تاریخ اسلام
(١)
سفرهاى علمى ابن عساکر در ایران
١ ص
(٢)
نهضت
ترجمه، گفتگویى میان تمدن یونانى و تمدن اسلامى
٢ ص
(٣)
شخصیت و آثار ابن قتیبهى دینورى
٣ ص
(٤)
اندیشههاى حسن صباح در باب امامت و حجت
٤ ص
(٥)
طب و
داروسازى در اندلس
٥ ص
(٦)
منصب
چراغچى باشى در عتبات عالیات
٦ ص
(٧)
استقرار و تحکیم خلافت در مدینه
٧ ص
(٨)
محمد
بن ابىحذیفه
٨ ص
(٩)
بلاط
الشهداء
٩ ص
تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - استقرار و تحکیم خلافت در مدینه
استقرار و تحکیم خلافت در مدینه
پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله پس از هجرت به مدینه توفیق
یافت تا به یارى مهاجر و انصار دشمنان اسلام (مشرکان، منافقان و یهودیان) را به
تسلیم در برابر حکومت اسلامى مدینه وادارد و دامنهى اقتدار حکومت اسلامى را تقریبا
بر همهى جزیرة العرب بگسترد، اما در ماههاى آخر زندگى با آشوبهاى اهل ردّه و
مدّعیان پیامبرى روبهرو شد و هم در این احوال، به ملکوت اعلى پیوست. حکومت نوپاى
اسلامىِ مدینه به یارى صحابهى فداکار و به زعامت نخستین خلیفه، براى حراست از
اسلام و تحکیم حکومت مدینه به پا خاست. این مقاله در سه محور (تجهیز جیش اسامه،
ارتداد قبایل و فتوحات در خارج از مرزهاى جزیرة العرب) به تبیین این اقدامات
مىپردازد.
با بیعت عَقَبه، نهال دولت اسلامى در دل و جان تنى چند از مردم یثرب (نخستین انصار) غرس شد و با هجرت و ورود پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مدینه (در روز دوشنبه ١٤ ربیع الاول سال چهاردهم بعثت، برابر با آغاز سال اوّل هجرى) و عقد برادرى میان مهاجر و انصار و آنگاه، انعقاد پیمان میان مسلمانان و یهودیان مدینه قوّت یافت و «دولتْشهر» مدینه با زعامت سیاسى و رهبرىِ دینى پیامبر صلىاللهعلیهوآله شکل گرفت. برخى از محققان، چون محمّد حمیداللّه، پیمان نامهى مدینه (میان مسلمانان و یهودیان) را «نخستین قانون اساسى» این «دولتْ شهر» شمردهاند[١]موادّ عمدهى این پیمان، که ابن اسحاق آن را نقل کرده، آشکارا حکایت از شکلگیرى یک امّت و دولت در مدینه دارد:
١. مسلمانان و یهودیان چون یک امّت در مدینه زندگى خواهند کرد.
٢. مسلمانان و یهودیان در انجام مراسم دینى خود آزاد خواهند بود.
٣. هرگاه جنگى پیش آید، هر یک از دو گروه، دیگرى را، بدان شرط که متجاوز نباشد، بر ضدّ دشمن یارى خواهد داد.
٤. هرگاه دشمن به مدینه حمله کند، هر دو با هم به دفاع از آن برخواهند خاست.
٥. عقد پیمان صلح با دشمن، با نظر و رأى هر دو خواهد بود.
٦. در مواقع بروز اختلاف و نزاع، آخرین داور براى رفع خصومت، شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله خواهد بود.
٧. امضا کنندگان این پیمان پیوسته با یکدیگر به خیرخواهى و نیکى رفتار خواهند کرد[٢]
چنانچه انتظار مىرفت، پیمانها و پیروزىهایى که این «دولتْشهر» در همان ماههاى نخست به دست آورد، به دامنهى اقتدار سیاسى و به شمار پیروان رهبر آن، که منادى یگانه پرستى، آزادى و عدالت بود، افزود؛ اما دشمنان سه گانهى آن: مشرکان مکه، منافقان مدینه و یهودیانِ افزونخواه، در برابر این حکومت نوپا به جدّ ایستادند. این معارضات و مبارزات که رودررو در میدانهاى نبرد (سرایا و غزوات) یا در پردهى توطئه و نفاق رخ نمود، بر پایهى روایت واقدى و طبرى، از سال اول هجرى و به گفتهى ابن اسحاق، از سال دوم آغاز شد٣ و تا پایان سال دهم هجرى (توطئهى ناکام منافقان براى قتل پیامبر صلىاللهعلیهوآله در عقبهى اَرْشى یا هَرْشى)٤ ادامه یافت. پیامبر صلىاللهعلیهوآله و یاران مخلص و وفادارش، مثلّث مشرکان، منافقان و یهودیان را درهم شکستند و آن حضرت آخرین سال و ماههاى زندگى خود را تقریبا به پذیرفتن وَفْدها از سراسر جزیرة العرب و فرستادن عاملان زکوة و معلمان دین به اطراف و قبایل سپرى کرد؛ اما پس از بازگشت از حجةالوداع و در حالى که از خستگى سفر به بستر بیمارى افتاده بود، اخبار ناخوشآیند و نگران کنندهى متنبّیان (اَسْوَد عَنْسى در یمن، طُلَیْحه در نَجْد و مُسَیْلَمه در یَمامه) به مدینه مىرسید و این تقریبا مقارن بود با صدور فرمان آن حضرت براى تجهیز جَیْش اُسامة بن زید، با هدف نبرد با رومیان، در موضع شهادت پدر اسامه، زید بن حارثه، در مؤتهى شام (اُبْنى، یُبْنى، آبِل الزَّیْت)[٥]
در این احوال، رسول خدا صلىاللهعلیهوآله به ملکوت اعلى پیوست و با انتشار خبر رحلت آن حضرت واکنشهاى گوناگونى با انگیزهها و هدفهایى متفاوت در نقاط بسیارى از جزیرة العرب رخ نمود که بار دیگر دولت اسلامى را به جدّ در معرض فروپاشى نهاد. معضل جانشینى و تبعات خطرآفرین آن براى کیان اسلام را گذشت و ایثار على بن ابى طالب علیهالسلام ، پیرو راستین پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، چاره کرد، و گرنه در پى غوغاى سقیفه، بیعت ستاندن از مردم مدینه با بهرهگیرى از گروههاى فشار (قبیله بنى اَسْلم)[٦] آشوبانگیزى ابوسفیان در برانگیختن بنى عبدمناف در مقابله با کارگزاران بیعت٧ و تهدیدات جدّى اهل ردّه و مدعیان پیامبرى از خارج مدینه، معلوم نبود از اسلام و دولت اسلامى چه بر جاى مىماند؛ اما عزم راسخ و فداکارىهاى صحابه در حراست از دولت نوپاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله به نخستین خلیفه امکان داد تا بر همهى این آشوبها و تهدیدات پیروز گردد و افزون بر آن، با بهرهگیرى از روح جنگجویى قبایل و جهت دادن بدان، مرزهاى حکومت نوپا را که بر پایههاى آیین راستین اسلام شکل گرفته بود، استوار سازد و زمینهى گسترش آن را در جهان فراهم آورد.
اقدامات مسلمانان براى استقرار و تحکیم حکومت اسلامى، که در دورهى دو سالهى خلافت ابوبکر و به زعامت او تحقق یافت، زیر سه عنوان (اعزام سپاه اسامه، ارتداد قبایل و فتوحات در خارج از جزیرة العرب) به اجمال تبیین شده است.
اعزام سپاه اسامه
نخستین اقدام رسمى و حکومتى ابوبکر پس از ضبط فدک، تجهیز لشکر اسامه بود. خلیفه، به رغم آشفتگى جزیرة العرب (ارتداد برخى از قبایل، ظهور پیامبران دروغین، سرکشىهاى یهود و نصارى و آشوبهاى احتمالى دیگر) و خلاف نظر دو مشاور خود، عمر و ابوعبیده ـ که اعزام لشکر اسامه را در این موقع باریک دور از احتیاط مىدیدند ـ ظاهرا براى اجراى اوامر پیامبر این کار را ضرورى مىدانست و در پاسخ به مخالفان گفت:
به خدایى که جان ابوبکر به فرمان اوست، اگر بیم آن باشد که درندگان مرا بربایند، گروه اسامه را چنان که پیامبر فرموده است، روانه مىکنم...[٨]
از این رو، ابوبکر به تنِ خویش به اردوگاه جُرْف (در سه میلى شمال مدینه) رفت و از آنجا لشکر را روانه ساخت و خود در حالى که پیاده به دنبال سپاه مىرفت و عبدالرحمن بن عوف مرکب او را مىبرد، اسامه را که سوار بر مرکب بود، بدرقه کرد و چون آیین بدرقه به سر آمد، سپاهیان را به رعایت امورى چند سفارش کرد و سپس از اسامه اجازه خواست که عمر براى دستیارى او در مدینه بماند و اسامه پذیرفت[٩]کسب اجازهى ابوبکر از اسامهى جوان، از آن رو بود که پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آخرین روزهاى زندگانى خود همهى صحابه و از آن میان ابوبکر و عمر را فرمان داده بود که همراه با سپاه اسامه به سوى شام بروند؛ در واقع آنان زیردستان اسامه بودند و خروج از فرمان وى تخلّف از فرمان صریح پیامبر صلىاللهعلیهوآله به شمار مىآمد.
به روایت واقدى، ابوبکر از صدور فرمانى خاص براى اسامه خوددارى کرد و فقط به او گفت:
براى اجراى فرمان پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله حرکت کن، من نه تو را بدان فرمان مىدهم و نه از آن باز مىدارم، من فقط مجرى فرمان رسول خدایم[١٠]
آن گاه اسامه شتابان آهنگ اُبْنى (= خانالزیت امروز) کرد و پس از گذر از سرزمین بنى جُهَیْنه و بنى قُضاعه، که هم چنان مسلمان بودند، غافلگیرانه با شعار «یا منصورُ أمِتْ» بر دشمن تاخت و پس از ٣٥، ٤٠ یا ٧٠ روز، پیروزمندانه به مدینه بازگشت. این لشکرکشى در آن روزهاى پرآشوب بازتاب گستردهاى به سود مسلمانان و حکومت اسلامى در پى داشت[١١]
ارتداد قبایل
هنوز خبر رحلت پیامبر صلىاللهعلیهوآله به سراسر جزیرة العرب نرسیده بود که در بسیارى از نقاط آن، واکنشهایى به شکلهاى مختلف رخ نمود. با آنکه انگیزه و هدف این واکنشها متفاوت بود، غالب منابع اهل سنت همه را «فتنهى ردّه» (شورش مرتدان) خواندهاند[١٢]اما برخى از همین منابع حکایت از این دارند که بسیارى از کسانى که ابوبکر با نام ارتداد با آنان جنگید، نماز مىخواندند؛ یعنى به توحید و نبوت اعتقاد داشتند. به گفتهى ابن کثیر[١٣]جز ابن ماجه، همهى اهل حدیث آوردهاند که عمر به ابوبکر اعتراض کرد که چگونه خلاف سنّت پیامبر با مردمى که بر یگانگى خدا و رسالت محمّد صلىاللهعلیهوآله شهادت دادهاند، مىجنگى؟ ابوبکر پاسخ داد:
... به خدا سوگند با کسى که میان نماز و زکات تفاوت نهد، خواهم جنگید.
طبرى نیز آورده است:
گروههایى از اعراب به مدینه مىآمدند که به نماز اقرار داشتند، ولى از دادن زکات خوددارى مىکردند[١٤]
و در میان اینان کسانى بودند که با اعتراض به خلافت ابوبکر، از پرداخت زکات به وى امتناع داشتند[١٥]
برخى دیگر از پژوهشگران اهل سنت نیز انگیزهى این آشوبها و مخالفتها را یکسان ندانسته و میان گروههایى که نسبت به اساس دین اسلام دچار تردید گشته، یا از آن روى برتافته بودند و کسانى که نگران مسألهى جانشینى، سلطهى مستبدانهى قبیلهاى، به بیراهه افتادن اسلام و در نهایت، بیمناک از آیندهى خویش بودهاند، تفاوت نهاده١٦ و گفتهاند: قبایل عرب که با مشاهدهى رقابت و درگیرى انصار با مهاجران، بنى عبدمناف (بنى هاشم و بنى امیه) با دیگر قبایل قریش (بنى تمیم، بنى عدى، بنى فهر) و اوس با خزرج، از آینده ناامید شده و آرزوهاشان در خلافت یکسره بر باد رفته بود، سر به شورش برداشتند و بسیارى از آنان در برابر سلطهى ابوبکر ایستادند و از پرداخت زکات به وى ـ به این گمان که همان باج است ـ سر باز زدند؛ زیرا برخى از آنان گمان مىبردند که کار قریش پس از درگذشت رهبرشان سامان نمىگیرد و نیز خوش نمىداشتند قریش، به نام دین، آنان را زیر نفوذ خویش درآورد و آزادى را از آنان بگیرد. بدینسان، سرکشى از حکومت قریش در میان قبایل گسترش یافت، تا آنجا که مرکز اسلام آماج نابودى گشت و قلمرو آن به مدینه، مکه، طائف و بنى عبدالقیس محدود شد[١٧]
محققان با امعاننظر در روایات، «اهل ردّه» را بر اساس انگیزهها و اهدافشان به گروههایى چند تقسیم کردهاند:
١. کسانى که رحلت پیامبر براى آنان بسیار غیر مترقبه و شگفتانگیز بود و با رحلت آن حضرت ایمان و اسلام آنان دستخوش تزلزل گشت؛
٢. کسانى که گمان مىبردند با شخص پیامبر همپیمان بودهاند و اکنون با رحلت آن حضرت این پیمان به سر آمده است؛
٣. کسانى که مىپنداشتند قدرت و شوکت اسلام به پایان آمده و دیگر ضرورتى به ادامهى وابستگى بدان در میان نیست؛
٤. کسانى که اطاعت از ابوبکر را بر خود گران مىدیدند و از اینرو، با حفظ ایمان و اسلام خویش و انجام دادن دیگر واجبات دینى، از پرداخت زکات به وى خوددارى مىکردند؛
٥. کسانى که بر اثر تعصّبات و وابستگىهاى قبیلهاى و چشمداشتهاى مادى و دنیاوى منقاد قدرت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله شده بودند و اکنون با سر برداشتن پیامبرانى دروغین از طایفهى خویش یا طوایف همبستهى خود، ترجیح مىدادند به جاى پیروى از پیامبر قرشى به پیامبرى از خویش بپیوندند[١٨]
برخى از صاحبنظران برآناند که در این ایام، مردم جزیرة العرب، جز مسلمانان ثابتقدم، سه گروه بودند:
١. گروهى که به کلى از اسلام برگشته بودند؛
٢. گروهى که فقط از دادن زکات امتناع مىکردند، ولى نماز را قبول داشتند؛
٣. اکثریت که در انتظار بودند.
راویان تاریخ اسلام گروه اول و دوم را یکسان مرتد خواندهاند[١٩]کسانى نیز برخى از این جنگها و همچنین کشته شدن مالک بن نویره به دست خالد بن ولید و تأیید ابوبکر از خالد را مغایر با کتاب و سنت و از مطاعن وى شمردهاند[٢٠]نظر برخى از بزرگان صحابه و اهل سنت چون ابو قتاده انصارى، عبداللّه بن عمر و حتى عمر در مورد قتل مالک منطبق با نظر علماى شیعه است[٢١]
به هر حال، اخبار مربوط به آنچه «فتنهى ردّه» نامیدهاند، در نامهاى افراد و مکانها و تاریخها، به ویژه تقدم و تأخر رویدادها بسیار آشفته است و این آشفتگى حکایت از آن دارد که این اخبار در زمانهاى بسیار بعدتر تدوین گشته و احتمالاً در آنها دست برده شده است؛ با این حال، مىتوان خطوط کلى و نتایج آثار این رویدادها را از همین روایات گوناگون به دست آورد.
بنابر برخى از روایات طبرى، جز دو قبیلهى قریش و ثقیف، دیگر قبایل عرب جز اندکى از آنها، از دین بگشتند؛٢٢ اما به نظر مىرسد که دامنهى ارتداد به این وسعت نبوده باشد. از بررسى روایات برمىآید که بیشتر قبایل پیرامون مدینه یا نزدیک بدان، غالب قبایل میان مکه و مدینه و بسیارى از قبایل یمن، نجد، تهامه و نیز بسیارى از فروع قبایلى که در این سه ناحیه مرتد شده بودند، هم چنان مؤمن و وفادار به اسلام باقى مانده بودند. مکه و طائف نیز که در سراشیبى ارتداد افتاده بودند، به همت سران خویش بر اسلام باقى ماندند و حتى والیان مکه و مدینه توانستند برخى از آشوبهاى اعراب مُدلِج، خزاعه، کنانه و ازد را که در این دو ناحیه و ناحیهى ساحلى حجاز در حال شکلگیرى بود، در چند روز فرو نشانند. چنین بود که ابوبکر توانست آتش این آشوبها را خاموش سازد[٢٣]
نخستین نبرد با اهل ردّه ـ پس از نبرد با اَسْوَد عَنْسى ـ در جمادى الاول یا جمادى الآخر ١١ قمرى در ذوالقصه (یک منزلىِ مدینه) در گرفت. ابوبکر در حالى که منتظر بازگشت لشکر اسامه بود و با ارسال نامه و پیک، عمال حکومت را به ایستادگى و مقاومت در برابر شورشیان تشجیع مىکرد، خبر یافت که خارجة بن حصن فزارى، به یارى بنىغطفان، بر عامل صدقه تاخته و اموال را از او گرفته و به بنى فزاره پس داده است. بیم حملهى غافلگیرانهى دشمنان به مدینه نیز در میان بود؛ زیرا فرستادگان مرتدان که براى گفتوگو با خلیفه به مدینه آمده بودند، خبر ناتوانى مسلمانان را به گوش قبایل خویش رسانده و آنان را به فکر تاخت و تاز به مدینه انداخته بودند؛ از اینرو، ابوبکر فرمان داد تا مسلمانان همه در مسجد حاضر و آماده باشند؛ على علیهالسلام ، زبیر، طلحه و عبداللّه بن مسعود را نیز بر گذرگاههاى مدینه گماشت تا از نفوذ دشمن به مدینه جلوگیرى کنند. هنوز سه روز از بازگشت نمایندگان قبایل از مدینه نگذشته بود که مرتدان شبانه به مدینه تاختند. ابوبکر به نگهبانان گذرگاهها فرمان داد که بر جاى خویش باشند و خود با مقیمان مسجد که همه شترسوار بودند، بر دشمنان تاخت و آنان را تا ذوحُسى دور کرد. هر چند جنگجویانِ مقدمهى لشکر او شکست خوردند، سرانجام مسلمانان دشمن را راندند و بیشتر شتران آنان را گرفتند و آنان را تا ذوالقصه تعقیب کردند. آنگاه خلیفه، پس از گماردن گروهى در آنجا، خود به مدینه بازگشت. این نخستین پیروزى مسلمانان در نبردهاى ردّه بود که قوّت قلب مسلمانان و زبونى مشرکان را در پى داشت[٢٤]
پس از بازگشت لشکر اسامه از سفر مؤته و رسیدن پىدرپى سه تن از عاملان صدقه (به ترتیب: صَفْوان، در آغاز شب؛ زبرقان، در نمیهى شب؛ عدى، در آخر شب) خلیفه نبرد با دشمنان و مخالفان را به جدّ دنبال کرد[٢٥]وى اسامه را به جاى خویش بر مدینه گماشت و خود با کسانى که در گذرگاهها نهاده بود، به سوى ذوحسى و ذوالقصه راند و پس از شکست شورشیان ربذه و هزیمت عبس و بنى بکر و بنى ذبیان، پیروز به مدینه بازگشت و سرزمین ابرق را که از آنِ بنى ثعلبه بود و نیز سرزمین ربذه را، نخست چراگاه عمومى و سپس چراگاه چهارپایان متعلق به بیت المال کرد[٢٦]
پس از این پیروزىها، خلیفه در ذوالقصه یازده گروه ترتیب داد و یازده درفش به نام یازده فرمانده بست و آنان را بدین شرح گسیل داشت:
١. خالد بن ولید را براى جنگ با طلیحة بن خویلد به نجد و پس از فراغ از آن براى جنگ با مالک بن نویرة به بطاح؛
٢. عِکرمة بن ابى جهل را براى جنگ با مُسَیلمة به یمامه؛
٣. مهاجر بن ابى امیه را براى جنگ با اسود عنسى به یمن و پس از آن به سوى کنده؛
٤. خالد بن سعید بن عاص را به حَمْقَتَیْن از مشارف شام؛
٥. عمرو بن عاص را براى جنگ با گروههاى قضاعه، ودیعه و حارث؛
٦. حذیفة بن مِحْصَن را به سرزمین دَبا؛
٧. عرفجة بن هرثمه را به مَهْره؛
٨. شُرَحبیل بن حَسَنه را به دنبال عِکْرمه فرستاد تا پس از فراغ از کار یمامه به کار مرتدان قضاعه بپردازد؛
٩. طریفة بن حاجز را به سوى بن سلیم و کسانى از هوازن که با آنان بودند؛
١٠. سوید بن مُقرّن را به تهامهى یمن؛
١١. علاء بن حضرمى را به بحرین[٢٧]
از این میان با اعتراض و اصرار عمر، فرماندهى سپاه شام را از خالد بن سعید گرفتند و به یزید بن ابىسفیان دادند؛ زیرا خالد در جریان بیعت به حمایت از على علیهالسلام برخاسته و تا دو یا سه ماه بعد (تا بیعت بنى هاشم) با ابوبکر بیعت نکرده بود[٢٨]
ابوبکر به آنان فرمان داد که قبایل مسلمان مسیر خود را تجهیز کنند و با خویش همراه سازند و منشورى نیز خطاب به قبایل و طوایف مرتد عرب نوشت و پیش از رهسپار شدن لشکرها آن نامهها را به سراسر جزیرة العرب فرستاد. در این منشور، پس از بسمله، ذکر نام خویش با عنوان «خلیفة رسول اللّه»، ستایش خدا و ذکر شهادتین، به ستایش اسلام پرداخته و با استشهاد به آیات قرآنى، مسألهى رحلت پیامبر را تبیین کرده و با معرفى فرماندهِ اعزام شده بدان ناحیه، موضوع مأموریت و کیفر مرتدان را بیان کرده و آنان را به توبه، اعلان اسلام به وسیلهى اذان و پرداخت زکات فرمان داده بود[٢٩]افزون بر این منشور، نامههایى نیز به نام هر یک از سران لشکرها نوشت که در آنها فرمانها و سفارشهاى لازم دربارهى چگونگى راندن سپاه و مراعات سنتهاى اسلامى در رفتار با سپاهیان و استوارى در اجراى مأموریت آمده بود[٣٠]
ابوبکر، چنان که به سران لشکرها فرمان داده بود، خود نیز ـ به رغم ظاهر نرم و ملایمش ـ در سرکوب سرکشان و کیفر دادن بدانها سخت جدى بود. بنا به روایاتى، برخورد وى با فُجائه سُلَمى (ایاس بن عبد یالیل) روشنگر این سخن است ایاس پیش ابوبکر آمده و از او سلاح و ساز و برگ گرفته بود تا با اهل ردّه بجنگد؛ اما با این ساز و برگ دست به تاراج مسلمانان زد. ابوبکر پس از شکست و دستگیرى وى فرمان داد تا آتشى بزرگ در مصلاى مدینه برافروختند و او را در جامه پیچیده، در آتش انداختند[٣١]
بدین سان، ابوبکر سرکوب مخالفان حکومت و دشمنان اسلام را آغاز کرد و با یارى مسلمانان توانست سرکشىهاى مناطق نزدیکتر را در مدتى بسیار کوتاه، تقریبا در دو ماه و نیم (از جمادى الاول یا جمادى الآخر ١١ ق تا اواخر همین سال) و آشوبهاى نواحى دوردست و فتنهى پیامبران دروغین ـ اسود عنسى، طلیحة بن خویلد، سجاح و مسیلمه ـ را نیز تا نیمهى سال بعد فرو نشاند و فقط در مدت یک سال جزیرة العرب را، چون زمان پیامبر، یکسره زیر لواى اسلام درآورد[٣٢]
فتوحات در خارج از جزیرة العرب
ابوبکر پس از فرونشاندن آشوبهاى داخلى، آهنگ تصرف عراق و شام کرد. زمینهى فتح این سرزمینها از جهات گوناگون از سالها پیش فراهم شده بود: از یک سوى، پیامبر صلىاللهعلیهوآله در هنگام حفر خندق در پیرامون مدینه (شوال ٥ ق / مارس ٦٢٧م) مژدهى گشوده شدن کاخهاى یمن، شام و ایران را داده بود٣٣ و مسلمانان آشکارا تحققِ بخشى از این وعده (فتح یمن) را تا آن تاریخ به چشم خویش دیده بودند؛ از سوى دیگر، وقعهى ذوقار (جایى در جنوب کوفه، نزدیک فرات) که در آن بنى شیبان از قبیلهى بکر بن وائل (از اعراب ربیعه) یک گروه از سپاهیان منظم خسروپرویز را (مقارن بعثت) شکسته بودند، همچنان بخشى از حماسه و افتخارات اعراب به شمار مىآمد و گفتهاند که پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز در همان ایام از شنیدن خبر آن پیروزى شادمان شده بود٣٤ و نوشتهاند که این پیروزىِ به ظاهر ناچیز، حس غرور عرب را در برابر ایرانیان چنان بیدار کرد و آنان را چنان برانگیخت که به زودى توانستند از مرزهاى امپراتورى ایران بگذرند و بر سواران زرهپوش ساسانى پیروز شوند[٣٥]همچنین پیشروى مسلمانان به فرماندهى پیامبر صلىاللهعلیهوآله تا تبوک در خاک روم (تابستان ٩ ق / ٦٣٠م) و نفوذ لشکر اسامة بن زید در مرزهاى شام و بازگشت پیروزمندانهى آنان (١١ ق / ٦٣٢م) نبرد با رومیان را در چشم مسلمانان آسان مىنمود و احتمالاً خلیفه و مسلمانان عنایت خاص پیامبر را به لشکرکشى در خاک روم، که در نبرد مؤته و تبوک و به ویژه در علاقه و اصرار آن حضرت به اعزام سپاه اسامه جلوهگر شده بود، دلیلى بر خواست باطنى پیامبر صلىاللهعلیهوآله نسبت به این فتوح مىپنداشتند و تحقّق بخشیدن به این خواست را نوعى فریضه تلقى مىکردند[٣٦]
برخى از پژوهشگران، چون فیلیپ حتىّ، در تبیین این فتوحات مىگویند: شروع این جنگها بیشتر بدان جهت بود تا روح جنگجویىِ موجود در میان قبایل عرب ـ که اکنون به سبب مسلمانى از برادرکشى ممنوع بودند ـ منفذى براى بروز بیابد؛ و در بیشتر موارد، هدف از آن دستیابى به غنیمت بود، نه تحصیل پایگاه ثابت٣٧ و مىافزاید: علل و عوامل اقتصادى فتوح که محققانى چون کیتانى٣٨ و بکر٣٩ و جز آنان استنباط کردهاند، براى مورخان قدیمِ عرب کاملاً ناشناخته نبوده است. بلاذرى که از همهى مورّخانى که اخبار فتوح را تدوین کردهاند، زیرکتر است، مىگوید: ابوبکر ضمن فراهم آوردن سپاه براى شام، به مردم مکه و طایف و یمن و همه اعراب نجد و حجاز نامه نوشت و آنان را به جهاد فراخواند و شوق جهاد در راه خدا را همراه با رغبت کسب غنایم از رومیان، در آنان برانگیخت[٤٠]همو مىنویسد:
رستم فرّخزاد، سپهسالار ایران در نبرد قادسیه، به مغیرة بن شعبه (فرستادهى سعد بن وقّاص)، گفته بود: «مىدانم که تنها تنگى معاش و دشوارى رنج، شما را بدین کار برانگیخته است؛ چیزهایى به شما خواهیم داد تا بدان خوب سیر شوید و...»٤١
فیلیپ حتّى سپس به شعرى از ابوتمّام استشهاد مىکند که گفته است:
از این مهاجرت که کردى تنها بهشت نمىخواستى، بلکه نان و خرما نیز تو را به مهاجرت خواند[٤٢]
در این ایام دولت ساسانى بر اثر آشفتگىهاى داخلى و تبدلات پىدرپى شاهان در تیسفون دستخوش ناتوانى گشته و رو به انقراض نهاده بود، دو تن از سران قبایل بکر و شیبان (مثنّى بن حارثه شیبانى و سُوَید بن قطبه عجلى)، که در کنارههاى فرات مسکن داشتند، از هر فرصتى سود مىجستند و گستاختر از سالهاى مقارن واقعهى ذوقار، به آبادىهاى قلمرو ایران مىتاختند و به تاراج مىپرداختند؛ زیرا دولت لخمیان که اینان را از دستبرد به ایران بازمىداشت، سالهاى پیش از میان رفته بود و قبیلهى بنى حنیفه، مدافع و وابستهى ایران، نیز اکنون درگیر نبرد با عکرمة بن ابىجهل، شرحبیل بن حسنه و خالد بن ولید، سرداران ابوبکر در جنگهاى ردّه بود.
مثنى بن حارثه در اواخر نبردهاى ردّه اسلام آورد و به امید اخذ حکم امارت به مدینه آمد و از خلیفه خواست که وى را بر کسانى از بنى شیبان که مسلمان شدهاند، امارت دهد تا به یارى آنان بر ایران بتازد. بنا بر روایتى از بلاذرى، ابوبکر نخست وى را بر این امر گماشت، ولى بعد به خالد بن ولید که از نبرد با مسیلمه در یمامه فارغ گشته بود، فرمان داد که به عراق رود و به مثنى نیز نامه نوشت که به خالد بپیوندد و فرمانبردار او باشد[٤٣] سوید بن قطبه (یا قطبة بن قتاده سدوسى یا ذهلى) هم که آرزوهایى همانند مثنى در سر داشت، سرانجام به خالد پیوست[٤٤]
در روایات مربوط به جنگهاى خالد در عراق، خاصه ترتیب و توالى آنها، حتى تاریخ آمدن وى به عراق اختلاف بسیار دیده مىشود[٤٥] نوشتهاند که خالد به یارى مثنى و دیگر سران بکر، عدى بن حاتم از قبیلهى طى و عاصم بن عمرو از بنى تمیم در سه دسته عازم اجراى مأموریت شدند. در این جنگها با پیروزى سریع بر سرداران ساسانى، چون: هرمزد (در نبرد ذات السلاسل)، قباد، قارن، نوشجان یا انوشجان، هزار سوار، بهمن جادویه و جابان، و کشتار و اسارت بسیارى از ایرانیان و اعراب وابسته بدانان، بر نقاطى چون: کاظمه، مذار، ثنّى، ولَجه، اُلَیَّس و اَمِغیشیّا مسلّط گشتند و آن گاه آهنگ حیره کردند. مقاومت آزادبه، مرزبان حیره، وصول به این شهر را مشکل ساخت، ولى خالد با شکستن سپاه و کشتن پسر وى توانست به دروازه نزدیک شود و این شهر را، که سرِ ایستادگى در برابر دشمن داشت، در محاصره آورد. سرانجام این شهر با دادن کشتهى بسیار تسلیم شد و بدینسان در صفر ١٢ / مه ٦٣٣ با پیروزى نبردهاى مذار و ولجه و الیّس، ناحیهى حیره به تصرف خالد درآمد و مردم شهر با قبول پرداخت ٠٠٠/١٠٠ (یا بنا بر روایات دیگر ٠٠٠/٨٠ یا ٠٠٠/٩٠) درهم در سال با وى پیمان صلح بستند و نیز پذیرفتند که به شرط بر جاى ماندن کنشتها و کاخهایشان، مسلمانان را در جنگ با ایران راهنمایى و در بین ایرانیان جاسوسى کنند. بدینسان مسلمانان با عقد نخستین پیمان صلح در سرزمینى بیرون از مرزهاى جزیرة العرب، نخستین جزیه را از عراق به مدینه فرستادند[٤٦]
به روایت ابن اسحاق، ابوبکر پس از بازگشت از حج سال ١٢ قمرى[٤٧]تجهیز نیرو براى گسیل داشتن به شام را آغاز کرد. به روایت یعقوبى، ابوبکر براى حمله به سرزمین شام، با على علیهالسلام مشورت کرد و آن حضرت این اقدام را به بیانِ «فعلت ظفرت» تأیید کرد[٤٨]به گفتهى بلاذرى، ابوبکر به مردم مکه، طائف، یمن و همهى اعراب نجد و حجاز نامه نوشت و آنان را به جهاد و کسب غنایم در سرزمین روم ترغیب کرد. در پى اعلام جهاد، داوطلبان به نیت جهاد در راه خدا، یا به طمع کسب غنیمت، از هر سو روى به مدینه نهادند و در طول ماه محرم ١٣ / مارس ٦٣٤ سپاهیان در دو اردوگاه، در جرف اقامت گزیدند. در این مدت ابوعبیده جرّاح با آنان نماز مىگزارد[٤٩]
در باب فرماندهان سپاهیان شام اختلاف است. بنا بر روایت بلاذرى، در اول صفر ١٣ قمرى / ٦ آوریل ٦٣٤ میلادى ابوبکر سه درفش به ترتیب براى خالد بن سعد بن عاص، شرحبیل به حسنه و عمرو بن عاص بست، گفته شده که ابوبکر بر آن بود که ابوعبیده را به امارت بگمارد، ولى وى پوزش خواست و نپذیرفت؛ نیز گفتهاند او به امارت سپاه گماشته شد، اما بلاذرى این روایت را استوار ندانسته و نوشته است که امارت ابوعبیده بر سراسر شام مربوط به دورهى خلافت عمر است[٥٠]در برابر این روایت، روایات دیگرى ذکر شده که ابوبکر، عمرو بن عاص را از طریق ایله به سوى فلسطین و یزید بن ابىسفیان، ابوعبیده جرّاح و شرحبیل بن حسنه را از طریق تبوک به شام گسیل کرد. هم در این روایت آمده است که نخستین درفشى که ابوبکر به قصد شام بست، درفش خالد بن سعید بن عاص بود، ولى به تحریک عمر، او را پیش از حرکت از فرماندهى برکنار کرد و یزید بن ابىسفیان را بر جاى وى گماشت. بدین سان، یزید نخستین امیرى بود که آهنگ شام کرد[٥١]بنا بر روایتى از ابو مخنف، ابوبکر به فرماندهان گفت: هرگاه براى نبرد گرد آمدید، فرمانده شما ابوعبیده وگرنه یزید بن ابى سفیان است. عمرو بن عاص نیز فقط براى یارى سپاهیان گسیل شده بود و تنها بر نیروهاى زیر فرمان خود امارت داشت[٥٢]روایات دیگرى نیز در این باب در دست است[٥٣]
در باب نخستین نبرد مسلمانان و رومیان نیز روایات مختلفاند: برخى عَرَبه یا عَرْبه (جایى در فلسطین) و برخى دیگر دائن یا دائنه (یکى از قراى غزه) را نخستین دانستهاند؛ اما سومین پیروزى را در دابیه نوشتهاند[٥٤]در پى این پیروزىها، هرقل، امپراتور بیزانس، خود را به حمص رساند و بىدرنگ لشکرى گران (نزدیک به ٠٠٠/٢٠٠ تن) از رومیان، مردم شام، الجزیره و ارمینیه فراهم آورد و به مقابلهى مسلمانان گسیل کرد. دو لشکر در یرموک با هم روبهرو شدند. مسلمانان پس از ٣ ماه (صفر و دو ربیع ١٣ / آوریل ـ ژوئن ٣٣٤) رویارویى و برخى تاختوتازهاى کم اهمیت، از ابوبکر یارى جستند و خلیفه به خالد بن ولید فرمان داد که از عراق رهسپار شام شود[٥٥]خالد نیز مثنى بن حارثه را در حیره به جاى خویش نهاد و در ربیع الآخر سال ١٣ قمرى روانه شد و پس از گشودن عین التمر و صَنْدوداء و سرکوب طوایف مرتد مُصیّخ و حُصَید و دست یافتن بر قُراقِر، سُوى (از منابع آبى بنى کلب)، کواثل، قرقیسا و فتح صلحآمیز ارکه به دومة الجندل رسید. وى براى کوتاه کردن راه، مسیرى بسیار دشوار و پربیم و خطر را پیمود و پس از پیروزى بر گروهى از سپاهیان روم در بُصرى (از ایالت حوران) و اجنادین، سرانجام در جمادى الاول به یرموک رسید. در گیرودار جنگ، پیکى از مدینه با نامهاى از عمر حاکى از مرگ ابوبکر، خلافت یافتن عمر، عزل خالد از فرماندهىِ سپاه و امارت یافتن ابوعبیده برنبردهاى شام، به یرموک رسید، ولى تا پیروزى مسلمانان خبر را مکتوم داشتند[٥٦]
پی نوشت ها:
[١] محمد حمیداللّه، نخستین قانون اساسى در اسلام.
[٢] ابن هشام، السیرة النبویة، ج ٢، ص ١٤٣ـ١٤٤.
[٣] فیاض، تاریخ اسلام، ص ٨٤.
[٤] همان، ص ١٢٢.
[٥] عالمزاده، «آبل الزَّیت»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى.
[٦] طبرى، تاریخ، ج ٣، ص ٢٠٥، ٢٢٢ و مفید، الجمل، ص ٥٩.
[٧] بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٥٨٨ و ٥٨٩.
[٨] واقدى، المغازى، ج ٢، ص ١١٢١؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٢٥ـ٢٢٦؛ ابن حبّان، الثقات، ج ٢، ص ١٦١؛ عظم، اشهر مشاهیر الاسلام، ص ٢٤ـ٢٥.
[٩] واقدى، همان، ج ٢، ص ١١٢١ـ١١٢٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٢٦ـ٢٢٧؛ ابن حبان، همان.
[١٠] واقدى، همان، ج ٢، ص ١١٢٢.
[١١] همان، ج ٣، ص ١١٢٢ـ١١٢٥؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٢٦ـ٢٢٧؛ ابن اثیر، الکامل، ج ٢، ص ٣٣٥ـ٣٣٦ و EI١، ذیل اسامه.
[١٢] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ٢، ص ٣٤٢ـ٣٤٣؛ دروزه، تاریخ العرب فى الاسلام، ص ٣٨؛ حسین، آئینه اسلام، ص ١١١ـ١١٣ و ١٩٦.
[١٣] ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ٦، ص ٣١١.
[١٤] طبرى، همانجا.
[١٥] همان، ج ٣، ص ٢٤٦؛ ابن کثیر، همانجا.
[١٦] حسن، تاریخ الاسلام، ج ١، ص ٣٤٤ـ٣٤٥؛ دروزه، همان، ص ٣٩؛ اوچ اوک، تاریخ پیامبران دروغین، ص ٣٦ ـ ٣٨.
[١٧] حسن، همانجا؛ قس: اوچ اوک، ص ٣٨ـ٣٩.
[١٨] دروزه، همان.
[١٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١؛ براى اطلاع از تفصیل رویدادها و مسائل مربوط به اهل ردّه، ر.ک: همین منبع.
[٢٠] سید مرتضى، الشافى فى الامامة، ج ٤، ص ١٦١ـ١٦٧؛ طباطبائى، شیعه، ص ١١.
[٢١] یعقوبى، تاریخ، ج ٢، ص ١٣١ـ١٣٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٧٨ـ٢٨٠؛ ابن اثیر، اسدالغابة، ج ٤، ص ٢٩٥ـ٢٩٦؛ ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج ٢، ص ٦٥.
[٢٢] همان، ج ٣، ص ٢٤٢.
[٢٣] ابن هشام، السیرة النبویة، ج ٤، ص ٣١٧؛ دروزه، همان، ص ٤١ـ٤٢؛ براى اطلاع از جزئیات، ر.ک: طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١ـ٢٤٢.
[٢٤] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١ـ٢٤٦؛ ابوعلى مسکویه، تجارب الامم، ج ١، ص ١٦٣ـ١٦٤؛ ابن اثیر، الکامل، ج ٢، ص ٣٤٤ـ٣٤٥.
[٢٥] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤٧.
[٢٦] همان، ج ٣، ص ٢٤٧ـ٢٤٨؛ ابوعلى مسکویه، تجارب الامم، ج ١، ص ١٦٥.
[٢٧] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤٩؛ ابوعلى مسکویه، همان.
[٢٨] ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ٤، ص ٩٧؛ بلاذرى، انساب، ج ١، ص ٥٨٨؛ قس: ابن اثیر، اسدالغابة، ج ٢، ص ٨٤ .
[٢٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٥٠ـ٢٥١.
[٣٠] همان، ج ٣، ص ٢٥١ـ٢٥٢.
[٣١] همان، ص ٢٦٤؛ ابوعلى مسکویه، همان، ج ١، ص ١٦٨؛ ابن اثیر، الکامل، ج ٢، ص ٣٥٠ـ٣٥١.
[٣٢] براى اطلاع از جزئیات این پیروزىها، ر.ک: بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٨٩ ـ ١١٥؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٧٧ـ٣٤٢؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٣٦٦ـ٣٨٣؛ اوچ اوک، جاهاى متعدد؛ دروزه، همان، ص ٣٨ـ٦٥.
[٣٣]واقدى، المغازى، ج ١، ص ٤٥٠.
[٣٤] طبرى، همان، ج ٢، ص ١٩٣ـ٢١٢؛ ابوعلى مسکویه، ج ١، ص ١٣٥؛ ابن اثیر، همان، ج ١، ص ٤٨٢ـ٤٨٣ و ٤٨٩ـ٤٩٠.
[٣٥] نولدکه، تاریخ ایرانیان و عربها، ص ٤٥٠ و ٤٩١ـ٤٩٢؛ تقىزاده، از پرویز تا چنگیز، ص ١٣٠ـ١٣٢.
[٣٦] نک: EI١، ذیل ابوبکر.
[٣٧] حتّى، تاریخ عرب، ص ١٨٦.
[٣٨] Ceatani.
[٣٩] Becker.
[٤٠] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ١١٥.
[٤١] همان، ص ٢٥٧.
[٤٢] حتّى، همان، ص ١٨٥.
[٤٣] بلاذرى، همان، ص ٢٤٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٣، ٣٤٤ و ٣٤٦.
[٤٤] بلاذرى، همان، ص ٢٤٣؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٣.
[٤٥] ر.ک: بلاذرى، همان، ص ٢٤٢ـ٢٥١؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٣، ٣٤٤ و ٣٤٦.
[٤٦] ر.ک: بلاذرى، همان، ص ١٤٣ـ١٤٤؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٤، ٣٤٥، ٣٤٨، ٣٥١، ٣٥٣، ٣٥٥ و ٣٥٨؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٣٨٤ـ٣٨٩؛ زرین کوب، کارنامهى اسلام، ص ٣٤٦ـ٣٥٠.
[٤٧] طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٨٧؛ قس: همان، ج ٣، ص ٣٨٦، روایتى دیگر که منکر حج ابوبکر در دورهى خلافت وى است.
[٤٨] یعقوبى، تاریخ، ج ٢، ص ١٣٣.
[٤٩] بلاذرى، همان، ص ١١٥ـ١١٦؛ قس: طبرى، همان، ج ٣، ص ٤٠٦.
[٥٠] بلاذرى، همان.
[٥١] طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٨٧ـ٣٨٨؛ قس: بلاذرى، همان، ص ١١٦.
[٥٢] بلاذرى، همان.
[٥٣] ر.ک: طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٩٤، ٤٠٦؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٤٠٢ـ٤٠٧.
[٥٤] بلاذرى، همان، ص ١١٧؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٤٠٦.
[٥٥] بلاذرى، همان، ص ١٤٠ـ١٤١؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣١٤ـ٣٩٢.
[٥٦] بلاذرى، همان، ص ١١٨ـ١٢٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٩٥، ٤٠٦ـ٤٠٧ و ٤٣٤؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٤٠٧ ـ ٤١٨.
منابع:
ـ ابن اثیر، على بن محمد، الکامل فى التاریخ (بیروت، ١٣٩٩ق/ ١٩٧٩م).
ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ، اسد الغابة (قاهره، ١٢٨٦ق).
ـ ابن حِبّان، محمّد، الثقات (حیدرآباد دکن، ١٣٩٣ق/ ١٩٧٣م).
ـ ابن سعد، الطبقات الکبرى (بیروت، دارصادر).
ـ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة (بیروت، ١٤٠٥ق / ١٩٨٥م).
ـ ابن هشام، السیرة النبویة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم (قاهره، ١٣٥٥ق / ١٩٣٦م) و به کوشش عمر عبدالسلام تدمرى (بیروت، دارالکتاب العربى، ١٤٠٩ق / ١٩٨٩م).
ـ ابوعلى مسکویه، احمد بن محمد؛ تجارب الامم، به کوشش ابوالقاسم امامى (تهران، ١٣٦٦ش).
ـ ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر (بیروت، ١٣٧٥ق / ١٩٥٦م).
ـ اوچ اوک، بحریه، تاریخ پیامبران دروغین در صدر اسلام، ترجمهى وهاب ولى (تهران، ١٣٦٤ش).
ـ بلاذرى، احمد بن یحیى، انساب الاشراف، ج ١، به کوشش محمد حمیداللّه (قاهره، ١٩٥٩م) و ج ٢، به کوشش محمد باقر محمودى (بیروت، ١٣٩٤ق / ١٩٧٤م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــ، فتوح البلدان، به کوشش رضوان محمد رضوان (بیروت، ١٣٩٨ق / ١٩٧٨م).
ـ حتّى، فیلیپ خلیل، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران، انتشارات آگاه، ١٣٦٦).
ـ حسن، ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام (قاهره، ١٩٦٤م).
ـ حسین، طه، آئینه اسلام، ترجمهى محمد ابراهیم آیتى بیرجندى (تهران، ١٣٥٢ش).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــ، على و فرزندانش، ترجمهى محمد على خلیلى (تهران، ١٣٣٥ش).
ـ حمیداللّه، محمّد، نخستین قانون اساسى در اسلام، ترجمهى غلامرضا سعیدى (تهران، انتشارات بعثت).
ـ دروزه، محمد عزة، تاریخ العرب فى الاسلام (بیروت، المکتبة المصریة).
ـ سید مرتضى، على بن حسین، الشافى فى الامامة، به کوشش عبدالزهرا حسینى (تهران، ١٤١٠ق).
ـ طباطبائى، محمد حسین، شیعه در اسلام (قم، ١٣٤٨ش).
ـ ـــــــــــــــــــــــ، المیزان (بیروت، ١٣٩١ق / ١٩٧١م).
ـ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، به کوشش دخویه (لیدن، ١٨٧٩ـ١٨٨١م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــ، جامع البیان فى تفسیر القرآن (بولاق، ١٣٢٣ق).
ـ عالمزاده، هادى، «آبِل الزَّیت»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٥ (تهران، ١٣٧٢ش).
ـ عظم، رفیق بن محمود، اشهر مشاهیر الاسلام (بیروت، ١٤٠٣ق / ١٩٨٣م).
ـ فیاض، على اکبر، تاریخ اسلام (تهران، دانشگاه تهران، ١٣٣٥ش).
ـ مفید، محمد بن محمد، الجمل (قم، مکتبة الداورى).
ـ نولدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها، ترجمهى عباس زریاب (تهران، ١٣٥٨ش).
ـ واقدى، محمد بن عمر، المغازى، به کوشش مارسدن جونز (لندن، ١٩٦٦م).
ـ یعقوبى، احمد بن اسحاق، تاریخ (بیروت، ١٣٧٩ق / ١٩٦٠م).
- EI١ = First Encyclopaedia of Islam, V.I, Leiden ١٩٨٧, see: AbúBekr.
- Jafri, S.H. Origins and Early Development of shi، a Islam (Beirut, ١٩٧٦).
________________________________________
١ استاد گروه تاریخ و تمدن ملل اسلامى دانشگاه تهران.
٧-٢-٨تاریخ سیاسی مسلمین؛
استقرار و تحکیم خلافت در مدینه
با بیعت عَقَبه، نهال دولت اسلامى در دل و جان تنى چند از مردم یثرب (نخستین انصار) غرس شد و با هجرت و ورود پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مدینه (در روز دوشنبه ١٤ ربیع الاول سال چهاردهم بعثت، برابر با آغاز سال اوّل هجرى) و عقد برادرى میان مهاجر و انصار و آنگاه، انعقاد پیمان میان مسلمانان و یهودیان مدینه قوّت یافت و «دولتْشهر» مدینه با زعامت سیاسى و رهبرىِ دینى پیامبر صلىاللهعلیهوآله شکل گرفت. برخى از محققان، چون محمّد حمیداللّه، پیمان نامهى مدینه (میان مسلمانان و یهودیان) را «نخستین قانون اساسى» این «دولتْ شهر» شمردهاند[١]موادّ عمدهى این پیمان، که ابن اسحاق آن را نقل کرده، آشکارا حکایت از شکلگیرى یک امّت و دولت در مدینه دارد:
١. مسلمانان و یهودیان چون یک امّت در مدینه زندگى خواهند کرد.
٢. مسلمانان و یهودیان در انجام مراسم دینى خود آزاد خواهند بود.
٣. هرگاه جنگى پیش آید، هر یک از دو گروه، دیگرى را، بدان شرط که متجاوز نباشد، بر ضدّ دشمن یارى خواهد داد.
٤. هرگاه دشمن به مدینه حمله کند، هر دو با هم به دفاع از آن برخواهند خاست.
٥. عقد پیمان صلح با دشمن، با نظر و رأى هر دو خواهد بود.
٦. در مواقع بروز اختلاف و نزاع، آخرین داور براى رفع خصومت، شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله خواهد بود.
٧. امضا کنندگان این پیمان پیوسته با یکدیگر به خیرخواهى و نیکى رفتار خواهند کرد[٢]
چنانچه انتظار مىرفت، پیمانها و پیروزىهایى که این «دولتْشهر» در همان ماههاى نخست به دست آورد، به دامنهى اقتدار سیاسى و به شمار پیروان رهبر آن، که منادى یگانه پرستى، آزادى و عدالت بود، افزود؛ اما دشمنان سه گانهى آن: مشرکان مکه، منافقان مدینه و یهودیانِ افزونخواه، در برابر این حکومت نوپا به جدّ ایستادند. این معارضات و مبارزات که رودررو در میدانهاى نبرد (سرایا و غزوات) یا در پردهى توطئه و نفاق رخ نمود، بر پایهى روایت واقدى و طبرى، از سال اول هجرى و به گفتهى ابن اسحاق، از سال دوم آغاز شد٣ و تا پایان سال دهم هجرى (توطئهى ناکام منافقان براى قتل پیامبر صلىاللهعلیهوآله در عقبهى اَرْشى یا هَرْشى)٤ ادامه یافت. پیامبر صلىاللهعلیهوآله و یاران مخلص و وفادارش، مثلّث مشرکان، منافقان و یهودیان را درهم شکستند و آن حضرت آخرین سال و ماههاى زندگى خود را تقریبا به پذیرفتن وَفْدها از سراسر جزیرة العرب و فرستادن عاملان زکوة و معلمان دین به اطراف و قبایل سپرى کرد؛ اما پس از بازگشت از حجةالوداع و در حالى که از خستگى سفر به بستر بیمارى افتاده بود، اخبار ناخوشآیند و نگران کنندهى متنبّیان (اَسْوَد عَنْسى در یمن، طُلَیْحه در نَجْد و مُسَیْلَمه در یَمامه) به مدینه مىرسید و این تقریبا مقارن بود با صدور فرمان آن حضرت براى تجهیز جَیْش اُسامة بن زید، با هدف نبرد با رومیان، در موضع شهادت پدر اسامه، زید بن حارثه، در مؤتهى شام (اُبْنى، یُبْنى، آبِل الزَّیْت)[٥]
در این احوال، رسول خدا صلىاللهعلیهوآله به ملکوت اعلى پیوست و با انتشار خبر رحلت آن حضرت واکنشهاى گوناگونى با انگیزهها و هدفهایى متفاوت در نقاط بسیارى از جزیرة العرب رخ نمود که بار دیگر دولت اسلامى را به جدّ در معرض فروپاشى نهاد. معضل جانشینى و تبعات خطرآفرین آن براى کیان اسلام را گذشت و ایثار على بن ابى طالب علیهالسلام ، پیرو راستین پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، چاره کرد، و گرنه در پى غوغاى سقیفه، بیعت ستاندن از مردم مدینه با بهرهگیرى از گروههاى فشار (قبیله بنى اَسْلم)[٦] آشوبانگیزى ابوسفیان در برانگیختن بنى عبدمناف در مقابله با کارگزاران بیعت٧ و تهدیدات جدّى اهل ردّه و مدعیان پیامبرى از خارج مدینه، معلوم نبود از اسلام و دولت اسلامى چه بر جاى مىماند؛ اما عزم راسخ و فداکارىهاى صحابه در حراست از دولت نوپاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله به نخستین خلیفه امکان داد تا بر همهى این آشوبها و تهدیدات پیروز گردد و افزون بر آن، با بهرهگیرى از روح جنگجویى قبایل و جهت دادن بدان، مرزهاى حکومت نوپا را که بر پایههاى آیین راستین اسلام شکل گرفته بود، استوار سازد و زمینهى گسترش آن را در جهان فراهم آورد.
اقدامات مسلمانان براى استقرار و تحکیم حکومت اسلامى، که در دورهى دو سالهى خلافت ابوبکر و به زعامت او تحقق یافت، زیر سه عنوان (اعزام سپاه اسامه، ارتداد قبایل و فتوحات در خارج از جزیرة العرب) به اجمال تبیین شده است.
اعزام سپاه اسامه
نخستین اقدام رسمى و حکومتى ابوبکر پس از ضبط فدک، تجهیز لشکر اسامه بود. خلیفه، به رغم آشفتگى جزیرة العرب (ارتداد برخى از قبایل، ظهور پیامبران دروغین، سرکشىهاى یهود و نصارى و آشوبهاى احتمالى دیگر) و خلاف نظر دو مشاور خود، عمر و ابوعبیده ـ که اعزام لشکر اسامه را در این موقع باریک دور از احتیاط مىدیدند ـ ظاهرا براى اجراى اوامر پیامبر این کار را ضرورى مىدانست و در پاسخ به مخالفان گفت:
به خدایى که جان ابوبکر به فرمان اوست، اگر بیم آن باشد که درندگان مرا بربایند، گروه اسامه را چنان که پیامبر فرموده است، روانه مىکنم...[٨]
از این رو، ابوبکر به تنِ خویش به اردوگاه جُرْف (در سه میلى شمال مدینه) رفت و از آنجا لشکر را روانه ساخت و خود در حالى که پیاده به دنبال سپاه مىرفت و عبدالرحمن بن عوف مرکب او را مىبرد، اسامه را که سوار بر مرکب بود، بدرقه کرد و چون آیین بدرقه به سر آمد، سپاهیان را به رعایت امورى چند سفارش کرد و سپس از اسامه اجازه خواست که عمر براى دستیارى او در مدینه بماند و اسامه پذیرفت[٩]کسب اجازهى ابوبکر از اسامهى جوان، از آن رو بود که پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آخرین روزهاى زندگانى خود همهى صحابه و از آن میان ابوبکر و عمر را فرمان داده بود که همراه با سپاه اسامه به سوى شام بروند؛ در واقع آنان زیردستان اسامه بودند و خروج از فرمان وى تخلّف از فرمان صریح پیامبر صلىاللهعلیهوآله به شمار مىآمد.
به روایت واقدى، ابوبکر از صدور فرمانى خاص براى اسامه خوددارى کرد و فقط به او گفت:
براى اجراى فرمان پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله حرکت کن، من نه تو را بدان فرمان مىدهم و نه از آن باز مىدارم، من فقط مجرى فرمان رسول خدایم[١٠]
آن گاه اسامه شتابان آهنگ اُبْنى (= خانالزیت امروز) کرد و پس از گذر از سرزمین بنى جُهَیْنه و بنى قُضاعه، که هم چنان مسلمان بودند، غافلگیرانه با شعار «یا منصورُ أمِتْ» بر دشمن تاخت و پس از ٣٥، ٤٠ یا ٧٠ روز، پیروزمندانه به مدینه بازگشت. این لشکرکشى در آن روزهاى پرآشوب بازتاب گستردهاى به سود مسلمانان و حکومت اسلامى در پى داشت[١١]
ارتداد قبایل
هنوز خبر رحلت پیامبر صلىاللهعلیهوآله به سراسر جزیرة العرب نرسیده بود که در بسیارى از نقاط آن، واکنشهایى به شکلهاى مختلف رخ نمود. با آنکه انگیزه و هدف این واکنشها متفاوت بود، غالب منابع اهل سنت همه را «فتنهى ردّه» (شورش مرتدان) خواندهاند[١٢]اما برخى از همین منابع حکایت از این دارند که بسیارى از کسانى که ابوبکر با نام ارتداد با آنان جنگید، نماز مىخواندند؛ یعنى به توحید و نبوت اعتقاد داشتند. به گفتهى ابن کثیر[١٣]جز ابن ماجه، همهى اهل حدیث آوردهاند که عمر به ابوبکر اعتراض کرد که چگونه خلاف سنّت پیامبر با مردمى که بر یگانگى خدا و رسالت محمّد صلىاللهعلیهوآله شهادت دادهاند، مىجنگى؟ ابوبکر پاسخ داد:
... به خدا سوگند با کسى که میان نماز و زکات تفاوت نهد، خواهم جنگید.
طبرى نیز آورده است:
گروههایى از اعراب به مدینه مىآمدند که به نماز اقرار داشتند، ولى از دادن زکات خوددارى مىکردند[١٤]
و در میان اینان کسانى بودند که با اعتراض به خلافت ابوبکر، از پرداخت زکات به وى امتناع داشتند[١٥]
برخى دیگر از پژوهشگران اهل سنت نیز انگیزهى این آشوبها و مخالفتها را یکسان ندانسته و میان گروههایى که نسبت به اساس دین اسلام دچار تردید گشته، یا از آن روى برتافته بودند و کسانى که نگران مسألهى جانشینى، سلطهى مستبدانهى قبیلهاى، به بیراهه افتادن اسلام و در نهایت، بیمناک از آیندهى خویش بودهاند، تفاوت نهاده١٦ و گفتهاند: قبایل عرب که با مشاهدهى رقابت و درگیرى انصار با مهاجران، بنى عبدمناف (بنى هاشم و بنى امیه) با دیگر قبایل قریش (بنى تمیم، بنى عدى، بنى فهر) و اوس با خزرج، از آینده ناامید شده و آرزوهاشان در خلافت یکسره بر باد رفته بود، سر به شورش برداشتند و بسیارى از آنان در برابر سلطهى ابوبکر ایستادند و از پرداخت زکات به وى ـ به این گمان که همان باج است ـ سر باز زدند؛ زیرا برخى از آنان گمان مىبردند که کار قریش پس از درگذشت رهبرشان سامان نمىگیرد و نیز خوش نمىداشتند قریش، به نام دین، آنان را زیر نفوذ خویش درآورد و آزادى را از آنان بگیرد. بدینسان، سرکشى از حکومت قریش در میان قبایل گسترش یافت، تا آنجا که مرکز اسلام آماج نابودى گشت و قلمرو آن به مدینه، مکه، طائف و بنى عبدالقیس محدود شد[١٧]
محققان با امعاننظر در روایات، «اهل ردّه» را بر اساس انگیزهها و اهدافشان به گروههایى چند تقسیم کردهاند:
١. کسانى که رحلت پیامبر براى آنان بسیار غیر مترقبه و شگفتانگیز بود و با رحلت آن حضرت ایمان و اسلام آنان دستخوش تزلزل گشت؛
٢. کسانى که گمان مىبردند با شخص پیامبر همپیمان بودهاند و اکنون با رحلت آن حضرت این پیمان به سر آمده است؛
٣. کسانى که مىپنداشتند قدرت و شوکت اسلام به پایان آمده و دیگر ضرورتى به ادامهى وابستگى بدان در میان نیست؛
٤. کسانى که اطاعت از ابوبکر را بر خود گران مىدیدند و از اینرو، با حفظ ایمان و اسلام خویش و انجام دادن دیگر واجبات دینى، از پرداخت زکات به وى خوددارى مىکردند؛
٥. کسانى که بر اثر تعصّبات و وابستگىهاى قبیلهاى و چشمداشتهاى مادى و دنیاوى منقاد قدرت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله شده بودند و اکنون با سر برداشتن پیامبرانى دروغین از طایفهى خویش یا طوایف همبستهى خود، ترجیح مىدادند به جاى پیروى از پیامبر قرشى به پیامبرى از خویش بپیوندند[١٨]
برخى از صاحبنظران برآناند که در این ایام، مردم جزیرة العرب، جز مسلمانان ثابتقدم، سه گروه بودند:
١. گروهى که به کلى از اسلام برگشته بودند؛
٢. گروهى که فقط از دادن زکات امتناع مىکردند، ولى نماز را قبول داشتند؛
٣. اکثریت که در انتظار بودند.
راویان تاریخ اسلام گروه اول و دوم را یکسان مرتد خواندهاند[١٩]کسانى نیز برخى از این جنگها و همچنین کشته شدن مالک بن نویره به دست خالد بن ولید و تأیید ابوبکر از خالد را مغایر با کتاب و سنت و از مطاعن وى شمردهاند[٢٠]نظر برخى از بزرگان صحابه و اهل سنت چون ابو قتاده انصارى، عبداللّه بن عمر و حتى عمر در مورد قتل مالک منطبق با نظر علماى شیعه است[٢١]
به هر حال، اخبار مربوط به آنچه «فتنهى ردّه» نامیدهاند، در نامهاى افراد و مکانها و تاریخها، به ویژه تقدم و تأخر رویدادها بسیار آشفته است و این آشفتگى حکایت از آن دارد که این اخبار در زمانهاى بسیار بعدتر تدوین گشته و احتمالاً در آنها دست برده شده است؛ با این حال، مىتوان خطوط کلى و نتایج آثار این رویدادها را از همین روایات گوناگون به دست آورد.
بنابر برخى از روایات طبرى، جز دو قبیلهى قریش و ثقیف، دیگر قبایل عرب جز اندکى از آنها، از دین بگشتند؛٢٢ اما به نظر مىرسد که دامنهى ارتداد به این وسعت نبوده باشد. از بررسى روایات برمىآید که بیشتر قبایل پیرامون مدینه یا نزدیک بدان، غالب قبایل میان مکه و مدینه و بسیارى از قبایل یمن، نجد، تهامه و نیز بسیارى از فروع قبایلى که در این سه ناحیه مرتد شده بودند، هم چنان مؤمن و وفادار به اسلام باقى مانده بودند. مکه و طائف نیز که در سراشیبى ارتداد افتاده بودند، به همت سران خویش بر اسلام باقى ماندند و حتى والیان مکه و مدینه توانستند برخى از آشوبهاى اعراب مُدلِج، خزاعه، کنانه و ازد را که در این دو ناحیه و ناحیهى ساحلى حجاز در حال شکلگیرى بود، در چند روز فرو نشانند. چنین بود که ابوبکر توانست آتش این آشوبها را خاموش سازد[٢٣]
نخستین نبرد با اهل ردّه ـ پس از نبرد با اَسْوَد عَنْسى ـ در جمادى الاول یا جمادى الآخر ١١ قمرى در ذوالقصه (یک منزلىِ مدینه) در گرفت. ابوبکر در حالى که منتظر بازگشت لشکر اسامه بود و با ارسال نامه و پیک، عمال حکومت را به ایستادگى و مقاومت در برابر شورشیان تشجیع مىکرد، خبر یافت که خارجة بن حصن فزارى، به یارى بنىغطفان، بر عامل صدقه تاخته و اموال را از او گرفته و به بنى فزاره پس داده است. بیم حملهى غافلگیرانهى دشمنان به مدینه نیز در میان بود؛ زیرا فرستادگان مرتدان که براى گفتوگو با خلیفه به مدینه آمده بودند، خبر ناتوانى مسلمانان را به گوش قبایل خویش رسانده و آنان را به فکر تاخت و تاز به مدینه انداخته بودند؛ از اینرو، ابوبکر فرمان داد تا مسلمانان همه در مسجد حاضر و آماده باشند؛ على علیهالسلام ، زبیر، طلحه و عبداللّه بن مسعود را نیز بر گذرگاههاى مدینه گماشت تا از نفوذ دشمن به مدینه جلوگیرى کنند. هنوز سه روز از بازگشت نمایندگان قبایل از مدینه نگذشته بود که مرتدان شبانه به مدینه تاختند. ابوبکر به نگهبانان گذرگاهها فرمان داد که بر جاى خویش باشند و خود با مقیمان مسجد که همه شترسوار بودند، بر دشمنان تاخت و آنان را تا ذوحُسى دور کرد. هر چند جنگجویانِ مقدمهى لشکر او شکست خوردند، سرانجام مسلمانان دشمن را راندند و بیشتر شتران آنان را گرفتند و آنان را تا ذوالقصه تعقیب کردند. آنگاه خلیفه، پس از گماردن گروهى در آنجا، خود به مدینه بازگشت. این نخستین پیروزى مسلمانان در نبردهاى ردّه بود که قوّت قلب مسلمانان و زبونى مشرکان را در پى داشت[٢٤]
پس از بازگشت لشکر اسامه از سفر مؤته و رسیدن پىدرپى سه تن از عاملان صدقه (به ترتیب: صَفْوان، در آغاز شب؛ زبرقان، در نمیهى شب؛ عدى، در آخر شب) خلیفه نبرد با دشمنان و مخالفان را به جدّ دنبال کرد[٢٥]وى اسامه را به جاى خویش بر مدینه گماشت و خود با کسانى که در گذرگاهها نهاده بود، به سوى ذوحسى و ذوالقصه راند و پس از شکست شورشیان ربذه و هزیمت عبس و بنى بکر و بنى ذبیان، پیروز به مدینه بازگشت و سرزمین ابرق را که از آنِ بنى ثعلبه بود و نیز سرزمین ربذه را، نخست چراگاه عمومى و سپس چراگاه چهارپایان متعلق به بیت المال کرد[٢٦]
پس از این پیروزىها، خلیفه در ذوالقصه یازده گروه ترتیب داد و یازده درفش به نام یازده فرمانده بست و آنان را بدین شرح گسیل داشت:
١. خالد بن ولید را براى جنگ با طلیحة بن خویلد به نجد و پس از فراغ از آن براى جنگ با مالک بن نویرة به بطاح؛
٢. عِکرمة بن ابى جهل را براى جنگ با مُسَیلمة به یمامه؛
٣. مهاجر بن ابى امیه را براى جنگ با اسود عنسى به یمن و پس از آن به سوى کنده؛
٤. خالد بن سعید بن عاص را به حَمْقَتَیْن از مشارف شام؛
٥. عمرو بن عاص را براى جنگ با گروههاى قضاعه، ودیعه و حارث؛
٦. حذیفة بن مِحْصَن را به سرزمین دَبا؛
٧. عرفجة بن هرثمه را به مَهْره؛
٨. شُرَحبیل بن حَسَنه را به دنبال عِکْرمه فرستاد تا پس از فراغ از کار یمامه به کار مرتدان قضاعه بپردازد؛
٩. طریفة بن حاجز را به سوى بن سلیم و کسانى از هوازن که با آنان بودند؛
١٠. سوید بن مُقرّن را به تهامهى یمن؛
١١. علاء بن حضرمى را به بحرین[٢٧]
از این میان با اعتراض و اصرار عمر، فرماندهى سپاه شام را از خالد بن سعید گرفتند و به یزید بن ابىسفیان دادند؛ زیرا خالد در جریان بیعت به حمایت از على علیهالسلام برخاسته و تا دو یا سه ماه بعد (تا بیعت بنى هاشم) با ابوبکر بیعت نکرده بود[٢٨]
ابوبکر به آنان فرمان داد که قبایل مسلمان مسیر خود را تجهیز کنند و با خویش همراه سازند و منشورى نیز خطاب به قبایل و طوایف مرتد عرب نوشت و پیش از رهسپار شدن لشکرها آن نامهها را به سراسر جزیرة العرب فرستاد. در این منشور، پس از بسمله، ذکر نام خویش با عنوان «خلیفة رسول اللّه»، ستایش خدا و ذکر شهادتین، به ستایش اسلام پرداخته و با استشهاد به آیات قرآنى، مسألهى رحلت پیامبر را تبیین کرده و با معرفى فرماندهِ اعزام شده بدان ناحیه، موضوع مأموریت و کیفر مرتدان را بیان کرده و آنان را به توبه، اعلان اسلام به وسیلهى اذان و پرداخت زکات فرمان داده بود[٢٩]افزون بر این منشور، نامههایى نیز به نام هر یک از سران لشکرها نوشت که در آنها فرمانها و سفارشهاى لازم دربارهى چگونگى راندن سپاه و مراعات سنتهاى اسلامى در رفتار با سپاهیان و استوارى در اجراى مأموریت آمده بود[٣٠]
ابوبکر، چنان که به سران لشکرها فرمان داده بود، خود نیز ـ به رغم ظاهر نرم و ملایمش ـ در سرکوب سرکشان و کیفر دادن بدانها سخت جدى بود. بنا به روایاتى، برخورد وى با فُجائه سُلَمى (ایاس بن عبد یالیل) روشنگر این سخن است ایاس پیش ابوبکر آمده و از او سلاح و ساز و برگ گرفته بود تا با اهل ردّه بجنگد؛ اما با این ساز و برگ دست به تاراج مسلمانان زد. ابوبکر پس از شکست و دستگیرى وى فرمان داد تا آتشى بزرگ در مصلاى مدینه برافروختند و او را در جامه پیچیده، در آتش انداختند[٣١]
بدین سان، ابوبکر سرکوب مخالفان حکومت و دشمنان اسلام را آغاز کرد و با یارى مسلمانان توانست سرکشىهاى مناطق نزدیکتر را در مدتى بسیار کوتاه، تقریبا در دو ماه و نیم (از جمادى الاول یا جمادى الآخر ١١ ق تا اواخر همین سال) و آشوبهاى نواحى دوردست و فتنهى پیامبران دروغین ـ اسود عنسى، طلیحة بن خویلد، سجاح و مسیلمه ـ را نیز تا نیمهى سال بعد فرو نشاند و فقط در مدت یک سال جزیرة العرب را، چون زمان پیامبر، یکسره زیر لواى اسلام درآورد[٣٢]
فتوحات در خارج از جزیرة العرب
ابوبکر پس از فرونشاندن آشوبهاى داخلى، آهنگ تصرف عراق و شام کرد. زمینهى فتح این سرزمینها از جهات گوناگون از سالها پیش فراهم شده بود: از یک سوى، پیامبر صلىاللهعلیهوآله در هنگام حفر خندق در پیرامون مدینه (شوال ٥ ق / مارس ٦٢٧م) مژدهى گشوده شدن کاخهاى یمن، شام و ایران را داده بود٣٣ و مسلمانان آشکارا تحققِ بخشى از این وعده (فتح یمن) را تا آن تاریخ به چشم خویش دیده بودند؛ از سوى دیگر، وقعهى ذوقار (جایى در جنوب کوفه، نزدیک فرات) که در آن بنى شیبان از قبیلهى بکر بن وائل (از اعراب ربیعه) یک گروه از سپاهیان منظم خسروپرویز را (مقارن بعثت) شکسته بودند، همچنان بخشى از حماسه و افتخارات اعراب به شمار مىآمد و گفتهاند که پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز در همان ایام از شنیدن خبر آن پیروزى شادمان شده بود٣٤ و نوشتهاند که این پیروزىِ به ظاهر ناچیز، حس غرور عرب را در برابر ایرانیان چنان بیدار کرد و آنان را چنان برانگیخت که به زودى توانستند از مرزهاى امپراتورى ایران بگذرند و بر سواران زرهپوش ساسانى پیروز شوند[٣٥]همچنین پیشروى مسلمانان به فرماندهى پیامبر صلىاللهعلیهوآله تا تبوک در خاک روم (تابستان ٩ ق / ٦٣٠م) و نفوذ لشکر اسامة بن زید در مرزهاى شام و بازگشت پیروزمندانهى آنان (١١ ق / ٦٣٢م) نبرد با رومیان را در چشم مسلمانان آسان مىنمود و احتمالاً خلیفه و مسلمانان عنایت خاص پیامبر را به لشکرکشى در خاک روم، که در نبرد مؤته و تبوک و به ویژه در علاقه و اصرار آن حضرت به اعزام سپاه اسامه جلوهگر شده بود، دلیلى بر خواست باطنى پیامبر صلىاللهعلیهوآله نسبت به این فتوح مىپنداشتند و تحقّق بخشیدن به این خواست را نوعى فریضه تلقى مىکردند[٣٦]
برخى از پژوهشگران، چون فیلیپ حتىّ، در تبیین این فتوحات مىگویند: شروع این جنگها بیشتر بدان جهت بود تا روح جنگجویىِ موجود در میان قبایل عرب ـ که اکنون به سبب مسلمانى از برادرکشى ممنوع بودند ـ منفذى براى بروز بیابد؛ و در بیشتر موارد، هدف از آن دستیابى به غنیمت بود، نه تحصیل پایگاه ثابت٣٧ و مىافزاید: علل و عوامل اقتصادى فتوح که محققانى چون کیتانى٣٨ و بکر٣٩ و جز آنان استنباط کردهاند، براى مورخان قدیمِ عرب کاملاً ناشناخته نبوده است. بلاذرى که از همهى مورّخانى که اخبار فتوح را تدوین کردهاند، زیرکتر است، مىگوید: ابوبکر ضمن فراهم آوردن سپاه براى شام، به مردم مکه و طایف و یمن و همه اعراب نجد و حجاز نامه نوشت و آنان را به جهاد فراخواند و شوق جهاد در راه خدا را همراه با رغبت کسب غنایم از رومیان، در آنان برانگیخت[٤٠]همو مىنویسد:
رستم فرّخزاد، سپهسالار ایران در نبرد قادسیه، به مغیرة بن شعبه (فرستادهى سعد بن وقّاص)، گفته بود: «مىدانم که تنها تنگى معاش و دشوارى رنج، شما را بدین کار برانگیخته است؛ چیزهایى به شما خواهیم داد تا بدان خوب سیر شوید و...»٤١
فیلیپ حتّى سپس به شعرى از ابوتمّام استشهاد مىکند که گفته است:
از این مهاجرت که کردى تنها بهشت نمىخواستى، بلکه نان و خرما نیز تو را به مهاجرت خواند[٤٢]
در این ایام دولت ساسانى بر اثر آشفتگىهاى داخلى و تبدلات پىدرپى شاهان در تیسفون دستخوش ناتوانى گشته و رو به انقراض نهاده بود، دو تن از سران قبایل بکر و شیبان (مثنّى بن حارثه شیبانى و سُوَید بن قطبه عجلى)، که در کنارههاى فرات مسکن داشتند، از هر فرصتى سود مىجستند و گستاختر از سالهاى مقارن واقعهى ذوقار، به آبادىهاى قلمرو ایران مىتاختند و به تاراج مىپرداختند؛ زیرا دولت لخمیان که اینان را از دستبرد به ایران بازمىداشت، سالهاى پیش از میان رفته بود و قبیلهى بنى حنیفه، مدافع و وابستهى ایران، نیز اکنون درگیر نبرد با عکرمة بن ابىجهل، شرحبیل بن حسنه و خالد بن ولید، سرداران ابوبکر در جنگهاى ردّه بود.
مثنى بن حارثه در اواخر نبردهاى ردّه اسلام آورد و به امید اخذ حکم امارت به مدینه آمد و از خلیفه خواست که وى را بر کسانى از بنى شیبان که مسلمان شدهاند، امارت دهد تا به یارى آنان بر ایران بتازد. بنا بر روایتى از بلاذرى، ابوبکر نخست وى را بر این امر گماشت، ولى بعد به خالد بن ولید که از نبرد با مسیلمه در یمامه فارغ گشته بود، فرمان داد که به عراق رود و به مثنى نیز نامه نوشت که به خالد بپیوندد و فرمانبردار او باشد[٤٣] سوید بن قطبه (یا قطبة بن قتاده سدوسى یا ذهلى) هم که آرزوهایى همانند مثنى در سر داشت، سرانجام به خالد پیوست[٤٤]
در روایات مربوط به جنگهاى خالد در عراق، خاصه ترتیب و توالى آنها، حتى تاریخ آمدن وى به عراق اختلاف بسیار دیده مىشود[٤٥] نوشتهاند که خالد به یارى مثنى و دیگر سران بکر، عدى بن حاتم از قبیلهى طى و عاصم بن عمرو از بنى تمیم در سه دسته عازم اجراى مأموریت شدند. در این جنگها با پیروزى سریع بر سرداران ساسانى، چون: هرمزد (در نبرد ذات السلاسل)، قباد، قارن، نوشجان یا انوشجان، هزار سوار، بهمن جادویه و جابان، و کشتار و اسارت بسیارى از ایرانیان و اعراب وابسته بدانان، بر نقاطى چون: کاظمه، مذار، ثنّى، ولَجه، اُلَیَّس و اَمِغیشیّا مسلّط گشتند و آن گاه آهنگ حیره کردند. مقاومت آزادبه، مرزبان حیره، وصول به این شهر را مشکل ساخت، ولى خالد با شکستن سپاه و کشتن پسر وى توانست به دروازه نزدیک شود و این شهر را، که سرِ ایستادگى در برابر دشمن داشت، در محاصره آورد. سرانجام این شهر با دادن کشتهى بسیار تسلیم شد و بدینسان در صفر ١٢ / مه ٦٣٣ با پیروزى نبردهاى مذار و ولجه و الیّس، ناحیهى حیره به تصرف خالد درآمد و مردم شهر با قبول پرداخت ٠٠٠/١٠٠ (یا بنا بر روایات دیگر ٠٠٠/٨٠ یا ٠٠٠/٩٠) درهم در سال با وى پیمان صلح بستند و نیز پذیرفتند که به شرط بر جاى ماندن کنشتها و کاخهایشان، مسلمانان را در جنگ با ایران راهنمایى و در بین ایرانیان جاسوسى کنند. بدینسان مسلمانان با عقد نخستین پیمان صلح در سرزمینى بیرون از مرزهاى جزیرة العرب، نخستین جزیه را از عراق به مدینه فرستادند[٤٦]
به روایت ابن اسحاق، ابوبکر پس از بازگشت از حج سال ١٢ قمرى[٤٧]تجهیز نیرو براى گسیل داشتن به شام را آغاز کرد. به روایت یعقوبى، ابوبکر براى حمله به سرزمین شام، با على علیهالسلام مشورت کرد و آن حضرت این اقدام را به بیانِ «فعلت ظفرت» تأیید کرد[٤٨]به گفتهى بلاذرى، ابوبکر به مردم مکه، طائف، یمن و همهى اعراب نجد و حجاز نامه نوشت و آنان را به جهاد و کسب غنایم در سرزمین روم ترغیب کرد. در پى اعلام جهاد، داوطلبان به نیت جهاد در راه خدا، یا به طمع کسب غنیمت، از هر سو روى به مدینه نهادند و در طول ماه محرم ١٣ / مارس ٦٣٤ سپاهیان در دو اردوگاه، در جرف اقامت گزیدند. در این مدت ابوعبیده جرّاح با آنان نماز مىگزارد[٤٩]
در باب فرماندهان سپاهیان شام اختلاف است. بنا بر روایت بلاذرى، در اول صفر ١٣ قمرى / ٦ آوریل ٦٣٤ میلادى ابوبکر سه درفش به ترتیب براى خالد بن سعد بن عاص، شرحبیل به حسنه و عمرو بن عاص بست، گفته شده که ابوبکر بر آن بود که ابوعبیده را به امارت بگمارد، ولى وى پوزش خواست و نپذیرفت؛ نیز گفتهاند او به امارت سپاه گماشته شد، اما بلاذرى این روایت را استوار ندانسته و نوشته است که امارت ابوعبیده بر سراسر شام مربوط به دورهى خلافت عمر است[٥٠]در برابر این روایت، روایات دیگرى ذکر شده که ابوبکر، عمرو بن عاص را از طریق ایله به سوى فلسطین و یزید بن ابىسفیان، ابوعبیده جرّاح و شرحبیل بن حسنه را از طریق تبوک به شام گسیل کرد. هم در این روایت آمده است که نخستین درفشى که ابوبکر به قصد شام بست، درفش خالد بن سعید بن عاص بود، ولى به تحریک عمر، او را پیش از حرکت از فرماندهى برکنار کرد و یزید بن ابىسفیان را بر جاى وى گماشت. بدین سان، یزید نخستین امیرى بود که آهنگ شام کرد[٥١]بنا بر روایتى از ابو مخنف، ابوبکر به فرماندهان گفت: هرگاه براى نبرد گرد آمدید، فرمانده شما ابوعبیده وگرنه یزید بن ابى سفیان است. عمرو بن عاص نیز فقط براى یارى سپاهیان گسیل شده بود و تنها بر نیروهاى زیر فرمان خود امارت داشت[٥٢]روایات دیگرى نیز در این باب در دست است[٥٣]
در باب نخستین نبرد مسلمانان و رومیان نیز روایات مختلفاند: برخى عَرَبه یا عَرْبه (جایى در فلسطین) و برخى دیگر دائن یا دائنه (یکى از قراى غزه) را نخستین دانستهاند؛ اما سومین پیروزى را در دابیه نوشتهاند[٥٤]در پى این پیروزىها، هرقل، امپراتور بیزانس، خود را به حمص رساند و بىدرنگ لشکرى گران (نزدیک به ٠٠٠/٢٠٠ تن) از رومیان، مردم شام، الجزیره و ارمینیه فراهم آورد و به مقابلهى مسلمانان گسیل کرد. دو لشکر در یرموک با هم روبهرو شدند. مسلمانان پس از ٣ ماه (صفر و دو ربیع ١٣ / آوریل ـ ژوئن ٣٣٤) رویارویى و برخى تاختوتازهاى کم اهمیت، از ابوبکر یارى جستند و خلیفه به خالد بن ولید فرمان داد که از عراق رهسپار شام شود[٥٥]خالد نیز مثنى بن حارثه را در حیره به جاى خویش نهاد و در ربیع الآخر سال ١٣ قمرى روانه شد و پس از گشودن عین التمر و صَنْدوداء و سرکوب طوایف مرتد مُصیّخ و حُصَید و دست یافتن بر قُراقِر، سُوى (از منابع آبى بنى کلب)، کواثل، قرقیسا و فتح صلحآمیز ارکه به دومة الجندل رسید. وى براى کوتاه کردن راه، مسیرى بسیار دشوار و پربیم و خطر را پیمود و پس از پیروزى بر گروهى از سپاهیان روم در بُصرى (از ایالت حوران) و اجنادین، سرانجام در جمادى الاول به یرموک رسید. در گیرودار جنگ، پیکى از مدینه با نامهاى از عمر حاکى از مرگ ابوبکر، خلافت یافتن عمر، عزل خالد از فرماندهىِ سپاه و امارت یافتن ابوعبیده برنبردهاى شام، به یرموک رسید، ولى تا پیروزى مسلمانان خبر را مکتوم داشتند[٥٦]
پی نوشت ها:
[١] محمد حمیداللّه، نخستین قانون اساسى در اسلام.
[٢] ابن هشام، السیرة النبویة، ج ٢، ص ١٤٣ـ١٤٤.
[٣] فیاض، تاریخ اسلام، ص ٨٤.
[٤] همان، ص ١٢٢.
[٥] عالمزاده، «آبل الزَّیت»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى.
[٦] طبرى، تاریخ، ج ٣، ص ٢٠٥، ٢٢٢ و مفید، الجمل، ص ٥٩.
[٧] بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٥٨٨ و ٥٨٩.
[٨] واقدى، المغازى، ج ٢، ص ١١٢١؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٢٥ـ٢٢٦؛ ابن حبّان، الثقات، ج ٢، ص ١٦١؛ عظم، اشهر مشاهیر الاسلام، ص ٢٤ـ٢٥.
[٩] واقدى، همان، ج ٢، ص ١١٢١ـ١١٢٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٢٦ـ٢٢٧؛ ابن حبان، همان.
[١٠] واقدى، همان، ج ٢، ص ١١٢٢.
[١١] همان، ج ٣، ص ١١٢٢ـ١١٢٥؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٢٦ـ٢٢٧؛ ابن اثیر، الکامل، ج ٢، ص ٣٣٥ـ٣٣٦ و EI١، ذیل اسامه.
[١٢] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ٢، ص ٣٤٢ـ٣٤٣؛ دروزه، تاریخ العرب فى الاسلام، ص ٣٨؛ حسین، آئینه اسلام، ص ١١١ـ١١٣ و ١٩٦.
[١٣] ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ٦، ص ٣١١.
[١٤] طبرى، همانجا.
[١٥] همان، ج ٣، ص ٢٤٦؛ ابن کثیر، همانجا.
[١٦] حسن، تاریخ الاسلام، ج ١، ص ٣٤٤ـ٣٤٥؛ دروزه، همان، ص ٣٩؛ اوچ اوک، تاریخ پیامبران دروغین، ص ٣٦ ـ ٣٨.
[١٧] حسن، همانجا؛ قس: اوچ اوک، ص ٣٨ـ٣٩.
[١٨] دروزه، همان.
[١٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١؛ براى اطلاع از تفصیل رویدادها و مسائل مربوط به اهل ردّه، ر.ک: همین منبع.
[٢٠] سید مرتضى، الشافى فى الامامة، ج ٤، ص ١٦١ـ١٦٧؛ طباطبائى، شیعه، ص ١١.
[٢١] یعقوبى، تاریخ، ج ٢، ص ١٣١ـ١٣٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٧٨ـ٢٨٠؛ ابن اثیر، اسدالغابة، ج ٤، ص ٢٩٥ـ٢٩٦؛ ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج ٢، ص ٦٥.
[٢٢] همان، ج ٣، ص ٢٤٢.
[٢٣] ابن هشام، السیرة النبویة، ج ٤، ص ٣١٧؛ دروزه، همان، ص ٤١ـ٤٢؛ براى اطلاع از جزئیات، ر.ک: طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١ـ٢٤٢.
[٢٤] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤١ـ٢٤٦؛ ابوعلى مسکویه، تجارب الامم، ج ١، ص ١٦٣ـ١٦٤؛ ابن اثیر، الکامل، ج ٢، ص ٣٤٤ـ٣٤٥.
[٢٥] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤٧.
[٢٦] همان، ج ٣، ص ٢٤٧ـ٢٤٨؛ ابوعلى مسکویه، تجارب الامم، ج ١، ص ١٦٥.
[٢٧] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤٩؛ ابوعلى مسکویه، همان.
[٢٨] ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ٤، ص ٩٧؛ بلاذرى، انساب، ج ١، ص ٥٨٨؛ قس: ابن اثیر، اسدالغابة، ج ٢، ص ٨٤ .
[٢٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٥٠ـ٢٥١.
[٣٠] همان، ج ٣، ص ٢٥١ـ٢٥٢.
[٣١] همان، ص ٢٦٤؛ ابوعلى مسکویه، همان، ج ١، ص ١٦٨؛ ابن اثیر، الکامل، ج ٢، ص ٣٥٠ـ٣٥١.
[٣٢] براى اطلاع از جزئیات این پیروزىها، ر.ک: بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٨٩ ـ ١١٥؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٧٧ـ٣٤٢؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٣٦٦ـ٣٨٣؛ اوچ اوک، جاهاى متعدد؛ دروزه، همان، ص ٣٨ـ٦٥.
[٣٣]واقدى، المغازى، ج ١، ص ٤٥٠.
[٣٤] طبرى، همان، ج ٢، ص ١٩٣ـ٢١٢؛ ابوعلى مسکویه، ج ١، ص ١٣٥؛ ابن اثیر، همان، ج ١، ص ٤٨٢ـ٤٨٣ و ٤٨٩ـ٤٩٠.
[٣٥] نولدکه، تاریخ ایرانیان و عربها، ص ٤٥٠ و ٤٩١ـ٤٩٢؛ تقىزاده، از پرویز تا چنگیز، ص ١٣٠ـ١٣٢.
[٣٦] نک: EI١، ذیل ابوبکر.
[٣٧] حتّى، تاریخ عرب، ص ١٨٦.
[٣٨] Ceatani.
[٣٩] Becker.
[٤٠] بلاذرى، فتوح البلدان، ص ١١٥.
[٤١] همان، ص ٢٥٧.
[٤٢] حتّى، همان، ص ١٨٥.
[٤٣] بلاذرى، همان، ص ٢٤٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٣، ٣٤٤ و ٣٤٦.
[٤٤] بلاذرى، همان، ص ٢٤٣؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٣.
[٤٥] ر.ک: بلاذرى، همان، ص ٢٤٢ـ٢٥١؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٣، ٣٤٤ و ٣٤٦.
[٤٦] ر.ک: بلاذرى، همان، ص ١٤٣ـ١٤٤؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٤٤، ٣٤٥، ٣٤٨، ٣٥١، ٣٥٣، ٣٥٥ و ٣٥٨؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٣٨٤ـ٣٨٩؛ زرین کوب، کارنامهى اسلام، ص ٣٤٦ـ٣٥٠.
[٤٧] طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٨٧؛ قس: همان، ج ٣، ص ٣٨٦، روایتى دیگر که منکر حج ابوبکر در دورهى خلافت وى است.
[٤٨] یعقوبى، تاریخ، ج ٢، ص ١٣٣.
[٤٩] بلاذرى، همان، ص ١١٥ـ١١٦؛ قس: طبرى، همان، ج ٣، ص ٤٠٦.
[٥٠] بلاذرى، همان.
[٥١] طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٨٧ـ٣٨٨؛ قس: بلاذرى، همان، ص ١١٦.
[٥٢] بلاذرى، همان.
[٥٣] ر.ک: طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٩٤، ٤٠٦؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٤٠٢ـ٤٠٧.
[٥٤] بلاذرى، همان، ص ١١٧؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٤٠٦.
[٥٥] بلاذرى، همان، ص ١٤٠ـ١٤١؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣١٤ـ٣٩٢.
[٥٦] بلاذرى، همان، ص ١١٨ـ١٢٢؛ طبرى، همان، ج ٣، ص ٣٩٥، ٤٠٦ـ٤٠٧ و ٤٣٤؛ ابن اثیر، همان، ج ٢، ص ٤٠٧ ـ ٤١٨.
منابع:
ـ ابن اثیر، على بن محمد، الکامل فى التاریخ (بیروت، ١٣٩٩ق/ ١٩٧٩م).
ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ، اسد الغابة (قاهره، ١٢٨٦ق).
ـ ابن حِبّان، محمّد، الثقات (حیدرآباد دکن، ١٣٩٣ق/ ١٩٧٣م).
ـ ابن سعد، الطبقات الکبرى (بیروت، دارصادر).
ـ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة (بیروت، ١٤٠٥ق / ١٩٨٥م).
ـ ابن هشام، السیرة النبویة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم (قاهره، ١٣٥٥ق / ١٩٣٦م) و به کوشش عمر عبدالسلام تدمرى (بیروت، دارالکتاب العربى، ١٤٠٩ق / ١٩٨٩م).
ـ ابوعلى مسکویه، احمد بن محمد؛ تجارب الامم، به کوشش ابوالقاسم امامى (تهران، ١٣٦٦ش).
ـ ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر (بیروت، ١٣٧٥ق / ١٩٥٦م).
ـ اوچ اوک، بحریه، تاریخ پیامبران دروغین در صدر اسلام، ترجمهى وهاب ولى (تهران، ١٣٦٤ش).
ـ بلاذرى، احمد بن یحیى، انساب الاشراف، ج ١، به کوشش محمد حمیداللّه (قاهره، ١٩٥٩م) و ج ٢، به کوشش محمد باقر محمودى (بیروت، ١٣٩٤ق / ١٩٧٤م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــ، فتوح البلدان، به کوشش رضوان محمد رضوان (بیروت، ١٣٩٨ق / ١٩٧٨م).
ـ حتّى، فیلیپ خلیل، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران، انتشارات آگاه، ١٣٦٦).
ـ حسن، ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام (قاهره، ١٩٦٤م).
ـ حسین، طه، آئینه اسلام، ترجمهى محمد ابراهیم آیتى بیرجندى (تهران، ١٣٥٢ش).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــ، على و فرزندانش، ترجمهى محمد على خلیلى (تهران، ١٣٣٥ش).
ـ حمیداللّه، محمّد، نخستین قانون اساسى در اسلام، ترجمهى غلامرضا سعیدى (تهران، انتشارات بعثت).
ـ دروزه، محمد عزة، تاریخ العرب فى الاسلام (بیروت، المکتبة المصریة).
ـ سید مرتضى، على بن حسین، الشافى فى الامامة، به کوشش عبدالزهرا حسینى (تهران، ١٤١٠ق).
ـ طباطبائى، محمد حسین، شیعه در اسلام (قم، ١٣٤٨ش).
ـ ـــــــــــــــــــــــ، المیزان (بیروت، ١٣٩١ق / ١٩٧١م).
ـ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، به کوشش دخویه (لیدن، ١٨٧٩ـ١٨٨١م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــ، جامع البیان فى تفسیر القرآن (بولاق، ١٣٢٣ق).
ـ عالمزاده، هادى، «آبِل الزَّیت»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٥ (تهران، ١٣٧٢ش).
ـ عظم، رفیق بن محمود، اشهر مشاهیر الاسلام (بیروت، ١٤٠٣ق / ١٩٨٣م).
ـ فیاض، على اکبر، تاریخ اسلام (تهران، دانشگاه تهران، ١٣٣٥ش).
ـ مفید، محمد بن محمد، الجمل (قم، مکتبة الداورى).
ـ نولدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها، ترجمهى عباس زریاب (تهران، ١٣٥٨ش).
ـ واقدى، محمد بن عمر، المغازى، به کوشش مارسدن جونز (لندن، ١٩٦٦م).
ـ یعقوبى، احمد بن اسحاق، تاریخ (بیروت، ١٣٧٩ق / ١٩٦٠م).
- EI١ = First Encyclopaedia of Islam, V.I, Leiden ١٩٨٧, see: AbúBekr.
- Jafri, S.H. Origins and Early Development of shi، a Islam (Beirut, ١٩٧٦).
________________________________________
١ استاد گروه تاریخ و تمدن ملل اسلامى دانشگاه تهران.
٧-٢-٨تاریخ سیاسی مسلمین؛
استقرار و تحکیم خلافت در مدینه