تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - نقش صوفیان در تشکیل و تداوم حکومت بهمنیان


نقش صوفیان در تشکیل و تداوم حکومت بهمنیان‌

محسن معصومی

کلمه های کلیدی:
تصوف
هندوستان
بهمنیان
دکن
گلبرگه
بیدر

ورود اسلام به جنوب هند در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجرى صورت گرفت. با این حال، این سرزمین از مدت‌ها پیش مورد توجه برخى از صوفیان مسلمان قرار گرفته بود که براى تبلیغ عقاید خویش به آن جا سفر کرده بودند. فتح دکن به دست مسلمانان و تأسیس حکومت بهمنیان به عنوان اولین حکومت مستقل مسلمان، باعث گسترش عقاید صوفیانه و نیز رشد فرقه‌هاى مختلف صوفیه گردید. صوفیان در این منطقه نفوذ و اعتبار فراوانى در میان گروه‌هاى مختلف اجتماعى پیدا کردند به طورى که پادشاهان بهمنى براى استقرار و تداوم قدرت خویش در دکن و نفوذ در میان مردم ناچار دست به دامان این گروه شدند و با نزدیک ساختن خویش به صوفیان از حمایت جدى مردم برخوردار گردیدند. صوفیان نیز فرصت پیش آمده را براى تبلیغ و گسترش آراء خویش مغتنم شمرده و به حمایت از بهمنیان پرداختند. این مقاله رابطه صوفیان و بهمنیان و نیز نقش صوفیان در تشکیل و تداوم حکومت بهمنیان را بررسى مى‌کند.
مقدمه‌
حملات مسلمانان به جنوب هند در دوره سلطان علاءالدین خلجى (حک:(علامت اختصارى حکومت) ٧١٥-٦٩٥) آغاز شد و در دوره محمد بن تغلق (حک: ٧٥٢-٧٢٥) مسلمانان همه این سرزمین را به تصرف خویش درآوردند. عواملى، چون ظلم و سخت‌گیرى محمد تغلق به اتباع هندوى خویش در جنوب، انتقال پایتخت از دهلى به دولت آباد واقع در دکن، مهاجرت اجبارى مردم به آن شهر و نیز ضعف حکومت محمد (در دهه‌هاى پایانى حکمرانى)، زمینه استقلال دکن به دست امیران و سرداران او را فراهم کرد. حسن کانگوى بهمنى، یکى از امیران محمد در دکن با ادعاى انتساب به بهمن اسفندیار، پادشاه افسانه‌اى ایران، از فرصت پیش آمده به خوبى استفاده کرد؛ وى با حمایت و پشتیبانى دیگر امیران، پس از بسیج نیروها و تدارک چندین نبرد با محمد تغلق، در ٧٤٨ بر شهر دولت آباد مستولى شده و نخستین حکومت مستقل مسلمان را در دکن بنیان نهاد. پس از وى، هفده تن از فرزندانش حدود ١٧٠ سال بر دکن فرمانروایى کردند. از این تعداد هشت تن در شهر «گلبرگه» استقرار داشتند. احمد اول (حک: ٨٣٨-٨٢٥ه )، نهمین سلطان بهمنى پایتخت خویش را به دلایلى به شهر «بیدر» منتقل ساخت و سایر سلاطین بهمنى نیز پس از وى در این شهر به حکومت پرداختند. انتقال مرکز حکومت از گلبرگه به بیدر، تبعات سیاسى، اجتماعى و مذهبى بسیارى به دنبال داشت و باعث افزایش نقش دانشمندان و وزیران ایرانى در شوؤن مختلف حکومت بهمنیان شد.
بهمنیان در سراسر حکومت خویش در گلبرگه و بیدر، توجه فراوانى به دانشمندان، صوفیان، ادیبان، شعراء، صنعتگران و سایر نخبگان اجتماعى به ویژه در میان ایرانیان داشتند و این امر باعث شد که در این دوره، بسیارى از دانشمندان و صوفیان، از ایران و سایر سرزمین‌هاى اسلامى به دکن مهاجرت و برخى از آنان، مشاغل و مناصب بالاى سیاسى و ادارى را تصاحب کنند. در این میان، نقش مهمى که صوفیان از فرقه‌هاى مختلف تصوف، در حمایت از بهمنیان داشتند، قابل توجه است. تلاش پادشاهان بهمنى براى نزدیک ساختن این صوفیان به خویش و کسب مشروعیت و مقبولیت در میان مردم، یکى از نمونه‌هاى جالب همکارى میان صوفى و سلطان را در این دوره رقم زد.
تصوف در دکن پیش از بهمنیان‌
«دکن» سال‌ها قبل از هجوم لشکریان مسلمان، از طریق صوفیانى که از راه دریا و نیز از شمال هند، به این منطقه سفر کرده بودند، با اسلام آشنا شد؛ صوفیانى که خود را به فرقه‌هاى مختلف به ویژه قادریه و جنیدیه منسوب مى‌کردند، دکن را منطقه‌اى مناسب براى تبلیغ آرا و عقاید خویش یافتند. ابن بطوطه در سفر به جنوبى‌ترین مناطق دکن، از مقابر و خانقاه‌هایى متعلق به صوفیان مسلمان در سیلان و برخى جزایر دیگر خبر داده است[٢] هر چند محمد بن تغلق (حک: ٧٥٢-٧٢٥ه ) در دربار خویش در احاطه علما و فقها قرار داشت و تحت تأثیر افکار و آراى ابن تیمیه توجه چندانى به عقاید صوفیان نمى‌کرد٣ و از جانب آنان مورد انتقاد قرار مى‌گرفت، در دوره وى شبکه گسترده‌اى از صوفیان در شمال هند پدیدار گشت. محمد با انتقال پایتخت خویش از دهلى به دولت آباد (واقع در شمال دکن)، بسیارى از مردم، اشراف و دانشمندان را به این شهر منتقل کرد. انبوهى از این مهاجران صوفیانى بودند که به فرقه‌هاى مختلف تعلق داشتند. این اقدام محمد، سبب اختلاف در ارائه تعالیم صوفیان در شمال گردید، اما به محض ورود این صوفیان به جنوب، آنان شهرهاى دولت آباد، خُلدآباد و برخى دیگر از شهرهاى جنوبى را مکانى مناسب براى تبلیغ عقاید خویش یافتند و به سرعت، مشکلاتى که پس از انتقال پایتخت، در ارائه تعالیم و نیز امور خانقاه‌ها ایجاد شده بود، ترمیم و بازسازى کردند. به همین دلیل، مقارن شکل‌گیرى بهمنیان، شهرهاى دولت‌آباد و خلدآباد محل تجمع انبوهى از صوفیان برجسته به ویژه پیروان فرقه‌هاى جنیدیه و چشتیه گردید. امیر حسن علاء سجزى (د ٧٣٦ه )، میرمبارک کاروان (د ٧٣٦ه )، خواجه حسن و خواجه عمر (د ٧٥٠ه )، کاکا سعدبخش، شیخ رکن الدین بن عماد دبیر کاشانى، شیخ برهان الدین غریب (د ٧٣٩ه )، شیخ وجیه الدین، شیخ یوسف حسینى مشهور به راجا (د ٧٣١ه )، شیخ زین‌الدین داوود شیرازى (د ٧٧١ه )، سیدعلاءالدین حسینى جیوارى (د ٧٣٤ه )، شیخ شمس‌الدین لامغانى (د ٧٣٦ه )، شیخ عبداللَّه (د ٧٥٣ه )، شیخ رکن الدین جنیدى، حاجى رومى، شیخ صوفى سرمست، شیخ کمال خجندى، منتجب الدین زربخش، کمال الدین سامانه، سید علاءالدین جویرى (د ٧٨١ه ) و شیخ عین الدین گنج العلم (د ٧٩٥ه ) برخى از این صوفیان بودند که به اجبار محمد بن تغلق به دکن نقل مکان کردند و هر کدام در شهر یا روستایى مشغول تبلیغ عقاید خویش گردیدند[٤] به علاوه، هفت تن از صوفیان برجسته فرقه قادریه، معروف به «سبعه قادریه» در شهرهاى گُلْبَرْگَه، گُلْگُنده، وَرَنْگَل و برخى مناطق دیگر فعالیت مى‌کردند[٥] این صوفیان روابط بسیار نزدیک و صمیمى با مسلمانان و هندوان دکن داشتند. بنابراین، از همان آغاز فعالیت خود در دکن به دلیل برخى آرا، عقاید و خصلت‌ها، از قبیل مبارزه با نابرابرى و تبعیض و نیز مهمان‌نوازى مورد توجه مردم قرار گرفتند و به صورت گروهى درآمدند که به راحتى توانستند حمایت مردم را جلب کنند و آنان را به پیروى از اوامر و دستورات خویش وادارند.
تصوف در دوره بهمنیان‌
حکومت نوپاى بهمنیان نمى‌توانست همانند تغلقیان براى جلب حمایت مردم بر فقها و علما تکیه کند، چرا که اکثر این افراد در دستگاه‌هاى ادارى و قضایى تغلقیان خدمت کرده و حقوق و مواجب مى‌گرفتند و نمى‌توانستند اعتماد پادشاهان سلسله جدید را جلب کنند. از این‌رو، بهمنیان به صوفیان - که قدرتى بیش از فقها در میان مردم دکن داشتند - رو آوردند. صوفیان نیز این موقعیت را براى تبلیغ عقاید خویش و کسب منافع مادى مناسب دیدند. بر این اساس، از آغاز شکل‌گیرى حکومت بهمنیان، همکارى گسترده‌اى میان صوفیان و طبقه حاکم به وجود آمد. در واقع، این گروه به عنوان حلقه ارتباط میان حکومت و مردم، اساسى‌ترین نقش را در همه امور سیاسى و اجتماعى این دوره ایفا کردند. سلاطین بهمنى نیز براى کسب مشروعیت و جلب حمایت مردم، توجه فراوانى به این طبقه کردند.
به طور کلى، صوفیان در دوره بهمنى چه در گُلْبَرگَه و چه در بیدر، اصلى‌ترین رکن دین و سیاست و مدار همه امور سیاسى و اجتماعى به حساب مى‌آمدند. حسن کانگو (حک:٧٦٠-٧٤٨ه )، بنیان‌گذار سلسله بهمنیان، زمانى که در دهلى زندگى مى‌کرد (پیش از پیوستن به دربار محمد بن تغلق) به خانقاه نظام الدین اولیاء، معروف‌ترین صوفى آن دوره در دهلى رفت و آمد داشت و به گفته بسیارى از مورخان، نظام‌الدین در یکى از ملاقات‌هاى حسن با وى، سلطنت حسن را پیشگوئى کرد و به وى مژده حکومت داد[٦] به علاوه مؤلف تذکره الملوک خبر داده که شیخ سراج الدین جنیدى، صوفى معروف این دوره، هنگامى که حسن در دکن ساکن شد، سلطنت او را پیش بینى کرده است[٧] این که چنین پیشگوئى‌هایى از جانب صوفیان فوق صورت گرفته باشد یا نه، جاى بحث است. و احتمال دارد مورخان و نویسندگان این روایات را در دوره فرزندان و جانشینان وى جهت خوش آیند این پادشاهان ساخته باشند. با این حال، حتى اگر روایات فوق را جعلى به حساب آوریم، باز هم رواج این مطالب در دوره بهمنیان و ذکر آن در اکثر تواریخ و تذکره‌هایى که در این دوره و پس از آن نوشته شده است، نشانگر اهمیت و اعتبار صوفیان نزد سلاطین و مردم دکن است، زیرا این پادشاهان براى کسب اعتبار و جلب حمایت مردم، به این قبیل سخنان متوسل مى‌شدند.
على رغم نفوذ صوفیان در سراسر دوره بهمنیان، نقش آنان در حکومت و نیز نحوه تعامل آنان با پادشاهان و حاکمان در دوره گُلْبَرگَه و بیدر با یک‌دیگر متفاوت بوده است. در دوره گُلْبَرْگَه، چند صوفى بسیار برجسته و پرنفوذ ظهور کردند که هر کدام توانستند همه صوفیان و خانقاه‌هاى دیگر را تحت‌الشعاع مقام علمى و معنوى خویش قرار دهند. این صوفیان به هیچ وجه وارد کارهاى اجرایى و حکومتى نشدند و حتى برخى از آنان از پذیرش کمک‌هاى مالى سلاطین نیز سرباز زده و یا آن را با اکراه پذیرفتند. برخى از این صوفیان در برابر زیاده‌خواهى‌هاى سلاطین و زیرپا گذاشتن قوانین شرعى از سوى آنان، ایستادند و گاه سلطان را مجبور به عقب‌نشینى در برابر خواسته‌هاى مشروع خویش و پذیرفتن نظر و عقیده خود کردند. به طور کلى، این صوفیان، استقلال خویش را در امور دینى حفظ کردند و به دلیل نفوذ فراوان در میان مردم، سلاطین بهمنى مجبور به پذیرش خواست و نظر آنان شدند. شیخ سراج الدین جنیدى، شیخ زین‌الدین دولت آبادى، عین الدین گنج العلم و سید محمد گیسودراز، از جمله صوفیان معروف دوره گُلْبَرْگَه بودند.
درگذشت گیسودراز، آخرین صوفى معروف و با نفوذ در دوره گُلْبَرْگَه، خلأ بزرگى در میان صوفیان ایجاد کرد. تأثیر فقدان وى بر احمد اول (حک: ٨٣٨-٨٢٥)، نهمین پادشاه بهمنى چنان بود که وى را مجبور ساخت با انتقال پایتخت به بیدر و دعوت از سلسله جدیدى از صوفیان، در صدد جبران این ضایعه برآید. احمد اول تلاش کرد با دعوت از نخبگان و دانشمندان ایرانى، جامعه‌اى جدید بر اساس روابط فرهنگى و سیاسى نو در بیدر ایجاد کند از این‌رو، وى ناامید از تأثیر فرزندان و نوادگان گیسودراز در جامعه، دست به دامان صوفیان خاندان نعمت اللهیه شد تا علاوه بر هم‌خوانى با جامعه جدید، با عقاید و تمایلات شیعى وى نیز هماهنگ باشند. به همین دلیل، وى که از طریق برخى شاگردان شاه نعمت‌اللَّه ولى با آثار و کرامات او آشنا شده بود، نعمت‌اللَّه و فرزندانش را به پایتخت جدید فراخواند. نعمت‌اللَّه، خود از پذیرش دعوت سلطان سرباز زد. لیکن یکى از نوه‌هاى خویش را به بیدر فرستاد. پس از درگذشت نعمت‌اللَّه، فرزندان و مریدان وى همگى راهى دربار بیدر گردیدند. على‌رغم ادامه فعالیت صوفیان فرقه‌هاى دیگر، دوره حکومت بهمنیان در بیدر را باید دوره تفوق و برترى صوفیان قادریه از شاخه نعمت‌اللهیه دانست. بر خلاف دوره گُلْبَرْگَه، در «بیدر» هیچ صوفى برجسته‌اى که بتواند همه صوفیان را تحت‌الشعاع قرار داده و نقش یگانه داشته باشد، ظهور نکرد. از طرفى صوفیان دوره بیدر و فرزندان و نوادگان شاه نعمت اللَّه به طور گسترده وارد خدمات سیاسى و نظامى گردیدند و برخى از آنان حتى به فرماندهى سپاه دست یافته و در نبردهاى زیادى شرکت کردند. برخى از این صوفیان در تنازعات و اختلافات سیاسى میان دو گروه «آفاقى» و «دکنى» نقش مهمى ایفا کردند. آنان با خاندان شاهى روابط سببى گسترده‌اى برقرار کردند و احترام و نفوذ آنان در میان مردم تنها به دلیل نقش برجسته دینى و معنوى آنان نبود، بلکه بیشتر به سبب موقعیت برتر سیاسى و اجتماعى آنان و روابطى بود که با سلاطین و امرا داشتند.
صوفیان برجسته در دوره بهمنیان‌
١. شیخ رکن الدین بن شیخ سراج الدین ابوالمظفر جنیدى (٧٨١-٦٧٠ه ): وى اولین صوفى برجسته و صاحب نفوذ در دوره پنج سلطان نخست بهمنى است. در واقع، شیخ سراج‌الدین جنیدى، نام پدر اوست که به وى اطلاق مى‌گردید. او از صوفیان منسوب به فرقه جنیدیه است که نسبتش با دوازده واسطه به ابوالقاسم جنید بغدادى مى‌رسد[٨] پدر وى از بغداد به پیشاور مهاجرت کرد و شیخ سراج در ٦٧٠ه در این شهر به دنیا آمد. او از صوفیانى بود که در ٧٢٩ه ، با اجبار و اکراه محمدبن تغلق از دهلى به دولت آباد نقل مکان کردند[٩] وى در مدت حضور خویش، تلاش زیادى براى تبلیغ اسلام و نیز آموزه‌هاى فرقه متبوع خویش در میان مسلمانان و هندوان انجام داد و موفق شد گروهى از هندوان را به دین اسلام جذب کند[١٠]
شیخ سراج در دوره پنج سلطان نخست بهمنیان، نقش مهمى در مسائل سیاسى، اجتماعى و مذهبى ایفا کرد؛ این سلاطین در کارهاى مهم سیاسى و اجتماعى، نظر وى را جویا شده و به آن عمل مى‌کردند. به گفته مؤلف تذکره الملوک، حسن کانگو قبل از رسیدن به سلطنت، در روستاى کودچى (گَنْگى) در نزدیکى مِرج (از توابع دولت آباد)، مدتى به همراه مادر خویش در خدمت شیخ سراج بود و از شاگردان و مریدان خانقاه او به حساب مى‌آمد[١١] در این مدت، شیخ در موقعیت‌هاى مختلف بارها سلطنت حسن را پیشگویى کرد و با پیشنهاد و راهنمایى وى بود که حسن لشکریانى براى نبرد با نیروهاى تغلقیان و هندوان فراهم ساخت[١٢] پس از پیروزى حسن و استقرار حکومت بهمنیان، شیخ سراج، موقعیت برترى یافت. شیخ مراسم جلوس و تاج‌گذارى حسن را در مسجد قطب‌الدین مبارکشاه خَلَجى در دولت آباد انجام داد و به هنگام جلوس وى، خطبه‌اى به زبان عربى ایراد کرد و به رسم عباسیان، عبایى سیاه بر سلطان پوشانید[١٣] این شیوه، هنگام جلوس چهار تن از جانشینان حسن کانگو؛ یعنى محمد اول (حک: ٧٧٧-٧٦٠ه )، مجاهد شاه (حک: ٧٨٠-٧٧٧)، داوود (حک: ٧٨٠) و محمد دوم (حک: ٧٩٩-٧٨٠) نیز تکرار شد و در مراسم تاج‌گذارى و جلوس هر یک از آنان شیخ پیراهن و دستارى سیاه بر سلطان پوشانید و پس از ایراد خطبه، با آنان بیعت کرد[١٤] حسن کانگو پس از سرکوب یک شورش در سال ٧٥٢ه به «ساغَر» در جنوب گُلْبَرْگَه رفت و در آن‌جا با بسیارى از علما و صوفیان دیدار کرد[١٥] ظاهراً وى در همین سفر روستاى کودچى در اطراف آن را به صورت «جاگیر» به شیخ سراج بخشید و شیخ نیز با اکراه آن را پذیرفت. در کتاب‌خانه مقبره شیخ در گُلْبَرْگَه دو سند درباره این جاگیر موجود است؛ در یک سند که مربوط به سال ٧٧٩ه است، شیخ سراج تولیت این جاگیر را به نوه خویش، شیخ شبلى واگذار کرده است و در سند دیگر که به «وصیت‌نامه» معروف است، شیخ برخى از درآمدهاى حاصل از این جاگیر را میان فرزندان خود و گروهى از مردم تقسیم کرده است[١٦] القابى از قبیل مرجع اهل الاسلام، صاحب نگین و تاج، قطب دوران، قطب الاقطاب، قطب الانام و غوث الاسلام که سلطان در سند اول، خطاب به شیخ به کار برده، اعتقاد وى به شیخ و نهایت احترام او را در نزد دربار نشان مى‌دهد.
محمد اول، همانند پدر، به شیخ سراج اعتقادى راسخ داشت[١٧] او مدام براى زیارت شیخ و استمداد از وى، از گلبرگه به روستاى کودچى مى‌رفت. شیخ که شاهد رنج‌هاى سلطان و همراهانش در این رفت و آمدها بود؛ تصمیم گرفت در گلبرگه ساکن شود. این امر باعث خوشحالى فراوان سلطان گردید و براى وى خانقاه و خانه‌اى در پایتخت بنا کرد[١٨] سلطان در آغاز و پایان هر لشکرکشى به خانقاه شیخ مى‌رفت و با اجازه وى به شهرها و نواحى مختلف حمله مى‌کرد. به علاوه پس از کسب پیروزى و به دست آوردن غنایم، خمس آن را جهت تقسیم میان مستمندان، نزد شیخ مى‌فرستاد[١٩]
مجاهدشاه و محمد دوم نیز با شیخ رابطه‌اى نیکو داشتند. به گفته مؤلف تذکره الملوک، مجاهدشاه هر روز در خانقاه شیخ حاضر مى‌شد و بسیارى از کارهاى دیوانى را در آن جا انجام مى‌داد[٢٠] در اواخر سلطنت مجاهد رابطه وى با شیخ سراج به دلایلى تیره شد. این امر به قدرى مردم را به سلطان بدبین کرد که پس از مرگ سلطان، مردم اجازه ندادند او را در مقبره خانوادگى‌اش به خاک سپارند[٢١] شیخ سراج در دوره محمد دوم در ٧٨١ه درگذشت. سلطان محمد به هنگام بیمارى شیخ به عیادت او رفت و پس از وفات وى نیز بر سر تربتش حاضر شد و مراسم تعزیت به جاى آورد[٢٢]
شیخ سراج در دوران فعالیت خویش، شاگردان بسیارى تربیت کرد و بسیارى از صوفیان را از ایران و شمال هند به درگاه خویش جذب نمود. از این‌رو، فعالیت فرزندان و مریدان شیخ پس از وى نیز ادامه یافت. شیخ درآمدهاى جاگیر اعطا شده به خود را در میان فرزندان و برخى مردم تقسیم کرد که این امر نشان دهنده ادامه فعالیت این گروه پس از اوست. انتقال پایتخت به بیدر باعث کم شدن نفوذ صوفیان جنیدى و اعقاب شیخ سراج گردید. با این حال، خانقاه آنان در سال‌هاى پایانى حکومت بهمنیان و نیز در دوره جانشینان آنان در بیدر هم‌چنان فعال بود و گروه‌هاى زیادى از مردم را به خود جلب مى‌کرد[٢٣] حضور محمودشاه بهمنى در سال ٩٠١ه در مقبره شیخ سراج در گلبرگه و دیدار با سجاده‌نشین آن، نشانه اهمیت این خانقاه در اواخر دوره بهمنیان است[٢٤] خانقاه شیخ سراج الدین جنیدى امروزه نیز در گلبرگه با نام «روضه شیخ» بسیارى از علاقه‌مندان را به خود جلب مى‌کند.
٢. عین الدین محمد جنیدى بیجاپورى مشهور به گنج العلم (٧٩٥-٧٠٦ه ): دیگر صوفى برجسته جنیدى در دوره سلاطین نخست بهمنى است. از رابطه گنج العلم با پادشاهان این سلسله اطلاع چندانى در دست نیست. دیدار حسن کانگو با وى به هنگام سفر سلطان به ساغَر، در کنار سایر دانشمندان و بزرگان آن عصر نشانه اعتبارى است که وى نزد اولین سلطان بهمنى داشته است. وى یکى از صوفیان فعال جنیدى دکن در دوره بهمنیان است و آثار و تألیفات زیادى به وى منسوب است. لیکن متأسفانه، هیچ یک از این آثار موجود نیست. گستردگى حوزه مطالعاتى و پرداختن به موضوعاتى، از قبیل تفسیر، تصوف، کلام ،حدیث و تاریخ، نشانه وسعت دانش و معرفت وى است. به طور کلى، مى‌توان او را بزرگترین و پرکارترین صوفى دکن، قبل از گیسودراز دانست[٢٥] محمد قادرى در اثر کوچک خویش به نام شجره اجازه و اراده که به بیان شجره‌نامه صوفیان جنیدى در دکن اختصاص دارد، از یکى از آثار گنج‌العلم به نام اطوار الابرار سود برده است[٢٦] این کتاب به زبان عربى و درباره شرح حال و نسب صوفیان جنیدى بوده است. محمد سلیمان صدیقى، محقق برجسته تاریخ تصوف در دکن، مدعى است که خلاصه‌اى از این کتاب به زبان فارسى موجود است[٢٧] یکى از آثار مهم وى به نام ملحقات طبقات ناصرى نیز در اختیار مورخانى چون فرشته و عبدالجبار قرار گرفته است. مطالب این دو مورخ به نقل از گنج العلم، نشانه احاطه وى بر تاریخ سرزمین‌هاى اسلامى و نیز رابطه مؤلف با بهمنیان است[٢٨]
٣. شیخ زین الدین دولت آبادى (٧٧١-٧٠١ه ): وى اولین صوفى برجسته از سلسله چشتیه در دوره بهمنیان است. شیخ زین‌الدین در ٧٠١ه در شیراز متولد شد و در جوانى به هندوستان و دربار محمد بن تغلق سفر کرد. وى نیز از جمله دانشمندانى بود که به دستور محمد بن تغلق از دهلى به دولت آباد نقل مکان کردند. زین‌الدین در آغاز دانشمندى عقل‌گرا و از منتقدان صوفیه بود. ولى تحت تأثیر برهان‌الدین غریب به تصوف گرائید و پس از درگذشت وى در ٧٣٧ه به عنوان خلیفه و جانشین وى شناخته شد. زین‌الدین با حسن کانگو و محمد اول معاصر بود. وى، از جمله صوفیانى است که بر اصول دینى و فرقه‌اى خویش شدیداً پایبند بود و هیچ جاگیر یا هدیه‌اى از جانب سلاطین نپذیرفت. رابطه حسن کانگو با وى بسیار صمیمى بود. به گفته فرشته حسن گانگو پس از استقرار بر تخت سلطنت، پنج من طلا و ده من نقره براى شیخ برهان الدین فرستاد تا میان فقرا و مساکین تقسیم کند[٢٩] لیکن با توجه به درگذشت برهان الدین در سال ٧٣٧ه و انتخاب زین الدین به جاى وى، به نظر مى‌رسد کانگو این مقدار طلا و نقره را براى شیخ زین‌الدین فرستاده است. شیخ زین الدین پس از درگذشت حسن، محمد فرزند وى را به دلیل ارتکاب مناهى و شرب خمر، فرد مناسبى براى احراز سلطنت ندانست و از بیعت با وى سرباز زد. این امر باعث بدبینى مردم به سلطان شد. از این رو، وى تلاش فراوانى براى جلب رضایت شیخ به عمل آورد ولى این تلاش‌ها ثمرى نبخشید و روابط آن دو هم‌چنان تیره باقى ماند. به علاوه شیخ زین‌الدین، حاکم دولت آباد به بهرام خان مازندرانى که علیه محمد اول شوریده بود، پناه داد و از این طریق نارضایى خویش را از سلطان آشکار ساخت. سلطان از وى خواست که شهر را ترک نماید، لیکن وى به شدت در مقابل این تقاضا ایستاد و ضمن رد درخواست سلطان از او خواست از ارتکاب معاصى و محرمات دورى کند، امر به معروف و نهى از منکر نماید و به قوانین شرعى جامع عمل پوشد تا وى حکومت او را مشروع دانسته و به رسمیت شناسد. غضب شیخ زین الدین سبب وحشت سلطان و در نتیجه، پذیرش نظر وى گردید. بنابراین دستور داد مغازه‌هاى شراب‌فروشى بسته و دزدان و غارت‌گران و کسانى که به اعمال خلاف شرع دست مى‌زدند، تنبیه شوند. شیخ نیز وى را دعاى خیر کرد و به او لقب «غازى» داد[٣٠] از آن پس رابطه شیخ و سلطان بسیار خوب شد؛ و سلطان در سختى‌ها و ناملایمات سیاسى و اجتماعى به خانقاه وى مى‌رفت و از او استمداد مى‌جست[٣١] اصرار شیخ بر خواسته‌هاى خویش و عقب‌نشینى سلطان در برابر وى، از طرفى، نشانه پایبندى شیخ بر اصول و قوانین دینى و از طرف دیگر، حاکى از نفوذ فوق العاده وى در میان مردم است، به طورى که سلطان بهمنى را با همه قدرت و شوکت مجبور به عقب‌نشینى کرد. به علاوه این امر نشان مى‌دهد در میان صوفیان این دوره، اختلافاتى درباره نحوه تعامل با حاکمان وجود داشته است، چرا که در همین سال‌ها شیخ سراج الدین جنیدى از حامیان سرسخت محمد اول در همه امور سیاسى و اجتماعى بود و طبق اسناد موجود اموال و جاگیرهایى از پادشاهان بهمنى پذیرفته بود. در واقع شیخ زین الدین با اعمال خویش، به نوعى شیخ سراج و حمایت‌هاى وى از سلطان را مورد طعن قرار داده بود.
شیخ زین الدین داراى شاگردان و مریدانى بود که پس از وى در شهرهاى مختلف دکن و گُجَرات فعالیت مى‌کردند. شخصى به نام امیر حسین ملفوظات شیخ را تحت عنوان هدایت القلوب جمع آورى کرده و امروزه موجود است[٣٢]
٤. سید محمد بن یوسف حسینى معروف به گیسودراز: صوفیان معروف سال‌هاى نخستین حکومت بهمنیان؛ یعنى شیخ سراج‌الدین جنیدى، شیخ زین‌الدین دولت آبادى و عین‌الدین بیجاپورى تا اواخر دوره محمد دوم همگى درگذشتند. مریدان و خلفاى این صوفیان در گلبرگه و سایر شهرهاى دکن فعال بودند، اما صوفى برجسته‌اى که بتواند خلأ ناشى از فقدان آنان را پر کند و همه مردم را گرد خویش جمع کند، در میان آنها وجود نداشت. فیروزشاه براى پرکردن این خلأ دست به دامان یکى از صوفیان معروف و پرنفوذ چشتیه؛ یعنى سید محمد گیسودراز شد. گیسودراز در ٧٢١ه در دهلى متولد شد. پدرش از صوفیانى بود که محمد بن تغلق او را به دولت آباد منتقل کرد. گیسودراز پس از مدتى اقامت در دولت آباد، در جوانى مجدداً براى کسب دانش از برخى دانشمندان و صوفیان بزرگ به ویژه شیخ نصیرالدین محمود چراغ دهلى، راهى دهلى گردید. و در خدمت چراغ دهلى به مقامى عالى دست یافت و پس از درگذشت او، به عنوان خلیفه و جانشین وى برگزیده شد[٣٣] ناملایماتى که در اوایل قرن نهم در دهلى و شمال هند به وجود آمد و ظهور سلطان قدرت‌مندى، چون فیروزشاه در دکن، احتمالاً از دلایلى بوده است که گیسودراز را در حدود نود سالگى مجبور ساخت از دهلى روانه جنوب گردد و در خلدآباد سکنى گزیند. وى در این زمان علاوه بر تربیت شاگردان فراوان و تألیف چند کتاب، داراى شهرت و محبوبیت زیادى در میان مردم بود. بنابراین، حضور گیسودراز در دربار یکى از پادشاهان مى‌توانست علاوه بر کسب شهرت و امتیاز بر سلاطین دیگر، سبب حمایت و مقبولیت مردمى وى شود. فیروزشاه از طرفى به دنبال یک صوفى برجسته براى پر کردن خلأناشى از فقدان صوفیان جنیدى بود و از طرف دیگر، بیم آن داشت که گیسودراز با پیوستن به دربار سلاطین مسلمان مالْوَه، گُجَرات یا خاندیش موجب تقویت و برترى آنان شود. از این رو، فرصت پیش آمده را مغتنم شمرد و گیسودراز را به گلبرگه دعوت کرد. گیسودراز نیز که همواره به دنبال اشاعه افکار و عقاید خویش بود، از این دعوت استقبال کرد.
ورود گیسودراز به گلبرگه با حسن قبول و استقبال بى‌نظیر سلطان و مردم مواجه گردید. او به سرعت توانست بر همه اقشار مختلف مردم تأثیر نهد و آنان را از طبقات مختلف به سوى خویش جلب کند. به علاوه بسیارى از مریدان گیسودراز و نیز طالبان علم از شمال هند و شهرهاى مختلف دکن براى بهره‌گیرى از مقام معنوى و علم و دانش او راهى گلبرگه شدند[٣٤] رابطه فیروزشاه و گیسودراز در آغاز بسیار خوب و صمیمى بود. سلطان توجه فراوانى به وى داشت و کارهاى مهم سیاسى و اجتماعى را با صلاح‌دید و مشورت وى انجام مى‌داد. گیسودراز نیز سلطان را مورد توجه و دعاى خیر خویش قرار مى‌داد[٣٥] اما رابطه سلطان و گیسودراز به زودى به سردى گرائید. مورخان و محققان دلایل فراوانى را براى تیرگى روابط آن دو برشمرده‌اند. فیروزشاه پادشاهى عقل‌گرا بود و به فلسفه و نجوم و علوم عقلى اهمیت زیادى مى‌داد. دربار او محل نزاع و اختلاف دو گروه از دانشمندان؛ یعنى اهل ظاهر و اهل باطن بود. با توجه به این که گیسودراز توجه چندانى به علوم عقلى نداشت، احتمال مى‌رود اختلاف این دو گروه و سعایت برخى از دانشمندان عقل‌گرا، مانند میر فضل اللَّه اَنْجو موجب سردى روابط آن دو شده باشد[٣٦] دلیل دیگر این اختلاف، محبوبیت و شهرتى بود که گیسودراز در میان طبقات مختلف اجتماعى دکن به دست آورد. برخى ویژگى‌هاى اخلاقى گیسودراز از قبیل مهمان‌نوازى، پذیرش مردم از هر طبقه و نژادى در سلک پیروان خویش، زبان گویا و فصاحت و مهارت وى در ارائه آموزش‌ها و تعلیمات خویش و نیز آشنایى با زبان‌هاى فارسى، دکنى، عربى و سانسکریت، او را به چهره‌اى محبوب و مورد توجه همه مردم، حتى هندوان تبدیل کرده بود[٣٧] مردم در همان زمان، برخى شکست‌هاى فیروزشاه را از سلطان ویجیانگر به دلیل نارضایى گیسودراز از وى مى‌دانستند؛ این امر خود دلیل نفوذ فوق‌العاده گیسودراز در میان مردم و حمایت افکار عمومى از اوست[٣٨] یکى از معروف‌ترین القابى که مردم به گیسودراز دادند، لقب «بنده نواز» است. این لقب به دلیل مهمان‌نوازى گیسودراز و توجه وى به حال فقرا و زیردستان و همه کسانى که به خانقاه او وارد مى‌شدند، به او داده شد٣٩ و به روشنى بیانگر رابطه صمیمانه گیسودراز با مردم و نفوذ در میان آنان است. محبوبیت وى شهرت و قدرت سلطان و فقهاى دربارش را، تحت الشعاع قرار داده بود؛ ازدحام مردم در خانقاه وى، که در نزدیکى قصر سلطان قرار داشت به اندازه‌اى بود که فیروزشاه آن را مانع انجام کارهاى دیوانى و دربارى دانست و از وى خواست خانقاه خویش را به مکانى دیگر منتقل سازد[٤٠] وى حتى پس از مرگ، محبوبیت فراوانى نزد مردم داشت به طورى که برخى مردم دکن معتقد بودند که ثواب زیارت آرامگاه وى با زیارت مکه برابر است[٤١] گیسودراز با ولى عهدى حسن خان، فرزند فیروزشاه مخالفت کرد و او را شایسته سلطنت ندانست. این امر مورد توجه احمدخان، برادر فیروزشاه که منصب امیرالامرایى داشت، قرار گرفت. احمدخان قبل از این نیز با گیسودراز رابطه‌اى بسیار صمیمى داشت. در نزاع احمدخان و فیروزشاه براى تصاحب سلطنت، گیسودراز از احمدخان حمایت کرد؛ در واقع، او با یارى و پشتیبانى گیسودراز توانست بر برادر خویش غلبه و قدرت را تصاحب کند. روى‌گردانى گیسودراز از فیروزشاه، یکى از دلایلى بود که باعث ضعف و سپس شکست وى از احمد اول شد[٤٢] از این‌رو، وى بیش از پیش مورد توجه احمد اول قرار گرفت؛ سلطان خانقاه بزرگى براى گیسودراز ساخت و براى هزینه‌هاى آن اوقاف فراوانى قرار داد[٤٣] احمد اول خود در خانقاه گیسودراز حاضر مى‌شد و به سخنان وى گوش فرا مى‌داد و گاه صوفیان و مریدان وى را با بخشش و انعام خویش نوازش مى‌کرد. سند یکى از جاگیرهایى که احمد اول براى تأمین هزینه‌هاى خانقاه به گیسودراز واگذار کرد، هم اکنون در کتاب‌خانه مقبره وى در گلبرگه موجود است[٤٤] درگذشت گیسودراز در سال‌هاى نخست سلطنت احمد اول سبب شد که سلطان براى جبران فقدان وى، با دعوت از خاندان شاه نعمت‌اللَّه، صوفیانى دیگر را وارد تاریخ سیاسى و اجتماعى دکن سازد.
گیسودراز علاوه بر رابطه‌اى که با دو سلطان بزرگ بهمنیان - فیروزشاه و احمد اول - داشت، با اقدامات علمى و تألیفات خویش، تربیت مریدان، گسیل داشتن خلفاى فراوان به شهرهاى مختلف و گسترش فعالیت خانقاه‌ها در سراسر دکن، رونق و سازمانى جدید به سلسله چشتیه بخشید. وى در گلبرگه و سایر شهرهاى دکن ٤٢ خلیفه براى خویش برگزید که هر یک به نوبه خویش مشغول آموزش و تبلیغ عقاید چشتیه بود. دو فرزند وى، سید اکبر حسینى مؤلف کتاب تبصره اصطلاحات الصوفیه و سید اصغر حسینى، شاه راجا، خواجه احمد دبیر، مولانا علاءالدین گُوآلیارى، شیخ صدرالدین خواندمیرى، سید کمال الدین غزنوى، قاضى اسحاق و شیخ علاءالدین انصارى از جمله خلفاى معروف وى بودند که نقش مهمى در اشاعه تعالیم چشتیه در دکن ایفا کردند[٤٥] در واقع، گیسودراز را باید پرکارترین و مؤثرترین صوفى چشتیه در دکن به حساب آورد. او با تألیفات فراوان خویش باعث آشنایى مردم دکن با فرهنگ و علوم مربوط به تصوف آن گونه که در ایران و سایر سرزمین‌هاى اسلامى رواج داشت، گردید و تعالیم صوفیه به ویژه فرقه چشتیه از طریق وى وارد این منطقه از جهان اسلام شد. او با تألیف برخى آثار به زبان دکنى (اردو قدیم)، - که زبان عامه مردم دکن در آن دوره بود - و نیز پذیرش هندوان در خانقاه خویش و برگزارى جلسات بحث و مناظره با آنان درباره مسائل دینى و مذهبى، باعث ارتباط بیشتر دو فرهنگ اسلامى و هندو در این دوره گردید[٤٦] درگذشت گیسودراز و سپس انتقال پایتخت به بیدر فعالیت‌هاى منظم چشتیه را دچار خلل کرد، لیکن گیسودراز فرزندان، نوادگان و مریدان زیادى داشت که پس از او در گلبرگه و بیدر و برخى دیگر از شهرهاى دکن فعال بودند و مورد توجه و احترام سلاطین بهمنى و نیز مردم قرار داشتند. برخى از نوادگان وى از جمله سید شاه سفیراللَّه، بر خلاف سنت خانوادگى خویش و على رغم توصیه گیسودراز، وارد دستگاه ادارى بهمنیان شدند[٤٧] اسناد و مدارکى در دست است که نشان مى‌دهد سلاطین بهمنى در دوره بیدر نیز به صوفیان چشتیه توجه داشتند و با اختصاص اوقاف و مالیات برخى از روستاها جهت تأمین هزینه خانقاه‌هاى این فرقه، به حمایت و یارى آنان پرداختند[٤٨] احمدشاه دوم، یکى از نوادگان گیسودراز به نام شاه یداللَّه را به بیدر دعوت کرد، اما وى نپذیرفت و برادر خویش ابوالفیض من‌اللَّه (٨٧٩-٨١١ه ) را نزد سلطان فرستاد. وى یکى از صوفیان معروف چشتیه در بیدر است. پس از او فرزندش نصیرالدین ابوالحسن کلیم‌اللَّه به منصب سجادگى این فرقه رسید. صوفیان چشتیه بیدر در دوره‌هاى بعد همگى از نسل وى هستند و نوادگان او امروزه نیز در بیدر فعال مى‌باشند[٤٩] ابوالفیض من‌اللَّه داراى کتابى به نام شوامل الجُمل فى شمایل الکُمل است. این کتاب، ملفوظات ابوالفیض است که فرزند کوچک او ناصرالدین ابوالحسن کلیم اللَّه آن را جمع آورى کرده و داراى اطلاعات مفیدى درباره فعالیت صوفیان چشتیه به‌ویژه خاندان گیسودراز در دوره بهمنیان است[٥٠] خانقاه برخى از صوفیان چشتیه، به ویژه ابوالفیض من اللَّه پس از بهمنیان و در دوره جانشینان آنان و نیز نظام‌هاى حیدرآباد، هم‌چنان به فعالیت خود ادامه داد و برخى سلاطین و امرا به آن توجه ویژه‌اى داشتند[٥١]
٥. خاندان شاه نعمت اللَّه: جلوس احمد اول بر تخت سلطنت علاوه بر تأثیرات سیاسى و اجتماعى بر حکومت بهمنیان، به نقطه عطفى در تاریخ تصوف در دکن نیز تبدیل گردید. کمى پس از جلوس وى، گیسودراز بزرگترین حامى سلطان و کسى که سلطان حکومت خویش را مدیون وى بود، درگذشت. فقدان گیسودراز از نظر اجتماعى و روحى براى احمد اول ضایعه‌اى سنگین به حساب مى‌آمد. او بنابر دلایلى تصمیم گرفت پایتخت خویش را از گلبرگه به بیدر منتقل سازد. نیروهاى اجتماعى و اشرافى که وى در بیدر فراهم آورد عمدتاً از آفاقى‌ها و شیعیان ایران و عراق بودند. سلطان در سال‌هاى نخست استقرار خویش در بیدر هم‌چنان از فقدان یک صوفى بزرگ که بتواند با تکیه بر وى مردم را به حمایت از خویش برانگیزد، رنج مى‌برد. هنگامى که شیخ آذرى، ملک الشعراى دربار احمد اول تصمیم گرفت بیدر را به مقصد اسفراین ترک کند، سلطان از وى تقاضا کرد به دلیل غم و اندوهى که فوت گیسودراز براى وى به همراه داشت، در بیدر بماند و با ترک بیدر اندوه او را بیشتر نسازد[٥٢] در واقع سلطان سعى داشت با استفاده از شهرت شیخ آذرى، کمى از ضایعه فقدان گیسودراز را جبران کند. گذشته از این، احمد اول ذاتاً فردى صوفى منش بود و به صوفیان و افکار صوفیانه توجهى خاص داشت. کلمات قصار و نصایح و سخنانى که از صوفیان در گرداگرد محراب مقبره وى در بیدر نقش بسته، به روشنى نشانگر توجه وى به این قبیل افکار و سخنان است[٥٣] در جامعه جدید که داراى مردم و اشرافیتى متفاوت با جامعه گلبرگه بود، احمد اول نیاز به صوفیانى داشت که از نظر مذهبى و قومى و نژادى با این مردم هم‌خوانى داشته باشند و در واقع، بتوانند حمایت این اشرافیت جدید را نسبت به حکومت جلب نمایند. بنابراین متوجه ایران شد و از شاه نعمت‌اللَّه ولى (٨٣٤ - ٧٣٠ه )، صوفى معروف فرقه قادریه، براى سفر به دکن دعوت به عمل آورد. سلطان پیش از این، از طریق یکى از شاگردان و مریدان شاه نعمت‌اللَّه به نام نظام الدین فاروقى، معروف به شیخ خوجَن، با وى آشنا گردیده بود[٥٤] از این رو، گروهى از مشایخ و بزرگان را نزد نعمت‌اللَّه در کرمان فرستاد، و از وى براى سفر به دکن دعوت کرد. شاه نعمت اللَّه به دلایلى از این سفر سر باز زد و با سفر تنها فرزند خویش، خلیل اللَّه نیز به دلیل دلبستگى فراوانى که به وى داشت، موافقت نکرد. لیکن نوه خویش، میرزا نوراللَّه را به دربار احمد فرستاد. سلطان براى استقبال از نوراللَّه، با جمیع امرا و شاه‌زادگان از شهر بیدر بیرون رفت و نوراللَّه را با اعزاز و احترام فراوان به شهر درآورد. وى در محلى که براى اولین بار با نوراللَّه ملاقات کرد، روستایى ساخت و آن را نعمت آباد نام نهاد و سپس نوراللَّه را بر همه صوفیان برترى داد و او را به لقب «ملک المشایخ» سرافراز گردانید[٥٥] میرزا نوراللَّه از چنان شهرت و اعتبارى برخوردار نبود که بتواند آرزوهاى احمد اول را برآورده سازد؛ وى با اوضاع سیاسى و اجتماعى دکن آشنایى چندانى نداشت. به علاوه زبان دکنى نمى‌دانست و به همین دلیل بیشتر در دربار بود و نمى‌توانست ارتباط صمیمى با مردم برقرار سازد. بنابراین، سلطان همه توجه خویش را متوجه شاه نعمت اللَّه کرد و او را به عنوان رهبر و مراد حقیقى خویش مى‌دانست. نعمت اللَّه نیز سلطان را مورد توجه و تفقد خویش قرار داد. احمد اول از کسانى بود که نعمت اللَّه، او را به «شرف خلعت و اجازت» نایل کرد و با این کار، وى را وارد حلقه صوفیان و مریدان خویش ساخت[٥٦] سلطان نیز هر سال هدایا و پول‌هاى فراوانى جهت مخارج خانقاه نعمت‌اللَّه از دکن به کرمان ارسال مى‌کرد. این مبالغ به اندازه‌اى زیاد بود که مالیات حاصل از آن، در آمد فراوانى نصیب حاکمان محلى مى‌کرد[٥٧] شاه نعمت‌اللَّه در سال ٨٣٤ه در کرمان در گذشت. احمد اول در برگزارى مراسم عزاى وى تلاش بسیارى کرد. وى در مراسم عُرس (سالگرد) نیز، به نشانه اکرام و احترام آن مرحوم، شخصاً به دست سادات و مشایخ آب ریخت[٥٨] مقبره نعمت‌اللَّه در ماهان داراى کتیبه‌اى به تاریخ ٨٤٠ه است که نشان مى‌دهد ساخت این بنا در دوره احمد اول تحت نظر وى آغاز شده و در دوره احمد دوم به پایان رسیده است[٥٩]
پس از درگذشت نعمت‌اللَّه، تنها فرزند وى خلیل‌اللَّه به همراه فرزندان گروهى از مریدان خویش به بیدر مهاجرت کرد. خلیل‌اللَّه را باید اولین صوفى معروف از خاندان نعمت اللَّه دانست که وارد دکن گردید. وى داراى دو فرزند به نام‌هاى حبیب‌اللَّه و محب‌اللَّه بود که همراه او به بیدر آمدند. این صوفیان در بیدر از احترام فراوانى برخوردار گردیدند و براى اولین بار در تاریخ تصوف این دوره، با خاندان شاهى روابط سببى برقرار کردند؛ بدین ترتیب، حبیب‌اللَّه به دامادى احمد اول و محب‌اللَّه به دامادى پسرش، احمد دوم درآمد. ازدواج میان صوفیان خاندان نعمت‌اللَّه با خاندان شاهى در دوره‌هاى دیگر سلاطین بهمنى نیز رواج داشت[٦٠] به علاوه این افراد عهده‌دار خدمات نظامى و ادارى شدند و اقطاع و جاگیرهایى از سلاطین دریافت کردند؛ حبیب‌اللَّه منطقه بیر (واقع در شمال غربى بیدر) را به عنوان اقطاع از سلطان دریافت کرد. وى فرماندهى لایق بود و در نبردها خدمات فراوانى به بهمنیان کرد، به همین دلیل، مفتخر به القابى از قبیل «غازى» و «بت شکن» شد٦١ در واقع، صوفیان فرقه نعمت اللهى از آغاز ورود خویش به دکن، شیوه‌اى متفاوت از صوفیان قبلى در پیش گرفتند. آنان به طور جدى وارد مسائل سیاسى و نظامى گردیدند. احترامى نیز که این صوفیان در بین مردم و امرا داشتند بیشتر به دلیل روابط آنها با خاندان شاهى بود. با این حال، حضور صوفیان نعمت‌اللهى در پایتخت بهمنیان و مشارکت آنان در مسائل سیاسى و اجتماعى، باعث شهرت این سلاطین در سرزمین‌هاى دیگر به ویژه ایران گردید. پس از مهاجرت این صوفیان به دکن، بسیارى از دانشمندان و صوفیان و شعرا به قصد پیوستن به این خاندان از ایران عازم دکن شدند. با مهاجرت خاندان نعمت اللهى، سیل مهاجرت آفاقى‌ها به دکن سرعت گرفت. معروف‌ترین فردى که به قصد پیوستن به شاه محب‌اللَّه از ایران وارد دکن گردید، محمود گاوان بود٦٢ که تأثیر وى بر تاریخ سیاسى - اجتماعى این منطقه بر کسى پوشیده نیست. شیخ آذرى و برخى دیگر از شعراى دربار بهمنى نیز به همراه خاندان نعمت‌اللَّه به دکن آمدند. سلطان قلى قطبشاه، مؤسس سلسله قطب‌شاهیان نیز از مریدان نعمت‌اللَّه بود که جهت پیوستن به آنان روانه دکن گردید[٦٣]
پس از احمد اول و در دوره‌هاى دیگر حکومت سلاطین بهمنى نیز صوفیان خاندان نعمت‌اللَّه احترام زیادى در میان دربار، سپاهیان و مردم داشتند. این گروه در همه مسائل سیاسى، اجتماعى و نظامى مشارکت مى‌کردند و کمتر حادثه‌اى را در دوره بیدر مى‌توان یافت که صوفیان این خاندان در آن نقش اساسى نداشته باشند. جلوس بر تخت و مراسم تاج‌گذارى احمد دوم (حک: ٨٦٢-٨٣٨)، احمد سوم (حک: ٨٦٧-٨٦٥) و محمد سوم (حک: ٨٦٧-٨٨٧)، به دست فرزندان و نوادگان نعمت‌اللَّه و صوفیان و مشایخ دیگر صورت گرفت[٦٤] عدم بیعت این افراد با سلاطین به هنگام جلوس، موجب ضعف سلطان و روى‌گردانى مردم از وى مى‌شد. در لشکرکشى‌ها و نبرد با سلاطین هندو نیز معمولاً اعضاى این خاندان حضور داشتند. برخى از صوفیان خاندان نعمت‌اللَّه خود فرماندهان لایقى بودند اما حضور آنان در میان سپاه با توجه به شهرت و محبوبیت آنان، باعث تقویت روحیه سربازان مى‌شد. در اختلاف و تنازع میان آفاقى‌ها و دکنى‌ها نیز صوفیان نعمت اللهى به حمایت از آفاقى‌ها پرداختند؛ پس از جلوس همایون شاه (حک:٨٦٢-٨٦٥)، حبیت‌اللَّه فرزند خلیل‌اللَّه به همراه گروهى دیگر از آفاقى‌ها علیه سلطان شورش کردند و حسن خان برادر کوچک وى را به سلطنت برگزیدند. همایون، شورشیان را سرکوب و حبیب‌اللَّه و برخى از همدستانش، مانند نظیرىِ شاعر را زندانى کرد. آنان پس از مدتى با مساعدت یاران آفاقى خویش از زندان گریختند و شورشى دیگر علیه همایون به راه انداختند. همایون مجدداً شورشیان را سرکوب کرد و رهبران شورشى از جمله حبیب‌اللَّه را به قتل رسانید[٦٥] با این حال، قتل حبیب‌اللَّه سبب کاهش نفوذ نعمت اللهیه در دستگاه بهمنیان نگردید و این صوفیان هم‌چنان به فعالیت خویش در دوره سلاطین بعدى ادامه دادند.
صوفیان فرقه نعمت‌اللهى علاوه بر شرکت در مسائل سیاسى و نظامى، دو تأثیر ماندگار دیگر در تاریخ سیاسى و اجتماعى دکن بر جاى نهادند؛ با توجه به تشیع صوفیان نعمت اللهى، این گروه باعث ترویج و رشد تشیع در دکن گردیدند. نعمت اللَّه خود از اعقاب امام پنجم شیعیان بود و حضور فرزندان و نوادگان او در دکن موجب شد تا تعداد کثیرى از شیعیان از سرزمین‌هاى مختلف به ویژه ایران در این منطقه گرد هم آیند به طورى که، پس از تجزیه حکومت بهمنى، تشیع در قلمرو برخى جانشینان آنان به عنوان مذهب رسمى انتخاب شد. به علاوه صوفیان و ایرانیانى که براى پیوستن به آنان به دکن مهاجرت کردند به رشد و توسعه زبان فارسى در این منطقه کمک زیادى کردند. قدیمى‌ترین متن فارسى باقى مانده از دوره بهمنیان، رساله‌اى است که عبدالعزیز بن شیر ملک واعظى درباره «احوال و آثار نعمت الله ولى» تألیف و به احمد دوم پیش‌کش کرد[٦٦]
علاوه بر خاندان نعمت‌اللَّه، صوفیان دیگرى نیز در دوره حکومت بهمنیان در بیدر فعال بودند و بعضاً به مراتب بالایى در زمینه علم و سیاست دست یافتند.
٦. سید حنیف: وى یکى از صوفیان مشهور و از مریدان خاندان نعمت اللَّه بود که در دوره احمد اول به همراه آنان وارد بیدر گردید و در حوادث سیاسى و اجتماعى این شهر نقش مهمى ایفا کرد. وى در مراسم جلوس احمد دوم، احمد سوم و محمد سوم به همراه صوفیان خاندان نعت اللهى حضور داشت و با ایستادن در سمت چپ سلاطین در واقع جلوس آنان را بر تخت سلطنت تأیید کرد[٦٧] مقبره وى به نام «روضه سیدالسادات» که در دوره محمودشاه (حک:٨٨٧-٩٢٤) بنا گردید، امروزه در بیدر موجود است[٦٨]
٧. شیخ ابراهیم ملتانى: وى از صوفیانى بود که در دوره احمد دوم وارد بیدر گردید. او در ملتان متولد شد و در جوانى وارد دستگاه ادارى بهمنیان گردید. ملتانى با تألیف کتابى به نام معارف العلوم و تقدیم آن به سلطان، وى را تحت تأثیر دانش عمیق خود قرار داد و توجه سلطان را به خود جلب کرد، به طورى که سلطان روستاهایى را به عنوان انعام به وى بخشید. ملتانى تا مرگ احمد دوم مورد توجه و احترام وى قرار داشت. پس از آن در دوره محمد سوم مورد حمایت جدى محمود گاوان قرار گرفت و به منصب قاضى القضاتى قلمرو بهمنیان منصوب شد. پس از او فرزندان و مریدانش به اشاعه آرا و عقاید فرقه قادریه در بیدر و شهرهاى دیگر پرداختند[٦٩]
صوفیان علاوه بر رابطه با سلطان و ایفاى نقش مهم در مسائل سیاسى و اجتماعى، در حوزه علم و فرهنگ نیز نقش بسزایى در جامعه دکن ایفا کردند. در واقع این گروه اولین کسانى بودند که مردم دکن را با فرهنگ و معارف اسلامى آشنا کردند و تعالیم اسلامى را در جنوب هند رواج دادند. آنان به دلیل روابط نزدیک با مردم، به خوبى توانستند بر توده‌هاى مردم تأثیر گذارند و آنان را با فرهنگ رایج در دیگر سرزمین‌هاى اسلامى، آشنا سازند. آنها هم چنین آثار صوفیان بزرگى، چون شیخ ابوطالب مکى، امام غزالى، امام قشیرى، ابن عربى، شیخ زین‌الدین عطار و شیخ شهاب‌الدین سهروردى را به دکن آورده و در مدارس و خانقاه‌هاى خویش، بحث و بررسى کردند. به علاوه افرادى، چون عین‌الدین بیجاپورى و سید محمد گیسودراز با تألیف آثار فراوان به زبان‌هاى فارسى، عربى و دکنى، بر غناى علمى و فرهنگى دکن افزودند. از بسیارى از این آثار امروزه جز نام باقى نمانده است، ولى گستردگى دامنه این تألیفات، حاکى از تلاش بى‌شائبه صوفیان جهت ارتقاء فرهنگى جامعه خویش است. این آثار به طور کلى، در قالب ملفوظات، جداول نسب‌شناسى، شروح، ترجمه‌ها، مجموعه اشعار و نیز علومى، از قبیل تفسیر، حدیث، فقه، قرائت، اصول، لغت، نحو، تاریخ و حتى پزشکى قابل بحث و بررسى است. بحث‌هایى که در خانقاه صوفیان جارى بود، به روشنى نشانه جذب کامل ادبیات صوفیانه و نیز گسترش فرهنگ اسلامى در کن (در این دوره) است.
صوفیان از نظر اخلاقى نیز تأثیرى ماندگار بر جامعه دکن داشتند. گذشته از ارشاد وراهنمایى سلاطین و گاه ایستادگى در برابر اعمال خلاف شرع آنان، این افراد در جهت تقویت روحیه اخلاقى و دینى مردم و نیز کنترل فساد و تباهى جامعه، نقش مهمى ایفا کردند؛ آثارى که تحت عنوان ملفوظات از برخى صوفیان این دوره به جاى مانده، به خوبى نشانگر تلاش آنان براى زدودن فساد و تباهى از جامعه و ایجاد فرهنگى دینى و انسانى است[٧٠]

پی نوشت ها:
[١] استادیار دانشگاه زنجان.
[٢] ابن بطوطه، رحله، تحقیق محمد، عبدالمنعم العریان، (بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م) ص‌٥٧٥.
[٣] Mohammad suleman siddiqi, Ethnic change in the Bahmanid society at Bidar: (A.D. ١٤٢٢-١٥٣٨, in Islamic culture, ١٩٨٦), vol٦٠, no٣, p ٦١-٨٠.
[٤] براى آشنایى با فعالیت این صوفیان در دکن ر.ک: سید محمد میرخورد، سیر الاولیاء در احوال و ملفوظات مشایخ چشت، به کوشش محمد ارشد قرشى، (لاهور، ١٣٩٨ق / ١٩٧٨م)، ص ١٠١ - ٢٠٣، ١٦٥ - ٣٠٣؛ محمد جمال قوام الدین، قوام العقاید، نسخه خطى موجود در کتاب خانه دانشگاه عثمانیه حیدرآباد دکن، فصل سوم؛ مولوى ابوتراب محمد عبدالجبار، محبوب ذى المنن تذکره اولیاى دکن، (حیدرآباد دکن، بى‌تا) ص ١٥٠ - ٣٠٠، ١٦٠ - ٣٩١، ٣٧١، ٣٧٨، ٣٠٢ - ٥٣٨، ٣٩٣ - ٥٤١.
[٥] غلامعلى شاه، مشکوة النبوه، نسخه خطى موجود در مجموعه روضه بزرگ گلبرگه، ص ١٨ و ٢٨.
[٦] براى نمونه ر.ک: همان، ص ١٧؛ غلام محمد خواندمیرى، سید المخدومى، نسخه خطى موجود در «مجموعه روضة بزرگ» گلبرگه، ص ١٦٧ - ١٦٨؛ محمد جمال قوام الدین، پیشین، فصل سوم؛ سید على طباطبا، برهان مآثر، (دهلى، ١٣٥٥ق/١٩٣٦م)، ص ١٢؛ محمد قاسم هندوشاه فرشته، گلشن ابراهیمى (تاریخ فرشته)، (بمبئى، ١٨٦٨م)، ج ١، ص‌٢٧٤.
[٧] رفیع الدین شیرازى، تذکرة الملوک، نسخه خطى موجود در موزه سالارجنگ، حیدر آباد دکن، ص ٧.
[٨] محمد قادرى، شجره اراده و اجازه، نسخه خطى موجود در مجموعه محمد سلیمان صدیقى، ص ٤ - ٩؛ غلام محمد خواند میرى، پیشین، ص ١٣٥.
[٩] براى شرح حال وى ر.ک: مولوى ابوتراب محمد عبدالجبار، پیشین، ص ٣٩١-٣٩٣؛ بشیرالدین احمد، واقعات مملکت بیجاپور، (آگره، ١٩١٥م)، ج ٣، ص‌٥٢٤ - ٥٣٢.
[١٠] عبدالحىّ بن فخرالدین حسنى، نزهة الخواطر (حیدرآباد دکن، ١٤٠٧ق/١٩٨٧) ج ٢، ص‌١٤٣.
[١١] رفیع الدین شیرازى، پیشین، ص ٧.
[١٢] همان؛ نیز ر.ک: غلام محمد خواندمیرى، پیشین، ص ١٦٣ - ١٨٠؛ بشیرالدین احمد، پیشین، ج ٣، ص ٥٢٤ - ٥٢٦.
[١٣] عبدالملک عصامى، فتوح السلاطین، چاپ اوث، (مدرس، دانشگاه مدرس، ١٩٨٤م)، ص ٤٧٩-٤٩٦؛ خواندمیرى، پیشین، ص ١٧٢ - ١٧٣؛ محمدقاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٢٧٧.
[١٤] رفیع الدین شیرازى، پیشین، ص ٨.
[١٥] عصامى، پیشین، ص ٥٥١؛ سید على طباطبا، پیشین، ص ٢١.
[١٦] Mohammad suleman Siddiqi, Shaikh Muhammad Rukn al-din, his role in medieval Deccan, in "Islamic culture", ١٩٨١, vol ٥٥, no. ١, p ٥٥-٥٨; Idem, The Bahmani sufist' (Delhi, ١٩٨٩) p ١٢٥.
[١٧] رفیع الدین شیرازى، پیشین، ص ٨.
[١٨] غلام محمد خواندمیرى، پیشین، ص ١٨٦.
[١٩] محمد قاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٢٨٦، ٢٨٩، ٢٩٢.
[٢٠] رفیع الدین شیرازى، پیشین، ص ٨.
[٢١] همان.
[٢٢] محمد قاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣٠٢.
[٢٣] منعم خان همدانى، سوانح دکن، نسخه موجود در آرشیو دولتى، حیدرآباد دکن، ص ٥٥.
[٢٤] غلام محمد خواندمیرى، پیشین، ص ٢٨٦ - ٢٨٧.
[٢٥] Devare,T.D A Short history of persian litrature (At hte Bahmani, the Adeshahi and the Qotshahi courts Deccan), (poona, ١٩٦١), p[٢٨].
[٢٦] محمد قادرى، شجره اجازه و اراده، ص ٩.
[٢٧] Mohamad Suleman Siddiqi, op.cit, (١٩٨٩), p ١٣٢.
[٢٨] براى شرح حال وى ر.ک: غلامعلى شاه پیشین، ص ٢٣؛ عبدالجبار، پیشین، ص ٥٣٨-٥٤١؛ بشیرالدین احمد، پیشین، ج ٣، ص ١٠٥.
[٢٩]ج ١، ص ٢٧٧.
[٣٠] سید على طباطبا، پیشین، ص ٣٢-٣٣، محمد قاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٢٩٣ - ٢٩٥؛ محمد رونق على، روضة الاقطاب، (لکنهو، ١٣٣٢ق/١٩١٣م) ص ٢٠٤-٢٠٥؛ میرغلامعلى بلگرامى، روضه الاولیاء، (پاکستان، بى‌تا) ص ٢٨ - ٣١.
[٣١] میرمنشى، ص ١٤١؛ بلگرامى، همان، ص ٣١.
[٣٢] Mohamad Suleman Siddiqi, op. cit, (١٩٨٩), p ٤٧.
[٣٣] نظام الدین احمد، پیشین، ج ٣، ص ١٧؛ عبدالحق محدث دهلوى، اخبار الاخیار فى اسرار الابرار، تصحیح عظیم اشرف‌خان (دهلى، ١٩٩٨م) ص ١٥١ - ١٥٧؛ میرغلامعلى بلگرامى، پیشین، ص ١٧ - ١٩؛ آقابزرگ، الزریعه الى تصانیف الشیعه، (بیروت، دارالاضراء، بى تا) ج ٩، ص ٩٣٧؛ رحمان على، تذکره علماى هند ملقب به تحفه الفضلاء فى تراجم الکملا، (لکهنو، ١٣٣٢ق، ١٩١٣م) ص ٨٢.
[٣٤] عبدالحق محدث دهلوى، پیشین، ص ١٥٢.
[٣٥] گیسودراز، مکتوبات چشتیه، تصحیح مولوى حافظ سید عطاحسین صاحب، (حیدرآباد دکن، ١٣٦٢ق) ص ٨٦؛ نظام الدین احمد، طبقات الکبرى، تصحیح محمد هدایت حسین، (کلکته ١٩١١م) ج ٣، ص ١٧؛ سید على طباطبا، پیشین، ص ٤٣.
[٣٦] محمد قاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣١٦؛ کامْوَرخان، هفت گلشن الهى، نسخه خطى در کتابخانه دانشگاه علیگره، ص ٢٠.
[٣٧] غلامعلى شاه، پیشین، ١٩؛ محدث دهلوى، پیشین، ص ١٥٢.
[٣٨] امین الدین ابوالفیض، من اللَّه، شوامل الجمل فى شمائل الکمل، نسخه خطى در مجموعه روضه شیخ گلبرگه، ص ٩٤.
[٣٩] منعم‌خان همدانى، پیشین، ص ٥٤؛ میرغلامعلى بلگرامى، پیشین، ص ١٩.
[٤٠] محمد قاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣١٦.
[٤١] همان، ص ٣٢؛ منعم خان همدانى، ص ٥٥.
[٤٢] محمد شریف حنفى، مجالس السلاطین، نسخه خطى موجود در دانشگاه اسلامى علیگره، ص ٢٠٩ - ٢١٠.
[٤٣] محمد قاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣١٦ - ٣١٩، محمد هادى کامْوَرخان، پیشین، ج ١، ص ٢٥٩؛ انتخاب تاریخ دکن، مجهول المولف، نسخه خطى موجود در موزه ملى هند، دهلى نو، ص ٨٥.
[٤٤] مولوى ابوتراب محمد عبدالجبار، محبوب الوطن، تذکره سلاطین دکن، (حیدرآباد دکن، ١٣٢٨ق) ص ١٠٧.
[٤٥] Mohamad Suleman Siddiqi, op.cit, (١٩٨٩), p ٤٧ - ٤٨.
[٤٦] شمس اللَّه قادرى، اردوى قدیم، (لکنهو، ١٩٢٩م) ص ٤١ - ٤٢؛ غلامعلى شاه، پیشین، ص ١٩.
[٤٧] Mohamad Sueman Siddiqi, op.cit, (١٩٨٩), p ٥٣.
[٤٨] G.T Kulkarni Hulkarni, Socio - economic change in the Deccan Seccan (١٤th to ١٧th century) a critique, (in"proceeding of indian history congrees", Calicut, ١٩٩٩), p ٢٨٨; M.Mirza Sakhawat, two Deccani poets of the Bahmani period, (in "jounal of the pakestan historical society", ١٩٥٩), vol. ٧, part١,p٢٨٣.
[٤٩] ابوالفیض من‌اللَّه، پیشین، ص ٤٠؛ غلامعلى شاه، پیشین، ص ٢٠.
Yazdani, Bidar: Its history and mounments, (London, ١٩٤٧), p ٢٠.
[٥٠] Mohamad Suleman Siddiqi, op.cit, (١٩٨٩), p ٥٦; Mirnajmudin Ali khan, The education system in the Deccan during the Bahmani period from ١٣٤٧-١٥٠٠ (Osmania university, ١٩٧٧), (ph. D. Thesis) p ٣٩٣.
[٥١] جغرافیاى تاریخى دکن، مجهول المولف، نسخه موجود در آرشیو دولتى، حیدرآباد دکن، ص ٣٩٨.
[٥٢] محمدقاسم هندوشاه فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣٢٥.
[٥٣] براى مشاهده متن این کتیبه‌ها ر.ک: G. Yazdani, op. cit, p ١٢١
[٥٤] عبدالعزیز بن شیرملک واعظى، رساله‌اى در سه حضرت شاه نعمت‌اللَّه ولى کرمانى، تصحیح و مقدمه ژان اوین، (تهران، ١٢٣٥ق/١٩٥٦م) ص ٢٨٨،[٣٠٨]؛ سید على طباطبا، پیشین، ص ٥٤؛ غلامعلى شاه، پیشین، ص ٢٠
[٥٥] سید على طباطبا، پیشین، ص ٦٥؛ محمد قاسم فرشته، ج ١، ص ٣٢٩.
[٥٦] واعظى، پیشین، ص ٣٠٧-٣٠٨؛ عبدالرزاق کرمانى، تذکره در مناقب حضرت شاه، نعمت اللَّه ولى تصحیح ژان اوبن، ١٣٦٢ق.
[٥٧] همان، ص ١٠٨؛ محمد مفید مستوفى بافقى، جامع مستوفى، به کوشش ایرج افشار، (تهران، ١٣٤٠ش) ج ٣، ص ٣٧ - ٤٥؛ احمد على خان وزیرى، تاریخ کرمان، تصحیح باستانى پاریزى، (تهران، ١٣٧٠ش) ص ٥٧٩؛ معصومعلیشاه، طرائق الحدائق، تصحیح محمد جعفر محجوب، (تهران، ١٣٣٩ق) ج ٣ ص ٩٣.
[٥٨] سید على طباطبا، پیشین، ص ٦٨.
[٥٩] حمید فرزام، تحقیق در احوال و آثار و افکار شاه نعمت اللَّه ولى، (تهران، ١٣٧٤ش) ص ١٨٤؛ احمد على خان وزیرى، پیشین، ص ٥٨٠.
[٦٠] براى نمونه ر.ک: سید على طباطبا، پیشین، ص ٨١ - ١٣٧ - ١٣٨؛ محمد قاسم فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣٢٩.
[٦١] محمد قاسم فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣٢٩؛ غلامعلى شاه، پیشین، ص ٢٠؛ محمد مفید بافقى، پیشین، ج ٣، ص ٤٦-٤٧؛ معصومعلیشاه، پیشین، ج ٣، ص ٩٣-٩٤.
[٦٢] محمد قاسم فرشته، پیشین، ج ١، ص ٢٥٨.
[٦٣] محمد مفید بافقى، پیشین، ج ٣، ص ٥٣-٥٤.
[٦٤]سید على طباطبا، پیشین، ص ٧٥، ٩٦، ١٠٧، ١٢٣.
[٦٥] محمد قاسم فرشته، پیشین، ج ١، ص ٣٣٩-٣٤٣.
[٦٦] عبدالعزیز واعظى، پیشین، ص ٢٧٢.
[٦٧] سید على طباطبا، پیشین، ص ٧٥، ٩٦، ١٠٧.
[٦٨] على اصغر حکمت، نقش پارسى بر احجاز هند، (طهران، ١٣٣٧ش) ص ٧٧-٧٨.
[٦٩]غلامعلى شاه،پیشین، ص‌٢٣؛ مولوى ابوتراب محمد عبدالجبار، ص‌٥٥٤-٥٥٥؛
M.S.Siddiqi, op ٥٨-٥٩
[٧٠] براى برخى از این ملفوظات ر.ک: عبدالحق محدث دهلوى، پیشین، ص ١٥٢.
منابع‌
- آقا بزرگ، الذریعه الى تصانیف الشیعه، (بیروت، دارالاضواء، بى‌تا).
- ابن بطوطه، رحله، تحقیق محمد عبدالمنعم العریان، (بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م).
- ابوالفیض من‌اللَّه، امین الدین، شوامل الجمل فى شمائل الکمل، نسخه خطى موجود در «مجموعه روضه شیخ»، گلبرگه.
- انتخاب تاریخ دکن، مجهول المؤلف، نسخه خطى، موجود در موزه ملى هند، دهلى‌نو.
- بافقى، محمد مفید مستوفى، جامع مفیدى، به کوشش ایرج افشار، (تهران، ١٣٤٠ش).
- بشیرالدین احمد، واقعات مملکت بیجاپور، (آگره، ١٩١٥م).
- بلگرامى، میرغلامعلى بن نوح، روضه الاولیاء، (پاکستان، بى‌تا).
- جغرافیاى تاریخ دکن، مؤلف مجهول، موجود در «آرشیو دولتى State archives»، (حیدر آباد دکن).
- حکمت، على اصغر، نقش پارسى بر احجاز هند، (طهران، ١٣٣٧ش).
- حنفى، محمد شریف، مجالس السلاطین، نسخه خطى، موجود در کتابخانه دانشگاه اسلامى علیگره.
- خواندمیرى، غلام محمد، سیرالمخدومى، نسخه خطى موجود در «مجموعه روضه شیخ»، گلبرگه.
- رحمان على، تذکره علماى هند، ملقب به تحفه الفضلاء فى تراجم الکملاء، (لکهنو، ١٣٣٢ق، ١٩١٣م).
- رونق على، محمد، روضه الاقطاب، (لکنهو، ١٩٣١م).
- شیرازى، رفیع الدین ابراهیم، تذکره الملوک، نسخه خطى، موجود در موزه سالار جنگ، حیدرآباد دکن.
- طباطبا، سید على، برهان مآثر، (دهلى، ١٣٥٥ق/١٩٣٦م).
- عبدالجبار، مولوى ابوتراب محمد، محبوب ذى المنن تذکره اولیاى دکن، (حیدرآباد دکن، بى‌تا).
- عبدالجبار، مولوى ابوتراب محمد، محبوب ذى الوطن تذکره سلاطین دکن، (حیدرآباد دکن، ١٣٢٨ق).
- عصامى، عبدالملک، فتوح السلاطین، چاپ اوشا، مدرس، (دانشگاه مدرس، ١٩٤٨م).
- غلامعلى شاه، مشکوه النبوه، نسخه خطى موجود در «مجموعه روضه بزرگ»، گلبرگه.
- فرزام، حمید، تحقیق در احوال و آثار و افکار شاه نعمت اللَّه ولى، (تهران، ١٣٧٤ش).
- فرشته، محمد قاسم هندوشاه، گلشن ابراهیمى (تاریخ فرشته)، (بمبئى، ١٨٦٨م).
- قادرى، شمس‌اللَّه، اردوى قدیم، (لکنهو، ١٩٢٩م).
- قادرى، محمد، شجره اراده و اجازه، نسخه خطى موجود در مجموعه شخصى محمد سلیمان صدیقى، (حیدرآباد دکن).
- قوام الدین، محمد جمال، قوام العقاید، نسخه خطى موجود در کتابخانه دانشگاه عثمانیه، (حیدرآباد دکن).
- کامْوَرخان، محمد هادى، هفت گلشن الهى، نسخه خطى، موجود در کتابخانه دانشگاه اسلامى علیگره.
- کرمانى، عبدالرزاق، تذکره در مناقب حضرت شاه نعمت اللَّه ولى، در «مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت اللَّه ولى کرمانى»، تصحیح و مقدمه ژان اوبن، (١٣٣٥ق/١٩٥٦م).
- گیسودراز، مکتوبات چشتیه، تصحیح مولوى حافظ سید عطا حسین صاحب،حیدرآباد (دکن، ١٣٦٢ق).
- محدث دهلوى، عبدالحق، اخبار الاخیار فى اسرار ابرار، تصحیح عظیم اشرف خان، (دهلى، ١٩٩٨م). (پایان نامه دکترى)
- معصومعلیشاه، محمد معصوم بن زین العابدین، طرائق الحدائق، تصحیح محمد جعفر محجوب، (تهران، ١٣٣٩ق).
- میرخورد، سید محمد بن مبارک علوى کرمانى، سیرالاولیاء در احوال و ملفوظات مشایخ چشت، به کوشش محمد ارشد قرشى، (لاهور، ١٣٩٨ق / ١٩٧٨م).
- نظام الدین احمد، طبقات اکبرى، تصحیح محمد هدایت حسین، (کلکته، ١٩١١م).
- واعظى، عبدالعزیز بن شیر ملک، رساله در سیر حضرت شاه نعمت اللَّه ولى، در «مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت اللَّه ولى کرمانى»، تصحیح و مقدمه ژان اوبن، (تهران، ١٣٣٥ق / ١٩٥٦م).
- وزیرى، احمد على خان، تاریخ کرمان (سالاریه)، تصحیح محمد ابراهیم باستانى پاریزى، (تهران، ١٣٧٠ش).
- همدانى، منعم خان، سوانح دکن، نسخه خطى، موجود در «آرشیو دولتى State archives»، (حیدر آباد دکن).
- Ali khan, Mir najmuddin, The education system in the Deccan during the Bahmani period from ١٣٤٧-١٥٠٠,
(osmania university, ١٩٧٧), (Ph.D. Thesis).
- Devare, T.D, A short history of Persian litrature (At the Bahmani, The Adeshahi and the Qotshahi courts Deccan),
(Poona, ١٩٦١).
- Kulkarni, G.T., Socio-economic change in the Deccan Seccan (١٤th to ١٧th century) a critique, (in "Proceeding of
Indian history congress", Calicut, ١٩٩٩), pp[١٧٠]-١٩٢.
- Mirza, M., Sakhawat, Two Deccani poets of the Bahmani period , (in "Journal of the Pakestan historical society",
[١٩٥٩], Vol. ٧, part ١, p[٢٧٥]-٢٩٤.
- Rizvi, Athar Abbas, A socio-intelletual history of the Isna Ashari Shi is in India, (Australia, ١٩٨٦) Vol. ١.
- Schotten, M.Elizabet, Indian-islamic architecture, The Deccan ١٣٤٧-١٦٨٦, (Delhi, ١٩٨١).
- Siddiqi, Mohamad Suleman, Ethnic change in the Bahmanid society at Bidar: A.D. ١٤٢٢-١٥٣٨, (in "Islamic
culture", ١٩٨٦), Vol. ٦٠, No[٣], p[٦١]-٨٠.
- Siddiqi, Mohamad Suleman, Shaikh Muhamad Rukn al-din, his role in medieval Deccan, (in "Islamic culture",
[١٩٨١], Vol. ٥٥, No. ١, p. ٦٩-٦١.
- siddiqi, Mohamad Suleman, The Bahmani sufis, (Delhi, ١٩٨٩).
- Yazdani, G., Bidar: Its history and monuments, (London, ١٩٤٧).
[١] .