان یکى از مکاتب اهل سنت کوشش بسیار نمودند[٢٠٩] قشیرى در رسالهاى با عنوان شکایت اهل سنت، اشعرى را به نام امام الدین و محیى السنه معرفى و در حضور طغرل بیک عقاید وى را تشریح کرد و آنچه را که علماى مخالف به اشعرى نسبت داده بودند، افترا و تهمت خواند[٢١٠] شافعیان که در این دوران از حمایت خواجه نظام الملک بهرهمند بودند، با حمایت از اشاعره بیش از پیش مورد غضب حنابله قرار گرفتند. این خصومتها موجب بروز درگیرىهاى بسیارى میان حنابله و شافعیان بغداد شد.
در سال ٤٦٩ه ابو نصر بن قشیرى، متکلم شافعى وارد بغداد شد و با اجازه نظام الملک در مدرسه نظامیه به وعظ پرداخت. وى در سخنان خود از علم کلام اشعرى طرفدارى و حنبلیان را به پیروى از مذهب تشبیه متهم کرد[٢١١] حنبلیان به ریاست شریف ابو جعفر شورشى به پا کردند و چون عده ایشان از شافعیان بیشتر بود در زد و خوردهاى خیابانى غلبه یافتند[٢١٢] واکنش دیگر علماى حاضر در دار الخلافه به درگیرى حنابله و شافعیان، متفاوت بود. برخى از علما، مانند قاضى ابى یعلى حنبلى، هنگام وقوع فتنه، دار الخلافه را ترک کرده و راهى مکه شدند[٢١٣] و برخى نیز، مانند ابوالحسن الاسکاف المقرى به حمایت از حنبلیان پرداختند. ابوالحسن در یکى از روزها که بازارهاى بغداد به واسطه فتنه قشیرى تعطیل شده بود، فریاد زد: «امروز روز سنى حنبلى است. نه قشیرى و نه اشعرى»[٢١٤] این اقدامات موجب خصومت بیشتر پیروان دو فرقه گشت و چون ابن قشیرى سال بعد به بغداد آمد، برخورد میان حنبلیان و شافعیان تجدید شد. ابو اسحاق به اتفاق رؤساى دیگر شافعى، مانند ابوبکر شاشى و ابو سعد صوفى، شکوائیهاى به نظام الملک نوشته و خواستار دخالت او شد، اما این بار نظام الملک تقاضاى او را نپذیرفت و قشیرى را از بغداد فرا خواند. حنبلیان جرأت یافته و به فقیهى از نظامیه که نسبت کفر به آنان داده بود، حمله کردند؛ به این ترتیب، بار دیگر نظامیه در جریان اختلاف حنبلى - اشعرى قرار گرفت[٢١٥]
چنین اقداماتى که از سوى فقها یا متکلمین مذاهب صورت مىگرفت، خصوصاً سخنرانىهاى تحریکآمیز آنان، باعث مىشد که خلیفه یا سلطان براى جلوگیرى از وقوع فتنه، وعاظ را از وعظ منع نمایند. در جمادىالآخر سال ٤٧٣ه به همه وعاظى که در جریان فتنه قشیرى از وعظ منع شده بودند، اجازه سخنرانى داده شد، مشروط بر آن که درباره اصول و مذهبشان سخن نگویند[٢١٦] با این وجود، اختلافات کلامى و تعصب فقها و متکلمین باز هم سبب درگیرى پیروان فرق شده و جانبدارى برخى از فقهاى سنى از کلام اشعرى، عامل مناقشه علماى بغداد در سالهاى بعد شد. در سال ٤٧٥ه ابوالقاسم بکرى وارد بغداد شد و با کسب اجازه از نظام الملک در نظامیه به وعظ پرداخت و در حمایت از مذهب اشعرى به مذمت عقاید حنبلى پرداخت. سخنان بکرى موجب درگیرى عدهاى از حنبلىهاى بغداد و طرفداران بکرى شد. هواداران بکرى، کتابى از قاضى ابى یعلى حنبلى با عنوان کتاب الصفات به دست آورده و آن را در اختیار بکرى قرار دادند. ابوالقاسم بکرى کتاب را بر فراز منبر خواند و به مذمت حنابله پرداخت[٢١٧] در همین سال ابوالمؤید عیسى بن عبداللَّه الغزنوى وارد بغداد شد و به ایراد وعظ در مسجد پرداخت. سخنان او نیز که در حمایت از کلام اشعرى بود، باعث درگیرى طرفداران وى و حنابله شد[٢١٨] در سال ٤٧٨ه سخنرانى ابوبکر فورکى در نظامیه سبب درگیرى حنابله و اشاعره شد[٢١٩]
مخالفت با عقاید اعتزالى فقط به حنابله اختصاص نداشت. در سال ٥٣٨ه حسن بن ابى بکر نیشابورى، عالم حنفى در مسجد قصر و مسجد منصور به وعظ نشست و در سخنرانى خود اشعرى را لعن کرد و خطاب به مردم اظهار داشت: «شافعى باشید اما اشعرى نباشید، حنفى باشید اما معتزلى نباشید، حنبلى باشید اما تشبیهى نباشید»[٢٢٠]
در سال ٥٤٥ه حسن بن ذى النون الشغرى به بغداد آمد و در مسجد قصر به وعظ پرداخت. سخنانى که او در حمایت از مذهب سنت و در مذمت اشاعره ایراد کرد، موجب بروز فتنهاى در بغداد شد[٢٢١] در سال ٥٤٦ه مواعظ ابن العبادى در مسجد منصور موجب خشم حنابله گشت، اما آشوبى برپا نشد[٢٢٢]
در دوران مستضیىء اختلاف میان حنابله و اشاعره تشدید شد. علما و طرفداران هر دو فرقه مىکوشیدند از اصول و عقاید خویش حمایت کنند. حنبلیان بغداد به همین منظور در سال ٥٥٩ه در مسجد ابن شافع تجمع کردند تا کتابى را که در فضایل احمد بن حنبل نوشته شده بود، استماع نمایند. در این هنگام میان ابن خشاب و ابن المحاسن دمشقى در خصوص مسئلهاى فقهى منازعه شد. هر دو نفر را نزد خلیفه برده و کتاب را در حضور خلیفه قرائت کردند. چون در کتاب معایب بسیارى بر خلفا وارد شده بود، آن را از ایشان گرفتند[٢٢٣] علماى مخالف حنابله نیز از سعایت و دشمنى علیه آنان خوددارى نمىکردند. محمد بن محمد البروى در نظامیه به وعظ نشست و در تبلیغ مذهب اشعرى و ذم حنابله سخنانى گفت. از این رو، خود و فرزند کوچکش به دست حنبلیان مسموم و کشته شدند[٢٢٤]
از دیگر مسائلى که علاوه بر ایجاد اختلاف میان علماى اهل سنت، زمینهساز درگیرىهاى فرقهاى بغداد شد، ذکر فضایل برخى از خلفا از جانب عالمان سنى بود. عالمان حنبلى که نسبت به صحابه پیامبر تعصب داشتند، نمىتوانستند شاهد سبّ آنان توسط شیعیان باشند. از این رو، در مقابله با این عمل شیعیان، به ذکر مناقب برخى از صحابه و خلفا پرداختند. از جمله این عالمان، عبدالغیث بن زهیر الحرى بود که کتابى در فضایل یزید بن معاویه نوشت و در آن مطالب شگفتآورى را بیان کرد. این اقدام ابن زهیر از سوى برخى از علماى حنبلى سرزنش شد. به گفته ابن اثیر، ابوالفرج بن جوزى از مطالب آن کتاب انتقاد کرد و این مسأله سبب دشمنى دو عالم حنبلى شد[٢٢٥] در عاشوراى سال ٥٩٠ه نیز چون احمد بن اسماعیل فقیه شافعى در نظامیه به وعظ نشست، از او خواسته شد یزید بن معاویه را لعن نماید. ابوالخیر در پاسخ گفت: «ذاک امام مجتهد» حضار از کار وى برآشفتند و با سنگ به وى حمله کرده و او را از منبر پائین کشیدند. سپس از فقها فتواى تعزیر وى را خواستند، برخى مطابق فتواى عمر بن عبدالعزیز حکم کردند او را بیست ضربه شلاق زدند. پس از اجراى حکم، فقیه شافعى از بغداد اخراج شد[٢٢٦]
از دیگر عواملى که در وقوع منازعات فرقهاى نقش مؤثرى داشت؛ مجالس وعظ و خطابهاى بود که علماى شیعه و سنى برپا مىکردند. ذهبى٢٢٧ و ابن جبیر٢٢٨ به این گونه مجالس و تأثیرى که بر عواطف مذهبى توده مردم مىگذاشت، اشاره کردهاند. معمولاً خطبا با پافشارى و تعصب در اعتقادات خود، موجب تحریک پیروان فِرَق و ایجاد درگیرى میان آنان مىشدند. در سال ٤٢٠ه خطیب شیعى مسجد براثا سخنان غلوآمیزى درباره علىعلیه السلام ایراد نمود و گفت: امیرالمؤمنین با جمجمه اصحاب کهف سخن گفته و او زنده کننده انسان بود[٢٢٩] این سخنان غلوآمیز موجب شد خلیفه، ابى منصور بن تمام را به عنوان خطیب مسجد براثا تعیین کند. سخنان ابى منصور در تأیید مذهب سنت و جماعت باعث شد تا شیعیان با آجر به او حمله کنند[٢٣٠] سال ٥٦٩ طوسى، واعظ سنى در مدرسه تاجیه در سخنان خود اظهار داشت: ابن ملجم به خاطر کشتن علىعلیه السلام کافر نشد. این سخنان باعث خشم شنوندگان شد و آنها به سوى او آجر پرتاب کردند. شیعیان نیز قیام کرده و منبر را آتش زدند[٢٣١] در سال ٥٧٦ه وقتى مردى در مدرسه نظامیه، امام محمد شافعى را سبّ نمود، فقهاى حاضر در مدرسه، او را چنان کتک زدند که جان سپرد[٢٣٢]
از جمله کسانى که مورخان از جلسات پرشور وعظ او بسیار گفتهاند، ابن جوزى، خطیب حنبلى است. ابن جوزى از آغاز خلافت المقتفى و با تشویق ابن هبیره که خواستار تجدید قدرت سنت و خلافت بود، کار وعظ را آغاز کرد. وى در روزگار خلیفه المستنجد اجازه یافت مجالس وعظ خویش را در قصر برپا کند. او در مواعظ خود به حمایت از سنت پرداخته از بدعتگذاران انتقاد مىکرد[٢٣٣] «لائوست» معتقد است ابن جوزى از جمله علمایى بود که خلیفه به او اجازه تفتیش عقاید داده بود[٢٣٤] تحت تأثیر اقدامات ابن جوزى، مذهب حنبلى در بغداد قدرت بسیار یافت و این مسأله به درگیرىها دامن زد.
تأثیر علما در منازعات به مساجد، مدارس و مجالس وعظ، منحصر نمىشد. آنان گاه با نوشتن کتاب و رساله به ردّ عقاید یکدیگر مىپرداختند و گاه نیز به تکفیر مخالفین خود یا متهم نمودن آنها به کفر و الحاد اقدام مىکردند. عبدالجلیل قزوینى، عالم شیعى در ردّ کتاب بعض فضائح الروافض کتابى با نام نقض یا بعض مثالب النواصب فى نقض فضائح الروافض نوشت٢٣٥ و ابن جوزى حنبلى کتابى به نام تلبیس ابلیس نگاشت و در آن به گروههاى مختلف اعم از متکلمین، فقها صوفیه و... خرده گرفت[٢٣٦] ابو عبداللَّه مالکى معروف به زکى مغربى نیز، امام محمد غزالى، عالم شافعى را مورد طعن قرار داد و او را ملحد و مجوسى خواند[٢٣٧] در سال ٦٤٨ه على بن سابه، خطیب جامع قصر، متهم به فساد شد. مردم در نکوهش او مطالبى نوشته و منتشر کردند. عدهاى از حنابله نیز از خواندن نماز با او خوددارى کردند. با وجود انکار اتهامات، ابن سابه از مقامش عزل شد[٢٣٨]
دخالت در امور سیاسى از جمله مسایلى بود که به رقابت علما دامن زده و آنان را وادار به واکنش علیه یکدیگر مىکرد. بهرهمندى علما از حمایت خلفا و وزراى ایشان در افزایش نفوذ، قدرت و دخالتشان در امور، بىتأثیر نبود. به نظر مىرسد؛ طى قرنهاى چهارم و پنجم هجرى مساجد و مدارس، بیش از آن که کانون بحث و تدریس و مجادلات فقهى و کلامى باشند، به مرکز مناقشات سیاسى و منازعات فرقهاى تبدیل شده بودند. در قرن چهارم هجرى، مسجد براثا کانون و مرکز تجمع شیعیان مخالف بود. در همین قرن، حنابله مسجدى بنا کرده و آنجا را مرکز توطئه و فتنه علیه مخالفین خویش قرار دادند. تنوخى این مسجد را مسجد ضرار مىنامد[٢٣٩] در قرن پنجم هجرى، مدرسه نظامیه به یکى از فتنهانگیزترین مراکز فرهنگى بغداد بدل شده بود. اهمیت نظامیه به حدى بود که به اعتقاد هانرى لائوست؛ «رئیس آنجا یکى از شخصیتهاى برجسته دار الخلافه محسوب مىشد و به آسانى نمىتوانست از حوادث سیاسى که در بغداد رخ مىداد، کناره بگیرد و موضع خود را در خصوص هر حادثهاى روشن نسازد. به همین دلیل، غزالى که خواجه نظام الملک او را به مدرّسى نظامیه منصوب کرد، پس از آن که به بغداد آمد، به زودى تحت تأثیر بحرانهاى سیاسى دارالخلافه، قدم به میدان سیاست نهاد و جهت کنار آمدن با مکتب حنبلى و حمایت از خلافت سنى، فتاوى مهمى صادر کرد»[٢٤٠]
این گونه اقدامات به غزالى یا دیگر علماى شافعى منحصر نمىشد، بلکه علماى حنفى، حنبلى و شیعى نیز مىکوشیدند با دخالت در امور سیاسى، قدرت و نفوذ خود را بیشتر نمایند. در سال ٤٨٢ه که هاشمیان باب البصره به دلیل اعتقاد به برترى و فضیلت ابوبکر، عمر و عثمان نسبت به علىعلیه السلام، با شیعیان کرخ درگیر شدند، علماى حنبلى، نظیر ابن عقیل، کلوذانى، ابوالفرج بن السیبى، یعقوب البرزینى و ابن الصیاغ کوشیدند با کمک ابو جعفر الخرقى، محتسب بغداد، غائله را خاتمه دهند. ابن عقیل با این هدف، در جمع اهالى به ایراد سخنرانى پرداخت[٢٤١] به هر حال، نقش علما را به عنوان نظریهپردازان خلافت سنى در منازعات فرقهاى بغداد، نمىتوان نادیده گرفت.
پی نوشت ها:
[١]کارشناس ارشد تاریخ اسلام.
[٢] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمدابراهیم آیتى، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧١ش) ج ٢، ص ٥١٣.
[٣] ابن جوزى، المنتظم، به تصحیح نعیم زرزور، (بیروت، دار الکتب العلمیه، بىتا)، ج ١١، ص ٢٠٧.
[٤] همان، ص ٢٧٣.
[٥] همان، ص ٢٤٩.
[٦] ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، به اهتمام محمدحسین شمس الدین، (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٢م)، ج ٢، ص ٣٤٦.
[٧] طبرى، تاریخ الطبرى، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، روائع التراث العربى، ١٩٦٦م)، ج ٩، ص ١٩٠ - ١٩١.
[٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١١، ص ٢٨٦ - ٢٨٨؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن و ابو الزهرا حازم على بهجت، (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٧م)، ج ١، ص ١٥ - ٢٥.
[٩] ابن کثیر، البدایه و النهایه، به کوشش یوسف الشیخ محمد البقاعى و صدقى جمیل العطار. (بیروت، دار الفکر، ١٩٩٨م)، ج ٧، ص ٣٢٨.
[١٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١١، ص ٢٠٧.
[١١]ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣٢٨.
[١٢] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤٦.
[١٣] ابن طقطقى، تاریخ فخرى، ترجمه محمدوحید گلپایگانى، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٧ش)، ص ٣٢٧ - ٣٢٨؛ ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[١٤] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣٢٦.
[١٥] یعقوبى، پیشین، ج ٢، ص ٥١٢.
[١٦] مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، (قم، دار الهجره، ١٩٨٤م)، ج ٢، ص ١٠ - ١١.
[١٧] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[١٨] ابن اثیر، الکامل، (بیروت، موسسه التاریخ العربى، ١٩٩٤م)، ج ٤، ص ٣١٨.
[١٩] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[٢٠] جلال الدین سیوطى، تاریخ الخلفا، به اهتمام ابراهیم صالح، (بیروت، دار صدر، ١٩٩٧م)، ص ٣٦٤.
[٢١]طبرى، پیشین، ج ٩، ص ٢٠٠ - ٢٠١؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣٣٧.
[٢٢] ابن اثیر، پیشین، ج ٤، ص ٣١٨ - ٣١٩.
[٢٣] همان، ص ٣١٨.
[٢٤] ابو الفرج اصفهانى، الأغانى، به شرح عبداللَّه على مهنا، (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٢م)، ج ١٠، ص ٢٥٠ - ٢٥٢.
[٢٥] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٢، ص ٣٤١.
[٢٦] طبرى، پیشین، ج ٩، ص ٣٦٩ - ٣٧١؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٤، ص ٣٩٢.
[٢٧] طبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، به اهتمام سید مهدى الخرسان، (بىجا، دار الکتب الاسلامیه، بىتا)، ص ٣٥٥؛ شیخ عباس قمى، منتهى الآمال، (تهران، مؤسسه مطبوعاتى حسینى، بىتا)، ص ١٠٠٦.
[٢٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٢، ص ٥٦.
[٢٩] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٢٨، ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٤٤٢.
[٣٠] ابن طقطقى، پیشین، ص ٣٥١.
[٣١] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٥٤ - ٦٣.
[٣٢] ابن مسکویه، تجارب الامم، ترجمه على نقى منزوى، (تهران، توس، ١٣٧٦ش)، ج ٥، ص ١ - ٣.
[٣٣] همان.
[٣٤] همان.
[٣٥] همان، ص ٢.
[٣٦] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٥٤؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٢، ص ٣٧١.
[٣٧] طبرى، پیشین، ج ١٠، ص ٦٣؛ ابن مسکویه، پیشین، ج ٥، ص ٣.
[٣٨] همان، ص ٤٦.
[٣٩] همان، ص ٦١.
[٤٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٣، ص ٢٤٧ - ٢٤٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٥٤٣.
[٤١] همان، ج ٥، ص ٥٠ - ٥٢.
[٤٢] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٦.
[٤٣] همان؛ ابن مسکویه، ج ٥، ص ٦١ - ٦٢.
[٤٤] همان، ص ٦٤.
[٤٥] همان، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[٤٦] ابن ابى یعلى، پیشین، ج ٢، ص ١٨ - ٤٥.
[٤٧] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[٤٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ١٩٤ - ١٩٥.
[٤٩] همان، ص ١٩٧.
[٥٠] همان.
[٥١] همان، ص ١٢٥؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٦٤٢؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٢٢.
[٥٢] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ١٢٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٢٣.
[٥٣] ذهبى، تاریخ الاسلام، به کوشش عمر عبدالسلام تدمرى، (بیروت، دارالکتاب عربى، ١٩٩٨م)، ج ٢٨، ص ٢٥٨.
[٥٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ١٢٥ - ١٢٦؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٢٢.
[٥٥] ابن جوزى، پیشین، ج ١١، ص ٢٠٧.
[٥٦] ذهبى، پیشین، ج ١٦، ص ٢٦٨ - ٢٦٩؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٠٧ - ١٠٨؛ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، (قاهره، دارالفکر، بىتا)، ج ١، ص ٩٠.
[٥٧] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٠٧ - ١٠٨.
[٥٨] همان، ص ١٠٨.
[٥٩] ذهبى، پیشین، ج ٢٨، ص ٢٦٩.
[٦٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٥٩٦.
[٦١] ابن هندوشاه، تجارب السلف، ص ٢٥٦.
[٦٢] ذهبى، پیشین، ج ٢٩، ص ٣٢٢ - ٣٢٤.
[٦٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٥٠.
[٦٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٢١٣.
[٦٥] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٢٠٠.
[٦٦] ابن کثیر، ج ٨، ص ١٩٠.
[٦٧] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٣٤٧.
[٦٨] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٨٢.
[٦٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ٧ - ٨ .
[٧٠] همان، ص ١٦.
[٧١] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٥، ص ٧٩.
[٧٢] سیوطى، پیشین، ص ٤٩٩.
[٧٣] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٢٧٢.
[٧٤] نماز تراویح، نماز مستحبى است که در شبهاى ماه رمضان به جماعت اقامه مىشود.
[٧٥] همان، ص ٤١٠.
[٧٦] همان، ص ٤١٧.
[٧٧] همان، ص ٤٤١.
[٧٨] سیوطى، پیشین، ص ٥٠٦.
[٧٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ١٩٤.
[٨٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٣٤.
[٨١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ٢٤٥ - ٢٤٦.
[٨٢] همان، ص ٢١٧؛ ذهبى، پیشین، ج ٣٥، ص ٣٨.
[٨٣] همان، ص ٣٠٢.
[٨٤]ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٥٨١.
[٨٥] همان، ج ٧، ص ٦٥١.
[٨٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ٣٠٢.
[٨٧] ذهبى، پیشین، ج ٥، ص ١٩.
[٨٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٣٢ - ٣٧.
[٨٩] همان، ص ٨٤.
[٩٠] ابن طقطقى، پیشین، ص ٤١٧.
[٩١] ابن کثیر، ج ٨، ص ٣٧١؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٨٣.
[٩٢] همان، ص ١٠٢.
[٩٣] همان، ص ٢٢٢ و ١٧١؛ ذهبى، پیشین، ج ٣٩، ص ٥.
[٩٤] ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ١٧٠ - ١٧١.
[٩٥] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ١٥٩.
[٩٦] سیوطى، پیشین، ص ٥٢٦.
[٩٧] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٢٠٣.
[٩٨] همان، ص ٢٢٠.
[٩٩] ذهبى، پیشین، ج ٣٩، ص ٦١؛ همان، ج ٤٠، ص ٥ - ٢٥.
[١٠٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٢٢٢.
[١٠١] ذهبى، پیشین، ج ٤٠، ص ٢٥.
[١٠٢] ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ٢٤٧؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٤٤٨.
[١٠٣] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٢٠٢.
[١٠٤] همان، ص ٢٠٣.
[١٠٥] همان، ص ٢٥١.
[١٠٦] ذهبى، پیشین، ج ٤١، ص ٩٥.
[١٠٧] ابن طقطقى، پیشین، ص ٤٣٢ - ٤٤٠.
[١٠٨] ابن رجب، ذیل طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن و ابو الزهرا حازم على بهجت (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٧م)، ج ٣، ص ٣٣١ - ٣٣٢؛ ذهبى، پیشین، ج ٤١، ص ٩٥.
[١٠٩]ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ٣٣٢ - ٣٣١.
[١١٠] ابن معمار حنبلى، الفتوه، به قلم مصطفى جواد، به اهتمام محمدتقى الدین الهلالى، عبدالحلیم النجار، احمد ناجى القیسى، (بغداد، مکتبة المثنى، ١٩٥٨م)، ص ٥١ - ٥٢.
[١١١] ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ٣١٧.
[١١٢] ذهبى، پیشین، ج ٤١، ص ١١ - ١٤.
[١١٣] همان، ج ٤٠، ص ٤٩.
[١١٤] ابن هندوشاه، پیشین، ص ٣١٥.
[١١٥] ابن طقطقى، پیشین، ص ٤٥١ - ٤٥٣.
[١١٦] ابن فوطى، حوادث الجامعه، ترجمه عبدالمحمد آیتى، (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، ١٣٨١ش)، ص ٥٩، ١١٢.
[١١٧] همان، ص ١٥٣.
[١١٨] همان، ص ٥٩.
[١١٩] همان، ص ١١١.
[١٢٠] همان، ص ١٥٥.
[١٢١] همان، ص ١٣٧.
[١٢٢] همان، ١٠٦ - ١٠٧.
[١٢٣] همان، ص ١٥٩.
[١٢٤] ذهبى، پیشین، ج ٤٨، ص ٢٣.
[١٢٥] همان، ج ٤٧، ص ٦٣.
[١٢٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٣، ص ٢٤٧ - ٢٤٨؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٥٤٣.
[١٢٧] ابن مسکویه، پیشین، ج ٥، ص ٦١ - ٦٢.
[١٢٨] همان، ص ٣٧٠.
[١٢٩] همان، ص ٣٥٢ - ٣٥٣.
[١٣٠] ابوبکر صولى، الاوراق، (اخبار الراضى باللّه والمتقى للّه)، به اهتمام هیومرث، دن (مصر، مطبعه الصاوى، ١٩٣٥م)، ج ١، ص ٦٥.
[١٣١] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[١٣٢] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ٤ - ٥.
[١٣٣] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٣، ص ٣٥١.
[١٣٤] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٦٢٢.
[١٣٥] ابن کثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٠ - ٣١.
[١٣٦] ابن مسکویه، پیشین، ج ٦، ص ٣٧١؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٠ - ٣١؛ ذهبى، پیشین، ج ٢٦، ص٢٤٨؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ٢١٥؛ ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٤، ص ٧٣.
[١٣٧] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٦.
[١٣٨] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ٣٦١.
[١٣٩] همان، ج ١٥، ص ٧٩ و ٣٧؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٩١.
[١٤٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٥٤٠ - ٥٤١.
[١٤١] ذهبى، پیشین، ج ٢٧، ص ٢٣٧.
[١٤٢] همان، ج ٢٨، ص ١١.
[١٤٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١١٧.
[١٤٤] همان، ج ١٥، ص ١٦٧.
[١٤٥]ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٥، ص ٥١.
[١٤٦] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٥٨ - ١٥٩.
[١٤٧] همان، ج ١٥، ص ٣٤٠.
[١٤٨] تاج الدین عبدالوهاب سبکى، طبقات الشافعیه الکبرى، به اهتمام عبدالفتاح محمد الحلو و محمود محمد الطناحى، (بىجا، دار احیاء الکتب العربیه، بىتا)، ج ٣، ص ٢٩ - ٣٠.
[١٤٩] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٩٨.
[١٥٠]ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٣٢ - ٣٦.
[١٥١] همان، ج ٥، ص ٥٩٦.
[١٥٢] ابن مسکویه، پیشین، ج ٦، ص ٣٧١.
[١٥٣] ابن فوطى، پیشین، ص ٢٤.
[١٥٤] ابن مسکویه، پیشین، ج ٦، ص ١٢٠.
[١٥٥] ابن اثیر، ج ٥، ص ٣٢٧.
[١٥٦] همان.
[١٥٧] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٦٣٠ - ٦٣٣ - ٦٣٥.
[١٥٨] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٣١.
[١٥٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ١٥١.
[١٦٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٣٣١.
[١٦١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ١١٥.
[١٦٢] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٤٣.
[١٦٣] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ٤٤٠.
[١٦٤] همان، ص ٤٤٧.
[١٦٥] همان.
[١٦٦] همان، ص ٤٤٨.
[١٦٧] همان، ص ٤٦٧.
[١٦٨] ذهبى، پیشین، ج ٢٦، ص ٤٨٧.
[١٦٩] همان، پیشین، ج ١٤، ص ٣٥٦.
[١٧٠] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٦٧.
[١٧١] همان، ج ٤، ص ٢٦٠.
[١٧٢] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٢٠٤.
[١٧٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٥٣.
[١٧٤] ذهبى، پیشین، ج ٢٩، ص ١٤.
[١٧٥] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ١٤٩.
[١٧٦] ذهبى، پیشین، ج ٣٠، ص ٦.
[١٧٧] همان، ج ٤، ص ١٣.
[١٧٨] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٥، ص ٦١.
[١٧٩]ذهبى، پیشین، ج ٣٠، ص ٣٠ - ٢٩.
[١٨٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ٣٠٢.
[١٨١] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٥٣.
[١٨٢] همان.
[١٨٣] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ٣٠٩ - ٣١٠.
[١٨٤] همان، ج ١٨، ص ٢١١.
[١٨٥] ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتى، (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦)، ج ٤، ص ٧٧٨.
[١٨٦] ابن ابى یعلى، پیشین، ج ٢، ص ١٦ - ٢٧.
[١٨٧] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[١٨٨] تنوخى، نشوار المحاضره و اخبار المذاکره، به اهتمام عبود الشالجى، (بىجا، بىنا، ١٩٧١م)، ج ٢، ص ٢٩٥.
[١٨٩] همان، ص ٢٣٣.
[١٩٠] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٣، ص ٢٣٠؛ ابن جوزى، پیشین، ج ١٣، ص ٢١٧.
[١٩١] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٥٣٦ - ٥٣٧.
[١٩٢] ابن جوزى، ج ١٥، ص ٥٨ - ٥٩.
[١٩٣] ابن الوردى، تاریخ ابن الوردى، (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٦)، ج ١، ص ٢٧٦.
[١٩٤] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٣٠٦.
[١٩٥] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٦؛ ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ١٩٦.
[١٩٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٤، ص ١٧٢.
[١٩٧] همان، پیشین، ج ١٥، ص ٨٥؛ ابن ابى یعلى، پیشین، ج ٢، ص ١٤٤.
[١٩٨] ابن کثیر، پیشین، ج ٧، ص ٦١١.
[١٩٩] ابن فراء، احکام السلطانیه، به اهتمام محمد حامد الفقهى، (بىجا، مرکز النشر، ١٤٠٦)، ص ٣٧.
[٢٠٠] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٠٥؛ ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١٦.
[٢٠١] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٢٥.
[٢٠٢] ذهبى، پیشین، ج ٢٨، ص ٢٦٨.
[٢٠٣] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٣٨؛ ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١٥.
[٢٠٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٤٣.
[٢٠٥]همان.
[٢٠٦] ابن اثیر، پیشین، ج ٥، ص ١٢١.
[٢٠٧] همان، ص ١٧٥ - ١٧٦.
[٢٠٨]همان، ج ٦، ص ٨٨.
[٢٠٩] ذهبى، پیشین، ج ٤٧، ص ٤٧.
[٢١٠] سبکى، پیشین، ج ٣، ص ٣٧٤ - ٣٧٥ - ٣٩٩ - ٤٢٥.
[٢١١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٥، ص ٣٤٠.
[٢١٢] همان، ج ١٦، ص ١٨١.
[٢١٣] ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١٣ - ٢٢؛ سبکى، پیشین، ج ٤، ص ٢٣٤ - ٢٣٦.
[٢١٤] ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ١١.
[٢١٥] همان، ص ١٤٤ - ١٤٦.
[٢١٦] ابن جوزى، پیشین، ج ١٦، ص ١٩٠ - ١٩١.
[٢١٧] همان، ص ٢١١.
[٢١٨] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٢٨٥.
[٢١٩] ابن جوزى، پیشین، ج ١٧، ص ٧٦.
[٢٢٠] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٢٦٠ - ٢٦١.
[٢٢١] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ٣١.
[٢٢٢] همان، ص ٧٩ - ٧٨.
[٢٢٣] ابن کثیر، پیشین، ج ٨، ص ٣٧١.
[٢٢٤] ابن جوزى، پیشین، ج ١٨، ص ١٥٩.
[٢٢٥] همان، ص ١٩٨؛ ابن اثیر، پیشین، ج ٧، ص ٢٢٥.
[٢٢٦] همان، ص ٣٤٣ - ٣٤٤.
[٢٢٧] ابن تغرى بردى، پیشین، ج ٦، ص ١٢١.
[٢٢٨] ذهبى، پیشین، ج ٣٩، ص ٦١؛ همان، ج ٤٠، ص ١٢ - ١٧ - ١٨ - ٢٤ - ٢٥.
[٢٢٩] ابن جبیر، رحله ابن جبیر، (بیروت، دار بیروت، ١٩٨٤م)، ص ١٩٥ - ٢٠٠.
[٢٣٠] ابن اثیر، پیشین، ج ٦، ص ٤٧.
[٢٣١] ذهبى، پیشین، ج ٢٨، ص ٢٦٨ - ٢٦٩.
[٢٣٢] همان، ج ٣٩، ص ٥٨.
[٢٣٣] همان، ج ٤٠، ص ٤٩.
[٢٣٤] ابن رجب، پیشین، ج ٣، ص ٢٢ - ٢٥.
[٢٣٥] هانرى لائوست، «ابن جوزى»، دانشنامه ایران و اسلام، ج ٣، ص ٤٨٣.
[٢٣٦] عبدالجلیل قزوینى، نقض، (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض)، مصحح میر جلال الدین محدث، (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٥٨ش)، مقدمه و تمام صفحات کتاب.
[٢٣٧] ابوالفرج ابن جوزى، تلبیس ابلیس، ترجمه علیرضا ذکاوتى قراگزلو، (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٦٨ش)، صفحات مختلف کتاب.
[٢٣٨] ابن جوزى، المنتظم، ج ١٧، ص ١٥٢.
[٢٣٩] ابن فوطى، پیشین، ص ١٥٧.
[٢٤٠] تنوخى، پیشین، ج ٢، ص ١٣٤.
[٢٤١] هانرى لائوست، سیاست و غزالى، ترجمه مهدى مظفرى، (بىجا، بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٥٤ش)، ج ١، ص ٧٥ - ٩٥.
منابع
- ابن ابى یعلى الحنبلى، ابى الحسین محمد بن محمد بن الحسین، طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن، ابوالزهراء حازم على بهجت (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٧).
- ابن الأثیر، عزالدین ابى الحسن على بن ابى الکرم الشیبانى، الکامل فى التاریخ (بیروت، موسسة التاریخ العربى، ١٩٩٤).
- ابن الجوزى، ابى الفرج عبدالرحمن بن على بن محمد، المنتظم فى تاریخ الملوک والامم، به اهتمام محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، مصحح نعیم زرزور (بیروت، دارالکتب العلمیه، بىتا).
- - ، تلبیس ابلیس، مترجم علیرضا ذکاوتى قراگزلو (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٦٨).
- ابن الخلدون، عبدالرحمن، العبر، مترجم عبدالمحمد آیتى (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦).
- ابن المعمار البغدادى الحنبلى، ابى عبداللَّه محمد بن ابى المکارم، الفتوه، به قلم مصطفى جواد، به اهتمام محمد نفى الدین الهلالى، عبدالحلیم النجار، احمد ناجى القیسى (بغداد، مکتبة المثنى، ١٩٥٨).
- ابن الوردى، زین الدین عمر بن مظفر، تاریخ ابن الوردى (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٦).
- ابن تغرى بردى، جمال الدین ابى المحاسن یوسف الأتابکى، النجوم الزاهره فى ملوک مصر والقاهره، به اهتمام محمدحسین شمس الدین (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٢).
- ابن جبیر، ابوالحسین محمد بن احمد الکنانى الاندلسى، رحله ابن جبیر (بیروت، دار بیروت، ١٩٨٤).
- ابن رجب البغدادى، ابى الفرج عبدالرحمن بن شهاب الدین احمد، الذیل على طبقات الحنابله، به اهتمام ابو حازم اسامه بن حسن، ابوالزهراء حازم على بهجت (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٩٩٧).
- ابن طقطقى، محمد بن طباطبا، تاریخ فخرى در آداب ملکدارى و دولتهاى اسلامى، مترجم محمد وحید گلپایگانى (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٧).
- ابن فوطى، کمال الدین عبدالرزاق بن احمد شیبانى، الحوادث الجامعه، (رویدادهاى قرن هفتم هجرى)، مترجم عبدالمحمد آیتى (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، ١٣٨١).
- ابن کثیر دمشقى، البدایه والنهایه ومعه نهایه البدایه والنهایه فى الفتن والملاحم، به کوشش یوسف الشیخ محمد البقاعى، صدقى جمیل العطار (بیروت، دارالفکر، ١٩٩٨).
- ابى یعلى محمد بن الحسین الفراء، احکام السلطانیه، به اهتمام محمدحامد الفقى (بىجا، مرکز النشر، ١٤٠٦).
- الاصفهانى، ابى الفرج، الأغانى، به شرح عبداللَّه على مهنا (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٩٢).
- التنوخى، ابى على المحسن بن على، نشوار المحاضره واخبار المذاکره، به اهتمام عبود الشالجى (بىجا، بىنا، ١٩٧١).
- الخطیب البغدادى، ابىبکر احمد بن على، تاریخ بغداد او مدینه السلام (قاهره، دارالفکر، بىتا).
- الذهبى، شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان، تاریخ الاسلام او وفیات المشاهیر والاعلام، به کوشش عمر عبدالسلام تدمرى (بیروت، دارالکتاب العربى، ١٩٩٨).
- السبکى، تاج الدین عبدالوهاب بن على بن عبدالکافى، طبقات الشافعیه الکبرى، به اهتمام عبدالفتاح محمد الحلو محمود محمد الطناحى (بىجا، دار احیاء الکتب العربیه، بىتا).
- السیوطى، جلال الدین عبدالرحمن بن ابىبکر، تاریخ الخلفا، به اهتمام ابراهیم صالح (بیروت، دار صادر، ١٩٩٧).
- الصولى، ابىبکر محمد بن یحیى، الاوراق، (اخبار الراضى باللّه والمتقى للّه)، به اهتمام هیومرث. دن (مصر، مطبعه الصاوى، ١٩٣٥).
- الطبرسى، ابى على الفضل بن الحسن، اعلام الورى بأعلام الهدى، به اهتمام سید محمدمهدى الخرسان (بىجا، دار الکتب الاسلامیه، بىتا).
- الطبرى، ابى جعفر محمد بن جریر، تاریخ الطبرى (تاریخ الامم و الملوک)، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم (بیروت، روائع التراث العربى، ١٩٦٦).
- قزوینى رازى، نصیر الدین عبدالجلیل، نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض)، مصحح میر جلال الدین محدث (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٥٨).
- قمى، شیخ عباس، منتهى الآمال زندگى چهارده معصوم (تهران، موسسه مطبوعاتى حسینى، بىتا).
- لائوست، هانرى، سیاست و غزالى، مترجم مهدى مظفرى (بىجا، بنیاد فرهنگ ایران، ١٣٥٤).
- - ، «ابن جوزى»، دانشنامه ایران و اسلام، ج ٣.
- المسعودى، ابى الحسن على بن الحسین بن على، مروج الذهب و معادن الجوهر (قم، دارالهجره، ١٩٨٤).
- مسکویه رازى، ابو على، تجارب الامم، مترجم علینقى منزوى (تهران، توس، ١٣٧٦).
- یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، مترجم محمدابراهیم آیتى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧١).