تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - امام على اصغر زین العابدین علیه السلام
امام على اصغر زین العابدین علیه السلام
نوشتار حاضر، ترجمه فصلى از کتاب «مذهب شیعه» است که با وجود
قدمت و مشتمل بودن بر مطالب نادرست، نقطه آغاز مطالعات مستند امامیه در غرب (براى
انگلیسى زبانان) تلقى گردیده و هنوز هم مرجع بسیارى از محققان غربى علاقهمند به
مباحث شیعى است. مؤلف در این گفتار، به بحث کیسانیه یا پیروان محمد بن حنفیه، وقایع
عاشورا و مسائل پس از آن، جانشینى امام زین العابدینعلیه السلام پس از پدر
گرامىشان و قیامهایى، چون قیام توابین، مختار و ابن زبیر پرداخته است. وى آنگاه
به امامت حضرت سجّادعلیه السلام توجه کرده و سپس برخى از مسائل خصوصى زندگانى امام
را ذکر کرده است.
مترجم در پى نوشتهاى خود - به اندازه توان - بسیارى از دیدگاههاى نادرست دونالدسن را اصلاح کرده است.
پس از شهادت [امام] حسینعلیه السلام، حزب علوى بر سر قضیه خلافت دچار انشعاب شد؛٣ آیا امام بعدى باید پسر زنده [امام ]علىعلیه السلام، محمد فرزند حنفیه و نه فاطمه باشد؟ تاریخ نشان مىدهد که این محمد صفات برجستهترى نسبت به حسنین داشت٤ و گروه بسیارى از امامت او حمایت مىکردند. اینان به «کیسانیه»٥ شهرت دارند و منابع سنى و شیعه مفصلاً به توصیف آنان پرداختهاند[٦] آنان عقیده حلول روح خدا در تمام انبیا و انتقال آن از یکى به دیگرى را که «سبائیه» تدوین کرده بودند، پذیرفتند؛٧ به نظر ایشان، این روح با رحلت محمّدصلى الله علیه وآله به علىعلیه السلام انتقال یافته و از علىعلیه السلام نیز به فرزندانش - که امامان پس از اویند - حلول کرده است؛ آنان معتقد بودند که هزاره٨ نزدیک است٩ و تعداد ائمه منحصر به چهار نفر؛ یعنى علىعلیه السلام و سه فرزندش حسن، حسین و محمد مىباشد.
پرفسور نیکلسون چند بیت [از اشعار] کُثَّیِر را که شهرستانى در توصیفش از کیسانیه نقل کرده، ترجمه نموده است[١٠]
چهار فرد کامل از قریش امامند و ذى حق[١١]
علىعلیه السلام و سه پسر نیکویش که هر یک نورى درخشانند.
یکى از آنان مؤمن و زاهد بود، دیگرى در کربلا از دیده پنهان شد.
یکى نیز با پرچمهاى موّاجش سواران خود را به جنگ، رهبرى خواهد کرد.
او در کوه رضوى ساکن و نهان است و عسل و آب زلال مىنوشد[١٢]
اما گروه دیگرى از علویان معتقدند که محمد بن حنفیه، به هیچ وجه نواده پیامبر نیست؛ آنان مىگویند که در حقیقت حسینعلیه السلام پسرش على را به جانشینى خود (در امامت) منصوب کرده است[١٣] در حالى که تئورى امامت، مستلزم ضرورت تعیین جانشین براى هر امام است، با وجود این، ملاحظه مىکنیم که هرگونه احتمال این تعیین، تابع نظام مشهور وراثت مىباشد؛ از آن جا که فرزند ارشد حسینعلیه السلام در کربلا به شهادت رسیده بود، این جانشینى به پسر دیگر امام، «على اصغر» که بعدها به «زَیْن العابدین»١٤ مشهور شد، انتقال یافت. او یکى از پنج بازمانده خاندان حسینعلیه السلام١٥ پس از قتل عام کربلا بود و چهار نفر دیگر، عمهاش [زینب]، برادرش عمرو دو خواهر [حضرت] بودند.
به نظر ابن سعد،[١٦] على اصغر در هنگام شهادت پدر، کمتر از ٢٣ سال نداشت و [تنها] به دلیل بیمارى در نبرد شرکت نکرد، بدین سبب، عمر بن سعد متعرض جان وى نشد. دینورى از او به عنوان یک پسر بچه١٧ یاد مىکند، اما احتمالاً اشتباه است که على اصغر را با برادرش عمر که تنها چهار سال داشت، ارتباط داده و او را یکى از دو پسر خردسال حسینعلیه السلام بخوانیم[١٨] [این] پنج بازمانده اهل بیت را به نزد عبیداللَّه بن زیاد، حاکم کوفه بردند و او آنان را به دمشق نزد یزید فرستاد[١٩] کاروان آنان همراه با مردى که سر حضرت را حمل مىکرد، از صحرا عبور کرد[٢٠] در کتابهاى تاریخى ملاحظه مىکنیم که [اهل بیت]، چون به شام رسیدند، در همان حین ورود به دربار یزید بود که سر امام را آورده و نزد یزید نهادند [پس از ]این پیش درآمد جانکاه، شَمرِ بن ذى الجوشن،[٢١] یزید را چنان که در ذیل مىآید، مورد خطاب قرار داد:
اى امیرالمؤمنین!٢٢ قرعه به نام ما افتاد تا این سرها که متعلق به اهل بیت و شصت تن از شیعیان حسینعلیه السلام است، به نزد تو آوریم؛ ما به قصد آنان خارج شدیم و از ایشان خواستیم یا به فرمان امیرمان، عبیداللَّه بن زیاد گردن نهند یا بجنگند. صبحگاهان - موقع طلوع آفتاب - به سویشان رفته و از هر سو آنان را محاصره کردیم، اما وقتى شمشیر بر ایشان غلبه یافت، مانند کبوترانى که از شاهین مىگریزند، به دستآویز بىگناهى متوسل شدند؛ کل نبرد، چون دوختن رخنهاى یا بسان چرتى کوتاه، مدت بسیار کمى به طول انجامید و ما آخرین آنها را [به اسارت] آوردیم. بدنهاى آنان را بىحرمت و عریان کردیم، لباسهایشان با خاک صحرا یکى شد و چهرههایشان بر زمین غلطید، [اکنون] باد بر آنها مىوزد، زائران آنها عقابهایند و دیدار کنندگانشان، لاشخوران[٢٣]
بعد از قدرى معطلى در دمشق، [یزید به این] پنج بازمانده اجازه داد تا به منزلشان در مدینه باز گردند و آنان هنگامى که [به مدینه] رسیدند، تمام جزئیات مخوف حادثه کربلا را بازگو کردند. بنابراین، برخى افراد فرصتى عالى یافتند تا مردم برآشفته را در برابر ظالمان اموى که بىسبب خون اولاد بلافصل پیامبرصلى الله علیه وآله را ریخته بودند، برانگیزند.
عبداللَّه بن زبیر٢٤ از فرصت فوق بهرهبردارى کرد؛ وى در آغاز دهه ششم زندگىاش، فردى جاه طلب و خودخواه و شاید فرصت طلب بود، اما با وجود این، توان حکومت را داشت. او با [امام] حسینعلیه السلام و عبدالرحمن [ابن ابوبکر] در امتناع از اجابت درخواست معاویه مبنى بر پذیرش ولایتعهدى یزید همدلى کرده بود و ترغیب [امام] حسینعلیه السلام در رفتن به کوفه، به دلیل ریاکارىاش در دوستى و به تصور پیشبینى حوادث بود، چه، مىدانست که وقتى امام از سر راه کنار رود آنگاه او فرصتى استثنایى خواهد یافت. ولى به هر دلیل، وقتى مردم خشمگین مدینه، قساوتهاى امویان را از بازماندگان فاجعه شنیدند، به هیجان آمدند؛ عبداللَّه که از طرف مادرى، نوه ابوبکر بود براى مردم مدینه که در مسجد اجتماع کرده بودند، سخن گفت و به ویژه بر خیانت کوفیان تأکید ورزید، در نتیجه، مردم مدینه و سپس اهالى مکه، عبداللَّه بن زبیر را خلیفه خواندند، لیکن او خود به لقب حامى حرم شریف٢٥ اکتفا کرد[٢٦]
از اینرو، این دو شهر که در قیام علیه یزید با هم متحد شدند، هر یک امیرى جداگانه برگزیدند؛ عبداللَّه مکه را مقرّ خویش قرار داد و نیرویش را مصروف برانگیختن تمام عربستان علیه امویان کرد. اما به روایت یعقوبى، در سال ٦٣ه [یزید]، بىدرنگ مسلم بن عُقبة را با لشکرى از دمشق به مکه و مدینه فرستاد تا قیام را سرکوب کند. به نظر مىرسد که این لشکرکشى بیشتر به صورت یک یورش ناگهانى بوده است، زیرا در حالى که ذکرى از شکست سپاه ابن زبیر نمىیابیم، با این وجود، مىدانیم که شمارى از رهبران این قیام به قتل رسیده و اهل مدینه در معرض بىحرمتى و غارت قرار گرفتند و به مسجد النبى نیز اسائه ادب شد[٢٧]
پس از سه روز ویرانى و خونریزى در مدینه، مسلم در دارالحکومه مقام گرفت و به [بقیة السیف] مردم اعلام کرد که هر کس بر بندگى یزید با او بیعت کند، در امان است. یکى از افرادى که به نزد او آمد، على بن حسینعلیه السلام بود؛ مسلم، حضرت را کنار خویش بر تخت نشانید و گفت: خلیفه اوامر ویژهاى درباره تو به من داده است. [امام] على بن حسین پاسخ داد: من هرگز اقدام مردم مدینه را تأیید نمىکنم؟! به همین سبب، مسلم او را با احترام به منزلش بازگرداند[٢٨]
پس از این، بخشى از لشکر مسلم، به فرماندهى حصین بن نمیر٢٩ براى حمله به مکه حرکت کردند؛ در زمان محاصره، مهاجمان به نیروهاى آتشین متوسل شده و بر کعبه آتش انداختند و ویرانى بسیارى در مکّه به بار آمد[٣٠] طبق برخى روایتها، محاصره مکه ٦٤ روز٣١ طول کشیده است، اما با رسیدن خبر مرگ ناگهانى یزید، که به معناى بازگشت لشکر مهاجم بود، عبداللَّه بن زبیر فرصت یافت تا سپاه خویش را بازسازى کند. او به جنگهاى متعدد علیه خوارج پرداخت، کعبه را تجدید بنا کرد و از آنجا که مردم در حجاز، عراق و جنوب عربستان، در خصوص خلافت با وى بیعت کرده بودند توانست به مدتى طولانى (در حدود نه سال) حکومتى رقیب در مکه تشکیل دهد.
ولى مردم کوفه٣٢ هم با مروان، جانشین یزید در دمشق، دشمن بودند و هم با ابن زبیر که اکنون بر مکه تسلط یافته بود، آنان مىپنداشتند که مرتکب اشتباه فاحشى شدهاند، براى همین از خود مىپرسیدند: وقتى نزد خدا برویم چه عذرى خواهیم داشت و چگونه به چهره پیامبرصلى الله علیه وآله بنگریم، حال آن که نوه رسول خدا را به قتل رساندهایم؛ هیچ راه جبرانى جز انتقام خون حسینعلیه السلام وجود نداشت[٣٣] این دعوت به خونخواهى، موفقیتآمیز بود، اما به دلیل کمى تعداد خونخواهان، سلیمان بن صُرَد که با چند تن دیگر رهبرى قیام کنندگان را بر عهده داشتند، نامههایى خطاب به تمام شیعیان به اطراف و اکناف فرستادند٣٤ که بسیارى از آنان از صمیم قلب پاسخ مثبت و وعده یارى دادند. توّابین، پنج نفر از اصحاب پیامبر را٣٥ براى مشورت در انجام دادن امور برگزیدند، سپس در خانه سلیمان اجتماع کرده و [هم آوا با یکدیگر] گفتند: مصیبتى که در کوفه رخ داده به دلیل برخورد غلط ما با حسینعلیه السلام بوده است، لذا باید توبه کرده و از خداوند طلب آمرزش کنیم[٣٦] سلیمان نیز به مردم گفت: اولین وظیفه ما توبه و آنگاه قیام است. آنان نیز سرهاى خویش را به علامت رضا تکان داده و متّفقاً هم رأى شدند که زمین را از وجود قاتلان خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله پاک کرده و به کار آنان و حکام سبکسرشان خاتمه دهند و [امام] زین العابدین را به خلافت برگزینند[٣٧] توّابین به رهبرى سلیمان، ابتدا به مکانى موسوم به «ورده»٣٨ در عراق رفتند تا انتقام خون حسینعلیه السلام را گرفته و دستور خداوند به بنى اسرائیل را محقق سازند؛ آن گاه که فرمود: «پس به درگاه خالقتان توبه کنید و مجرمانتان را بکشید، این نزد خالقتان برایتان بهتر است٣٩.» ٤٠ قصد آنان خلع دو رقیب، (مروان و عبداللَّه بن زبیر) و به خلافت رساندن على بن حسینعلیه السلام بود، پس جمعیت فراوانى با سلیمان همراه شدند. مروان، عبیداللَّه بن زیاد را با این وعده که اگر عراق را آرام کنى حاکم آن ولایت خواهى شد، به مقابله با آنان فرستاد، از این رو، عبیداللَّه بن زیاد به سرعت به مصاف سلیمان رفت و یک سره در نبرد با او کوشید تا وى را کشت[٤١]
به محض اینکه سلیمان کشته شد، قیام کوفیان فروکش کرد، اما با این حال، شعار انتقام خون حسینعلیه السلام از میان نرفت؛ مختار بن ابى عُبَیدة که قبلاً با خوارج همراهى مىکرد به کوفه آمد و اعلام داشت که نماینده زین العابدین است که در مدینه به سر مىبرد؛٤٢ او بزودى رهبرى مردم را در کوفه بدست گرفت و سریعاً از مسبّبان قتل حسینعلیه السلام و اصحابش در کربلا انتقام گرفت؛ وى شمر و عمر بن سعد را کشت و سرهایشان را نزد [امام] زین العابدین فرستاد و بعد از آن که در نبردى کنار رود فرات بر عبیداللَّه غلبه کرد و او کشته شد، سر عبیداللَّه را نیز در همان مکان از دارالاماره کوفه که عبیداللَّه سر امام را دریافت کرده بود، به نزد او بردند.
اما، ابن زبیر به هیچ وجه [امام] زین العابدین را مسؤول این اقدامات مختار ندانست، زیرا در حالى که پیوسته مختار را تعقیب مىکرد و سرانجام او را در نبردى شکست داد و کشت، در مدینه متعرض زین العابدینعلیه السلام نشد. [البته] امام هم پیشنهاداتى از سوى مختار دریافت کرد، ولى به نامهاش پاسخ نداد و آشکارا، مختار را در مسجد النبى تقبیح کرد[٤٣]
ابن زبیر توانست تا دو یا سه سال بعد، تسلط خویش را بر مکه حفظ کند، اما به دلیل جنگ با فِرَق گوناگون شیعه به تدریج نیرویش تحلیل رفت و متقابلاً جبهه امویان قدرت گرفت تا آنجا که در سال ٧٣ه وقتى حجّاج [بن یوسف ثقفى] مشهور، مکه را محاصره کرد، عبداللَّه را شکست داد و کشت.
در طى این دوره آشفته سیاسى اندیشههاى گوناگونى درباره خلافت، اقبال بسیار یافتند؛ یکى از بحثهاى مطرح، نگرش به شیخین بود. مردم از تمام شیعیان خواستار حکومت مىخواستند که اعلام کنند، آیا دو خلیفه نخست را غاصب مىدانند یا خیر؟ همچنین بحث حق جانشینى میان محمد بن حنفیه (برادر ناتنى [امام] حسینعلیه السلام) و [امام] زین العابدین پسر حسینعلیه السلام، موضوعى جدّى بود و موجب پیدایش فِرَقى شد که برخى از آنها را فِرَق جداگانهاى دانستهاند. تلاشهاى حزب شیعى براى بدست آوردن قدرت سیاسى در جهان اسلام، پیوسته شکست مىخورد و نتیجه نهایى این شد که مردم آراء خود را درباره امامت تغییر داده و بدان جا رسیدند که امامان، [تنها]، نخستین راهنمایان معنوى و شفیعان ایشان هستند[٤٤]
اندکى پس از مرگ ابن زبیر بود که محمد بن حنفیه به همراه [امام] زین العابدین به مکه رفتند تا ببینند که واقعاً کدام یک از آنان در جانشینى [امام حسین] برحقند[٤٥] محمد مىگفت که او شایستهتر است، زیرا فرزند على بن ابىطالبعلیه السلام است، اما [امام] زین العابدین به عمویش پاسخ داد: از خدا بترس و چنین ادعایى مکن، از این رو، آن دو موافقت کردند که حجرالأسود را بخوانند؛ محمد براى طلب نشانهاى [نماز خواند] و دعا کرد، ولى هیچ پاسخى نیامد، سپس [امام] زین العابدین دعا کرد [در آن وقت] حجرالأسود به حدى تکان خورد که نزدیک بود از دیوار کعبه برون افتد؛ آن گاه به زبان عربى فصیح پاسخ گفت که زین العابدین امام برحق پس از امام حسینعلیه السلام است، پس محمد بر این رأى گردن نهاد[٤٦] پس از این حضور در کعبه، [امام ]زین العابدین به مدینه بازگشت و در آن جا همراه با چند تن از یاران نزدیکش که [براى فهم ]امور دینى نزد او مىآمدند به یک زندگى آرام و منزوى پرداخت[٤٧]
اغلب سیرهنویسانى که مطلبى در باب زندگى خصوصى [امام] زین العابدین آوردهاند به این حقیقت که مادر حضرت، شاهزادهاى ایرانى بود٤٨ توجه خاصى مبذول داشتهاند؛٤٩ ابن خلّکان حکایتى نقل کرده است که یک بار ارتش مسلمین همراه با زنان و کودکانى که در ایام خلافت عمر بن خطاب از ایران [به اسارت] آورده بودند، به مدینه آمد، در میان اسرا سه تن از دختران یزدگرد پادشاه ایران بودند؛ اکثر اسراى دیگر را به کنیزى فروختند و عمر فرمان داد که این سه زن جوان را نیز به فروش برسانند؛ اما على بن ابىطالبعلیه السلام [که در آنجا] حاضر بود، اعتراض کرد که نباید با دختران شاهان، مانند دختران مردم عادى رفتار کرد. عمر در پاسخ پرسید: در این صورت، بهترین کارى که مىتوان با آنان کرد، چیست؟ علىعلیه السلام فرمود: باید با رایزنى ارزش آنان را معین کنیم و آن گاه هر کس که تمایل دارد قیمت را بپردازد و آنان را بردارد؛ بنابراین، وقتى ارزش آنان تعیین شد، علىعلیه السلام خود آنان را برداشت و یکى از ایشان را به عبداللَّه پسر عمر، یکى را به پسر خویش حسین و دیگرى را به محمد پسر ابى بکر بخشید، این زنان ایرانى براى شوهران مسلمان خویش، پسرانى به دنیا آوردند؛ پسر عبداللَّه را سالم، پسر حسینعلیه السلام را على (زین العابدین)٥٠ و پسر محمد بن ابى بکر را قاسم نامیدند. به این دلیل بود که گاهى زین العابدین خود را «پسر والدین شایسته»٥١ مىخواند و مىفرمود: پیامبرصلى الله علیه وآله فرموده است که خداوند قریش را بهترین اعراب و ایرانیان را بهترین مردمان عجم قرار داده است. روایتى نیز وجود دارد که زمانى فردى به امام گفت: شما مهربانترین افراد نسبت به مادرتان هستید، اما ندیدهایم که با وى در یک ظرف غذا بخورید [امام] زین العابدین فرمود: مىترسم دستم را بر چیزى بگذارم که او بدان مىنگرد و بدین سبب او را برنجانم[٥٢]
پس از مرگ ابن زبیر، [امام] زین العابدین تقریباً ٢٥ سال دیگر٥٣ به زندگى آرام خود در مدینه ادامه داد[٥٤] در طول مدتى که دیگران به نزاع بر سر تفوّق سیاسى مىپرداختند، امام پس از شهادت پدرش عموماً به اندوه بىپایان و دعاى بسیار شهرت داشت. این ویژگى اخیر بود که لقب زین العابدین را که گفتهاند در بهشت براى او ثبت شده است،[٥٥] به امام داد. حضرت را یکى از پنج یا شش تن بسیار گریان (بکّائون) در تاریخ جهان دانستهاند؛ آدم براى توبه [به درگاه خداوند] سى صد سال گریست، نوح براى شرارت قومش و یعقوب و یوسف در فراق یکدیگر چهل سال گریستند، یحیى تعمید دهنده از بیم جهنم بسیار مىگریست، فاطمه(س) بر رحلت پدر بیش از اندازه گریه کرد و زین العابدین نیز بر امام حسین و کسانى که با او در کربلا به شهادت رسیدند، بسیار گریست. نقل است که اندوه او به حدى فراوان بود که چون یک بار بر بام خانه دعا مىکرد، غریبهاى گذشت و آب، صورتش را خیس کرد، آن آب، موقعى از راه آب بیرون مىریخت که باران نمىبارید، پس در اثر تفحّص دریافت که گاهى امام به قدرى شدید گریه مىکند که اشکش از راه آب سرازیر مىشود[٥٦]
روایت کردهاند که امام هر شب در نماز هفتاد تکبیر مىگفت و یک باره کل قرآن را ختم مىکرد و صدایش به قدرى دلانگیز بود که سقاهایى که مشکهاى سنگین را کنار خیابان حمل کرده و با فریاد به فروش مىرساندند، مجذوب [ایستاده] و گوش فرا مىدادند. به علت سجدههاى طولانى حضرت [در نماز]، زانوان و پیشانى ایشان به حدّى پینه بسته بود که مىگویند آن پینهها شبیه پاى شتر مىنمود[٥٧] یکى از قابل ملاحظهترین تجربههاى [معنوى امام] زمانى بود که شیطان به شکل اژدهایى درآمد و کوشید با گزیدن پاى حضرت حواس وى را پرت کند، امام درد شدیدى احساس کرد، اما توجهى نکرد تا نمازش را به پایان رساند و چون دریافت که شیطان او را مىآزرده است، وى رااز خود راند[٥٨] حقیقتاً باید٥٩ بردبارى حضرت نیز فراوان بوده باشد، زیرا یک بار وقتى غلامى تمام ظرف لبریز از آشى را به سر و گردن امام ریخت، ایشان از سرزنش غلام خوددارى و برعکس او را با مهربانى آزاد کرد[٦٠]
در ستایش «بخشش» حضرت آوردهاند که امام خود شبها بیرون رفته و کیسههاى گندم یا آرد را به خانههایى که مىدانست ساکنانش گرسنهاند، حمل مىنمود و بدین ترتیب از صد تا سىصد خانوار را هر شب غذا مىداد و آنان نمىدانستند که چه کسى برایشان غذا مىآورد؛ و روزها مىگفت تا یک صد گوسفند را ذبح کرده و گوشت آنها را میان مردم توزیع کنند، اما خود، اکثر اوقات را بر تکه حصیرى کهنه مىگذراند و تمام روز را روزه گرفته، یا اندکى نان جو مىخورد؛ به قول نویسندهاى، حضرت ادعا مىکرد که فقط با بوییدن غذا سیر مىشود[٦١]
مردى مستمند و بدهکار نزد امام آمد و تقاضاى چیزى براى خوردن کرد، حضرت گرده نان بسیار خشکى را که در دسترس بود بدو داد؛ مرد، نان را آن قدر خشک یافت که [حتى] نمىشد آن را خرد کرد، [پس] در مغازه ماهى فروشى آن را با ماهى ماندهاى معاوضه کرد، اما وقتى شکم ماهى را گشود، مرواریدى نفیس و بسیار گرانبها یافت که با فروش آن همه مشکلاتش را برطرف نموده، به آسودگى زندگى کرد.
در سیماى ظاهرى، امام زین العابدین را بسیار شبیه علىعلیه السلام توصیف کردهاند؛ او حدوداً هم قد [امام] علىعلیه السلام بود و مویى سرخ فام، صورتى گرد، گردنى سفید و سینه و شکمى ستبر که آن را نشانه دلاورى دانستهاند، داشت؛ وى اولین امامى بود که تنها یک همسر [دایمى ]اختیار کرد و از او صاحب پسرى [به نام] محمد باقرعلیه السلام شد که جانشین حضرت در امامت گردید، ولى از کنیزان بسیارش چهارده فرزند دیگر نیز داشت.
واقعهاى که مىگویند حسادت هشام بن عبدالملک را برانگیخته است، هنگامى رخ داد که هشام و امامعلیه السلام هر دو به حج رفته بودند. آنان مشغول طواف کعبه بوده و باید به محلى که حاجیان هجوم مىبرند تا حجرالاسود را استلام کنند، مىرفتند. هشام دریافت که با وجود ولایت عهدى، در لباس احرام از بقیه جمعیت متمایز نیست،[٦٢] اما وقتى دید که جمعیت داوطلبانه راه را براى فرد دیگرى (امام زین العابدینعلیه السلام) گشود، شگفت زده و خشمگین شد. فرزدق شاعر که حضور داشت با سرودن شعرى،[٦٣] این واقعه را توصیف و هشام را به شدت ناراحت کرد و باعث وخامت اوضاع شد؛ راویان شیعه مىگویند: بنابراین، هشام براى مسموم کردن امام، توطئه کرد٦٤. ٦٥
امام در سال ٩٤ یا ٩٥ه در دوران خلافت ولید و هنگام جوانى هشام رحلت کرد،[٦٦] اما [در زمان رحلت] ٥٧ سال داشت و به حق مىتوان احتمال داد که به مرگ طبیعى درگذشته باشد. او را در قبرستان بقیع، کنار عمویش [امام] حسنعلیه السلام به خاک سپردند؛ سالهاى زندگى حضرت را [به ترتیب ذیل] برشمردهاند: ٢ سال در زمان علىعلیه السلام، ١٠ سال در زمان حسن، ١٠ سال در زمان حسینعلیه السلام و ٣٥ سال امامت (خود حضرت).
پی نوشت ها:
[١] مقاله حاضر فصلى از کتابى با مشخصات زیر است:
The shiite religion, by Dewiet. m. Donaldson, Luzac and co, London, ١٩٣٣.
همچنین براى نقد دقیق کلیه آثار دونالدسن - بویژه کتاب مذهب شیعه - و جریان شیعه پژوهى غربیان ر.ک به: عباس احمدوند، «گذرى بر مطالعات شیعى در غرب»، مجله مقالات و بررسىها، دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، دفتر [٦٣] ١٣٧٧ش.
[٢] دانشجوى دکترى تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامى دانشگاه تهران.
[٣] در حالى که سخن دکتر جعفرى در این که با مطالعه در تاریخ مذاهب به این نتیجهمىرسیم که مذاهب هنگامى که به مرحله دوم تکوین خویش مىرسند در جزئیات معینى دچار تفرقه مىشوند، درست مىنماید: محمدحسین جعفرى، تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه دکتر سید محمد تقى آیت اللهى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٤ش) ص ٢٧٥ و ٢٧٦، اما در عین حال، شهرستانى براى تعدد فِرَق اسلامى قانونى معین کرده و مىنویسد: به مجرد آنکه کسى در یک مسأله «متفرد باشد و از استتباع جمهور ممتنع گردد، او را صاحب مذهبى نتوان انگاشت»، بنابراین وجود ضوابطى نیز ناگزیر است... البته پارهاى از مسلمانان (ابومنصور عبدالقاهر بغدادى، الفرق بین الفرق، به اهتمام دکتر محمد جواد مشکور، چاپ سوم (تهران، نشر اشراقى، ١٣٥٨) ص ٣؛ و ر.ک: همان به بعد تا ١٤) حدیثى را از پیامبرصلى الله علیه وآله نقل مىکند که فرمود: جهودان به ٧١ ملت و ترسایان به ٧٢ گروه و پیروان من به ٧٣ گروه تقسیم مىگردند و از این منظر، اتفاقاً انشعاب امت بسیار پذیرفتنى است، (ر.ک به: عبدالحسین زرین کوب، کارنامه اسلام، (تهران، امیرکبیر، ١٣٣٣) ص ٢٤ (مترجم).
[٤] همان طور که قبلاً نیز به مناسبتى آوردیم وى فرزند خوله بنت جعفر بن قیس بود و گفتهاند که خوله از اسراى یمامه و یا به قولى دیگر، سیاه چردهاى سِندى بوده است و این محمد فرزند او، کثیر العلم، با ورع و بسیار قوى بود که در این باره اخبار عجیبى از او نقل کردهاند؛ وى در روز صفّین پرچمدار سپاه پدرش امیر مؤمنانعلیه السلام بود و چون از او سؤال کردند که چرا پدرت ترا - و کمتر امام حسن و امام حسینعلیه السلام را - به مهالک مىکشاند؟ گفت: آنان چشمان حضرتند و من دست او، ایشان چشمان خویش را با دستش حفظ مىکند (ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناءِ الزمان، حققه الدکتور احسان عباس، (قم، منشورات شریف الرضى، ١٣٦٤ش) ج ٤، ذیل واژه محمد بن حنفیه. بنابراین باید توجه داشت که محمد بن حنفیه البته از فحول مسلمین است و لیکن به اعتراف خودش بر حسنینعلیه السلام برترى ندارد (مترجم).
[٥] کیسانیه: پیروان مختار بن ابى عبیدة ثقفى هستند؛ او نیز در ابتدا براى پیشرفت کار خود از على بن حسینعلیه السلام و سپس محمد بن حنفیه [براى امامت] دعوت کرد. اینان قائل به امامت محمد بن حنفیه هستند و مىپندارند که او قبل از شهادت برادرش حسینعلیه السلام، مختار را والى عراقین نمود؛ کیسانیه شش سال پس از شهادت امام حسینعلیه السلام قیام کردند و عقیده داشتند که محمد بن حنفیه، اسرار دین و علم تأویل و علوم باطنى را از دو برادرش امام حسن و امام حسینعلیه السلام فرا گرفته است. برخى از کیسانیه ارکان شریعت، مانند نماز و روزه را تأویل کرده و قائل به تناسخ و حلول بودند؛ اینان را مختاریه نیز مىخواندند و کیسانیه خُلّص هم از ایشانند. نوبختى در وجه تسمیه این فرقه مىنویسد: مختار را به نام کیسان که شهربان او بود و ابوعمرة کنیه داشت، کیسان خوانند. (محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامى، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى)، بحث کیسانیه؛ و همو، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، چاپ چهارم، (تهران، کتاب فروشى اشراقى، ١٣٦٢ش) ص ٥٥ - ٥٩، پیشین، بخش مربوط به محمد بن حنفیه، بویژه جانشینى ابوهاشم؛ ابوالفتوح محمد بن عبدالکریم شهرستانى، ملل و نحل، (تحریر خالقداد هاشمى)، ج ١، ص ١٥ و ١٦ (مترجم).
[٦] ابن خلدون، مقدمه (النص العربى و الترجمة الفرنسیة؛ Quatrmete, Arabic Text ١١, p ٧٥٣؛ سیدمرتضى علم الهدى، تبصرة العوام طبع حجر مع کتاب قصص العلماء، ١٨٩٠م، ص ١٩.
[٧] شهرستانى، ملل و نحل، طبع Cuneton، ١٣٢.
[٨] Millennium.
[٩] نظام کلته همان هزارههایى است که در برخى ادیان پیشین نظیر زردشتىگرى و... طبعاً ادیان هند وجود داشته و در اثر آشنایى مسلمین با این افکار به عالم اسلام راه یافته است؛ احادیثى نیز در تأیید این آرا مىتوان یافت (ر.ک به: کراچکوفسکى، تاریخ الادب الجغرافى، ص ١ و ١١٢؛ و تشز، فرانتس و احمد، مقبول، تاریخچه جغرافیا در تمدن اسلامى، ٢٥ به بعد (مترجم).
[١٠] Nicholson, A Literary History of Arabs, p ٢١٦.
[١١] گرچه مىتوان براى هر نحلهاى - اسلامى و غیر آن - ادب و ادبیاتى را متصور شد و شیعه را نیز ذیل همین حکم درآورد، ولى معناى شیعه - از آغاز تاکنون - سَیَلان فراوانى داشته است، بنابراین انتساب تمامى شعراى علوى به شیعه و اینان را محض شیعه ناب دانستن و با آراى امروزى یکى کردن، کارى است ناصواب (در باب این موضوع، کتابهاى ارزشمندى وجود دارد، از جمله: ابوعبیداللَّه مرزبانى، اخبار الشعراء الشیعه، (تلخیص سید محسن امین عاملى)، تحقیق محمدهادى امینى، حیدریه (نجف، ١٣٨٨)؛ عبدالحسیب، طه حمیده، ادب الشیعه الى نهایة القرن الثانى الهجرى، (قاهره، بىنا، ١٩٥٦م)؛ جواد، شبر، ادب اللطف او الشعراء الحسین، (بیروت، مؤسسة الاعلمى، ١٣٨٨ق)؛ دکتر صادق آیینهوند، ادبیات انقلاب در شیعه، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى) و... (مترجم).
[١٢] اصل ابیات عبارت است از:
الا ان الائمة من قریش
ولاة الحق اربعة سواء
على و ثلاثة من بینه
هم الاسباط لیس بهم الخفاء
فسبط سبط ایمان و بر
وسبط عیبته کربلاء
وسبط لا تراه العین حتى
یقود الخیل یتبعها اللواء
یغیب فلا یرى فیهم زمانا
برضوى عنده عسل و ماء
(مترجم)
[١٣] ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینى، اصول الکافى، صححه وعلق علیه على اکبر غفارى، (طهران، دارالکتب الاسلامیه، ١٣٦٥)، ص ١١ به بعد و ص ٢٢٠ به بعد.
[١٤] The ornament of the Pious.
[١٥] تعداد بازماندگان هر چه باشد احتمالاً به این مقدار اندک نیست، ولى مهم اقدامات ایشان است. بدرفتارى و آزار و اذیت امویان با اسرا نیز از عوامل مفتضح شدن آنها شد، به خصوص که به قولى امویان نخستین کسانى بودند که بریدن سرها را که نوعى مثله تلقى مىشود، شایع کردند و این ناشى از سیاست خاص آنان بود نه حکم شرعى (شمس الدین، انصار الحسین، ص ٢٢٥ به بعد؛ درباره سیاست امویان: ر.ک به: جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلامى، ترجمه على جواهر کلام (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٣ش) ص ١ و ٦٢ و ٦٣ (مترجم).
[١٦] ابن سعد، طبقات، ج ٥، ص ١٥٦ و ج ١، ص ٢٥.
[١٧] ابوحنیفه احمد بن داود دینورى، الاخبار الطوال، ص ٢٧.
[١٨] Muir sirwilliam, Annals of the Early caliphate, london,١٩٢٠, p ٤٤١.
[١٩] مؤلف از ذکر خطبههاى امام سجادعلیه السلام و زینب(س) در کوفه و دمشق غفلت ورزیده است؛ در این باب ر.ک به: سید محسن امین، اعیان الشیعه، حققه و اخرجه حسن الامین (بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٤٠٣ه ق/١٩٨٣م) ج ١، ص ٦١٣ به بعد (مترجم).
[٢٠] اشاره کردیم که امویان با گرداندن اسرا در بلاد اسلام هم عمق فاجعه را به همگان نشان دادند و هم اینکه خود را رسوا کردند. البته آنها چنین کردند که دیگران مرعوب شوند، اما حضرت سجادعلیه السلام و زینب(س) از همان ابتدا شروع به مبارزه علیه امویان و تبلیغ پیام کربلا نمودند؛ از وقتى که اسب امام حسینعلیه السلام بىسوار بازگشت، از همان زمانى که مىخواستند زین العابدین را هم بکشند، از همان زمان ورود به کوفه و دمشق و از همان خطبه خواندن و رسوا کردن بنى امیه تا ایام دیگر (آیتى، بررسى تاریخ عاشورا، ص ١٨٩ - ٢٢٨؛ ابومحمد احمد ابن اعثم کوفى، قیام امام حسین، ترجمه احمد مستوفى هروى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بىتا) ص ٩٠ - ٩٤؛ و براى ماجراى شهادت به نحو اتم و اکمل، اما با برخى تغییرات و ویژگیهاى خاص، ر.ک به: احمد بن عیسى بلاذرى، انساب الاشراف، الطبعة الاولى (بیروت، دار التعارف للمطبوعات، ١٣٩٧ه ق/١٩٧٧م) ص ٢٠٧ - ٢٢٩؛ و در باب خود فاجعه ر.ک به: جلال الدین سیوطى، تاریخ الخلفاء، تحقیق محمد محى الدین عبدالحمید، الطبعة الثانیة، (القاهرة: مکتبة السعادة، ١٩٥٩)ص ٢٤٧ - ٢٤٨ (مترجم).
[٢١] در کتاب دینورى، ص ٢٣٩، شِمْر؛ نام او شرحبیل بوده است. زرکلى، ذیل واژه شمر بن ذى الجوشن (مترجم).
[٢٢] جالب است بدانیم که برخى افراد (شیخ عبداللَّه علائلى، تاریخ الحسین، ترجمه شیخ محمدباقر کمرهاى (بى جا، بىنا، بىتا) ص ٢٥١ - ٢٥٢ حتى یزید را، مسیحى بزرگ شده و برکنار از اسلامیت دانستهاند و دلیل خود را نیز کلبى بودن مادر یزید یا تأثیر محیط و یا نسطورى بودن آموزگار وى دانستهاند. برخى هم مانند (ابن اعثم کوفى، پیشین، ص ٩٤) گفتهاند که یزید از کار خود پشیمان شد و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد که بر چنین امرى شنیع، اقدام نمود. آنگاه اسباب سفر بازماندگان را فراهم کرده، سرهاى شهدا را به ایشان سپرد و نعمان بن بشیر انصارى را با ٣٠ تن به همراه آنان فرستاد و پشیمانى یزید چیزى جز سیاسى کارى نبوده است. (ر.ک به: قس؛ مسکویه، تجارب، ٢، ٧٤ و ٧٥) (مترجم).
[٢٣] دینورى، پیشین، ص ٢٧١؛ همان کتاب با تصحیح عبدالمنعم عامر، ص ٢٦١؛ و براى سخنان امام سجادعلیه السلام و حضرت زینب(س) در باب جنایات امویان، ر.ک به: قس، سیدجعفر شهیدى، زندگانى فاطمه زهرا(س) (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٦)، ص ٢٥٧ - ٢٥٩؛ و پى نوشت ١٧ مترجم در همین گفتار (مترجم).
[٢٤] بنظر مىرسد که ظهور زبیریان انحرافى در تاریخ اسلام باشد (ر.ک به: محمدجواد مشکور، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، وگرچه مورخان، آغاز نهضت زبیرى را در سال ٦٣ قمرى و به مکه مىدانند، اما رگههاى آغازین این نهضت را مىتوان در وقعة الدار و نبرد جمل جست و جو کرد، زیرا بنا بر تعبیرى از حضرت علىعلیه السلام، این عبداللَّه بن زبیر بود که میانه آن حضرت و زبیر را گل آلود مىکرد؛ او در تضعیف حضرت علىعلیه السلام و تقویت جناح زبیرى اقدامات فراوانى کرد و سرانجام به دلائلى، مدتى حکومت کرد: حسن ابراهیم حسن، تاریخ اسلام السیاسى والدینى والثقافى والاجتماعى (القاهرة، مکتبة النهضة المصریة، ١٩٦٤م)؛ محمدمهدى شمس الدین، انصار الحسین، دراسة عن شهداء ثورة الحسین، الطبعة الثانیة (القاهرة، مکتبة السعادة، ١٩٥٩م) ص ٢٢٥ به بعد (مترجم)؛ جرجى زیدان، پیشین، ص ١، ٦٢، ٦٣.
[٢٥] یاقوت حموى، معجم البلدان (بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، ١٣٧٦ه ق/١٩٥٧م)، ذیل واژه حرّه واقم و مسعودى، مروج الذهب ومعادن الجوهر (بیروت، المکتبة المصریه، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م) ص ٢، ٧٥؛ پناهنده بیت (مترجم).
[٢٦] تا جایى که ما مىدانیم، مردم مدینه به رهبرى عبداللَّه بن حنظله غسیل الملائکه قیام کردند نه عبداللَّه بن زبیر، هر چند بعدها او بر سراسر حجاز و برخى نواحى دیگر مسلط شد. قس: مسکویه، تجارب، ص ٢، ٧٦ و ٧٧ (مترجم).
[٢٧] زشتکارى یزید، تنها به حادثه کربلا محدود نشد، بلکه وى مسلم بن عقبة مُرّى را به مدینه فرستاد که او نیز در قتل و غارت آنقدر اسراف و زیادهروى کرد که لقب مسرف یافت؛ وى در میانه راه مکه درگذشت که حُصین بن نُمیر به جاى او فرمانده سپاه شد و مکه را در حصار گرفت، هرچند پس از مرگ یزید، سپاه مجبور به بازگشت شد و حصین نیز در برقرارى صلح کارى از پیش نبرد (همان، ص ٢٩١ و ٢٩٢). حقیقتاً امویان محبت و مداراى پیامبرصلى الله علیه وآله با ایشان را در روز فتح مکه به خوبى پاسخ ندادند و باعث فجایعى شدند که نقطه اوجش کربلاست. پس از وقوع حادثه کربلا، اندوه عمیقى حرمین را فرا گرفت که به قیام مدینه انجامید. مردم مدینه ابن زبیر را به شهر خویش دعوت کردند (ل، أ سیدیو، تاریخ العرب العام نقله الى العربیه عادل زعتیر (القاهره، دار احیاء الکتب العربیه، ١٣٦٧ه ق/١٩٤٨م)، ص ١٦٨؛ بروکلمان، تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص ١٢٨ - ١٣٠؛ و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج ١، ص ٢٠٩ - ٢٢٠؛ و عزالدین ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، الطبعة السادسة، (بیروت، دارالکتاب العربى، ١٤٠٦ه ق/١٩٨٦م) ج ٣، ص ٣١٠ - ٣١٥) و این همه را باید متأثر از آن حادثه و تبلیغات حضرت سجادعلیه السلام و زینب(س) و تلاشهاى افرادى، چون عبدالرحمن حنظله غسیل الملائکه (براى شرح حال وى ر.ک به: عزالدین ابن اثیر، اسد الغابه فى معرفة الصحابة، تحقیق محمد ابراهیم البنا و... (القاهره، دارالشعب، ١٩٧٠م)، ج ٣، ٢٢٠ و ٢٢١) دانست (مترجم).
[٢٨] یعقوبى، تاریخ، طبع Houtsma، ج ٢، ٢٩٨ به بعد.
[٢٩] تا جایى که ما مىدانیم، مسلم در راه مکه مرد و حصین فرمانده کل سپاه شد. مسعودى، همان جا (مترجم).
[٣٠] یعقوبى، پیشین، ص ٣٠٠.
[٣١] The Encyclopedia of Islam (١th editi) leyden, ١٩١٣.
[٣٢] برخى از مردم نه همه ر.ک به: محمدحسین جعفرى، پیشین، ص ١٣٢ به بعد (مترجم).
[٣٣] شهادت امام حسینعلیه السلام سبب پیوند صفوف شیعیان شد، بنابراین، برخى از شیعیان به رهبرى سلیمان بن صُرَد توبه کردند و در نبرد براى انتقام خون حسینعلیه السلام در «عین الورده» به شهادت رسیدند. (٦٥ق) بقیة السیف آنان نیز به مختار پیوستند (حسن ابراهیم حسن، پیشین، ص ٤١٠ و ٤١١). به گفته دکتر جعفرى، (پیشین، ص ٢٥٠) از نتایج فورى فاجعه کربلا اینکه سه هزار نفر از توّابین خود را به دامن مرگ انداختند و به دلیل ناتوانى در انجام وظایف و تعهدات خویش درباره نواده پیامبرصلى الله علیه وآله دانستند که این ماجرا زمینه مناسبى را براى قیام مختار و دیگر انقلابها فراهم کرد. محمدجواد مشکور، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، (مترجم).
[٣٤] از جمله سعد بن حذیفه بن یمان در مدائن، ر.ک محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم والملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (بیروت،دار سویدان، بىتا)، ج ٥، ص ٥٥٥ (مترجم).
[٣٥] اسامى آنها عبارت است از: سلیمان بن صرد خزاعى، صحابى پیامبرصلى الله علیه وآله؛ مُسَیَّب بن نَجَبه فزارى، صحابى برگزیده علىعلیه السلام؛ عبداللَّه بن سعد ازدى؛ عبداللَّه بن وال تمیمى؛ رفاعة بن شَدّاد بَجَلى. طبرى، همان، ج ٥، ص ٥٥٢ (مترجم).
[٣٦] درباره سخنان توّابین ر.ک به: طبرى، همان، ٥٥٢ به بعد به ویژه ٥٥٤ (مترجم).
[٣٧] Canon, sell, Itnha Ashaniyya, ٦, quoting sahifatu Labibin, P[٨٥]. (مترجم)
جعفرى، پیشین، ص ٢٦٥ و ٢٦٦ و ٢٨٠.
[٣٨] صحیح عَین الوَردَة است (مترجم).
[٣٩] قرآن کریم، سوره ٢، آیه ٥١.
[٤٠] آیه فوق الذکر را عیناً نقل مىکنیم تا نشان دهیم که مؤلف چقدر در ترجمه آیات قرآن به خطا رفته است (فتوبوا الى بارئکم فاقتلوا انفسکم ذلکم خیر عند بارئکم فتاب علیکم انه هو التواب الرحیم) (مترجم).
[٤١] یعقوبى، پیشین، ج ٢، ص ٣٠٦.
[٤٢]درباره مختار، سخن فراوان است؛ براى نمونه برخى مانند حسن ابراهیم حسن، پیشین، ص ٤١١ وى را داراى آرزوهاى بزرگ، جاهطلب و ماجراجو که به نام اهل بیت در پى قدرت بوده، دانسته و گفتهاند که در احزاب گوناگون رفت و آمد داشته و گاهى زبیرى، زمانى خارجى و موقعى دیگر شیعه بوده است. البته برخورد او با امام حسنعلیه السلام مشهورتر از یادآورى است، اما به نظر عدهاى دیگر، مانند جعفرى، ٢٧٢ و ٢٧٦ او شیعهاى مخلص بود که از راه سیاست و گرد آوردن موالى ایرانى به نهضت خویش توان زیادى بخشید، به نظر این گروه دقت در منابع نشان مىدهد که مختار یکى از پیروان فداکار خاندان علىعلیه السلام و پشتیبان صمیمى آرمانهاى آنان بوده است. (جعفرى، همان؛ و در باب نظر مورخان در مورد مختار. ر.ک به: محمدکاظم، خواجویان، «نگاهى گذرا بر نظر مورخان درباره قیام مختار»، فصلنامه مطالعات تاریخى، شماره سوم، سال اول، ٣٨٩ - ٤٠٦ (مترجم)).
[٤٣] مسعودى، پیشین، ج ٥، ص ١٧٢؛ و درباره برخورد خصمانه ابن زبیر با علویان. ر.ک به: همان، ج ٢، ص ٨٩ (مترجم).
[٤٤] به نظر شیعیان، امامت؛ یعنى رهبرى امور مادى و معنوى و این سخن تغییر نکرده است (براى اثبات این موضوع، رجوع کنید به: احمد امینى نجفى، احمد، شرح جامع تجرید الاعتقاد، ص ١١) ممکن است که در برخى ایام، بعضى ائمه فرصت مانور سیاسى نیافتهاند، اما این به معناى صرفاً روحانى بودن امامت شیعه نیست (مترجم).
[٤٥] امام سجادعلیه السلام منصوب از جانب پدرش امام حسینعلیه السلام است، لذا با مفروض گرفتن این قضیه یادآورى مىکنیم که چون امام حسینعلیه السلام قصد عراق کرد، وصیتنامه، کتابها و ... خویش را به ام سلمه سپرد و به او فرمود: چون بزرگترین فرزندانم به نزد تو آمد، اینها را که به تو دادم به او تحویل بده، پس موقعى که امام حسینعلیه السلام به شهادت رسید، على بن حسینعلیه السلام نزد ام سلمه آمد و او تمام امانات وى را بدو تحویل داد. محمد بن حسن الحر العاملى، اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات من الامام الرابع الى الامام الثانى عشر، (قم، بىتا)، ج ٣، ص ٣؛ و ج ٢، ص ٥). ضمن این که مسأله انتصاب حضرت به گونههاى دیگرى نیز نقل شده است آوردهاند (کلینى، پیشین، ج ٢، (کتاب الحجة)، ص٧٥ و ٧٦) که ما تنها نمونهاى را ذکر کردیم (مترجم).
[٤٦] Canon, Sell, OP. Cit, tt, Quoting Sahifat, Labidin, p ١٣٤.
؛ على بن عیسى، اربلى، کشف الغمة فى معرفة الائمه با ترجمه فارسى به نام المناقب على بن حسین زورایى، مقدمه ابوالحسن شعرانى و تصحیح سید ابراهیم مبانجى (قم، نشر ادب الحوزه و کتاب فروشى اسلامیه، ١٣٦٤)، ج ٢، ص ٢٧٦ - ٢٧٨؛ و شیخ مفید، ارشاد، ص ٢٥٤؛ و سخن امام رضاعلیه السلام درباره امامت در، ابن شعبه الحرّانى، تحف العقول، ص ٤٣٧ - ٤٤٢ (مترجم).
[٤٧] دو لفظ آرام و منزوى که مؤلف در جاى جاى این گفتار آورده است، با توضیحات ما، معنایى دیگر مىیابد. (مترجم).
[٤٨] ابن خلکان (متن عربى، بولاق، ج ١، ص ٣٤٧) به این گفتار در باب مادر زین العابدین و خواهرانش داستان جالبى را [منقول] از کامل مبرّد مىافزاید که از یک سو، شأن پایین کنیز زادگان را نشان مىدهد و از سوى دیگر، بر ارزش خون خاندان سلطنتى ایران تأکید مىکند؛ فردى گمنام از قریش نقل مىکند که من نزد سعید بن مسیّب (از بزرگان تابعین) بودم، روزى از من پرسید: دایىهایت کیانند؟ پاسخ دادم: مادرم کنیز بود، دیدم که چون این را گفتم به چشم حقارت در من نگریست. به هر حال، من از موالى بودم، روزى سالم پسر عبداللَّه بن عمر بن خطّاب به دیدن سعید آمد، وقتى که رفت، از سعید پرسیدم: مادر او کیست، گفت یک کنیز. روزى دیگر قاسم آمد و کنار سعید نشست، وقتى رفت، پرسیدم: اى عمو! این مرد کیست؟ سعید پاسخ داد: عجیب است، آیا قومت را نمىشناسى؟ چه این مرد، قاسم پسر محمد بن ابىبکر بود، گفتم: مادرش کیست؟ سعید گفت: یک کنیز. چندى بعد على بن حسین آمد و سعید او را گرامى داشت (على بن حسین مدت زیادى در آنجا نماند) و رفت، گفتم: اى عمو! او کیست؟ پاسخ داد: او مردى است که تمام مسلمانان باید بشناسند؛ على بن حسین بن على بن ابى طالبعلیه السلام، پرسیدم: مادرش که بود؟ پاسخ داد: یک کنیز. آنگاه گفتم اى عمو! وقتى به تو گفتم مادرم کنیز است، با حقارت در من نگریستى، حال درباره این افراد چه مىگویى؟ پس از آن سعید مرا همیشه بسیار احترام مىکرد.
[٤٩] ر.ک به: تعلیقه ٤٧ (مترجم).
[٥٠] این لقب را بعدها به حضرت دادهاند. (مترجم).
[٥١] یادآور سخن امامعلیه السلام: «انا ابن الخیرتین»، همچنین قس با احادیث ٢٣٣٣ و ٢٣٣٩، نهج الفصاحة، گردآورى و ترجمه ابوالقاسم پاینده (مترجم).
[٥٢] ابن خلکان، پیشین، ص ٣٤٧مؤلف مىگوید که نظر زین العابدین قطعاً از تجربه ابوالحسن (در متن انگلیسى ابوالمسن) با نوهاش متفاوت بوده است، وى مىگوید: دخترى داشتم که کنار من بر سفره مىنشست، وقتى دستش از آستین بیرون مىآمد شبیه جوانى درخت خرما بود و هر گاه چشمش به غذایى نیکو مىافتاد، از من مىخواست آن را بردارم و یا اینکه آن را به من تعارف مىکرد. بعد او را شوهر دادم و چندى بعد پسر خردسالش کنار من بر سر سفره مىنشست چون پسر دستش را از آستین بیرون مىآورد شبیه ریشه سیاه نخل بود و به خدا سوگند هر گاه به خصوص مایل به قدرى غذاى خوب بودم، آن را قبل از من برمىداشت، شاید این کار حضرت نوعى ادب اجتماعى و احترام محسوب مىشده است (مترجم).
[٥٣] مسعودى، پیشین، ج ٥، ص ٣٦٨.
[٥٤] حضرت با دعا و گریستن سعى داشت تا پیام عاشورا را زنده نگاه دارد؛ براى مثال موقعى که مولایش از گریستن او پرسید، فرمود: چون یعقوب پیامبر، پسرش را که ١٢ سال داشت، را از دست داد - با این که پسرش زنده بود و امید دیدارش را هم مىبرد - آن قدر گریست که نابینا شد و پشتش خم و موى سرش سپید شد. من که دیدم پدرم، برادرم، عموهایم و عموزادگانم جلوى چشمم به شهادت رسیدند و باد بر اجساد آنان وزیدن گرفت، چطور گریه نکنم حسن بن ابى الحسن الدیلمى، اعلام الدین فى صفات المؤمنین، الطبعة الاولى، (قم، مؤسسه آل البیت لأحیاء التراث، ١٤٠٨ه )، ص ٣٠؛ و در باب دیگر اقدامات و فضایل حضرت ر.ک به: دکتر سید جعفر شهیدى، زندگانى على بن حسین، (همچنین به مناسبت موضوع یادآورى مىکنیم که برخى مراجع شرح حال حضرت عبارت است از: طبقات، ابن سعد، المعارف، ابن قتیبه، حلیة الاولیاء، ابو نعیم، اعیان الشیعه، عاملى، آثار ذیل را نیز از آن امام دانستهاند: [١]رسالة الحقوق؛ [٢]الصحیفة الکاملة یا الصحیفة السجادیه؛ [٣]المناجات؛ [٤]الموعظه، فاتح ٥/٤٤٤٥ (١٧٧ - ١٨٥ برگ)؛ ٥ - التذکره، حاجى محمود در استانبول ٣٧٣٨ (١١ ص، ١٣٠٧ه )؛ [٦]حرز، (یا صوفیه ٣٣٢٤ (٤٧ - ٦٤ برگ، قرن ١١ه .)؛ [٧]الصحیفه فى الزهد (سزگین، «کتابشناسى فقه و حدیث»، ٣٥ - ٣٩).
[٥٥] این سخن مؤلف با تعبیر خود او در چند سطر قبل تناقض دارد. ر.ک به: سید محسن امین، پیشین، ج ١، ص ٦٢٩ (مترجم).
[٥٦] درست است که پیامبرصلى الله علیه وآله در پاسخ به عبدالرحمن بن عوف که پرسید چرا بر مرگ ابراهیم مىگریى، فرمود: این از سر رحمت است، اما گریستن حضرت سجادعلیه السلام - صرف نظر از مبالغههاى محتمل، از باب صرف رحمت نبوده است، بلکه حضرت مىخواست تا خبر واقعه کربلا را به نسلهاى بعدى برساند و جنایات و قساوتهاى امویان را به آنان بنمایاند: (عبدالرزاق الموسوى المقرم، الامام زین العابدین على بن الحسینعلیه السلام، (نجف، منشورات مکتبة النجاح، ١٣٧٤ه ق)، ص ٣٦١ و ٣٦٢) (مترجم).
[٥٧] به این دلیل حضرت را «ذو الثفنات» مىگفتند (مترجم).
[٥٨] على بن عیسى أربلى، پیشین، ج ٢، ص ٢٦٠ و ٢٦١ در این کتاب، این ماجرا علت تسمیه حضرت به زین العابدین دانسته شده و لیکن سخن زُهرى در باب این صفت چیز دیگرى است: همان، ص ٢٦٤ (مترجم).
[٥٩] فضایل حضرت که مؤید امامت ایشان است، فراوان مىباشد: از جمله ادلّه عقلى که بر امامت حضرت دلالت دارد، مسأله عصمت ایشان است که این ویژگى از ائمه شیعه خارج نشده است و کسى، جز محمد بن حنفیه در امامت با حضرت سجادعلیه السلام به معارضه برنخاست، هر چند طرفداران محمد هم نتوانستند نصّى بر امامت او بیاورند (طبرسى، أعلام الورى باعلام الهدى؛ صحّحه و علّق علیه علىاکبر غفارى، (بیروت، دارالمعرفة، ١٣٩٩ه ق/١٩٧٩م)، ص ٢٥٢؛ و در باب احادیث فراوان مربوط. همان؛ و براى نصوص و اخبار امامت حضرت ر.ک به: کلینى، پیشین، (مترجم).
[٦٠] در این باره و سایر فضایل حضرت: ر.ک به: سید محسن امین، پیشین، ج ١، ص ٦٣١ - ٦٣٤ (مترجم).
[٦١] مؤلف سندى بر این سخن ارائه نمىدهد (مترجم).
[٦٢] هشام نمىتوانست حجرالاسود را استسلام کند. أربلى، پیشین، ج ٢، ص ٢٦٧ (مترجم).
[٦٣] بسیارى از دانشمندان صحت قصیده فرزدق را امرى بدیهى دانسته و تحلیلهاى خویش را بر این فرض بنا کردهاند، اما دکتر آذرتاش آذرنوش در مقاله مبسوط خویش پس از بررسى منابع قدیم و جدید و در نظر گرفتن قرینههاى لازم در تحلیل تاریخى، به این نتیجه مىرسد که «شاید عاقلانهتر آن باشد که تصور کنیم این ابیات دلنشین را نه یک تن، بلکه گروهى از مسلمانان پاکدل که جانشان به عشق امامان آکنده بود طى چندین سال ساختهاند، ایشان زیباترین ساختههاى خویش را در گمنامى، تقدیم پیشوایان خویش کردهاند»: آذرتاش آذرنوش، پژوهش در قصیدهاى بزرگ، مجله مقالات و بررسىها، نشریه گروه تحقیقاتى دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، دفتر ٣٨ - ٣٩، ١٤٠٣ه ق/١٣٦٣ش؛ ص ٩ - ٥١)؛ البته خود این نظر هم اکنون بسیار مورد نقد و بررسى قرار گرفته است (مترجم).
[٦٤] تفصیل این مطلب را مىتوان: علامه محمدباقر مجلسى، تذکرة الائمة، طبع حجر ایران، ١٩١٣، فصل ٦، ص ١٣٠ به بعد؛ ملا محمدرضا امامى مدرس، جنات الخلود، جدول شماره ٩ یافت؛ حکایات مربوط به کرامات امام مفصلاً در خلاصة الاخبار، فصل ٣٢ آمده که این کتب بیشتر، معتقدات شیعه را نشان مىدهد تا مطالبى که مىتواند از نظر تاریخى درست باشد؛ و نیز درباره شرح حال فرزدق. ر.ک به: عبدالجلیل، ح. م، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آ. آذرنوش، ص ٧١ - ٧٢ (مترجم).
[٦٥] على بن حسینعلیه السلام مُکنّى به ابو محمد و ابوالحسن و ملقب به سید العابدین، زین العابدین، السجاد و ذو الثفنات است و لقب اخیر را بدان سبب به وى دادهاند که از کثرت سجده، پیشانى و زانوهایش و ... چون پاى شتر مىنمود. وى در روز پنجشنبه نیمه جمادى الاخرى و به قولى ٩ شعبان سال ٣٦، ٣٧ یا ٣٨ه .ق متولد شد، نام مادرش شاه زنان و به قولى شهربانویه است. حضرت در روز شنبه ١٢ محرم سال ٩٥ه .ق رحلت کرد و در بقیع کنار عمویش امام، حسنعلیه السلام دفن شد (طبرسى، پیشین)، اما این سخن که سن حضرت پنجاه و چند سال بود و بعید نیست که به مرگ طبیعى درگذشته باشد، مسألهاى است که شاید مؤلف بر اساس توجه به مسایل امروز و پایین آمدن میانگین عمر مطرح کرده باشد، زیرا طولانى بودن عمر در گذشته امرى عادى بوده است رجوع کنید به قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیه ١٤؛ و تفسیر آن در: علامه محمدحسین طباطبایى، المیزان، ترجمه سید محمدباقر موسوى، چاپ چهارم، (تهران، کانون انتشارات محمدى، ١٣٧٠)، ج ٣١، ص ١٨٤(مترجم).
[٦٦] حضرت به شهادت رسیده و بر خلاف نظر مؤلف (و جعفرى، ص ٢٧٨)، درگیر سیاست نیز بوده است: ر.ک به: على بن عیسى أربلى، پیشین، ص ٢٩٣ (مترجم).
منابع و مآخذ مؤلف
- ابن خلدون، المقدمة، النص العربى و الترجمة الفرنسیة.
- ابن خلکان، وفیات الاعیان، ترجمه دى سلان، طبعة بولاق، ١٣٨٤ه ق.
- الدینورى ابو حنیفه، الاخبار الطوال، طبعه و Kratch Kovsky and guirgass, ٢١٩١.
- الشهرستانى، الملل و النحل، طبعة ١٨٦٤.
- علم الهدى، السید المرتضى، تبصرة العوام، طبع حجر مع کتاب قصص العلماء، ١٨٩٠.
- الکلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، طبع طهران، ١٨٨٩.
- المسعودى، على بن الحسین، مروج الذهب، طبعه .Barbier, de ٦١٨١, meynaid
- مجلسى، الملا محمدباقر،تذکرة الائمه، طبع حجر، ایران، ١٩١٣.
- امامى مدرس، الملا محمدرضا، جنات الخلود.
- الیعقوبى، ابن واضح، التاریخ، طبعة هوتسما، لیدن، ١٨٨٣.
- Canon Sell, Ithna Ashariyya or the Twelve Shiah imams, madras, ١٠٢٣.
- Muir, Sir william, Annals of the Early caliphate, london, ١٩٢٠.
- Nicholson, R. A, A literary history of the Arabs, ٢ nd ed, ١٩٣٠.
- The Encyclopedia of Islam, )١ the editi( leyden, ١٩١٣.
منابع و مآخذ مترجم
- قرآن کریم.
- آذرنوش، آذرتاش، «پژوهش در قصیدهاى بزرگ»، مجله مقالات و بررسیها، نشریه گروه تحقیقاتى دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، دفتر ٣٨ - ٣٩، ١٤٠٣ه .ق/ ١٣٦٣ش.
- ابن الاثیر الجزرى، عز الدین، اسد الغابة فى معرفة الصحابة، تحقیق و تعلیق محمد ابراهیم البنا، محمداحمد عاشور و محمود عبدالوهاب فاید، (القاهره، دارالشعب، ١٩٧٠م).
- - ، الکامل فى التاریخ، عنى بمراجعة اصوله و التعلیق علیه نخبة من العلماء، الطبعة السادسة، (بیروت،دار الکتاب العربى، ١٤٠٦ه . / ١٩٨٦م).
- ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد، قیام امام حسین (برگزیده از کتاب الفتوح (بخش پایانى))، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى، تصحیح غلامرضا طباطبایى مجد، (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بىتا).
- ابن خلکان، ابى العباس شمس الدین احمد بن محمد بن ابىبکر، وفیات الاعیان وانباء ابناء الزمان، حقّقه الدکتور احسان عباس، الطبعة الثانیة، (قم، منشورات الشریف الرضى، ١٣٦٤).
- الاربلى، على بن عیسى، الکشف الغمة فى معرفة الائمة، با ترجمه فارسى آن به نام ترجمه المناقب على بن حسین زورائى، با مقدمه حاج میرزا ابوالحسن شعرانى و تصحیح سید ابراهیم میانجى، چاپ دوم، (قم، نشر ادب الحوزه و کتابفروشى اسلامیه، ١٣٦٤ش).
- الامین، سید محسن، اعیان الشیعه، حقّقه و اخرجه حسن الامین، (بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٤٠٣ه ق/ ١٩٨٣م).
- البغدادى، ابو منصور عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، به خامه و اهتمام دکتر محمدجواد مشکور، چاپ سوم، (تهران، نشر اشراقى، ١٣٥٨ش).
- البلاذرى، احمد بن عیسى بن جابر، أنساب الاشراف، حقّقه و علّق علیه الشیخ محمدباقر البهبودى، الطبعة الاولى، (بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٣٩٧ه ق/ ١٩٧٧م).
- جعفرى، حسینمحمد، تشیّع در مسیر تاریخ، ترجمه دکتر سید محمدتقى آیتاللّهى، چاپ هشتم، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٤ش).
- حر العاملى، محمد بن حسن، اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات من الامام الرابع الى الامام الثانى عشر، مع تکملة ابوابه، ابو طالب تجلیل التبریزى، طبع على نفقة الحاج محمود بغدادچى، (قم، بىتا).
- حسن، حسن ابراهیم، تاریخ اسلام السیاسى و الدینى و الثقافى والاجتماعى، الطبعة الثامنة، (القاهره، مکتبة النهضة المصریة، ١٩٦٤م).
- الدیلمى، حسن بن ابى الحسن، اعلام الدین فى صفات المؤمنین، الطبعة الاولى، (قم، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ١٤٠٨ه ق).
- الدینورى، ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، تحقیق الدکتور طه محمد الزینى، بىجا، مؤسسة الحلبى و شرکاء، بىتا).
- زرینکوب، عبدالحسین، کارنامه اسلام، (تهران، انتشارات امیرکبیر، ١٣٦٣ش).
- زیدان، جرجى، تاریخ تمدن اسلامى، ترجمه على جواهر کلام، (تهران، انتشارات امیرکبیر، ١٣٣٣).
- سزگین، فؤاد، «کتابشناسى فقه و حدیث»، ترجمه کیکاوس جهاندارى، مندرج در مجموعه شیعه در حدیث دیگران، زیر نظر دکتر مهدى محقق، (انتشارات دائرة المعارف تشیّع، ١٣٦٢ش).
- سیدیو، ل. أ، تاریخ العرب العام، نقله الى العربیة عادل زعتیر، (القاهرة، دار احیاء الکتب العربیة، ١٣٦٧ه ق/ ١٩٤٨م).
- السیوطى، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، به تحقیق محمد محى الدین عبدالحمید، الطبعة الثانیة، (القاهرة، مکتبة السعادة، ١٩٥٩م).
- شمس الدین، محمدمهدى، انصار الحسین، دراسة عن شهداء ثورة الحسین، الطبعة الثانیة، (بىجا، الدار الاسلامیة، ١٤٠١ق / ١٩٨١م).
- شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم، الملل والنحل، ترجمه افضل الدین صدر ترکه اصفهانى، تصحیح و ترجمه دکتر سیدرضا جلالى نائینى، (تهران، نشر اقبال، ١٣٥٠ش).
- شهیدى، سید جعفر، زندگانى فاطمه زهراعلیها السلام، چاپ بیست و ششم، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٦ش).
- طباطبائى، سید محمدحسین (علامه)، المیزان فى تفسیر القرآن، ترجمه سید محمدباقر موسوى، چاپ چهارم، (تهران، کانون انتشارات، ١٣٧٠ش).
- الطبرسى، ابى على الفضل بن الحسن (امین الاسلام)، اعلام الورى باعلام الهدى، صحّحه و علّق علیه علىاکبر غفارى، (بیروت، دار المعرفة، ١٣٩٩ه ق/١٩٧٩م).
- الطبرى، ابى جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، دار سویدان، بىتا).
- العلائلى، شیخ عبداللَّه، تاریخ الحسین، نقد و تحلیل، ترجمه حاج شیخ محمدباقر کمرهاى، (بىجا، بىنا، بىتا).
- الکلینى، ابى جعفر محمد بن یعقوب (ثقة الاسلام، اصول الکافى، صحّحه و علّق علیه علىاکبر غفارى، (طهران، دارالکتب الاسلامیة، ١٣٦٥ش).
- المسعودى، ابى الحسن على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محىالدین عبدالحمید، (صیدا و بیروت، المکتبة العصریة، ١٤٠٨ه ق/ ١٩٨٨م).
- مشکور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامى، با مقدمه کاظم مدیر شانهچى، (مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٦٨).
- - ، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، چاپ سوم، (تهران، کتابفروشى اشراقى، ١٣٦٢).
- الموسوى المقرّم، عبدالرزاق، الامام زین العابدین على بن الحسینعلیه السلام، (نجف، منشورات مکتبة النجاح، ١٣٧٤ق).
- یاقوت الحموى، شهاب الدین ابى عبداللَّه، معجم البلدان، (بیروت، دار صادر للطباعة و النشر، ١٣٧٦ه ق/ ١٩٥٧م).
مترجم در پى نوشتهاى خود - به اندازه توان - بسیارى از دیدگاههاى نادرست دونالدسن را اصلاح کرده است.
پس از شهادت [امام] حسینعلیه السلام، حزب علوى بر سر قضیه خلافت دچار انشعاب شد؛٣ آیا امام بعدى باید پسر زنده [امام ]علىعلیه السلام، محمد فرزند حنفیه و نه فاطمه باشد؟ تاریخ نشان مىدهد که این محمد صفات برجستهترى نسبت به حسنین داشت٤ و گروه بسیارى از امامت او حمایت مىکردند. اینان به «کیسانیه»٥ شهرت دارند و منابع سنى و شیعه مفصلاً به توصیف آنان پرداختهاند[٦] آنان عقیده حلول روح خدا در تمام انبیا و انتقال آن از یکى به دیگرى را که «سبائیه» تدوین کرده بودند، پذیرفتند؛٧ به نظر ایشان، این روح با رحلت محمّدصلى الله علیه وآله به علىعلیه السلام انتقال یافته و از علىعلیه السلام نیز به فرزندانش - که امامان پس از اویند - حلول کرده است؛ آنان معتقد بودند که هزاره٨ نزدیک است٩ و تعداد ائمه منحصر به چهار نفر؛ یعنى علىعلیه السلام و سه فرزندش حسن، حسین و محمد مىباشد.
پرفسور نیکلسون چند بیت [از اشعار] کُثَّیِر را که شهرستانى در توصیفش از کیسانیه نقل کرده، ترجمه نموده است[١٠]
چهار فرد کامل از قریش امامند و ذى حق[١١]
علىعلیه السلام و سه پسر نیکویش که هر یک نورى درخشانند.
یکى از آنان مؤمن و زاهد بود، دیگرى در کربلا از دیده پنهان شد.
یکى نیز با پرچمهاى موّاجش سواران خود را به جنگ، رهبرى خواهد کرد.
او در کوه رضوى ساکن و نهان است و عسل و آب زلال مىنوشد[١٢]
اما گروه دیگرى از علویان معتقدند که محمد بن حنفیه، به هیچ وجه نواده پیامبر نیست؛ آنان مىگویند که در حقیقت حسینعلیه السلام پسرش على را به جانشینى خود (در امامت) منصوب کرده است[١٣] در حالى که تئورى امامت، مستلزم ضرورت تعیین جانشین براى هر امام است، با وجود این، ملاحظه مىکنیم که هرگونه احتمال این تعیین، تابع نظام مشهور وراثت مىباشد؛ از آن جا که فرزند ارشد حسینعلیه السلام در کربلا به شهادت رسیده بود، این جانشینى به پسر دیگر امام، «على اصغر» که بعدها به «زَیْن العابدین»١٤ مشهور شد، انتقال یافت. او یکى از پنج بازمانده خاندان حسینعلیه السلام١٥ پس از قتل عام کربلا بود و چهار نفر دیگر، عمهاش [زینب]، برادرش عمرو دو خواهر [حضرت] بودند.
به نظر ابن سعد،[١٦] على اصغر در هنگام شهادت پدر، کمتر از ٢٣ سال نداشت و [تنها] به دلیل بیمارى در نبرد شرکت نکرد، بدین سبب، عمر بن سعد متعرض جان وى نشد. دینورى از او به عنوان یک پسر بچه١٧ یاد مىکند، اما احتمالاً اشتباه است که على اصغر را با برادرش عمر که تنها چهار سال داشت، ارتباط داده و او را یکى از دو پسر خردسال حسینعلیه السلام بخوانیم[١٨] [این] پنج بازمانده اهل بیت را به نزد عبیداللَّه بن زیاد، حاکم کوفه بردند و او آنان را به دمشق نزد یزید فرستاد[١٩] کاروان آنان همراه با مردى که سر حضرت را حمل مىکرد، از صحرا عبور کرد[٢٠] در کتابهاى تاریخى ملاحظه مىکنیم که [اهل بیت]، چون به شام رسیدند، در همان حین ورود به دربار یزید بود که سر امام را آورده و نزد یزید نهادند [پس از ]این پیش درآمد جانکاه، شَمرِ بن ذى الجوشن،[٢١] یزید را چنان که در ذیل مىآید، مورد خطاب قرار داد:
اى امیرالمؤمنین!٢٢ قرعه به نام ما افتاد تا این سرها که متعلق به اهل بیت و شصت تن از شیعیان حسینعلیه السلام است، به نزد تو آوریم؛ ما به قصد آنان خارج شدیم و از ایشان خواستیم یا به فرمان امیرمان، عبیداللَّه بن زیاد گردن نهند یا بجنگند. صبحگاهان - موقع طلوع آفتاب - به سویشان رفته و از هر سو آنان را محاصره کردیم، اما وقتى شمشیر بر ایشان غلبه یافت، مانند کبوترانى که از شاهین مىگریزند، به دستآویز بىگناهى متوسل شدند؛ کل نبرد، چون دوختن رخنهاى یا بسان چرتى کوتاه، مدت بسیار کمى به طول انجامید و ما آخرین آنها را [به اسارت] آوردیم. بدنهاى آنان را بىحرمت و عریان کردیم، لباسهایشان با خاک صحرا یکى شد و چهرههایشان بر زمین غلطید، [اکنون] باد بر آنها مىوزد، زائران آنها عقابهایند و دیدار کنندگانشان، لاشخوران[٢٣]
بعد از قدرى معطلى در دمشق، [یزید به این] پنج بازمانده اجازه داد تا به منزلشان در مدینه باز گردند و آنان هنگامى که [به مدینه] رسیدند، تمام جزئیات مخوف حادثه کربلا را بازگو کردند. بنابراین، برخى افراد فرصتى عالى یافتند تا مردم برآشفته را در برابر ظالمان اموى که بىسبب خون اولاد بلافصل پیامبرصلى الله علیه وآله را ریخته بودند، برانگیزند.
عبداللَّه بن زبیر٢٤ از فرصت فوق بهرهبردارى کرد؛ وى در آغاز دهه ششم زندگىاش، فردى جاه طلب و خودخواه و شاید فرصت طلب بود، اما با وجود این، توان حکومت را داشت. او با [امام] حسینعلیه السلام و عبدالرحمن [ابن ابوبکر] در امتناع از اجابت درخواست معاویه مبنى بر پذیرش ولایتعهدى یزید همدلى کرده بود و ترغیب [امام] حسینعلیه السلام در رفتن به کوفه، به دلیل ریاکارىاش در دوستى و به تصور پیشبینى حوادث بود، چه، مىدانست که وقتى امام از سر راه کنار رود آنگاه او فرصتى استثنایى خواهد یافت. ولى به هر دلیل، وقتى مردم خشمگین مدینه، قساوتهاى امویان را از بازماندگان فاجعه شنیدند، به هیجان آمدند؛ عبداللَّه که از طرف مادرى، نوه ابوبکر بود براى مردم مدینه که در مسجد اجتماع کرده بودند، سخن گفت و به ویژه بر خیانت کوفیان تأکید ورزید، در نتیجه، مردم مدینه و سپس اهالى مکه، عبداللَّه بن زبیر را خلیفه خواندند، لیکن او خود به لقب حامى حرم شریف٢٥ اکتفا کرد[٢٦]
از اینرو، این دو شهر که در قیام علیه یزید با هم متحد شدند، هر یک امیرى جداگانه برگزیدند؛ عبداللَّه مکه را مقرّ خویش قرار داد و نیرویش را مصروف برانگیختن تمام عربستان علیه امویان کرد. اما به روایت یعقوبى، در سال ٦٣ه [یزید]، بىدرنگ مسلم بن عُقبة را با لشکرى از دمشق به مکه و مدینه فرستاد تا قیام را سرکوب کند. به نظر مىرسد که این لشکرکشى بیشتر به صورت یک یورش ناگهانى بوده است، زیرا در حالى که ذکرى از شکست سپاه ابن زبیر نمىیابیم، با این وجود، مىدانیم که شمارى از رهبران این قیام به قتل رسیده و اهل مدینه در معرض بىحرمتى و غارت قرار گرفتند و به مسجد النبى نیز اسائه ادب شد[٢٧]
پس از سه روز ویرانى و خونریزى در مدینه، مسلم در دارالحکومه مقام گرفت و به [بقیة السیف] مردم اعلام کرد که هر کس بر بندگى یزید با او بیعت کند، در امان است. یکى از افرادى که به نزد او آمد، على بن حسینعلیه السلام بود؛ مسلم، حضرت را کنار خویش بر تخت نشانید و گفت: خلیفه اوامر ویژهاى درباره تو به من داده است. [امام] على بن حسین پاسخ داد: من هرگز اقدام مردم مدینه را تأیید نمىکنم؟! به همین سبب، مسلم او را با احترام به منزلش بازگرداند[٢٨]
پس از این، بخشى از لشکر مسلم، به فرماندهى حصین بن نمیر٢٩ براى حمله به مکه حرکت کردند؛ در زمان محاصره، مهاجمان به نیروهاى آتشین متوسل شده و بر کعبه آتش انداختند و ویرانى بسیارى در مکّه به بار آمد[٣٠] طبق برخى روایتها، محاصره مکه ٦٤ روز٣١ طول کشیده است، اما با رسیدن خبر مرگ ناگهانى یزید، که به معناى بازگشت لشکر مهاجم بود، عبداللَّه بن زبیر فرصت یافت تا سپاه خویش را بازسازى کند. او به جنگهاى متعدد علیه خوارج پرداخت، کعبه را تجدید بنا کرد و از آنجا که مردم در حجاز، عراق و جنوب عربستان، در خصوص خلافت با وى بیعت کرده بودند توانست به مدتى طولانى (در حدود نه سال) حکومتى رقیب در مکه تشکیل دهد.
ولى مردم کوفه٣٢ هم با مروان، جانشین یزید در دمشق، دشمن بودند و هم با ابن زبیر که اکنون بر مکه تسلط یافته بود، آنان مىپنداشتند که مرتکب اشتباه فاحشى شدهاند، براى همین از خود مىپرسیدند: وقتى نزد خدا برویم چه عذرى خواهیم داشت و چگونه به چهره پیامبرصلى الله علیه وآله بنگریم، حال آن که نوه رسول خدا را به قتل رساندهایم؛ هیچ راه جبرانى جز انتقام خون حسینعلیه السلام وجود نداشت[٣٣] این دعوت به خونخواهى، موفقیتآمیز بود، اما به دلیل کمى تعداد خونخواهان، سلیمان بن صُرَد که با چند تن دیگر رهبرى قیام کنندگان را بر عهده داشتند، نامههایى خطاب به تمام شیعیان به اطراف و اکناف فرستادند٣٤ که بسیارى از آنان از صمیم قلب پاسخ مثبت و وعده یارى دادند. توّابین، پنج نفر از اصحاب پیامبر را٣٥ براى مشورت در انجام دادن امور برگزیدند، سپس در خانه سلیمان اجتماع کرده و [هم آوا با یکدیگر] گفتند: مصیبتى که در کوفه رخ داده به دلیل برخورد غلط ما با حسینعلیه السلام بوده است، لذا باید توبه کرده و از خداوند طلب آمرزش کنیم[٣٦] سلیمان نیز به مردم گفت: اولین وظیفه ما توبه و آنگاه قیام است. آنان نیز سرهاى خویش را به علامت رضا تکان داده و متّفقاً هم رأى شدند که زمین را از وجود قاتلان خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله پاک کرده و به کار آنان و حکام سبکسرشان خاتمه دهند و [امام] زین العابدین را به خلافت برگزینند[٣٧] توّابین به رهبرى سلیمان، ابتدا به مکانى موسوم به «ورده»٣٨ در عراق رفتند تا انتقام خون حسینعلیه السلام را گرفته و دستور خداوند به بنى اسرائیل را محقق سازند؛ آن گاه که فرمود: «پس به درگاه خالقتان توبه کنید و مجرمانتان را بکشید، این نزد خالقتان برایتان بهتر است٣٩.» ٤٠ قصد آنان خلع دو رقیب، (مروان و عبداللَّه بن زبیر) و به خلافت رساندن على بن حسینعلیه السلام بود، پس جمعیت فراوانى با سلیمان همراه شدند. مروان، عبیداللَّه بن زیاد را با این وعده که اگر عراق را آرام کنى حاکم آن ولایت خواهى شد، به مقابله با آنان فرستاد، از این رو، عبیداللَّه بن زیاد به سرعت به مصاف سلیمان رفت و یک سره در نبرد با او کوشید تا وى را کشت[٤١]
به محض اینکه سلیمان کشته شد، قیام کوفیان فروکش کرد، اما با این حال، شعار انتقام خون حسینعلیه السلام از میان نرفت؛ مختار بن ابى عُبَیدة که قبلاً با خوارج همراهى مىکرد به کوفه آمد و اعلام داشت که نماینده زین العابدین است که در مدینه به سر مىبرد؛٤٢ او بزودى رهبرى مردم را در کوفه بدست گرفت و سریعاً از مسبّبان قتل حسینعلیه السلام و اصحابش در کربلا انتقام گرفت؛ وى شمر و عمر بن سعد را کشت و سرهایشان را نزد [امام] زین العابدین فرستاد و بعد از آن که در نبردى کنار رود فرات بر عبیداللَّه غلبه کرد و او کشته شد، سر عبیداللَّه را نیز در همان مکان از دارالاماره کوفه که عبیداللَّه سر امام را دریافت کرده بود، به نزد او بردند.
اما، ابن زبیر به هیچ وجه [امام] زین العابدین را مسؤول این اقدامات مختار ندانست، زیرا در حالى که پیوسته مختار را تعقیب مىکرد و سرانجام او را در نبردى شکست داد و کشت، در مدینه متعرض زین العابدینعلیه السلام نشد. [البته] امام هم پیشنهاداتى از سوى مختار دریافت کرد، ولى به نامهاش پاسخ نداد و آشکارا، مختار را در مسجد النبى تقبیح کرد[٤٣]
ابن زبیر توانست تا دو یا سه سال بعد، تسلط خویش را بر مکه حفظ کند، اما به دلیل جنگ با فِرَق گوناگون شیعه به تدریج نیرویش تحلیل رفت و متقابلاً جبهه امویان قدرت گرفت تا آنجا که در سال ٧٣ه وقتى حجّاج [بن یوسف ثقفى] مشهور، مکه را محاصره کرد، عبداللَّه را شکست داد و کشت.
در طى این دوره آشفته سیاسى اندیشههاى گوناگونى درباره خلافت، اقبال بسیار یافتند؛ یکى از بحثهاى مطرح، نگرش به شیخین بود. مردم از تمام شیعیان خواستار حکومت مىخواستند که اعلام کنند، آیا دو خلیفه نخست را غاصب مىدانند یا خیر؟ همچنین بحث حق جانشینى میان محمد بن حنفیه (برادر ناتنى [امام] حسینعلیه السلام) و [امام] زین العابدین پسر حسینعلیه السلام، موضوعى جدّى بود و موجب پیدایش فِرَقى شد که برخى از آنها را فِرَق جداگانهاى دانستهاند. تلاشهاى حزب شیعى براى بدست آوردن قدرت سیاسى در جهان اسلام، پیوسته شکست مىخورد و نتیجه نهایى این شد که مردم آراء خود را درباره امامت تغییر داده و بدان جا رسیدند که امامان، [تنها]، نخستین راهنمایان معنوى و شفیعان ایشان هستند[٤٤]
اندکى پس از مرگ ابن زبیر بود که محمد بن حنفیه به همراه [امام] زین العابدین به مکه رفتند تا ببینند که واقعاً کدام یک از آنان در جانشینى [امام حسین] برحقند[٤٥] محمد مىگفت که او شایستهتر است، زیرا فرزند على بن ابىطالبعلیه السلام است، اما [امام] زین العابدین به عمویش پاسخ داد: از خدا بترس و چنین ادعایى مکن، از این رو، آن دو موافقت کردند که حجرالأسود را بخوانند؛ محمد براى طلب نشانهاى [نماز خواند] و دعا کرد، ولى هیچ پاسخى نیامد، سپس [امام] زین العابدین دعا کرد [در آن وقت] حجرالأسود به حدى تکان خورد که نزدیک بود از دیوار کعبه برون افتد؛ آن گاه به زبان عربى فصیح پاسخ گفت که زین العابدین امام برحق پس از امام حسینعلیه السلام است، پس محمد بر این رأى گردن نهاد[٤٦] پس از این حضور در کعبه، [امام ]زین العابدین به مدینه بازگشت و در آن جا همراه با چند تن از یاران نزدیکش که [براى فهم ]امور دینى نزد او مىآمدند به یک زندگى آرام و منزوى پرداخت[٤٧]
اغلب سیرهنویسانى که مطلبى در باب زندگى خصوصى [امام] زین العابدین آوردهاند به این حقیقت که مادر حضرت، شاهزادهاى ایرانى بود٤٨ توجه خاصى مبذول داشتهاند؛٤٩ ابن خلّکان حکایتى نقل کرده است که یک بار ارتش مسلمین همراه با زنان و کودکانى که در ایام خلافت عمر بن خطاب از ایران [به اسارت] آورده بودند، به مدینه آمد، در میان اسرا سه تن از دختران یزدگرد پادشاه ایران بودند؛ اکثر اسراى دیگر را به کنیزى فروختند و عمر فرمان داد که این سه زن جوان را نیز به فروش برسانند؛ اما على بن ابىطالبعلیه السلام [که در آنجا] حاضر بود، اعتراض کرد که نباید با دختران شاهان، مانند دختران مردم عادى رفتار کرد. عمر در پاسخ پرسید: در این صورت، بهترین کارى که مىتوان با آنان کرد، چیست؟ علىعلیه السلام فرمود: باید با رایزنى ارزش آنان را معین کنیم و آن گاه هر کس که تمایل دارد قیمت را بپردازد و آنان را بردارد؛ بنابراین، وقتى ارزش آنان تعیین شد، علىعلیه السلام خود آنان را برداشت و یکى از ایشان را به عبداللَّه پسر عمر، یکى را به پسر خویش حسین و دیگرى را به محمد پسر ابى بکر بخشید، این زنان ایرانى براى شوهران مسلمان خویش، پسرانى به دنیا آوردند؛ پسر عبداللَّه را سالم، پسر حسینعلیه السلام را على (زین العابدین)٥٠ و پسر محمد بن ابى بکر را قاسم نامیدند. به این دلیل بود که گاهى زین العابدین خود را «پسر والدین شایسته»٥١ مىخواند و مىفرمود: پیامبرصلى الله علیه وآله فرموده است که خداوند قریش را بهترین اعراب و ایرانیان را بهترین مردمان عجم قرار داده است. روایتى نیز وجود دارد که زمانى فردى به امام گفت: شما مهربانترین افراد نسبت به مادرتان هستید، اما ندیدهایم که با وى در یک ظرف غذا بخورید [امام] زین العابدین فرمود: مىترسم دستم را بر چیزى بگذارم که او بدان مىنگرد و بدین سبب او را برنجانم[٥٢]
پس از مرگ ابن زبیر، [امام] زین العابدین تقریباً ٢٥ سال دیگر٥٣ به زندگى آرام خود در مدینه ادامه داد[٥٤] در طول مدتى که دیگران به نزاع بر سر تفوّق سیاسى مىپرداختند، امام پس از شهادت پدرش عموماً به اندوه بىپایان و دعاى بسیار شهرت داشت. این ویژگى اخیر بود که لقب زین العابدین را که گفتهاند در بهشت براى او ثبت شده است،[٥٥] به امام داد. حضرت را یکى از پنج یا شش تن بسیار گریان (بکّائون) در تاریخ جهان دانستهاند؛ آدم براى توبه [به درگاه خداوند] سى صد سال گریست، نوح براى شرارت قومش و یعقوب و یوسف در فراق یکدیگر چهل سال گریستند، یحیى تعمید دهنده از بیم جهنم بسیار مىگریست، فاطمه(س) بر رحلت پدر بیش از اندازه گریه کرد و زین العابدین نیز بر امام حسین و کسانى که با او در کربلا به شهادت رسیدند، بسیار گریست. نقل است که اندوه او به حدى فراوان بود که چون یک بار بر بام خانه دعا مىکرد، غریبهاى گذشت و آب، صورتش را خیس کرد، آن آب، موقعى از راه آب بیرون مىریخت که باران نمىبارید، پس در اثر تفحّص دریافت که گاهى امام به قدرى شدید گریه مىکند که اشکش از راه آب سرازیر مىشود[٥٦]
روایت کردهاند که امام هر شب در نماز هفتاد تکبیر مىگفت و یک باره کل قرآن را ختم مىکرد و صدایش به قدرى دلانگیز بود که سقاهایى که مشکهاى سنگین را کنار خیابان حمل کرده و با فریاد به فروش مىرساندند، مجذوب [ایستاده] و گوش فرا مىدادند. به علت سجدههاى طولانى حضرت [در نماز]، زانوان و پیشانى ایشان به حدّى پینه بسته بود که مىگویند آن پینهها شبیه پاى شتر مىنمود[٥٧] یکى از قابل ملاحظهترین تجربههاى [معنوى امام] زمانى بود که شیطان به شکل اژدهایى درآمد و کوشید با گزیدن پاى حضرت حواس وى را پرت کند، امام درد شدیدى احساس کرد، اما توجهى نکرد تا نمازش را به پایان رساند و چون دریافت که شیطان او را مىآزرده است، وى رااز خود راند[٥٨] حقیقتاً باید٥٩ بردبارى حضرت نیز فراوان بوده باشد، زیرا یک بار وقتى غلامى تمام ظرف لبریز از آشى را به سر و گردن امام ریخت، ایشان از سرزنش غلام خوددارى و برعکس او را با مهربانى آزاد کرد[٦٠]
در ستایش «بخشش» حضرت آوردهاند که امام خود شبها بیرون رفته و کیسههاى گندم یا آرد را به خانههایى که مىدانست ساکنانش گرسنهاند، حمل مىنمود و بدین ترتیب از صد تا سىصد خانوار را هر شب غذا مىداد و آنان نمىدانستند که چه کسى برایشان غذا مىآورد؛ و روزها مىگفت تا یک صد گوسفند را ذبح کرده و گوشت آنها را میان مردم توزیع کنند، اما خود، اکثر اوقات را بر تکه حصیرى کهنه مىگذراند و تمام روز را روزه گرفته، یا اندکى نان جو مىخورد؛ به قول نویسندهاى، حضرت ادعا مىکرد که فقط با بوییدن غذا سیر مىشود[٦١]
مردى مستمند و بدهکار نزد امام آمد و تقاضاى چیزى براى خوردن کرد، حضرت گرده نان بسیار خشکى را که در دسترس بود بدو داد؛ مرد، نان را آن قدر خشک یافت که [حتى] نمىشد آن را خرد کرد، [پس] در مغازه ماهى فروشى آن را با ماهى ماندهاى معاوضه کرد، اما وقتى شکم ماهى را گشود، مرواریدى نفیس و بسیار گرانبها یافت که با فروش آن همه مشکلاتش را برطرف نموده، به آسودگى زندگى کرد.
در سیماى ظاهرى، امام زین العابدین را بسیار شبیه علىعلیه السلام توصیف کردهاند؛ او حدوداً هم قد [امام] علىعلیه السلام بود و مویى سرخ فام، صورتى گرد، گردنى سفید و سینه و شکمى ستبر که آن را نشانه دلاورى دانستهاند، داشت؛ وى اولین امامى بود که تنها یک همسر [دایمى ]اختیار کرد و از او صاحب پسرى [به نام] محمد باقرعلیه السلام شد که جانشین حضرت در امامت گردید، ولى از کنیزان بسیارش چهارده فرزند دیگر نیز داشت.
واقعهاى که مىگویند حسادت هشام بن عبدالملک را برانگیخته است، هنگامى رخ داد که هشام و امامعلیه السلام هر دو به حج رفته بودند. آنان مشغول طواف کعبه بوده و باید به محلى که حاجیان هجوم مىبرند تا حجرالاسود را استلام کنند، مىرفتند. هشام دریافت که با وجود ولایت عهدى، در لباس احرام از بقیه جمعیت متمایز نیست،[٦٢] اما وقتى دید که جمعیت داوطلبانه راه را براى فرد دیگرى (امام زین العابدینعلیه السلام) گشود، شگفت زده و خشمگین شد. فرزدق شاعر که حضور داشت با سرودن شعرى،[٦٣] این واقعه را توصیف و هشام را به شدت ناراحت کرد و باعث وخامت اوضاع شد؛ راویان شیعه مىگویند: بنابراین، هشام براى مسموم کردن امام، توطئه کرد٦٤. ٦٥
امام در سال ٩٤ یا ٩٥ه در دوران خلافت ولید و هنگام جوانى هشام رحلت کرد،[٦٦] اما [در زمان رحلت] ٥٧ سال داشت و به حق مىتوان احتمال داد که به مرگ طبیعى درگذشته باشد. او را در قبرستان بقیع، کنار عمویش [امام] حسنعلیه السلام به خاک سپردند؛ سالهاى زندگى حضرت را [به ترتیب ذیل] برشمردهاند: ٢ سال در زمان علىعلیه السلام، ١٠ سال در زمان حسن، ١٠ سال در زمان حسینعلیه السلام و ٣٥ سال امامت (خود حضرت).
پی نوشت ها:
[١] مقاله حاضر فصلى از کتابى با مشخصات زیر است:
The shiite religion, by Dewiet. m. Donaldson, Luzac and co, London, ١٩٣٣.
همچنین براى نقد دقیق کلیه آثار دونالدسن - بویژه کتاب مذهب شیعه - و جریان شیعه پژوهى غربیان ر.ک به: عباس احمدوند، «گذرى بر مطالعات شیعى در غرب»، مجله مقالات و بررسىها، دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، دفتر [٦٣] ١٣٧٧ش.
[٢] دانشجوى دکترى تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامى دانشگاه تهران.
[٣] در حالى که سخن دکتر جعفرى در این که با مطالعه در تاریخ مذاهب به این نتیجهمىرسیم که مذاهب هنگامى که به مرحله دوم تکوین خویش مىرسند در جزئیات معینى دچار تفرقه مىشوند، درست مىنماید: محمدحسین جعفرى، تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه دکتر سید محمد تقى آیت اللهى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٤ش) ص ٢٧٥ و ٢٧٦، اما در عین حال، شهرستانى براى تعدد فِرَق اسلامى قانونى معین کرده و مىنویسد: به مجرد آنکه کسى در یک مسأله «متفرد باشد و از استتباع جمهور ممتنع گردد، او را صاحب مذهبى نتوان انگاشت»، بنابراین وجود ضوابطى نیز ناگزیر است... البته پارهاى از مسلمانان (ابومنصور عبدالقاهر بغدادى، الفرق بین الفرق، به اهتمام دکتر محمد جواد مشکور، چاپ سوم (تهران، نشر اشراقى، ١٣٥٨) ص ٣؛ و ر.ک: همان به بعد تا ١٤) حدیثى را از پیامبرصلى الله علیه وآله نقل مىکند که فرمود: جهودان به ٧١ ملت و ترسایان به ٧٢ گروه و پیروان من به ٧٣ گروه تقسیم مىگردند و از این منظر، اتفاقاً انشعاب امت بسیار پذیرفتنى است، (ر.ک به: عبدالحسین زرین کوب، کارنامه اسلام، (تهران، امیرکبیر، ١٣٣٣) ص ٢٤ (مترجم).
[٤] همان طور که قبلاً نیز به مناسبتى آوردیم وى فرزند خوله بنت جعفر بن قیس بود و گفتهاند که خوله از اسراى یمامه و یا به قولى دیگر، سیاه چردهاى سِندى بوده است و این محمد فرزند او، کثیر العلم، با ورع و بسیار قوى بود که در این باره اخبار عجیبى از او نقل کردهاند؛ وى در روز صفّین پرچمدار سپاه پدرش امیر مؤمنانعلیه السلام بود و چون از او سؤال کردند که چرا پدرت ترا - و کمتر امام حسن و امام حسینعلیه السلام را - به مهالک مىکشاند؟ گفت: آنان چشمان حضرتند و من دست او، ایشان چشمان خویش را با دستش حفظ مىکند (ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناءِ الزمان، حققه الدکتور احسان عباس، (قم، منشورات شریف الرضى، ١٣٦٤ش) ج ٤، ذیل واژه محمد بن حنفیه. بنابراین باید توجه داشت که محمد بن حنفیه البته از فحول مسلمین است و لیکن به اعتراف خودش بر حسنینعلیه السلام برترى ندارد (مترجم).
[٥] کیسانیه: پیروان مختار بن ابى عبیدة ثقفى هستند؛ او نیز در ابتدا براى پیشرفت کار خود از على بن حسینعلیه السلام و سپس محمد بن حنفیه [براى امامت] دعوت کرد. اینان قائل به امامت محمد بن حنفیه هستند و مىپندارند که او قبل از شهادت برادرش حسینعلیه السلام، مختار را والى عراقین نمود؛ کیسانیه شش سال پس از شهادت امام حسینعلیه السلام قیام کردند و عقیده داشتند که محمد بن حنفیه، اسرار دین و علم تأویل و علوم باطنى را از دو برادرش امام حسن و امام حسینعلیه السلام فرا گرفته است. برخى از کیسانیه ارکان شریعت، مانند نماز و روزه را تأویل کرده و قائل به تناسخ و حلول بودند؛ اینان را مختاریه نیز مىخواندند و کیسانیه خُلّص هم از ایشانند. نوبختى در وجه تسمیه این فرقه مىنویسد: مختار را به نام کیسان که شهربان او بود و ابوعمرة کنیه داشت، کیسان خوانند. (محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامى، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى)، بحث کیسانیه؛ و همو، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، چاپ چهارم، (تهران، کتاب فروشى اشراقى، ١٣٦٢ش) ص ٥٥ - ٥٩، پیشین، بخش مربوط به محمد بن حنفیه، بویژه جانشینى ابوهاشم؛ ابوالفتوح محمد بن عبدالکریم شهرستانى، ملل و نحل، (تحریر خالقداد هاشمى)، ج ١، ص ١٥ و ١٦ (مترجم).
[٦] ابن خلدون، مقدمه (النص العربى و الترجمة الفرنسیة؛ Quatrmete, Arabic Text ١١, p ٧٥٣؛ سیدمرتضى علم الهدى، تبصرة العوام طبع حجر مع کتاب قصص العلماء، ١٨٩٠م، ص ١٩.
[٧] شهرستانى، ملل و نحل، طبع Cuneton، ١٣٢.
[٨] Millennium.
[٩] نظام کلته همان هزارههایى است که در برخى ادیان پیشین نظیر زردشتىگرى و... طبعاً ادیان هند وجود داشته و در اثر آشنایى مسلمین با این افکار به عالم اسلام راه یافته است؛ احادیثى نیز در تأیید این آرا مىتوان یافت (ر.ک به: کراچکوفسکى، تاریخ الادب الجغرافى، ص ١ و ١١٢؛ و تشز، فرانتس و احمد، مقبول، تاریخچه جغرافیا در تمدن اسلامى، ٢٥ به بعد (مترجم).
[١٠] Nicholson, A Literary History of Arabs, p ٢١٦.
[١١] گرچه مىتوان براى هر نحلهاى - اسلامى و غیر آن - ادب و ادبیاتى را متصور شد و شیعه را نیز ذیل همین حکم درآورد، ولى معناى شیعه - از آغاز تاکنون - سَیَلان فراوانى داشته است، بنابراین انتساب تمامى شعراى علوى به شیعه و اینان را محض شیعه ناب دانستن و با آراى امروزى یکى کردن، کارى است ناصواب (در باب این موضوع، کتابهاى ارزشمندى وجود دارد، از جمله: ابوعبیداللَّه مرزبانى، اخبار الشعراء الشیعه، (تلخیص سید محسن امین عاملى)، تحقیق محمدهادى امینى، حیدریه (نجف، ١٣٨٨)؛ عبدالحسیب، طه حمیده، ادب الشیعه الى نهایة القرن الثانى الهجرى، (قاهره، بىنا، ١٩٥٦م)؛ جواد، شبر، ادب اللطف او الشعراء الحسین، (بیروت، مؤسسة الاعلمى، ١٣٨٨ق)؛ دکتر صادق آیینهوند، ادبیات انقلاب در شیعه، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى) و... (مترجم).
[١٢] اصل ابیات عبارت است از:
الا ان الائمة من قریش
ولاة الحق اربعة سواء
على و ثلاثة من بینه
هم الاسباط لیس بهم الخفاء
فسبط سبط ایمان و بر
وسبط عیبته کربلاء
وسبط لا تراه العین حتى
یقود الخیل یتبعها اللواء
یغیب فلا یرى فیهم زمانا
برضوى عنده عسل و ماء
(مترجم)
[١٣] ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینى، اصول الکافى، صححه وعلق علیه على اکبر غفارى، (طهران، دارالکتب الاسلامیه، ١٣٦٥)، ص ١١ به بعد و ص ٢٢٠ به بعد.
[١٤] The ornament of the Pious.
[١٥] تعداد بازماندگان هر چه باشد احتمالاً به این مقدار اندک نیست، ولى مهم اقدامات ایشان است. بدرفتارى و آزار و اذیت امویان با اسرا نیز از عوامل مفتضح شدن آنها شد، به خصوص که به قولى امویان نخستین کسانى بودند که بریدن سرها را که نوعى مثله تلقى مىشود، شایع کردند و این ناشى از سیاست خاص آنان بود نه حکم شرعى (شمس الدین، انصار الحسین، ص ٢٢٥ به بعد؛ درباره سیاست امویان: ر.ک به: جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلامى، ترجمه على جواهر کلام (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٣ش) ص ١ و ٦٢ و ٦٣ (مترجم).
[١٦] ابن سعد، طبقات، ج ٥، ص ١٥٦ و ج ١، ص ٢٥.
[١٧] ابوحنیفه احمد بن داود دینورى، الاخبار الطوال، ص ٢٧.
[١٨] Muir sirwilliam, Annals of the Early caliphate, london,١٩٢٠, p ٤٤١.
[١٩] مؤلف از ذکر خطبههاى امام سجادعلیه السلام و زینب(س) در کوفه و دمشق غفلت ورزیده است؛ در این باب ر.ک به: سید محسن امین، اعیان الشیعه، حققه و اخرجه حسن الامین (بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٤٠٣ه ق/١٩٨٣م) ج ١، ص ٦١٣ به بعد (مترجم).
[٢٠] اشاره کردیم که امویان با گرداندن اسرا در بلاد اسلام هم عمق فاجعه را به همگان نشان دادند و هم اینکه خود را رسوا کردند. البته آنها چنین کردند که دیگران مرعوب شوند، اما حضرت سجادعلیه السلام و زینب(س) از همان ابتدا شروع به مبارزه علیه امویان و تبلیغ پیام کربلا نمودند؛ از وقتى که اسب امام حسینعلیه السلام بىسوار بازگشت، از همان زمانى که مىخواستند زین العابدین را هم بکشند، از همان زمان ورود به کوفه و دمشق و از همان خطبه خواندن و رسوا کردن بنى امیه تا ایام دیگر (آیتى، بررسى تاریخ عاشورا، ص ١٨٩ - ٢٢٨؛ ابومحمد احمد ابن اعثم کوفى، قیام امام حسین، ترجمه احمد مستوفى هروى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بىتا) ص ٩٠ - ٩٤؛ و براى ماجراى شهادت به نحو اتم و اکمل، اما با برخى تغییرات و ویژگیهاى خاص، ر.ک به: احمد بن عیسى بلاذرى، انساب الاشراف، الطبعة الاولى (بیروت، دار التعارف للمطبوعات، ١٣٩٧ه ق/١٩٧٧م) ص ٢٠٧ - ٢٢٩؛ و در باب خود فاجعه ر.ک به: جلال الدین سیوطى، تاریخ الخلفاء، تحقیق محمد محى الدین عبدالحمید، الطبعة الثانیة، (القاهرة: مکتبة السعادة، ١٩٥٩)ص ٢٤٧ - ٢٤٨ (مترجم).
[٢١] در کتاب دینورى، ص ٢٣٩، شِمْر؛ نام او شرحبیل بوده است. زرکلى، ذیل واژه شمر بن ذى الجوشن (مترجم).
[٢٢] جالب است بدانیم که برخى افراد (شیخ عبداللَّه علائلى، تاریخ الحسین، ترجمه شیخ محمدباقر کمرهاى (بى جا، بىنا، بىتا) ص ٢٥١ - ٢٥٢ حتى یزید را، مسیحى بزرگ شده و برکنار از اسلامیت دانستهاند و دلیل خود را نیز کلبى بودن مادر یزید یا تأثیر محیط و یا نسطورى بودن آموزگار وى دانستهاند. برخى هم مانند (ابن اعثم کوفى، پیشین، ص ٩٤) گفتهاند که یزید از کار خود پشیمان شد و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد که بر چنین امرى شنیع، اقدام نمود. آنگاه اسباب سفر بازماندگان را فراهم کرده، سرهاى شهدا را به ایشان سپرد و نعمان بن بشیر انصارى را با ٣٠ تن به همراه آنان فرستاد و پشیمانى یزید چیزى جز سیاسى کارى نبوده است. (ر.ک به: قس؛ مسکویه، تجارب، ٢، ٧٤ و ٧٥) (مترجم).
[٢٣] دینورى، پیشین، ص ٢٧١؛ همان کتاب با تصحیح عبدالمنعم عامر، ص ٢٦١؛ و براى سخنان امام سجادعلیه السلام و حضرت زینب(س) در باب جنایات امویان، ر.ک به: قس، سیدجعفر شهیدى، زندگانى فاطمه زهرا(س) (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٦)، ص ٢٥٧ - ٢٥٩؛ و پى نوشت ١٧ مترجم در همین گفتار (مترجم).
[٢٤] بنظر مىرسد که ظهور زبیریان انحرافى در تاریخ اسلام باشد (ر.ک به: محمدجواد مشکور، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، وگرچه مورخان، آغاز نهضت زبیرى را در سال ٦٣ قمرى و به مکه مىدانند، اما رگههاى آغازین این نهضت را مىتوان در وقعة الدار و نبرد جمل جست و جو کرد، زیرا بنا بر تعبیرى از حضرت علىعلیه السلام، این عبداللَّه بن زبیر بود که میانه آن حضرت و زبیر را گل آلود مىکرد؛ او در تضعیف حضرت علىعلیه السلام و تقویت جناح زبیرى اقدامات فراوانى کرد و سرانجام به دلائلى، مدتى حکومت کرد: حسن ابراهیم حسن، تاریخ اسلام السیاسى والدینى والثقافى والاجتماعى (القاهرة، مکتبة النهضة المصریة، ١٩٦٤م)؛ محمدمهدى شمس الدین، انصار الحسین، دراسة عن شهداء ثورة الحسین، الطبعة الثانیة (القاهرة، مکتبة السعادة، ١٩٥٩م) ص ٢٢٥ به بعد (مترجم)؛ جرجى زیدان، پیشین، ص ١، ٦٢، ٦٣.
[٢٥] یاقوت حموى، معجم البلدان (بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، ١٣٧٦ه ق/١٩٥٧م)، ذیل واژه حرّه واقم و مسعودى، مروج الذهب ومعادن الجوهر (بیروت، المکتبة المصریه، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م) ص ٢، ٧٥؛ پناهنده بیت (مترجم).
[٢٦] تا جایى که ما مىدانیم، مردم مدینه به رهبرى عبداللَّه بن حنظله غسیل الملائکه قیام کردند نه عبداللَّه بن زبیر، هر چند بعدها او بر سراسر حجاز و برخى نواحى دیگر مسلط شد. قس: مسکویه، تجارب، ص ٢، ٧٦ و ٧٧ (مترجم).
[٢٧] زشتکارى یزید، تنها به حادثه کربلا محدود نشد، بلکه وى مسلم بن عقبة مُرّى را به مدینه فرستاد که او نیز در قتل و غارت آنقدر اسراف و زیادهروى کرد که لقب مسرف یافت؛ وى در میانه راه مکه درگذشت که حُصین بن نُمیر به جاى او فرمانده سپاه شد و مکه را در حصار گرفت، هرچند پس از مرگ یزید، سپاه مجبور به بازگشت شد و حصین نیز در برقرارى صلح کارى از پیش نبرد (همان، ص ٢٩١ و ٢٩٢). حقیقتاً امویان محبت و مداراى پیامبرصلى الله علیه وآله با ایشان را در روز فتح مکه به خوبى پاسخ ندادند و باعث فجایعى شدند که نقطه اوجش کربلاست. پس از وقوع حادثه کربلا، اندوه عمیقى حرمین را فرا گرفت که به قیام مدینه انجامید. مردم مدینه ابن زبیر را به شهر خویش دعوت کردند (ل، أ سیدیو، تاریخ العرب العام نقله الى العربیه عادل زعتیر (القاهره، دار احیاء الکتب العربیه، ١٣٦٧ه ق/١٩٤٨م)، ص ١٦٨؛ بروکلمان، تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص ١٢٨ - ١٣٠؛ و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج ١، ص ٢٠٩ - ٢٢٠؛ و عزالدین ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، الطبعة السادسة، (بیروت، دارالکتاب العربى، ١٤٠٦ه ق/١٩٨٦م) ج ٣، ص ٣١٠ - ٣١٥) و این همه را باید متأثر از آن حادثه و تبلیغات حضرت سجادعلیه السلام و زینب(س) و تلاشهاى افرادى، چون عبدالرحمن حنظله غسیل الملائکه (براى شرح حال وى ر.ک به: عزالدین ابن اثیر، اسد الغابه فى معرفة الصحابة، تحقیق محمد ابراهیم البنا و... (القاهره، دارالشعب، ١٩٧٠م)، ج ٣، ٢٢٠ و ٢٢١) دانست (مترجم).
[٢٨] یعقوبى، تاریخ، طبع Houtsma، ج ٢، ٢٩٨ به بعد.
[٢٩] تا جایى که ما مىدانیم، مسلم در راه مکه مرد و حصین فرمانده کل سپاه شد. مسعودى، همان جا (مترجم).
[٣٠] یعقوبى، پیشین، ص ٣٠٠.
[٣١] The Encyclopedia of Islam (١th editi) leyden, ١٩١٣.
[٣٢] برخى از مردم نه همه ر.ک به: محمدحسین جعفرى، پیشین، ص ١٣٢ به بعد (مترجم).
[٣٣] شهادت امام حسینعلیه السلام سبب پیوند صفوف شیعیان شد، بنابراین، برخى از شیعیان به رهبرى سلیمان بن صُرَد توبه کردند و در نبرد براى انتقام خون حسینعلیه السلام در «عین الورده» به شهادت رسیدند. (٦٥ق) بقیة السیف آنان نیز به مختار پیوستند (حسن ابراهیم حسن، پیشین، ص ٤١٠ و ٤١١). به گفته دکتر جعفرى، (پیشین، ص ٢٥٠) از نتایج فورى فاجعه کربلا اینکه سه هزار نفر از توّابین خود را به دامن مرگ انداختند و به دلیل ناتوانى در انجام وظایف و تعهدات خویش درباره نواده پیامبرصلى الله علیه وآله دانستند که این ماجرا زمینه مناسبى را براى قیام مختار و دیگر انقلابها فراهم کرد. محمدجواد مشکور، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، (مترجم).
[٣٤] از جمله سعد بن حذیفه بن یمان در مدائن، ر.ک محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم والملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (بیروت،دار سویدان، بىتا)، ج ٥، ص ٥٥٥ (مترجم).
[٣٥] اسامى آنها عبارت است از: سلیمان بن صرد خزاعى، صحابى پیامبرصلى الله علیه وآله؛ مُسَیَّب بن نَجَبه فزارى، صحابى برگزیده علىعلیه السلام؛ عبداللَّه بن سعد ازدى؛ عبداللَّه بن وال تمیمى؛ رفاعة بن شَدّاد بَجَلى. طبرى، همان، ج ٥، ص ٥٥٢ (مترجم).
[٣٦] درباره سخنان توّابین ر.ک به: طبرى، همان، ٥٥٢ به بعد به ویژه ٥٥٤ (مترجم).
[٣٧] Canon, sell, Itnha Ashaniyya, ٦, quoting sahifatu Labibin, P[٨٥]. (مترجم)
جعفرى، پیشین، ص ٢٦٥ و ٢٦٦ و ٢٨٠.
[٣٨] صحیح عَین الوَردَة است (مترجم).
[٣٩] قرآن کریم، سوره ٢، آیه ٥١.
[٤٠] آیه فوق الذکر را عیناً نقل مىکنیم تا نشان دهیم که مؤلف چقدر در ترجمه آیات قرآن به خطا رفته است (فتوبوا الى بارئکم فاقتلوا انفسکم ذلکم خیر عند بارئکم فتاب علیکم انه هو التواب الرحیم) (مترجم).
[٤١] یعقوبى، پیشین، ج ٢، ص ٣٠٦.
[٤٢]درباره مختار، سخن فراوان است؛ براى نمونه برخى مانند حسن ابراهیم حسن، پیشین، ص ٤١١ وى را داراى آرزوهاى بزرگ، جاهطلب و ماجراجو که به نام اهل بیت در پى قدرت بوده، دانسته و گفتهاند که در احزاب گوناگون رفت و آمد داشته و گاهى زبیرى، زمانى خارجى و موقعى دیگر شیعه بوده است. البته برخورد او با امام حسنعلیه السلام مشهورتر از یادآورى است، اما به نظر عدهاى دیگر، مانند جعفرى، ٢٧٢ و ٢٧٦ او شیعهاى مخلص بود که از راه سیاست و گرد آوردن موالى ایرانى به نهضت خویش توان زیادى بخشید، به نظر این گروه دقت در منابع نشان مىدهد که مختار یکى از پیروان فداکار خاندان علىعلیه السلام و پشتیبان صمیمى آرمانهاى آنان بوده است. (جعفرى، همان؛ و در باب نظر مورخان در مورد مختار. ر.ک به: محمدکاظم، خواجویان، «نگاهى گذرا بر نظر مورخان درباره قیام مختار»، فصلنامه مطالعات تاریخى، شماره سوم، سال اول، ٣٨٩ - ٤٠٦ (مترجم)).
[٤٣] مسعودى، پیشین، ج ٥، ص ١٧٢؛ و درباره برخورد خصمانه ابن زبیر با علویان. ر.ک به: همان، ج ٢، ص ٨٩ (مترجم).
[٤٤] به نظر شیعیان، امامت؛ یعنى رهبرى امور مادى و معنوى و این سخن تغییر نکرده است (براى اثبات این موضوع، رجوع کنید به: احمد امینى نجفى، احمد، شرح جامع تجرید الاعتقاد، ص ١١) ممکن است که در برخى ایام، بعضى ائمه فرصت مانور سیاسى نیافتهاند، اما این به معناى صرفاً روحانى بودن امامت شیعه نیست (مترجم).
[٤٥] امام سجادعلیه السلام منصوب از جانب پدرش امام حسینعلیه السلام است، لذا با مفروض گرفتن این قضیه یادآورى مىکنیم که چون امام حسینعلیه السلام قصد عراق کرد، وصیتنامه، کتابها و ... خویش را به ام سلمه سپرد و به او فرمود: چون بزرگترین فرزندانم به نزد تو آمد، اینها را که به تو دادم به او تحویل بده، پس موقعى که امام حسینعلیه السلام به شهادت رسید، على بن حسینعلیه السلام نزد ام سلمه آمد و او تمام امانات وى را بدو تحویل داد. محمد بن حسن الحر العاملى، اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات من الامام الرابع الى الامام الثانى عشر، (قم، بىتا)، ج ٣، ص ٣؛ و ج ٢، ص ٥). ضمن این که مسأله انتصاب حضرت به گونههاى دیگرى نیز نقل شده است آوردهاند (کلینى، پیشین، ج ٢، (کتاب الحجة)، ص٧٥ و ٧٦) که ما تنها نمونهاى را ذکر کردیم (مترجم).
[٤٦] Canon, Sell, OP. Cit, tt, Quoting Sahifat, Labidin, p ١٣٤.
؛ على بن عیسى، اربلى، کشف الغمة فى معرفة الائمه با ترجمه فارسى به نام المناقب على بن حسین زورایى، مقدمه ابوالحسن شعرانى و تصحیح سید ابراهیم مبانجى (قم، نشر ادب الحوزه و کتاب فروشى اسلامیه، ١٣٦٤)، ج ٢، ص ٢٧٦ - ٢٧٨؛ و شیخ مفید، ارشاد، ص ٢٥٤؛ و سخن امام رضاعلیه السلام درباره امامت در، ابن شعبه الحرّانى، تحف العقول، ص ٤٣٧ - ٤٤٢ (مترجم).
[٤٧] دو لفظ آرام و منزوى که مؤلف در جاى جاى این گفتار آورده است، با توضیحات ما، معنایى دیگر مىیابد. (مترجم).
[٤٨] ابن خلکان (متن عربى، بولاق، ج ١، ص ٣٤٧) به این گفتار در باب مادر زین العابدین و خواهرانش داستان جالبى را [منقول] از کامل مبرّد مىافزاید که از یک سو، شأن پایین کنیز زادگان را نشان مىدهد و از سوى دیگر، بر ارزش خون خاندان سلطنتى ایران تأکید مىکند؛ فردى گمنام از قریش نقل مىکند که من نزد سعید بن مسیّب (از بزرگان تابعین) بودم، روزى از من پرسید: دایىهایت کیانند؟ پاسخ دادم: مادرم کنیز بود، دیدم که چون این را گفتم به چشم حقارت در من نگریست. به هر حال، من از موالى بودم، روزى سالم پسر عبداللَّه بن عمر بن خطّاب به دیدن سعید آمد، وقتى که رفت، از سعید پرسیدم: مادر او کیست، گفت یک کنیز. روزى دیگر قاسم آمد و کنار سعید نشست، وقتى رفت، پرسیدم: اى عمو! این مرد کیست؟ سعید پاسخ داد: عجیب است، آیا قومت را نمىشناسى؟ چه این مرد، قاسم پسر محمد بن ابىبکر بود، گفتم: مادرش کیست؟ سعید گفت: یک کنیز. چندى بعد على بن حسین آمد و سعید او را گرامى داشت (على بن حسین مدت زیادى در آنجا نماند) و رفت، گفتم: اى عمو! او کیست؟ پاسخ داد: او مردى است که تمام مسلمانان باید بشناسند؛ على بن حسین بن على بن ابى طالبعلیه السلام، پرسیدم: مادرش که بود؟ پاسخ داد: یک کنیز. آنگاه گفتم اى عمو! وقتى به تو گفتم مادرم کنیز است، با حقارت در من نگریستى، حال درباره این افراد چه مىگویى؟ پس از آن سعید مرا همیشه بسیار احترام مىکرد.
[٤٩] ر.ک به: تعلیقه ٤٧ (مترجم).
[٥٠] این لقب را بعدها به حضرت دادهاند. (مترجم).
[٥١] یادآور سخن امامعلیه السلام: «انا ابن الخیرتین»، همچنین قس با احادیث ٢٣٣٣ و ٢٣٣٩، نهج الفصاحة، گردآورى و ترجمه ابوالقاسم پاینده (مترجم).
[٥٢] ابن خلکان، پیشین، ص ٣٤٧مؤلف مىگوید که نظر زین العابدین قطعاً از تجربه ابوالحسن (در متن انگلیسى ابوالمسن) با نوهاش متفاوت بوده است، وى مىگوید: دخترى داشتم که کنار من بر سفره مىنشست، وقتى دستش از آستین بیرون مىآمد شبیه جوانى درخت خرما بود و هر گاه چشمش به غذایى نیکو مىافتاد، از من مىخواست آن را بردارم و یا اینکه آن را به من تعارف مىکرد. بعد او را شوهر دادم و چندى بعد پسر خردسالش کنار من بر سر سفره مىنشست چون پسر دستش را از آستین بیرون مىآورد شبیه ریشه سیاه نخل بود و به خدا سوگند هر گاه به خصوص مایل به قدرى غذاى خوب بودم، آن را قبل از من برمىداشت، شاید این کار حضرت نوعى ادب اجتماعى و احترام محسوب مىشده است (مترجم).
[٥٣] مسعودى، پیشین، ج ٥، ص ٣٦٨.
[٥٤] حضرت با دعا و گریستن سعى داشت تا پیام عاشورا را زنده نگاه دارد؛ براى مثال موقعى که مولایش از گریستن او پرسید، فرمود: چون یعقوب پیامبر، پسرش را که ١٢ سال داشت، را از دست داد - با این که پسرش زنده بود و امید دیدارش را هم مىبرد - آن قدر گریست که نابینا شد و پشتش خم و موى سرش سپید شد. من که دیدم پدرم، برادرم، عموهایم و عموزادگانم جلوى چشمم به شهادت رسیدند و باد بر اجساد آنان وزیدن گرفت، چطور گریه نکنم حسن بن ابى الحسن الدیلمى، اعلام الدین فى صفات المؤمنین، الطبعة الاولى، (قم، مؤسسه آل البیت لأحیاء التراث، ١٤٠٨ه )، ص ٣٠؛ و در باب دیگر اقدامات و فضایل حضرت ر.ک به: دکتر سید جعفر شهیدى، زندگانى على بن حسین، (همچنین به مناسبت موضوع یادآورى مىکنیم که برخى مراجع شرح حال حضرت عبارت است از: طبقات، ابن سعد، المعارف، ابن قتیبه، حلیة الاولیاء، ابو نعیم، اعیان الشیعه، عاملى، آثار ذیل را نیز از آن امام دانستهاند: [١]رسالة الحقوق؛ [٢]الصحیفة الکاملة یا الصحیفة السجادیه؛ [٣]المناجات؛ [٤]الموعظه، فاتح ٥/٤٤٤٥ (١٧٧ - ١٨٥ برگ)؛ ٥ - التذکره، حاجى محمود در استانبول ٣٧٣٨ (١١ ص، ١٣٠٧ه )؛ [٦]حرز، (یا صوفیه ٣٣٢٤ (٤٧ - ٦٤ برگ، قرن ١١ه .)؛ [٧]الصحیفه فى الزهد (سزگین، «کتابشناسى فقه و حدیث»، ٣٥ - ٣٩).
[٥٥] این سخن مؤلف با تعبیر خود او در چند سطر قبل تناقض دارد. ر.ک به: سید محسن امین، پیشین، ج ١، ص ٦٢٩ (مترجم).
[٥٦] درست است که پیامبرصلى الله علیه وآله در پاسخ به عبدالرحمن بن عوف که پرسید چرا بر مرگ ابراهیم مىگریى، فرمود: این از سر رحمت است، اما گریستن حضرت سجادعلیه السلام - صرف نظر از مبالغههاى محتمل، از باب صرف رحمت نبوده است، بلکه حضرت مىخواست تا خبر واقعه کربلا را به نسلهاى بعدى برساند و جنایات و قساوتهاى امویان را به آنان بنمایاند: (عبدالرزاق الموسوى المقرم، الامام زین العابدین على بن الحسینعلیه السلام، (نجف، منشورات مکتبة النجاح، ١٣٧٤ه ق)، ص ٣٦١ و ٣٦٢) (مترجم).
[٥٧] به این دلیل حضرت را «ذو الثفنات» مىگفتند (مترجم).
[٥٨] على بن عیسى أربلى، پیشین، ج ٢، ص ٢٦٠ و ٢٦١ در این کتاب، این ماجرا علت تسمیه حضرت به زین العابدین دانسته شده و لیکن سخن زُهرى در باب این صفت چیز دیگرى است: همان، ص ٢٦٤ (مترجم).
[٥٩] فضایل حضرت که مؤید امامت ایشان است، فراوان مىباشد: از جمله ادلّه عقلى که بر امامت حضرت دلالت دارد، مسأله عصمت ایشان است که این ویژگى از ائمه شیعه خارج نشده است و کسى، جز محمد بن حنفیه در امامت با حضرت سجادعلیه السلام به معارضه برنخاست، هر چند طرفداران محمد هم نتوانستند نصّى بر امامت او بیاورند (طبرسى، أعلام الورى باعلام الهدى؛ صحّحه و علّق علیه علىاکبر غفارى، (بیروت، دارالمعرفة، ١٣٩٩ه ق/١٩٧٩م)، ص ٢٥٢؛ و در باب احادیث فراوان مربوط. همان؛ و براى نصوص و اخبار امامت حضرت ر.ک به: کلینى، پیشین، (مترجم).
[٦٠] در این باره و سایر فضایل حضرت: ر.ک به: سید محسن امین، پیشین، ج ١، ص ٦٣١ - ٦٣٤ (مترجم).
[٦١] مؤلف سندى بر این سخن ارائه نمىدهد (مترجم).
[٦٢] هشام نمىتوانست حجرالاسود را استسلام کند. أربلى، پیشین، ج ٢، ص ٢٦٧ (مترجم).
[٦٣] بسیارى از دانشمندان صحت قصیده فرزدق را امرى بدیهى دانسته و تحلیلهاى خویش را بر این فرض بنا کردهاند، اما دکتر آذرتاش آذرنوش در مقاله مبسوط خویش پس از بررسى منابع قدیم و جدید و در نظر گرفتن قرینههاى لازم در تحلیل تاریخى، به این نتیجه مىرسد که «شاید عاقلانهتر آن باشد که تصور کنیم این ابیات دلنشین را نه یک تن، بلکه گروهى از مسلمانان پاکدل که جانشان به عشق امامان آکنده بود طى چندین سال ساختهاند، ایشان زیباترین ساختههاى خویش را در گمنامى، تقدیم پیشوایان خویش کردهاند»: آذرتاش آذرنوش، پژوهش در قصیدهاى بزرگ، مجله مقالات و بررسىها، نشریه گروه تحقیقاتى دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، دفتر ٣٨ - ٣٩، ١٤٠٣ه ق/١٣٦٣ش؛ ص ٩ - ٥١)؛ البته خود این نظر هم اکنون بسیار مورد نقد و بررسى قرار گرفته است (مترجم).
[٦٤] تفصیل این مطلب را مىتوان: علامه محمدباقر مجلسى، تذکرة الائمة، طبع حجر ایران، ١٩١٣، فصل ٦، ص ١٣٠ به بعد؛ ملا محمدرضا امامى مدرس، جنات الخلود، جدول شماره ٩ یافت؛ حکایات مربوط به کرامات امام مفصلاً در خلاصة الاخبار، فصل ٣٢ آمده که این کتب بیشتر، معتقدات شیعه را نشان مىدهد تا مطالبى که مىتواند از نظر تاریخى درست باشد؛ و نیز درباره شرح حال فرزدق. ر.ک به: عبدالجلیل، ح. م، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آ. آذرنوش، ص ٧١ - ٧٢ (مترجم).
[٦٥] على بن حسینعلیه السلام مُکنّى به ابو محمد و ابوالحسن و ملقب به سید العابدین، زین العابدین، السجاد و ذو الثفنات است و لقب اخیر را بدان سبب به وى دادهاند که از کثرت سجده، پیشانى و زانوهایش و ... چون پاى شتر مىنمود. وى در روز پنجشنبه نیمه جمادى الاخرى و به قولى ٩ شعبان سال ٣٦، ٣٧ یا ٣٨ه .ق متولد شد، نام مادرش شاه زنان و به قولى شهربانویه است. حضرت در روز شنبه ١٢ محرم سال ٩٥ه .ق رحلت کرد و در بقیع کنار عمویش امام، حسنعلیه السلام دفن شد (طبرسى، پیشین)، اما این سخن که سن حضرت پنجاه و چند سال بود و بعید نیست که به مرگ طبیعى درگذشته باشد، مسألهاى است که شاید مؤلف بر اساس توجه به مسایل امروز و پایین آمدن میانگین عمر مطرح کرده باشد، زیرا طولانى بودن عمر در گذشته امرى عادى بوده است رجوع کنید به قرآن کریم، سوره عنکبوت، آیه ١٤؛ و تفسیر آن در: علامه محمدحسین طباطبایى، المیزان، ترجمه سید محمدباقر موسوى، چاپ چهارم، (تهران، کانون انتشارات محمدى، ١٣٧٠)، ج ٣١، ص ١٨٤(مترجم).
[٦٦] حضرت به شهادت رسیده و بر خلاف نظر مؤلف (و جعفرى، ص ٢٧٨)، درگیر سیاست نیز بوده است: ر.ک به: على بن عیسى أربلى، پیشین، ص ٢٩٣ (مترجم).
منابع و مآخذ مؤلف
- ابن خلدون، المقدمة، النص العربى و الترجمة الفرنسیة.
- ابن خلکان، وفیات الاعیان، ترجمه دى سلان، طبعة بولاق، ١٣٨٤ه ق.
- الدینورى ابو حنیفه، الاخبار الطوال، طبعه و Kratch Kovsky and guirgass, ٢١٩١.
- الشهرستانى، الملل و النحل، طبعة ١٨٦٤.
- علم الهدى، السید المرتضى، تبصرة العوام، طبع حجر مع کتاب قصص العلماء، ١٨٩٠.
- الکلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، طبع طهران، ١٨٨٩.
- المسعودى، على بن الحسین، مروج الذهب، طبعه .Barbier, de ٦١٨١, meynaid
- مجلسى، الملا محمدباقر،تذکرة الائمه، طبع حجر، ایران، ١٩١٣.
- امامى مدرس، الملا محمدرضا، جنات الخلود.
- الیعقوبى، ابن واضح، التاریخ، طبعة هوتسما، لیدن، ١٨٨٣.
- Canon Sell, Ithna Ashariyya or the Twelve Shiah imams, madras, ١٠٢٣.
- Muir, Sir william, Annals of the Early caliphate, london, ١٩٢٠.
- Nicholson, R. A, A literary history of the Arabs, ٢ nd ed, ١٩٣٠.
- The Encyclopedia of Islam, )١ the editi( leyden, ١٩١٣.
منابع و مآخذ مترجم
- قرآن کریم.
- آذرنوش، آذرتاش، «پژوهش در قصیدهاى بزرگ»، مجله مقالات و بررسیها، نشریه گروه تحقیقاتى دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، دفتر ٣٨ - ٣٩، ١٤٠٣ه .ق/ ١٣٦٣ش.
- ابن الاثیر الجزرى، عز الدین، اسد الغابة فى معرفة الصحابة، تحقیق و تعلیق محمد ابراهیم البنا، محمداحمد عاشور و محمود عبدالوهاب فاید، (القاهره، دارالشعب، ١٩٧٠م).
- - ، الکامل فى التاریخ، عنى بمراجعة اصوله و التعلیق علیه نخبة من العلماء، الطبعة السادسة، (بیروت،دار الکتاب العربى، ١٤٠٦ه . / ١٩٨٦م).
- ابن اعثم کوفى، ابو محمد احمد، قیام امام حسین (برگزیده از کتاب الفتوح (بخش پایانى))، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى، تصحیح غلامرضا طباطبایى مجد، (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، بىتا).
- ابن خلکان، ابى العباس شمس الدین احمد بن محمد بن ابىبکر، وفیات الاعیان وانباء ابناء الزمان، حقّقه الدکتور احسان عباس، الطبعة الثانیة، (قم، منشورات الشریف الرضى، ١٣٦٤).
- الاربلى، على بن عیسى، الکشف الغمة فى معرفة الائمة، با ترجمه فارسى آن به نام ترجمه المناقب على بن حسین زورائى، با مقدمه حاج میرزا ابوالحسن شعرانى و تصحیح سید ابراهیم میانجى، چاپ دوم، (قم، نشر ادب الحوزه و کتابفروشى اسلامیه، ١٣٦٤ش).
- الامین، سید محسن، اعیان الشیعه، حقّقه و اخرجه حسن الامین، (بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٤٠٣ه ق/ ١٩٨٣م).
- البغدادى، ابو منصور عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، به خامه و اهتمام دکتر محمدجواد مشکور، چاپ سوم، (تهران، نشر اشراقى، ١٣٥٨ش).
- البلاذرى، احمد بن عیسى بن جابر، أنساب الاشراف، حقّقه و علّق علیه الشیخ محمدباقر البهبودى، الطبعة الاولى، (بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٣٩٧ه ق/ ١٩٧٧م).
- جعفرى، حسینمحمد، تشیّع در مسیر تاریخ، ترجمه دکتر سید محمدتقى آیتاللّهى، چاپ هشتم، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٤ش).
- حر العاملى، محمد بن حسن، اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات من الامام الرابع الى الامام الثانى عشر، مع تکملة ابوابه، ابو طالب تجلیل التبریزى، طبع على نفقة الحاج محمود بغدادچى، (قم، بىتا).
- حسن، حسن ابراهیم، تاریخ اسلام السیاسى و الدینى و الثقافى والاجتماعى، الطبعة الثامنة، (القاهره، مکتبة النهضة المصریة، ١٩٦٤م).
- الدیلمى، حسن بن ابى الحسن، اعلام الدین فى صفات المؤمنین، الطبعة الاولى، (قم، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ١٤٠٨ه ق).
- الدینورى، ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، تحقیق الدکتور طه محمد الزینى، بىجا، مؤسسة الحلبى و شرکاء، بىتا).
- زرینکوب، عبدالحسین، کارنامه اسلام، (تهران، انتشارات امیرکبیر، ١٣٦٣ش).
- زیدان، جرجى، تاریخ تمدن اسلامى، ترجمه على جواهر کلام، (تهران، انتشارات امیرکبیر، ١٣٣٣).
- سزگین، فؤاد، «کتابشناسى فقه و حدیث»، ترجمه کیکاوس جهاندارى، مندرج در مجموعه شیعه در حدیث دیگران، زیر نظر دکتر مهدى محقق، (انتشارات دائرة المعارف تشیّع، ١٣٦٢ش).
- سیدیو، ل. أ، تاریخ العرب العام، نقله الى العربیة عادل زعتیر، (القاهرة، دار احیاء الکتب العربیة، ١٣٦٧ه ق/ ١٩٤٨م).
- السیوطى، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، به تحقیق محمد محى الدین عبدالحمید، الطبعة الثانیة، (القاهرة، مکتبة السعادة، ١٩٥٩م).
- شمس الدین، محمدمهدى، انصار الحسین، دراسة عن شهداء ثورة الحسین، الطبعة الثانیة، (بىجا، الدار الاسلامیة، ١٤٠١ق / ١٩٨١م).
- شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم، الملل والنحل، ترجمه افضل الدین صدر ترکه اصفهانى، تصحیح و ترجمه دکتر سیدرضا جلالى نائینى، (تهران، نشر اقبال، ١٣٥٠ش).
- شهیدى، سید جعفر، زندگانى فاطمه زهراعلیها السلام، چاپ بیست و ششم، (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٦ش).
- طباطبائى، سید محمدحسین (علامه)، المیزان فى تفسیر القرآن، ترجمه سید محمدباقر موسوى، چاپ چهارم، (تهران، کانون انتشارات، ١٣٧٠ش).
- الطبرسى، ابى على الفضل بن الحسن (امین الاسلام)، اعلام الورى باعلام الهدى، صحّحه و علّق علیه علىاکبر غفارى، (بیروت، دار المعرفة، ١٣٩٩ه ق/١٩٧٩م).
- الطبرى، ابى جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، دار سویدان، بىتا).
- العلائلى، شیخ عبداللَّه، تاریخ الحسین، نقد و تحلیل، ترجمه حاج شیخ محمدباقر کمرهاى، (بىجا، بىنا، بىتا).
- الکلینى، ابى جعفر محمد بن یعقوب (ثقة الاسلام، اصول الکافى، صحّحه و علّق علیه علىاکبر غفارى، (طهران، دارالکتب الاسلامیة، ١٣٦٥ش).
- المسعودى، ابى الحسن على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محىالدین عبدالحمید، (صیدا و بیروت، المکتبة العصریة، ١٤٠٨ه ق/ ١٩٨٨م).
- مشکور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامى، با مقدمه کاظم مدیر شانهچى، (مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٦٨).
- - ، تاریخ شیعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم، چاپ سوم، (تهران، کتابفروشى اشراقى، ١٣٦٢).
- الموسوى المقرّم، عبدالرزاق، الامام زین العابدین على بن الحسینعلیه السلام، (نجف، منشورات مکتبة النجاح، ١٣٧٤ق).
- یاقوت الحموى، شهاب الدین ابى عبداللَّه، معجم البلدان، (بیروت، دار صادر للطباعة و النشر، ١٣٧٦ه ق/ ١٩٥٧م).