تاریخ اسلام
(١)
سفرهاى علمى ابن عساکر در ایران
١ ص
(٢)
نهضت
ترجمه، گفتگویى میان تمدن یونانى و تمدن اسلامى
٢ ص
(٣)
شخصیت و آثار ابن قتیبهى دینورى
٣ ص
(٤)
اندیشههاى حسن صباح در باب امامت و حجت
٤ ص
(٥)
طب و
داروسازى در اندلس
٥ ص
(٦)
منصب
چراغچى باشى در عتبات عالیات
٦ ص
(٧)
استقرار و تحکیم خلافت در مدینه
٧ ص
(٨)
محمد
بن ابىحذیفه
٨ ص
(٩)
بلاط
الشهداء
٩ ص
تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - طب و داروسازى در اندلس
طب و داروسازى در اندلس
بررسى جایگاه مسلمین در تاریخ علوم و توانمندىها و
نوآورىهاى آنان در این عرصه، از مباحث ضرورى و مهمى است که اهتمام بدان موجب تعدیل
اندیشهى رایج افراطى در زمینهى تاریخ علم مىگردد. این مقاله برآن است که
تاریخچهاى مختصر از پزشکى اندلس در عصر اسلامى و نوآورىهاى پزشکان مسلمان در این
زمینه را به نحوى اجمالى بازگو نماید و سهم اندلس را در پیشبرد علم طب و داروسازى و
نیز انتقال آن به اروپا را ارزیابى کند.
مقدمه
شاید بتوان گفت نخستین دانش در میان بشر، و قدیمىترین تاریخ ملل، دانش و تاریخ پزشکى بوده است؛ چرا که بشر از روزى که خود را شناخته با درد همراه و با حوادث روبهرو بوده و چون جان خود را عزیزترین گوهر مىدانسته با علاقهى کامل در صدد رفع درد از خود برآمده است. تاریخ طب از همین زمان شروع مىشود و اولین فردى که توانسته درد و بیمارى را از خود و یا دیگرى برطرف نماید، اولین طبیب بوده است[١]بدین ترتیب، طب میراث همهى فرزندان آدم است و هر قومى در این میراث سهمى دارد.
طب در لغت عربى به معناى مداوا و درمان بیمارى، معالجه (جسم و روح) و نیز سحر و افسون آمده٢ و چنان که بوعلى در آغاز قانون گفته است:
شاخهاى از معرفت است که در حالتهاى تندرستى و بیمارى در تن آدمى نظر مىکند و غرض از آن این است که با استفاده از وسایل شایسته سلامتى را نگاه دارد یا آن را بازگرداند.
بنابراین، وظیفهى طبابت بازگرداندن یا نگاهداشتن در اصطلاح حالت تعادلى است که تندرستى نامیده مىشود؛ همچنین در معناى اصطلاحى آن گفته شده که عبارت است از:
علم به قوانینى که به سبب آن، احوال بدن انسان از حیث صحت و عدم صحت شناخته مىشود و صاحب این علم را طبیب مىگویند[٣]
در تقسیمبندى علوم، پزشکان مسلمان، علم طب را در زمرهى علوم طبیعى دانستهاند[٤]علم طب از نخستین علومى بود که مسلمانان به وسیلهى ترجمه، از ملل متمدن اخذ کردند. احادیث منقول از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نشان دهندهى اهمیت این علم است٥ که بعدها در قالب کتابهاى متعددى از قبیل الطب النبوى از ابن قیم جوزیه، الطب فى الکتاب و السنه از عبداللطیف بغدادى و نیز در میان شیعه به صورت طب الباقر، طب الصادق و طب الرضا (رسالة الذهبیه) تألیف شد. با استفاده و اقتباس مسلمانان از طب سایر ملل و افزودن بر آن، طب موسوم به «طب اسلامى» پدید آمد. همانگونه که در شرق عالم اسلام با پیشرفت علم و تمدن، پزشکان بزرگى چون طبرى، رازى، مجوسى و بوعلى ظهور کردند، در غرب (اندلس) نیز همین اتفاق افتاد.
در اینجا برآنیم که وضعیت علم پزشکى و داروسازى را با اشاره به مهمترین صاحبان این فنون مورد بررسى قرار دهیم و سهم اندلس را در پیشبرد علم طب و انتقال آن به اروپا ارزیابى کنیم.
علوم پزشکى در اندلس
علوم پزشکى در اندلس ریشه در تحقیقات و کشفیات علماى مشرق زمین دارد. اغلب فلاسفه و دانشمندان اندلس طب را کار فرعى خود مىشمردند و به مشغلههاى دیگر نیز مىپرداختند. البته در کنار آنها کم نبودند اطباى حرفهاى که آوازهى کار و تحقیقات آنان به اروپا و مشرق رسیده بود[٦]دانشمندانى چون ابن طفیل، ابن رشد، ابن میمون و ابن باجه، با وجود آنکه در علوم پزشکى استاد بودند و آثار ارزندهاى از خود به جا گذاشتند، بیشتر به عنوان فیلسوف شهرت دارند تا طبیب. همچنین ابن خطیب اندلسى که زمانى وزیر و طبیب دارالخلافه بود، بیشتر به عنوان مورخ شهرت دارد تا پزشک.
به طور کلى معالجات پزشکى در میان مسلمانان به دو گونه انجام مىگرفت: به پزشکانى که با عمل جراحى (عملالید و الاعمال بالحدید) درمان مىکردند «جرائحى» مىگفتند و به پزشکانى که با خوراک و دارو معالجه مىکردند، «طبایعى» مىگفتند. ظاهرا علىرغم آنکه بیشتر پزشکان اسلامى به روش درمان از طریق جراحى اشاره کردهاند، ولى برخى از منابع برآناند که بسیارى از عملهاى جراحى که در مغرب و اندلس انجام مىشده، در شرق عالم اسلامى، به دلیل دشوارى، انجام نمىگرفته است[٧]
جراحى
ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوى (د. ٤٠٤ق / ١٠١٣م) از بزرگترین جراحان مسلمان بود. او در نزد مردم قرون وسطاى اروپا به اسامى Abulcasis و Alsaharavius شناخته شده است. زهراوى منسوب به «الزهراء» شهر کوچکى در نزدیکى قرطبه بود که عبدالرحمن الناصر اموى در سال ٣٢٥ قمرى آن را بنا نهاد[٨]شهرت او به واسطهى کتاب التصریف لمن عجز عن التألیف بود که وى آن را براى کمک به کسانى که در ترکیب ادویه ناتوان بودند٩ و یا کسانى که به مؤلفات مفصل دسترسى نداشتند، فراهم آورده بود. کتاب التصریف داراى سى مقاله در سه بخش است که عبارتاند از: بخش پزشکى، بخش داروشناسى و بخش جراحى[١٠]مقالهى سىام آنکه اختصاص به جراحى دارد، بیشتر مورد توجه واقع شده است. این مقاله داراى سه باب است: باب اول به سوزاندن زخمها اختصاص داده شده است. در آنجا دربارهى داغ کردن (الکى) با آتش و سوزاندن با داروهاى تند بحث کرده است. او تصویر ابزارها و آهنیههاى داغ کردن و آنچه در دستکارى (جراحى) بدان نیاز است را نیز آورده است. همچنین از سود و زیان داغ کردن و این که با کدام مزاج سازگار مىافتد. سخن به میان آمده است١١ و نیز مىگوید: «داغ کردن با آتش بهتر از سوزاندن با دواى تند است». او همچنین داغ کردن با ابزار آهنین را بهتر از داغ کردن با ابزار زرین مىداند. زهراوى در این قسمتِ کتاب، کیفیت داغ کردن و مداواى با آن را از فرق تا قدم ذکر مىکند. او در این باب، اقسام گوناگون مکواه (= ابزار یا میل داغ کردن) را که پزشک بر حسب اختلاف موارد باید از آنها استفاده کند نام مىبرد و تصویر آنها را نشان مىدهد[١٢]
باب دوم کتاب دربارهى جراحى است و عنوان آن «بریدن و شکافتن و رگ زدن و زخمها و مانند آن» است. در این باب، اعمالى که با شکافتن و برش انجام مىگیرد، به اضافهى بحثى در امراض مربوط به چشم، دندان، عمل سنگ مثانه، فتق و امراض زنان و... مطرح شده است[١٣]در این قسمت هم، ترتیب درمان با عمل جراحى، از سر، آغاز و به پا ختم مىشود. زهراوى در اینجا به شاگردان خود تذکر مىدهد که زیانهاى محتمل در این باب (= شکافتن و بریدن) به دلیل آن که غالبا توأم با خونریزى است، بیش از زیانهاى احتمالى باب پیشین (داغ کردن) است؛ از این رو دقت و احتیاط در این بخش باید بیشتر باشد. در این باب، بسیارى از آلات و ابزار جراحى را معرفى مىکند و گاه تصویر آنها را نیز ارائه مىدهد[١٤]
باب سوم به دررفتگىها و شکستگىهاى استخوان اختصاص دارد و عنوان آن «الجبر» است. «جبر» به معناى بستن استخوان و معمولاً در برابر «کسر» به معناى شکسته شدن به کار مىرود و لذا به شکستهبند «مجبّر» مىگویند. زهراوى در این باب، علاوه بر شکستگىها و دررفتگىها، از تختهها و چهارچوبها و قالبها و سایر ابزار و آلاتى که در شکستهبندى از آن استفاده مىشود، یاد کرده است.
زهراوى در تحقیقات خود در زمینهى کالبدشکافى، لزوم تشریح جسم مرده و زنده، تجزیهى سنگ در داخل مثانه و... کشفیات و آراى تازهاى را مطرح کرده است. او توصیف دقیق و عمیقى از بیمارىهاى خونى ارائه کرده و به التهابات مفصلى و سل استخوانى توجه کامل داشته است[١٥]
باید متذکر شویم که «اسپینک» و «لویس» متن عربى مقالهى سىام التصریف را به همراه ترجمهى انگلیسى آن تهیه کردند و دانشگاه کالیفرنیا (برکلى و لوسآنجلس) آن را در سال ١٩٧٣ میلادى در ٨٥٠ صفحه با قطع بزرگ، تحت عنوان Albucasis on surgery and Instruments چاپ کرده است[١٦]
از کتب دیگر این مؤلف، متن عربى در دست نیست، ولى ترجمهى لاتینى سه کتاب وى موجود است و یکى از آنها که در سال ١٤٧١ میلادى در ونیز طبع شده، در تهیهى ادویه از معدنیات و مواد حیوانى است و نمونهى قدیم استعمال شیمى در طب است[١٧]آثار زهراوى در کتابى به نام نقطهى اوج شیمىدرمانى در طب قرن دهم١٨ نوشتهى س. حمارنه مورد بررسى قرار گرفته است[١٩]لکلرک در کتاب خود، تاریخ طب عرب، شرح مبسوط و جامعى در احوال و کتب زهراوى نوشته و ترجمهى آن به قلم دکتر محمد معین در لغتنامهى دهخدا تحت مادهى «ابوالقاسم» درج شده است. این مؤلف، زهراوى را مبتکر چندین عمل طبى و جراحى شمرده که آنها را به تفصیل بیان کرده است[٢٠]
سایر تألیفات زهراوى عبارتاند از: تفسیر الأکیال و الاوزان الموجوده فى کتب الطب، المقاله فى عمل الید (کامپل،[٢] هشتاد و نه ترجمهى لاتینىِ چاپ شده و مخطوط از این کتاب را نام برده است)؛ اعمار العقاقیر المفردة و المرکبة (تاریخ مصرف داروهاى تک و مرکب)، امراض النساء (که توسط کاسپرولف در سال ١٥٦٦ میلادى تحت عنوان Gynaeia به لاتین ترجمه شده است) و کتاب عن التغذیه[٢١]
تألیفات زهراوى قرنهاى متوالى، به عنوان کتاب درسى علم جراحى در مدارس پزشکى اروپا، از قبیل سالرنو[٣] ایتالیا، مونپلیه[٤] فرانسه و غیره متداول بود٢٢ و در واقع مىتوان گفت زهراوى با کار خود سنگ بناى جراحى را در اروپا گذاشت[٢٣]
پزشک جراح دیگرى که در اندلس مىتوان نام برد، فردى به نام محمدبن على بن فرح، معروف به الشفره از معاصران ابن الرومیه بوده است. این پزشک در جستوجوى گیاهان به مناطق دور از دسترس جنوب اسپانیا رفت و در وادى آش[٥] یک باغ گیاهشناسى احداث کرد؛ با این حال، هیچ اثرى در گیاهشناسى یا مطالب پزشکى از این طبیب به دست نیامده است؛ ولى رسالهى کوچکى از او در زمینهى جراحى و مداواى زخمها، التهابات و اورام با عنوان الاستقصا و الابرام فى علاج الجراحات و الاورام؛ در دست است. رى ـ رنو[٦] در مقالهاى با عنوان «محمد الشفره جراح مسلمان شهر غرناطه» در نشریهى Hesperiseچاپ ١٩٣٥ به این رساله اشاره کرده است[٢٤]
طب داخلى
ابومروان عبدالملک بن ابى العلاء، ملقب به ابن زهر که در زبان لاتین از او با Avenzoar یاد مىکنند، در رشتهى طب، در فن جراحى همسنگ زهراوى به شمار مىرفت[٢٥]ابن زهر از بزرگترین پزشکان در طب بالینى بود. وى طبیب و وزیر عبدالمؤمن موحدى بود و در سال ٥٥٨ قمرى / ١١٦٢ میلادى در اشبیلیه درگذشت.
امتیاز طبى ابن زهر بر سایر اطباى اندلس به این است که وى همهى کوشش خود را تنها صرف مطالعه و تحقیق در علم پزشکى کرد. ابن زهر شش کتاب تألیف نمود که مهمترین آن التیسیر فى المداواه و التدبیر (راه آسان مداوا و پیشگیرى) بود[٢٦]او اول کسى بود که از حساسیت استخوانها سخن گفت و نیز بیمارىهاى پوستى، به ویژه جرب (پیسى) Itchmite را مورد تشخیص و تفسیر قرار داد و کتاب صعوبات الجرب را در این مورد تألیف کرد[٢٧]برخى او را قدیمىترین انگلشناس و نخستین کسى دانستهاند که انگل مولد جرب را معرفى کرده است؛ اگر چه اخیرا گفتهاند در این مورد احمد طبرى بر او مقدم بوده است[٢٨]او همچنین تاولهایى را که در روى پردهى میانهى سینه پیدا مىشود و به تاولهاى تومور مشهور است، به وضوح معرفى کرد. ابن زهر نخستین پزشکى بود که به گشودن ناى هوایى و تغذیهى مصنوعى (از راه مرى و یا به طور مستقیم، وقتى که مرى فلج شده باشد) توصیه کرد. وى دربارهى بیمارىهاى دیگرى که به بیمارى سرطان معده منجر مىشوند، تعاریف روشنى داشت[٢٩]ابن زهر یبوست مزاج را با انگورى معالجه مىکرد که تاک آن را با آب محتوى داروى مسهل آبیارى کرده باشند[٣٠]او از هواداران کالبدشکافى بود و خود استخوان مردگان را مورد تحقیق قرار مىداد.
در منابع هرجا به طور مطلق «ابن زهر» گفته شده، منظور هموست و این در حالى است که این لقب، به افراد خاندانى اطلاق مىشد که شش نسل متوالى از قرن ٤ تا ٧ قمرى پزشکان نامدار از آن برخاستند. پزشکانِ این خاندان در دربار سلاطین و امراى بنىعباد، مرابطون و موحدون در اندلس و مراکش خدمت مىکردند. اولین پزشک این خاندان ابومروان عبدالملک بن محمد بن مروان بن زهر بود. او طبیب و فقیه اشبیلى بود. در مصر و قیروان پزشکى را آموخت و مدتى طولانى در این دو شهر اقامت گزید و بعد به اندلس رفت. او سرآمد پزشکان عصر خود بود. یکى از آراى شاذ او این بود که حمام با آب گرم بدن را بدبو مىکند و ترکیب خلطها را بر هم مىزند[٣١]دیگر پزشک معروف این خاندان، ابوالعلاء زهر بن عبدالملک بود. او از چنان مهارتى برخوردار شد که پزشکان پیش از خود را تحت الشعاع قرار داد و مایهى افتخار مغربیان گردید[٣٢]کتابها و مقالاتى به او نسبت دادهاند که از جملهى آنها کتاب جامع اسرار الطب، دربارهى فیزیولوژى انسان به ویژه دستگاه گوارش، درمان و پرهیز و رژیم غذایى است؛ و کتاب مجربات که موضوع آن اثرها و فواید دارویى اعضاى حیوانات، نباتات، درختان، میوهجات و سنگهاست و به ترتیب الفبا تنظیم شده است. از این خانواده، دو زن هم در پزشکى شهرت پیدا کردند که در حرمسراى منصور موحدى طبابت مىکردند[٣٣]
پزشک دیگر قرطبه در قرن چهارم هجرى، ابن جلجل (بر وزن سنبل = سبکروح و خردمند) اندلسى (ت ٣٣٢ ق / ٩٤٤م) بود. شهرت او عمدتا مدیون کتاب تاریخ الحکما٣٤ و یا طبقات الاطباء٣٥ اوست که قدیمىترین تاریخ عربى موجود دربارهى پزشکان مسلمان است. سال درگذشت وى درست معلوم نیست. تاریخ تألیف اثرش (٣٧٧ق / ٩٨٧م) که خود آن را ذکر مىکند، مسلم است[٣٦]
پزشک دیگر، عریب بن سعد قرطبى بود که در دربار عبدالرحمن سوم و نیز حکم دوم (نیمهى قرن ٤ق / ١٠م) مىزیست. شهرت او اولاً به اعتبار نگارش تاریخ مسلمانان (مورها) اسپانیا و افریقا که بعدها مورد استفادهى ابن عذارى مراکشى قرار گرفت و ثانیا از جهت پزشکى بود. او بیشتر در امراض مربوط به زنان در علم جنینشناسى تبحر داشت[٣٧]کتاب طبى مهمى که از او به جا مانده، کتاب خلق الجنین و تدبیر الحبالى و المولدین است[٣٨]
ابن وافد (٤٦٧ق / ١٠٧٥م) پزشک و داروساز اندلسى از اهالى طلیطله بود که در اروپا به Aben Gueflt شناخته مىشد. او از شاگردان ابوالقاسم زهراوى بود و همچنین در طلیطله و قرطبه به فراگیرى آثار طبیبان و حکیمان یونانى، از جمله جالینوس و ارسطو پرداخت و در طب و داروسازى چیرهدست شد[٣٩]از آثار طبى او مىتوان تدقیق النظر فى علل حاسه البصر و نیز مجربات فى الطب و الوساد فى الطب را نام برد[٤٠]کتابى نیز دربارهى خواص درمانى گرمابه به وى نسبت دادهاند که ترجمهى لاتین آن در ونیز (١٥٥٣م) به چاپ رسیده است[٤١]
سایر پزشکان اندلس که بیشترین شهرت آنان در سایر دانشها (فلسفه، تاریخ و...) است نیز در نوآورىهاى طبى اندلس نقش مهمى ایفا کردهاند که اینجا به اشارهى مختصرى اکتفا مىکنیم.
ابوالولید بن رشد (قرن ٦ ق / ١٢ م) به لاتین Averroes که شهرت بیشتر او در فلسفه و به عنوان شارح آثار ارسطو است؛ در عین حال، پزشک زبردستى نیز بوده است. کتاب درسى طبى جامع ابن رشد در اندلس به کتاب قانون ابن سینا ترجیح داده مىشد[٤٢]گفتهاند که اولین بار ابن رشدِ حکیم بود که نشان داد یک تن دوبار به بیمارى آبله مبتلا نمىشود[٤٣]تألیفات پزشکى او عبارتاند از: تلخیص کتاب الحمیات لجالینوس، تلخیص العلل و الاغراض، تلخیص الاعضاء الاَلمه، تلخیص القوى الطبیعیه، تلخیص المزاج، تلخیص الاسطقسات لجالینوس، تلخیص الخمس مقالات الاولى من کتاب الادویه المفرده لجالینوس، مجموعهى این نوشتهها تحت عنوان تلخیصات الى جالینوس ویراستهى دلاکو نثپثیون باثکث دبنیتو در ١٩٨٤ میلادى در مادرید منتشر شده است[٤٤] کتابهاى دیگر او در این زمینه عبارتاند از: رسائل ابن رشد الطبیة، شرح ارجوزة ابن سینا فى الطب؛ کتاب الکلیات (که به گفتهى رنان، این اثر یک دورهى کامل پزشکى در هفت کتاب است)؛ مقالة فى التریاق؛ مقالة فى المزاج؛ مقالة فى المزاج المعتدل؛ مراجعات و مباحث بین ابىبکر بن طفیل و بین ابن رشد فى رسمه للدّواء فى کتابه الموسوم بالکلیات، مسألة فى نوائب الحمّى (دربارهى تبهاى متناوب)، مقالة فى الحمیات العفن (دربارهى تبهاى عفونى)[٤٥]
فیلسوفى دیگر که در طب نیز دستى داشت، موسى بن میمون قرطبى (قرن ٦ ق / ١٢م) بود. او در طب چنان شهرت پیدا کرد که صلاح الدین ایوبى و پسرش ملک افضل و نیز قاضى فاضل، وزیر مشهور صلاح الدین، به او رجوع مىکردند. ابن ابى اصیبعه او را در طب «یگانهى روزگار خود» مىخواند. مایرهوف در مقالهى «کتب طبى ابن میمون» (١٧١ـ١٥٢) شرحى دربارهى آثار طبى ابن میمون آورده است[٤٦]آثار پزشکى او عبارتاند از: مختصرات از کتاب جالینوس، شرح فصول بقراط و فصول موسى که به گفتهى مایرهوف بزرگترین و مهمترین کتاب طبى ابن میمون است. در این کتاب ١٥٠٠ کلام از جالینوس و دیگر اطباى قدیم، همراه با ٤٢ نظر انتقادى و تحقیقى نقل شده است که با جملهى «قال موسى» آغاز مىشود. افزون بر این نقل قولهایى از ابن زهر، تمیمى و ابن رضوان هم در آن دیده مىشود.
این کتاب شامل ٢٥ فصل است: فصل یک تا سه در آناتومى و فیزیولوژى و پاتولوژى عمومى، فصل چهار و پنج در علم العلامات و تشخیص امراض...، فصل هفت در علم الاسباب، فصل هشت در معالجات...، فصل ده و یازده در تب و بحرانها، فصل دوازده تا چهارده دربارهى مقیئات و مسهلات، فصل پانزده در بیمارىهاى زنان، فصل هفده در بهداشت، فصل هجده در ورزش، فصل نوزده در گرمابه رفتن، فصل بیست در رژیمهاى غذایى، فصل بیست و یک و بیست و دو در داروشناسى، فصل بیست و سه و بیست و چهار دربارهى آراى جالینوس و فصل بیست و پنج در نقد آراى جالینوس. این اثر با ترجمههاى عبرى و آلمانى و لاتین بارها به طبع رسیده است.
برخى دیگر از آثار پزشکى او بدین قرارند: رسالة فى البواسیر (که داراى هفت فصل است شامل: هضم غذا، غذاهایى که در این بیمارى باید از آن پرهیز کرد، غذاهایى که براى این بیمارى مفید است، داروهاى ساده و مرکب براى استعمال داخلى، داروهاى موضعى، حمام و روغن مالى، تدخین و بخور)، رسالة فى الجماع، مقالة فى الربو (آسم) و... [٤٧]
طبیب ـ فیلسوف دیگرى که باید از او نام برد، ابن طفیل اندلسى (قرن ٦ ق / ١٢م) است. حذاقت و مهارت وى در طب و جراحى ستوده شده است[٤٨]ابن طفیل مدتها در دستگاه ابو یعقوب یوسف بن عبدالمؤمن، عنوان وزیر و طبیب داشت؛٤٩ اما سرانجام طبابت ابو یعقوب را به ابن رشد (که احتمالاً شاگردش بود) واگذار کرد و تنها در سمت وزارت باقى ماند. ابن طفیل در طب تألیفاتى داشت که از جمله مىتوان از ارجوزهى طبیه نام برد[٥٠]
طبیب ـ فیلسوف دیگر ابن باجّه (قرن ١٦ ق / ١٢م) است. نام لاتینى شدهى او در سدههاى میانه Avempace است. او نیز در طب تألیفاتى داشته است[٥١]
ابن خطیب اندلسى (قرن ٨ ق / ١٤م) پزشک حاذق دیگرى است که شهرتش در ادب و تاریخ بیش از طب است. در قرن ١٤ میلادى که در اروپا طاعون شیوع پیدا کرد و مسیحیان آن را کار خدا تلقى کردند، این پزشک مسلمان در رسالهاى فرضیهى سرایت بیمارى را مطرح کرد[٥٢]شاید بالاترین مراحلى که پزشکان مسلمان در مورد شناخت عوامل بیمارى طى کردهاند. همان کشف قانون سرایت بیمارى باشد. لسان الدین بن خطیب در کتاب خود، مقنعه السائل عن المرض الهائل ـ که احتمالاً همان کتابى است که وى در ترجمهى خود با عنوان الکلام على الطاعون المعاصر از آن یاد کرده است٥٣ ـ به شبهات دربارهى این قضیه پاسخ گفته است؛ علاوه بر آن، ابن خطیب معتقد بود که میزان تأثیر سرایت بیمارى و درجهى سرعت ابتلا به آن منوط به شرایط جسمانى انسان است. با کشف قانون سرایت بیمارى توسط مسلمین، عملاً نظریهى شناخت علل بیمارى بر اساس اخلاط چهارگانه (نظریهى یونانیان) به کلى فرو ریخت[٥٤]
علاوه بر پزشکانى که ذکرشان رفت، پزشکان دیگرى نیز در اندلس بودند که شهرت کمترى داشتند و در اینجا متعرض نام ایشان نمىشویم[٥٥]
داروشناسى
تنوع اقلیم و وسعت قلمرو اسلام که از چین تا اندلس امتداد داشت، مسلمین را بیش از یونانىها با انواع ادویهى مفرده آشنا کرد. اگر چه فارماکولوژى اسلامى بر مبناى یونانى و ایرانى بود، ولى توسط مسلمین گسترش پیدا کرد و نام صدها ادویهى مفرده که براى یونانىها مجهول بود، در فارماکولوژى اسلامى وارد شد[٥٦]
در اندلس بیش از سایر مناطق اسلامى، کشاورزى و گیاهشناسى و داروشناسى پیشرفت داشت. در این مورد، آثار نویسندگانى چون ابن وافد طبیب، ابن بصال طلیطلى، ابوالخیر و ابن حجاج اشبیلى و بالاخره ابن عوام و ابن بیطار قابل توجه است. در قرن پنجم هجرى در جاهایى چون طلیطله و اشبیلیه کشاورزان، باغهاى گیاهشناسى براى انجام تحقیقات گیاهى درست مىکردند. کشاورزى و گیاهشناسى با طب و داروسازى رابطهى نزدیک داشت. کتاب عمدة الطبیب فى معرفه النبات لکل لبیب (قرن ٥ ق) از مؤلفى مجهول، اوج این رابطه را نشان مىدهد[٥٧]دانشمندان مسلمان در این رشته و در پیشبرد کشاورزى در اسپانیا چنان پیشرفت کردند که فقط در قرن ١٩ میلادى با توسعهى علم شیمى بر آن سبقت گرفته شد[٥٨]
مشهورترین داروشناسان اندلس عبارت بودند از:
ابن جلجل (قرن ٤ ق / ١٠م) پزشک و گیاهداروشناس مشهور اندلس بود. او آثار مهمى در داروشناسى دارد که عبارتاند از:
١. تفسیر اسماء الادویه المفرده، که بر کتاب الادویة المفرده، یا الحشائش دیسقوردیس نوشته شده است؛
٢. مقالة فى الذکر الادویه التى لم یذکرها دیسقوریدس فى کتابه که در واقع استدراک کتاب الحشائش دیسقوریدس است؛ ٣. مقالة فى ادویه التریاق؛ ٤. رسالة فى العقاقیر[٥٩]
داروشناس معروف دیگر ابن وافد طبیب (قرن ٥ ق / ١١م) بود. وى در کشاورزى و گیاهشناسى نیز دست داشت. چنان که باغ مشهورِ سلطان، زیر نظر او احداث شد. ابن وافد در زمینهى ادویهى مفرده مهارتى تام داشت[٦٠] در غالب منابع آمده است که وى به روشهاى تغذیه بیش از تجویز دارو گرایش داشت و در میان داروها نیز آنچه سادهتر بود بر داروهاى مرکب ترجیح مىداد و در ترکیب داروها نیز به حداقل بسنده مىکرد[٦١]مشهورترین اثر او در این زمینه الادویة المفردة است که به گفتهى صاعد اندلسى همهى آموزشهاى طبى دیسقوریدس و جالینوس را در بر مىگرفته و مؤلف بیست سال از عمر خود را بر سر تألیف و تدوین آن گذاشته است[٦٢]
بزرگترین داروشناس در اسپانیاى مسلمان، غافقى قرطبى (قرن ٦ ق / ١٢م) بود که نظرهاى مشروحى دربارهى گیاهان اندلسى ارائه داد. او گیاهانى از اسپانیا و افریقا فراهم آورد و نام عربى و لاتینى و بربرى آنها را ضبط کرد و وصف آنها را چنان آورد که مىتوان گفت درستتر و دقیقتر از آن به عربى نیامده است. تألیف اساسى او الادویة المفردة نام دارد٦٣ که مورد استفادهى ابن بیطار بوده است. به عقیدهى مایرهوف، غافقى بىتردید داروشناسى نوآور و بهترین گیاهشناس قرون وسطى و جهان اسلام بوده است[٦٤]
ابن الرومیه (قرن ٦ و ٧ ق / ١٢ و ١٣م) ملقب به عشّاب، نباتى و زهرى، گیاهشناس و داروشناس بزرگ اندلس بود. اصل وى از قرطبه بود و در اشبیلیه متولد شد. وى پس از آموختن علم حدیث، به علم گیاهشناسى متمایل شد و براى شناخت و دستهبندى نباتات، سراسر اندلس و مغرب و افریقیه را زیر پا گذاشت، پس از آن رهسپار مشرق شد و در مصر و شام و عراق و حجاز به تحقیق و تفحص در نباتات پرداخت و بسیارى از نباتات ناشناخته را دستهبندى و غوامض این علم را حل کرد[٦٥]وى برجستهترین گیاهشناس مسلمان است که نباتات ناشناخته را نه فقط از دیدگاه پزشکى، که از نظر دانش گیاهشناسى نیز مطالعه کرد و توانست زمینهى این علم را توسعه داده، تجارب خود را به وسیلهى شاگردانش که بزرگترین آنها ابن بیطار است به آیندگان انتقال دهد. او پس از سفرهاى دور و دراز در مشرق، به موطن خود باز گشت و دکانى براى فروش گیاهان دارویى گشود[٦٦]آثار او در علم گیاهشناسى عبارتاند از:
١. تفسیر اسماء الادویة المفردة من کتاب دیسقوریدس؛
٢. مقالة فى ترکیب الادویه؛
٣. الرحله النباتیه، که مهمترین اثر او بود و در آن انواع گیاهانى را که کشف کرده بود با ذکر نام و خواص آنها جمع آورده بود؛
٤. التنبیه على اغلاط الغافقى[٦٧]
طبیب گیاهشناس دیگرى که باید از او نام برد، ابن عوام اشبیلى (قرن ٦ ق / ١٢م) است. کتاب او موسوم به کتاب الفلاحة، مهمترین کتاب عربى در این زمینه است. این اثر به همان اندازه که از نظر ادبى حایز اهمیت و متکى بر نوشتههاى یونانى و عربى است، به همان اندازه هم بر اساس آگاهىهاى عمیق تجربى و کاربردى نوشته شده است. کتاب الفلاحة طى یک شرح دقیق، ٥٨٥ نوع رستنى را که ٥٥ نوع آن درخت میوه است معرفى مىکند. به عقیدهى مایرهوف این کتاب را باید یکى از مهمترین رسالات عربى در مورد علوم طبیعى و بهخصوص علوم گیاهشناسى به شمار آورد[٦٨]
ابن بیطار مالقى (قرن ٧ ق / ١٣م) معروفترین دانشمند گیاهشناس و داروشناس اندلس بلکه همهى جهان اسلام بود و او را جانشین به حق دیسقوریدس دانستهاند[٦٩]ابن بیطار براى تحقیق در انواع نباتات طبى در اندلس، شمال افریقا، مصر، سوریه و آسیاى صغیر مسافرتها کرد و نتیجهى آن، دو کتاب معتبر و مشهور در این زمینه است:
١. المغنى فى الادویة المفردة، که بر حسب معالجات اعضاى بدن و تأثیر درمانى داروها تنظیم شده است؛
٢. الجامع فى الادویة المفردة[٧٠]که به مفردات ابن بیطار معروف است.
او در کتاب الجامع فى الادویة المفردة، از داروهاى ساده که از مایههاى حیوانى یا گیاهى یا معدنى به دست مىآید سخن گفته و تجربیات و تحقیقات شخصى خویش را بر آن افزوده است. ابن بیطار حدود ١٤٠٠ نوع ادویهى مفرده را ـ که ٣٠٠ مورد از آن تازگى داشتند ـ به ترتیب حروف الفبا نام برده است٧١ شرح این داروها بسیار دقیق نوشته شده و نامهاى مترادف، نامهاى یونانى و حتى اغلب اسم مترادف فارسى، بربر و نامهاى محلى اسپانیولى آنها هم در این کتاب آمده است[٧٢]
مفردات ابن بیطار از حیث جامعیت و دقت چنان بود که از عهد دیسقوریدس تا دورهى رنسانس اروپا شاید هیچ کتابى که با آن قابل مقایسه باشد به وجود نیامد.
در اسپانیا مطالعات مسلمین راجع به نباتات، نه فقط در کتاب بلکه به ویژه در طبیعت انجام مىشد[٧٣]
تأثیر طب اندلس بر اروپا
انتقال علوم اسلام به اروپا از سه طریق عملى گردید:
١. تماسهایى که از زمان صلیبیان بین مسلمانان و غربىها برقرار شد؛
٢. تماسهایى که در سیسیل واقع شد (که بیشترین تماسها از این طریق بود)؛
٣. تماسهایى که در شبه جزیرهى ایبرى بین مسلمانان و غربىها برقرار شد، و چنان که برخى محققان گفتهاند، ارتباطات اخیر بیشترین نتایج را در بر داشته است[٧٤]
در قرون اولیهى نفوذ اسلام به اندلس، فرهنگ شرقى به سوى اندلس جریان یافت. فهرست نام طالبان علمى که از اندلس به جستوجوى دانش، راهى مصر و شام و عراق و... مىشدند، مؤید این گفتار است. به تدریج اوضاع تغییر کرد و اندلس خود به مرحلهى تولید علم رسید و بزرگانى در رشتههاى مختلف علمى، از جمله طب ظهور کردند. دستاوردهاى والاى مسلمین در اسپانیا، براى فرهنگ اروپاى مسیحى، به ویژه پس از سدهى دهم میلادى [سوم هجرى] حایز اهمیت است[٧٥]
دربارهى اقتباس غرب از فرهنگ و علوم اسلامى، جوزف کامپل[٧] فیلسوف معاصر آمریکا، در کتاب آفریننده اساطیر،[٨] فصلى از تألیف خود را به میراث اسلام Leogacy of Islam اختصاص داده است. او در این فصل، از ارزش معنوى و علمى فرهنگ اسلامى و چگونگى انتقال آن به اروپا به تفصیل سخن گفته است[٧٦]
اقتباس علوم اسلامى از نیمههاى قرن چهارم هجرى آغاز شد و شهر طلیطله مرکز عمدهى نهضت علمى در این برهه از زمان بود.
دارالترجمهى طلیطله
طلیطله بعد از تسلط مسیحیان به سال (٤٧٨ ق / ١٠٨٥م) که مقام خود را به عنوان مرکز فرهنگ اسلامى محفوظ داشته بود، راه اصلى براى انتقال ذخایر معنوى عرب به غرب بود. در طلیطله، به همت ریموند اول، اسقف اعظم طلیطله (٥٢٠ ـ٥٤٦ ق / ١١٢٦ـ ١١٥١م) مدرسهى منظمى براى ترجمه تأسیس شد و مترجمان زیادى از آن بیرون آمدند[٧٧]از جمله علماى بریتانیا که بدانجا راه یافتند، میشل اسکات و رابرت آوچستر بودند. ادلارد آوباث نیز در همین دوران به اسپانیا سفر کرده بود[٧٨]این مترجمان کتابهاى علمى بسیارى را به لاتین ترجمه کردند.
هنگامى که پیترونرابل[٩] و ابوت کلونى[١٠] به دعوت رییس دارالترجمهى طلیطله، رومان سوتاتى[١١] (١١٥١ ـ ١١٢٦م) از آن جا دیدن کردند بیش از هفتاد تألیف از زبان عربى به لاتین ترجمه شده بود[٧٩]در نتیجهى این ترجمهها بسیارى از اصطلاحات فنى عربى به زبانهاى اروپایى راه یافت؛ از جمله کلمه Julep (از جلاب عربى = گلاب) به معناى شربت طبى معطر؛ کلمهى rob (همان رب عربى) به معناى عصارهى میوهى غلیظ که با عسل آمیخته باشد؛ کلمهى Syrup(شراب عربى) به معناى آبى که شکر را به نسبت معینى در آن حل کرده و بعضى مایههاى طبى بر آن افزوده باشند و کلمهى Soda(= صداع) که در قرون وسطى به معناى سردرد به کار مىرفت[٨٠]
در قرن ششم جریان اقتباس علوم اسلامى به مناطق دیگرى مانند فرانسه[٨١]آلمان، اروپاى مرکزى و انگلیس٨٢ رسید. قرن ششم این ویژگى را داشت که مترجمانى پدید آمدند که علاوه بر توانایىهاى زبانى، معلومات علمى تخصصى لازم براى ترجمهى متون تخصصى را نیز داشتند. این دوره آغاز مرحلهى تقلید محسوب مىشود.
شمال غربى افریقا و اسپانیا به ویژه طلیطله که جرارد کرمونایى و میشل اسکات در آن جا به کار مشغول بودند، در انتقال طب اسلام به اروپا نقش معتبر داشت[٨٣]لازم است ذکر شود که در این زمان سطح معالجه در اروپا بسیار پایین بود. یادداشتهاى اسامة بن منقذ، یکى از قهرمانان جنگهاى صلیبى که درنبورگ Drenbourg آن را جمعآورى کرده و اصل عربى را به همراه ترجمهى فرانسوى آن منتشر نموده[٨٤]حاکى از این امر است. اسامه شیوهى طبابت پزشکان مغرب زمین را این گونه ترسیم مىکند:
بنا به خواهش کوتوال فرنگىِ قلعهى منیطره، که در لبنان واقع است، عموى اسامه، پزشکى را اعزام مىکند. طولى نمىکشد که پزشک برمىگردد و حکایت قابل توجهى را نقل مىکند. او مجبور بود یک سرباز و یک زن را معالجه کند. سرباز در پاى خود دُملى داشت و پزشک مسلمان تدبیرى اندیشید که عفونتهاى آن بالا آمد و دمل باز شد و عفونت به صورت رضایتبخشى خارج شد. اما زن دچار بیمارى سل بود. پزشک مسلمان رژیم غذایى خاصى را تجویز کرد که حاوى سبزیجات تازه و فراوان بود. در اینجا پزشک فرنگى به صحنه آمد. او از سرباز پرسید آیا مىخواهد با یک پا زنده بماند، یا با دو پا بمیرد. سرباز پاسخ داد مىخواهد زنده بماند؛ لذا پزشک دستور داد با تبر پاى او را قطع کنند. با دومین ضربهى تبر، مرد بیمار جان باخت. معالجهى آن زن بدتر از این بود. دکتر فرنگى گفت: دیوى بر او مستولى شده و باید موهایش تراشیده شود. این کار انجام شد. بیمارى او افزون شد. پزشک گفت که دیو به داخل سر او وارد شده و سپس شکافى در سر او ایجاد کرد که جمجمهى وى دیده مىشد و با آب و نمک مغز را شستوشو داد. این زن بلافاصله مرد؛ از اینرو پزشک عرب از مردم پرسید: آیا [با وجود این پزشک فرنگى] نیازى به من هست؟ آنها پاسخ منفى دادند؛ لذا وى به وطن خود برگشت[٨٥]
اسامه حکایتى مشابه از زبان گیوم دوبور[١٢] که به همراه او از عکا تا طبریه مسافرت کرده بود، نقل مىکند:
گیوم گفت: در کشور ما و در میان همراهان ما پهلوانى دلیر و تنومند بود که بیمار گشت و چیزى نمانده بود که بمیرد. سرانجام دست به کار آخرین علاج زدیم و به یک کشیش مسیحىِ بسیار مقتدر مراجعه کردیم و بیمار را به وى سپردیم. ما ایمان داشتیم که کافى است او دست به بدن بیمار گذارد تا بىدرنگ بیمار شفا یابد. همین که کشیش بیمار را دید گفت «موم بیاورید». مقدارى موم آوردیم و او مومها را نرم کرد و از آن دو گلوله مانند بند انگشت ساخت و هر یک را در یکى از منخرین بیمار فرو کرد. فورا مریض محتضر جان داد. ما تعجبکنان گفتیم: «مرد!». کشیش پاسخ داد: «بله، رنج مىکشید و من منخرینش را گرفتم تا بمیرد و آرام شود![٨٦]
این قبیل حکایات نشان دهندهى آن است که به نظر اعراب آن عصر، طب اروپاییان در قبال طب خودشان بسیار وحشیانه و بدوى بود[٨٧]
آغازگر جنبشى که به آشنایى غرب با طب اسلامى انجامید، فردى به نام قسطنطین افریقى (٤٨٠ ق / ١٠٨٧م) از حوزهى تمدن اسلامى بود. در واقع اروپاى قرون وسطى معلومات طبى خود را به ویژه مرهون قسطنطین و جرارد کریمونایى٨٨ (٥٨٣ ق / ١١٨٧م) بود که کتب طبى چون: تصریف زهراوى، طب منصورى و قانون بوعلى را ترجمه کردند. ترجمهى قسمت جراحى کتاب التصریف در نیمهى دوم قرن دوازدهم میلادى از عربى به لاتین که به وسیلهى جرارد کرمونایى در شهر طلیطله انجام گرفت و نخستین بار در سال ١٤٩٧ میلادى در شهر ونیز ایتالیا تحت عنوان Libre Alsahatavi de Cirurgia چاپ و منتشر گردید و سپس در سال ١٤٩٩ و ١٥٠٠ دو چاپ دیگر از آن صورت گرفت. چاپ ونیز در سالهاى ١٥٢٠ و ١٥٣٢ و ١٥٤٠ نیز تجدید گردید. نخستین چاپ جدید کتاب، که در آن متن عربى همراه با ترجمهى لاتینى آورده شده، در سال ١٧٧٨ در اکسفورد صورت پذیرفته و در سال ١٨٦١ ترجمهاى به زبان فرانسه از آن شده است. با نشر ترجمههاى متعدد کتاب التصریف، علم جراحى در غرب در سطح عالىترى قرار گرفت و کتاب زهراوى یکى از مهمترین کتابهاى این فن در دورهى رنسانس شد و تا آغاز قرن هفدهم میلادى در دانشگاههاى مهم اروپا، به ویژه اسپانیا و فرانسه تدریس مىشد و دانشمندان اروپایى مقالات متعددى دربارهى قسمتهاى مهم این کتاب به رشتهى تحریر درآوردند[٨٩]
در بین چشمپزشکان غربى، گى دو شولیاک[١٣] (١٣٦٣م) در دویست موضع، از زهراوى نقل قول مىکند[٩٠]نام وى، در نوشتههاى پزشکى لاتینى به صورتهاى تصحیف شدهى زیر فراوان دیده مىشود: البوکاسیس،[١٤] ابوکاسا،[١٥] بولکاسیس،[١٦] بولکاریس[١٧] و غیره[٩١] بعضى از عملیات مهم جراحى که به اطباى بزرگ اروپایى منسوب کردهاند، در کتاب زهراوى مطرح شده است؛ از آن جمله، مسألهى بندآوردن جریان خون شرایین، که در قرن شانزدهم، جراح فرانسوى، امبرواس پاره[١٨] بدان شهرت یافت و نیز روش معروف به «ترند لنبورکى» منسوب به فردریک ترند لنبورک[١٩] (١٩٢٤م) از نظر ابوالقاسم زهراوى شناخته شده بود[٩٢]چنان که گفته شد، نخستین جراحان برجستهاى که در اروپا ظهور کردند، به منزلهى شاگردان زهراوى و دیگر جراحان مسلمان بودند. از جمله کسانى که فن جراحى اسلامى را در اروپا گسترش داد، گى دو شولیاک بود[٩٣]ترجمههاى مختلف و چاپهاى متعدد کتاب التیسیر ابن زهر در اروپا، نیز نشان دهندهى رونق این کتاب در مجامع علمى و تأثیر آن در تطور دانش پزشکى در طى قرون وسطى است که تا رنسانس ادامه داشت[٩٤]
مورخان علم طب کشف «قانون سرایت بیمارى» را مرحلهى مهمى در تاریخ پزشکى به شمار آوردهاند. ک.سودهف[٢٠] ضمن بررسى پدیدههاى وبا و طاعون در اروپا، به این نتیجه رسید که اندیشهى سرایت بیمارى از آغاز قرن ١٤ میلادى در اروپا منتشر شده است. بدون تردید، اطباى اروپا این طرز فکر را از اساتید مسلمان خود فرا گرفتهاند[٩٥]
قدیمىترین مدارس پزشکى اروپا در «سالرنو» بود و پیشینهى تاریخى آن مبهم است. مدرسهى قدیمى دیگر پزشکى، احتمالاً شاخهاى از سالرنو بود که در شهر «مونپلیه» واقع شده بود[٩٦]در این شهر جمعیت نسبتا زیادى از عرب و یهود، همچنین مسیحیان عرب زبان، بودند و در اوایل قرن دهم ارتباط نزدیکى با مدارس عربى در جنوب اسپانیا داشتند. به همین دلیل سهم مونپلیه در توسعهى پزشکى اروپا از طریق ارتباط با عربها، مهمتر از آن است که عموما مطرح مىشود[٩٧]
«جراحى» به تدریج و با تأخیر به مدارس پزشکى اروپا راه یافت. پس از سال ١١٦٣ میلادى دستورى از کلیسا مبنى بر منع آموزش جراحى در مدارس پزشکى صادر شد. احتمالاً، در اثر گسترش وسیع مطالعات پزشکى، طرز تفکر کلیسا نسبت به جراحى تغییر یافت و لذا در سال ١٢٥٢ میلادى براى «برنو»، اهل ایتالیا، خلق یک اثر مهم که Chirargica Magna نام گرفت، ممکن شد[٩٨]
کتابهاى قدیمى نشان مىدهد که پزشکى اروپا در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم نیز، وابسته به پزشکى اعراب و امتدادى از آن بوده است[٩٩]
پی نوشت ها:
[١] ادوارد براون، تاریخ طب اسلامى، ترجمه مسعود رجبنیا، ص ١٦ و فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ترجمهى محمدرضا عطایى، ص ٤٦.
[٢] ابن منظور، لسان العرب، ذیل واژهى طب و جبران مسعود، والرائد، ذیل همان واژه.
[٣] حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، ص ٢٠.
[٤] ابوعبداللّه محمد بن احمد بن یوسف خوارزمى، مفاتیح العلوم، ترجمهى خدیو جم، ص ١٤٧ ـ ١٧٣.
[٥] در آغاز جلد چهارم صحیح بخارى دو کتاب آمده که در هشتاد فصل آن، احادیث مربوط به بیمار، بیمارى و درمان و... نقل شده است.
[٦] فیلیپ خلیل حتَى، تاریخ عرب، ترجمهى ابوالقاسم پاینده، ص ٧٣٧.
[٧] مهدى محقق، «طب در اسلام»، مجله فرهنگ، شماره پیاپى ٢٠ و ٢١، ویژهى تاریخ علم، ص ٢٨٠، به نقل از اخوینى بخارى، هدایة المتعلمین، ص ٥٥١.
[٨] یاقوت حموى، معجم البلدان، ج ٣، ص ١٦١.
[٩] نورالدین آل على، اسلام در غرب، ص ٣٤١.
[١٠] فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٨.
[١١] مهدى محقق، «زهراوى در کتاب التصریف»، همان، دومین بیست گفتار، ص ٢٨٣؛ آلدومیهلى، علوم اسلامى و نقش آن در تحول علمى جهانى، ترجمهى رضوى ـ علوى، ص ٤٠٤.
[١٢] او تحت عنوان المکاوى، داغکنهاى مختلف را نام برده است؛ از جمله: المکواه الزیتونیه، المکواه المسماریه، المکواه ذات سکینین، المکواه الهلالیه و... ر.ک: مهدى محقق، «الزهراوى در کتاب التصریف»، ص ٢٨٥.
[١٣] علوم اسلامى و نقش آن... آلدومیهلى، ص ٤٠٤.
[١٤] از جمله انبویه (Cannula)، جفت (Forcrps)، زرّاقه (Syringe)، ثنَاره (Hook)، فاس (Pickaxe)، قاثاطیر (Catheter) و... (ر.ک: مهدى محقق، همان، ص ٢٨٩ ـ ٢٩١).
[١٥] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٥٥.
[١٦] مهدى محقق، همان، ص ٢٧٩.
[١٧] سیدحسن تقىزاده، تاریخ علوم در اسلام، به کوشش عزیزاللّه علیزاده، ص ٢٤٥.
[١٨] .Climax of Chemical Therapy in ١٠ th Century Arabic Medicine
[١٩] فؤاد سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٥٧.
[٢٠] تقى زاده، همان، ص ٢٤٦.
[٢١] آلعلى، اسلام در غرب، ص ٣٤١.
[٢٢] فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٨.
[٢٣] آل على، همان، ص ٣٤٢.
[٢٤] آلدومیهلى، همان، ص ٤٦٦ ـ ٤٦٧.
[٢٥] مقرى، نفخ الطیب من غصن الاندلس الرطیب، ج ١، ص ٨٩٩؛ فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٩.
[٢٦] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى ابن زهر، ج ٣، ص ٦٣٣ ـ ٦٣٤؛ حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ص ٢٠٣؛ فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٩ ـ ٧٤٠.
[٢٧] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى ابن زهر، ج ٣، ص ٦٣٣.
[٢٨] همانجا.
[٢٩] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٥٥، به نقل از مقالهى «ابن زهر»، دایرة المعارف اسلامى (انگلیسى)، ج ٣، ص ٩٧٨.
[٣٠] عبدالحسین زرینکوب، کارنامه اسلام، ص ٥٥.
[٣١] مقالهى «ابن زهر»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣، ص ٦٣٠.
[٣٢] محمدبن عبداللّه ابن ابار، التکملة لکتاب الصله، ج ١، ص ٣٣٤.
[٣٣] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن زهر»، ج ٣، ص ٦٣٥.
[٣٤] براون، تاریخ طب اسلامى، ص ١٣٤؛ قفطى، تاریخ الحکما، ص ٢٦٤.
[٣٥] سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٣٧.
[٣٦] همانجا.
[٣٧] آلدومیهلى، همان، ص ٤٠٤.
[٣٨] سزگین، همان، ج ٣، ص ٤٢٣.
[٣٩] قاضى صاعد اندلسى، طبقات الامم، به کوشش حیاه بوعلون، ص ١٩٥ ـ ١٩٦.
[٤٠] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقاله «ابن وافد»، ج ٥، ص ٦٥ ـ ٦٦.
[٤١] همانجا.
[٤٢] تاریخ علم کمبریج، فصل ٥، علم عرب، ص ٣٢٨.
[٤٣] زرینکوب، کارنامه اسلام، ص ٥٤.
[٤٤] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن رشد»، ج ٣، ص ٥٦٤.
[٤٥] همان، ص ٥٦٤ ـ ٥٦٥.
[٤٦] همان، ذیل مقالهى «ابن میمون»، ج ٥، ص ١٣.
[٤٧] همان، ص ١٢ ـ ١٣؛ آلدومیهلى، همان، ص ٤٢٩ و ٤٣٢؛ قفطى، تاریخ الحکماء، ص ٤٣٦؛ عبداللّه عنان، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ترجمهى عبدالحمید آیتى، ج ٤، ص ٥٧٩.
[٤٨] على ابن ابى زرع، انیس المطرب، ص ٢٠٧.
[٤٩] همانجا.
[٥٠] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن طفیل»، ج ٤، ص ١٣٧؛ عنان، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ج ٤، ص ٥٧٥.
[٥١] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن باجه»، ج ٣، ص ٧٠.
[٥٢] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٥٦ ـ ٥٧.
[٥٣] احمدبن محمد مقرى، نفخ الطیب، تحقیق احسان عباس، ج ٧، ص ٩٩؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن خطیب».
[٥٤] فؤاد سزگین، همان، ص٥٧.
[٥٥] ر.ک: فؤاد سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٢٠، ٤٢١، ٤٢٣، ٤٢٤، ٤٣٧، ٤٥١، ٤٥٦، ٤٧٩؛ عنان، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ج ٤، ص ٥٦٨.
[٥٦] زرینکوب، همان، ص ٦١.
[٥٧] میراث اسپانیاى مسلمان، زیر نظر سلمى خضرا جیْوسى، گروه ترجمه زبانهاى اروپایى، ج ٢، ص ٦٢١ ـ ٦٢٩.
[٥٨] همانجا.
[٥٩] سزگین، همان، ج ٣، ص ٤٣٨؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن جلجل»، ج ٣، ص ٢٤٣ ـ ٢٤٤.
[٦٠] قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهمن دارایى، ص ٣١٤.
[٦١] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن وافد»، ج ٥، ص ٦٥.
[٦٢] صاعد اندلسى، طبقات الامم، ص ١٩٥ ـ ١٩٦؛ قفطى، همان، ص ٣١٤.
[٦٣] حتى، همان، ص ٧٣٥.
[٦٤] آلدومیهلى، همان، ص ٤٤٩.
[٦٥] عنان، تاریخ دولت اسلامى، ج ٤، ص ٥٧١ ـ ٥٧٢.
[٦٦] ابن ابار، التکمله للکتاب الصله، ج ١، ص ١٢١.
[٦٧]دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن الرومیه»، ج ٣، ص ٦٠٩.
[٦٨] آلدومیهلى، همان، ص ٤٤٩ ـ ٤٥٠.
[٦٩] حتى، همان، ص ٧٣٦.
[٧٠] الجامع در چهار مجلد به سالهاى ١٨٧٤ و ١٨٧٥ میلادى در قاهره به چاپ رسیده است.
[٧١] آلدومیهلى، همان، ص ٤٦٥؛ زرینکوب، همان، ص ٦١؛ در کتاب میراث اسپانیاى مسلمان آمده «ابن بیطار در کتاب جامع المفردات [الادویه و الاغذیه] بیش از سه هزار داروى گیاهى را به ترتیب الفبایى فهرست مىکند. این اثر به تنهایى بیش از دو برابر انواع گیاهان توصیف شده در کتاب دیسقوریدس را در بر دارد».
[٧٢] آلدومیهلى، همان، ص ٤٦٥.
[٧٣] زرینکوب، همان، ص ٦٢.
[٧٤] آل على، همان، ص ٣٤٨؛ آلدومیهلى، همان، ص ٤٧٧.
[٧٥]لوکاس هنرى، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، ج ١، ص ٣٦٧.
[٧٦] آل على، همان، ص ٣٥٠.
[٧٧] مونتگمرى وات، تأثیر اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ترجمه و توضیح حسین عبدالمحمدى، ص ١٠٦.
[٧٨] حتى، همان، ص ٧٥٣ و ٧٥٤.
[٧٩] آل على، همان، ص ٣٥١.
[٨٠] حتى، همان، ص ٧٤١ و ٧٤٢.
[٨١] سزگین، گفتارهایى پیرامون علوم عربى و اسلامى، ص ١٤٥.
[٨٢] حتى، همان، ص ٧٥٥.
[٨٣] همان، ص ٧٤١.
[٨٤] براون، همان، ص ١٠٥.
[٨٥] وات، تأثیر اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ص ١١٤ ـ ١١٥؛ براون، تاریخ طب اسلامى، ص ١٠٦.
[٨٦] براون، همان، ص ١٠٧.
[٨٧] همانجا.
[٨٨] Gerard of Cremona در سال ١١١٤ میلادى در شهر کرمون به دنیا آمد. در جوانى به اندلس رفت و در شهر طلیطله اقامت گزید و در دارالترجمهى آن، به کار تحقیق و ترجمهى کتابهاى عربى مشغول شد.
[٨٩] مهدى محقق، همان، ص ٢٧٨ ـ ٢٧٩؛ تقى زاده، همان، ص ٢٤٤ ـ ٢٤٥.
[٩٠]سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٥٧.
[٩١] همانجا.
[٩٢] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٦٠.
[٩٣] همانجا.
[٩٤] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن زهر»، ج ٣، ص ٦٣٣.
[٩٥] سزگین، همان، ص ٥٧.
[٩٦] وات، همان، ص ١١٦.
[٩٧] همان، ص ١١٦ ـ ١١٧.
[٩٨] همان، ص ١١٧.
[٩٩]همان، ص ١١٨.
منابع:
ـ آدومیه لى، علوم اسلامى و نقش آن در تحول علمى جهان، ترجمهى رضوى ـ علوى (مشهد، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ١٣٧١).
ـ آل على، نورالدین، اسلامى در غرب (انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٠).
ـ ابراهیمى دینانى، غلامحسین، «ابن طفیل»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٤.
ـ ابن ابار، محمدبن عبداللّه، التکمله الکتاب الصله، به کوشش عزت عطار (قاهره، ١٩٥٦).
ـ ابن ابى زرع، على، انیس المطرب (رباط، ١٩٧٢).
ـ ابن منظور، لسان العرب.
ـ براون، ادوارد، تاریخ طب اسلامى، ترجمهى مسعود رجبنیا، چاپ چهارم (شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٤).
ـ تقىزاده، سیدحسن، تاریخ علوم در اسلام، به کوشش عزیزاللّه علیزاده (تهران انتشارات فردوس، ١٣٧٩).
ـ جبران مسعود، الرائد.
ـ حتى، فیلیپ خلیل، تاریخ عرب، ترجمهى ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم (موسسهى انتشارات آگاه، ١٣٦٦).
ـ خراسانى، شرفالدین، «ابن باجه» دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــ، «ابن رشد»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ خوارزمى، ابوعبداللّه محمدبن احمدبن یوسف، مفاتیح العلوم، ترجمه خدیو جم (انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٢).
ـ دیانت، علىاکبر، «ابن الرومیه»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ رحیملو، یوسف، «ابن خطیب»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ رفیعى، على ـ سلیم، عبدالامیر، «ابن زهر»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ زریاب، عباس، ابن میمون، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٥.
ـ زرینکوب، عبدالحسین، کارنامه اسلام (تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، ١٣٦٩).
ـ سزگین، فؤاد، تاریخ نگارشهاى عربى، ترجمه، تدوین و آماده سازى موسسه نشر فهرستگان به اهتمام خانه کتاب (تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان چاپ و انتشارات، ١٣٨٠).
ـ ــــــــــــــــــــ ، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ترجمه محمدرضا عطایى (مشهد، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ١٣٧١).
ـ سلمى خضرا جیوسى، میراث اسپانیاى مسلمان، گروه ترجمه زبانهاى اروپایى (مشهد، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ١٣٨٠).
ـ صاعد اندلسى، طبقات الامم، به کوشش حیاة بوعلون (بیروت، ١٩٨٥م).
ـ عنان، عبداللّه، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ترجمه عبدالحمید آیتى (انتشارات کیهان، ١٣٦٩).
ـ قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهمن دارایى (انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧١).
ـ لوکاس، هنرى، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، چاپ سوم (تهران، سازمان انتشارات کیهان، ١٣٧٢).
ـ محقق، مهدى، «زهراوى در کتاب التصریف»، دومین بیست گفتار (موسسهى مطالعات اسلامى، دانشگاه مک گیل شعبهى تهران، ١٣٦٩).
ـ ــــــــــــــــــــــــــ ، مقالهى «طب در اسلام»، مجله فرهنگ، شماره پیاپى ٢٠ و ٢١، ویژه تاریخ علم.
ـ مقرى، احمدبن محمد، نفخ الطیب، تحقیق احسان عباس (بیروت، ١٣٨٨ق).
ـ نصر، سیدحسین، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، چاپ دوم (انتشارات خوارزمى، ١٣٥٩).
ـ وات، مونتگمرى، تأثیر اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ترجمه و توضیح حسین عبدالمحمدى (قم، موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى، ١٣٧٨).
ـ یاقوت حموى، معجم البلدان (لبنان، داربیروت، ١٤٠٨).
ـ یمینى قائشى، زهرا، «ابن وافد»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٥.
________________________________________.
٢ Campell.
٣ Salerno.
٤ Montpellier.
٥ guadix.
٦ H.P.J.R.Renaud.
٧Joseph Campell.
٨Creative mythology.
٩Piter Venerable.
١٠Abbot of Cluny.
١١Roman of Sauvetat.
١٢Guillaume de Bures.
١٣Cuy de Chauliac.
١٤Albucasis.
١٥Abbu Cassa.
١٦Bulchasis.
١٧Bulcaris.
١٨Ambroise Pare.
١٩Friedrich Trendelenburg.
٢٠K.Sudhoff.
مقدمه
شاید بتوان گفت نخستین دانش در میان بشر، و قدیمىترین تاریخ ملل، دانش و تاریخ پزشکى بوده است؛ چرا که بشر از روزى که خود را شناخته با درد همراه و با حوادث روبهرو بوده و چون جان خود را عزیزترین گوهر مىدانسته با علاقهى کامل در صدد رفع درد از خود برآمده است. تاریخ طب از همین زمان شروع مىشود و اولین فردى که توانسته درد و بیمارى را از خود و یا دیگرى برطرف نماید، اولین طبیب بوده است[١]بدین ترتیب، طب میراث همهى فرزندان آدم است و هر قومى در این میراث سهمى دارد.
طب در لغت عربى به معناى مداوا و درمان بیمارى، معالجه (جسم و روح) و نیز سحر و افسون آمده٢ و چنان که بوعلى در آغاز قانون گفته است:
شاخهاى از معرفت است که در حالتهاى تندرستى و بیمارى در تن آدمى نظر مىکند و غرض از آن این است که با استفاده از وسایل شایسته سلامتى را نگاه دارد یا آن را بازگرداند.
بنابراین، وظیفهى طبابت بازگرداندن یا نگاهداشتن در اصطلاح حالت تعادلى است که تندرستى نامیده مىشود؛ همچنین در معناى اصطلاحى آن گفته شده که عبارت است از:
علم به قوانینى که به سبب آن، احوال بدن انسان از حیث صحت و عدم صحت شناخته مىشود و صاحب این علم را طبیب مىگویند[٣]
در تقسیمبندى علوم، پزشکان مسلمان، علم طب را در زمرهى علوم طبیعى دانستهاند[٤]علم طب از نخستین علومى بود که مسلمانان به وسیلهى ترجمه، از ملل متمدن اخذ کردند. احادیث منقول از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نشان دهندهى اهمیت این علم است٥ که بعدها در قالب کتابهاى متعددى از قبیل الطب النبوى از ابن قیم جوزیه، الطب فى الکتاب و السنه از عبداللطیف بغدادى و نیز در میان شیعه به صورت طب الباقر، طب الصادق و طب الرضا (رسالة الذهبیه) تألیف شد. با استفاده و اقتباس مسلمانان از طب سایر ملل و افزودن بر آن، طب موسوم به «طب اسلامى» پدید آمد. همانگونه که در شرق عالم اسلام با پیشرفت علم و تمدن، پزشکان بزرگى چون طبرى، رازى، مجوسى و بوعلى ظهور کردند، در غرب (اندلس) نیز همین اتفاق افتاد.
در اینجا برآنیم که وضعیت علم پزشکى و داروسازى را با اشاره به مهمترین صاحبان این فنون مورد بررسى قرار دهیم و سهم اندلس را در پیشبرد علم طب و انتقال آن به اروپا ارزیابى کنیم.
علوم پزشکى در اندلس
علوم پزشکى در اندلس ریشه در تحقیقات و کشفیات علماى مشرق زمین دارد. اغلب فلاسفه و دانشمندان اندلس طب را کار فرعى خود مىشمردند و به مشغلههاى دیگر نیز مىپرداختند. البته در کنار آنها کم نبودند اطباى حرفهاى که آوازهى کار و تحقیقات آنان به اروپا و مشرق رسیده بود[٦]دانشمندانى چون ابن طفیل، ابن رشد، ابن میمون و ابن باجه، با وجود آنکه در علوم پزشکى استاد بودند و آثار ارزندهاى از خود به جا گذاشتند، بیشتر به عنوان فیلسوف شهرت دارند تا طبیب. همچنین ابن خطیب اندلسى که زمانى وزیر و طبیب دارالخلافه بود، بیشتر به عنوان مورخ شهرت دارد تا پزشک.
به طور کلى معالجات پزشکى در میان مسلمانان به دو گونه انجام مىگرفت: به پزشکانى که با عمل جراحى (عملالید و الاعمال بالحدید) درمان مىکردند «جرائحى» مىگفتند و به پزشکانى که با خوراک و دارو معالجه مىکردند، «طبایعى» مىگفتند. ظاهرا علىرغم آنکه بیشتر پزشکان اسلامى به روش درمان از طریق جراحى اشاره کردهاند، ولى برخى از منابع برآناند که بسیارى از عملهاى جراحى که در مغرب و اندلس انجام مىشده، در شرق عالم اسلامى، به دلیل دشوارى، انجام نمىگرفته است[٧]
جراحى
ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوى (د. ٤٠٤ق / ١٠١٣م) از بزرگترین جراحان مسلمان بود. او در نزد مردم قرون وسطاى اروپا به اسامى Abulcasis و Alsaharavius شناخته شده است. زهراوى منسوب به «الزهراء» شهر کوچکى در نزدیکى قرطبه بود که عبدالرحمن الناصر اموى در سال ٣٢٥ قمرى آن را بنا نهاد[٨]شهرت او به واسطهى کتاب التصریف لمن عجز عن التألیف بود که وى آن را براى کمک به کسانى که در ترکیب ادویه ناتوان بودند٩ و یا کسانى که به مؤلفات مفصل دسترسى نداشتند، فراهم آورده بود. کتاب التصریف داراى سى مقاله در سه بخش است که عبارتاند از: بخش پزشکى، بخش داروشناسى و بخش جراحى[١٠]مقالهى سىام آنکه اختصاص به جراحى دارد، بیشتر مورد توجه واقع شده است. این مقاله داراى سه باب است: باب اول به سوزاندن زخمها اختصاص داده شده است. در آنجا دربارهى داغ کردن (الکى) با آتش و سوزاندن با داروهاى تند بحث کرده است. او تصویر ابزارها و آهنیههاى داغ کردن و آنچه در دستکارى (جراحى) بدان نیاز است را نیز آورده است. همچنین از سود و زیان داغ کردن و این که با کدام مزاج سازگار مىافتد. سخن به میان آمده است١١ و نیز مىگوید: «داغ کردن با آتش بهتر از سوزاندن با دواى تند است». او همچنین داغ کردن با ابزار آهنین را بهتر از داغ کردن با ابزار زرین مىداند. زهراوى در این قسمتِ کتاب، کیفیت داغ کردن و مداواى با آن را از فرق تا قدم ذکر مىکند. او در این باب، اقسام گوناگون مکواه (= ابزار یا میل داغ کردن) را که پزشک بر حسب اختلاف موارد باید از آنها استفاده کند نام مىبرد و تصویر آنها را نشان مىدهد[١٢]
باب دوم کتاب دربارهى جراحى است و عنوان آن «بریدن و شکافتن و رگ زدن و زخمها و مانند آن» است. در این باب، اعمالى که با شکافتن و برش انجام مىگیرد، به اضافهى بحثى در امراض مربوط به چشم، دندان، عمل سنگ مثانه، فتق و امراض زنان و... مطرح شده است[١٣]در این قسمت هم، ترتیب درمان با عمل جراحى، از سر، آغاز و به پا ختم مىشود. زهراوى در اینجا به شاگردان خود تذکر مىدهد که زیانهاى محتمل در این باب (= شکافتن و بریدن) به دلیل آن که غالبا توأم با خونریزى است، بیش از زیانهاى احتمالى باب پیشین (داغ کردن) است؛ از این رو دقت و احتیاط در این بخش باید بیشتر باشد. در این باب، بسیارى از آلات و ابزار جراحى را معرفى مىکند و گاه تصویر آنها را نیز ارائه مىدهد[١٤]
باب سوم به دررفتگىها و شکستگىهاى استخوان اختصاص دارد و عنوان آن «الجبر» است. «جبر» به معناى بستن استخوان و معمولاً در برابر «کسر» به معناى شکسته شدن به کار مىرود و لذا به شکستهبند «مجبّر» مىگویند. زهراوى در این باب، علاوه بر شکستگىها و دررفتگىها، از تختهها و چهارچوبها و قالبها و سایر ابزار و آلاتى که در شکستهبندى از آن استفاده مىشود، یاد کرده است.
زهراوى در تحقیقات خود در زمینهى کالبدشکافى، لزوم تشریح جسم مرده و زنده، تجزیهى سنگ در داخل مثانه و... کشفیات و آراى تازهاى را مطرح کرده است. او توصیف دقیق و عمیقى از بیمارىهاى خونى ارائه کرده و به التهابات مفصلى و سل استخوانى توجه کامل داشته است[١٥]
باید متذکر شویم که «اسپینک» و «لویس» متن عربى مقالهى سىام التصریف را به همراه ترجمهى انگلیسى آن تهیه کردند و دانشگاه کالیفرنیا (برکلى و لوسآنجلس) آن را در سال ١٩٧٣ میلادى در ٨٥٠ صفحه با قطع بزرگ، تحت عنوان Albucasis on surgery and Instruments چاپ کرده است[١٦]
از کتب دیگر این مؤلف، متن عربى در دست نیست، ولى ترجمهى لاتینى سه کتاب وى موجود است و یکى از آنها که در سال ١٤٧١ میلادى در ونیز طبع شده، در تهیهى ادویه از معدنیات و مواد حیوانى است و نمونهى قدیم استعمال شیمى در طب است[١٧]آثار زهراوى در کتابى به نام نقطهى اوج شیمىدرمانى در طب قرن دهم١٨ نوشتهى س. حمارنه مورد بررسى قرار گرفته است[١٩]لکلرک در کتاب خود، تاریخ طب عرب، شرح مبسوط و جامعى در احوال و کتب زهراوى نوشته و ترجمهى آن به قلم دکتر محمد معین در لغتنامهى دهخدا تحت مادهى «ابوالقاسم» درج شده است. این مؤلف، زهراوى را مبتکر چندین عمل طبى و جراحى شمرده که آنها را به تفصیل بیان کرده است[٢٠]
سایر تألیفات زهراوى عبارتاند از: تفسیر الأکیال و الاوزان الموجوده فى کتب الطب، المقاله فى عمل الید (کامپل،[٢] هشتاد و نه ترجمهى لاتینىِ چاپ شده و مخطوط از این کتاب را نام برده است)؛ اعمار العقاقیر المفردة و المرکبة (تاریخ مصرف داروهاى تک و مرکب)، امراض النساء (که توسط کاسپرولف در سال ١٥٦٦ میلادى تحت عنوان Gynaeia به لاتین ترجمه شده است) و کتاب عن التغذیه[٢١]
تألیفات زهراوى قرنهاى متوالى، به عنوان کتاب درسى علم جراحى در مدارس پزشکى اروپا، از قبیل سالرنو[٣] ایتالیا، مونپلیه[٤] فرانسه و غیره متداول بود٢٢ و در واقع مىتوان گفت زهراوى با کار خود سنگ بناى جراحى را در اروپا گذاشت[٢٣]
پزشک جراح دیگرى که در اندلس مىتوان نام برد، فردى به نام محمدبن على بن فرح، معروف به الشفره از معاصران ابن الرومیه بوده است. این پزشک در جستوجوى گیاهان به مناطق دور از دسترس جنوب اسپانیا رفت و در وادى آش[٥] یک باغ گیاهشناسى احداث کرد؛ با این حال، هیچ اثرى در گیاهشناسى یا مطالب پزشکى از این طبیب به دست نیامده است؛ ولى رسالهى کوچکى از او در زمینهى جراحى و مداواى زخمها، التهابات و اورام با عنوان الاستقصا و الابرام فى علاج الجراحات و الاورام؛ در دست است. رى ـ رنو[٦] در مقالهاى با عنوان «محمد الشفره جراح مسلمان شهر غرناطه» در نشریهى Hesperiseچاپ ١٩٣٥ به این رساله اشاره کرده است[٢٤]
طب داخلى
ابومروان عبدالملک بن ابى العلاء، ملقب به ابن زهر که در زبان لاتین از او با Avenzoar یاد مىکنند، در رشتهى طب، در فن جراحى همسنگ زهراوى به شمار مىرفت[٢٥]ابن زهر از بزرگترین پزشکان در طب بالینى بود. وى طبیب و وزیر عبدالمؤمن موحدى بود و در سال ٥٥٨ قمرى / ١١٦٢ میلادى در اشبیلیه درگذشت.
امتیاز طبى ابن زهر بر سایر اطباى اندلس به این است که وى همهى کوشش خود را تنها صرف مطالعه و تحقیق در علم پزشکى کرد. ابن زهر شش کتاب تألیف نمود که مهمترین آن التیسیر فى المداواه و التدبیر (راه آسان مداوا و پیشگیرى) بود[٢٦]او اول کسى بود که از حساسیت استخوانها سخن گفت و نیز بیمارىهاى پوستى، به ویژه جرب (پیسى) Itchmite را مورد تشخیص و تفسیر قرار داد و کتاب صعوبات الجرب را در این مورد تألیف کرد[٢٧]برخى او را قدیمىترین انگلشناس و نخستین کسى دانستهاند که انگل مولد جرب را معرفى کرده است؛ اگر چه اخیرا گفتهاند در این مورد احمد طبرى بر او مقدم بوده است[٢٨]او همچنین تاولهایى را که در روى پردهى میانهى سینه پیدا مىشود و به تاولهاى تومور مشهور است، به وضوح معرفى کرد. ابن زهر نخستین پزشکى بود که به گشودن ناى هوایى و تغذیهى مصنوعى (از راه مرى و یا به طور مستقیم، وقتى که مرى فلج شده باشد) توصیه کرد. وى دربارهى بیمارىهاى دیگرى که به بیمارى سرطان معده منجر مىشوند، تعاریف روشنى داشت[٢٩]ابن زهر یبوست مزاج را با انگورى معالجه مىکرد که تاک آن را با آب محتوى داروى مسهل آبیارى کرده باشند[٣٠]او از هواداران کالبدشکافى بود و خود استخوان مردگان را مورد تحقیق قرار مىداد.
در منابع هرجا به طور مطلق «ابن زهر» گفته شده، منظور هموست و این در حالى است که این لقب، به افراد خاندانى اطلاق مىشد که شش نسل متوالى از قرن ٤ تا ٧ قمرى پزشکان نامدار از آن برخاستند. پزشکانِ این خاندان در دربار سلاطین و امراى بنىعباد، مرابطون و موحدون در اندلس و مراکش خدمت مىکردند. اولین پزشک این خاندان ابومروان عبدالملک بن محمد بن مروان بن زهر بود. او طبیب و فقیه اشبیلى بود. در مصر و قیروان پزشکى را آموخت و مدتى طولانى در این دو شهر اقامت گزید و بعد به اندلس رفت. او سرآمد پزشکان عصر خود بود. یکى از آراى شاذ او این بود که حمام با آب گرم بدن را بدبو مىکند و ترکیب خلطها را بر هم مىزند[٣١]دیگر پزشک معروف این خاندان، ابوالعلاء زهر بن عبدالملک بود. او از چنان مهارتى برخوردار شد که پزشکان پیش از خود را تحت الشعاع قرار داد و مایهى افتخار مغربیان گردید[٣٢]کتابها و مقالاتى به او نسبت دادهاند که از جملهى آنها کتاب جامع اسرار الطب، دربارهى فیزیولوژى انسان به ویژه دستگاه گوارش، درمان و پرهیز و رژیم غذایى است؛ و کتاب مجربات که موضوع آن اثرها و فواید دارویى اعضاى حیوانات، نباتات، درختان، میوهجات و سنگهاست و به ترتیب الفبا تنظیم شده است. از این خانواده، دو زن هم در پزشکى شهرت پیدا کردند که در حرمسراى منصور موحدى طبابت مىکردند[٣٣]
پزشک دیگر قرطبه در قرن چهارم هجرى، ابن جلجل (بر وزن سنبل = سبکروح و خردمند) اندلسى (ت ٣٣٢ ق / ٩٤٤م) بود. شهرت او عمدتا مدیون کتاب تاریخ الحکما٣٤ و یا طبقات الاطباء٣٥ اوست که قدیمىترین تاریخ عربى موجود دربارهى پزشکان مسلمان است. سال درگذشت وى درست معلوم نیست. تاریخ تألیف اثرش (٣٧٧ق / ٩٨٧م) که خود آن را ذکر مىکند، مسلم است[٣٦]
پزشک دیگر، عریب بن سعد قرطبى بود که در دربار عبدالرحمن سوم و نیز حکم دوم (نیمهى قرن ٤ق / ١٠م) مىزیست. شهرت او اولاً به اعتبار نگارش تاریخ مسلمانان (مورها) اسپانیا و افریقا که بعدها مورد استفادهى ابن عذارى مراکشى قرار گرفت و ثانیا از جهت پزشکى بود. او بیشتر در امراض مربوط به زنان در علم جنینشناسى تبحر داشت[٣٧]کتاب طبى مهمى که از او به جا مانده، کتاب خلق الجنین و تدبیر الحبالى و المولدین است[٣٨]
ابن وافد (٤٦٧ق / ١٠٧٥م) پزشک و داروساز اندلسى از اهالى طلیطله بود که در اروپا به Aben Gueflt شناخته مىشد. او از شاگردان ابوالقاسم زهراوى بود و همچنین در طلیطله و قرطبه به فراگیرى آثار طبیبان و حکیمان یونانى، از جمله جالینوس و ارسطو پرداخت و در طب و داروسازى چیرهدست شد[٣٩]از آثار طبى او مىتوان تدقیق النظر فى علل حاسه البصر و نیز مجربات فى الطب و الوساد فى الطب را نام برد[٤٠]کتابى نیز دربارهى خواص درمانى گرمابه به وى نسبت دادهاند که ترجمهى لاتین آن در ونیز (١٥٥٣م) به چاپ رسیده است[٤١]
سایر پزشکان اندلس که بیشترین شهرت آنان در سایر دانشها (فلسفه، تاریخ و...) است نیز در نوآورىهاى طبى اندلس نقش مهمى ایفا کردهاند که اینجا به اشارهى مختصرى اکتفا مىکنیم.
ابوالولید بن رشد (قرن ٦ ق / ١٢ م) به لاتین Averroes که شهرت بیشتر او در فلسفه و به عنوان شارح آثار ارسطو است؛ در عین حال، پزشک زبردستى نیز بوده است. کتاب درسى طبى جامع ابن رشد در اندلس به کتاب قانون ابن سینا ترجیح داده مىشد[٤٢]گفتهاند که اولین بار ابن رشدِ حکیم بود که نشان داد یک تن دوبار به بیمارى آبله مبتلا نمىشود[٤٣]تألیفات پزشکى او عبارتاند از: تلخیص کتاب الحمیات لجالینوس، تلخیص العلل و الاغراض، تلخیص الاعضاء الاَلمه، تلخیص القوى الطبیعیه، تلخیص المزاج، تلخیص الاسطقسات لجالینوس، تلخیص الخمس مقالات الاولى من کتاب الادویه المفرده لجالینوس، مجموعهى این نوشتهها تحت عنوان تلخیصات الى جالینوس ویراستهى دلاکو نثپثیون باثکث دبنیتو در ١٩٨٤ میلادى در مادرید منتشر شده است[٤٤] کتابهاى دیگر او در این زمینه عبارتاند از: رسائل ابن رشد الطبیة، شرح ارجوزة ابن سینا فى الطب؛ کتاب الکلیات (که به گفتهى رنان، این اثر یک دورهى کامل پزشکى در هفت کتاب است)؛ مقالة فى التریاق؛ مقالة فى المزاج؛ مقالة فى المزاج المعتدل؛ مراجعات و مباحث بین ابىبکر بن طفیل و بین ابن رشد فى رسمه للدّواء فى کتابه الموسوم بالکلیات، مسألة فى نوائب الحمّى (دربارهى تبهاى متناوب)، مقالة فى الحمیات العفن (دربارهى تبهاى عفونى)[٤٥]
فیلسوفى دیگر که در طب نیز دستى داشت، موسى بن میمون قرطبى (قرن ٦ ق / ١٢م) بود. او در طب چنان شهرت پیدا کرد که صلاح الدین ایوبى و پسرش ملک افضل و نیز قاضى فاضل، وزیر مشهور صلاح الدین، به او رجوع مىکردند. ابن ابى اصیبعه او را در طب «یگانهى روزگار خود» مىخواند. مایرهوف در مقالهى «کتب طبى ابن میمون» (١٧١ـ١٥٢) شرحى دربارهى آثار طبى ابن میمون آورده است[٤٦]آثار پزشکى او عبارتاند از: مختصرات از کتاب جالینوس، شرح فصول بقراط و فصول موسى که به گفتهى مایرهوف بزرگترین و مهمترین کتاب طبى ابن میمون است. در این کتاب ١٥٠٠ کلام از جالینوس و دیگر اطباى قدیم، همراه با ٤٢ نظر انتقادى و تحقیقى نقل شده است که با جملهى «قال موسى» آغاز مىشود. افزون بر این نقل قولهایى از ابن زهر، تمیمى و ابن رضوان هم در آن دیده مىشود.
این کتاب شامل ٢٥ فصل است: فصل یک تا سه در آناتومى و فیزیولوژى و پاتولوژى عمومى، فصل چهار و پنج در علم العلامات و تشخیص امراض...، فصل هفت در علم الاسباب، فصل هشت در معالجات...، فصل ده و یازده در تب و بحرانها، فصل دوازده تا چهارده دربارهى مقیئات و مسهلات، فصل پانزده در بیمارىهاى زنان، فصل هفده در بهداشت، فصل هجده در ورزش، فصل نوزده در گرمابه رفتن، فصل بیست در رژیمهاى غذایى، فصل بیست و یک و بیست و دو در داروشناسى، فصل بیست و سه و بیست و چهار دربارهى آراى جالینوس و فصل بیست و پنج در نقد آراى جالینوس. این اثر با ترجمههاى عبرى و آلمانى و لاتین بارها به طبع رسیده است.
برخى دیگر از آثار پزشکى او بدین قرارند: رسالة فى البواسیر (که داراى هفت فصل است شامل: هضم غذا، غذاهایى که در این بیمارى باید از آن پرهیز کرد، غذاهایى که براى این بیمارى مفید است، داروهاى ساده و مرکب براى استعمال داخلى، داروهاى موضعى، حمام و روغن مالى، تدخین و بخور)، رسالة فى الجماع، مقالة فى الربو (آسم) و... [٤٧]
طبیب ـ فیلسوف دیگرى که باید از او نام برد، ابن طفیل اندلسى (قرن ٦ ق / ١٢م) است. حذاقت و مهارت وى در طب و جراحى ستوده شده است[٤٨]ابن طفیل مدتها در دستگاه ابو یعقوب یوسف بن عبدالمؤمن، عنوان وزیر و طبیب داشت؛٤٩ اما سرانجام طبابت ابو یعقوب را به ابن رشد (که احتمالاً شاگردش بود) واگذار کرد و تنها در سمت وزارت باقى ماند. ابن طفیل در طب تألیفاتى داشت که از جمله مىتوان از ارجوزهى طبیه نام برد[٥٠]
طبیب ـ فیلسوف دیگر ابن باجّه (قرن ١٦ ق / ١٢م) است. نام لاتینى شدهى او در سدههاى میانه Avempace است. او نیز در طب تألیفاتى داشته است[٥١]
ابن خطیب اندلسى (قرن ٨ ق / ١٤م) پزشک حاذق دیگرى است که شهرتش در ادب و تاریخ بیش از طب است. در قرن ١٤ میلادى که در اروپا طاعون شیوع پیدا کرد و مسیحیان آن را کار خدا تلقى کردند، این پزشک مسلمان در رسالهاى فرضیهى سرایت بیمارى را مطرح کرد[٥٢]شاید بالاترین مراحلى که پزشکان مسلمان در مورد شناخت عوامل بیمارى طى کردهاند. همان کشف قانون سرایت بیمارى باشد. لسان الدین بن خطیب در کتاب خود، مقنعه السائل عن المرض الهائل ـ که احتمالاً همان کتابى است که وى در ترجمهى خود با عنوان الکلام على الطاعون المعاصر از آن یاد کرده است٥٣ ـ به شبهات دربارهى این قضیه پاسخ گفته است؛ علاوه بر آن، ابن خطیب معتقد بود که میزان تأثیر سرایت بیمارى و درجهى سرعت ابتلا به آن منوط به شرایط جسمانى انسان است. با کشف قانون سرایت بیمارى توسط مسلمین، عملاً نظریهى شناخت علل بیمارى بر اساس اخلاط چهارگانه (نظریهى یونانیان) به کلى فرو ریخت[٥٤]
علاوه بر پزشکانى که ذکرشان رفت، پزشکان دیگرى نیز در اندلس بودند که شهرت کمترى داشتند و در اینجا متعرض نام ایشان نمىشویم[٥٥]
داروشناسى
تنوع اقلیم و وسعت قلمرو اسلام که از چین تا اندلس امتداد داشت، مسلمین را بیش از یونانىها با انواع ادویهى مفرده آشنا کرد. اگر چه فارماکولوژى اسلامى بر مبناى یونانى و ایرانى بود، ولى توسط مسلمین گسترش پیدا کرد و نام صدها ادویهى مفرده که براى یونانىها مجهول بود، در فارماکولوژى اسلامى وارد شد[٥٦]
در اندلس بیش از سایر مناطق اسلامى، کشاورزى و گیاهشناسى و داروشناسى پیشرفت داشت. در این مورد، آثار نویسندگانى چون ابن وافد طبیب، ابن بصال طلیطلى، ابوالخیر و ابن حجاج اشبیلى و بالاخره ابن عوام و ابن بیطار قابل توجه است. در قرن پنجم هجرى در جاهایى چون طلیطله و اشبیلیه کشاورزان، باغهاى گیاهشناسى براى انجام تحقیقات گیاهى درست مىکردند. کشاورزى و گیاهشناسى با طب و داروسازى رابطهى نزدیک داشت. کتاب عمدة الطبیب فى معرفه النبات لکل لبیب (قرن ٥ ق) از مؤلفى مجهول، اوج این رابطه را نشان مىدهد[٥٧]دانشمندان مسلمان در این رشته و در پیشبرد کشاورزى در اسپانیا چنان پیشرفت کردند که فقط در قرن ١٩ میلادى با توسعهى علم شیمى بر آن سبقت گرفته شد[٥٨]
مشهورترین داروشناسان اندلس عبارت بودند از:
ابن جلجل (قرن ٤ ق / ١٠م) پزشک و گیاهداروشناس مشهور اندلس بود. او آثار مهمى در داروشناسى دارد که عبارتاند از:
١. تفسیر اسماء الادویه المفرده، که بر کتاب الادویة المفرده، یا الحشائش دیسقوردیس نوشته شده است؛
٢. مقالة فى الذکر الادویه التى لم یذکرها دیسقوریدس فى کتابه که در واقع استدراک کتاب الحشائش دیسقوریدس است؛ ٣. مقالة فى ادویه التریاق؛ ٤. رسالة فى العقاقیر[٥٩]
داروشناس معروف دیگر ابن وافد طبیب (قرن ٥ ق / ١١م) بود. وى در کشاورزى و گیاهشناسى نیز دست داشت. چنان که باغ مشهورِ سلطان، زیر نظر او احداث شد. ابن وافد در زمینهى ادویهى مفرده مهارتى تام داشت[٦٠] در غالب منابع آمده است که وى به روشهاى تغذیه بیش از تجویز دارو گرایش داشت و در میان داروها نیز آنچه سادهتر بود بر داروهاى مرکب ترجیح مىداد و در ترکیب داروها نیز به حداقل بسنده مىکرد[٦١]مشهورترین اثر او در این زمینه الادویة المفردة است که به گفتهى صاعد اندلسى همهى آموزشهاى طبى دیسقوریدس و جالینوس را در بر مىگرفته و مؤلف بیست سال از عمر خود را بر سر تألیف و تدوین آن گذاشته است[٦٢]
بزرگترین داروشناس در اسپانیاى مسلمان، غافقى قرطبى (قرن ٦ ق / ١٢م) بود که نظرهاى مشروحى دربارهى گیاهان اندلسى ارائه داد. او گیاهانى از اسپانیا و افریقا فراهم آورد و نام عربى و لاتینى و بربرى آنها را ضبط کرد و وصف آنها را چنان آورد که مىتوان گفت درستتر و دقیقتر از آن به عربى نیامده است. تألیف اساسى او الادویة المفردة نام دارد٦٣ که مورد استفادهى ابن بیطار بوده است. به عقیدهى مایرهوف، غافقى بىتردید داروشناسى نوآور و بهترین گیاهشناس قرون وسطى و جهان اسلام بوده است[٦٤]
ابن الرومیه (قرن ٦ و ٧ ق / ١٢ و ١٣م) ملقب به عشّاب، نباتى و زهرى، گیاهشناس و داروشناس بزرگ اندلس بود. اصل وى از قرطبه بود و در اشبیلیه متولد شد. وى پس از آموختن علم حدیث، به علم گیاهشناسى متمایل شد و براى شناخت و دستهبندى نباتات، سراسر اندلس و مغرب و افریقیه را زیر پا گذاشت، پس از آن رهسپار مشرق شد و در مصر و شام و عراق و حجاز به تحقیق و تفحص در نباتات پرداخت و بسیارى از نباتات ناشناخته را دستهبندى و غوامض این علم را حل کرد[٦٥]وى برجستهترین گیاهشناس مسلمان است که نباتات ناشناخته را نه فقط از دیدگاه پزشکى، که از نظر دانش گیاهشناسى نیز مطالعه کرد و توانست زمینهى این علم را توسعه داده، تجارب خود را به وسیلهى شاگردانش که بزرگترین آنها ابن بیطار است به آیندگان انتقال دهد. او پس از سفرهاى دور و دراز در مشرق، به موطن خود باز گشت و دکانى براى فروش گیاهان دارویى گشود[٦٦]آثار او در علم گیاهشناسى عبارتاند از:
١. تفسیر اسماء الادویة المفردة من کتاب دیسقوریدس؛
٢. مقالة فى ترکیب الادویه؛
٣. الرحله النباتیه، که مهمترین اثر او بود و در آن انواع گیاهانى را که کشف کرده بود با ذکر نام و خواص آنها جمع آورده بود؛
٤. التنبیه على اغلاط الغافقى[٦٧]
طبیب گیاهشناس دیگرى که باید از او نام برد، ابن عوام اشبیلى (قرن ٦ ق / ١٢م) است. کتاب او موسوم به کتاب الفلاحة، مهمترین کتاب عربى در این زمینه است. این اثر به همان اندازه که از نظر ادبى حایز اهمیت و متکى بر نوشتههاى یونانى و عربى است، به همان اندازه هم بر اساس آگاهىهاى عمیق تجربى و کاربردى نوشته شده است. کتاب الفلاحة طى یک شرح دقیق، ٥٨٥ نوع رستنى را که ٥٥ نوع آن درخت میوه است معرفى مىکند. به عقیدهى مایرهوف این کتاب را باید یکى از مهمترین رسالات عربى در مورد علوم طبیعى و بهخصوص علوم گیاهشناسى به شمار آورد[٦٨]
ابن بیطار مالقى (قرن ٧ ق / ١٣م) معروفترین دانشمند گیاهشناس و داروشناس اندلس بلکه همهى جهان اسلام بود و او را جانشین به حق دیسقوریدس دانستهاند[٦٩]ابن بیطار براى تحقیق در انواع نباتات طبى در اندلس، شمال افریقا، مصر، سوریه و آسیاى صغیر مسافرتها کرد و نتیجهى آن، دو کتاب معتبر و مشهور در این زمینه است:
١. المغنى فى الادویة المفردة، که بر حسب معالجات اعضاى بدن و تأثیر درمانى داروها تنظیم شده است؛
٢. الجامع فى الادویة المفردة[٧٠]که به مفردات ابن بیطار معروف است.
او در کتاب الجامع فى الادویة المفردة، از داروهاى ساده که از مایههاى حیوانى یا گیاهى یا معدنى به دست مىآید سخن گفته و تجربیات و تحقیقات شخصى خویش را بر آن افزوده است. ابن بیطار حدود ١٤٠٠ نوع ادویهى مفرده را ـ که ٣٠٠ مورد از آن تازگى داشتند ـ به ترتیب حروف الفبا نام برده است٧١ شرح این داروها بسیار دقیق نوشته شده و نامهاى مترادف، نامهاى یونانى و حتى اغلب اسم مترادف فارسى، بربر و نامهاى محلى اسپانیولى آنها هم در این کتاب آمده است[٧٢]
مفردات ابن بیطار از حیث جامعیت و دقت چنان بود که از عهد دیسقوریدس تا دورهى رنسانس اروپا شاید هیچ کتابى که با آن قابل مقایسه باشد به وجود نیامد.
در اسپانیا مطالعات مسلمین راجع به نباتات، نه فقط در کتاب بلکه به ویژه در طبیعت انجام مىشد[٧٣]
تأثیر طب اندلس بر اروپا
انتقال علوم اسلام به اروپا از سه طریق عملى گردید:
١. تماسهایى که از زمان صلیبیان بین مسلمانان و غربىها برقرار شد؛
٢. تماسهایى که در سیسیل واقع شد (که بیشترین تماسها از این طریق بود)؛
٣. تماسهایى که در شبه جزیرهى ایبرى بین مسلمانان و غربىها برقرار شد، و چنان که برخى محققان گفتهاند، ارتباطات اخیر بیشترین نتایج را در بر داشته است[٧٤]
در قرون اولیهى نفوذ اسلام به اندلس، فرهنگ شرقى به سوى اندلس جریان یافت. فهرست نام طالبان علمى که از اندلس به جستوجوى دانش، راهى مصر و شام و عراق و... مىشدند، مؤید این گفتار است. به تدریج اوضاع تغییر کرد و اندلس خود به مرحلهى تولید علم رسید و بزرگانى در رشتههاى مختلف علمى، از جمله طب ظهور کردند. دستاوردهاى والاى مسلمین در اسپانیا، براى فرهنگ اروپاى مسیحى، به ویژه پس از سدهى دهم میلادى [سوم هجرى] حایز اهمیت است[٧٥]
دربارهى اقتباس غرب از فرهنگ و علوم اسلامى، جوزف کامپل[٧] فیلسوف معاصر آمریکا، در کتاب آفریننده اساطیر،[٨] فصلى از تألیف خود را به میراث اسلام Leogacy of Islam اختصاص داده است. او در این فصل، از ارزش معنوى و علمى فرهنگ اسلامى و چگونگى انتقال آن به اروپا به تفصیل سخن گفته است[٧٦]
اقتباس علوم اسلامى از نیمههاى قرن چهارم هجرى آغاز شد و شهر طلیطله مرکز عمدهى نهضت علمى در این برهه از زمان بود.
دارالترجمهى طلیطله
طلیطله بعد از تسلط مسیحیان به سال (٤٧٨ ق / ١٠٨٥م) که مقام خود را به عنوان مرکز فرهنگ اسلامى محفوظ داشته بود، راه اصلى براى انتقال ذخایر معنوى عرب به غرب بود. در طلیطله، به همت ریموند اول، اسقف اعظم طلیطله (٥٢٠ ـ٥٤٦ ق / ١١٢٦ـ ١١٥١م) مدرسهى منظمى براى ترجمه تأسیس شد و مترجمان زیادى از آن بیرون آمدند[٧٧]از جمله علماى بریتانیا که بدانجا راه یافتند، میشل اسکات و رابرت آوچستر بودند. ادلارد آوباث نیز در همین دوران به اسپانیا سفر کرده بود[٧٨]این مترجمان کتابهاى علمى بسیارى را به لاتین ترجمه کردند.
هنگامى که پیترونرابل[٩] و ابوت کلونى[١٠] به دعوت رییس دارالترجمهى طلیطله، رومان سوتاتى[١١] (١١٥١ ـ ١١٢٦م) از آن جا دیدن کردند بیش از هفتاد تألیف از زبان عربى به لاتین ترجمه شده بود[٧٩]در نتیجهى این ترجمهها بسیارى از اصطلاحات فنى عربى به زبانهاى اروپایى راه یافت؛ از جمله کلمه Julep (از جلاب عربى = گلاب) به معناى شربت طبى معطر؛ کلمهى rob (همان رب عربى) به معناى عصارهى میوهى غلیظ که با عسل آمیخته باشد؛ کلمهى Syrup(شراب عربى) به معناى آبى که شکر را به نسبت معینى در آن حل کرده و بعضى مایههاى طبى بر آن افزوده باشند و کلمهى Soda(= صداع) که در قرون وسطى به معناى سردرد به کار مىرفت[٨٠]
در قرن ششم جریان اقتباس علوم اسلامى به مناطق دیگرى مانند فرانسه[٨١]آلمان، اروپاى مرکزى و انگلیس٨٢ رسید. قرن ششم این ویژگى را داشت که مترجمانى پدید آمدند که علاوه بر توانایىهاى زبانى، معلومات علمى تخصصى لازم براى ترجمهى متون تخصصى را نیز داشتند. این دوره آغاز مرحلهى تقلید محسوب مىشود.
شمال غربى افریقا و اسپانیا به ویژه طلیطله که جرارد کرمونایى و میشل اسکات در آن جا به کار مشغول بودند، در انتقال طب اسلام به اروپا نقش معتبر داشت[٨٣]لازم است ذکر شود که در این زمان سطح معالجه در اروپا بسیار پایین بود. یادداشتهاى اسامة بن منقذ، یکى از قهرمانان جنگهاى صلیبى که درنبورگ Drenbourg آن را جمعآورى کرده و اصل عربى را به همراه ترجمهى فرانسوى آن منتشر نموده[٨٤]حاکى از این امر است. اسامه شیوهى طبابت پزشکان مغرب زمین را این گونه ترسیم مىکند:
بنا به خواهش کوتوال فرنگىِ قلعهى منیطره، که در لبنان واقع است، عموى اسامه، پزشکى را اعزام مىکند. طولى نمىکشد که پزشک برمىگردد و حکایت قابل توجهى را نقل مىکند. او مجبور بود یک سرباز و یک زن را معالجه کند. سرباز در پاى خود دُملى داشت و پزشک مسلمان تدبیرى اندیشید که عفونتهاى آن بالا آمد و دمل باز شد و عفونت به صورت رضایتبخشى خارج شد. اما زن دچار بیمارى سل بود. پزشک مسلمان رژیم غذایى خاصى را تجویز کرد که حاوى سبزیجات تازه و فراوان بود. در اینجا پزشک فرنگى به صحنه آمد. او از سرباز پرسید آیا مىخواهد با یک پا زنده بماند، یا با دو پا بمیرد. سرباز پاسخ داد مىخواهد زنده بماند؛ لذا پزشک دستور داد با تبر پاى او را قطع کنند. با دومین ضربهى تبر، مرد بیمار جان باخت. معالجهى آن زن بدتر از این بود. دکتر فرنگى گفت: دیوى بر او مستولى شده و باید موهایش تراشیده شود. این کار انجام شد. بیمارى او افزون شد. پزشک گفت که دیو به داخل سر او وارد شده و سپس شکافى در سر او ایجاد کرد که جمجمهى وى دیده مىشد و با آب و نمک مغز را شستوشو داد. این زن بلافاصله مرد؛ از اینرو پزشک عرب از مردم پرسید: آیا [با وجود این پزشک فرنگى] نیازى به من هست؟ آنها پاسخ منفى دادند؛ لذا وى به وطن خود برگشت[٨٥]
اسامه حکایتى مشابه از زبان گیوم دوبور[١٢] که به همراه او از عکا تا طبریه مسافرت کرده بود، نقل مىکند:
گیوم گفت: در کشور ما و در میان همراهان ما پهلوانى دلیر و تنومند بود که بیمار گشت و چیزى نمانده بود که بمیرد. سرانجام دست به کار آخرین علاج زدیم و به یک کشیش مسیحىِ بسیار مقتدر مراجعه کردیم و بیمار را به وى سپردیم. ما ایمان داشتیم که کافى است او دست به بدن بیمار گذارد تا بىدرنگ بیمار شفا یابد. همین که کشیش بیمار را دید گفت «موم بیاورید». مقدارى موم آوردیم و او مومها را نرم کرد و از آن دو گلوله مانند بند انگشت ساخت و هر یک را در یکى از منخرین بیمار فرو کرد. فورا مریض محتضر جان داد. ما تعجبکنان گفتیم: «مرد!». کشیش پاسخ داد: «بله، رنج مىکشید و من منخرینش را گرفتم تا بمیرد و آرام شود![٨٦]
این قبیل حکایات نشان دهندهى آن است که به نظر اعراب آن عصر، طب اروپاییان در قبال طب خودشان بسیار وحشیانه و بدوى بود[٨٧]
آغازگر جنبشى که به آشنایى غرب با طب اسلامى انجامید، فردى به نام قسطنطین افریقى (٤٨٠ ق / ١٠٨٧م) از حوزهى تمدن اسلامى بود. در واقع اروپاى قرون وسطى معلومات طبى خود را به ویژه مرهون قسطنطین و جرارد کریمونایى٨٨ (٥٨٣ ق / ١١٨٧م) بود که کتب طبى چون: تصریف زهراوى، طب منصورى و قانون بوعلى را ترجمه کردند. ترجمهى قسمت جراحى کتاب التصریف در نیمهى دوم قرن دوازدهم میلادى از عربى به لاتین که به وسیلهى جرارد کرمونایى در شهر طلیطله انجام گرفت و نخستین بار در سال ١٤٩٧ میلادى در شهر ونیز ایتالیا تحت عنوان Libre Alsahatavi de Cirurgia چاپ و منتشر گردید و سپس در سال ١٤٩٩ و ١٥٠٠ دو چاپ دیگر از آن صورت گرفت. چاپ ونیز در سالهاى ١٥٢٠ و ١٥٣٢ و ١٥٤٠ نیز تجدید گردید. نخستین چاپ جدید کتاب، که در آن متن عربى همراه با ترجمهى لاتینى آورده شده، در سال ١٧٧٨ در اکسفورد صورت پذیرفته و در سال ١٨٦١ ترجمهاى به زبان فرانسه از آن شده است. با نشر ترجمههاى متعدد کتاب التصریف، علم جراحى در غرب در سطح عالىترى قرار گرفت و کتاب زهراوى یکى از مهمترین کتابهاى این فن در دورهى رنسانس شد و تا آغاز قرن هفدهم میلادى در دانشگاههاى مهم اروپا، به ویژه اسپانیا و فرانسه تدریس مىشد و دانشمندان اروپایى مقالات متعددى دربارهى قسمتهاى مهم این کتاب به رشتهى تحریر درآوردند[٨٩]
در بین چشمپزشکان غربى، گى دو شولیاک[١٣] (١٣٦٣م) در دویست موضع، از زهراوى نقل قول مىکند[٩٠]نام وى، در نوشتههاى پزشکى لاتینى به صورتهاى تصحیف شدهى زیر فراوان دیده مىشود: البوکاسیس،[١٤] ابوکاسا،[١٥] بولکاسیس،[١٦] بولکاریس[١٧] و غیره[٩١] بعضى از عملیات مهم جراحى که به اطباى بزرگ اروپایى منسوب کردهاند، در کتاب زهراوى مطرح شده است؛ از آن جمله، مسألهى بندآوردن جریان خون شرایین، که در قرن شانزدهم، جراح فرانسوى، امبرواس پاره[١٨] بدان شهرت یافت و نیز روش معروف به «ترند لنبورکى» منسوب به فردریک ترند لنبورک[١٩] (١٩٢٤م) از نظر ابوالقاسم زهراوى شناخته شده بود[٩٢]چنان که گفته شد، نخستین جراحان برجستهاى که در اروپا ظهور کردند، به منزلهى شاگردان زهراوى و دیگر جراحان مسلمان بودند. از جمله کسانى که فن جراحى اسلامى را در اروپا گسترش داد، گى دو شولیاک بود[٩٣]ترجمههاى مختلف و چاپهاى متعدد کتاب التیسیر ابن زهر در اروپا، نیز نشان دهندهى رونق این کتاب در مجامع علمى و تأثیر آن در تطور دانش پزشکى در طى قرون وسطى است که تا رنسانس ادامه داشت[٩٤]
مورخان علم طب کشف «قانون سرایت بیمارى» را مرحلهى مهمى در تاریخ پزشکى به شمار آوردهاند. ک.سودهف[٢٠] ضمن بررسى پدیدههاى وبا و طاعون در اروپا، به این نتیجه رسید که اندیشهى سرایت بیمارى از آغاز قرن ١٤ میلادى در اروپا منتشر شده است. بدون تردید، اطباى اروپا این طرز فکر را از اساتید مسلمان خود فرا گرفتهاند[٩٥]
قدیمىترین مدارس پزشکى اروپا در «سالرنو» بود و پیشینهى تاریخى آن مبهم است. مدرسهى قدیمى دیگر پزشکى، احتمالاً شاخهاى از سالرنو بود که در شهر «مونپلیه» واقع شده بود[٩٦]در این شهر جمعیت نسبتا زیادى از عرب و یهود، همچنین مسیحیان عرب زبان، بودند و در اوایل قرن دهم ارتباط نزدیکى با مدارس عربى در جنوب اسپانیا داشتند. به همین دلیل سهم مونپلیه در توسعهى پزشکى اروپا از طریق ارتباط با عربها، مهمتر از آن است که عموما مطرح مىشود[٩٧]
«جراحى» به تدریج و با تأخیر به مدارس پزشکى اروپا راه یافت. پس از سال ١١٦٣ میلادى دستورى از کلیسا مبنى بر منع آموزش جراحى در مدارس پزشکى صادر شد. احتمالاً، در اثر گسترش وسیع مطالعات پزشکى، طرز تفکر کلیسا نسبت به جراحى تغییر یافت و لذا در سال ١٢٥٢ میلادى براى «برنو»، اهل ایتالیا، خلق یک اثر مهم که Chirargica Magna نام گرفت، ممکن شد[٩٨]
کتابهاى قدیمى نشان مىدهد که پزشکى اروپا در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم نیز، وابسته به پزشکى اعراب و امتدادى از آن بوده است[٩٩]
پی نوشت ها:
[١] ادوارد براون، تاریخ طب اسلامى، ترجمه مسعود رجبنیا، ص ١٦ و فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ترجمهى محمدرضا عطایى، ص ٤٦.
[٢] ابن منظور، لسان العرب، ذیل واژهى طب و جبران مسعود، والرائد، ذیل همان واژه.
[٣] حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، ص ٢٠.
[٤] ابوعبداللّه محمد بن احمد بن یوسف خوارزمى، مفاتیح العلوم، ترجمهى خدیو جم، ص ١٤٧ ـ ١٧٣.
[٥] در آغاز جلد چهارم صحیح بخارى دو کتاب آمده که در هشتاد فصل آن، احادیث مربوط به بیمار، بیمارى و درمان و... نقل شده است.
[٦] فیلیپ خلیل حتَى، تاریخ عرب، ترجمهى ابوالقاسم پاینده، ص ٧٣٧.
[٧] مهدى محقق، «طب در اسلام»، مجله فرهنگ، شماره پیاپى ٢٠ و ٢١، ویژهى تاریخ علم، ص ٢٨٠، به نقل از اخوینى بخارى، هدایة المتعلمین، ص ٥٥١.
[٨] یاقوت حموى، معجم البلدان، ج ٣، ص ١٦١.
[٩] نورالدین آل على، اسلام در غرب، ص ٣٤١.
[١٠] فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٨.
[١١] مهدى محقق، «زهراوى در کتاب التصریف»، همان، دومین بیست گفتار، ص ٢٨٣؛ آلدومیهلى، علوم اسلامى و نقش آن در تحول علمى جهانى، ترجمهى رضوى ـ علوى، ص ٤٠٤.
[١٢] او تحت عنوان المکاوى، داغکنهاى مختلف را نام برده است؛ از جمله: المکواه الزیتونیه، المکواه المسماریه، المکواه ذات سکینین، المکواه الهلالیه و... ر.ک: مهدى محقق، «الزهراوى در کتاب التصریف»، ص ٢٨٥.
[١٣] علوم اسلامى و نقش آن... آلدومیهلى، ص ٤٠٤.
[١٤] از جمله انبویه (Cannula)، جفت (Forcrps)، زرّاقه (Syringe)، ثنَاره (Hook)، فاس (Pickaxe)، قاثاطیر (Catheter) و... (ر.ک: مهدى محقق، همان، ص ٢٨٩ ـ ٢٩١).
[١٥] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٥٥.
[١٦] مهدى محقق، همان، ص ٢٧٩.
[١٧] سیدحسن تقىزاده، تاریخ علوم در اسلام، به کوشش عزیزاللّه علیزاده، ص ٢٤٥.
[١٨] .Climax of Chemical Therapy in ١٠ th Century Arabic Medicine
[١٩] فؤاد سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٥٧.
[٢٠] تقى زاده، همان، ص ٢٤٦.
[٢١] آلعلى، اسلام در غرب، ص ٣٤١.
[٢٢] فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٨.
[٢٣] آل على، همان، ص ٣٤٢.
[٢٤] آلدومیهلى، همان، ص ٤٦٦ ـ ٤٦٧.
[٢٥] مقرى، نفخ الطیب من غصن الاندلس الرطیب، ج ١، ص ٨٩٩؛ فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٩.
[٢٦] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى ابن زهر، ج ٣، ص ٦٣٣ ـ ٦٣٤؛ حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ص ٢٠٣؛ فیلیپ خلیل حتى، همان، ص ٧٣٩ ـ ٧٤٠.
[٢٧] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى ابن زهر، ج ٣، ص ٦٣٣.
[٢٨] همانجا.
[٢٩] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٥٥، به نقل از مقالهى «ابن زهر»، دایرة المعارف اسلامى (انگلیسى)، ج ٣، ص ٩٧٨.
[٣٠] عبدالحسین زرینکوب، کارنامه اسلام، ص ٥٥.
[٣١] مقالهى «ابن زهر»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣، ص ٦٣٠.
[٣٢] محمدبن عبداللّه ابن ابار، التکملة لکتاب الصله، ج ١، ص ٣٣٤.
[٣٣] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن زهر»، ج ٣، ص ٦٣٥.
[٣٤] براون، تاریخ طب اسلامى، ص ١٣٤؛ قفطى، تاریخ الحکما، ص ٢٦٤.
[٣٥] سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٣٧.
[٣٦] همانجا.
[٣٧] آلدومیهلى، همان، ص ٤٠٤.
[٣٨] سزگین، همان، ج ٣، ص ٤٢٣.
[٣٩] قاضى صاعد اندلسى، طبقات الامم، به کوشش حیاه بوعلون، ص ١٩٥ ـ ١٩٦.
[٤٠] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقاله «ابن وافد»، ج ٥، ص ٦٥ ـ ٦٦.
[٤١] همانجا.
[٤٢] تاریخ علم کمبریج، فصل ٥، علم عرب، ص ٣٢٨.
[٤٣] زرینکوب، کارنامه اسلام، ص ٥٤.
[٤٤] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن رشد»، ج ٣، ص ٥٦٤.
[٤٥] همان، ص ٥٦٤ ـ ٥٦٥.
[٤٦] همان، ذیل مقالهى «ابن میمون»، ج ٥، ص ١٣.
[٤٧] همان، ص ١٢ ـ ١٣؛ آلدومیهلى، همان، ص ٤٢٩ و ٤٣٢؛ قفطى، تاریخ الحکماء، ص ٤٣٦؛ عبداللّه عنان، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ترجمهى عبدالحمید آیتى، ج ٤، ص ٥٧٩.
[٤٨] على ابن ابى زرع، انیس المطرب، ص ٢٠٧.
[٤٩] همانجا.
[٥٠] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن طفیل»، ج ٤، ص ١٣٧؛ عنان، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ج ٤، ص ٥٧٥.
[٥١] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن باجه»، ج ٣، ص ٧٠.
[٥٢] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٥٦ ـ ٥٧.
[٥٣] احمدبن محمد مقرى، نفخ الطیب، تحقیق احسان عباس، ج ٧، ص ٩٩؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن خطیب».
[٥٤] فؤاد سزگین، همان، ص٥٧.
[٥٥] ر.ک: فؤاد سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٢٠، ٤٢١، ٤٢٣، ٤٢٤، ٤٣٧، ٤٥١، ٤٥٦، ٤٧٩؛ عنان، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ج ٤، ص ٥٦٨.
[٥٦] زرینکوب، همان، ص ٦١.
[٥٧] میراث اسپانیاى مسلمان، زیر نظر سلمى خضرا جیْوسى، گروه ترجمه زبانهاى اروپایى، ج ٢، ص ٦٢١ ـ ٦٢٩.
[٥٨] همانجا.
[٥٩] سزگین، همان، ج ٣، ص ٤٣٨؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن جلجل»، ج ٣، ص ٢٤٣ ـ ٢٤٤.
[٦٠] قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهمن دارایى، ص ٣١٤.
[٦١] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن وافد»، ج ٥، ص ٦٥.
[٦٢] صاعد اندلسى، طبقات الامم، ص ١٩٥ ـ ١٩٦؛ قفطى، همان، ص ٣١٤.
[٦٣] حتى، همان، ص ٧٣٥.
[٦٤] آلدومیهلى، همان، ص ٤٤٩.
[٦٥] عنان، تاریخ دولت اسلامى، ج ٤، ص ٥٧١ ـ ٥٧٢.
[٦٦] ابن ابار، التکمله للکتاب الصله، ج ١، ص ١٢١.
[٦٧]دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن الرومیه»، ج ٣، ص ٦٠٩.
[٦٨] آلدومیهلى، همان، ص ٤٤٩ ـ ٤٥٠.
[٦٩] حتى، همان، ص ٧٣٦.
[٧٠] الجامع در چهار مجلد به سالهاى ١٨٧٤ و ١٨٧٥ میلادى در قاهره به چاپ رسیده است.
[٧١] آلدومیهلى، همان، ص ٤٦٥؛ زرینکوب، همان، ص ٦١؛ در کتاب میراث اسپانیاى مسلمان آمده «ابن بیطار در کتاب جامع المفردات [الادویه و الاغذیه] بیش از سه هزار داروى گیاهى را به ترتیب الفبایى فهرست مىکند. این اثر به تنهایى بیش از دو برابر انواع گیاهان توصیف شده در کتاب دیسقوریدس را در بر دارد».
[٧٢] آلدومیهلى، همان، ص ٤٦٥.
[٧٣] زرینکوب، همان، ص ٦٢.
[٧٤] آل على، همان، ص ٣٤٨؛ آلدومیهلى، همان، ص ٤٧٧.
[٧٥]لوکاس هنرى، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، ج ١، ص ٣٦٧.
[٧٦] آل على، همان، ص ٣٥٠.
[٧٧] مونتگمرى وات، تأثیر اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ترجمه و توضیح حسین عبدالمحمدى، ص ١٠٦.
[٧٨] حتى، همان، ص ٧٥٣ و ٧٥٤.
[٧٩] آل على، همان، ص ٣٥١.
[٨٠] حتى، همان، ص ٧٤١ و ٧٤٢.
[٨١] سزگین، گفتارهایى پیرامون علوم عربى و اسلامى، ص ١٤٥.
[٨٢] حتى، همان، ص ٧٥٥.
[٨٣] همان، ص ٧٤١.
[٨٤] براون، همان، ص ١٠٥.
[٨٥] وات، تأثیر اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ص ١١٤ ـ ١١٥؛ براون، تاریخ طب اسلامى، ص ١٠٦.
[٨٦] براون، همان، ص ١٠٧.
[٨٧] همانجا.
[٨٨] Gerard of Cremona در سال ١١١٤ میلادى در شهر کرمون به دنیا آمد. در جوانى به اندلس رفت و در شهر طلیطله اقامت گزید و در دارالترجمهى آن، به کار تحقیق و ترجمهى کتابهاى عربى مشغول شد.
[٨٩] مهدى محقق، همان، ص ٢٧٨ ـ ٢٧٩؛ تقى زاده، همان، ص ٢٤٤ ـ ٢٤٥.
[٩٠]سزگین، تاریخ نگارشهاى عربى، ج ٣، ص ٤٥٧.
[٩١] همانجا.
[٩٢] فؤاد سزگین، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ص ٦٠.
[٩٣] همانجا.
[٩٤] دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ذیل مقالهى «ابن زهر»، ج ٣، ص ٦٣٣.
[٩٥] سزگین، همان، ص ٥٧.
[٩٦] وات، همان، ص ١١٦.
[٩٧] همان، ص ١١٦ ـ ١١٧.
[٩٨] همان، ص ١١٧.
[٩٩]همان، ص ١١٨.
منابع:
ـ آدومیه لى، علوم اسلامى و نقش آن در تحول علمى جهان، ترجمهى رضوى ـ علوى (مشهد، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ١٣٧١).
ـ آل على، نورالدین، اسلامى در غرب (انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٠).
ـ ابراهیمى دینانى، غلامحسین، «ابن طفیل»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٤.
ـ ابن ابار، محمدبن عبداللّه، التکمله الکتاب الصله، به کوشش عزت عطار (قاهره، ١٩٥٦).
ـ ابن ابى زرع، على، انیس المطرب (رباط، ١٩٧٢).
ـ ابن منظور، لسان العرب.
ـ براون، ادوارد، تاریخ طب اسلامى، ترجمهى مسعود رجبنیا، چاپ چهارم (شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٤).
ـ تقىزاده، سیدحسن، تاریخ علوم در اسلام، به کوشش عزیزاللّه علیزاده (تهران انتشارات فردوس، ١٣٧٩).
ـ جبران مسعود، الرائد.
ـ حتى، فیلیپ خلیل، تاریخ عرب، ترجمهى ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم (موسسهى انتشارات آگاه، ١٣٦٦).
ـ خراسانى، شرفالدین، «ابن باجه» دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــ، «ابن رشد»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ خوارزمى، ابوعبداللّه محمدبن احمدبن یوسف، مفاتیح العلوم، ترجمه خدیو جم (انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٢).
ـ دیانت، علىاکبر، «ابن الرومیه»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ رحیملو، یوسف، «ابن خطیب»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ رفیعى، على ـ سلیم، عبدالامیر، «ابن زهر»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٣.
ـ زریاب، عباس، ابن میمون، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٥.
ـ زرینکوب، عبدالحسین، کارنامه اسلام (تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، ١٣٦٩).
ـ سزگین، فؤاد، تاریخ نگارشهاى عربى، ترجمه، تدوین و آماده سازى موسسه نشر فهرستگان به اهتمام خانه کتاب (تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان چاپ و انتشارات، ١٣٨٠).
ـ ــــــــــــــــــــ ، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى و اسلامى، ترجمه محمدرضا عطایى (مشهد، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ١٣٧١).
ـ سلمى خضرا جیوسى، میراث اسپانیاى مسلمان، گروه ترجمه زبانهاى اروپایى (مشهد، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ١٣٨٠).
ـ صاعد اندلسى، طبقات الامم، به کوشش حیاة بوعلون (بیروت، ١٩٨٥م).
ـ عنان، عبداللّه، تاریخ دولت اسلامى در اندلس، ترجمه عبدالحمید آیتى (انتشارات کیهان، ١٣٦٩).
ـ قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهمن دارایى (انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧١).
ـ لوکاس، هنرى، تاریخ تمدن، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، چاپ سوم (تهران، سازمان انتشارات کیهان، ١٣٧٢).
ـ محقق، مهدى، «زهراوى در کتاب التصریف»، دومین بیست گفتار (موسسهى مطالعات اسلامى، دانشگاه مک گیل شعبهى تهران، ١٣٦٩).
ـ ــــــــــــــــــــــــــ ، مقالهى «طب در اسلام»، مجله فرهنگ، شماره پیاپى ٢٠ و ٢١، ویژه تاریخ علم.
ـ مقرى، احمدبن محمد، نفخ الطیب، تحقیق احسان عباس (بیروت، ١٣٨٨ق).
ـ نصر، سیدحسین، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، چاپ دوم (انتشارات خوارزمى، ١٣٥٩).
ـ وات، مونتگمرى، تأثیر اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ترجمه و توضیح حسین عبدالمحمدى (قم، موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى، ١٣٧٨).
ـ یاقوت حموى، معجم البلدان (لبنان، داربیروت، ١٤٠٨).
ـ یمینى قائشى، زهرا، «ابن وافد»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٥.
________________________________________.
٢ Campell.
٣ Salerno.
٤ Montpellier.
٥ guadix.
٦ H.P.J.R.Renaud.
٧Joseph Campell.
٨Creative mythology.
٩Piter Venerable.
١٠Abbot of Cluny.
١١Roman of Sauvetat.
١٢Guillaume de Bures.
١٣Cuy de Chauliac.
١٤Albucasis.
١٥Abbu Cassa.
١٦Bulchasis.
١٧Bulcaris.
١٨Ambroise Pare.
١٩Friedrich Trendelenburg.
٢٠K.Sudhoff.