تاریخ اسلام
(١)
روابط ایران و مصر از اسلام تا دوره فاطمیان
١ ص
(٢)
دیوان در صدر اسلام
٢ ص
(٣)
اوضاع سیاسى، مذهبى ایران در آستانه ظهور اسلام
٣ ص
(٤)
جستارى در بحث وراثت اعمام و وراثت بنات
٤ ص
(٥)
کتابشناسى نهایة الأرب فى معرفة انساب العرب
٦ ص
(٦)
نظام
قضایى در ایران پس از اسلام
٥ ص
(٧)
حــیــره عامل انتقال فرهنگ
٧ ص
(٨)
نگاهى اجمالى بر، عدم شکلگیرى نظام ارزشى جدید در مکه صدر اسلام
٨ ص
(٩)
«شــروط الـعـمریـة»
٩ ص
تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - روابط ایران و مصر از اسلام تا دوره فاطمیان
روابط ایران و مصر از اسلام تا دوره فاطمیان
نوشتارى که برگردان آن در پى مىآید، پژوهشى است مستند به
منابع اصیل براى بازشناخت روابط ایران و مصر در سه قرن اول هجرى، مؤلف در این مقاله
به مطالبى از این دست پرداخته است: نقش فعال ایرانیان یمن در سپاه عمروبن عاص در
فتح مصر (١٩ و ٢٠ هجرى) و آغاز حضور موقت و دائمى شمارى از آنان در آن سرزمین، نقش
قاطع و تعیین کننده خراسانیان در سرنگونى امویان و تعقیب مروان ـ آخرین خلیفه اموى
ـ تا مصر، رواج کلمات و واژههاى فارسى و اصطلاحات دیوانى ایرانى در قلمرو شرق
خلافت اسلامى، مهاجرت گروههایى از ایرانیان به مصر و اسکان و استقرار آنها در آن
کشور، گستردگى فعالیت تجارى ایرانیان تا شمال آفریقا، سلطه و سیطره ایرانیان بر
ایالتى از مصر و تأسیس سلسلهاى نیمه مستقل در مصر، استقرار نظام دیوان سالارى و
شیوههاى حکمرانى ایرانى در قلمرو شرق خلافت اسلامى و موارد دیگر.
«یادداشتِ مترجم»
روابط خارجى ایران با مصر در عهد باستان، به ویژه در دوران هخامنشیان، همانند روابط ایرانیان با بسیارى از ملل در آن دوران به برکت وجود منابع و مآخذ به جا مانده و نیز به مدد تحقیقاتى تاریخى که عمدتاً توسط ایران شناسان غربى تاکنون انجام گرفته است، تا حد زیادى از وضوح و روشنایى برخوردار است. لذا نه تنها از لحاظ سیاسى از حد و حدود اقتدار و نیز قلمرو نفوذ دولتهاى (= امپراتوریهاى) ایران در آن عهد آگاهىهاى زیادى در اختیار داریم بلکه بر این نکته نیز آگاهیم که اغلب ملل همجوار فلات ایران در عهد باستان، اگر هم از جنبه سیاسى یا ارضى خارج از سیطره دولتهاى ایران بودهاند باز هم خواسته یا ناخواسته تحت تأثیر دستاوردهاى فرهنگى و تمدنى ایران قرار داشتهاند. با ظهور اسلام و فتح ایران طومار تاریخ ایران عهد باستان در هم پیچیده شد. اما تمدن ایرانى از چنان ذات و جوهره نیرومندى برخوردار بود که چند صباحى پس از فروکش کردن گرد و غبار ناشى از فتوحات اعراب و استقرار خلافت عربى ـ اموى و عباسى ـ بار دیگر شعلهور شد و به تدریج خلافت عربى را در تمامیت خود مقهور ساخت. بر خلاف مصر ـ که در عهد باستان از تمدنى درخشان برخوردار بود، ولى در دوران اسلامى، در خلافت عربى مستحیل شد و با گذشته خود وداع گفت و ماهیتى عربى ـ اسلامى یافت، ایران علیرغم مغلوبیت مقطعىِ نظامى، نه تنها تمامیتِ فرهنگى و تمدنى خود را نباخت و در قوم غالب مستحیل نشد، بلکه دیرى نگذشت که در شکلگیرى تمدن جدید اسلامى سهم اصلى را از آن خود ساخت. چنانکه در نخستین سطرهاى همین مقاله، مؤلف با استناد به دیدگاه ادوارد براون مىنویسد: «در حقیقت شاید بتوان گفت که در میان تمام اجزاء و عناصر تشکیل دهنده نظام [تمدن]اسلامى به ندرت و به سختى مىتوان عنصرى یافت که در پیدایش آن، ایرانیان سهم اساسى نداشته باشند...». در خصوص چگونگى روابط ایران و مصر باید گفت که گذشته از عهد باستان، در دوران اسلامى، به ویژه در دوره فاطمى و ایلخانى، در پرتو اسناد و منابع موجود و نیز به واسطه تحقیقات عدیده تاریخى، ما از آگاهیهاى درخورتوجهى برخورداریم اما روابط دو کشور در سه سده نخستین یعنى از ورود اسلام به ایران تا ظهور فاطمیان در مصر ـ در اواخر قرن سوم ـ چندان مورد کند و کاو قرار نگرفته است از این رو هر نوشتهى تحقیقى ـ و لو کم حجم ـ که به این دوران بپردازد، از آن جهت که مىتواند گوشهاى از ابهامات را رفع و پاسخگوى بخشى از سوالات ما باشد، از هر حیث ذیقیمت و قابل توجه خواهد بود.
این مقاله با این که حدود هشتاد سال پیش (در سال ١٩٢٢ م) در جشن نامه ادوارد براون انتشار یافته است، از آنجا که هم مستند به منابع اصیل و دست اول مىباشد و هم از این حیث که علاوه بر اشاره به روابط ایران و مصر، اشاراتى نیز هر چند به اجمال به موقعیت و جایگاه ایران در سدههاى نخستین اسلامى دارد که براى درک نقش تاریخى ایران در قرون اولیه اسلامى از جهات بسیار، حائز اهمیت است.
قابل ذکر است که مؤلف جز در یکى دو مورد، در تمام موارد تنها به نام مؤلفین ارجاع داده و از ذکر نام کتب، سال نشر، محل انتشار خوددارى کرده است. مترجم تلاش کرده تا حتى المقدور مشخصات کامل منابع در داخل [ ]آورده شود.
***
پرفسور ادوارد براون در «تاریخ ادبیات ایران» به نقش و سهم مهم ایرانیان در پیشرفت و تکامل ادبیات اسلامى پرداخته است. در حقیقت مىتوان گفت که در میان تمام اجزاء و عناصر تشکیل دهنده نظام [تمدن] اسلامى بندرت و به سختى مىتوان عنصرى یافت که در پیدایش آن، ایرانیان سهم اساسى نداشته باشند. بر این اساس بسیار زیبنده است که نحوه و میزان تأثیر و نفوذى را که ایرانیان بر سرزمینهاى غرب خلافت نهادهاند، مورد ملاحظه و بررسى قرار داد. به نظر مىرسد که تأثیرات ایرانیان در مصر، همانند سایر نقاط، تا حد زیادى محسوس بوده است.
مقاله حاضر از لحاظ زمانى، به دورهاى از تاریخ دو کشور ایران و مصر مىپردازد که این دو کشور از لحاظ سیاسى به صورت یکپارچه و جزئى از خلافت اسلامى بودند، یعنى، تقریباً زمانى بیش از سه قرن، که با آغاز فتوحات اسلامى شروع مىشود. از این نقطهنظر بینالنهرین سفلى (عراق) منطقهاى ایرانى تلقى مىشود. صاحب منصبانى که براى این منطقه، از وجود آنها استفاده مىشد، در زمره مورخان مشهور عرب بودند. بسیارى از اخبار و اطلاعاتى را که مورخان در آثار خود فراهم آوردهاند عمدتاً ناقص، پراکنده و غیر مرتبط هستند، حتى اگر این امکان وجود داشت که هر گونه خبر منفرد اما مرتبط با یک موضوع را از آثار این گونه مورخان بیرون کشید، باز هم ابعاد و جنبههایى از تمامیت یک موضوع در هالهاى از ابهام باقى مىماند. هر گاه آثار خطى منتشر نشده مربوط به قرون اولیه اسلامى در دسترس محققان قرار گیرد، مطمئناً دانش و آگاهىهاى ما در خصوص مسائل و موضوعات مبهم افزایش مىیابد.
گروهى از ایرانیان مشهور به «الفارسیان» عمروبنعاص را در حمله به مصر همراهى کردند. بنا به روایتى، ایرانیان مزبور باقیمانده سربازان باذان بودند. باذان قبل از اسلام از طرف پادشاه ایران بر یمن حکومت مىکرد. سربازان مزبور در سوریه به آئین اسلام گرویدند و داوطلبانه در خدمت جهاد قرار گرفتند.[٢] جاى شگفتى است که چگونه آنها توانستند بدون این که مسلمان شوند به سوریه برسند. بنابر روایتى دیگر «مشهور است که در میان سربازان یاد شده گروهى از ایرانیان ساکن صنعا[٣] بودهاند این نکته بطور ضمنى اشاره بر این نکته دارد که اکثر آنها اهل ایران بودند و احتمالاً به عنوان اسیر در اردوگاههاى بینالنهرین نگهدارى مىشدند. فارسیان که تعدادشان اندک بود در فسطاط استقرار یافتند و در آنجا صاحب خطّهاى و مسجدى شدند. مسجدشان تا قرن سوم هجرى نیز معروف بود.[٤]
کعب بن عدى التنوخىالعبادى فرزند اسقف حیره، پیش از اسلام یار و همدم عمر و بعد از ظهور اسلام از جمله صحابه بود. او در سال ١٥ هجرى به عنوان مأموریت نزد مقوقِس (Muqauqis) فرستاده شد و در فتح مصر نیز شرکت جست. او که در مصر سکونت اختیار کرده بود مىبایست در آنجا از نفوذ و اعتبار خاصى برخوردار بوده باشد، به جهت آن که بعد از تجزیه و شعبه شعبه شدن اولیه عربهاى مصر ،نام یک شعبه از عربها بر گرفته از نام کعببنعدى التنوخى بود.[٥]
وقوع تفرقه و اختلافات عمده در جهان اسلام جنبشهایى را از عراق تا مصر پدید آورد. حجربنعدى حامى عمده على(ع) بود که به نظر مىرسد در کوفه ساکن بوده است، به عنوان فرستاده محمد بن ابىبکر نزد معاویه، در مصر حضور مىیابد،[٦] عمر بن الحمق ـ یکى از قاتلان خلیفه ـ که با حُجر و کوفه مرتبط بوده، با مصر نیز ارتباط داشته است[٧]، اگر چه به وضوح مشخص نیست که آیا ارتباط او با کوفه به قبل از ارتباطش با مصر بر مىگردد یا نه. گفته شده است که یک یهودى مرموز اهل صنعا به نام عبداللّه بن سبا، در مرکز توطئه علیه عثمان قرار داشته است، او بعد از سفر به کوفه و بصره، در نهایت در مصر اقامت گزید.[٨] زیاد [بن ابیه [در سال ٥٣ هجرى در حدود ١٣٠ نفر اَزَدى را از بصره به مصر تبعید کرد، این افراد در فسطاط اقامت گزیدند.[٩] حَنش بن عبداللّه اهل صنعا و منسوب به قبیله سبا، یکى از ایرانیان یمن بود که با على(ع) در کوفه ارتباط داشت. او بعد از واقعه سوء قصد به جان على(ع) و [شهادت آن حضرت [به مصر رفت و در آنجا ساکن گردید. به نظر مىرسد که حَنَش در سرزمینهاى غرب خلافت، رهبرى داراى احترام بوده و در شمال آفریقا و اسپانیا زندگى پر حادثه و پرماجرایى داشته است.[١٠]
موسىبن نُصیر فاتح اسپانیا فرزند فرد اسیرى بود که در سال ١٢ هجرى در عین التمر در نزدیکى انبار محبوس بود. او پیش از این که به خدمت عبدالعزیزبن مروان در مصر درآید در بصره منصبى ادارى بر عهده داشت. احتمالاً خانواده موسى در مصر سکنى گزیده و دو یا سه نفر از آنها در اواخر دوران اموى مصدر خدمات عمومى بودهاند.[١١]
عبداللّه بن خُذامر که اهل صنعا و مولایى از قبیله سبع بود از سال ١٠٠ تا ١٠٥ هجرى قاضى مصر بود. فرزند او، یزید نیز در سال ١١٤ هجرى منصب قضا داشت.[١٢] از نام خذامر این چنین به نظر مىرسد که او به طور مسلم ایرانى بوده است.
فقیه مشهور؛ الّیث بن سعد که در قلقشنده مصر به سال ٩٤ هجرى تولد یافت به خانوادهاى اصالتاً اصفهانى تعلق داشت، آنها از موالى خانواده رؤساء و فرماندهان قبیله فهم در مصر بودند. خانواده لیث بن سعد با خالدبن ثابت که از اولین فرماندهان مصر بود ارتباط داشتند، بنابر رابطه فوق که احتمالاً در نیمه اول قرن نخست ایجاد شده بود. خالد که در سال ٥٤ هجرى در قید حیات بوده از جمله صحابى است که در فتح مصر مشارکت داشته و لذا در تاریخ مصر یک یا دو بار ذکرى از او به میان آمده است. مشهور است که پدر الیث از موالى قریش بوده و بعداً در خدمت نظامى (اِفترض) قبیله فهم در آمده و بدین جهت با قبیله مزبور خویشاوندى یافته است.[١٣]
واژههاى دیوان، قیروان که براى اطلاق به کل منطقه اردوگاهى عربها در فُسطاط [١٤] به کار مىرفته، و نیز واژه فُرانِق[١٥] ـ یا راهنماى برید ـ از جمله اصطلاحات ایرانى بودند که در قرن اول هجرى در مصر رواج داشتهاند.
اکنون به دوره عباسى مىپردازیم. در هنگام تأسیس خلافت عباسى ١٣٢ ق/٧٥٠ م، شمار کثیرى از ایرانیان به مصر حمله کردند. سِوِروس (severus) که گزارشات یک شاهد عینى را ثبت کرده است، تعداد سپاهیان عباسى را که مروان را تا مصر تعقیب کردند تا یکصد هزار سواره نظام نوشته است [١٦] ـ البته این برآورد تلویحى و ضمنى است زیرا همه این سپاهیان نمىتوانستند سواره نظام باشند ـ گزارش مزبور همچنین بر این امر تصریح دارد که در میان لشکریان فوق مردمان غیر عرب که او آنها را مىشناخته وجود داشته است. او از این مردمان همواره به عنوان خراسانیان یاد مىکند. اینان که به «مسوّده» معروف بودند همگى ایرانى نبودند، بلکه در میانشان اعرابى بودند که اصلشان به ایران و سرزمینهاى شرق خلافت بر مىگشت. یک بخش از عربهاى سپاه که مضّریه نامیده مىشدند، تحت رهبرى فرماندهى از قبیله تمیم[١٧] بودند. قبیله مزبور شامل گروهى از اعراب مىشدند که با کوفه، بصره، مرو، اصفهان و به طور کلى با سرزمینهاى شرق خلافت مرتبط بودند و هیچگاه در سرزمینهاى غرب خلافت تماسى نداشتند تا اینکه نهضت عباسیان پاى آنان را به مصر و شمال آفریقا کشاند. قاتل مروان ـ عمربن اسماعیل ـ که پرچمدارى سپاه[١٨] را به عهده داشت اهل بصره بود. او به اعراب قبیله مذحج تعلق داشت اما در زمره موالى بود. او تحت شرایطى با مردانش به فارسى سخن مىگفت، و با شعار «جوانگان، دِهید»[١٩] [اى جوانان بزنید و بکشید] آنان را به جنگ ترغیب و تحریض مىکرد. قسمت عمدهاى از سپاهیان عباسى بلافاصله بعد از کسب پیروزىهایى [در مصر و شمال آفریقا] به سرزمینهاى شرق باز گشتند و زمانى که صالح بن على در ١٣٧ ق / ٧٥٥ م، مصر را ترک کرد اکثر اقامتگاههاى نظامى آنان در العسکر رو به ویرانى نهاد. با این حال العسکر تا زمان احمدبنطولون باقى بود و به نظر مىرسد که تا آن هنگام به عنوان محل اقامت حکام عباسى و سربازانشان بوده است.[٢٠] فهرست حکام مصر در میان سالهاى ١٣٢ ق / ٧٥٠ م و ١٩٦ / ٨١٢ ـ سال وقوع جنگ بین امین و مأمون ـ نشان مىدهد که حکامى که اولین بار منصوب شدند در زمره حامیان اصلى عباسیان بودند، آنان در به قدرت رسانیدن عباسیان نقش مهم و مؤثرى داشتند. حکومت مصر غالباً به برخى از اعضاى خانواده عباسى، به ویژه افرادى که از خویشاوندان نزدیک خلیفه وقت بودند اعطاء مىشد. در خلال دورانى که شمارى از حکام غیر منسوب خلیفه، عهدهدار حکومت مصر بودند، دیده مىشد که عدهاى از آنان از میان فرماندهان نظامى و عدهاى دیگر از حکام ایالات دیگر امپراتورى بودند و لذا این افراد بیش از آن که وابسته به طبقه نظامى باشند به طبقه دیوانسالاران تعلق داشتند. در سه یا چهار مورد، عربهاى مصر به عنوان حکام آن دیار عمل کردند اما اصولاً چنین رویهاى غیر معمول و خلاف عرف بود، چرا که مطابق یک روال معمول، حکام مصر از سرزمینهاى شرق خلافت برگزیده مىشدند؛ تعدادى از این حکام ایرانى بودند، نظیر ابوعون از منطقه جرجان وهرثمةبناعین که از خطه بلخ بود.[٢١]
اکثریت حکام از اعراب بودند اما بنابر ارتباط عمیقى که با ایران داشتند مىتوان آنها را تلویحاً از پیروان و وابستگان به ایران، به حساب آورد. بدینترتیب به نظر مىرسد که موسىبنکعب سالها به عنوان داعى عباسیان در نقاط دور افتاده خراسان اقامت داشته است.[٢٢] محمدبناشعث در سال ١٣٠ هجرى، در دوران ابومسلم، حاکم فارس بود[٢٣] و از خاندان مهلب بود که یزیدبنحاتم نیز به این خاندان تعلق داشت. بارها حکامى براى خراسان تعیین شده بود که از میان عباسیان بودند که اینان را مىتوان به عنوان نمایندگان بینالنهرین و ملتزمین رکاب خلیفه در بغداد دانست. یکى از خصایص بارز این گروه از حکام، تغییر مکرر آنان بود بنابراین مدت میانگین حکومت حاکمان، کمتر از یک سال و نیم بود. آمد و رفت مداوم حکام و ملتزمینشان مىبایست به نوبه خود، روابط میان مصر و ایران را سرعت مىبخشید اما چنین نشد.
نوع و شیوه سازماندهى سپاهیان در مصر، در دوره عباسیان به طور کامل روشن و مشخص نیست. صالح بن على «٢٠٠٠ مرد جنگى (مقاتل) به سپاهیان مستقر در مصر افزود»[٢٤] شاید این عمل به معناى آن باشد که او تشکیلات نظامى را تا حد زیادى گسترش داد. به نظر مىرسد که عباسیان در مصر[٢٥] با تأسیس «اربعا»، سربازان را به چهار لشکر تقسیم کرده بودند.
جاحظ در یکى از آثار خود اشاره مىکند که سپاهیان خلیفه به پنج لشکر تقسیم مىشدهاند: خراسانىها، ترکها، وابستگان موالى یا پناه جویان (Clients)، عربها و «بنوىها[٢٦]» یعنى «ابناء»؛ این قسم پنجم نشانگر آن است که دو لشکر از لشکریان مستقر در مصر ایرانى بودهاند: خراسانىها و ابناء. ورود هزار نفر از ابناء به مصر، در سال ١٩٤ هجرى در منابع گزارش شده است.[٢٧]
به نظر مىرسد که نهادى به نام «شُرطه» به عنوان نیروى پیاده نظام دائمى بود. که هر گاه ضرورت ایجاب مىکرد براى تقویت آن از بقیه نیروهاى «اهل الدیوان» استفاده مىشد. در دوران حکمرانى حکام عباسى، دو شُرطه در مصر وجود داشته: یکى ]شرطه مستقر در]العسکرـ الشرطة العلیاـ[٢٨] و دیگرى شرطه فسطاط. کندى در اثر خود فهرست کاملى از سران و فرماندهان شرطه را آورده است. طبق این فهرست در دوران مورد بحث ما، فرماندهان شرطه عمدتاً عرب و اکثراً از اعراب مصر بودهاند. اگر چه فهرست مزبور بیشتر مربوط به شُرطه فسطاط بود و اسامى فرماندهان شُرطه العسکر تنها یک یا دو بار در آن آمده است.[٢٩]
این احتمال وجود دارد که سربازان مستقر در مصر، دو لشکر اصلى بودند: یکى عربهاى مصر همانند شُرطهِ فسطاط و دیگرى سربازانى که متعلق به سرزمینهاى شرق خلافت بودند، این سربازان که در زمره حامیان اصلى حاکمان بودند، عمدتاً ایرانى بودند و با شرطه العسکر ـ الشرطة العلیا ـ ارتباط داشتند.
کندى در اثر خود اسامى سربازانى را که در قرن دوم (در دوران خلافت عباسیان) از خارج از مصر، به آن کشور وارد شدهاند را ثبت کرده است. طبق نوشته او در سالهاى ١٤٣، ١٦٩، ١٧٢، ١٧٨، ١٩١، ١٩٤ هجرى سربازان مورد اشاره وارد مصر شدهاند. اگر چه بدون شک سنوات ورود سربازان تنها محدود به موارد مزبور نمىشود. در واقع در کتاب کندى مىخوانیم که اَسّرى بنالحکم که از اهالى خراسان و متعلق به «جُندِ» لیث بن فضل بوده، در دوره حکمرانى الرشید[٣٠] وارد مصر شده است. بنابراین ورود او در میان سالهاى ١٨٢ و ١٨٧ یعنى در زمانى که لیث حاکم بوده اتفاق افتاده است و نه در یکى از سالهاى پیشگفته و احتمالاً اکثر حکام، بعضى از نفرات خود را وارد سپاه کردند. بنابر اسناد و مدارک موجود، بعضى از خانوادههایى که در دوران مورد بحث ما از سرزمینهاى شرق خلافت آمده بودند در مصر استقرار یافتند. به دو نفر از اعضاى خانواده مهلب در منابع اشاره شده، که به ترتیب ٢٤ و ٢٩ سال بعد از عزیمت یزیدبن حاتم در مصر بودند.[٣١] از قرن دوم خاندان عبدالجبار الازدى نخستین خراسانىهایى بودند که در سال ١٥٠ هجرى با مصر ارتباط داشتند لذا از اواسط قرن دوم به بعد رد پاى این خاندان در تاریخ مصر مشهود است. عبدالجبار که از صاحب منصبانِ منصوبِ منصور [خلیفه عباسى] در خراسان بود، در سال ١٤١ هجرى به واسطه شورشى که ایجاد کرده بود، دستگیر و اعدام شد. خاندان عبدالجبار به دهلق انتقال داده شدند تعدادى از آنها در اثر تهاجم هندیان به اسارت درآمدند و بقیه که گریختند، بار دیگر موقعیت مطلوبى بدست آوردند.[٣٢] به نظر مىرسد که آنها در راه فرار، به مصر رسیده باشند. استقرار سربازان عباسى در مصر، مهاجرنشینهایى را در آن کشور ایجاد کرد، نظیر مهاجرنشینهاى قیروان و بقایه در شمال آفریقا. چنانکه یعقوبى به طور ضمنى به آنها اشاره کرده است.[٣٣]
موقعیت خراسانىها در مصر، در زمان جنگ میان امین و مأمون تقویت شد، زیرا خراسانىها در این جنگ به طور طبیعى جانب مأمون را گرفتند. آنها سرانجام بر ایالتى از مصر تملک یافتند و در آنجا سلسلهاى نیمه مستقل بنیان نهادند، سلسلهاى که السّرى بن الحکم و فرزندانش در حدود یازده سال، از ٢٠٠ تا ٢١١ هجرى، در رأس آن بودند. خراسانىها نه تنها قادر بودند که عربهاى مصر را تحت سیطره و کنترل خود در آورند بلکه در میان خود نیز به جنگ و نزاع مىپرداختند. در ارتباط با این وقایع قابل ذکر است که خاندان عبدالجبار که پیشتر به آن اشاره شد در اواخر قرن دوم هجرى جزء افراد مهم و با نفوذ خراسانىها در مصر بودند.[٣٤] سرنگونى سلسله السّرى ] بن الحکم ] توسط عبداللّه بن طاهر، که از ایرانیان اهل پوشنج [پوشنگ ]در نزدیکى هرات[٣٥] بود، به منزله ورود آرام تعداد سپاهیان بیشترى از ایران به مصر بود. بسیارى از ایرانىها به طور طبیعى در زمره پیروان عبداللّه بن طاهر بودند. اسامى بعضى از آنها در منابع آمده است. در میان آنها مىتوان به افرادى از خاندان سامانى که حاکم اسکندریه بودند اشاره کرد.[٣٦] در حدود چهار سال بعد، عبداللّه بن طاهر با [طغیان[ یک سردار مشهور ایرانى به نام افشین مواجه شد. افشین در فکر پایان بخشیدن به آشوبها و ناآرامىها بود. عملیات و اقدامات او در ایام دیدار مأمون [از خراسان [در سال ٢١٧ هجرى، هنوز ادامه داشت. بعد از عبداللّه بن طاهر، تعداد قابل توجهى از حکام مصر، ایرانى بودند و عربها تقریباً به طور کامل از حوزه قلمرو نظامى حذف شدند. مىتوان اسامى بسیارى از ایرانیان را در فهرست سران و فرماندهان و محافظان یافت، اما ترکها که در مصر براى اولین بار در سال ٢١٤ هجرى ذکرى از آنان به میان آمده،[٣٧] به تدریج ایرانیان را از امور نظامى کنار زدند و خود جانشین آنان شدند. چنانکه تا زمان ابنطولون، ایرانیان کاملاً به حاشیه رانده شدند، به گونهاى که دیگر در مصر از موقعیت مهمى، در امور نظامى برخوردار نشدند.
درباره اکثر صاحب منصبان غیرنظامى در مصر، در قرن دوم هجرى آن چنان اطلاعات اندک و نادر است که حتى نمىتوان تابعیت و ملیت آنان را دانست، امر خراج عموماً در دست حکام بود. ابوقطیفه (١٦٤ق)[٣٨] و عمربن مهران (١٧٦ ق)[٣٩] دو والى ویژه خراج بودند که به سرزمینهاى شرق خلافت تعلق داشتند. اسامى صاحب البرید به ندرت در منابع ذکر شده است: واضح[٤٠] (١٦٩ ق) و یزید بن عمران[٤١] (١٧٤ ق) از سرزمینهاى شرق خلافت بودند. قاضیان مصر در ابتدا از اعراب مصرى بودند. نخستین قاضى غیرعرب مصرى که در سال ١٦٤ هجرى منصوب شد، کوفى بود، بعد از آن افرادى که از سرزمینهاى شرق خلافت بودند به کرّات به عنوان قاضى [مصر] منصوب شدند. العمرى که از سال ١٨٥ تا ١٩٤ هجرى در منصب قضا بود، اعمال فساد آمیز و فاسقانه رایج در بغدادِ زمان [هارون [الرشید را به مصر آورد. راویان مصر در قرن دوم از جمله دو تن خراسانى، احتمالاً مىبایست همراه با سپاه فاتح عباسى در اوایل قرن [دوم] به مصر آمده باشند، از این راویان دو تن اهل بصره و چهار یا پنج نفر از کوفه بودند.[٤٢] وقتى عمر بن مهران عامل خراج شد، سرپرستى و نظارت به «ضیاع»[وعقار] نیز به او سپرده شد. وضع ضیاع و عقار هنگامى به روشنى معلوم مىشود که اشارهاى ضمنى به عامل زبید در البُحیره[٤٣](١٨٤ ق) شود. این امر نشان مىدهد که منطقه وسیعى از اراضى مصر، در آن زمان در تملک همسر خلیفه بوده است. در منابع، از عامل هرثمة بن اعین در ضیاع او در مصر به سال ١٩٦ هجرى سخن به میان آمده است.[٤٤] در حالى که هرثمة تقریباً بیست سال قبل از تاریخ مذکور مصر را ترک کرده بود.
مىتوان به صالحبن شیرزاد به عنوان فردى که در ایرانى بودنش هیچ تردیدى نیست اشاره کرد که در سال ٢١٤ هجرى عامل خراج بوده است[٤٥] به نظر مىرسد که احمد بن محمد بن مدبّر[٤٦] در سال ٢٤٧، در مصر عامل خراج بوده است.[٤٧] او این منصب را در زمان ورود ابن طولون در سال ٢٥٤ هجرى نیز بر عهده داشته است. ابراهیم، برادر احمد، صاحب منصب مهم و برجستهاى در بغداد[٤٨] بود. اگر چه نسبت خانوادگى او ـ رستیسانى[٤٩] ـ به جایى نامعلوم اشاره دارد ولى با این حال او اصالتاً ایرانى بوده است. احمد در مصر داراى ملک و مایملک بود.[٥٠] یوسف بن ابراهیم بن الدایه، برادر خوانده ابراهیم بن المهدى، یا به احتمال قوى برادر خوانده المعتصم، دبیر ابراهیم بن المهدى بود و توسط او در سامرا به کار گمارده شده بود. اندکى بعد از مرگ ابراهیم بن المهدى در سال ٢٢٤ هجرى یوسفبنالمهدى «به همراه خانواده و ملتزمینش به مصر نقل مکان کرد تا در املاک اشخاصى که در مصر اقطاعاتى داشتند به کشت و زرع بپردازد. در آن زمان قدرت فرماندهان ترک در دربار معتصم رو به فزونى، و قدرت ولى نعمتان آنها رو به افول بود. مصر کشورى حاصلخیز و غنى بود و بیشتر اراضى آن اقطاع داده شده بود. عواید و درآمدهاى مصر در دست احمد بن مدبّر (؟) و همکارانش بود. مصر از بلواها و نا آرامىهایى که توسط فرماندهان ترک در بغداد ایجاد مىشد، بسیار دور بود».[٥١]
یوسف بن ابراهیم ضیاع بسیارى در مصر داشت، که به نام او در سال ٢٥٠ هجرى ثبت شده بود.[٥٢] او در دوران حکمروایى ابنطولون در گذشت.[٥٣] از برادر او، اسحاق، نیز در مصر ذکرى به میان آمده است.[٥٤] احمد، فرزند یوسف، مؤلف زندگانى ابنطولون و آثار دیگر در میان سالهاى ٣٣٠ و ٣٤٠ درگذشت. به نظر مىرسد که او زندگانى خود را در مصر سپرى کرده باشد.[٥٥]
در اینجا لازم است اشارهاى هم به یک بازرگان ایرانى به نام وثیمةبنالفرات شود که از ایران تا اسپانیا سفر کرد. او که در مصر رحل اقامت افکنده بود. در سال ٢٣٥ هجرى در آنجا درگذشت. فرزند او، عُمارَه، که در سال ٢٨٩ هجرى درگذشت، به عنوان یک مصرى محسوب مىشود و هر دوى آنها مورخان مشهورى بودند.[٥٦]
یکى از طرفداران المستنصر که در حوالى ٢٤٧ هجرى با تغییر قیافه به مصر گریخته بود در فسطاط با عده کثیرى از اهالى بغداد مواجه شد. لذا از ترس شناخته شدن، در آن شهر احساس امنیت نمىکرد.[٥٧]
طرفداران و هواداران ابنطولون عمدتاً ترکان بودند، اما در زمره آنان، نام شمارى از ایرانیان یا اهالى بینالنهرین، نظیر الواسط نیز ذکر شده است. از جمله آنان مىتوان به نام مورخِ [مشهور]احمدبنابىیعقوب که از اعقاب واضح بود اشاره کرد. به نظر مىرسد که او سالهاى ابتداى زندگى خود را در سرزمینهاى شرق خلافت گذرانده باشد. او در سال ٢٦٥ هجرى عامل خراج برقه بود.[٥٨] و دو شعر در سوگ سقوط خاندان طولون در سال ٢٩٢ هجرى سروده است. اگر چه او مصر را موطن خود نساخت، اما مدت زیادى از عمر خود را، در آنجا گذراند.[٥٩] ابنطولون با گماردن دبیرى مصرى، به جاى دبیرى از عراق، از سنت مرسوم و معمول فاصله گرفت.[٦٠] یکى از خاندانهاى بر جسته و مهم سرزمینهاى شرق خلافت که در دوران خاندان طولون در مصر استقرار یافت خاندان مادرایىها بود. سمعانى معتقد است که خاندان مزبور از منطقهاى واقع در جوار بصره به مصر آمده بود.[٦١] نام یکى از اجداد آنها رستم بود، از این نکته مىتوان استنباط کرد که خاندان مزبور ایرانىالاصل بوده است. اصطخرى از آنها به عنوان یک خاندان ایرانى یاد مىکند که توانسته بودند همانند برمکیان و خانواده سهل که ذوالریاستین به این خاندان تعلق داشت، در نظام دیوانسالارى [مصر[ موقعیت بالا و ممتازى را احراز کنند.[٦٢] به نظر مىرسد که خاندان یاد شده در نیمه دوم قرن سوم، در بینالنهرین داراى موقعیت و مرتبه نازل و پایینى بوده باشد.[٦٣] در سال ٢٧٢ هجرى یکى از افراد خاندان مزبور به نام على بن احمد به مصر آمده است.[٦٤] او وزیر خمارویه و وزیر جیش که بعد از خمارویه روى کار آمده بود شد و در سال ٢٨٣ هجرى در مصر ترور گردید.[٦٥] به بقیه اعضاى خاندان مزبور، در تاریخ آن دوران مصر اشاره شده است. دو تن از افراد مهم آنها به نام ابوزنبور و محمد بن على، فرزند وزیر خمارویه که تماس و ارتباط نزدیکى با مراکز اصلى ادارى در بغداد داشتند، و به دفعات مختلف به عنوان وزیر به خلیفه پیشنهاد شده بودند.[٦٦] ابوزنبور مناصب مهمى را خصوصاً در ارتباط با خراج بر عهده داشت، او در سال ٣١٧ هجرى درگذشت.[٦٧] محمد بن على، در اواخر دوران طولونیان از ٢٨٣ تا ٢٩٢ هجرى منصب وزارت را بر عهده داشت و بعد از آن نیز داراى مناصب مهم و عالى بود. او در ٣١٨ هجرى، ابوزنبور را به عنوان عامل خراج تعیین کرد و خود عملاً در زمان ورود اخشیدىها حاکم واقعى مصر بود، اگر چه او با اخشیدىها مخالف بود ولى با این حال در دوران این سلسله نیز موقعیت مطلوب و مناسبى را احراز کرد. سرانجام او در سال ٣٤٥ هجرى در گذشت.[٦٨] ابوزنبور ثروت هنگفتى که توسط خاندان مادرایىها گردآورى شده بود را تنها در یک مورد خاص، مبلغى به میزان /٠٠٠/١٠٠/١ دینار برآورد کرده است.[٦٩] عواید و درآمدهاى خالص املاک محمد بن على در مصر به جز عواید حاصل از خراج مبلغى به میزان ـ/٠٠٠/٤٠٠ دینار بوده است.[٧٠] آخرین فرد از خاندان مادرایىها که ذکرى از او به میان آمده و در واقع یک مصرى محسوب مىشد، در ٣٩٢ هجرى درگذشت.[٧١] خاندان ابنالفرات یکى دیگر از خاندانهاى برجسته و مهم سرزمینهاى شرق خلافت است که با مصر ارتباط داشته است. در حدود اواخر قرن سوم خاندان مزبور نفوذ زیادى در محافل رسمى ـ ادارى بغداد یافته بود چنانکه دو نفر از افراد این خاندان به مقام وزارت دست یافته بودند. مشهور است که اصل این خاندان از نهروان [٧٢] در نزدیکى بغداد بوده است. اگر [دیدگاه [دکتر تلکویست (tallqvist) مبنى بر وجود رابطه میان این خاندان با نوفل بن الفرات (که در مصر در سالهاى ١٤١ تا ١٤٣ ق، عامل خراج بوده)[٧٣] و وثیمه و فرزندش عماره که پیشتر مورد اشاره قرار گرفت؛[٧٤] صحیح باشد، باید گفت که ارتباط این خاندان با مصر، یک دوره بسیار طولانى را شامل مىشود، در حالى که به نظر مىرسد چنین رابطهاى محرز نبوده است. الفضل بن جعفر بن الفرات، برادرزاده وزیر بختبرگشته مقتدر، که به واسطه امر ازدواج، با خاندان الاخشید هم پیمان و متحد شده بود، توانست با تحرک و تلاش خود و نیز با حمایتهاى خود، از خاندان الاخشید زمینه سیطره آنها را در مصر فراهم سازد. الفضل «بازرس و ناظر» سوریه و مصر بود و لذا در دوره حکمروایى الاخشیدىها براى مدتى در مصر اقامت داشت. بعد از در گذشت او در سال ٣٢٧ هجرى فرزندش جعفر، مشهور به حِنزابه یکى از صاحب منصبان اصلى و مهم حکومت اخشیدى شد و زمانى که فاطمیان روى کار آمدند او در مقام وزارت بود.[٧٥] قضات مصر در قرن سوم و نیمه اول قرن چهارم، اغلب از عربهاى مصرى نبودند. عدهاى اهل سوریه و بیشتر آنها اهل بغداد بودند. راویان مصر در قرن سوم بنابر فهرست سیوطى عبارت بودند از: ٢ نفر از کوفه، دو نفر از بصره، ٢ یا ٣ نفر از بغداد، ١ نفر از واسط، ١ نفر از رقّه، ٣ نفر از مرو، ١ نفر از جرجان و ١ نفراز رى؛ در بخش مربوط به قرن چهارم تا سال ٣٦٠ هجرى ارقام راویان به این ترتیب بود: ٢ نفر از بغداد، ١ نفر از واسط، ١ نفر از مرو، ١ نفر از رى، ١ نفر از دینور، ١ نفر از قزوین، ١ نفر از نیشابور، ١ نفر از نِسا. برخى از مؤلفان و نویسندگان سرزمینهاى شرق خلافت که در دوران مورد اشاره با مصر ارتباط داشتند، جداى از متکلمین و فقها، در زمره افراد پیشگفته محسوب شدهاند. ارائه فهرست کاملى از آنها کار مفیدى است. ابونواس، شاعر مشهور دربار [هارون] الرشید که احتمالاً ایرانىالاصل بوده، گرچه تاریخ اوایل زندگى او چندان واضح و روشن نیست، در یکى از سالهاى ١٩٠ یا ١٩١ هجرى از مصر دیدار کرده است. عبدالملک بن هشام که اهل بصره و مؤلف سیره معروف پیامبر بود، در ٢١٨ هجرى در فسطاط در گذشت. وثیمه در سال ٢٣٥ هجرى و فرزندش عماره در سال ٢٨٩ هجرى درگذشتند. هر دو اینان مورخ بودند چنانکه پیشتر مورد اشاره قرار گرفت. ابوبشر دولابى که اصالتاً اهل رى و مورخ بود، و درحدود ٢٦٠ هجرى به مصر آمده بود،[٧٦] در ٣١٠ هجرى در گذشت: به یعقوبى که از مورخان و جغرافىدانان این دوره بود، پیشتر اشاره شد. یموت بن المزّرى که اهل بصره بود و اغلب از مصر دیدار مىکرد در ٣٠٤ هجرى درگذشت. به احمد بن یوسف بن الدایه که مورخ بود پیشتر اشاره شد. او در کتاب خود به نام مکافئه دو یا سه روایت نقل مىکند که یعقوبى آن را به وى منتسب نموده بود. مسعودى که از یک خاندان اهل بغداد بود و احتمالاً او را باید بزرگترین مورخ آن عصر دانست چند بار از مصر دیدار کرده بود. او در سال ٣٥٤ هجرى در گذشت. عبداللّهالفرغانى ادامه دهنده و دنبالهرو طبرى از مدتى قبل از سال ٣٢٩ هجرى تا زمان مرگش در سال ٣٦٢ هجرى در مصر سکونت یافته بود.[٧٧]
نتیجه
از مباحث مطرح شده در این مقاله مىتوان به اجمال نتیجه گرفت که هیچ سند و مدرکى دال بر وجود رابطه گسترده میان ایران و مصر تا اواخر امویان در دسترس نیست. هر چند شمارى از ایرانیان، حتى در قرن اول هجرى در مصر حضور داشتند در آن زمان تحرکات و جابجایىهایى از عراق به مصر وجود داشت. در دوران عباسیان ایرانیان بر مصر سلطه و سیطره داشتند و عملاً نوعى تسلط نظامى از سوى ایرانیان بر مصر به چشم مىخورد، که بیش از یک قرن به طول انجامید. به دنبال آن نظام دیوانسالارى و شیوههاى حکمرانى ایرانى، توسط دبیران از عراق به مصر انتقال و تا مدتهاى مدیدى ادامه یافت. بهرهکشى از مصر در جهت منافع وابستگان به دربار بغداد و دیگر افراد متعلق به سرزمینهاى شرق خلافت دقیقا از همان اوائل [فتح] مصر آغاز شده بود و به نظر مىرسد که این شیوه در بقیه دوران خلافت همچنان ادامه داشته است. چنین روالى سبب شد تا شمارى از ایرانیان و یا افراد ایرانى شده نه تنها در فسطاط بلکه در دیگر نقاط روستایى مصر حضور مستمر یابند. بعضى دیگر از آنان نیز به همین صورت به مصر آمدند. از جمله براى تحقیق و تفحص در آداب و سنن مصریان. مىتوان حدس زد که یک جریان منظم تجارى میان بغداد و مصر وجود داشته است. اگر چه در منابع و مآخذ ذکر شده، تنها به یک بازرگان اشاره شده است.
پی نوشت ها:
[١] گفتار حاضر ترجمه مقالهاى است با عنوان:
Rhuvon; Guest; "Relations Between persia And
Egypt under Islam up to The fatmid period"
برگرفته شده از کتابى با این مشخصات:
A volume of oriental studies, presented to Edward
G. Browne, on His ٦oth Birthday (٧ february ١٩٢٢)
Edited By T. W. Arnold And Reynold A. Nicholson.
First published ١٩٢٢ By university press. cambridge
Reprintid ١٩٧٣ By philo press CV. Amesterdam.
[٢] تقىالدین [مقریزى]، [المواعظ والاعتبار فى ذکر] الخطط [و الآثار]، ج ١، ص ٢٩٨.
[٣] ابن عبد الحکم، نسخه خطى موجود در موزه بریتانیا، برگ a ٤٩.
[٤] همان، برگ b ٤٨.
[٥] مُشتبه: [؟]، ص ٣٣٤؛ [ابراهیمبنمحمد] ابندقماق،] الانتصار لواسطة عقد الامصار]، ج ٤، ص ٣٩ ؛ [جلالالدین] سیوطى [حسن المحاضرة]، ج ١، ص ١٣١ ؛ [محمدبنیوسف] کندى، [کتاب الولاة و کتاب القضاة مصر]، ص ٧٠.
[٦] کندى، همان، ص ٢٨.
[٧] سیوطى، همان، ج ١، ص ١٢٨.
[٨] [محمدبنجریر] طبرى، [الرسل والملوک]، ج ١، ص ٤ ـ ٢٩٤؛ سمعانى [الانساب]، ص ٢٨٨.
[٩] [مقریزى]، خطط، ج ١، ص ٢٩٨.
[١٠] ابوعبداللّهمحمد ابنسعد، [الطبقات الکبرى]، ج ٥، ص ٣٩١؛ سمعانى، همان، ص b ٢٨٨؛ احمدبنمحمد ابنعذارى] مراکشى، البیان المغزب فى اخبار الاندلس و المغرب]، ج ١، ص ١٥؛ [احمدبنمحمد] مقّرى [تلمسانى، نفح الطیب من غصن الاندلس الرطیب]، ج ١، ص ٣.
[١١] طبرى، همان، ج ١، ص ٢٠٦٤؛ ابن عذارى، همان، ج ١، ص ٢٤؛ کندى، همان، ص.
[١٢] کندى، همان، [ص؟].
[١٣] الرحمة الغیثیه، ص ٣؛ سیوطى، همان ج ١، ص ١١٤؛ کندى، [همان، ص ؟].
[١٤] سیوطى، همان، ج ٢، ص ٧.
[١٥] کندى، همان ص ٦٢.
[١٦] سیبلد (seybold)، ص ١٩١.
[١٧] کندى، همان، ص ٩٩، ١، ٩.
[١٨] همان، ص ٩٦.
[١٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٥١.
[٢٠] نگاه کنید به: خطط، ج ١، ص ٣٠٤.
[٢١] Bib. G. Ar., vii, ٣٠٥.
[٢٢] [احمدبنداوود ابوحنیفه]، الاخبار الطوال، ص ٣٣٧.
[٢٣] طبرى، همان، ج ٢، ص ٢٠٠١؛ [لسترنج در خصوص «فارس» مىنویسد: «در شمال باخترى قاین ناحیهاى است که آن را بنام دشت بیاض (دشت سفید) ضبط کردهاند و اکنون ایرانیان آن را دشت پیاز گویند. کرسى این ناحیه شهر «فارس» بود وحمداللّه مستوفى درباره آن گوید ییلاق امن تون و گناباد است» جغرافیاى تاریخى سرزمینهاى خلافت شرقى. ترجمه محمود عرفان، علمى و فرهنگى ١٣٦٧، ص ٣٨٤./م]
[٢٤] کندى، همان، ص ١٠٣.
[٢٥] جاحظ، همان، ص ٧١.
[٢٦] جاحظ، ترجمه هارلى ووکر (HarLey Walker)با این مشخصات:
J.R.A.S. ١٩١٥, P. ٦٣٧.
[٢٧] کندى، همان، ص ١٤٧.
[٢٨] مقریزى، خطط، ج ١، ص ٣٠٤، ١، ٣٠.
[٢٩] کندى، همان، ص ١٤٧.
[٣٠] همان، ص ١٤٨.
[٣١] همان، ص ١٣٥، ١٣٨.
[٣٢] طبرى، همان، ج ٣، ص ٦ ـ ١٣٤.
[٣٣] Bib. Geo. Arab., Vii - ٣٤٨ , ٣٥٠.
[٣٤] کندى، همان، ص ١٦٥.
[٣٥] [شمسالدیناحمد] ابنخلّکان،] وفیات الاعیان و انباءالزمان]، ج ١، ص ٢٦٠، ٢٣٥.
[٣٦] کندى، همان، ص ١٨٤.
[٣٧] همان، ص ١٨٨.
[٣٨] همان، ص ١٢٣.
[٣٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٦٢٦.
[٤٠] همان ج ٣، ص ٥٦١.
[٤١] کندى، همان، ص ٣٨٤.
[٤٢] مطابق با فهرست سیوطى.
[٤٣] کندى، همان، ص ٣٩٢.
[٤٤] همان، ص ١٤٩.
[٤٥] همان، ص ١٨٥.
[٤٦] یا، مدبِّر، هر دو تلفظ و بیان صحیح است.
[٤٧] [مقریزى]، خطط، به اهتمام ویت (Wiet)، ج ٢، ص ٨١ یادداشت ١.
[٤٨] طبرى، [همان، ص ؟]؛ [ابوالفرج اصفهانى]، اغانى، ص ٢.
[٤٩] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٣٤٤.
[٥٠] ابن سعید، فرگ (Frag)، ص ١٦.
[٥١] احمد بن یوسف، المکافئه (قاهره، ١٩١٤) مقدمه، ص ١٤.
[٥٢] همان، ص ١١٥
[٥٣] یاقوت [حموى]، [ارشاد الادیب معجم الاءباء]، ج ٢، ص ١٥٩.
[٥٤] [احمد بن یوسف]، المکافئه، مقدمه، ص ٢.
[٥٥] یاقوت، ارشاد، ص ؟.
[٥٦] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ١٧١.
[٥٧] احمدبن یوسف، المکافئه، ص ٣٦.
[٥٨] ابنسعید: فرگ (Frag)، ص ٦٢.
[٥٩] کندى، همان، ص ٢٥٢ و ٢٥٠.
[٦٠] ابنسعید: فرگ (Frag)، ص ١٥.
[٦١] همان، برگ ٤٩٩.
[٦٢] Bib. Geog. arab., i. ١٤٦.
[٦٣] هلال الصابى، [کتاب الوزراء]، ص ٩٢.
[٦٤] فرزندش در همین سال در سن ١٤ سالگى به مصر آمد. مقریزى؛ خطط، ج ٢، ص ١٥٥.
[٦٥] ابن سعید: همان، ص ١٦٣.
[٦٦] عریب: ص ٧٣.
[٦٧] نگاه کنید به: هلال و عریب.
[٦٨] هلال؛ عریب؛ ابن سعید؛ خطط، ج ٢ ص ١٥٥.
[٦٩] هلال: همان، ص ٤٥.
[٧٠] مقریزى: خطط، ج ٢، ص ١٥٥.
[٧١] سمعانى: برگ ٤٩٩.
[٧٢] هلال: همان، ص ٨.
[٧٣] کندى همان، ص ١٠٩ و [١٠٨]
[٧٤] ابن سعید: همان، ص ٩٤ و [٩٣]
[٧٥] نگاه کنید به ابن سعید؛ ابن خلکان، ج ١، ص ١١٠.
[٧٦] سمعانى: برگ b٢٣٣.
[٧٧] موزه بریتانیا، نسخه خطى صَفَدى، ملحقات (Add) ٢٣٣٥، برگ ٢٠، ذهبى،موجود در بخش نسخههاى شرقى (Or=) برگ b٧٩.
_________________
«یادداشتِ مترجم»
روابط خارجى ایران با مصر در عهد باستان، به ویژه در دوران هخامنشیان، همانند روابط ایرانیان با بسیارى از ملل در آن دوران به برکت وجود منابع و مآخذ به جا مانده و نیز به مدد تحقیقاتى تاریخى که عمدتاً توسط ایران شناسان غربى تاکنون انجام گرفته است، تا حد زیادى از وضوح و روشنایى برخوردار است. لذا نه تنها از لحاظ سیاسى از حد و حدود اقتدار و نیز قلمرو نفوذ دولتهاى (= امپراتوریهاى) ایران در آن عهد آگاهىهاى زیادى در اختیار داریم بلکه بر این نکته نیز آگاهیم که اغلب ملل همجوار فلات ایران در عهد باستان، اگر هم از جنبه سیاسى یا ارضى خارج از سیطره دولتهاى ایران بودهاند باز هم خواسته یا ناخواسته تحت تأثیر دستاوردهاى فرهنگى و تمدنى ایران قرار داشتهاند. با ظهور اسلام و فتح ایران طومار تاریخ ایران عهد باستان در هم پیچیده شد. اما تمدن ایرانى از چنان ذات و جوهره نیرومندى برخوردار بود که چند صباحى پس از فروکش کردن گرد و غبار ناشى از فتوحات اعراب و استقرار خلافت عربى ـ اموى و عباسى ـ بار دیگر شعلهور شد و به تدریج خلافت عربى را در تمامیت خود مقهور ساخت. بر خلاف مصر ـ که در عهد باستان از تمدنى درخشان برخوردار بود، ولى در دوران اسلامى، در خلافت عربى مستحیل شد و با گذشته خود وداع گفت و ماهیتى عربى ـ اسلامى یافت، ایران علیرغم مغلوبیت مقطعىِ نظامى، نه تنها تمامیتِ فرهنگى و تمدنى خود را نباخت و در قوم غالب مستحیل نشد، بلکه دیرى نگذشت که در شکلگیرى تمدن جدید اسلامى سهم اصلى را از آن خود ساخت. چنانکه در نخستین سطرهاى همین مقاله، مؤلف با استناد به دیدگاه ادوارد براون مىنویسد: «در حقیقت شاید بتوان گفت که در میان تمام اجزاء و عناصر تشکیل دهنده نظام [تمدن]اسلامى به ندرت و به سختى مىتوان عنصرى یافت که در پیدایش آن، ایرانیان سهم اساسى نداشته باشند...». در خصوص چگونگى روابط ایران و مصر باید گفت که گذشته از عهد باستان، در دوران اسلامى، به ویژه در دوره فاطمى و ایلخانى، در پرتو اسناد و منابع موجود و نیز به واسطه تحقیقات عدیده تاریخى، ما از آگاهیهاى درخورتوجهى برخورداریم اما روابط دو کشور در سه سده نخستین یعنى از ورود اسلام به ایران تا ظهور فاطمیان در مصر ـ در اواخر قرن سوم ـ چندان مورد کند و کاو قرار نگرفته است از این رو هر نوشتهى تحقیقى ـ و لو کم حجم ـ که به این دوران بپردازد، از آن جهت که مىتواند گوشهاى از ابهامات را رفع و پاسخگوى بخشى از سوالات ما باشد، از هر حیث ذیقیمت و قابل توجه خواهد بود.
این مقاله با این که حدود هشتاد سال پیش (در سال ١٩٢٢ م) در جشن نامه ادوارد براون انتشار یافته است، از آنجا که هم مستند به منابع اصیل و دست اول مىباشد و هم از این حیث که علاوه بر اشاره به روابط ایران و مصر، اشاراتى نیز هر چند به اجمال به موقعیت و جایگاه ایران در سدههاى نخستین اسلامى دارد که براى درک نقش تاریخى ایران در قرون اولیه اسلامى از جهات بسیار، حائز اهمیت است.
قابل ذکر است که مؤلف جز در یکى دو مورد، در تمام موارد تنها به نام مؤلفین ارجاع داده و از ذکر نام کتب، سال نشر، محل انتشار خوددارى کرده است. مترجم تلاش کرده تا حتى المقدور مشخصات کامل منابع در داخل [ ]آورده شود.
***
پرفسور ادوارد براون در «تاریخ ادبیات ایران» به نقش و سهم مهم ایرانیان در پیشرفت و تکامل ادبیات اسلامى پرداخته است. در حقیقت مىتوان گفت که در میان تمام اجزاء و عناصر تشکیل دهنده نظام [تمدن] اسلامى بندرت و به سختى مىتوان عنصرى یافت که در پیدایش آن، ایرانیان سهم اساسى نداشته باشند. بر این اساس بسیار زیبنده است که نحوه و میزان تأثیر و نفوذى را که ایرانیان بر سرزمینهاى غرب خلافت نهادهاند، مورد ملاحظه و بررسى قرار داد. به نظر مىرسد که تأثیرات ایرانیان در مصر، همانند سایر نقاط، تا حد زیادى محسوس بوده است.
مقاله حاضر از لحاظ زمانى، به دورهاى از تاریخ دو کشور ایران و مصر مىپردازد که این دو کشور از لحاظ سیاسى به صورت یکپارچه و جزئى از خلافت اسلامى بودند، یعنى، تقریباً زمانى بیش از سه قرن، که با آغاز فتوحات اسلامى شروع مىشود. از این نقطهنظر بینالنهرین سفلى (عراق) منطقهاى ایرانى تلقى مىشود. صاحب منصبانى که براى این منطقه، از وجود آنها استفاده مىشد، در زمره مورخان مشهور عرب بودند. بسیارى از اخبار و اطلاعاتى را که مورخان در آثار خود فراهم آوردهاند عمدتاً ناقص، پراکنده و غیر مرتبط هستند، حتى اگر این امکان وجود داشت که هر گونه خبر منفرد اما مرتبط با یک موضوع را از آثار این گونه مورخان بیرون کشید، باز هم ابعاد و جنبههایى از تمامیت یک موضوع در هالهاى از ابهام باقى مىماند. هر گاه آثار خطى منتشر نشده مربوط به قرون اولیه اسلامى در دسترس محققان قرار گیرد، مطمئناً دانش و آگاهىهاى ما در خصوص مسائل و موضوعات مبهم افزایش مىیابد.
گروهى از ایرانیان مشهور به «الفارسیان» عمروبنعاص را در حمله به مصر همراهى کردند. بنا به روایتى، ایرانیان مزبور باقیمانده سربازان باذان بودند. باذان قبل از اسلام از طرف پادشاه ایران بر یمن حکومت مىکرد. سربازان مزبور در سوریه به آئین اسلام گرویدند و داوطلبانه در خدمت جهاد قرار گرفتند.[٢] جاى شگفتى است که چگونه آنها توانستند بدون این که مسلمان شوند به سوریه برسند. بنابر روایتى دیگر «مشهور است که در میان سربازان یاد شده گروهى از ایرانیان ساکن صنعا[٣] بودهاند این نکته بطور ضمنى اشاره بر این نکته دارد که اکثر آنها اهل ایران بودند و احتمالاً به عنوان اسیر در اردوگاههاى بینالنهرین نگهدارى مىشدند. فارسیان که تعدادشان اندک بود در فسطاط استقرار یافتند و در آنجا صاحب خطّهاى و مسجدى شدند. مسجدشان تا قرن سوم هجرى نیز معروف بود.[٤]
کعب بن عدى التنوخىالعبادى فرزند اسقف حیره، پیش از اسلام یار و همدم عمر و بعد از ظهور اسلام از جمله صحابه بود. او در سال ١٥ هجرى به عنوان مأموریت نزد مقوقِس (Muqauqis) فرستاده شد و در فتح مصر نیز شرکت جست. او که در مصر سکونت اختیار کرده بود مىبایست در آنجا از نفوذ و اعتبار خاصى برخوردار بوده باشد، به جهت آن که بعد از تجزیه و شعبه شعبه شدن اولیه عربهاى مصر ،نام یک شعبه از عربها بر گرفته از نام کعببنعدى التنوخى بود.[٥]
وقوع تفرقه و اختلافات عمده در جهان اسلام جنبشهایى را از عراق تا مصر پدید آورد. حجربنعدى حامى عمده على(ع) بود که به نظر مىرسد در کوفه ساکن بوده است، به عنوان فرستاده محمد بن ابىبکر نزد معاویه، در مصر حضور مىیابد،[٦] عمر بن الحمق ـ یکى از قاتلان خلیفه ـ که با حُجر و کوفه مرتبط بوده، با مصر نیز ارتباط داشته است[٧]، اگر چه به وضوح مشخص نیست که آیا ارتباط او با کوفه به قبل از ارتباطش با مصر بر مىگردد یا نه. گفته شده است که یک یهودى مرموز اهل صنعا به نام عبداللّه بن سبا، در مرکز توطئه علیه عثمان قرار داشته است، او بعد از سفر به کوفه و بصره، در نهایت در مصر اقامت گزید.[٨] زیاد [بن ابیه [در سال ٥٣ هجرى در حدود ١٣٠ نفر اَزَدى را از بصره به مصر تبعید کرد، این افراد در فسطاط اقامت گزیدند.[٩] حَنش بن عبداللّه اهل صنعا و منسوب به قبیله سبا، یکى از ایرانیان یمن بود که با على(ع) در کوفه ارتباط داشت. او بعد از واقعه سوء قصد به جان على(ع) و [شهادت آن حضرت [به مصر رفت و در آنجا ساکن گردید. به نظر مىرسد که حَنَش در سرزمینهاى غرب خلافت، رهبرى داراى احترام بوده و در شمال آفریقا و اسپانیا زندگى پر حادثه و پرماجرایى داشته است.[١٠]
موسىبن نُصیر فاتح اسپانیا فرزند فرد اسیرى بود که در سال ١٢ هجرى در عین التمر در نزدیکى انبار محبوس بود. او پیش از این که به خدمت عبدالعزیزبن مروان در مصر درآید در بصره منصبى ادارى بر عهده داشت. احتمالاً خانواده موسى در مصر سکنى گزیده و دو یا سه نفر از آنها در اواخر دوران اموى مصدر خدمات عمومى بودهاند.[١١]
عبداللّه بن خُذامر که اهل صنعا و مولایى از قبیله سبع بود از سال ١٠٠ تا ١٠٥ هجرى قاضى مصر بود. فرزند او، یزید نیز در سال ١١٤ هجرى منصب قضا داشت.[١٢] از نام خذامر این چنین به نظر مىرسد که او به طور مسلم ایرانى بوده است.
فقیه مشهور؛ الّیث بن سعد که در قلقشنده مصر به سال ٩٤ هجرى تولد یافت به خانوادهاى اصالتاً اصفهانى تعلق داشت، آنها از موالى خانواده رؤساء و فرماندهان قبیله فهم در مصر بودند. خانواده لیث بن سعد با خالدبن ثابت که از اولین فرماندهان مصر بود ارتباط داشتند، بنابر رابطه فوق که احتمالاً در نیمه اول قرن نخست ایجاد شده بود. خالد که در سال ٥٤ هجرى در قید حیات بوده از جمله صحابى است که در فتح مصر مشارکت داشته و لذا در تاریخ مصر یک یا دو بار ذکرى از او به میان آمده است. مشهور است که پدر الیث از موالى قریش بوده و بعداً در خدمت نظامى (اِفترض) قبیله فهم در آمده و بدین جهت با قبیله مزبور خویشاوندى یافته است.[١٣]
واژههاى دیوان، قیروان که براى اطلاق به کل منطقه اردوگاهى عربها در فُسطاط [١٤] به کار مىرفته، و نیز واژه فُرانِق[١٥] ـ یا راهنماى برید ـ از جمله اصطلاحات ایرانى بودند که در قرن اول هجرى در مصر رواج داشتهاند.
اکنون به دوره عباسى مىپردازیم. در هنگام تأسیس خلافت عباسى ١٣٢ ق/٧٥٠ م، شمار کثیرى از ایرانیان به مصر حمله کردند. سِوِروس (severus) که گزارشات یک شاهد عینى را ثبت کرده است، تعداد سپاهیان عباسى را که مروان را تا مصر تعقیب کردند تا یکصد هزار سواره نظام نوشته است [١٦] ـ البته این برآورد تلویحى و ضمنى است زیرا همه این سپاهیان نمىتوانستند سواره نظام باشند ـ گزارش مزبور همچنین بر این امر تصریح دارد که در میان لشکریان فوق مردمان غیر عرب که او آنها را مىشناخته وجود داشته است. او از این مردمان همواره به عنوان خراسانیان یاد مىکند. اینان که به «مسوّده» معروف بودند همگى ایرانى نبودند، بلکه در میانشان اعرابى بودند که اصلشان به ایران و سرزمینهاى شرق خلافت بر مىگشت. یک بخش از عربهاى سپاه که مضّریه نامیده مىشدند، تحت رهبرى فرماندهى از قبیله تمیم[١٧] بودند. قبیله مزبور شامل گروهى از اعراب مىشدند که با کوفه، بصره، مرو، اصفهان و به طور کلى با سرزمینهاى شرق خلافت مرتبط بودند و هیچگاه در سرزمینهاى غرب خلافت تماسى نداشتند تا اینکه نهضت عباسیان پاى آنان را به مصر و شمال آفریقا کشاند. قاتل مروان ـ عمربن اسماعیل ـ که پرچمدارى سپاه[١٨] را به عهده داشت اهل بصره بود. او به اعراب قبیله مذحج تعلق داشت اما در زمره موالى بود. او تحت شرایطى با مردانش به فارسى سخن مىگفت، و با شعار «جوانگان، دِهید»[١٩] [اى جوانان بزنید و بکشید] آنان را به جنگ ترغیب و تحریض مىکرد. قسمت عمدهاى از سپاهیان عباسى بلافاصله بعد از کسب پیروزىهایى [در مصر و شمال آفریقا] به سرزمینهاى شرق باز گشتند و زمانى که صالح بن على در ١٣٧ ق / ٧٥٥ م، مصر را ترک کرد اکثر اقامتگاههاى نظامى آنان در العسکر رو به ویرانى نهاد. با این حال العسکر تا زمان احمدبنطولون باقى بود و به نظر مىرسد که تا آن هنگام به عنوان محل اقامت حکام عباسى و سربازانشان بوده است.[٢٠] فهرست حکام مصر در میان سالهاى ١٣٢ ق / ٧٥٠ م و ١٩٦ / ٨١٢ ـ سال وقوع جنگ بین امین و مأمون ـ نشان مىدهد که حکامى که اولین بار منصوب شدند در زمره حامیان اصلى عباسیان بودند، آنان در به قدرت رسانیدن عباسیان نقش مهم و مؤثرى داشتند. حکومت مصر غالباً به برخى از اعضاى خانواده عباسى، به ویژه افرادى که از خویشاوندان نزدیک خلیفه وقت بودند اعطاء مىشد. در خلال دورانى که شمارى از حکام غیر منسوب خلیفه، عهدهدار حکومت مصر بودند، دیده مىشد که عدهاى از آنان از میان فرماندهان نظامى و عدهاى دیگر از حکام ایالات دیگر امپراتورى بودند و لذا این افراد بیش از آن که وابسته به طبقه نظامى باشند به طبقه دیوانسالاران تعلق داشتند. در سه یا چهار مورد، عربهاى مصر به عنوان حکام آن دیار عمل کردند اما اصولاً چنین رویهاى غیر معمول و خلاف عرف بود، چرا که مطابق یک روال معمول، حکام مصر از سرزمینهاى شرق خلافت برگزیده مىشدند؛ تعدادى از این حکام ایرانى بودند، نظیر ابوعون از منطقه جرجان وهرثمةبناعین که از خطه بلخ بود.[٢١]
اکثریت حکام از اعراب بودند اما بنابر ارتباط عمیقى که با ایران داشتند مىتوان آنها را تلویحاً از پیروان و وابستگان به ایران، به حساب آورد. بدینترتیب به نظر مىرسد که موسىبنکعب سالها به عنوان داعى عباسیان در نقاط دور افتاده خراسان اقامت داشته است.[٢٢] محمدبناشعث در سال ١٣٠ هجرى، در دوران ابومسلم، حاکم فارس بود[٢٣] و از خاندان مهلب بود که یزیدبنحاتم نیز به این خاندان تعلق داشت. بارها حکامى براى خراسان تعیین شده بود که از میان عباسیان بودند که اینان را مىتوان به عنوان نمایندگان بینالنهرین و ملتزمین رکاب خلیفه در بغداد دانست. یکى از خصایص بارز این گروه از حکام، تغییر مکرر آنان بود بنابراین مدت میانگین حکومت حاکمان، کمتر از یک سال و نیم بود. آمد و رفت مداوم حکام و ملتزمینشان مىبایست به نوبه خود، روابط میان مصر و ایران را سرعت مىبخشید اما چنین نشد.
نوع و شیوه سازماندهى سپاهیان در مصر، در دوره عباسیان به طور کامل روشن و مشخص نیست. صالح بن على «٢٠٠٠ مرد جنگى (مقاتل) به سپاهیان مستقر در مصر افزود»[٢٤] شاید این عمل به معناى آن باشد که او تشکیلات نظامى را تا حد زیادى گسترش داد. به نظر مىرسد که عباسیان در مصر[٢٥] با تأسیس «اربعا»، سربازان را به چهار لشکر تقسیم کرده بودند.
جاحظ در یکى از آثار خود اشاره مىکند که سپاهیان خلیفه به پنج لشکر تقسیم مىشدهاند: خراسانىها، ترکها، وابستگان موالى یا پناه جویان (Clients)، عربها و «بنوىها[٢٦]» یعنى «ابناء»؛ این قسم پنجم نشانگر آن است که دو لشکر از لشکریان مستقر در مصر ایرانى بودهاند: خراسانىها و ابناء. ورود هزار نفر از ابناء به مصر، در سال ١٩٤ هجرى در منابع گزارش شده است.[٢٧]
به نظر مىرسد که نهادى به نام «شُرطه» به عنوان نیروى پیاده نظام دائمى بود. که هر گاه ضرورت ایجاب مىکرد براى تقویت آن از بقیه نیروهاى «اهل الدیوان» استفاده مىشد. در دوران حکمرانى حکام عباسى، دو شُرطه در مصر وجود داشته: یکى ]شرطه مستقر در]العسکرـ الشرطة العلیاـ[٢٨] و دیگرى شرطه فسطاط. کندى در اثر خود فهرست کاملى از سران و فرماندهان شرطه را آورده است. طبق این فهرست در دوران مورد بحث ما، فرماندهان شرطه عمدتاً عرب و اکثراً از اعراب مصر بودهاند. اگر چه فهرست مزبور بیشتر مربوط به شُرطه فسطاط بود و اسامى فرماندهان شُرطه العسکر تنها یک یا دو بار در آن آمده است.[٢٩]
این احتمال وجود دارد که سربازان مستقر در مصر، دو لشکر اصلى بودند: یکى عربهاى مصر همانند شُرطهِ فسطاط و دیگرى سربازانى که متعلق به سرزمینهاى شرق خلافت بودند، این سربازان که در زمره حامیان اصلى حاکمان بودند، عمدتاً ایرانى بودند و با شرطه العسکر ـ الشرطة العلیا ـ ارتباط داشتند.
کندى در اثر خود اسامى سربازانى را که در قرن دوم (در دوران خلافت عباسیان) از خارج از مصر، به آن کشور وارد شدهاند را ثبت کرده است. طبق نوشته او در سالهاى ١٤٣، ١٦٩، ١٧٢، ١٧٨، ١٩١، ١٩٤ هجرى سربازان مورد اشاره وارد مصر شدهاند. اگر چه بدون شک سنوات ورود سربازان تنها محدود به موارد مزبور نمىشود. در واقع در کتاب کندى مىخوانیم که اَسّرى بنالحکم که از اهالى خراسان و متعلق به «جُندِ» لیث بن فضل بوده، در دوره حکمرانى الرشید[٣٠] وارد مصر شده است. بنابراین ورود او در میان سالهاى ١٨٢ و ١٨٧ یعنى در زمانى که لیث حاکم بوده اتفاق افتاده است و نه در یکى از سالهاى پیشگفته و احتمالاً اکثر حکام، بعضى از نفرات خود را وارد سپاه کردند. بنابر اسناد و مدارک موجود، بعضى از خانوادههایى که در دوران مورد بحث ما از سرزمینهاى شرق خلافت آمده بودند در مصر استقرار یافتند. به دو نفر از اعضاى خانواده مهلب در منابع اشاره شده، که به ترتیب ٢٤ و ٢٩ سال بعد از عزیمت یزیدبن حاتم در مصر بودند.[٣١] از قرن دوم خاندان عبدالجبار الازدى نخستین خراسانىهایى بودند که در سال ١٥٠ هجرى با مصر ارتباط داشتند لذا از اواسط قرن دوم به بعد رد پاى این خاندان در تاریخ مصر مشهود است. عبدالجبار که از صاحب منصبانِ منصوبِ منصور [خلیفه عباسى] در خراسان بود، در سال ١٤١ هجرى به واسطه شورشى که ایجاد کرده بود، دستگیر و اعدام شد. خاندان عبدالجبار به دهلق انتقال داده شدند تعدادى از آنها در اثر تهاجم هندیان به اسارت درآمدند و بقیه که گریختند، بار دیگر موقعیت مطلوبى بدست آوردند.[٣٢] به نظر مىرسد که آنها در راه فرار، به مصر رسیده باشند. استقرار سربازان عباسى در مصر، مهاجرنشینهایى را در آن کشور ایجاد کرد، نظیر مهاجرنشینهاى قیروان و بقایه در شمال آفریقا. چنانکه یعقوبى به طور ضمنى به آنها اشاره کرده است.[٣٣]
موقعیت خراسانىها در مصر، در زمان جنگ میان امین و مأمون تقویت شد، زیرا خراسانىها در این جنگ به طور طبیعى جانب مأمون را گرفتند. آنها سرانجام بر ایالتى از مصر تملک یافتند و در آنجا سلسلهاى نیمه مستقل بنیان نهادند، سلسلهاى که السّرى بن الحکم و فرزندانش در حدود یازده سال، از ٢٠٠ تا ٢١١ هجرى، در رأس آن بودند. خراسانىها نه تنها قادر بودند که عربهاى مصر را تحت سیطره و کنترل خود در آورند بلکه در میان خود نیز به جنگ و نزاع مىپرداختند. در ارتباط با این وقایع قابل ذکر است که خاندان عبدالجبار که پیشتر به آن اشاره شد در اواخر قرن دوم هجرى جزء افراد مهم و با نفوذ خراسانىها در مصر بودند.[٣٤] سرنگونى سلسله السّرى ] بن الحکم ] توسط عبداللّه بن طاهر، که از ایرانیان اهل پوشنج [پوشنگ ]در نزدیکى هرات[٣٥] بود، به منزله ورود آرام تعداد سپاهیان بیشترى از ایران به مصر بود. بسیارى از ایرانىها به طور طبیعى در زمره پیروان عبداللّه بن طاهر بودند. اسامى بعضى از آنها در منابع آمده است. در میان آنها مىتوان به افرادى از خاندان سامانى که حاکم اسکندریه بودند اشاره کرد.[٣٦] در حدود چهار سال بعد، عبداللّه بن طاهر با [طغیان[ یک سردار مشهور ایرانى به نام افشین مواجه شد. افشین در فکر پایان بخشیدن به آشوبها و ناآرامىها بود. عملیات و اقدامات او در ایام دیدار مأمون [از خراسان [در سال ٢١٧ هجرى، هنوز ادامه داشت. بعد از عبداللّه بن طاهر، تعداد قابل توجهى از حکام مصر، ایرانى بودند و عربها تقریباً به طور کامل از حوزه قلمرو نظامى حذف شدند. مىتوان اسامى بسیارى از ایرانیان را در فهرست سران و فرماندهان و محافظان یافت، اما ترکها که در مصر براى اولین بار در سال ٢١٤ هجرى ذکرى از آنان به میان آمده،[٣٧] به تدریج ایرانیان را از امور نظامى کنار زدند و خود جانشین آنان شدند. چنانکه تا زمان ابنطولون، ایرانیان کاملاً به حاشیه رانده شدند، به گونهاى که دیگر در مصر از موقعیت مهمى، در امور نظامى برخوردار نشدند.
درباره اکثر صاحب منصبان غیرنظامى در مصر، در قرن دوم هجرى آن چنان اطلاعات اندک و نادر است که حتى نمىتوان تابعیت و ملیت آنان را دانست، امر خراج عموماً در دست حکام بود. ابوقطیفه (١٦٤ق)[٣٨] و عمربن مهران (١٧٦ ق)[٣٩] دو والى ویژه خراج بودند که به سرزمینهاى شرق خلافت تعلق داشتند. اسامى صاحب البرید به ندرت در منابع ذکر شده است: واضح[٤٠] (١٦٩ ق) و یزید بن عمران[٤١] (١٧٤ ق) از سرزمینهاى شرق خلافت بودند. قاضیان مصر در ابتدا از اعراب مصرى بودند. نخستین قاضى غیرعرب مصرى که در سال ١٦٤ هجرى منصوب شد، کوفى بود، بعد از آن افرادى که از سرزمینهاى شرق خلافت بودند به کرّات به عنوان قاضى [مصر] منصوب شدند. العمرى که از سال ١٨٥ تا ١٩٤ هجرى در منصب قضا بود، اعمال فساد آمیز و فاسقانه رایج در بغدادِ زمان [هارون [الرشید را به مصر آورد. راویان مصر در قرن دوم از جمله دو تن خراسانى، احتمالاً مىبایست همراه با سپاه فاتح عباسى در اوایل قرن [دوم] به مصر آمده باشند، از این راویان دو تن اهل بصره و چهار یا پنج نفر از کوفه بودند.[٤٢] وقتى عمر بن مهران عامل خراج شد، سرپرستى و نظارت به «ضیاع»[وعقار] نیز به او سپرده شد. وضع ضیاع و عقار هنگامى به روشنى معلوم مىشود که اشارهاى ضمنى به عامل زبید در البُحیره[٤٣](١٨٤ ق) شود. این امر نشان مىدهد که منطقه وسیعى از اراضى مصر، در آن زمان در تملک همسر خلیفه بوده است. در منابع، از عامل هرثمة بن اعین در ضیاع او در مصر به سال ١٩٦ هجرى سخن به میان آمده است.[٤٤] در حالى که هرثمة تقریباً بیست سال قبل از تاریخ مذکور مصر را ترک کرده بود.
مىتوان به صالحبن شیرزاد به عنوان فردى که در ایرانى بودنش هیچ تردیدى نیست اشاره کرد که در سال ٢١٤ هجرى عامل خراج بوده است[٤٥] به نظر مىرسد که احمد بن محمد بن مدبّر[٤٦] در سال ٢٤٧، در مصر عامل خراج بوده است.[٤٧] او این منصب را در زمان ورود ابن طولون در سال ٢٥٤ هجرى نیز بر عهده داشته است. ابراهیم، برادر احمد، صاحب منصب مهم و برجستهاى در بغداد[٤٨] بود. اگر چه نسبت خانوادگى او ـ رستیسانى[٤٩] ـ به جایى نامعلوم اشاره دارد ولى با این حال او اصالتاً ایرانى بوده است. احمد در مصر داراى ملک و مایملک بود.[٥٠] یوسف بن ابراهیم بن الدایه، برادر خوانده ابراهیم بن المهدى، یا به احتمال قوى برادر خوانده المعتصم، دبیر ابراهیم بن المهدى بود و توسط او در سامرا به کار گمارده شده بود. اندکى بعد از مرگ ابراهیم بن المهدى در سال ٢٢٤ هجرى یوسفبنالمهدى «به همراه خانواده و ملتزمینش به مصر نقل مکان کرد تا در املاک اشخاصى که در مصر اقطاعاتى داشتند به کشت و زرع بپردازد. در آن زمان قدرت فرماندهان ترک در دربار معتصم رو به فزونى، و قدرت ولى نعمتان آنها رو به افول بود. مصر کشورى حاصلخیز و غنى بود و بیشتر اراضى آن اقطاع داده شده بود. عواید و درآمدهاى مصر در دست احمد بن مدبّر (؟) و همکارانش بود. مصر از بلواها و نا آرامىهایى که توسط فرماندهان ترک در بغداد ایجاد مىشد، بسیار دور بود».[٥١]
یوسف بن ابراهیم ضیاع بسیارى در مصر داشت، که به نام او در سال ٢٥٠ هجرى ثبت شده بود.[٥٢] او در دوران حکمروایى ابنطولون در گذشت.[٥٣] از برادر او، اسحاق، نیز در مصر ذکرى به میان آمده است.[٥٤] احمد، فرزند یوسف، مؤلف زندگانى ابنطولون و آثار دیگر در میان سالهاى ٣٣٠ و ٣٤٠ درگذشت. به نظر مىرسد که او زندگانى خود را در مصر سپرى کرده باشد.[٥٥]
در اینجا لازم است اشارهاى هم به یک بازرگان ایرانى به نام وثیمةبنالفرات شود که از ایران تا اسپانیا سفر کرد. او که در مصر رحل اقامت افکنده بود. در سال ٢٣٥ هجرى در آنجا درگذشت. فرزند او، عُمارَه، که در سال ٢٨٩ هجرى درگذشت، به عنوان یک مصرى محسوب مىشود و هر دوى آنها مورخان مشهورى بودند.[٥٦]
یکى از طرفداران المستنصر که در حوالى ٢٤٧ هجرى با تغییر قیافه به مصر گریخته بود در فسطاط با عده کثیرى از اهالى بغداد مواجه شد. لذا از ترس شناخته شدن، در آن شهر احساس امنیت نمىکرد.[٥٧]
طرفداران و هواداران ابنطولون عمدتاً ترکان بودند، اما در زمره آنان، نام شمارى از ایرانیان یا اهالى بینالنهرین، نظیر الواسط نیز ذکر شده است. از جمله آنان مىتوان به نام مورخِ [مشهور]احمدبنابىیعقوب که از اعقاب واضح بود اشاره کرد. به نظر مىرسد که او سالهاى ابتداى زندگى خود را در سرزمینهاى شرق خلافت گذرانده باشد. او در سال ٢٦٥ هجرى عامل خراج برقه بود.[٥٨] و دو شعر در سوگ سقوط خاندان طولون در سال ٢٩٢ هجرى سروده است. اگر چه او مصر را موطن خود نساخت، اما مدت زیادى از عمر خود را، در آنجا گذراند.[٥٩] ابنطولون با گماردن دبیرى مصرى، به جاى دبیرى از عراق، از سنت مرسوم و معمول فاصله گرفت.[٦٠] یکى از خاندانهاى بر جسته و مهم سرزمینهاى شرق خلافت که در دوران خاندان طولون در مصر استقرار یافت خاندان مادرایىها بود. سمعانى معتقد است که خاندان مزبور از منطقهاى واقع در جوار بصره به مصر آمده بود.[٦١] نام یکى از اجداد آنها رستم بود، از این نکته مىتوان استنباط کرد که خاندان مزبور ایرانىالاصل بوده است. اصطخرى از آنها به عنوان یک خاندان ایرانى یاد مىکند که توانسته بودند همانند برمکیان و خانواده سهل که ذوالریاستین به این خاندان تعلق داشت، در نظام دیوانسالارى [مصر[ موقعیت بالا و ممتازى را احراز کنند.[٦٢] به نظر مىرسد که خاندان یاد شده در نیمه دوم قرن سوم، در بینالنهرین داراى موقعیت و مرتبه نازل و پایینى بوده باشد.[٦٣] در سال ٢٧٢ هجرى یکى از افراد خاندان مزبور به نام على بن احمد به مصر آمده است.[٦٤] او وزیر خمارویه و وزیر جیش که بعد از خمارویه روى کار آمده بود شد و در سال ٢٨٣ هجرى در مصر ترور گردید.[٦٥] به بقیه اعضاى خاندان مزبور، در تاریخ آن دوران مصر اشاره شده است. دو تن از افراد مهم آنها به نام ابوزنبور و محمد بن على، فرزند وزیر خمارویه که تماس و ارتباط نزدیکى با مراکز اصلى ادارى در بغداد داشتند، و به دفعات مختلف به عنوان وزیر به خلیفه پیشنهاد شده بودند.[٦٦] ابوزنبور مناصب مهمى را خصوصاً در ارتباط با خراج بر عهده داشت، او در سال ٣١٧ هجرى درگذشت.[٦٧] محمد بن على، در اواخر دوران طولونیان از ٢٨٣ تا ٢٩٢ هجرى منصب وزارت را بر عهده داشت و بعد از آن نیز داراى مناصب مهم و عالى بود. او در ٣١٨ هجرى، ابوزنبور را به عنوان عامل خراج تعیین کرد و خود عملاً در زمان ورود اخشیدىها حاکم واقعى مصر بود، اگر چه او با اخشیدىها مخالف بود ولى با این حال در دوران این سلسله نیز موقعیت مطلوب و مناسبى را احراز کرد. سرانجام او در سال ٣٤٥ هجرى در گذشت.[٦٨] ابوزنبور ثروت هنگفتى که توسط خاندان مادرایىها گردآورى شده بود را تنها در یک مورد خاص، مبلغى به میزان /٠٠٠/١٠٠/١ دینار برآورد کرده است.[٦٩] عواید و درآمدهاى خالص املاک محمد بن على در مصر به جز عواید حاصل از خراج مبلغى به میزان ـ/٠٠٠/٤٠٠ دینار بوده است.[٧٠] آخرین فرد از خاندان مادرایىها که ذکرى از او به میان آمده و در واقع یک مصرى محسوب مىشد، در ٣٩٢ هجرى درگذشت.[٧١] خاندان ابنالفرات یکى دیگر از خاندانهاى برجسته و مهم سرزمینهاى شرق خلافت است که با مصر ارتباط داشته است. در حدود اواخر قرن سوم خاندان مزبور نفوذ زیادى در محافل رسمى ـ ادارى بغداد یافته بود چنانکه دو نفر از افراد این خاندان به مقام وزارت دست یافته بودند. مشهور است که اصل این خاندان از نهروان [٧٢] در نزدیکى بغداد بوده است. اگر [دیدگاه [دکتر تلکویست (tallqvist) مبنى بر وجود رابطه میان این خاندان با نوفل بن الفرات (که در مصر در سالهاى ١٤١ تا ١٤٣ ق، عامل خراج بوده)[٧٣] و وثیمه و فرزندش عماره که پیشتر مورد اشاره قرار گرفت؛[٧٤] صحیح باشد، باید گفت که ارتباط این خاندان با مصر، یک دوره بسیار طولانى را شامل مىشود، در حالى که به نظر مىرسد چنین رابطهاى محرز نبوده است. الفضل بن جعفر بن الفرات، برادرزاده وزیر بختبرگشته مقتدر، که به واسطه امر ازدواج، با خاندان الاخشید هم پیمان و متحد شده بود، توانست با تحرک و تلاش خود و نیز با حمایتهاى خود، از خاندان الاخشید زمینه سیطره آنها را در مصر فراهم سازد. الفضل «بازرس و ناظر» سوریه و مصر بود و لذا در دوره حکمروایى الاخشیدىها براى مدتى در مصر اقامت داشت. بعد از در گذشت او در سال ٣٢٧ هجرى فرزندش جعفر، مشهور به حِنزابه یکى از صاحب منصبان اصلى و مهم حکومت اخشیدى شد و زمانى که فاطمیان روى کار آمدند او در مقام وزارت بود.[٧٥] قضات مصر در قرن سوم و نیمه اول قرن چهارم، اغلب از عربهاى مصرى نبودند. عدهاى اهل سوریه و بیشتر آنها اهل بغداد بودند. راویان مصر در قرن سوم بنابر فهرست سیوطى عبارت بودند از: ٢ نفر از کوفه، دو نفر از بصره، ٢ یا ٣ نفر از بغداد، ١ نفر از واسط، ١ نفر از رقّه، ٣ نفر از مرو، ١ نفر از جرجان و ١ نفراز رى؛ در بخش مربوط به قرن چهارم تا سال ٣٦٠ هجرى ارقام راویان به این ترتیب بود: ٢ نفر از بغداد، ١ نفر از واسط، ١ نفر از مرو، ١ نفر از رى، ١ نفر از دینور، ١ نفر از قزوین، ١ نفر از نیشابور، ١ نفر از نِسا. برخى از مؤلفان و نویسندگان سرزمینهاى شرق خلافت که در دوران مورد اشاره با مصر ارتباط داشتند، جداى از متکلمین و فقها، در زمره افراد پیشگفته محسوب شدهاند. ارائه فهرست کاملى از آنها کار مفیدى است. ابونواس، شاعر مشهور دربار [هارون] الرشید که احتمالاً ایرانىالاصل بوده، گرچه تاریخ اوایل زندگى او چندان واضح و روشن نیست، در یکى از سالهاى ١٩٠ یا ١٩١ هجرى از مصر دیدار کرده است. عبدالملک بن هشام که اهل بصره و مؤلف سیره معروف پیامبر بود، در ٢١٨ هجرى در فسطاط در گذشت. وثیمه در سال ٢٣٥ هجرى و فرزندش عماره در سال ٢٨٩ هجرى درگذشتند. هر دو اینان مورخ بودند چنانکه پیشتر مورد اشاره قرار گرفت. ابوبشر دولابى که اصالتاً اهل رى و مورخ بود، و درحدود ٢٦٠ هجرى به مصر آمده بود،[٧٦] در ٣١٠ هجرى در گذشت: به یعقوبى که از مورخان و جغرافىدانان این دوره بود، پیشتر اشاره شد. یموت بن المزّرى که اهل بصره بود و اغلب از مصر دیدار مىکرد در ٣٠٤ هجرى درگذشت. به احمد بن یوسف بن الدایه که مورخ بود پیشتر اشاره شد. او در کتاب خود به نام مکافئه دو یا سه روایت نقل مىکند که یعقوبى آن را به وى منتسب نموده بود. مسعودى که از یک خاندان اهل بغداد بود و احتمالاً او را باید بزرگترین مورخ آن عصر دانست چند بار از مصر دیدار کرده بود. او در سال ٣٥٤ هجرى در گذشت. عبداللّهالفرغانى ادامه دهنده و دنبالهرو طبرى از مدتى قبل از سال ٣٢٩ هجرى تا زمان مرگش در سال ٣٦٢ هجرى در مصر سکونت یافته بود.[٧٧]
نتیجه
از مباحث مطرح شده در این مقاله مىتوان به اجمال نتیجه گرفت که هیچ سند و مدرکى دال بر وجود رابطه گسترده میان ایران و مصر تا اواخر امویان در دسترس نیست. هر چند شمارى از ایرانیان، حتى در قرن اول هجرى در مصر حضور داشتند در آن زمان تحرکات و جابجایىهایى از عراق به مصر وجود داشت. در دوران عباسیان ایرانیان بر مصر سلطه و سیطره داشتند و عملاً نوعى تسلط نظامى از سوى ایرانیان بر مصر به چشم مىخورد، که بیش از یک قرن به طول انجامید. به دنبال آن نظام دیوانسالارى و شیوههاى حکمرانى ایرانى، توسط دبیران از عراق به مصر انتقال و تا مدتهاى مدیدى ادامه یافت. بهرهکشى از مصر در جهت منافع وابستگان به دربار بغداد و دیگر افراد متعلق به سرزمینهاى شرق خلافت دقیقا از همان اوائل [فتح] مصر آغاز شده بود و به نظر مىرسد که این شیوه در بقیه دوران خلافت همچنان ادامه داشته است. چنین روالى سبب شد تا شمارى از ایرانیان و یا افراد ایرانى شده نه تنها در فسطاط بلکه در دیگر نقاط روستایى مصر حضور مستمر یابند. بعضى دیگر از آنان نیز به همین صورت به مصر آمدند. از جمله براى تحقیق و تفحص در آداب و سنن مصریان. مىتوان حدس زد که یک جریان منظم تجارى میان بغداد و مصر وجود داشته است. اگر چه در منابع و مآخذ ذکر شده، تنها به یک بازرگان اشاره شده است.
پی نوشت ها:
[١] گفتار حاضر ترجمه مقالهاى است با عنوان:
Rhuvon; Guest; "Relations Between persia And
Egypt under Islam up to The fatmid period"
برگرفته شده از کتابى با این مشخصات:
A volume of oriental studies, presented to Edward
G. Browne, on His ٦oth Birthday (٧ february ١٩٢٢)
Edited By T. W. Arnold And Reynold A. Nicholson.
First published ١٩٢٢ By university press. cambridge
Reprintid ١٩٧٣ By philo press CV. Amesterdam.
[٢] تقىالدین [مقریزى]، [المواعظ والاعتبار فى ذکر] الخطط [و الآثار]، ج ١، ص ٢٩٨.
[٣] ابن عبد الحکم، نسخه خطى موجود در موزه بریتانیا، برگ a ٤٩.
[٤] همان، برگ b ٤٨.
[٥] مُشتبه: [؟]، ص ٣٣٤؛ [ابراهیمبنمحمد] ابندقماق،] الانتصار لواسطة عقد الامصار]، ج ٤، ص ٣٩ ؛ [جلالالدین] سیوطى [حسن المحاضرة]، ج ١، ص ١٣١ ؛ [محمدبنیوسف] کندى، [کتاب الولاة و کتاب القضاة مصر]، ص ٧٠.
[٦] کندى، همان، ص ٢٨.
[٧] سیوطى، همان، ج ١، ص ١٢٨.
[٨] [محمدبنجریر] طبرى، [الرسل والملوک]، ج ١، ص ٤ ـ ٢٩٤؛ سمعانى [الانساب]، ص ٢٨٨.
[٩] [مقریزى]، خطط، ج ١، ص ٢٩٨.
[١٠] ابوعبداللّهمحمد ابنسعد، [الطبقات الکبرى]، ج ٥، ص ٣٩١؛ سمعانى، همان، ص b ٢٨٨؛ احمدبنمحمد ابنعذارى] مراکشى، البیان المغزب فى اخبار الاندلس و المغرب]، ج ١، ص ١٥؛ [احمدبنمحمد] مقّرى [تلمسانى، نفح الطیب من غصن الاندلس الرطیب]، ج ١، ص ٣.
[١١] طبرى، همان، ج ١، ص ٢٠٦٤؛ ابن عذارى، همان، ج ١، ص ٢٤؛ کندى، همان، ص.
[١٢] کندى، همان، [ص؟].
[١٣] الرحمة الغیثیه، ص ٣؛ سیوطى، همان ج ١، ص ١١٤؛ کندى، [همان، ص ؟].
[١٤] سیوطى، همان، ج ٢، ص ٧.
[١٥] کندى، همان ص ٦٢.
[١٦] سیبلد (seybold)، ص ١٩١.
[١٧] کندى، همان، ص ٩٩، ١، ٩.
[١٨] همان، ص ٩٦.
[١٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٥١.
[٢٠] نگاه کنید به: خطط، ج ١، ص ٣٠٤.
[٢١] Bib. G. Ar., vii, ٣٠٥.
[٢٢] [احمدبنداوود ابوحنیفه]، الاخبار الطوال، ص ٣٣٧.
[٢٣] طبرى، همان، ج ٢، ص ٢٠٠١؛ [لسترنج در خصوص «فارس» مىنویسد: «در شمال باخترى قاین ناحیهاى است که آن را بنام دشت بیاض (دشت سفید) ضبط کردهاند و اکنون ایرانیان آن را دشت پیاز گویند. کرسى این ناحیه شهر «فارس» بود وحمداللّه مستوفى درباره آن گوید ییلاق امن تون و گناباد است» جغرافیاى تاریخى سرزمینهاى خلافت شرقى. ترجمه محمود عرفان، علمى و فرهنگى ١٣٦٧، ص ٣٨٤./م]
[٢٤] کندى، همان، ص ١٠٣.
[٢٥] جاحظ، همان، ص ٧١.
[٢٦] جاحظ، ترجمه هارلى ووکر (HarLey Walker)با این مشخصات:
J.R.A.S. ١٩١٥, P. ٦٣٧.
[٢٧] کندى، همان، ص ١٤٧.
[٢٨] مقریزى، خطط، ج ١، ص ٣٠٤، ١، ٣٠.
[٢٩] کندى، همان، ص ١٤٧.
[٣٠] همان، ص ١٤٨.
[٣١] همان، ص ١٣٥، ١٣٨.
[٣٢] طبرى، همان، ج ٣، ص ٦ ـ ١٣٤.
[٣٣] Bib. Geo. Arab., Vii - ٣٤٨ , ٣٥٠.
[٣٤] کندى، همان، ص ١٦٥.
[٣٥] [شمسالدیناحمد] ابنخلّکان،] وفیات الاعیان و انباءالزمان]، ج ١، ص ٢٦٠، ٢٣٥.
[٣٦] کندى، همان، ص ١٨٤.
[٣٧] همان، ص ١٨٨.
[٣٨] همان، ص ١٢٣.
[٣٩] طبرى، همان، ج ٣، ص ٦٢٦.
[٤٠] همان ج ٣، ص ٥٦١.
[٤١] کندى، همان، ص ٣٨٤.
[٤٢] مطابق با فهرست سیوطى.
[٤٣] کندى، همان، ص ٣٩٢.
[٤٤] همان، ص ١٤٩.
[٤٥] همان، ص ١٨٥.
[٤٦] یا، مدبِّر، هر دو تلفظ و بیان صحیح است.
[٤٧] [مقریزى]، خطط، به اهتمام ویت (Wiet)، ج ٢، ص ٨١ یادداشت ١.
[٤٨] طبرى، [همان، ص ؟]؛ [ابوالفرج اصفهانى]، اغانى، ص ٢.
[٤٩] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٣٤٤.
[٥٠] ابن سعید، فرگ (Frag)، ص ١٦.
[٥١] احمد بن یوسف، المکافئه (قاهره، ١٩١٤) مقدمه، ص ١٤.
[٥٢] همان، ص ١١٥
[٥٣] یاقوت [حموى]، [ارشاد الادیب معجم الاءباء]، ج ٢، ص ١٥٩.
[٥٤] [احمد بن یوسف]، المکافئه، مقدمه، ص ٢.
[٥٥] یاقوت، ارشاد، ص ؟.
[٥٦] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ١٧١.
[٥٧] احمدبن یوسف، المکافئه، ص ٣٦.
[٥٨] ابنسعید: فرگ (Frag)، ص ٦٢.
[٥٩] کندى، همان، ص ٢٥٢ و ٢٥٠.
[٦٠] ابنسعید: فرگ (Frag)، ص ١٥.
[٦١] همان، برگ ٤٩٩.
[٦٢] Bib. Geog. arab., i. ١٤٦.
[٦٣] هلال الصابى، [کتاب الوزراء]، ص ٩٢.
[٦٤] فرزندش در همین سال در سن ١٤ سالگى به مصر آمد. مقریزى؛ خطط، ج ٢، ص ١٥٥.
[٦٥] ابن سعید: همان، ص ١٦٣.
[٦٦] عریب: ص ٧٣.
[٦٧] نگاه کنید به: هلال و عریب.
[٦٨] هلال؛ عریب؛ ابن سعید؛ خطط، ج ٢ ص ١٥٥.
[٦٩] هلال: همان، ص ٤٥.
[٧٠] مقریزى: خطط، ج ٢، ص ١٥٥.
[٧١] سمعانى: برگ ٤٩٩.
[٧٢] هلال: همان، ص ٨.
[٧٣] کندى همان، ص ١٠٩ و [١٠٨]
[٧٤] ابن سعید: همان، ص ٩٤ و [٩٣]
[٧٥] نگاه کنید به ابن سعید؛ ابن خلکان، ج ١، ص ١١٠.
[٧٦] سمعانى: برگ b٢٣٣.
[٧٧] موزه بریتانیا، نسخه خطى صَفَدى، ملحقات (Add) ٢٣٣٥، برگ ٢٠، ذهبى،موجود در بخش نسخههاى شرقى (Or=) برگ b٧٩.
_________________