تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - ثغور شامى و عواصم


ثغور شامى و عواصم‌

عباس برومند اعلم

کلمه های کلیدی:
فتوحات
ثغور
عواصم
شام
جند
غزا

شام از همان سال‌هاى نخست پس از هجرت، خصوصاً با وعده‌هاى فتحى که پیامبرصلى الله علیه وآله به مسلمانان داده بود، اهمیت خاصى داشت. ویژگى‌هاى طبیعى و فرهنگى منطقه و قرار داشتن در همسایگى امپراطورى روم شرقى باعث شده بود که این سرزمین، همواره توجه حکومت‌هاى مختلف را به خویش معطوف کند. این امر پس از تجزیه قلمرو خلافت اسلامى، سبب درگیرى مداوم حکومت‌هاى محلى و منطقه‌اى شد. از سوى دیگر، مرزهاى این منطقه همواره شاهد جنگ‌هاى مسلمین بر ضد روم و بالعکس (تهاجم بیزانس به قلمرو اسلامى) بود، جعل نام ثغور و پس از آن، عواصم در ادبیات سیاسى مسلمانان از قرن‌هاى اولیه هجرى و تکرار آن در منابع، حاکى از اهمیت بالاى این مناطق است.
آنچه در وقوع و شکل‌گیرى بسیارى از تحولات منطقه‌اى و جریان‌هاى فکرى و اجتماعى نقش جدى داشته، ویژگى‌هاى فرهنگى و اجتماعى ثغور و عواصم بود، این مناطق به لحاظ بافت قومى و فرهنگى، هویت واحدى نداشتند، بلکه به نوعى «سیالیت» در هویت فرهنگى مبتلا بودند و این میراث براى ساکنان این دیار تا قرون متمادى باقى ماند؛ به طورى که آنها همواره وارث افکار، فرهنگ و تمدن اقوامى از شرق و غرب عالم اسلامى بودند و با ترکیب آن ممیّزه‌ها، هویت جدیدى براى خود ساخته بودند.
مقدمه‌
سوریه نام سرزمینى است که در تاریخ اسلام به همراه کشورهاى امروزى لبنان، اردن و فلسطین «شام» نامیده مى‌شد و از همان نخستین سال‌هاى پس از هجرت و با وعده‌هاى فتحى که رسول اللَّه‌صلى الله علیه وآله درباره این سرزمین به مسلمین داده بود، مورد توجه مسلمانان قرار داشت. زمانى این توجه خاص را بهتر مى‌توان درک کرد که یادآور شویم پس از رحلت پیامبرصلى الله علیه وآله نیز اولین برنامه‌ریزى‌ها در خصوص اعزام سپاهیان، براى فتوحات شام و جبهه غربى صورت پذیرفت و نبرد در شرق با کندى و حتى با نگرانى خلفا روبه رو بود.
پس از فتح نیز این سرزمین همواره منطقه‌اى حساس و مهم محسوب مى‌شد. ویژگى‌هاى طبیعى و فرهنگى منطقه و قرار داشتن در همسایگى امپراطورى روم شرقى باعث شده بود که این منطقه همواره توجه حکومت‌هاى مختلف را به خود جلب کند. این توجه‌ها، به ویژه پس از فروپاشى اقتدار خلافت عباسى و تجزیه قلمرو آن در شرق و غرب، به عرصه چالش و درگیرى مداوم میان حکومت‌هاى مختلف محلى و منطقه‌اى تبدیل شد، از سوى دیگر، مرزهاى این منطقه همواره شاهد جنگ‌هاى مسلمانان بر ضد روم و بالعکس (تهاجم بیزانس به قلمرو اسلامى) بود. از این رو، از ناحیه‌هاى مرزى شام مى‌توان به عنوان مناطق فوق العاده حساس سیاسى و نظامى نام برد، جعل نام «ثغور» و پس از آن، «عواصم» در ادبیات سیاسى جهان اسلام از همان قرن‌هاى آغازین هجرى و تکرار مداوم آن در منابع خود نشانگر اهمیت بالاى این مناطق است.
اقلیم شام در همان نخستین سال‌هاى پس از فتح به شش بخش اصلى تقسیم گردید و با توجه به نظامى بودن منطقه و قرار داشتن در معرض خطر امپراطورى بیزانس، سپاهیانى در هر منطقه مستقر بودند و به هر منطقه اصطلاحاً «جند» مى‌گفتند. این تقسیم‌بندى شش‌گانه که با اندکى تغییر تا قرن‌ها بعد حفظ گردید، عبارت بود از: قنسرین، حمص، دمشق، اردن، فلسطین و شراه‌٢، از این میان، «جند قنسرین» بعدها (در زمان هارون عباسى) با تغییراتى «عواصم» نامیده شد.
ویژگى دیگر سرحدات شام یا همان «ثغور شام» این بود که هم برى بود و هم بحرى؛ به دیگر سخن، ثغور شام با امپراطورى بیزانس هم، مرزهاى خشکى داشت و هم مرزهاى دریایى؛ سرزمین‌هاى شمال سوریه از طرسوس در کنار دریاى مدیترانه تا ملطیه در شمال منطقه جزیره، خط مرزى ثغور خشکى شام و جزیره را تشکیل مى‌داد، و سواحل شام از انطاکیه تا سواحل فلسطین ثغور دریایى شام محسوب مى‌شد. بیشتر شهرها و قلاع ثغور و عواصم در اصل قلعه جنگى بوده و بناى آنها مربوط به ملل و اقوام قدیم مى‌شد، مسلمانان با تصرف این مناطق، قلعه‌ها را تجدید بنا یا تعمیر کردند[٣] مرزهاى خشکى شام جزء جند قنسرین بود و بعدها در دوره هارون به دلیل توسعه این مناطق، تبدیل به جند مستقلى با عنوان «جند عواصم» شد که شهرهاى انطاکیه و همه شهرهاى شمالى سوریه تا حدود بیزانس را شامل مى‌شد٤، و مرزهاى آبى؛ یعنى سواحل شام از لاذقیه تا طرطوس جزء «جند حمص» محسوب مى‌گردید.
در یک بررسى اجمالى به این نتیجه مى‌رسیم که تا پیش از قرن پنجم هجرى بیشتر درگیرى‌ها در مرزهاى خشکى ثغور شام جریان داشت و سواحل کمتر محل تاخت و تاز بود، اما از قرن پنجم تا پایان جنگ‌هاى صلیبى سواحل شام به طور مداوم در معرض حملات مختلف قرار داشت و حتى در دوره‌هایى نیز براى چند دهه، به اشغال قواى صلیبى درآمد.
ثغر
ثغر و ثغره، از دیدگاه ابن منظور عبارت است از: «هر باریکه و راهى در کوه یا در میانه وادى یا یک طریق و تنگه که از آن رفت و آمد مى‌کنند... جایى که منتهى به دارالحرب مى‌شود. محل باز و بى‌دفاع شهرها که مورد نگرانى است...، جایى که حد فاصل بلاد مسلمانان و کفار است»٥ بنابر یک نظر دیگر: ثغر [در ابتدا] به معناى بندر بوده است، مسلمانان با توسعه این اصطلاح، آن را بر شهرهاى خشکى هم مرز با بلاد خصم که لشکر براى جهاد وارد آنجا مى‌شد، اطلاق نمودند[٦] بنابراین، ثغر مناطق مرزى جهان اسلام و جهان کفر بود و شامل شهرهاى مستحکمى مى‌شد که در حدود سرزمین دشمن قرار داشت و داخل سرزمین‌هاى اسلامى را از یورش کفار و دشمنان حفظ مى‌کرد.
ثغور فراوان است که از آن جمله، ثغور شام و ثغور جزیره است. در این نوشتار به ثغور شامى که در قرون نخستین مرز بین جهان اسلام و امپراطورى بیزانس و در قرون میانى، محل وقوع جنگ‌هاى صلیبى بوده است، بیشتر توجه شده است.
برخى از شهرهاى ثغور شام عبارت از: بانیاس، اسکندریه، المصیصه، اذنه، طرسوس، انطاکیه و سواحل و از شهرهاى ثغور، جزیره هارونیه و مرعش است[٧]
عواصم‌
«عواصم» جمع عاصم به معناى مانع و حفاظ است و به لحاظ جغرافیاى تاریخى به موانع، حصون و شهرهاى حد فاصل حلب تا انطاکیه در ثغور شامى اطلاق مى‌شود که بیشتر در مناطق جبال و کوهستانى قرار دارد[٨]
عواصم کارکردهاى بسیار مهمى داشتند: یکى این که، محل تجمع نیروهاى داوطلب بودند و به هنگام جنگ، با اعزام نیروهاى مزبور به ثغور از مرزها پشتیبانى مى‌کردند،[٩] این نقش در زمان بازگشت جهادگران از جنگ و خروج آنها از ثغور، به صورت حافظ و محل تجدید قوا و سکونت موقت آنان تبدیل مى‌شد. دیگر این که، به هنگام حملات دشمن و عبور آنها از ثغور، مردم مناطق مزبور به این حصون پناه مى‌بردند و در آن مجتمع مى‌شدند تا خطر دفع شود١٠ و البته گاهى نیز در اثر محاصره‌هاى طولانى مدت تسلیم مى‌شدند.
بر حسب منابع، سابقه تاریخى استفاده از این اصطلاح به دوران هارون عباسى برمى‌گردد؛ بلاذرى نقل مى‌کند که قنسرین در آغاز جزء حمص بود و پس از آن به انطاکیه و منبج منضم شد. هارون، آن منطقه را مستقلاً یک جند قرار داد و آن را عواصم نامید، چرا که مسلمانان به آن جا پناه مى‌بردند و این شهرها و مناطق از مردم، هنگامى که از غزا باز مى‌گشتند و از ثغر خارج مى‌شدند، حفاظت و ممانعت مى‌کرد[١١]
از این رو، این اصطلاح به تمامى شهرها و دژهاى پشتیبان ثغور شام و سواحل اطلاق مى‌گردید و به اصطلاح امروزى خطوط پشتیبان خط مقدم جبهه مسلمانان با کفار محسوب مى‌شد.
نگاهى به جغرافیاى تاریخى ثغور شامى و عواصم‌
یکى از شهرهاى مهم و تاریخى در ثغور شامى و عواصم، «لاذقیه» است. بناى این شهر را به زمان سلوکیان و سلوکوس اول نسبت مى‌دهند، در مصادر، هیچ اشاره‌اى به نام قدیم آن نشده است، احتمالاً لاذقیه از یک کلمه یونانى گرفته شده و در سریانى (با لفظى نزدیک به یونانى) به صورت «لاوذیقیا» ضبط گردیده و بعدها با تخفیف، «لاذیقیا» خوانده شده و سرانجام در انتقال به عربى به صورت «لاذقیه» درآمده و ال تعریف نیز بر سر آن آمده است[١٢] لاذقیه، شهر قدیمى بندرى و در زمین هموار ساحلى ساخته شده است. یاقوت در معجم البلدان از لاذقیه این چنین گزارش مى‌دهد: «شهرى است در ساحل دریاى شام که از توابع حمص شمرده مى‌شد و در فاصله شش فرسخى غرب جبله قرار دارد و اکنون [زمان مؤلف‌] از توابع حلب محسوب مى‌شود... . شهرى است قدیمى و رومى که در آن ابنیه قدیمى استوارى قرار دارد، و زمین نیکو و هموار و بندرى خوب و مستحکم دارد و دو قلعه متصل بر تپه‌اى مشرف به حومه شهر و دریا بر کرانه غربى آن واقع شده است[١٣] یاقوت در ادامه چنین گزارش مى‌دهد: این شهر (لاذقیه) در حدود سال پانصد قمرى به هنگام اشغال سواحل شام به تصرف رومى‌ها درآمد، اما اکنون (سال ٦٢٠ق) در دست مسلمانان است[١٤]
ظاهراً لاذقیه هیچ وقت داراى بافت جمعیتى یک دست نبوده و با توجه به جغرافیاى خاصى که داشته همواره اقوام و ادیان مختلف در آنجا حضور داشته‌اند؛ البته اهل سنت در این منطقه همواره در اقلیت بوده‌اند، مسیحیان و علویان نیز در لاذقیه ساکن بوده‌اند، و علویان بیشتر در مناطق کوهستانى لاذقیه حضور داشته‌اند[١٥]
در سواحل شام و جبال غربى آن تشیع از قدیم حضور داشته و در منطقه لاذقیه و اطراف آن در سالهاى ٢٤٩ تا ٣٤٦ه امارت تنوخیان که یک امارت شیعى بود به مدت بیش از یک قرن حکومت کرد که این امر، باعث افزایش تعداد شیعیان در منطقه شد.
«جبله» دیگر شهر مهم ساحلى در سوریه است. نام آن در سریانى بصورت جبلا و در مصادر یونانى به صورت Gabala ضبط شده و تاء انتهایى در عربى، تأنیث نیست بلکه جاى‌گزین «الف» شده و معناى آن جبل و صخره یا کوه صخره‌اى است،[١٦] البته در این باره نمى‌توان به طور قاطع اظهار نظر کرد. ظاهراً این شهر یک قلعه مستحکم ساحلى از توابع لاذقیه بوده و بعدها به صورت شهر درآمده است[١٧] یاقوت در این باره مى‌نویسد: «جبله نام قلعه‌اى مشهور در ساحل شام در توابع حلب و نزدیک لاذقیه است... جبله مدت‌ها در دست مسلمانان بود تا این که قواى روم که قوى شده بودند، شام و منطقه ثغور مسلمین را تصرف کردند و در پى آن در سال ٣٥٧ه - یک سال پس از وفات سیف الدوله - جبله را اشغال نمودند. جبله تا سال ٤٧٣ در دست آنان باقى بود در این سال قاضى ابا محمد عبداللَّه بن منصور بن حسین تنوخى، معروف به ابن ضلیعه که قاضى جبله محسوب مى‌شد با کمک قاضى جلال الدین بن عمار امیر طرابلس به جبله حمله برد و با غلبه بر رومى‌هاى مستقر در آن جا، شعار مسلمین را برپا کرد... تا این که در ٢٢ ذوالقعده سال ٥٢٠ه مجدداً از دست فخرالملک به دست فرنگى‌ها افتاد. در سال ٥٨٤ه صلاح الدین ایوبى آن را باز پس گرفت (١٩ جمادى الآخر) و این شهر تاکنون [زمان مؤلف‌] بحمداللَّه در اختیار مسلمانان است[١٨]
«انطاکیه» که بزرگ‌ترین و زیباترین شهر منطقه سواحل شام است، شش سال پس از مرگ اسکندر به دست سومین جانشین او، «آنتیوخوس» ساخته شد. پس از وى سلوکوس، بانى لاذقیه، حلب، رها و افامیه، این شهر را تکمیل کرد؛ این شهر موصوف به نزهت و نیکویى و هواى پاک و آب گوارا و کثرت میوه و خیر فراوان است، میان این شهر و حلب که بنابر نقل یاقوت، یک روز و یک شب با آن فاصله دارد، آباد و عامر است[١٩] ابن بطلان در نامه سال ٤٤٠ه خود به هلال صابى، انطاکیه را شهرى عظیم مى‌خواند که قلعه‌اى با ٣٦٠ برج دارد که چهار هزار پاسدار در آن مى‌گردند و نگهبانى مى‌دهند، شکل شهر نیم دایره است که قطر آن به کوه و دره ختم مى‌شود و بین آن و دریا دو فرسخ راه است[٢٠]
«طرسوس» که هم اکنون در خاک ترکیه قرار دارد مهم‌ترین و پرجمعیت‌ترین شهر ثغور است و ساخت آن به هارون عباسى نسبت داده شده است؛ هارون در سال ١٧١ه که به قصد شام تا مرز پیش رفته بود، هرثمه بن اعین را به جنگ روم فرستاد و دستور داد شهر طرسوس ساخته شود و بناى آن را محکم ساخت و براى آن پنج دروازه و پیرامون آن ٨٧ برج قرار داد[٢١] این شهر بین انطاکیه و حلب قرار دارد و قبر مأمون عباسى در آن است‌٢٢ و همواره محل تجمع جهادگران بوده به طورى که ابن حوقل گزارش مى‌دهد که در آن شهر یکصد هزار سوار هست و از اقصى نقاط شرق و غرب اسلامى، داوطلبان جهاد با روم در آنجا حضور داشتند[٢٣]
از دیگر شهرهاى مهم سواحل شام «انطرطوس» است که امروزه به آن طرطوس مى‌گویند؛ شهرى است که یاقوت آن را آخرین حد توابع دمشق و آغاز توابع حمص در منطقه ساحلى برمى‌شمرد[٢٤]
«حلب» مشهورترین شهر شمال شام است، این شهر بزرگ، پر برکت و خوش آب و هوا، از جند قنسرین است و در یک سمت خود قلعه‌اى محکم دارد که در آن یک مسجد جامع و دو کنیسه وجود دارد[٢٥] درباره ساخت و نام‌گذارى این شهر روایات گوناگونى وجود دارد؛ ابن بطوطه مى‌نویسد که شهر حلب را حلب ابراهیم نامند چه حضرت ابراهیم در این شهر سکونت داشت و او را گوسفندان زیاد بود که شیر آنها را به فقرا و درویشان و مسافران مى‌داد و آنان به این امر عادت داشتند؛ براى مطالبه شیر جمع مى‌شدند و حلب (شیر دوشیده شده) مى‌خواستند و از همان تاریخ نام حلب روى شهر باقى ماند[٢٦] یاقوت مى‌نویسد که: «گفته مى‌شود سلوکوس سیزده سال پس از مرگ اسکندر [در منطقه تحت حاکمیت خود] شهرهاى لاذقیه، سلوکیه، افامیه، باروا که همان حلب است و ادسا یا رها را بنیان گذاشت و بناى انطاکیه را که هفت سال پیش از این در زمان انتیوخوس آغاز گشته بود، تکمیل نمود[٢٧] البته روایات دیگرى نیز وجود دارد؛ این شهر را یونانى‌ها باروآ، آشوریها حلوان، مصریها حلب، حثیون حلبا یا حلباس مى‌گفتند، این شهر به مدینه الشهباء نیز معروف است، چرا که اگر از نقطه‌اى مشرف بر تمام شهر به آن بنگریم یک‌پارچه سفید دیده مى‌شود[٢٨] در معجم البلدان فاصله آن به لحاظ تاریخى چنین گزارش شده است، مسافت حلب تا قنسرین یک روز، تا انطاکیه سه روز، تا لاذقیه سه روز، تا جبله سه روز و تا طرابلس چهار روز است[٢٩]
برخى از مورخان این شهر را خارج از عواصم مى‌دانند، اما واقعیت آن است که حلب همواره باب غزو و جهاد و محل تجمع سپاهیان و سربازان بوده است، دابق در حومه حلب از زمان معاویه مجمع سپاهیان اسلام در هر نبرد تابستانى (صائفه) بود، که از آن جا عازم ثغور مى‌شدند[٣٠] نکته جالب‌تر این که در یک بررسى متوجه مى‌شویم که در تمام دوران عباسى از سفاح تا معتمد که بغداد مستقیماً والى حلب را تعیین مى‌کرد، همواره یک نفر به عنوان والى مناطق حلب، قنسرین و عواصم منصوب مى‌شد[٣١]
شهر مهم دیگرى را که باید از آن نام برد «المصیصه» است؛ این شهر در ساحل رود جیحان در منطقه ثغور شام و بین انطاکیه و طرسوس واقع شده و از ثغور مشهور اسلامى است، قلعه‌اى با پنج دروازه دارد و از اماکنى است که مسلمین در آن سکونت گزیدند و همواره جهادگران در آن مقیم بودند[٣٢]
«بانیاس» که این نام بر آن متأخر است و جغرافیدانان عرب عموماً اسم آن را به شکل بَلنیاس ثبت کرده‌اند و البته ابوالفداء آن را به صورت بِلنیاس نقل مى‌کند به معناى منطقه شنا و استحمام مى‌باشد[٣٣] این شهر به لحاظ تاریخى شهرى کوچک و حصنى در سواحل دریا و جزء ولایت حمص بوده است[٣٤]
اسکندرون که آن نیز هم اکنون در خاک ترکیه است قلعه‌اى بود در کنار مدیترانه وداراى خرما و زراعت و غله بسیار، از آن جا چوب صنوبر به شام، مصر و ثغور حمل مى‌شد[٣٥]
و سرانجام «هارونیه» که در غرب جبل لکام قرار دارد و آن را نیز هارون ساخته و ابن حوقل آن را در قرن چهارم آبادان و با مردمانى چالاک و عیار و مجاهد یافته است[٣٦]
در مرزهاى خشکى ثغور شام دیگر قلاع و شهرهاى مهم نظامى عبارت بود از اذنه، مرعش و ملطیه که همگى در تقاطع کوه‌ها یا مدخل گذرگاه‌هاى کوهستان واقع شده بود، به این شهرها عین زربه، کنیسه، بیاس و نقابلس را نیز باید اضافه کرد، شهر آخرى بین انطاکیه و مرعش قرار داشت[٣٧] اما گذرگاه‌هاى توروس که مورد هجوم مسلمانان و مسیحیان قرار داشت، عبارت بود از ابواب قالیقلا که مسلمین از پایگاه طرسوس از آنجا به آسیاى صغیر مى‌تاختند، این معبر یک معبر تاریخى و کهن است و پیوسته مورد کشمکش دو طرف متخاصم قرار داشت چرا که هر یک از دو طرف با تسلط بر آن مى‌توانست مانع یورش طرف دیگر به اراضى ماوراء آن شود، گذرگاه دوم جرمانیکیا بین مرعش و عربسوس بود[٣٨]
آخرین منطقه‌اى که به دلیل اهمیت آن باید به جغرافیاى تاریخى آن اشاره کرد، «جبال نصیریه» است؛ منطقه‌اى کوهستانى در شمال غرب سوریه که امروز به جبال العلویین مشهوراست و البته مورخان اسماء مختلفى را به آن اطلاق کرده‌اند، همچون جبال لاذقیه، جبال نصیریه، منطقه العلویین، جبل الشام، جبل اللکام، جبل السماق، جبل بلاطنس،[٣٩] جبل اسود و... اما جبل لکام از همه مهم‌تر و معروف‌تر است، سبب این اختلاف این است که جغرافیدانان قدیم در منابع خود درباره محدوده این کوهستان اختلاف نظر دارند، مقدسى مى‌نویسد: «جبل لکام قدیمى‌ترین و بزرگ‌ترین و حاصل‌خیزترین جبال شام است و اکنون [زمان مؤلف‌] در تصرف [قوم‌] ارمن است و در ماوراء آن طرسوس و در حاشیه آن انطاکیه قرار دارد»،[٤٠] ابن عبدالحق بغدادى مى‌گوید جبل لکام، کوهستانى است مشرف بر انطاکیه، مصیصه، طرطوس و بلاد ثغور که تا لبنان کشیده شده است[٤١]
اصطخرى در اظهار نظر دیگرى چنین مى‌نویسد: «جبل لکام از داخل بلاد روم آغاز مى‌شود و حدود دویست فرسخ ادامه مى‌یابد و وارد سرزمین‌هاى اسلامى مى‌شود، از مرعش و هارونیه و عین زربه [مى‌گذرد و از این جا] لکام نامیده مى‌شود تا به لاذقیه مى‌رسد»[٤٢] ابن حوقل نیز همین نظر را دارد و البته ابى الفداء با بغدادى موافق است و لکام را تا جبال لبنان امتداد مى‌دهد[٤٣] این سلسله جبال از شرق طرسوس در ترکیه امروزى آغاز و تا جبال لبنان امتداد دارد و هر قسمت از آن به نامى مشهور است و منطقه‌اى که به لحاظ تاریخى به جبل نصیریه معروف و مرکز تجمع فرقه نصیریان بوده است، حد فاصل انطاکیه و اسکندرون در شمال تا جبله و طرسوس در جنوب است و امروزه در نقشه کشور سوریه با عنوان «جبال العلویین» مشخص شده است.
این منطقه از نظر ارتفاع در بیشتر مناطق سوریه متمایز و منحصر به فرد است به طورى که جبال نصیریه را ستون فقرات منطقه نامیده‌اند؛ بالاترین ارتفاع آن در شمال به حدود ١٥٦٢ فوت مى‌رسد و عرض آن نیز بین ٢٥ تا ٣٠ کیلومتر است و طول این سلسله جبال از شمال به جنوب حدود ١٣٠ کیلومتر است و از کوه‌هاى مهم آن قدموس، الشعره و الکلبیه است، دامنه‌هاى جبال نصیریه به سمت غرب و به سوى دریا به تدریج کم ارتفاع مى‌شود، اما از جهت مشرق یک شیب عمودى دارد، به خصوص در زمین هموار جنگلى که نهر العاصى در آن جارى است، به یک دیوار بلند شبیه است، هیچ راهى از میانه آن نمى‌گذرد جز راه حماه - مصیاف - بانیاس در جنوب و نیز راه‌هایى در اطراف آن، مانند مسیر حلب - جسر الثغور - لاذقیه در شمال و جاده حمص - تل کلخ - طرابلس در جنوب، در این جبال، دره‌ها و شکاف‌هاى بزرگ و عمیق یافت مى‌شود و با توجه به بلندى و صعب العبور بودن، قلاع مستحکم تاریخى در آن براى تسلط بر راه‌هاى انتقال به دریا یا بالعکس ساخته شده بود، مانند قلعه صهیون در نزدیکى حفه، قلعه مرقب نزدیک بانیاس و برج صافیتا و قلعه الحصن در نزدیکى تل کلخ که به حصن الاکراد معروف است[٤٤] جالب است که مسعودى نیز در قرن چهارم قمرى در گزارشى از ارتفاع این جبال و قله‌هاى آن مى‌نویسد: «قله آن از چشمان کسانى که در دریا سوار مرکب هستند پنهان است و دیده نمى‌شود»[٤٥] اما از جهت آب و هوایى، جبال نصیریه در زمستان برودت شدیدى دارد و در تابستان معتدل است و بارندگى فراوان زمستان بین ١٠٠ تا ١٥٠ سانتى‌متر به مدت شش ماه ادامه دارد و این به معناى آن است که زراعت، علاوه بر خاک حاصل‌خیز آن، در دامنه‌هاى غربى با آب باران انجام مى‌شود[٤٦]
مهمترین تحولات تاریخى - نظامى ثغور و عواصم از آغاز فتوحات تا پایان قرن سوم هجرى‌
شام به دلیل موقعیت جغرافیایى خود در طول تاریخ همواره عهده‌دار نقش پل تمدنى میان سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا بوده است، اگر ایران، یونان و به دنبال آن روم و مصر را نمایندگان تمدنى سه قاره مزبور بدانیم، شام همواره محل دیدار، تعامل و چالش این سه تمدن بزرگ با یک‌دیگر بوده است، بسیارى از سامیان، آریاییان، ترکان، آشوریان، فنیقى‌ها، حیتى‌ها، رومى‌ها، یونانى‌ها و اعراب در این سرزمین زیسته‌اند و آثارى از خود به جاى گذاشته‌اند. البته این بدان معنا نیست که شام خود داراى تمدن‌هاى اصیل منطقه‌اى نبوده است؛ تمدن فینیقى که اتفاقاً زادگاه آن سواحل شام بوده، جزء تمدن‌هاى بسیار قدیمى تاریخ بشر در چند هزار سال قبل از میلاد مسیح است که ممتازترین تمدن ساحلى دنیاى باستان به شمار مى‌رود، حلب در شمال شام که چنان که گفته شد برخى روایات، تاریخ آن را به زمان حضرت ابراهیم برمى‌گردانند، از سى قرن قبل از میلاد تمدن‌هاى مختلفى، چون حثیون، آشوریها، مصریها، یونانیها و رومیها را به خود دیده است،[٤٧] اما به یک نکته باید اذعان کرد و آن این که بقایاى همه این تمدن‌ها به تدریج در عرب ذوب شده‌اند و با گذشت زمان، سوریه به یک سرزمین بیشتر عربى تبدیل گردید.
سال‌ها قبل از پیروزى مسلمانان در قرن هفتم میلادى، اعراب در شام حضور داشتند. نفوذ اعراب از صحرا به داخل اراضى سرسبز این منطقه روندى مستمر داشت، آنان گاهى در قالب تشکل‌هاى بزرگ قبیله‌اى نیز وارد این سرزمین مى‌شدند. هنگامى که حکومت‌هاى نیرومند بر سر کار بودند، این قبایل در حواشى سرزمین‌هاى آباد باقى مى‌ماندند، اما در زمان آشوب که فرمانروایان مرکز، قدرت اداره کشور را نداشتند، رؤساى قبایل وارد قلمرو آنان مى‌شدند[٤٨]
بنابراین تاریخ عرب در سوریه را تا چهار هزار سال مى‌توان به عقب برد، زیرا پیوند سوریه به عرب به دلیل پیوستگى خاک و هجرت قبایل براى جست و جوى زندگى بهتر، ریشه‌دار است، خصوصاً اعراب یمانى که در جنوب شام زیاد بوده‌اند[٤٩] این حضور گاه به حدى پررنگ بوده که شام پیش از اسلام شاهد چند دولت عربى کوچک در نواحى خود بوده است، دولت‌هاى نبطیان، تدمر و غسانى که از دولت‌هاى تجارى کوچک محسوب مى‌شدند، از این دسته‌اند. برخى منابع «قضاعه» را اولین گروه از اعرابى که به شام آمدند مى‌شناسند که بعدها تنوخ نام گرفتند، چرا که در شام اقامت گزیدند و تنوخ یعنى اقامت گزیدگان در یک مکان[٥٠] واقعیت آن است که امپراطورى بیزانس مى‌کوشید ضمن ارتباط با اعراب، سیاست واحدى را پیروى کند و آن منقاد کردن و از در تفاهم و دوستى در آمدن با گروه‌هایى از قبایل بادیه نشین و اتکا به آن‌ها بود، تا از این رهگذر دیگر قبایلى را که در نواحى دورتر مى‌زیستند و با رومیان دشمن بودند به هراس افکند و یا با آنها تسویه حساب کند،[٥١] بر مبناى همین سیاست، آنان از نخستین ملوک عرب شام؛ یعنى تنوخیان حمایت کردند[٥٢]
از آنجا که امواج مهاجرت قبایل به شام هم‌چنان ادامه داشت، به زودى قبیله حاکم تضعیف شده و جاى خود را به قبیله رقیب مى‌داد، این اتفاق، زمانى درباره تنوخیان رخ داد که قبیله بنى سلیح خود را به سرزمین‌هاى روم شرقى رساندند و بر تنوخ غلبه کردند، به ویژه آن که سلیحیان نخستین قبیله عربى بودند که رسماً مسیحیت را نیز پذیرفتند٥٣ و این برانگیزه امپراطورى در حمایت از آنان مى‌افزود. اما چیزى نگذشت که غسانیان، همین معامله را با سلیحیان نمودند؛ غسانیان، سلیحیان را از سوریه بیرون راندند و خود برترى یافته و فرمانرواى آن سرزمین شدند. حکمرانى آنان تا زمان فتوحات اسلامى که سرآغاز فصل جدیدى از مهاجرت اعراب بود، ادامه داشت.
در کنار اینها نباید حضور قبایل متعدد بدوى که به طور پراکنده در بادیه الشام و مرزهاى جزیره و شام حضور داشتند فراموش کرد، وقتى از اعراب شام در قبل از اسلام سخن مى‌گوییم، همه این مجموعه‌ها قابل توجه است. پس، این نتیجه‌گیرى درست است که حضور گسترده اعراب در شام پیروزى مسلمانان را آسان کرد؛ وابستگى قومى اعراب از جمله علل تسهیل موفقیت سریع مسلمانان بود، نمونه بارز آن قبیله طى است که قبل از اسلام در شام مرکزى ساکن شده بود و دامنه گسترش این قبیله آن قدر وسیع بود که مؤلفان سریانى عنوان طایى را مترادف عرب به کار مى‌بردند[٥٤] به هنگام فتح حلب نیز مسلمانان با گروهى از اعراب تنوخى که در حوالى حلب ساکن بودند، برخورد کرده‌اند و بلاذرى این مطلب را گزارش مى‌کند[٥٥] علاوه بر این، مورخان اهالى لاذقیه را از قبایل یمنى، سلیح، زبید، همدان و یحطب و اهالى جبله را از بنى همدان و نیز اقوامى از قیس و ایاد مى‌دانند، علاوه بر مختلط بودن اهالى بانیاس، اهالى طرطوس نیز قومى از کنده، بنى کلاب و بنى کلب هستند[٥٦]
شام بسیار سریع‌تر از آن چه انتظارش مى‌رفت تسلیم مسلمانان شد و به قلمرو اسلامى پیوست، مورخان بزرگى، چون بلاذرى، واقدى و ابن اعثم گزارش‌هاى گوناگون و جامعى از فتوحات شام، از جمله مناطق شمالى و ساحلى آن که اهمیت بیشترى دارد، ارائه کرده‌اند. فتوحات سواحل و مناطق شمالى شام پس از فتح حمص آغاز شد؛ سپاهیان مسلمان پس از فتح و استقرار در حمص و نیز فتح منطقه بسیار مهم و نظامى «قنسرین» عازم مناطق ساحلى و نیز شمالى شام شدند: «پس از فتح حمص، ابوعبیده، عباده بن صامت انصارى را بر حمص گماشت و او خود عازم لاذقیه شد، اهل آن به جنگ برخاستند، این شهر دروازه عظیمى داشت که به آسانى باز نمى‌شد، وقتى سپاه مسلمانان سختى کار را دیدند از شهر دور شده و گودال‌هایى حفر کردند که در هر یک از آنها یک سوار مى‌توانست پنهان شود، مسلمانان تلاش فراوانى کردند تا این که از این امر فارغ شدند، آن گاه وانمود کردند که به سوى حمص عقب نشینى مى‌نمایند و شب هنگام به سوى اردوگاه و حفره‌ها بازگشتند، اهل لاذقیه که عقب‌نشینى را دیدند گمان کردند که مسلمین رفته‌اند لذا صبح هنگام دروازه‌ها را گشودند و رفت و آمد را آغاز نمودند که ناگهان مسلمین حمله را آغاز کرده و شهر را به صورت عنوه گشودند و عباده پس از ورود به حصن، بر فراز آن رفت و تکبیر گفت»[٥٧]
قابل توجه است که لاذقیه جزء معدود شهرهاى شام بود که مقاومت کرد و به صلح گشوده نشد، اما ابوعبیده پس از فتح قنسرین عازم حلب شد، اهالى حلب متحصن شدند، ابوعبیده بر دروازه شهر فرود آمد و مردم را به مصالحه بر جان و مال و کنیسه‌ها و منازلشان و نیز حصنى که در آن هستند دعوت کرد، آنان پذیرفتند و صلح کردند، ظاهراً جماعتى از اهالى حلب که به انطاکیه گریخته بودند، پس از مصالحه به حلب بازگشتند[٥٨]
اما آخرین مرکز مهم و کلان شهر شمالى شام که هنوز باقى مانده بود انطاکیه بود، ابوعبیده از حلب عازم انطاکیه شد و در دو فرسخى انطاکیه با سپاه دشمن رو به رو شد، سپاه مزبور شکست خورد و به انطاکیه گریخت و اهالى نیز متحصن شدند، سپاه ابوعبیده کل شهر و همه دروازه‌هاى آن را محاصره کرد، پس از مدتى، مصالحه به این صورت پذیرفته شد که هر کس مى‌خواهد شهر را ترک کند و هر که مى‌خواهد بماند و جزیه دهد[٥٩]
پس از ترک سپاه مسلمین، اهالى انطاکیه صلح را نقض کردند و این بار ابوعبیده، عیاض بن غنم را براى فتح مجدد فرستاد که وى با فتح دوباره شهر، صلح را با همان شرایط منعقد کرد،[٦٠] انطاکیه نیز جزء معدود شهرهاى شام بود که دوبار فتح شد، گفته شده که انطاکیه در نزد عمر و عثمان بسیار مهم و خطیر بود، از این رو عمر پس از فتح آن طى نامه‌اى به ابوعبیده نوشت که گروهى از مسلمانان را به عنوان مرابط در انطاکیه سکونت دهد و از عطاء به آنان دریغ نکند، پس از ولایت معاویه بر شام نیز این سفارش‌ها هم از سوى عمر و هم از سوى عثمان تکرار گردید[٦١]
اما عباده که با فتح لاذقیه عملاً مأمور فتح سواحل شده بود، کل سواحل از جمله دو شهر مهم دیگر آن؛ یعنى جبله و انطرطوس را فتح کرد و در واقع ابوعبیده فتح این شهرها را به وسیله عباده بن صامت بدست آورد، اما کار به اینجا ختم نشد؛ در خصوص سواحل پس از فتح، استحکام شهرها و حصون، کارى بسیار خطیرتر از فتح بود تا هم سواحل و هم کل شام را از سقوط حفظ کند، این وظیفه به معاویه واگذار شد، وى ابتدا جبله را که حصنى در دست رومیان بود و به هنگام فتح خالى از سکنه شده بود و تنها جماعتى راهب در آن باقى مانده بودند، به صورت شهرى مستحکم درآورد و حصن دیگرى نیز براى آن ساخت، وى اطراف و استحکامات انطرطوس را نیز سامان داد و مشابه این کارها را براى مرقیه و بلنیاس نیز انجام داد تا اوضاع سواحل تثبیت گردید[٦٢]
بدین ترتیب، شام از دست امپراطورى بیزانس خارج و به قلمرو اسلامى پیوست، منابع، صحنه خروج و وداع هرقل، امپراطور روم را با اشتیاق نقل کرده‌اند که صرف نظر از صحت و سقم آن، حکایت از تثبیت کل شام براى مسلمین دارد، مسعودى و بلاذرى هر دو با اندک اختلافى روایت مى‌کنند که هرقل، امپراطور روم پس از پیروزى‌هاى سپاه مسلمانان، هنگامى که از شام خارج مى‌شد، بر فراز جبل لکام، که مشرف بر شام است قرار گرفت و گفت: سلام بر تو باد اى سوریه! وداع مى‌کنم با تو؛ وداعى که بازگشتى در آن نیست!٦٣
با فتح انطاکیه و حوالى آن، سرحدات قلمرو مسلمین تقریباً به نقاطى رسید که در همه قرن‌هاى بعدى به منطقه ثغور شامى معروف بود ظاهراً منطقه ثغور در زمان فتوحات اسلامى خالى از سکنه شده بود و اهالى آن، این مناطق را تخلیه کرده و گریخته بودند و جز گروهى از جراجمه که در «جبل لکام» ساکن بودند کسى در آن‌جا نمانده بود، از این رو، امرا، جماعتى از قبایل مختلف را به آن مناطق انتقال داده و ساکن نمودند[٦٤] جراجمه اهالى شهرى به نام جرجومه بودند که شهرى کوهستانى در جبل لکام بود و در زمان تسلط رومى‌ها از ملحقات انطاکیه محسوب مى‌شد و پس از فتح دوم انطاکیه که حبیب بن مسلمه فهرى والى انطاکیه شد به غزاى جرجومه رفت، اما اهالى آن نجنگیدند و درخواست صلح کردند، اما شرایط صلح آنها بسیار ویژه بود به این صورت که جزیه ندهند و در عوض یاور مسلمانان باشند و در جبل لکام عیون و تأمین کننده اسلحه مسلمین در جنگ‌هایشان باشند و هر کس از تاجران و غیر آن که وارد شهر آنها مى‌شود نیز مشمول شرایط این صلح باشد،[٦٥] پذیرش این شرایط از سوى مسلمانان حاکى از جایگاه بسیار حساس این شهر و اشراف جبل لکام بر ثغور است که مسلمانان را به پذیرش این شرایط بى‌نظیر در میان صلح‌هاى دوران فتوحات ترغیب مى‌کند.
خالى از سکنه بودن مناطق ثغور به سرزمین‌هاى بین انطاکیه و طرسوس نیز سرایت یافت، در سال ٢٥ه هنگامى که معاویه عازم جنگ با عموریه شد، همه حصون بین انطاکیه و طرسوس را خالى از سکنه یافت، وى پس از آن که جماعتى از اهالى شام، جزیره و قنسرین را در آنجا مستقر کرد، به جنگ ادامه داد. دو سال بعد، یزید بن حرعبسى نیز در غزوه تابستانى خود مأمور همین کار شد[٦٦] بنابراین، مهاجرت‌هاى مکرر به ثغور و سواحل و تغییر بافت قومى این مناطق در دوران فتوحات اسلامى، امرى درست و مورد تأیید منابع مى‌باشد.
پس از فتح حلب به دست لشکر اسلام به ترتیب حبیب بن مسلمه، عیاض بن غنم، سعید بن عامر و عمیر بن سعید بن عبید انصارى استاندارى آن جا را عهده‌دار شدند و پس از این دوران حکومت اموى‌ها بر حلب آغاز گردید[٦٧]
اولین کار معاویه در شمال شام، جدا کردن قنسرین از حمص و انتقال آن به مرکزیت حلب بود و والیان این ولایت در حلب تابع دمشق محسوب مى‌شدند،[٦٨] این روند تا پایان دوران اموى ادامه داشت. معاویه که در دوران خلافت خلیفه دوم صرفاً مأمور استحکام سواحل شده بود، سرانجام در دوران خلیفه سوم موفق شد، تا مجوز جنگ‌هاى دریایى را بگیرد و در نخستین گام قبرس را فتح کرد. وى هم چنین نیروهاى مسلح دائمى و آماده در سواحل براى دفاع مستقر کرد و با گرفتن اجازه اقطاع از خلیفه براى ساکنان سواحل، مردم را به سکونت در سواحل تشویق مى‌کرد[٦٩] وى بعدها در زمان حکومت خود در سال ٤٢ه ، جماعتى از «ایرانیان» و نیز اهالى بعلبک و حمص را به انطاکیه منتقل نمود[٧٠]
مناطق شمالى شام و سواحل در دوران اموى تقریباً تثبیت شده بود و جز ناآرامى‌هاى اوایل دوران عبدالملک در این مناطق جنگ‌ها و تنش‌ها مقطعى بوده است که از آن میان، مى‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:
در زمان عبدالملک مروان خبر رسید که امپراطور روم به قصد تصرف شام وارد المصیصه شده است[٧١] مدتى بعد عبدالملک، فرزندش عبداللَّه را به صائفه‌اى در همان منطقه فرستاد وى با عبور از مرز انطاکیه به مصیصه رفت و پس از بازسازى حصن آن، براى نخستین بار سپاهیان مسلمان را در آن جا اسکان داد[٧٢] اما اهالى جرجومه مطلقاً با مسلمانان همدل نبودند و هر از چند گاهى تمایل به روم شده و با آنان مکاتبه و همکارى مى‌کردند، از جمله در ناآرامى‌هاى اوایل حکومت عبدالملک با سپاه روم همراه شدند و به لبنان حمله کردند و عبدالملک که درگیر قیام عبداللَّه بن زبیر بود، مجبور به صلح و پرداخت خراج شد تا زمانى که اوضاع خود را سر و سامان داد، آن گاه به جنگ آن‌ها رفت، و بیشتر جراجمه گریختند و به جبل لکام و شهر خود بازگشتند، با این حال، آنان در تمام دوران عبدالملک به روستاهاى اطراف انطاکیه تاخت و تاز مى‌کردند و به هنگام حرکت سپاهیان صوائف بر گروه‌هاى برجامانده از آنها مى‌تاختند و آنها را غارت مى‌کردند[٧٣] در سال ٨٩ه براى آخرین بار، جراجمه به همراه سپاهیانى از روم که از اسکندرون آمده بودند سر به شورش برداشتند، ولید بن عبدالملک نیز مسلمه بن عبدالملک را با سپاهى به سوى آنها فرستاد و وى بر آنها چیره شد، آنان تحت شرایطى، نظیر آن که مجبور به ترک نصرانیت نشوند و مانند مسلمین لباس بپوشند و... تسلیم شدند، اما این بار مسلمه شهر آنان را ویران کرد و آنها را در مناطقى، چون جبل الحوار و سنح اللولون اسکان داد و برخى نیز به حمص رفتند[٧٤]
در زمان سلیمان بن عبدالملک در حدود سال ٩٧ه ، رومیان ظاهراً براى نخستین بار پس از فتوح، به شهر لاذقیه حمله کردند و پس از غارت، آن جا را به آتش کشیدند، سلیمان نیز عمر بن هبیره فزارى را به جنگ دریایى آنها فرستاد[٧٥] مشابه این اتفاق در یک صدمین سال هجرى براى لاذقیه تکرار شد؛ این بار جمعى از اهالى نیز به اسارت برده شدند و عمر بن عبدالعزیز فرمان بازسازى دوباره شهر و مستحکم نمودن حصن را صادر کرد و براى اسراى مسلمین نیز فدیه داد و آنها را آزاد کرد[٧٦]
در زمان هشام بن عبدالملک، ثغور شامى شاهد یک سلسله اقدامات عمرانى و استحکامى بود، از جمله وى مسیرى مواصلاتى بین انطاکیه و المصیصه احداث نمود و چندین حصن جدید، مانند حصن بغراس، حصن موره و حصن بوقا در نزدیکى انطاکیه تأسیس کرد[٧٧] شکست آخرین خلیفه اموى در نبرد زاب و سقوط دستگاه اموى نیز با مناطق شمال شام مرتبط است، مروان بن محمد که در نبرد زاب شکست خورده بود به سوى قنسرین گریخت، اما در آن جا دو قبیله طى و تنوخ به وى هجوم بردند و مؤخر لشکرش را غارت کردند، چرا که مروان در دوران حکومتش به آنها تعصب مى‌ورزید و با جفا بر آنان، گروهى را به قتل رسانده بود. پس از فرار مروان، عبداللَّه بن على عباسى که در تعقیب وى بود به منبج رسید و اهالى حلب، ابن امیه تغلبى را به قصد بیعت نزد وى فرستادند، عبداللَّه، برادرش عبدالصمد را با او فرستاد و اهالى حلب و قنسرین از او تبعیت کردند،[٧٨] به این ترتیب مردم این مناطق به سرعت انتقال خلافت را پذیرفتند.
با روى کار آمدن خلافت عباسى و انتقال مرکز خلافت از دمشق به بغداد عملاً شام به ویژه مناطق ثغور شامى و سواحل از سیطره مستقیم خلافت خارج و به مناطق پیرامون تبدیل شد، به همین دلیل، از این پس نه تنها به تدریج بر شدت حملات روم، خصوصاً در برخى مناطق افزوده شد، بلکه درگیرى‌هاى داخلى قدرت‌طلبان و فرماندهان نظامى و نیز درگیرى‌هاى فرقه‌اى و مذهبى نیز در سطح منطقه سارى و جارى گشت به طورى که حدود یک قرن بعد، نخستین امارت‌هاى نیمه مستقل در مناطق مختلف شام و به ویژه شمال آن تشکیل شد.
جنگ قدرت در شمال شام اندکى پس از مرگ نخستین خلیفه آغاز شد، پس از مرگ سفاح، عبداللَّه بن على که در منطقه حلب بود ادعاى خلافت کرد، اما منصور، ابو مسلم خراسانى را به جنگ وى فرستاد، ابو مسلم پس از شکست او، زفر بن عاصم بن عبداللَّه بن یزید هلالى را والى حلب کرد، اما ابو مسلم در مسیر بازگشت کشته شد و منصور، صالح بن على بن عبداللَّه را بر مناطق حلب، حمص و قنسرین حکومت داد، وى تا سال ١٥٢ه بر حلب حکومت کرد و در این سال مرد، از مهمترین حوادث دوران امارات او ظهور فرقه راوندیه در حلب در سال ١٤١ه بود٧٩ که درباره منصور غلو مى‌کردند و داعیه الوهیت او را داشتند. پس از مرگ وى، منصور، موسى بن سلیمان خراسانى را استاندار حلب نمود و او تا زمان مرگ منصور در سال ١٥٨ه والى حلب بود[٨٠] ناگفته نماند که در زمان امارت صالح بن على بر حلب یک بار روم در سال ١٤٠ه به مصیصه حمله کرد به طورى که اهالى آن، شهر را تخلیه کردند، اما صالح، جبرئیل بن یحیى بجلى را به منطقه اعزام کرد، وى شهر را دوباره ساخت و مردم را در آن سکونت داد[٨١]
منصور در زمان خود به ساختن دژها در سواحل و شهرهاى آن منطقه پرداخت و بلاد آن را آباد و مستحکم ساخت و مهدى کارهاى منصور را در سواحل تکمیل کرد،[٨٢] وى نیز به ثغور شام و سواحل اهتمام داشت به طورى که خود در سال ١٦٥ه براى بازدید از آن مناطق از بغداد خارج شد وى ابتدا تا مرز پیش رفت سپس از آن جا در مسیر سواحل به بیت المقدس رفته مدتى در آنجا بود و آن گاه عازم قنسرین شد، در قنسرین تنوخیان براى اداى احترام نزد مهدى آمده و خود را دائیان او نامیدند، اما مهدى به دلیل نصرانى بودنشان با آنان به تندى برخورد کرد[٨٣] در زمان وى، حلب شاهد چندین والى بود، مانند على بن سلیمان، عبدالملک بن صالح بن على و موسى بن عیسى،[٨٤] توجه هارون به مناطق شمالى سوریه و سواحل به گونه‌اى بود که فرزندش قاسم را به شمال سوریه اعزام کرد تا در آنجا مستقر شود و وى تا زمان خلافت امین که برادر را عزل نمود در منطقه مزبور حضور داشت،[٨٥] هارون هم چنین در سواحل اقدام بر تقسیم اموال و تقویت بنیه اقتصادى منطقه نمود و به این ترتیب بر اقتدار سواحل افزود، به گونه‌اى که رومیان به اضطراب افتاده از تهاجم به سواحل مستأصل شدند،[٨٦] درگیرى‌هاى بین امین و مأمون موقتاً توجه به این مناطق را کم کرد به طورى که نصر بن سیاربن شبث از قبیله بنى عقیل در مناطق شمال حلب به طرفدارى از امین علیه مأمون قیام کرد، قیام او به قدرى جدى بود که فضل بن سهل که مأمور سرکوب او شده بود موفق نشد و سرانجام عبداللَّه بن طاهر او را شکست داد،[٨٧] پس از آن، مأمون فرزندش عباس را مأمور فرماندارى حلب و اداره شمال شام نمود، و او تا زمان معتصم، که به اتهام براندازى دستگیر و خلع شد، بر سر کار بود[٨٨]
در زمان معتصم سپاه روم از راه دریا به انطاکیه حمله‌ور شد و سواحل آن را غارت کرد، ابو سعید محمد بن یوسف مروزى نیز از سوى بغداد مأمور اصلاح و بازسازى منطقه شد، وى حصنى را در ساحل انطاکیه ساخت[٨٩]
اما اقدام متوکل در سواحل بسیار مهم بود؛ وى در تمام سواحل، کشتى‌هاى نظامى مجهز با جنگ‌جویان آماده مستقر نمود٩٠ و بدین ترتیب تحولى در نیروهاى دریایى سواحل ایجاد کرد.
اما از آن پس به دلیل فساد و نابسامانى در دستگاه خلافت عباسى و کاهش قدرت محسوس بنى‌عباس افراد مختلف در گوشه کنار سر به عصیان برمى‌داشتند و حتى استانداران دست به استقلال‌طلبى زدند، بافت قومى و اجتماعى شام به ویژه در مناطق شمالى و شمال غربى نیز کاملاً مستعد شورش و طغیان بود به طورى که با هر علم مخالفى، همراهى مى‌کردند، از این پس، شام وارد دورانى شد که مى‌توان از آن به «ملوک الطوایفى ناپایدار» نام برد، مناطق مختلف این سرزمین دائماً میان صاحبان قدرت و شورشیان دست به دست مى‌شد و روم نیز به تدریج بر دامنه تهاجمات خود مى‌افزود و اولین بار اندیشه بازگشت به شام را به مرحله عمل رساند.
نخستین آشوب جدى که به شکل‌گیرى یک امارت محلى در سواحل منجر شد مربوط به دوران مستعین است؛ در سال ٢٤٩ه ، یوسف بن ابراهیم تنوخى، معروف به «فصیص» شورش کرد و گروهى از تنوخیان گرد او جمع شدند، وى به قنسرین رفت و در آن جا متحصن شد و پس از جنگ و گریز فراوان با سپاهیان خلیفه، سرانجام ابوالساج اسروشنى که به تازگى به امارت قنسرین رسیده بود او را عفو کرد. وى پس از آن، ابتدا به اداره امور راه‌هاى منطقه و حفاظت از آنها و اندکى بعد به امارت لاذقیه و نواحى آن منصوب شد؛٩١ این سرآغاز قدرت‌گیرى آل تنوخ در لاذقیه است که شکل‌گیرى دولت محلى تنوخیان در لاذقیه را در پى داشت.
کمتر از پانزده سال بعد، احمد بن طولون، فرماندار مصر سر به شورش برداشت و با شکست سیما طویل، فرماندار حلب، کل شام را ضمیمه قلمرو خود نمود و غلام خود، لؤلؤ را به فرماندارى حلب منصوب کرد، اما لؤلؤ بر ضد امیر خود دست به عصیان زد و پس از بازگشت ابن طولون به سوى حلب، پا به فرار گذاشت. عبداللَّه بن فتح در سال ٢٧٠ه به فرماندارى حلب رسید. پس از مرگ احمد، فرزندش خمارویه راه او را ادامه داد، وى هم‌چنان با خلیفه درگیر بود و در نبرد «ثنیه العقاب» دمشق، سپاه خلیفه را به فرماندهى محمد بن ابى ساج، معروف به افشین شکست داد، اما پس از مرگ معتمد و خلافت معتضد، خمارویه با او بیعت کرد و تا زمان خلافت مکتفى، شام در میان فرزندان او دست به دست مى‌گشت[٩٢] اتفاق بسیار مهمى که در زمان مکتفى در شمال شام رخ داد، شورش قرامطه بود که با حضور اهالى حلب، آنان به سختى شکست خوردند[٩٣]
در سال ٢٩٨ه ، نیروى دریایى روم حمله سختى به سواحل شام نمود به طورى که رومیان موفق شدند پس از یک جنگ طولانى «حصن القبه» از حصون مهم سواحل را تصرف نمایند، آنان لاذقیه را گشودند و بسیارى از اهالى آن را به اسارت بردند[٩٤] اما مجدداً تنوخیان یا فرزندان «فصیص» سابق الذکر دوباره بر شهر مسلط شدند. در سال ٣١٩ه طریف بن عبداللَّه سبکرى - که از غلامان مونس در دستگاه خلافت بغداد بود - به لاذقیه حمله کرده و پس از محاصره بنى قصیص در دژهایشان، جنگ شدیدى در گرفت که در نهایت با امان خواهى و تسلیم بنى قصیص جنگ پایان یافت و آنان اکرام شدند[٩٥] مسعودى نیز خبر از غزاى طغج بن شبیب اخشیدى در «طرسوس» در سال ٣٣٢ مى‌دهد[٩٦]
بدین ترتیب، شام و به ویژه ثغور و سواحل تا روى کار آمدن قدرت مسلط حمدانیان در آشفتگى به سر مى‌برد.
ویژگى‌هاى فرهنگى، قومى و اجتماعى ثغور و عواصم‌
شام موقعیت ممتاز و بسیار مهمى دارد و به همین سبب از دیرباز در گذرگاه اقوام و ملت‌ها بوده و هجرت‌هاى بشرى بین آسیاى صغیر، مصر، عراق و جزیره از آن گذشته است و لذا بسیارى از اقوام قدیم و جدید در آن نفوذ کرده‌اند و کم و بیش آثارى در ساختار انسانى و میراث تمدنى آن بر جاى نهاده‌اند که تأثیر عرب‌ها قوى‌تر از همه بوده است.
شام و سرحدات آن یا همان ثغور و عواصم از همان سال‌هاى نخست پس از فتوحات، مجسم کننده مراحل مختلف مبارزه میان دولت بیزانس و مسلمانان بود و هر وجب از سرزمین‌هاى آسیاى صغیر و سواحل شام، شاهد نبردى سنگین و خونین از طرفین بر سر تسلط بر آنها بوده است. این مسأله توجه ویژه دستگاه‌هاى حکومتى را مى‌طلبید به این معنا که باید در ثغور و عواصم و به ویژه نقاط سوق الجیشى شام سپاهیان دائمى مستقر و قلاع نظامى ساخته مى‌شد، بنابراین، جذب مسلمین به این مناطق امرى ضرورى بود و براى این جذب باید مسلمین هم به لحاظ روحى و معنوى و هم به لحاظ مادى اقناع مى‌شدند، نقل احادیث مکرر و متعدد به نقل از رسول اللَّه‌صلى الله علیه وآله درباره فضیلت اهالى شام و جهادگران در ثغور - صرف نظر از صحت یا عدم صحت آن - و نیز اصرار مورخان براى ذکر حضور صحابه در تمام نبردهاى مرزى در قرن اول هجرى، آشکارا بر تلاش در جهت اقناع معنوى و تشویق مسلمین به حضور و نبرد در ثغور و عواصم دلالت دارد.
حدیث ذیل از رسول اللَّه‌صلى الله علیه وآله تنها یک نمونه از ده‌ها حدیثى است که منابع مختلف نقل کرده‌اند؛ آن حضرت فرمود: «پس از من شام براى امت من گشوده خواهد شد، پس اهل شام تا آن سوى منطقه جزیره، مردان و زنان و کودکان و بندگانشان جهادگرند، هر کس قسمتى از سواحل آن را فتح کند و در اختیار بگیرد در حال جهاد است»[٩٧]
در کنار این، تقسیم اقطاع که درآمدى وسوسه‌انگیز براى اقامتى دائم بود و نیز شرح و توصیف غنایم نبردها، بسیارى را براى اقامت در ثغور و عواصم مشتاق مى‌کرد. این توجه اقتصادى خاص از همان نخستین سال‌هاى پس از فتوحات اسلامى آغاز شد، بلاذرى نقل مى‌کند که عثمان، خلیفه سوم به معاویه، حاکم شام دستور داد تا لشکریان را در شهرهاى ساحلى سازمان‌دهى کند و زمین‌ها و خانه‌هایى را که صاحبانشان آنها را تخلیه کرده بودند، به این نظامیان ببخشد. وى مى‌افزاید که پس از آن، مردم از هر سو روانه مناطق ساحلى شدند[٩٨]
بنابراین مى‌توان به این جمع‌بندى رسید که مهم‌ترین ویژگى و نماد ثغور و عواصم، جهاد و جنگ بوده است، اما این نماد علاوه بر این که خود یک پدیده مؤثر در ساختار فرهنگى و اجتماعى این مناطق است، پى‌آمدهایى نیز دارد که هر یک در تغییر ویژگى‌ها و بافت فرهنگى و اجتماعى این مناطق، تأثیر قابل ملاحظه‌اى مى‌گذارد، برخى از پى‌آمدهاى آن عبارتند از زیان‌هاى مالى و جانى وحشت‌انگیز و مستمر، ویران شدن شهرها و نابودى تمدن‌هاى محلى و منطقه‌اى، از بین رفتن زراعت و صنایع و آواره و بى‌خانمان شدن هزاران نفر از اهالى این مناطق و مهاجرت به دیگر نقاط و به ویژه کوهستان‌ها و مناطق دور از دسترس در جست و جوى یک زندگى آرام.
در کنار این مسائل، نوع دیگرى از مهاجرت (عکس این مهاجرت) نیز وجود داشت و آن هجرت مداوم جنگ‌جویان و داوطلبان از نقاط مختلف جهان اسلام به ثغور و عواصم بود، اینان از خراسان، ماوراءالنهر، سراسر ایران، عراق، یمن، حجاز و... مى‌آمدند و هر کدام با خود سنت‌ها، آداب و رسوم و فرهنگ خویش را نیز منتقل مى‌کردند، آنها براى یک سفر چند روزه نیامده بودند بلکه آمده بودند تا سال‌ها و شاید براى همه عمر در این مناطق زندگى کنند، پس رسوخ فرهنگ و آداب و رسومشان در موطن جدید، امرى طبیعى بود، در باره این حضور و مهاجرت مستمر نمونه‌هاى تاریخى و گزارش‌هاى فراوان در منابع وجود دارد که از آن جمله است؛ «اذنه» که شهرى تاریخى از منطقه ثغور است که در سال ١٤١ یا ١٤٢ه در نزدیکى المصیصه ساخته شده، سپاهیان «خراسانى» به امر صالح بن على بن عبداللَّه بن عباس در آن اردو زدند. در سال ١٩٠ یا ١٩٣ ابوسلیم فرج الخادم اذنه را تجدید بنا کرد و با مأمور کردن رجال خراسانى، امور را به آنها سپرد[٩٩] حسین بن قحطبه طایى در سال ١٦٢ه با سپاهى از اهالى خراسان، موصل و شام و نیز نیروهاى کمکى از یمن و داوطلبان عراق و حجاز... به جنگ سپاه روم رفت،[١٠٠] در سال ١٧١ه به هارون خبر رسید که رومیان در اندیشه رفتن به طرسوس و استقرار در آن جا هستند، لذا وى هرثمه بن اعین را به منطقه اعزام کرد، نخستین گروه سپاهیان اعزامى، سه هزار نفر از اهل خراسان و دومین گروه، دو هزار نفر از اهالى مصیصه و انطاکیه بودند[١٠١]
در زمان سیف الدوله لشکرى از اهالى خراسان براى جهاد روم آمده و با سیف الدوله متحد شدند و به قصد تصرف امپراطورى بیزانس حرکت کردند، اما به دلیل شدت قحطى و نیز شیوع وبا، در حلب، ثغور، مصیصه و طرسوس پراکنده شدند[١٠٢]
بدین ترتیب ثغور و عواصم به لحاظ بافت قومى و فرهنگى داراى یک هویت خود بنیاد و واحد نبودند، بلکه مبتلا به نوعى «سیالیت» در هویت فرهنگى خود بودند؛ به دیگر سخن، ثغور و عواصم به نمادى از «جهان وطنى» هویت اسلامى تبدیل شده بود و طبعاً این میراث، براى ساکنان این منطقه در قرون متمادى باقى ماند؛ به طورى که اهالى این سرزمین‌ها همواره وارث افکار، فرهنگ و تمدن اقوامى از شرق و غرب عالم اسلامى بودند و با ترکیب این ممیّزه‌ها هویت جدیدى ساخته بودند. به ویژه اگر این نکته بسیار مهم را متذکر شویم که این وضعیت منحصر به ثغور اسلامى نبود و مناطق مرزى امپراطورى بیزانس نیز همین تنوع قومى و فرهنگى را داشت و هنگامى که با برچیدن مرزها، دو طرف مرز به یک منطقه واحد تبدیل مى‌شد، میراث فرهنگى باقى‌مانده، ملغمه عجیبى از هویت‌هاى متفاوت و متعارض بود که در سراسر بلاد اسلامى نظیرى نداشت. تصور این که در یک منطقه محدود جغرافیایى، اقوام متعددى، چون اعراب، مسیحیان مستعرب، سقلابیان، فارسیان (با اقوام گوناگون خود)، ترکان، کردها، نیالقه،[١٠٣] ارمنى‌ها و... حضور دارند، بسى دشوار است، اما این واقعیت ثغور و عواصم و بازتاب هویت فرهنگى و تمدنى آن بود.
علاوه بر اینها، جنگ، آبستن آمیزش فرهنگى و تجارى نیز بود، در جریان این جنگ‌ها، خصوصاً در مراحل آرامش و صلح، تبادلات فرهنگى - تمدنى، بارور و پرثمر بود؛ در فصل زمستان که جنگ متوقف مى‌گردید و رزمندگان در حال استراحت و آماده‌سازى خویش براى حملات بهاره بودند، تجارت و روابط فرهنگى شکوفا مى‌شد؛ تجارت اغلب اوقات راه خود را مى‌یافت و حتى از میان بیم و هراس جنگ نیز مسیر خود را مى‌گشود؛ تاجران و طالبان سود و درآمد با چاره‌اندیشى‌هاى گوناگون، کالاهاى خود را به شرق و غرب مى‌رساندند، نیاز بیزانس به حریر و سایر کالاهاى سوریه دائمى بود و از دست دادن حاکمیت سوریه این نیاز را منتفى نمى‌کرد، بلکه از راه تجارت مى‌بایست بر این کالاها دست مى‌یافتند، به هر حال، على رغم دشمنى میان دولت اسلامى و دولت بیزانس، تاجران به رفت و آمد عادى خود، خصوصاً در ایام صلح ادامه مى‌دادند[١٠٤] از سوى دیگر، ولایات بیزانس که به وسیله اعراب فتح شد، ارتباط محکمى با تمدن هلنى یونان داشت و مراکزى، چون انطاکیه، اسکندریه و غزه با کتاب‌خانه‌ها، مدارس، آثار علمى و هنرى‌اش به قلمرو اسلامى پیوست، از این رو، جنگ طبعاً نمى‌توانست مانع دائمى و جدى براى تبادلات علمى و فرهنگى باشد[١٠٥]
نکته آخرى که باید درباره مختصات فرهنگى و اجتماعى ثغور و عواصم به آن اشاره شود، تنوع مذهبى و فرقه‌اى این سرزمین است، شام با تمدن چند هزار ساله خود، مرکز انواع ادیان و فرق قدیمى بوده است که تفکرات صابئى، حران، گنوسى و عرفانى در سراسر شمال و شرق و نیز مانویت نمونه‌اى از آنهاست در کنار این فرقه‌ها، مسیحیت بیش از چهار قرن، سراسر شام را تحت سیطره خود داشت و تفکرات مسیحى با اشکال گوناگون خود بیش از همه در شام نمود یافت و این، خود ویژگى دیگرى براى این سرزمین است؛ آیین‌هاى یعقوبى، ارتدوکس، نسطورى، ملکانى، مارونى و... همگى شاخه‌هاى مختلف مسیحیت در شام هستند. علاوه بر این فرقه‌هاى پیش از اسلام، در دوران اسلامى نیز آشوب زدگى و وقوع جنگ در این منطقه، باعث حضور فرقه‌هاى مختلف در شام مى‌شد؛ در کنار اهل سنت، شیعیان در پرتو حکومت‌هایى، چون حمدانیان و بنى مرداس در شام، رشد چشمگیرى داشتند، جنبش پر خطر قرامطه نیز از مدت‌ها پیش، بلکه از نخستین روزهاى حیات خود با شام مأنوس بود و همواره در میان قبایل بدوى آن، یارانى معتقد به افکار افراطى خود مى‌یافت. اسماعیلیه نیز چه آن گاه که از سوى خلافت فاطمى مصر ترویج مى‌شد و چه آن گاه که هدف اعزام دعات اسماعیلى رهبر الموت بود، همواره در شام حضور داشت؛ این حضور به حدى جدى بود که «سلمیه» رسماً مرکز حضور آنها معرفى مى‌شود و نیز منابع، «جبل السماق» را که در نزدیکى حلب قرار دارد و شهرها، روستاها و قلاع زیادى را شامل مى‌شود به عنوان مسکن اسماعیلیه معرفى مى‌نمایند[١٠٦] متصوفه نیز با طریقت‌هاى مختلف خود، رباطهاى ثغور و عواصم را منطقه‌اى بکر براى ترویج تفکرات خود و جذب پیرو یافت و بنابراین، همواره در این مناطق اردو مى‌زد.
این گزارش موجز از شرایط فرهنگى، قومى و دینى ثغور و عواصم را باید به خاطر سپرد تا بتوانیم تحلیل صحیحى از نشو و نماى هر جریان فکرى یا قومى که مولد و موطن آنان، این سرزمین‌ها بوده است، ارائه نماییم.

پی نوشت ها:
[١] دانشجوى دوره دکترى تاریخ اسلام - دانشگاه تهران.
[٢] محمد بن احمد مقدسى، احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم (دمشق، وزارة الثقافه، ١٩٨٠) ص ١٤١.
[٣] فیصل سامر، دولت حمدانیان، علیرضا ذکاوتى (قم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، ١٣٨٠)، ص ٢٦٦.
[٤] همان، ص ٢٦٤.
[٥] ابن منظور، لسان العرب (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٤٠٥ق)، ذیل ماده ثغر.
[٦] همان.
[٧] یاقوت بن عبداللَّه حموى، معجم البلدان (بیروت، دار احیاء التراث العربى، بى‌تا)، ج ٢، ص ١٢.
[٨] همان، ج ٣، ص ٣٦٠؛ ابن عبدالحق بغدادى، مراصد الاطلاع على اسماء الامکنة والبقاع (بیروت، دار الجیل، ١٤١٢ق) ج ٢، ص ٩٦٩.
[٩] فیصل سامر، پیشین، ص ٢٦٤.
[١٠] یاقوت بن عبداللَّه حموى، ج ٣، ص ٣٦١.
[١١] احمد بن یحیى بلاذرى، فتوح البلدان (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٣٤٠ق)، ص ٨٤ .
[١٢] عبداللَّه الحلو، تحقیقات تاریخیه لغویه فى الاسماء الجغرافیه السوریه (بیروت، بیسان للنشر، ١٩٩٩م)، ص ٤٨٩.
[١٣] یاقوت بن عبداللَّه حموى، پیشین، ج ٤، ص ١٦٩.
[١٤] همان، ص ١٧٠.
[١٥] محمد امین غالب الطویل، تاریخ العلویین (بیروت، دار الاندلس، بى‌تا)، ص ٣٢٧.
[١٦] عبداللَّه الحلو، پیشین، ص ١٨٧.
[١٧] ابن عبدالحق بغدادى، پیشین، ج ١، ص ٣١٢.
[١٨] یاقوت بن عبداللَّه حموى، پیشین، ج ٢، ص ٣١.
[١٩] همان، ج ١، ص ٢١٣.
[٢٠] همان، ص ٢١٤.
[٢١] على بن حسین مسعودى، التنبیه والاشراف (بیروت، دارو مکتبة الهلال، ١٤٢١ق)، ص ٧٧ - ١٧٦.
[٢٢] ابن عبدالحق بغدادى، پیشین، ج ٢، ص ٨٨٣ .
[٢٣] فیصل سامر، پیشین، ص ٢٦٨.
[٢٤] یاقوت بن عبداللَّه حموى، پیشین، ج ١، ص ٢١٦.
[٢٥] ابن عبدالحق بغدادى، پیشین، ج ١، ص ٤١٧.
[٢٦] عبداللَّه ناصرى طاهرى، بعلبک شهر آفتاب و حلب شهر ستارگان (تهران، سروش، ١٣٦٦ق)، صص ٧٧ - ٧٦.
[٢٧]یاقوت بن عبداللَّه حموى، پیشین، ج ٢، ص ١٦٧.
[٢٨] عبداللَّه ناصرى طاهرى، پیشین، ص ٧٧.
[٢٩] یاقوت بن عبداللَّه حموى، پیشین، ج ٢، ص ١٦٨.
[٣٠] کمال الدین عمر بن ابى جراده، بغیة الطلب فى تاریخ حلب، ترجمه سهیل زکار (بیروت، دارالفکر، ١٩٨٨)، ج ١، ص ٤٧.
[٣١] ابن العدیم حلبى، زبدة الحلب من تاریخ حلب (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٤١٧ق)، ص ٣١ - ٤٦.
[٣٢] یاقوت بن عبدالله حموى، پیشین، ج ٤، ص ٢٧٩؛ ابن عبدالحق بغدادى، پیشین، ج ٣ ص ١٢٨٠.
[٣٣] عبدالله الحلو، پیشین، ص ١٠٢ - ١٠٣.
[٣٤] یاقوت بن عبدالله حموى، پیشین، ج ١، ص ٣٨٦.
[٣٥] فیصل سامر، پیشین، ص ٢٨٦.
[٣٦] همان.
[٣٧] همان، ص ٢٦٤ - ٢٦٥.
[٣٨] همان، ص ٢٦٦ - ٢٦٧.
[٣٩] هاشم عثمان، العلویون بین الاسطورة والحقیقة (بیروت، مؤسسه الاعلمى، ١٤٠٥ق)، ص ٣٩ - ٤٠.
[٤٠] محمد بن احمد مقدسى، پیشین، ص ١٧٣.
[٤١] ابن عبدالحق بغدادى، پیشین، ج ٣، ص ١٢٠٧.
[٤٢] هاشم عثمان، پیشین، ص ٣٥به نقل از الاقالیم اصطخرى.
[٤٣] عبداللَّه الحلو، پیشین، ص ١٨٦.
[٤٤] تقى شرف الدین، النصیریه، دراسه تحلیلیه (بیروت، بى‌تا، ١٩٨٣م)، ص ١٠ - ١٢.
[٤٥] على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٤٢٢ق)، ج ١، ص ٦٤.
[٤٦] تقى شرف الدین، پیشین، ص ١٢.
[٤٧] عبداللَّه ناصرى طاهرى، پیشین، ص ٧٦.
[٤٨] نجلا ابو عزالدین، تحقیقى جدید در تاریخ، مذهب و جامعه دروزیان، ترجمه احمد غایى (تهران، آستان قدس رضوى، ١٣٧٢ش)، ص ١٩.
[٤٩] فیصل سامر، پیشین، ص ٢١٦.
[٥٠] هاشم عثمان، تاریخ الشیعة فى ساحل بلاد الشام الشمالى (بیروت، مؤسسة الأعلمى، ١٤١٤ق)، ص ٣٦.
[٥١] ن. و. پیگولوسکایا، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، ترجمه عنایت اللَّه رضا (تهران، پژوهشگاه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٧٢ش)، ص ١١٧.
[٥٢] همان، ص ٤١٢.
[٥٣] همان.
[٥٤] نجلا ابو عزالدین، پیشین، ص ٢٣.
[٥٥]احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ١٤٥.
[٥٦] هاشم عثمان، تاریخ العلویین وقائع و احداث (بیروت، مؤسسة الاعلمى، ١٣٨٠ق)، ص ٢١.
[٥٧] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ٨٤ - ٨٥.
[٥٨] همان، ص ٩٣.
[٥٩] همان.
[٦٠] همان.
[٦١] همان.
[٦٢] همان، ص ٨٥.
[٦٣] على بن حسین مسعودى، التنبیه والاشراف، ص ١٥١؛ احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ٨٧ .
[٦٤] احمد اسماعیل على، تاریخ بلاد الشام (دمشق، دار دمشق، ١٤٠٤ق)، ص ١٧٤.
[٦٥] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ١٠٠.
[٦٦] یاقوت بن عبداللَّه حموى، پیشین، ج ٢، ص ١٢.
[٦٧] عبداللَّه ناصرى طاهرى، پیشین، ص ٨١.
[٦٨] ابن العدیم حلبى، پیشین، ص ٢٣.
[٦٩] احمد اسماعیل على، پیشین، ص ٩٢ - ٣٩١.
[٧٠] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ٩٣.
[٧١] على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، ج ٣، ص ٧٢.
[٧٢] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ١٠٣.
[٧٣] همان، ص ١٠٠ - ١٠١.
[٧٤] همان، ص ١٠١.
[٧٥] ابن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، محمد ابراهیم آیتى، (تهران، علمى و فرهنگى، ١٣٧٨)، ج ٢، ص ٢٥٨.
[٧٦] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ٨٥.
[٧٧] احمد اسماعیل على، پیشین، ص ٢٠٠.
[٧٨] ابن العدیم الحلبى، پیشین، ص ٣١.
[٧٩] عبداللَّه ناصرى طاهرى، پیشین، ص ٨١.
[٨٠] همان.
[٨١] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ١٠٤.
[٨٢] همان، ص ١٠٢.
[٨٣] ابن واضح یعقوبى، پیشین، ج ٢، ص ٣٩٩.
[٨٤] عبداللَّه ناصرى طاهرى، پیشین، ص ٨١.
[٨٥] همان، ص ٨٢.
[٨٦] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ١٠٢.
[٨٧] عبداللَّه ناصرى طاهرى، پیشین، ص ٨٢.
[٨٨] همان.
[٨٩] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ١٠٤.
[٩٠] همان، ص ١٠٢.
[٩١] ابن واضح یعقوبى، پیشین، ج ٢، ص ٥٢٩.
[٩٢] ابن العدیم حلبى، پیشین، ص ٤٦ - ٥٦.
[٩٣] عبداللَّه ناصرى طاهرى، پیشین، ص ٨٣.
[٩٤] على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ٤، ٥١٧.
[٩٥] ابن العدیم حلبى، پیشین، ص ٥٩.
[٩٦] على بن حسین مسعودى، پیشین، ج ٤، ص ٤٧٣.
[٩٧] کمال الدین عمر بن ابى جراده، پیشین، ج ١، ص ٤٥ - ٤٦.
[٩٨] نجلا ابو عزالدین، پیشین، ص ٢١٤، به نقل از فتوح البلدان بلاذرى.
[٩٩] یاقوت بن عبداللَّه حموى، پیشین، ج ١، ص ١١٢.
[١٠٠] احمد بن یحیى بلاذرى، پیشین، ص ١٠٥.
[١٠١] همان، ص ١٠٦.
[١٠٢] ابن العدیم حلبى، پیشین، ص ٨٣.
[١٠٣] جماعتى از رومیان که در عقاید با دیگر رومیان اختلاف داشتند و لذا اغلب در جنگ‌ها مسلمین را یارى مى‌کردند. ر.ک: فیصل سامر، پیشین، ص ٢٦٩.
[١٠٤]همان، ص ٢٨٩ - ٢٩٠.
[١٠٥] همان، ص ٢٩١.
[١٠٦] ابن عبدالحق بغدادى، پیشین، ج ١، ص ٣١١.
منابع‌
- ابن منظور، لسان العرب (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٤٠٥ق).
- ابو عز الدین، نجلا، تحقیقى جدید در تاریخ، مذهب و جامعه دروزیان، احمد نمایى (مشهد، آستان قدس رضوى، ١٣٧٢ش).
- ابى جراده، کمال الدین عمر بن، بغیة الطالب فى تاریخ حلب، سهیل زکار (بیروت، دارالفکر، ١٩٨٨م).
- اسماعیل على، احمد، تاریخ بلاد الشام (دمشق، دار دمشق، ١٤٠٤ق).
- بغدادى، ابن عبدالحق، مراصد الاطلاع على اسماء الامکنة والبقاع (بیروت، دار الجیل، ١٤١٢ق).
- بلاذرى، احمد بن یحیى، فتوح البلدان (بیروت، دار الکتب العلمیه، ١٤٠٣ق).
- پیگولوسکایا، ن. و، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، عنایت اللَّه رضا (تهران، پژوهشگاه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٧٢ش).
- حلبى، ابن العدیم، زبدة الحلب من تاریخ حلب (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٤١٧ق).
- الحلو، عبداللَّه، تحقیقات تاریخیه لغویه فى الاسماء الجغرافیه السوریه (بیروت، بیسان للنشر، ١٩٩٩م).
- حموى، یاقوت بن عبداللَّه، معجم البلدان (بیروت، دار احیاء التراث العربى، بى‌تا).
- سامر، فیصل، دولت حمدانیان، علیرضا ذکاوتى (قم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، ١٣٨٠).
- شرف الدین، تقى، النصیریه: دراسة تحلیلیه (بیروت، بى‌تا، ١٩٨٣م).
- عثمان، هاشم، تاریخ الشیعه فى ساحل بلاد الشام الشمالى (بیروت، مؤسسة الاعلمى، ١٤١٤ق).
- عثمان، هاشم، تاریخ العلویین وقایع واحداث (بیروت: مؤسسة الأعلمى، ١٣٨٠ق).
- عثمان، هاشم، العلویون بین الاسطورة والحقیقة (بیروت، مؤسسة الأعلمى، ١٤٠٥ق).
- غالب الطویل، محمد امین، تاریخ العلویین (بیروت، دارالاندلس، بى‌تا).
- مسعودى، على بن حسین، التنبیه والاشراف (بیروت، دارو مکتبة الهلال، ١٤٢١ق).
- مسعودى، على بن حسین، مروج الذهب ومعادن الجوهر (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٤٢٢ق).
- مقدسى، محمد بن احمد، احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم (دمشق، وزارة الثقافة، ١٩٨٠م).
- ناصرى طاهرى، عبداللَّه، بعلبک شهر آفتاب و حلب شهر ستارگان (تهران، سروش، ١٣٦٦ش).
- یعقوبى، ابن واضح، تاریخ یعقوبى، محمد ابراهیم آیتى (تهران، علمى و فرهنگى، ١٣٧٨ش).