تاریخ اسلام
(١)
روابط ایران و مصر از اسلام تا دوره فاطمیان
١ ص
(٢)
دیوان در صدر اسلام
٢ ص
(٣)
اوضاع سیاسى، مذهبى ایران در آستانه ظهور اسلام
٣ ص
(٤)
جستارى در بحث وراثت اعمام و وراثت بنات
٤ ص
(٥)
کتابشناسى نهایة الأرب فى معرفة انساب العرب
٦ ص
(٦)
نظام
قضایى در ایران پس از اسلام
٥ ص
(٧)
حــیــره عامل انتقال فرهنگ
٧ ص
(٨)
نگاهى اجمالى بر، عدم شکلگیرى نظام ارزشى جدید در مکه صدر اسلام
٨ ص
(٩)
«شــروط الـعـمریـة»
٩ ص
تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - حــیــره عامل انتقال فرهنگ
حــیــره عامل انتقال فرهنگ
با وجود تأثیر فرهنگى حیره در تاریخ عربستان، مورخان و محققان
ایرانى عموماً به نقش سیاسى حیره پرداختهاند و به نقش فرهنگى آن کمتر عنایت کمترى
داشتهاند. مقاله حاضر مىکوشد ردپاى حیره در حیات فرهنگى جزیرةالعرب (عربستان) را
(پیش و پس از اسلام) بجوید و درباره آن به بحث و نظر پردازد. [در این راستا ضمن چشم
اندازى کلى بر تاریخ و جغرافیاى حیره نقش حیره را در آشناسازى اعراب با ادیان
مختلف، انتشار فرهنگ ایران ساسانى در میان اعراب، تعلیم خط به ایشان و... مورد
کاووش قرار مىدهد.]
چشماندازى بر تاریخ و جغرافیاى حیره
حیره در میان اماراتى که قبل از اسلام در شبه جزیره عربستان تشکیل شد نامى پر آوازه دارد. خورنق و جزاى سازندهاش (سنمار) در ادبیاتِ عرب شهرتِ جاودانهاى پیدا کردند. تراژدى زندگى نعمان بن منذر که به دست خسروپرویز کشته شد و پىآمدش جنگ «ذىقار» از معروفترین وقایع تاریخ عرب در دوران جاهلیت مىباشند؛ از این موارد نمونههاى متعددى مىتوان برشمرد که از شهرت و تأثیرگذارى حیره در خاطره قومى عربِ قبل از اسلام حکایت دارند.
حیره در کشورِ عراق در سه میلى جنوب کوفه[١] و در جنوب شرقى کربلا قرار داشت. در کلیتِ جغرافیایى، حیره در شمال شبه جزیره عربستان، در میان صحراى شام و مرزهاى غربى امپراتورى ساسانى قرار داشت که از جهت شمال و شرق با ساسانیان و از طرف جنوب و غرب با اعراب همسایه بود؛ علاوه بر این در سمت شمال غربى حیره، امپراتورى روم واقع بود.
قبایلى از اعراب قحطانى در اواخر قرن دوم یا اوایل قرن سوم میلادى به دلیل مشکلات اقتصادى و معیشتى به مناطق عراق و شام مهاجرت کردند.[٢] حیره به دلیل شرایط جغرافیایى مناسب و امکاناتِ بالقوه اقتصادى مورد توجه این مهاجران قرار گرفت. گروهى از مهاجران که از قبایل و بطونِ بنى فهم و بنى لخم بنى حیقار و بنى غطفان و بنى زهره و بنى صبح بودند پس از فراز و نشیبهایى در حیره ساکن شدند.[٣] مهاجرت اعراب به حیره باعث شد این محل صبغه عربى پیدا کند و به روشنایىِ تاریخ قدم بگذارد.
آل فهم، از میان مهاجران، به رهبرى مالک بن فهم اولین امارت عربى در حیره را پایه گذاشتند. پس از مرگ مالک، جذیمة بن الابرش جانشین وى شد. جذیمه با کوششِ فراوان حیره را به قدرتى مطرح در منطقه تبدیل کرد و مناطق بین حیره تا انبار رَقّه، عَین التَمَّر، قُطقُطانَه، هِیت، غُمَیر و خَفِیَّه را تحت تسلط در آورد[٤] و آشکارا بر قبایلِ شام اعمال نفوذ کرد.[٥] طبرى روایت مىکند به جذیمه خراجها داده مىشود و گروهها به دیدار او مىرفتند.[٦] جذیمه عاقبت جان بر سر سلطهجویىهایش نهاد، بنا بر گزارش منابعِ اسلامى در اختلافاتى که با حکام جزیره[٧] بر سر تسلط بر آن منطقه داشت کشته شد.[٨]
عمرو بن عدى (خواهرزاده جذیمه) پس از مرگ وى بر قدرت تکیه زد. با آغاز امارتِ عمرو بن عدى حکومت از آل فهم به آل لخم منتقل شد. عمرو بن عدى و جانشینانش به نامهاى آل لخم و آل مُنذر و مناذره مشهور مىباشند. ملوکِ لخمى سیاستِ تسلط طلبانه جذیمه را دنبال کردند و با حمایتهاى ساسانیان حیره را به مقتدرترین حکومت شمال شبه جزیره عربستان تبدیل کردند. لخمیان تابع دولت ساسانى بودند و ساسانیان براى مصالح سیاسى و اقتصادىشان از ملوک لخمى پشتیبانى مىکردند. در قرنِ ششم میلادى منذر بن ماء السماء (٥١٤ ـ ٥٦٢م) و عمرو بن هند (٥٦٣ ـ ٥٧٨م) قدرت لخمیان را به اوج رساندند.
لخمیان از قرن سوم تا قرن هفتم میلادى مقتدرانه بر حیره حکومت کردند، هر چند هر از گاهى در حکومتِ ایشان وقفههایى ایجاد مىشد. آخرین امیر لخمى نعمان بن منذر چهارم (٥٨٥ ـ ٦١٣م) سر از اطاعت دولت ساسانى پیچید. خسروپرویز که تمرد نعمان را تحمل نمىکرد او را کشت و به تسلط لخمیان بر حیره پایان داد. چند سال بعد در سال ٦٣٢ میلادى مسلمانان حیره را فتح کردند. با تسلط مسلمانان بر حیره و ساخته شدن شهر کوفه در سال هفدهم هجرى اهمیت و شکوه گذشته حیره کاستى گرفت.
تأثیر حیره در تاریخ عربستان پیش و پس از اسلام
حیره بر شئون مختلفى از حیات تاریخى عربستانِ پیش از اسلام تأثیر ملموسى داشت؛ از بُعد سیاسى، از قرن سوم تا قرن هفتم میلادى مستحکمترین و در عین حال پایدارترین قدرت شمالِ شبه جزیره عربستان بود؛ از بعد اقتصادى، چون توانایى نظامى براى برقرارى امنیت در راههاى تجارى را داشت در تجارت شمال شبه جزیره نقشِ مهمى را ایفا مىکرد؛ اما یکى از برجستهترین نقشهایى که حیره در تاریخ عرب ایفا کرد نقش فرهنگى بود. بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایىِ حیره نمىتوان تحلیل مناسبى از نقش فرهنگى حیره ارائه نمود بنابراین یک بار دیگر موقعیتِ جغرافیایى حیره را بررسى مىکنیم.
حیره در جنوب بین النهرین قرار داشت. بین النهرین محل پیدایش و بالیدن اولین تمدنهاى بشرى و همچنین خاستگاه ادیان گوناگون بود. علاوه بر این، ادیان مختلف با بنمایههایى متفاوت در بین النهرین با یکدیگر تلاقى و تماس پیدا کردند. قرار گرفتن حیره در جنوبِ بین النهرین باعث شد حیریان با عقاید گوناگون دینى آشنا شوند و از این ادیان متأثر شوند.
حیره از جهت شمال و شرق با ساسانیان همسایه بود. شاید بتوان گفت هیچ کدام از سرزمینهاى عرب نشین به اندازه حیره با ایرانِ ساسانى در ارتباط نبودند. روابط سیاسى و نظامى و اقتصادى گستردهاى میان دولت ساسانى و حیره وجود داشت و همین روابطِ همه جانبه موجب تأثیرپذیرى حیره از فرهنگ ساسانى شد.
روم در شمال غربى حیره قرار داشت که حافظ مسیحیت و میراث دار فرهنگ یونان بود. حیره تحت تأثیر مسیحیت قرار گرفت و مناقشات مذهبى و به تبع آن انشعاباتى که در مسیحیت روم ایجاد شد مسیحیت حیره را نیز در بر گرفت.
حیره از سمت جنوب و غرب با اعراب همسایه بود. بین حیره و اعراب روابط سیاسى و نظامى و اقتصادى و فرهنگى گستردهاى وجود داشت. برخى از این اعراب قبایلى بودند که در اطراف حیره زندگى مىکردند، مانند قبایل بنى ربیعه، بنى تمیم و بنى ایاد و برخى دیگر اماراتى مانند غسان و کنده بودند. سیاست ملوک لخمى با قبایلِ نزدیک، همسو کردنِ آنان با منافع سیاسى و اقتصادى حیره بود و سعى مىکردند از راه غلبه یا از راه هم پیمان شدن با آنان مقاصدِ خود را تأمین کنند.[٩] در قرون پنجم و ششمِ میلادى دو امارتِ غسان و کنده در شمال و مرکز عربستان، به عنوان رقیب لخمیان، وارد صحنه شدند. بین لخمیان و این دو قدرت بر سر تسلط بر قبایل و راههاى بازرگانى منازعاتِ خونینى درگرفت. همچنین حیره به طرق مختلف به خصوص از راه تجارت با سایر اعرابى که از حیره دور بودند ارتباط برقرار مىکرد.
پس حیره به علت موقعیت جغرافیایىاش محلِ برخورد و تماس فرهنگهاى ساسانى و یونانى ـ رومى و مسیحى بود. ابتدا خود از این فرهنگها تأثیر گرفت و سپس این فرهنگها را به اعراب ساکن در شبه جزیره عربستان منتقل کرد؛ تجارت و مسیرهاى تجارى راهِ اصلى انتقال فرهنگ بودند. بین حیره و اعراب مناطقِ مختلف شبه جزیره، روابطِ تجارى گستردهاى وجود داشت. تجار حیرى در سراسر عربستان در رفت و آمد بودند و بین اعراب این مثل زبانزد بود که «سرزمینى را نمىبینى که در آن حیرى نباشد».[١٠] همچنین بازارهاى فصلى که در مناطق مختلف عربستان بر پا مىگردید[١١] باعث مىشد تا تجار عرب در مواقع مختلفى از سال در گوشه و کنار عربستان تجمع کنند. یکى از این بازارهاى فصلى در حیره بر پا مىشد و تجار عرب از سراسر عربستان به آنجا مىرفتند.[١٢] در این بازارها و راههاى تجارتى فقط کالا عرضه نمىشد، بلکه فرهنگهاى مختلف نیز با یکدیگر تماس پیدا مىکردند و اعراب فرصتِ آن را مىیافتند که با فرهنگهاى دیگر نیز آشنا شوند و افق فکرىشان وسعت پیدا کند. به هر حال، حیره از طرق مختلف و به خصوص از راه تجارت، اعراب را با فرهنگهاى مختلف آشنا مىکرد. این جریانِ انتقالِ فرهنگ، فقط به دوران قبل از اسلام محدود نمىشد، بلکه حیریان پس از اسلام نیز در انتقال علوم یونانى به تمدن اسلامى نقش آفرین بودند. تأثیرات فرهنگى حیره را مىتوان در پنج مقوله زیر بررسى کرد:
ـ حیره آشنا کننده اعراب با ادیان مختلف؛
ـ حیره آشنا کننده اعراب با فرهنگ ایران ساسانى؛
ـ حیره تعلیم دهنده خط به اعراب؛
ـ دربار لخمیان حامى شعر و شعراى عرب؛
ـ حیریان مترجمان آثار یونانى در نهضت ترجمه.
حیره، آشنا کننده اعراب با ادیان مختلف
حیریان علاوه بر بت پرستى که دین اجدادى آنان بود[١٣] با یهودیت و مسیحیت و زرتشتىگرى و مانویت نیز آشنا بودند.[١٤] حیره در آشنا کردن اعراب شبه جزیره با مسیحیت و زرتشتىگرى و مانویت نقش مهمى داشت.
منطقه بین النهرین یکى از قدیمىترین مراکز گسترش مسیحیت در جهان بود. در همان قرون اول میلادى، مسیحیت در بین النهرین و مخصوصاً نواحى اطرافِ رود دجله رواج یافت.[١٥] حیره نیز از مناطقى بود که تحت تأثیر مبلغان مسیحى قرار داشت. از قرن پنجم میلادى به بعد، مسیحیت در حیره پیروانِ فراوانى یافت و بعد از بت پرستى، شایعترین دین در میان حیریان گردید.
مسیحیت حتى در بین آل لخم رواج داشت با آن که ملوک لخمى تا زمان نعمان بن منذر چهارم بت پرست بودند. یعقوبى آل لخم را در زمره اعرابى معرفى مىکند که پیرو دین مسیح شدند.[١٦] از نشانههاى نفوذ مسیحیت در حیره، بسیارى دیرهایى مىباشد که در حیره و اطراف آن وجود داشته است. در منابع اسلامى نام دیرهاى زیادى ذکر شده که در حیره و پیرامون آن ساخته شده بودند. معروفترین این دیرها عبارت بودند از: دیر ابن وضاح، دیارات الاساقف، دیر جماجم، دیر عبدالمسیح، دیر ابن مزعوق، دیر هند صغرى و دیر هند کبرى.[١٧]
مسیحیان حیره، عباد نامیده مىشدند[١٨] و در حیات سیاسى و دینى و اقتصادى آن نقشِ قابل توجهى داشتند. در قرنِ ششم میلادى وقتى منذر بن ماء السماء درسال ٥٢٤ میلادى خواست مسیحیان حیره را وادار به ترک آئین خود کند نفوذ و جمعیتِ آنان به حدى بود که نتوانست نقشه خود را عملى کند.[١٩] حیره جزء مناطقِ اسقف نشینِ شبه جزیره عربستان بود.[٢٠] «هوشع» اولین اسقف حیره مىباشد که نامش در منابع مسیحى ذکر شده است.[٢١] برخى از این اسقفها مانند جابر بن شمعون از حیره بودند.[٢٢]
زبان سریانى براى مسیحیانِ حیره زبانِ علم و دین بود[٢٣]، همان گونه که زبان لاتین براى مسیحیان و زبان عربى براى مسلمانان زبانِ دین و علم بود؛ با وجود آن که مسیحیانِ حیرى عموماً زبان سریانى را نمىفهمیدند مراسم دینى با این زبان انجام مىشد.[٢٤]
مسیحیان حیره از نیمه دوم قرن پنجم میلادى به مسیحیت نستورى[٢٥] گرایش پیدا کردند. اطلاع دقیقى در دست نیست که تا قبل از این تاریخ عقایدِ مسیحیان حیره چگونه بوده است، اما چون افکار نستوریوس در کلیساى شرق تبلیغ شد به تدریج حیره را در بر گرفت و از نیمه دوم قرن پنجم میلادى به بعد عمده مسیحیان حیره جز عده اندکى که به مسیحیت یعقوبى[٢٦] متمایل شدند پیرو نستوریت گردیدند. زمانى که مسیحیتِ حیره صبغه نستورى پیدا کرد حیره به یکى از مهمترین مراکز نستوریت در بین النهرین تبدیل گردید. اولیرى حیره را «دژ نیرومند نستورىگرى» لقب داده است[٢٧] و این لقب گویاى نفوذ نستوریت در حیره مىباشد.
با توجه به نفوذ مسیحیت در میان حیریان مىتوان گفت حیره یکى از مهمترین مراکز مسیحیت در میان سرزمینهاى عرب نشین بود. طبیعتاً حیره در آشنا کردن اعراب با مسیحیت نقشِ فعالى را ایفا مىکرد. به اعتقاد ابراهیم حسن «مسیحیت به وسیله حیره در عربستان نفوذ یافت».[٢٨] گزارشهایى درباره نفوذ مسیحیت در میان اعراب از طریق حیره وجود دارد، به عنوان مثال منابع مسیحى گزارش مىدهند که تاجرى نجرانى مدتى در حیره اقامت گزید، با مسیحیان آنجا حشر و نشر پیدا کرد و تحت تأثیر آنان مسیحى شد. همین تاجر نجرانى زمانى که به موطن خویش بازگشت به تبلیغ مسیحیت پرداخت و بسیارى از اهل نجران را مسیحى کرد.[٢٩] در این جا باید متذکر شد غیر از حیره، یمن و شام نیز در آشنا کردن اعراب با مسیحیت فعال بودند.
اعراب از طرق مختلفى با مسیحیت آشنا شدند، ولى حیره عامل اصلىِ آشنایى اعراب با مسیحیت نستورى بود. منطقه عراق پایگاه تبلیغاتى نستوریان بود و از این منطقه بود که مبلغان نستورى براى تبلیغ آیین خود به سرزمینهاى دور دست مىرفتند.[٣٠] حیره نیز که دژ نیرومند نستوریت محسوب مىشد در ترویج مذهب نستورى در میانِ اعراب نقش محورى داشت. نستوریت از حیره به یمامه و نجران و یمن رفت و در این مناطق پیروانى پیدا کرد.[٣١]
نقش دیگرى که حیره در حیاتِ دینىِ شبه جزیره عربستانِ قبل از اسلام ایفا کرد آشنا کردن اعراب با ادیان ایرانى بود. اعراب افکار ثنوى و اعتقاد به یزدان و اهریمن را از حیریان آموختند.[٣٢] در منابعِ اسلامى، گزارش شده است ادیان زرتشتى و مانوى در میان اعراب پیروانى داشته است. دین زرتشت به گونهاى محدود در میان اعراب پیرو داشت. به گزارش منابع اسلامى، زرتشتىگرى در قبیله بنى تمیم شایع بود.[٣٣] ابن رسته نام برخى از زرتشتیان بنى تمیم را ذکر کرده است.[٣٤] قبیله بنى تمیم در نزدیکى حیره ساکن و تابع ملوک لخمى بودند و ارتباطات تنگاتنگى میان آنها وجود داشت.[٣٥] در منابع اسلامى قید نشده است بنى تمیم دین زرتشتى را از طریق حیره گرفته باشند، ولى با توجه به مجاورت بنى تمیم و حیره و روابط نزدیکى که میان آنها وجود داشت[٣٦] مىتوان احتمال داد بنى تمیم، زرتشتىگرى را از ساکنان حیره اخذ کردند.
حیریان اعراب را با مانویت ـ دینى که نزد اعراب به زندقه معروف بود ـ[٣٧] آشنا کردند. حیریان با مانویت آشنا بودند. اگر چه در منابع اسلامى به حضور مانویان در حیره اشاره نشده است، ولى از قراینى که وجود دارد مىتوان به حضور مانویان در حیره پى برد. مرکز اصلى مانویان منطقه عراق بود و از همین جا بود که مانویان، مبلغان خود را به سرزمینهاى دیگرى مىفرستادند. نمىتوان تصور کرد مبلّغان مانوى به ترکستان چین رفته باشند، ولى در حیره تبلیغ نکرده باشند. علاوه بر این احتمال دارد که با آغاز قتل عام مانویان در سلطنت بهرام اول (٢٧١ ـ ٢٧٤م) برخى از آنان به حیره گریخته باشند. طبق گزارش یکى از کتبِ قبطى زبانِ مانویان، جانشین مانى از امیر عرب (آمرو) تقاضا کرد تا نزد نرسى (٢٩٣ ـ ٣٠٢م) شفاعت آنان را بکند. امیرِ عرب خواسته مانویان را به جاى آورد و نرسى دستورِ توقف کشتار مانویان را صادر کرد.[٣٨] منظور از آمرو (امیر عرب) امیر لخمى مىباشد که مورخان او را عمروبن عدى دانستهاند، ولى با توجه به هم زمانى سلطنت نرسى با امارت امرؤ القیس اول (٢٨٨ ـ ٣٢٨م) که پسر و جانشین عمرو بن عدى بود آمرو همان امرؤ القیس مىباشد. این گزارش، حکایت از ارتباط امیر لخمى و مانویان دارد و احتمالِ حضور مانویان در حیره یک احتمال قوى مىباشد.
درمنابع اسلامى به تواتر گزارش شده است زندقه در میان قریش شایع بود و آنان زندقه را از حیره گرفته بودند.[٣٩] در میان قریش افراد مشهورى به زندیق معروف بودند. «ابن حبیب» فهرستى از زنادقه قریش را ارائه داده است.[٤٠]
حیره، آشنا کننده اعراب با فرهنگ ایران ساسانى
حیره روابط سیاسى و نظامى و اقتصادى گستردهاى با دولت ساسانى داشت. حیره امارتى نیمه مستقل محسوب مىشد. ملوک لخمى در زمینه امور داخلى و برخى از روابط با اعراب، مستقل عمل مىکردند، ولى در زمینه ارتباط با روم کاملاً تابع دولت ساسانى بودند. حیره تکیهگاه نظامى ساسانیان در جنگ با رومیان[٤١] و حایل میان مرزهاى غربى امپراتورى ساسانى و اعراب محسوب مىشد، در ضمن ملوکِ لخمى حافظ کاروانهاىِ تجارىِ ساسانیان بودند که از صحراى عربستان عبور مىکردند.[٤٢] پادشاهان ساسانى در برابر خدمت لخمیان از آنها پشتیبانى مىکردند، سپاهیان ایرانى را به عنوان یاور به حیره مىفرستادند و برخى از امتیازات اقتصادى را به آنان واگذار مىکردند.
روابط ممتد و گستردهاى که میان حیره و ایران عصر ساسانى وجود داشت موجب نفوذ فرهنگ ایرانى در حیره شد. حیریان عمدتاً از دو طریق با فرهنگ ایرانى آشنا مىشدند: یکى از طریق رفت و آمد آنان به مناطق مرزى ایران و دربار ساسانى و دیگر از طریق ایرانیانى که در حیره زندگى مىکردند. بزرگان و ملوکِ حیره مکرر به دربار ساسانى مىرفتند. ملوک لخمى هر سال یک بار در دربار شاهان ساسانى حضور پیدا مىکردند.[٤٣] کاتبان حیرى در ایران اقامتِ بلند مدت داشتند. عدى بن زید و زید بن عدىِ کاتب در دیوان ساسانى خدمت مىکردند و حتى درباره امور حیره و اعراب دیگر موردِ مشورت شاهان ساسانى بودند.[٤٤] تعدادى از ایرانیان اعم از طبقات شاهى[٤٥] و سپاهى[٤٦] و صنعتگر[٤٧] به صورت دائم یا موقت در حیره زندگى مىکردند و به دلیل همین ارتباطات، حیریان بیش از سایر اعراب با فرهنگ ایرانى آشنا بودند و این فرهنگ را به اعراب ساکن در شبه جزیره عربستان منتقل کردند. ابراهیم حسن در این باره مىگوید: «مردم حیره در آشنا ساختن عربها با اصول تمدن ایران تأثیرى شایان داشتند؛ زیرا بسیارى از مردم حیره که به اقتضاى مجاورت با عادات و رسوم و اصول تمدن ایران آشنا بودند در نواحى عربستان براى تجارت سفر مىکردند».[٤٨]
حیریان که از داستانها و اساطیر ایرانى مطلع بودند اعراب را با این داستانها و اساطیر آشنا مىکردند. در این زمینه، فعالیتهاى نضر بن حارث را مىتوان حلقه رابطى بین حیریان و اعراب دیگر برشمرد. نضر بن حارث راوىِ اساطیر ایرانى در مکه بود. او داستانها و اساطیر ایرانى مانند داستان رستم و اسفندیار را براى مکیان بازگو مىکرد و به روایتِ ابن هشام این داستانها را در حیره فرا گرفته بود.[٤٩]
موسیقى در عصرِ ساسانى رونقى تمام داشت.[٥٠] حیریان با موسیقى ساسانى مأنوس بودند. رامشگران در حیره سازهاى ایرانى را مىنواختند.[٥١] حیریان که با موسیقى ساسانى آشنا بودند آن را با موسیقى عربى ترکیب و سبکى نو در موسیقى عرب ایجاد کردند. به همین علت موسیقىِ حیره از موسیقى دیگر نقاط عربستان متمایز بوده است.[٥٢] مسعودى درباره تأثیر موسیقى حیره بر موسیقى رایج در عربستان مىگوید: «قریشیان آوازى به غیر از نصب نداشتند تا این که نضر بن حارث براى دیدار کسرى به حیره رفت و نواختن عود و هنر آواز را از آنان آموخت و چون به مکه باز گشت آنچه را که آموخته بود به مکیان یاد داد».[٥٣]
تعدادى از واژههاى فارسى، قبل از اسلام به زبان عربى راه یافت. آذرنوش تعداد ١٠٥ کلمه فارسى مانند «آبزن» و «دیوان» و «بستان» و «تاج» و «خندق» و «دربان» و «کسرى» و «مرزبان» و «همیان» را در شهر جاهلى یافته است.[٥٤] آرتور جفرى نیز بر اساس تحقیقاتِ زبانشناسى تعدادى از کلمات فارسى مانند ابریق و «برزخ» و تنور و دین و رزق و روضه را در قرآن کریم یافته است.[٥٥] نمىتوان با قاطعیت گفت کلمات فارسى عمدتاً از طریق حیره به زبان عربى راه یافت، اما با توجه به روابط همه جانبه ایران و حیره، حضور ایرانیان در حیره و همچنین با توجه به این مطلب که تعدادى از حیریان فارسى را به خوبى مىدانستهاند[٥٦] مىتوان احتمال داد حیره در وارد کردن برخى از کلمات فارسى به زبانِ عربى نقش در خور توجهى داشته است. این احتمال زمانى قوت مىگیرد که اظهار مىشود برخى از کلماتِ فارسى مستقیماً از طرفِ حیره وارد زبان عربى شده است، مثلاً آذرنوش معتقد است چون حیریان بازىهاى شطرنج و نرد و چوگان را از ایرانیان فرا گرفتند اصطلاحات این بازىها مانند النرد و النردشیر و صولجان ـ چوگان و شطرنج و دست ـ یک دست بازى از طریق حیره وارد زبان عربى شد.[٥٧]
سخن آخر درباره تأثیر فرهنگ ساسانى بر فرهنگ عرب تأثیرِ احتمالىِ تاریخنگارىِ ساسانى بر تاریخنگارى اسلامى از طریق حیره مىباشد. بر خلاف بسیارى از مناطق عربستان که تاریخ به صورت شفاهى بوده، در حیره تاریخ نویسىِ مکتوب وجود داشته است. قدیمىترین سند درباره تاریخنگارى حیریان کتیبه امرؤالقیس مىباشد. امرؤالقیس البدء فرزند عمرو بن عدى، دومین امیر لخمى بود. کتیبهاى بر سر مزار وى در روستاى نُماره در جنوب دمشق پیدا شده است. در این کتیبه از امرؤالقیس با عنوان مَلِک همه عرب، کسى که تاج بر سر نهاد، مطیع کننده اسد و نزار و مَلِک معد یاد شده است که مَذْحِج را به هزیمت واداشت.[٥٨]
متون تاریخىاى که در کلیساها یا دیرهاى حیره نگاهدارى مىشد دلیل دیگر بر تاریخنگارى مکتوب حیریان است. ابومنذر هشام بن محمد کلبى گفته در نوشتن کتب تاریخىاش از اخبارِ عرب و نسب نامه آل لخم و تاریخ ملوک حیره که در دیرهاى حیره موجود بوده، استفاده کرده است.[٥٩] کلبى با استفاده از همین بایگانىها چندین اثر به نامهاى «کتاب الحیره» و «کتاب الحیره و تسمیة البیع و الدیارات ونسب العبادیین» و «کتاب المنذر ملک العرب» درباره تاریخ حیره نوشت.[٦٠]
به گمان این سبک خاص در نوشتن و حفظ مدارک تاریخى را حیریان از ساسانیان اخذ کرده باشند. شاهان ساسانى از وقایع دوران سلطنتشان، سالنامههایى تهیه و آنها را در مخازن دولتى نگاهدارى مىکردند. از جمله منابعى که آگاثیاس در نگارش تاریخ زندگى یوستى نیانوس استفاده کرد همین سالنامههاى سلطنتى ساسانیان بود.[٦١]
نظرى وجود دارد مبنى بر این که تاریخ نویسىِ حیریان یکى از سرچشمههاى پیدایش تاریخنگارى اسلامى بوده است.[٦٢] چنان که گفته شد کلبى در نوشتن کتب تاریخىاش از بایگانىهاى تاریخىِ اماکنِ دینى حیریان استفاده کرد. هامیلتون گیب این روش کلبى را از سرآغازهاى تاریخنگارى علمى در زبان عربى مىداند.[٦٣] اگر بپذیریم حیریان سبک تاریخنگارى خود را از سنت تاریخ نویسى ساسانیان اخذ کردند و اگر تاریخ نگارى حیریان را یکى از سرچشمههاى پیدایش تاریخنگارى اسلامى تلقى نماییم آن گاه مىتوان گفت تاریخنگارى ساسانیان از طریق حیره بر تاریخنگارى اسلامى تأثیر گذار بوده است.
حیره تعلیم دهنده خط به اعراب
منابع اسلامى درباره پیدایشِ خط عربى افسانههاى ضد و نقیضى را ذکر کردهاند. این منابع، ابداع خط عربى را به پیامبرانى مانند آدم و اسماعیل و همچنین به اشخاص دیگرى نسبت دادهاند.[٦٤] به روایتِ ابن ندیم اولین واضعان خطِ عربى گروهى از اعراب عاربه به نامهاى ابوجاد و هواز و حطى و کلمون و ضعفص و قریسات بودند که بر اساس نامهاى خود حروف عربى را وضع کردند.[٦٥] پیدایش خط عربى را به مردم انبار نیز نسبت دادهاند. گزارش شده مُرامِر بن مُرّه از انبار واضعِ خط عربى بوده است.[٦٦] در برخى گزارشهاى دیگر ذکر شده غیر از مرامر، اَسلم بن سِدره و عامر بن جدره (از مردم انبار) نیز در ابداع خط عربى سهیم بودهاند.[٦٧] درباره انبارى بودن این سه نفر نیز در منابع اختلاف هست. ابن ندیم آنها را از قبیله بولان دانسته و بلاذرى و ابن عبدربه آنها را از طى دانستهاند،[٦٨] ولى در همه این منابع ذکر شده این سه تن در انبار ساکن بودهاند. منابع اسلامى درباره گسترش خط در میان اعراب ذکر مىکنند پس از پیدایش خط عربى در انبار حیریان این خط را از اهل انبار فرا گرفتند و بعد آن را به اعراب دیگر آموزش دادند.[٦٩]
در این جا دو مطلب قابل بررسى مىباشد: یکى این که خط عربى چگونه به وجود آمد، دیگر این که آیا حیره در آموزش خط به اعراب نقشى داشته است.
پیدایش خط عربى بر خلاف گزارش منابع اسلامى نه امرى دفعى و خلق الساعه، بلکه جریانى زمانمند و تدریجى بود. خط عربى از تغییر شکل خطوط آرامى و نبطى به وجود آمد، بدین صورت که از خط آرامى، خط نبطى و از خط نبطى، خط عربى گرفته شد.[٧٠] کتیبههایى در منطقه شام به دست آمده است که چگونگى این تغییرات را نشان مىدهد. اولین کتیبه در غرب حوران یافت شده که به خط نبطى و متعلق به اواخر قرن سوم میلادى مىباشد. کتیبه دوم کتیبه مزار امرؤالقیس ـ امیر حیرى ـ مىباشد که در سال ٣٢٨ میلادى درگذشته است. خط این کتیبه با خط کتیبه اولى تفاوتى ندارد، جز این که برخى حروف شکل مدورترى به خود گرفتهاند و حروف دیگر مانند (ع) و (ین) نخستین پدیدههاى خط کوفى را نمایش مىدهند. کتیبه سوم کتیبه سر درِ معبدِ سرجیسِ مقدس در ناحیه حلب و متعلق به حدود سال ٥١٢ میلادى مىباشد. خط این کتیبه با دو کتیبه پیشین تفاوت دارد و خط آن را مىتوان خط عربى خواند، زیرا همه ویژگیهاى خط نسخ عربى را در بر دارد. چهارمین کتیبه در حوران به دست آمده و به حدود سال ٥٦٨ میلادى تعلق دارد و به دو زبان یونانى و عربى نوشته شده است؛ متن عربى کتیبه به خطى است که بعدها به نام خط کوفى معروف شد و شکل نهایى خط عربى مىباشد.[٧١] بنابراین خط عربى در فاصله قرنهاى چهارم تا ششم میلادى در منطقه بین النهرین به وجود آمد. اگر چه روایاتِ منابع اسلامى مبنى بر ابداعِ خط در انبار افسانه مىباشد، ولى این واقعیت را در خود دارند که محل پیدایش خط عربى بین النهرین بوده است.
منابع اسلامى بر این نکته تأکید مىکنند که اعراب خط را از حیریان آموختند. ابن رسته روایت مىکند از قریشیان سؤال شد خط را از کجا آموختید، گفتند از شهر حیره.[٧٢] سیوطى نیز گزارش مىدهد از مهاجرین پرسیدند خط را از کجا آموختید. گفتند از مردم حیره.[٧٣] گفته شده سعدِ وقاص، شخصى حیرى به نام جفینه را به مدینه برد تا به مردم آن جا خط بیاموزد.[٧٤] همچنین مشهور است برخى از مشاهیر عربِ جاهلى خط را از حیریان آموختند، براى مثال گفته شده مرقش اکبر (شاعر معروف) و حرب بن امیه (پدر ابوسفیان) خط را از حیریان فرا گرفتند.[٧٥]
بلاذرى در فتوح البلدان انتقال خط از حیره به سایر نقاط عربستان را شرح مىدهد، بنابر گزارشِ او بشر بن عبدالملک مسیحى به حیره رفت و خط را فرا گرفت، سپس به نقاط مختلف عربستان سفر کرد و خط را به مردمِ آن مناطق آموزش داد.[٧٦]
با این روایات چگونه مىتوان برخورد کرد، این گزارشها تا چه اندازه گویاى واقعیت هستند، آیا این گزارشها مانند خبرِ ابداعِ خطِ عربى در انبار افسانه نیستند؟ ما مىدانیم خط عربى در بین النهرین به وجود آمد، بنابراین اعراب سایر مناطق باید خط را از اعراب ساکن در بین النهرین آموخته باشند. در مناطق عربنشینِ بین النهرین حیره از نظر میزان با سوادان بارز بوده و خواندن و نوشتن در میان حیریان امرى عادى محسوب مىشده است.[٧٧]
به نظر مىرسد با توجه به این که تعداد زیادى از حیریان با سواد بودهاند و استفاده از خط در حیره امرِ رایجى بوده است اعراب مناطق مختلف عربستان که با حیریان در تماس بودند خط را از آنان فرا گرفتند؛ بنابراین شاید بتوان در روایات اسلامى که حیریان را تعلیم دهندگان خط به اعراب دانستهاند رگههایى از واقعیت را پیدا کرد. البته گفتنى است علاوه بر حیره، منطقه شام نیز در آموزش خط به اعراب فعال بوده است. جرجى زیدان ابراز داشته اعراب در سفرهاى تجارىشان به شام و عراق خط را از مردمِ این مناطق فرا گرفتند[٧٨] و این عقیده درست به نظر مىرسد.
دربار لخمیان حامى شعر و شعراى عرب
در تاریخِ ادبیاتِ عرب یک دوران ١٢٠ ساله وجود دارد که در تکوین و استحکام و گسترش شعر عربى حائز اهمیت بسیار است. در سالهاى بین ٥٠٠ تا ٦٢٠ میلادى قدیمىترین اشعار عربى سروده شد. معلّقات سبع یادگار این دوران است. این معلّقات نام هفت قصیده مىباشد، که امرؤالقیس کِندى و عمرو بن کُلثوم و طَرفَة بن العبد و زُهَیر بن ابى سلمى و لَبِید بن ربیعه و عنترة بن شداد و حارث بن حِلِّزَه سرودهاند و ارزش آن نزد عرب به گونهاى بوده که گفته مىشود این معلقات را بر دیوار کعبه مىآویختهاند.
دربار ملوک لخمى در این دورانِ ١٢٠ ساله کانونِ اقبال و توجه شعراى عرب بود و معروفترین شاعران جاهلى به آن جا رفت و آمد مىکردند. اگر چه ملوک غسانى نیز به جلب شاعران سعى مىکردند، ولى بیشتر در دربار لخمیان بود که شعر عرب زمینه مساعد یافت.[٧٩]
بین امراى لخمى و شعراى عرب رابطهاى دو جانبه برقرار بود. ملوک حیره شاعران مداحى را که به درگاه آنان مىرفتند پاداش فراوان مىدادند و در مقابل، شعرا صداى شکوه و جلال لخمیان را به گوش همه عرب مىرساندند. وقتى در نظر آوریم شعراى عرب تجلّىِ فاخرانه و زبان گویاى قبایل خود بودند و سخنورى نزد عرب چه مقامى داشت بهتر مىتوانیم به اهمیت تبلیغ شعرا براى لخمیان پى ببریم. ملوک لخمى که در جنگها و همچنین حراست از کاروانهاى تجارى به کمک قبایل عرب نیازمند بودند از شاعران انتظار داشتند با تصویر عظمت لخمیان در شعرهاىشان قبایل عرب را به تبعیت از آنان ترغیب کنند.[٨٠] در واقع ملوک لخمى از شعرا به عنوان مبلغان سیاسى خود در میان قبایل عرب استفاده مىکردند. گفته شده است داعیان نعمان بن منذر در میانِ قبایل، شاعران بودند و نعمان از آنها براى جلب توجه قبایل به دربارش استفاده مىکرد.[٨١]
از زمان حکومتِ منذر بن ماء السماء شعرا در دربار لخمیان حضور داشتند، ولى حضور مستمر آنان در دربار ملوک لخمى به زمان عمرو بن هند باز مىگردد. شوقى ضیف حیره را در روزگار عمروبن هند مرکز شکوفایى ادبى معرفى مىکند.[٨٢] معروفترین شعراى عرب مانند طرفه بن العبد و مُتِلَمِّس و عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه و مُثَقِّب عبدى و مُسَیَّب بن عَلَس به دربار عمرو بن هند رفتند.[٨٣]
طرفه به همراه دایى خود (متلمس) به نزد عمرو بن هند رفت. طرفه با وجود جوانى شاعر برجستهاى بود و به قولى در تک بیت گویى بهترین شاعر بود.[٨٤] این دو شاعر با آن که از نعمات دربار عمرو بن هند و از بخششهاى او بهرهمند مىشدند زبان به طعن امیرى حیرى گشودند. طرفه در شعرى عمرو را چنین هجو کرد:
اى کاش براى ما به جاى عمرو گاو شیردهى بود او پادشاهىاش با حماقت زیادى آمیخته است
کسى که مانند حیوانات شهوترانى مىکند حکومت را در دست دارد[٨٥]
متلمس نیز هجویاتى براى عمرو سرود. عمروبن هند به همان اندازه که براى شاعرانِ مداح بخشنده بود در مقابل شعراى گستاخ و جسور، سختگیر و خشن بود. امیر لخمى که از ناسپاسى آنان خشمگین شده بود تصمیم به قتل آنان گرفت، بنا بر این دارایى اندک خود را بهانه کرد و به طرفه و متلمس گفت براى گرفتن پاداش به نزد حاکم بحرین بروند. عمرو براى حاکم بحرین نامهاى نوشت و از او خواست چون دو شاعر گستاخ به بحرین وارد شدند آنها را بکشد و نامه را به دست دو شاعر داد. متلمس که به نیت امیر لخمى شک داشت نامه را به یکى از حیریان داد تا بخواند. وقتى متلمس از مضمون نامه مطلع شد از رفتن به بحرین خوددارى کرد، ولى طرفه حرف او را باور نکرد و به بحرین رفت. حاکم بحرین نیز به دستور عمرو طرفه را کشت.[٨٦]
عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه از دیگر شاعرانى بودند که در دربار عمرو بن هند حضور پیدا کردند. آنان براى دفاع از قبایل خود نزد امیر لخمى رفتند. بین قبایل بنى بکر و بنى تغلب جنگِ طولانى و خونینى وجود داشت. سرانجام وقتى دو قبیله از جنگ و خونریزى به ستوه آمدند عمرو بن هند را انتخاب کردند تا بین آنها داورى کند. عمرو بن کلثوم شاعر بنى تغلب و حارث بن حلزه شاعر بنى بکر بود. آنان قصایدى در دفاع از قبایل خود سرودند و قبل از آن که ابن هند بین دو قبیله داورى کند قصاید خود را براى او خواندند. عمرو بن کلثوم در قصیدهاش بسیار متکبرانه با عمرو بن هند سخن گفت و این موضوع باعث رنجش خاطر امیر لخمى شد. بر خلاف شاعر تغلبى، حارث در قصیدهاش رعایت مقام عمرو بن هند را کرد و خدمات بنى بکر به لخمیان را یادآورى نمود.[٨٧] عمرو بن هند در این داورى رأى خود را به نفع بنى بکر صادر کرد.[٨٨] شاید نوع بیانى که حارث در شعرش به کار برد از دلایل صدور رأى به نفع بنى بکر بود. دو قصیده عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه از چنان ارزش ادبى برخوردارند که جزو معلقات سبع گردیدند.
دربار نعمان بن منذر نیز مانند دربار عمرو محل اجتماع شعرا بود. نابغه ذُبیانى و مُنَخَّل یَشکُرى و اعشى و لبید بن ربیعه و حسان بن ثابت و ربیع بن زیاد از جمله شاعرانى بودند که به دربار نعمان رفتند.[٨٩] خود حیره در دوران حکومتِ نعمان شاعرى معروف داشت و آن عدى بن زید بود.
عدى بن زید شاعر و کاتبِ معروف دوران نعمان بود که در اواخر حکومتِ لخمیان اشعارش از رونق خاصى برخوردار بود. عدى شاعر شراب بود. کمتر شاعرى از شعراى عربِ قبل از اسلام مانند عدى بن زید شراب را ستایش کرده است. عدى شراب و جام را به چیزهایى خاص تشبیه مىکرد که سایر شعرا این تشبیهات را به کار نمىبردند، مثلاً شراب را به سبزه و جام شراب را به آهو تشبیه مىکرد.[٩٠] سبک شعر عدى در ستایش شراب، پس از اسلام، ولید دوم اموى را تحت تأثیر قرار داد و او موجد و مشوق اشعار خمریه در دنیاى اسلام شد.[٩١] معروفترین شاعر زمان نعمان نابغه ذبیانى بود. نام او زیاد بن معاویه ذبیانى است، ولى به دلیل کثرت اشعار و نبوغ شعرىاش ملقب به نابغه شد. مقام نابغه در میان شاعران معاصر خود چنان بود که در بازار عُکّاظ براى او خیمهاى از چرم مىزدند تا بین شعرا داورى و بهترین شاعر را انتخاب کند.[٩٢] نابغه همنشین دایمى ملوک لخمى و غسانى بود و به همین علت او را اولین شاعرِ دربارىِ عرب نامیدهاند.[٩٣]
نابغه مانند بسیارى از شاعران جاهلى به دربار نعمان رفت و در آن جا مرتبتى ویژه یافت و در مدح نعمان و توصیف عظمتش راه مبالغه را پیمود، مثلاً در شعرى عظمتِ نعمان را به عظمت سلیمان تشبیه کرد.[٩٤] نابغه در اشعار بسیارى، ممدوح لخمىاش را ستود و نعمان هم ثروت زیادى به او بخشید. یک بار نعمان براى شعرى صد شترِ ماده سیاه رنگ به نابغه بخشید.[٩٥] نابغه در دربار نعمان چنان ثروتى اندوخت که گفتهاند ظروف غذایش از طلا و نقره بود.[٩٦] علاقه و بخششهاى نعمان به نابغه باعث شد حسادت شاعران دیگر برانگیخته شود. حاسدان سعایتِ نابغه را نزد نعمان کردند. این سعایتها چنان مؤثر افتاد که امیر لخمى تصمیم گرفت خون نابغه را بریزد.[٩٧] شاعر که از نیت ولى نعمت خود آگاه شد به غسانیان پناه برد. با آن که غسانیان مقدم وى را گرامى داشتند و محبت زیادى به او کردند دوست داشت به حیره برگردد و به خدمت نعمان برسد. نابغه در این دوران شعرهایى گفت که مضمون آن عذرخواهى از نعمان بود. این شعرها نزد عرب به «اعتذاریات» معروف شد و از شیواترین اشعار جاهلى مىباشد.[٩٨] اعتذاریات، نعمان را بر سر مهر آورد. وقتى نابغه آگاه شد نعمان او را بخشیده است از غسانیان جدا شد و به حیره بازگشت و زمانى حیره را ترک گفت و به میان قوم خود باز گشت که نعمان به دستور خسروپرویز به قتل رسید.[٩٩]
در این مقاله، مجال آن نیست که درباره رابطه ملوک لخمى و یک یک شعراى جاهلى بحث شود. این مبحث خود مقالهاى مفصل طلب مىکند. غرض از طرح بحث این بود که نشان داده شود در دورانى که اولین آثار ارزنده در ادبیات منظوم عرب به وجود آمد اکثر شاعران برجسته عرب در دربار ملوک لخمى حضور یافتند و از حمایتهاى آنان برخوردار شدند و برخى مواقع، ارتباط ملوک لخمى و شعراى عرب باعث خلق آثارى مانند معلّقات عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه یا اعتذاریات نابغه ذبیانى شد که در ادبیات عرب جاودانه شد.
حیریان مترجمان آثار یونانى در نهضت ترجمه
حیریان پس از اسلام نیز عامل انتقال فرهنگ بودند. مترجمان حیرى در نهضت ترجمه که در بالندگى تمدنِ اسلامى تأثیرى بسزا داشت نقش برجستهاى داشتند. نهضت ترجمه جریانى بود که مترجمان و دانشمندان، آثار علمى و ادبى را که عمدتاً به زبانهاى یونانى و پهلوى و هندى بودند به زبانهاى سریانى و عربى ترجمه مىکردند. اگر چه پیشینه نهضت ترجمه را به دوران زمامدارى امویان نسبت دادهاند،[١٠٠] ولى رونق واقعى آن از دوران خلافت هارون الرشید (١٧٠ ـ ١٩٣ق) آغاز شد و در خلافت مأمون (١٩٨ ـ ٢١٨ق) به اوج رسید. بسیارى از مترجمان نهضت ترجمه، غیر مسلمان بودند و در این میان، مسیحیان نستورى نقش در خور توجهى داشتند. نستوریانِ سریانى زبان، امانتدار و حافظ علوم یونانى در بین النهرین بودند. نستوریان در مدارسى مانند نصیبین و سلوکیه و جندى شاپور، کتب علمى یونانى در زمینههاى مختلف را به زبان سریانى ترجمه مىکردند.[١٠١] پس از اسلام، زمانى که ترجمه آثار یونانى به زبان عربى آغاز شد بسیارى از این کتب به عربى ترجمه شد.[١٠٢]
حیره نیز یکى از کانونهاى اصلى نستوریت در سرزمینهاى عرب نشین بود و نقش مهمى در نهضت ترجمه ایفا کرد. حنین بن اسحاق و اسحاق بن حنین و حبیش بن اعسم مترجمان پر کار و مشهور حیرى بودند که به نهضت ترجمه بسیار یارى رساندند. این سه تن آثار ارزندهاى در رشتههاى مختلف علمى از زبان یونانى به زبانهاى سریانى و عربى ترجمه کردند.
معروفترین این مترجمان حنین بن اسحاق بود. حنین فرزند داروفروشى حیرى بود. در جوانى براى آموختن طب به بغداد نزدِ یوحنا ابن ماسویه رفت. پس از مدتى براى یادگیرى زبان یونانى به اسکندریه رفت و در آن جا به زبان یونانى تسلط کامل پیدا کرد. حنین در حدود سال ٢١٠ قمرى به بغداد بازگشت و شروع به ترجمه کتب پزشکى نمود. تسلط حنین به زبان یونانى و تبحرش در ترجمه، باعث شهرت او در محافل علمى بغداد شد. پسران موسى بن شاکر که از خاندانهاى علم و ثروت بغداد بودند حنین را تحت حمایتهاى مالى و معنوى خود قرار دادند و او را به مأمون معرفى کردند. معرفى حنین به مأمون نقطه عطفى در نهضت ترجمه بود. مأمون (که در آن هنگام، فرهنگستانى به نام «بیت الحکمه» براى سازماندهى به کارِ ترجمه تأسیس کرده بود) حنین را به ریاست بیت الحکمه انتخاب کرد. حنین از خلافت مأمون تا خلافت معتمد (٢٥٦ ـ ٢٧٩ق) به کار ترجمه و تألیف مشغول بود و در حدود سال ٢٦٠ قمرى وفات یافت.[١٠٣]
حنین مترجمى فعال بود و بیشتر وقت خود را صرف ترجمه کتب پزشکى نمود. او ٩٥ جلد از رسالههاى جالینوسى را به سریانى و ٣٩ جلد را به عربى ترجمه کرد.[١٠٤] ترجمههاى حنین فقط منحصر به کتب پزشکى نبود، بلکه در رشتههاى دیگر هم فعالیت نمود، مثلاً برخى از آثار فلاسفه یونان را نیز ترجمه کرد.[١٠٥]
حنین در کار ترجمه، بسیار دقیق و نکتهبین بود. او برخى از کتبى را که قبلاً به زبان سریانى ترجمه شده بود به علت آن که ترجمههایشان را مغشوش مىدانست مجدداً ترجمه یا اصلاح کرد.[١٠٦] گاه براى یافتن اسناد لازم براى تصحیحِ متنى مشکوک، سفرهاى زیادى مىکرد، مثلاً حنین براى پیدا کردن متنى صحیح از کتاب در باب برهان جالینوس، سوریه و فلسطین و مصر را زیر پا گذاشت.[١٠٧] حنین تأثیر مهمى در روند نهضت ترجمه داشت. او با دقت تمام در زمینههاى مختلف علمى و مخصوصاً پزشکى، آثار برجسته یونانى را به عربى و سریانى ترجمه کرد و این منابع را در اختیار دانش پژوهان ممالک اسلامى قرار داد. ابن خلّکان معتقد است اگر ترجمههاى حنین نبود غیر از آشنایان به زبانِ یونانى کسى نمىتوانست از کتب یونانى استفاده کند.[١٠٨] الگود از محققینِ جدید، نیز نظرى مشابه نظر ابن خلّکان دارد، وى درباره اهمیت ترجمههاى حنین مىنویسد: «درباره اهمیت حنین هر چه گفته شود مبالغه نخواهد بود. در دورانى که رجال علمى عرب در جستجوى کسب معارف و افکار یونانى بودند حنین با مهارتى که در زبانهاى یونانى و سریانى و عربى داشت آماده بود آن غذاى فکرى را که آنان در طلبش بودند در اختیارشان بگذارد. هنگامى که سخاوت و آزادگى خلیفه امکانات نامحدودى را براى تأمین برترى علمى بغداد در اختیارش گذاشت حنین بود که توانست این تفوق و برترى را نه تنها براى بغداد بلکه براى تمامى عالم اسلام فراهم سازد».[١٠٩]
از دیگر فعالیتهاى حنین، تربیت مترجمانى متبحر بود. اسحاق بن حنین و حبیش بن اعسم از دستپروردگان حنین بودند که به ترتیب پسر و خواهرزاده حنین بودند و هر دو مانند استادشان به زبانهاى یونانى و سریانى مسلط بودند. اسحاق کتب فلسفى را بیشتر ترجمه مىکرد و بر خلاف حنین که عمده ترجمههایش به زبان سریانى بود بیشتر از یونانى و سریانى به عربى ترجمه مىکرد. اسحاق تألیفاتى نیز داشت که از معروف ترینِ آنها تاریخ الاطباء بود.[١١٠]
حبیش بن اعسم سومین مترجم از خاندان حنین بود. او کتب بقراط را ترجمه کرد و همچنین مترجم کتاب گیاهشناسى دیوسکوریدس بود که مبناى علم داروسازى شد.[١١١] گفته شده به سبب شباهت اسم حنین و حبیش، بسیارى از ترجمههاى حبیش به حنین نسبت داده شده است.[١١٢]
مترجمان حیرى علاوه بر این که کتب یونانى ارزندهاى را در زمینههاى مختلفى ترجمه کردند در غناى زبان عربى نیز کوشیدند. ترجمههاى آنان در تبدیل زبان عربى به یک زبان علمى مؤثر بود. در این زمینه سخن را با نقل قولى از صالح احمد العلى به پایان مىبریم. وى درباره نقش حیره در نهضت ترجمه مىگوید: «حیره در انتقال میراث فکرى یونانیان به عرب و قرار دادن زبان عربى به عنوان وسیلهاى ممتاز براى بیان فلسفه و علوم، نقش اول را داشت».[١١٣]
نتیجه
به نظر مىرسد اهمیت حیره در تاریخِ عرب چیزى بیش از بالیدن و سقوط یک امارت عربى باشد. حیره به علت توانایىهایش در شئون مختلف حیات تاریخى عربستان قبل از اسلام از جمله حیات فرهنگى آن، تأثیرى ملموس و جدى داشت. حیره از لحاظ فرهنگى در مقایسه با دیگر سرزمینهاى عربنشین، موقعیتى ممتاز داشت. این ویژگى فرهنگى از آن جا ناشى مىشد که حیره به علت موقعیت جغرافیایىاش محل تلاقى و تماس فرهنگهاى ایرانى و یونانى ـ رومى بود. حیره پس از آن که تحت تأثیر فرهنگهاى مذکور قرار گرفت این فرهنگها را به اعراب ساکن در شبه جزیره عربستان انتقال داد و افق اندیشه آنان را گسترش داد. این جریان پس از اسلام نیز ادامه داشت. زمانى که مسلمانان مشتاق بودند از دانش تمدنهاى پیشین آگاه شوند حیریان در انتقال علوم یونانى به دنیاى اسلامى نقش برجستهاى ایفا کردند. پس شایسته است حیره را عامل انتقال فرهنگ بنامیم.
پی نوشت ها:
[١] یاقوت حموى، معجم البلدان (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ١٩٥٦م) تحت واژه حیره.
[٢] براى اطلاع بیشتر از مهاجرت قبایل قحطانى و عدنانى به عراق و شام ر.ک: طبرى، تاریخ الرسل و الملوک (قاهره، الاستقامة، ١٩٣٩م) ج ١، ص ٤٨٠؛ حمزه اصفهانى، تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء (بیروت، دار مکتبة الحیاه، بىتا) ص ٧٦؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ١٩٦٥م) ج ١، ص٣٤٠.
[٣] طبرى، همان، ج ١، ص ٤٣٧.
[٤] همان، ص ٤٣٩.
[٥] تاریخ ایران کمبریج، ترجمه حسن انوشه، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٨ش) ج ٣ ـ قسمت اول، ص ٧١١.
[٦] طبرى، همان، ج ١، ص ٤٣٩.
[٧] بلعمى موقعیت جغرافیایى جزیره را چنین توضیح مىدهد: جزیره میان شام و عراق است و چندین پارهشهر است یکى موصل و دیگر حدیبه سدیگر شرق و چهارم رحبه و میان هر شهرى بیابانها و آن پادشایىها را جزیره گویند. «تاریخ بلعمى»، به کوشش محمد پروین گنابادى چاپ دوم، (تهران، زوار، ١٣٥٣ش) ج ٢، ص ٨١٠.
[٨] براى اطلاع بیشتر از چگونگى مرگ جذیمه ر.ک: یعقوبى، تاریخ یعقوبى (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ١٩٦٠م) ج ١، ص ٢٠٨ ـ ٢٠٩؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٤٤٥؛ مسعودى، مروج الذهب، (مصر، السعاده، ١٩٦٤م) ج ٢، ص ٩٣ ـ ٩٥.
[٩] درباره رابطه حیره و قبایل عرب ر.ک: ام. جى. گیستر، «حیره و نکاتى درباره ارتباطش با دیگر قبایل عربى»، ترجمه محمد رحمتى (فصلنامه میقات حج، شمارههاى ٣١ و ٣٢، بهار و تابستان ١٣٧٩).
[١٠] جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٧١م) ج ٧، ص ٢٩٦.
[١١] درباره بازارهاى فصلى در عربستان ر.ک: یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢٧٠؛ جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ٧، ص ٣٦٩ به بعد.
[١٢] درباره بازار فصلى حیره ر.ک: سعید الافغانى، اسواق العرب فى الجاهلیة و الاسلام (بیروت، دارالفکر، ١٩٧٤م)، ص ٣٧٤ به بعد.
[١٣] علىرغم آن که مسیحیت در حیره نفوذ فراوان داشت بسیارى از حیریان بت پرستى را ترک نکردند. بتهاى عزى و ضَیزَن و سبد و أُقَیصَر مورد پرستش حیریان بود. ر.ک: غنیمه، الحیره (بغداد، دنکور الحدیثه، ١٩٣٦م) ص ٢٩ ـ ٣٠.
[١٤] غنیمه، همان، ص ٢٩ به بعد.
[١٥] على سامى، تمدن ساسانى، چاپ اول (دانشگاه شیراز، ١٣٤٢ش) ج ١، ص ٢٣٥.
[١٦] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢٥٧.
[١٧]براى اطلاع بیشتر درباره دیرهاى حیره ر.ک: شابشتى، الدیارات (بغداد، المعارف، ١٩٥١م) ص ١٥٧؛ یاقوت حموى، معجم البلدان، تحت واژه دیر.
[١٨] براى اطلاع بیشتر از عباد ر.ک: یعقوبى، البلدان (بیروت، داراحیاء التراث العربى، ١٩٨٨م) ص ١٢٦؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک،ج ١، ص ٤٨٠؛ حمزه اصفهانى، تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء، ص ٧٧؛ ابن قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهین دارائى (دانشگاه تهران، ١٣٤٧ش) ص ٢٣٧ ـ ٢٣٨؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان (بیروت، دار صادر)، ج ١، ص ٢٠٦.
[١٩] ن. و. پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، چاپ اول (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٧٢) ص ١٩١ ـ ١٩٢.
[٢٠]A. ATIYA, A HISTORY OF EASTERN CHRISTIANITY, METHUEN & COLTD, ١٩٦٨P. ٢٥٩.
[٢١] اولیرى، انتقال علوم یونانى به عالم اسلامى، ترجمه احمد آرام (دانشگاه تهران، ١٣٤٢ش) ص ٢٩١.
[٢٢] ابوالفرج اصفهانى، الاغانى (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٩٩٧م) ج ١، ص ٤٠٤.
[٢٣] جواد على (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٧٨م) ج ٦، ص ٦٢٨ ـ ٢٦٩.
[٢٤] همان.
[٢٥] متفکران مسیحى در قرن پنجم میلادى، گرفتار مشاجرات کلامى فراوانى شدند. مهمترین موضوع موردِ بحثِ آنها ماهیتِ عیسى(ع) بود که وى موجودى است ناسوتى یا لاهوتى. از میان متفکران مسیحى نستوریوس ـ اسقف شامى الاصل کلیساى قسطنطنیه در حدود سال ٤٣٠ میلادى ـ معتقد بود عیسى داراى طبیعتى انسانى و فردى مثل سایر افراد بشر است و مانند سایر آدمیان داراى نیروى عقل و اختیار مىباشد و کلمه الهى در پیکر او تجسد یافته و با آن پیکر، وحدت کاملى پیدا کرده است، به گونهاى که کلمه و عیسى داراى دو منشأ و دو مظهر، ولى داراى یک اراده و هویت مىباشند.
[٢٦] یعقوبیان یا مونوفیزیتها بزرگترین رقیب نستوریان بودند. فرقه یعقوبى هم زمان با فرقه نستورى شکل گرفت. مبدع یعقوبیت، ژاکوب بارادیوس ـ رئیس دیرى در نزدیک قسطنطنیه ـ بود. وى معتقد بود که عیسى(ع) فقط داراى یک طبیعت است که آن هم لاهوتى مىباشد.
[٢٧] اولیرى، همان، ص ٢٩٢ و ١٠٣.
[٢٨] حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم (تهران، جاویدان، ٢٥٣٦خ) ج ١، ص ٤٤.
[٢٩] جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ٦، ص ٦٣٠؛ و. م. میلر، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ترجمه على نخستین، چاپ دوم (حیات ابدى، ١٩٨١م) ص ٣١٥.
[٣٠] تاریخ ایران کمبریج، ج ٣ ـ قسمت اول، ص ٦١١.
[٣١] جواد على، همان، ج ٦، ص ٦٢٩.
[٣٢] ابراهیم حسن، همان، ج ١، ص ٦٥ ـ ٦٦.
[٣٣] ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه حسین قرهچانلو، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٥ش) ص ٢٦٣؛ ابن صاعد اندلسى، التعریف بطبقات الامم، به تصحیح غلامرضا جمشیدنژاد اول، چاپ اول (تهران، میراث مکتوب، ١٣٧٦ش) ص ٢٠٤.
[٣٤] ابنرسته، همان، ص ٢٤٤ ـ ٢٦٣.
[٣٥] بنى تمیم در مناطق نجد، بصره، یمامه تا عذیب ـ محلى نزدیک قادسیه ـ ساکن بودند. ر.ک: خیرالدین زرکلى، الاعلام (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٩م)، تحت واژه تمیم.
[٣٦] درباره روابط ملوک حیره و قبیله بنى تمیم. ر.ک: ام. جى کیستر، همان، فصلنامه میقات حج، شماره ٣١، ص ١٣٦ و ١٣٣ و شماره ٣٢، ص ١١٦ ـ ١١٧.
[٣٧] زندقه عنوانى است که هم بر مانویان و هم بر مزدکیان اطلاق مىشد، ولى منظور اصلى از زندقه مانویان مىباشند. در این باره ر.ک: آذرتاش آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى (دانشگاه تهران، ١٣٥٤ش) ص ١٩٤ ـ ١٩٧.
[٣٨] حسن تقىزاده، مانى و دین او، چاپ اول (تهران، انجمن ایرانشناسى، ١٣٣٥ش) ص ١٧ ـ ١٨؛ و . گ. لوکونین، تمدن ایران ساسانى، ترجمه عنایت الله رضا، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٠ش) ص ١٢٤.
[٣٩] ابن قتیبه، المعارف (مصر، الهیئة المصریه العامه للکتاب، ١٩٩٢م) ص ٦٢١؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ص ٢٦٤؛ ابن صاعد اندلسى، التعریف بطبقات الامم، ص ٢٠٥.
[٤٠] ابن حبیب، المُحبر (بیروت، المکتب التجارى للطباعة و النشر و التوزیع) ص ١٦١.
[٤١] پیگولوسکایا، همان، ص ١٤٣.
[٤٢] آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، ص ١٨٤ ـ ١٨٥.
[٤٣] ابن هشام، السیرة النبویه (مصر، شرکت مصطفى البابى الحلبى و اولاده، ١٩٥٥م) ج ١، ص ٦٢؛ دینورى، الاخبار الطوال (قم، شریف رضى، ١٤١٢ق) ص ٦٣.
[٤٤] درباره کاتبان حیرى که در دربار ساسانى خدمت مىکردند ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء (بیروت، دار الثقافة) ج ١، ص ١٥٣؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٦٠٠ به بعد؛ ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج ١، ص ٣٩٦.
[٤٥] از بین طبقه شاهى، بهرام گور، مدتى در حیره زندگى کرد. داستان پرورش بهرام در حیره مشهور مىباشد ر.ک: یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ١٦٢؛ دینورى، الاخبار الطوال، ص ٥٥؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٥٠١؛ مسعودى، مروج الذهب، ج ١، ص ٢٦١.
[٤٦] در منابع اسلامى از دو سپاه ایرانى به نامهاى شهباء و وضائع سخن رفته است که در حیره مستقر بودند. به گزارش طبرى از طرف ساسانیان سپاهى به نام شهباء براى نعمان اول فرستاده شد «تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٥٠٠». میدانى در تقسیم بندى سپاهیان لخمى از سپاهى به نام وضائع نام برده است. بنابر گزارش وى، سپاه وضائع مرکب از هزار سرباز ایرانى بود که شاهان ساسانى براى کمک به ملوک لخمى مىفرستادند. مدت خدمت آنان یک سال بود و سپس هزار نفر دیگر جایگزین آنها مىشدند و سپاه قبلى باز مىگشت ر.ک: مجمع الامثال (تهران، آستان قدس رضوى، ١٣٦٦ش) ج ١، ص ١٢٤.
[٤٧] شوقى ضیف ابراز مىکند تعدادى از صنعتگران ایرانى در حیره زندگى مىکردند ر.ک: العصر الجاهلى، ترجمه علیرضا ذکاوتى قراگزلو چاپ اول، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٤ش) ص ٥٦.
[٤٨] ابراهیم حسن، همان، ج ١، ص ٤٤.
[٤٩] ابن هشام، ج ١، ص ٣٠٠.
[٥٠] براى اطلاع بیشتر از موسیقى ساسانى ر.ک: على سامى، همان، ج ١، ص ١٧٥ به بعد.
[٥١] شوقى ضیف، همان، ص ٢١٣.
[٥٢] آذرتاش آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، ص ١٧٥.
[٥٣] مسعودى، همان، ج ٤، ص ٢٢٢.
[٥٤] آذرتاش آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان عرب جاهلى، چاپ دوم (تهران، توس، ١٣٧٤) ص ١٢٢ به بعد، همچنین براى اطلاع بیشتر از واژههاى فارسىِ دخیل در زبان عربى ر.ک: محمد على امام شوشترى، فرهنگ واژههاى فارسى در زبان عربى (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٤٧ش).
[٥٥] آرتور، جفرى، واژههاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدرهاى، چاپ اول (تهران، توس، ١٣٧٢) ص ٢٢٦ و ٢٢٢ و ٢٠٧ و ١٣٨ و ١٠١.
[٥٦] غنیمه معتقد است به علت روابط سیاسى و ادارى و تجارى میان دولت ساسانى و حیره زبانِ فارسى در حیره به کار مىرفته است ر.ک: الحیره، ص ٥٧.
[٥٧] آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، ص ١٧٦.
[٥٨] براى اطلاع از متن کامل کتیبه امرؤالقیس ر.ک: پیگولوسکایا، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، ص ٦٩ ـ ٧١؛ جواد على، المفصل فى تاریخ العرب فبل الاسلام (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٦٩) ج ٣، ص ١٩١ ـ ١٩٢.
[٥٩] طبرى، همان، ج ١، ص ٤٥١.
[٦٠] ابن الندیم، الفهرست (مصر، الرحمانیة، ١٣٤٨ق)، ص ١٤٢.
[٦١] آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، چاپ پنجم (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٧ش) ص ١٥٦ و ٩٥.
[٦٢] صادق سجادى و هادى عالم زاده، تاریخنگارى در اسلام، چاپ دوم (تهران، سمت، ١٣٧٩ش) ص ٢٤ و ٢٢.
[٦٣]یعقوب آژند، تاریخنگارى در اسلام، چاپ اوّل (تهران، گستره، ١٣٦١ش) ص ١٤ ـ ١٥.
[٦٤] ابن الندیم، الفهرست، ص ٦؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها (مصر، دار احیاء الکتب العربیه، ١٩٥٨م) ج ٢، ص ٣٤٢.
[٦٥] ابن الندیم، همان، ص ٦.
[٦٦] ابن قتیبه، عیون الاخبار (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٨٦م) ج ١، ص ١٠٣؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ص ٢٢٦.
[٦٧] بلاذرى، فتوح البلدان (بیروت، مکتبة الهلال، ١٩٨٨م) ص ٤٥٢ ـ ٤٥٣؛ ابن عبدربه، العقد الفرید (بیروت، دارالفکر، ١٩٥٣م) ج ٤، ص ٢١٢؛ ابن الندیم، الفهرست، ص ٦ ـ ٧؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، ج ٢، ص ٣٤٢.
[٦٨]بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٤٥٢؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج ٤، ص ٢١٢؛ ابن الندیم، الفهرست، ص ٦.
[٦٩] ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ص ٢٢٦؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، ج ٢، ص ٣٤٢.
[٧٠] محمدتقى بهار، سبکشناسى، چاپ چهارم (تهران، کتابهاى پرستو، ٢٥٣٥خ) ج ١، ص ٩٣؛ رژى بلاشر، تاریخ ادبیات عرب، چاپ اول (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٣ش) ج ١، ص ٩٥.
[٧١] بلاشر، تاریخ ادبیات عرب، ج ١، ص ٩٠ ـ ٩٣؛ بهار، سبکشناسى، ج ١، ص ٨٧؛ حبیب الله فضائلى، اطلس خط (اصفهان، انجمن آثار ملى اصفهان، ١٣٩١ق) ص ٩٦ ـ ١٠٠.
[٧٢] ابن رسته، همان، ص ٢٢٦.
[٧٣] سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها ، ج ٢، ص ٣٤٢ ـ ٣٤٣.
[٧٤] محمد محمدى ملایرى، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانى به عصر اسلامى، چاپ اول (تهران، یزدان، ١٣٧٢ش) ص ٢٧٢.
[٧٥] ابوالفرج اصفهانى، همان، ج ٦، ص ٣٧٨؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، ج ٢، ص ٣٤٢.
[٧٦] بلاذرى، همان، ص ٤٥٣.
[٧٧] درباره وضعیت سواد حیریان ر.ک: غنیمه، الحیره، ص ٥٤ ـ ٥٥.
[٧٨] جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، چاپ ششم (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٩) ص ٤٥٢ ـ ٤٥٣.
[٧٩] ج. م عبدالجلیل، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٣ش) ص ٤٦.
[٨٠] بطرس البستانى، ادباء العرب فى الجاهلیة و صدر اسلام (بیروت، دار مارون عبود) ج ١، ص ٥٢ ـ ٥٣.
[٨١] حنا الفاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ترجمه عبدالمحمد آیتى (تهران، توس) ص ٩٤.
[٨٢] شوقى ضیف، همان، ص ٥٤.
[٨٣] بطرس البستانى، ادباء العرب فى الجاهلیة و صدر اسلام، ج ١، ص ١٤؛ شوقى ضیف، العصر الجاهلى، ص ٥٤.
[٨٤] ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٢١.
[٨٥] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢١٠.
[٨٦] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢١١؛ ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٢٠ ـ ١٢١.
[٨٧] عبدالمحمد آیتى، ترجمه معلقات سبع، چاپ دوم (تهران، اشرفى، ٢٥٣٧خ) ص ٩١ ـ ٩٥ و ١٣١ ـ ١٣٩؛ لویس شیخو، شعراء النصرانیة (بیروت، دارالمشرق، ١٩٨٢م) ج ١، ص ١٩٨ ـ ١٩٩ و ٤١٦ ـ ٤١٧.
[٨٨] فاخورى، همان، ص ٨٥.
[٨٩] بطرس البستانى، همان، ج ١، ص ١٥.
[٩٠] ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٥٤ ـ ١٥٥.
[٩١] ر.ک: کارل بروکلمان، تاریخ دول و ملل اسلامى، ترجمه هادى جزایرى، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٤٦ش)، ص ١٣٧.
[٩٢] ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٠١ و ٢٦١.
[٩٣] هامیلتون الکساندر راسکین گیب، درآمدى بر ادبیات عرب، ترجمه یعقوب آژند، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش) ص ٢٧.
[٩٤] بطرس البستانى، همان، ج ١، ص ٥٣.
[٩٥] ابن قتیبه، الشعر و الشعرء، ج ١، ص ٩٩.
[٩٦] عبدالجلیل، همان، ترجمه آذرتاش آذرنوش، ص ٤٨.
[٩٧] براى اطلاع بیشتر ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ٩٩ ـ ١٠٠؛ فاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ص ٩٦.
[٩٨] شوقى ضیف، همان، ص ٢٣٢.
[٩٩] درباره زندگى نابغه ذیبانى ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ٩٢ به بعد؛ لویس شیخو، شعراء النصرانیه، ج ١، ص ٦٤٠ به بعد؛ فاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ص ٩٣ به بعد.
[١٠٠] ابن الندیم، الفهرست، ص ٣٤٠؛ عمر فروخ، تاریخ العلوم عند العرب (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٤م) ص ١١٣.
[١٠١] براى اطلاع بیشتر ر.ک: اولیرى، انتقال علوم یونانى بعالم اسلام، ص ٩٦ ـ ١١٤؛
M. NAKOSTEEN, HISTORY OF ISLAMIC ORIGINS OF WESTERN EDUCATION, University of Colorado press, ١٩٦٤, PP. ١٥ - ٢٣.
[١٠٢] ر.ک: اولیرى، همان، ص ٩٦.
[١٠٣] براى اطلاع بیشتر درباره زندگینامه و فعالیتهاى علمى حنین بن اسحاق ر.ک: ابن الندیم، الفهرست، ص ٤٠٩ ـ ٤١٠؛ ابن قفطى، تاریخ الحکماء، ص ٢٣٣ ـ ٢٤٤؛ ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول (بیروت، دارالرائد اللبنانى، ١٩٨٣م) ص ٢٥٠ ـ ٢٥٢؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ج ٢، ص ٢١٧؛ از مآخذ تحقیقى جدید ر.ک: سیریل الگود، تاریخ پزشکى ایران و سرزمینهاى خلافت شرقى، ترجمه باهر فرقانى، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ٢٥٣٦خ) ص ١٣٠ ـ ١٣٥؛ اولیرى، انتقال علوم یونانى بعالم اسلامى، ص ٢٥٥ ـ ٢٦٣.
[١٠٤] الگود، همان، ص ١٣٤.
[١٠٥] ابن الندیم، همان، ص ٣٤٣ ـ ٣٤٤.
[١٠٦] الگود، همان، ص ١٣٤.
[١٠٧] همان، ١٣٥.
[١٠٨] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٢١٧.
[١٠٩] الگود، همان، ص ١٣٣ ـ ١٣٤.
[١١٠] ابن الندیم، الفهرست، ص ٤١٥؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ج ١، ص ٢٠٥.
[١١١] اولیرى، همان، ص ٢٦٣.
[١١٢] ابن الندیم، الفهرست، ص ٤٠٣؛ ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول، ص ٢٥٢ ـ ٢٥٣.
[١١٣] صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب (بغداد، المعارف، ١٩٥٩م) ص ٧٩.
[١١٤] A. ATIYA, A HISTORY OF EASTERN CHRISTIANITY, METHUEN & COLTD, ١٩٦٨.
[١١٥] M. NAKOSTEEN, HISTORY OF ISLAMIC ORIGINS OF WESTERN EDUCATION, University of Colorado press, ١٩٦٤.
منابع:
ـ آذرنوش، آذرتاش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، چاپ اول (تهران، نشر دانشگاه تهران، ١٣٥٤ش).
ـ ـــــــــــــــــــــــــ ، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان عرب جاهلى، چاپ دوم، (تهران، توس، ١٣٧٤).
ـ آژند، یعقوب، تاریخنگارى در اسلام، چاپ اول (تهران، گستره، ١٣٦١ش).
ـ آیتى، عبدالمحمد، ترجمه معلقات سبع، چاپ دوم (تهران، اشرفى، ٢٥٣٧خ).
ـ ابن اثیر، عزالدین، الکامل فى التاریخ، ١٣ ج (بیروت، دار صادر، ١٩٦٥م).
ـ ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول (بیروت، دارالرائد اللبنانى، ١٩٨٣م).
ـ ابن الندیم، اسحاق بن محمد، الفهرست (مصر، الرحمانیة، ١٣٤٨ه ).
ـ ابن حبیب، ابوجعفر محمد، المُحَبَّر (بیروت، المکتب التجارى، بىتا).
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، العبر و دیوان المبتداء و الخبر، ٨ ج، به کوشش خلیل شحاده، (بیروت، دارالفکر، ، ١٩٨٨م).
ـ ابن خلکان، شمس الدین احمد، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ٨ ج، به تحقیق احسان عباس، (بیروت، دار صادر، بىتا).
ـ ابن رسته، احمد بن عمر، الاعلاق النفیسه، ترجمه و تعلیق حسین قرهچانلو، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٥ش).
ـ ابن صاعد اندلسى، التعریف بطبقات الامم، به تصحیح غلامرضا جمشیدنژاداول، (تهران، میراث مکتوب، ١٣٧٦ش).
ـ ابن عبدربّه، شهاب الدین احمد، العقد الفرید، ٨ ج، به کوشش محمد سعید العریان، (بیروت، دارالفکر، در ٤ مجلد، ١٩٥٣م).
ـ ابن عبرى، تاریخ مختصر الدول، (بیروت، دارالرائد اللبنانى، ١٩٨٣م).
ـ ابن قتیبه دینورى، عبدالله بن مسلم، الشعر و الشعراء (بیروت، دار الثقافة، بىتا).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، عیون الاخبار، به کوشش على طویل (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٨٦م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، (الهیئة المصریة العامة للکتاب، ١٩٩٢م).
ـ ابن قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهین دارائى، (تهران، نشر دانشگاه تهران، چاپ ١٣٤٧ش).
ـ ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه ٤ جلد در ٢ مجلد به کوشش مصطفى السقا، ابراهیم الابیارى و عبدالحفیظ شلبى، (قاهره، شرکت مصطفى البابى الحلبى و اولاده، ١٩٥٥م).
ـ ابوالفرج اصفهانى، على بن حسین، الاغانى، ٢٤ جلد در ١٣ مجلد، (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٩٩٧م).
ـ احمد العلى، صالح محاضرات فى تاریخ العرب (بغداد، المعارف، ١٩٥٩م).
ـ الافغانى، سعید، اسواق العرب فى الجاهلیة و الاسلام (بیروت، دارالفکر، ١٩٧٤م).
ـ الگود، سیریل، تاریخ پزشکى ایران و سرزمینهاى خلافت شرقى، ترجمه باهر فرقانى، (تهران، امیرکبیر، ٢٥٣٦خ).
ـ امام شوشترى، محمد على، فرهنگ واژههاى فارسى در زبان عربى (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٤٧ش).
ـ اولیرى، دلپسى، انتقال علوم یونانى بعالم اسلامى، ترجمه احمد آرام، (تهران، نشر دانشگاه تهران، ١٣٤٢ش).
ـ بروکلمان، کارل، تاریخ دول و ملل اسلامى، ترجمه هادى جزایرى، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٤٦ش).
ـ البستانى، بطرس، ادباء العرب فى الجاهلیة و صدر اسلام (بیروت، دار مارون عبّود، بىتا).
ـ بلاذرى، احمد بن یحیى، فتوح البلدان (بیروت، مکتبة الهلال، ١٩٨٨م).
ـ بلاشر، رژى، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٣ش).
ـ بلعمى، ابوعلى محمد، تاریخ بلعمى، به کوشش محمد پروین گنابادى، چاپ دوم، (تهران، زوار، ١٣٥٣ش).
ـ بهار، محمد تقى، سبکشناسى، ٣ جلد، چاپ چهارم، (تهران، کتابهاى پرستو، ٢٥٣٥خ).
ـ پیگو لوسکایا، ن. و، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، ترجمه عنایتالله رضا، چاپ اول، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٧٢ش).
ـ بویل، جى.آ (گردآورنده)، تاریخ ایران کمبریج، ترجمه حسن انوشه، چاپ اول، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٨ش) ج ٣، قسمت اول.
ـ تقىزاده، حسن، مانى و دین او، (تهران، نشر انجمن ایرانشناسى، ١٣٣٥ش).
ـ جفرى، آرتور، واژههاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدرهاى، (تهران، توس، ١٣٧٢ش).
ـ حسن، ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم، (تهران، جاویدان، ٢٥٣٦خ).
ـ حمزه اصفهانى، تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء (بیروت، دار مکتبة الحیاه، بىتا).
ـ دینورى، ابوحنیفه احمد بن داود، الاخبار الطوال، به تحقیق عبدالمنعم عامر (قم، شریف رضى، ١٤١٢ه ).
ـ زرکلى، خیرالدین، الاعلام (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٩م).
ـ زیدان، جرجى، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، چاپ ششم، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٩ش).
ـ سامى، على، تمدن ساسانى، چاپ اول، (شیراز، دانشگاه شیراز، ١٣٤٢ش).
ـ سیوطى، عبدالرحمان، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، به کوشش جاد المولى، ابوالفضل ابراهیم و محمد البجاوى، (مصر، دار احیاء الکتب العربیة، ١٩٥٨م).
ـ شابشتى، الدیارات، به کوشش کورکیس عواد، (بغداد، المعارف، ١٩٥١م).
ـ شیخو، لویس، شعراء النصرانیة (بیروت، دارالمشرق، ١٩٨٢م).
ـ سجادى، صادق و عالم زاده، هادى، تاریخنگارى در اسلام، چاپ دوّم، (تهران، سمت، ١٣٧٩ش).
ـ ضیف، شوقى، العصر الجاهلى، ترجمه علیرضا ذکاوتى قراگزلو، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٤ش).
ـ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک (قاهره، الاستقامة، ١٩٣٩م).
ـ عبدالجلیل، ح. م، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٣ش).
ـ على، جواد، المفصل فى تاریخ العرب فبل الاسلام، (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٦٩م) مجلدات ٣، ٦ و ٧.
ـ غنیمه، یوسف رزق الله، الحیره (بغداد، دنکور الحدیثه، ١٩٣٦م).
ـ فاخورى، حنا، تاریخ ادبیات زبان عربى، ترجمه عبدالمحمد آیتى (تهران، توس، بىتا).
ـ فروخ، عمر، تاریخ العلوم عند العرب، (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٤م).
ـ فضائلى، حبیب الله، اطلس خط، (اصفهان، انجمن آثار ملى اصفهان، ١٣٩١ق).
ـ کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، چاپ پنجم، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٧ش).
ـ کیستر، ام. جى، «حیره و نکاتى درباره ارتباطش با دیگر قبایل عربى»، ترجمه محمد رحمتى، (فصلنامه میقات حج، بهار وتابستان ١٣٧٩ش) شمارههاى ٣١ و ٣٢.
ـ گیب، هامیلتون الکساندر راسکین، درآمدى بر ادبیات عرب، ترجمه یعقوب آژند، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش).
ـ لوکونین، و. گ، تمدن ایران ساسانى، ترجمه عنایت الله رضا، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٠ش).
ـ محمدى ملایرى، محمد، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانى به عصر اسلامى، (تهران، یزدان، ١٣٧٢ش).
ـ مسعودى، على بن حسین، مروج الذهب، به کوشش محمد محیى الدین عبدالحمید، ٤ ج (مصر، السعادة، ١٩٦٤م).
ـ میدانى، احمد بن محمد النیسابورى، مجمع الامثال، ٢ ج (تهران، آستان قدس رضوى، ١٣٦٦ش).
ـ میلر، و . م، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ترجمه على نخستین، چاپ دوم، (بىجا، نشر حیات ابدى، ١٩٨١م).
ـ یاقوت حموى، ابوعبدالله، معجم البلدان، (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ٥ج، ١٩٥٦م).
ـ یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، البلدان (بیروت، داراحیاء التراث العربى، ١٩٨٨م).
ـ ــــــــــ ، تاریخ یعقوبى، ٢ ج (بیروت، دار صادر، ١٩٦٠م.
.
چشماندازى بر تاریخ و جغرافیاى حیره
حیره در میان اماراتى که قبل از اسلام در شبه جزیره عربستان تشکیل شد نامى پر آوازه دارد. خورنق و جزاى سازندهاش (سنمار) در ادبیاتِ عرب شهرتِ جاودانهاى پیدا کردند. تراژدى زندگى نعمان بن منذر که به دست خسروپرویز کشته شد و پىآمدش جنگ «ذىقار» از معروفترین وقایع تاریخ عرب در دوران جاهلیت مىباشند؛ از این موارد نمونههاى متعددى مىتوان برشمرد که از شهرت و تأثیرگذارى حیره در خاطره قومى عربِ قبل از اسلام حکایت دارند.
حیره در کشورِ عراق در سه میلى جنوب کوفه[١] و در جنوب شرقى کربلا قرار داشت. در کلیتِ جغرافیایى، حیره در شمال شبه جزیره عربستان، در میان صحراى شام و مرزهاى غربى امپراتورى ساسانى قرار داشت که از جهت شمال و شرق با ساسانیان و از طرف جنوب و غرب با اعراب همسایه بود؛ علاوه بر این در سمت شمال غربى حیره، امپراتورى روم واقع بود.
قبایلى از اعراب قحطانى در اواخر قرن دوم یا اوایل قرن سوم میلادى به دلیل مشکلات اقتصادى و معیشتى به مناطق عراق و شام مهاجرت کردند.[٢] حیره به دلیل شرایط جغرافیایى مناسب و امکاناتِ بالقوه اقتصادى مورد توجه این مهاجران قرار گرفت. گروهى از مهاجران که از قبایل و بطونِ بنى فهم و بنى لخم بنى حیقار و بنى غطفان و بنى زهره و بنى صبح بودند پس از فراز و نشیبهایى در حیره ساکن شدند.[٣] مهاجرت اعراب به حیره باعث شد این محل صبغه عربى پیدا کند و به روشنایىِ تاریخ قدم بگذارد.
آل فهم، از میان مهاجران، به رهبرى مالک بن فهم اولین امارت عربى در حیره را پایه گذاشتند. پس از مرگ مالک، جذیمة بن الابرش جانشین وى شد. جذیمه با کوششِ فراوان حیره را به قدرتى مطرح در منطقه تبدیل کرد و مناطق بین حیره تا انبار رَقّه، عَین التَمَّر، قُطقُطانَه، هِیت، غُمَیر و خَفِیَّه را تحت تسلط در آورد[٤] و آشکارا بر قبایلِ شام اعمال نفوذ کرد.[٥] طبرى روایت مىکند به جذیمه خراجها داده مىشود و گروهها به دیدار او مىرفتند.[٦] جذیمه عاقبت جان بر سر سلطهجویىهایش نهاد، بنا بر گزارش منابعِ اسلامى در اختلافاتى که با حکام جزیره[٧] بر سر تسلط بر آن منطقه داشت کشته شد.[٨]
عمرو بن عدى (خواهرزاده جذیمه) پس از مرگ وى بر قدرت تکیه زد. با آغاز امارتِ عمرو بن عدى حکومت از آل فهم به آل لخم منتقل شد. عمرو بن عدى و جانشینانش به نامهاى آل لخم و آل مُنذر و مناذره مشهور مىباشند. ملوکِ لخمى سیاستِ تسلط طلبانه جذیمه را دنبال کردند و با حمایتهاى ساسانیان حیره را به مقتدرترین حکومت شمال شبه جزیره عربستان تبدیل کردند. لخمیان تابع دولت ساسانى بودند و ساسانیان براى مصالح سیاسى و اقتصادىشان از ملوک لخمى پشتیبانى مىکردند. در قرنِ ششم میلادى منذر بن ماء السماء (٥١٤ ـ ٥٦٢م) و عمرو بن هند (٥٦٣ ـ ٥٧٨م) قدرت لخمیان را به اوج رساندند.
لخمیان از قرن سوم تا قرن هفتم میلادى مقتدرانه بر حیره حکومت کردند، هر چند هر از گاهى در حکومتِ ایشان وقفههایى ایجاد مىشد. آخرین امیر لخمى نعمان بن منذر چهارم (٥٨٥ ـ ٦١٣م) سر از اطاعت دولت ساسانى پیچید. خسروپرویز که تمرد نعمان را تحمل نمىکرد او را کشت و به تسلط لخمیان بر حیره پایان داد. چند سال بعد در سال ٦٣٢ میلادى مسلمانان حیره را فتح کردند. با تسلط مسلمانان بر حیره و ساخته شدن شهر کوفه در سال هفدهم هجرى اهمیت و شکوه گذشته حیره کاستى گرفت.
تأثیر حیره در تاریخ عربستان پیش و پس از اسلام
حیره بر شئون مختلفى از حیات تاریخى عربستانِ پیش از اسلام تأثیر ملموسى داشت؛ از بُعد سیاسى، از قرن سوم تا قرن هفتم میلادى مستحکمترین و در عین حال پایدارترین قدرت شمالِ شبه جزیره عربستان بود؛ از بعد اقتصادى، چون توانایى نظامى براى برقرارى امنیت در راههاى تجارى را داشت در تجارت شمال شبه جزیره نقشِ مهمى را ایفا مىکرد؛ اما یکى از برجستهترین نقشهایى که حیره در تاریخ عرب ایفا کرد نقش فرهنگى بود. بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایىِ حیره نمىتوان تحلیل مناسبى از نقش فرهنگى حیره ارائه نمود بنابراین یک بار دیگر موقعیتِ جغرافیایى حیره را بررسى مىکنیم.
حیره در جنوب بین النهرین قرار داشت. بین النهرین محل پیدایش و بالیدن اولین تمدنهاى بشرى و همچنین خاستگاه ادیان گوناگون بود. علاوه بر این، ادیان مختلف با بنمایههایى متفاوت در بین النهرین با یکدیگر تلاقى و تماس پیدا کردند. قرار گرفتن حیره در جنوبِ بین النهرین باعث شد حیریان با عقاید گوناگون دینى آشنا شوند و از این ادیان متأثر شوند.
حیره از جهت شمال و شرق با ساسانیان همسایه بود. شاید بتوان گفت هیچ کدام از سرزمینهاى عرب نشین به اندازه حیره با ایرانِ ساسانى در ارتباط نبودند. روابط سیاسى و نظامى و اقتصادى گستردهاى میان دولت ساسانى و حیره وجود داشت و همین روابطِ همه جانبه موجب تأثیرپذیرى حیره از فرهنگ ساسانى شد.
روم در شمال غربى حیره قرار داشت که حافظ مسیحیت و میراث دار فرهنگ یونان بود. حیره تحت تأثیر مسیحیت قرار گرفت و مناقشات مذهبى و به تبع آن انشعاباتى که در مسیحیت روم ایجاد شد مسیحیت حیره را نیز در بر گرفت.
حیره از سمت جنوب و غرب با اعراب همسایه بود. بین حیره و اعراب روابط سیاسى و نظامى و اقتصادى و فرهنگى گستردهاى وجود داشت. برخى از این اعراب قبایلى بودند که در اطراف حیره زندگى مىکردند، مانند قبایل بنى ربیعه، بنى تمیم و بنى ایاد و برخى دیگر اماراتى مانند غسان و کنده بودند. سیاست ملوک لخمى با قبایلِ نزدیک، همسو کردنِ آنان با منافع سیاسى و اقتصادى حیره بود و سعى مىکردند از راه غلبه یا از راه هم پیمان شدن با آنان مقاصدِ خود را تأمین کنند.[٩] در قرون پنجم و ششمِ میلادى دو امارتِ غسان و کنده در شمال و مرکز عربستان، به عنوان رقیب لخمیان، وارد صحنه شدند. بین لخمیان و این دو قدرت بر سر تسلط بر قبایل و راههاى بازرگانى منازعاتِ خونینى درگرفت. همچنین حیره به طرق مختلف به خصوص از راه تجارت با سایر اعرابى که از حیره دور بودند ارتباط برقرار مىکرد.
پس حیره به علت موقعیت جغرافیایىاش محلِ برخورد و تماس فرهنگهاى ساسانى و یونانى ـ رومى و مسیحى بود. ابتدا خود از این فرهنگها تأثیر گرفت و سپس این فرهنگها را به اعراب ساکن در شبه جزیره عربستان منتقل کرد؛ تجارت و مسیرهاى تجارى راهِ اصلى انتقال فرهنگ بودند. بین حیره و اعراب مناطقِ مختلف شبه جزیره، روابطِ تجارى گستردهاى وجود داشت. تجار حیرى در سراسر عربستان در رفت و آمد بودند و بین اعراب این مثل زبانزد بود که «سرزمینى را نمىبینى که در آن حیرى نباشد».[١٠] همچنین بازارهاى فصلى که در مناطق مختلف عربستان بر پا مىگردید[١١] باعث مىشد تا تجار عرب در مواقع مختلفى از سال در گوشه و کنار عربستان تجمع کنند. یکى از این بازارهاى فصلى در حیره بر پا مىشد و تجار عرب از سراسر عربستان به آنجا مىرفتند.[١٢] در این بازارها و راههاى تجارتى فقط کالا عرضه نمىشد، بلکه فرهنگهاى مختلف نیز با یکدیگر تماس پیدا مىکردند و اعراب فرصتِ آن را مىیافتند که با فرهنگهاى دیگر نیز آشنا شوند و افق فکرىشان وسعت پیدا کند. به هر حال، حیره از طرق مختلف و به خصوص از راه تجارت، اعراب را با فرهنگهاى مختلف آشنا مىکرد. این جریانِ انتقالِ فرهنگ، فقط به دوران قبل از اسلام محدود نمىشد، بلکه حیریان پس از اسلام نیز در انتقال علوم یونانى به تمدن اسلامى نقش آفرین بودند. تأثیرات فرهنگى حیره را مىتوان در پنج مقوله زیر بررسى کرد:
ـ حیره آشنا کننده اعراب با ادیان مختلف؛
ـ حیره آشنا کننده اعراب با فرهنگ ایران ساسانى؛
ـ حیره تعلیم دهنده خط به اعراب؛
ـ دربار لخمیان حامى شعر و شعراى عرب؛
ـ حیریان مترجمان آثار یونانى در نهضت ترجمه.
حیره، آشنا کننده اعراب با ادیان مختلف
حیریان علاوه بر بت پرستى که دین اجدادى آنان بود[١٣] با یهودیت و مسیحیت و زرتشتىگرى و مانویت نیز آشنا بودند.[١٤] حیره در آشنا کردن اعراب شبه جزیره با مسیحیت و زرتشتىگرى و مانویت نقش مهمى داشت.
منطقه بین النهرین یکى از قدیمىترین مراکز گسترش مسیحیت در جهان بود. در همان قرون اول میلادى، مسیحیت در بین النهرین و مخصوصاً نواحى اطرافِ رود دجله رواج یافت.[١٥] حیره نیز از مناطقى بود که تحت تأثیر مبلغان مسیحى قرار داشت. از قرن پنجم میلادى به بعد، مسیحیت در حیره پیروانِ فراوانى یافت و بعد از بت پرستى، شایعترین دین در میان حیریان گردید.
مسیحیت حتى در بین آل لخم رواج داشت با آن که ملوک لخمى تا زمان نعمان بن منذر چهارم بت پرست بودند. یعقوبى آل لخم را در زمره اعرابى معرفى مىکند که پیرو دین مسیح شدند.[١٦] از نشانههاى نفوذ مسیحیت در حیره، بسیارى دیرهایى مىباشد که در حیره و اطراف آن وجود داشته است. در منابع اسلامى نام دیرهاى زیادى ذکر شده که در حیره و پیرامون آن ساخته شده بودند. معروفترین این دیرها عبارت بودند از: دیر ابن وضاح، دیارات الاساقف، دیر جماجم، دیر عبدالمسیح، دیر ابن مزعوق، دیر هند صغرى و دیر هند کبرى.[١٧]
مسیحیان حیره، عباد نامیده مىشدند[١٨] و در حیات سیاسى و دینى و اقتصادى آن نقشِ قابل توجهى داشتند. در قرنِ ششم میلادى وقتى منذر بن ماء السماء درسال ٥٢٤ میلادى خواست مسیحیان حیره را وادار به ترک آئین خود کند نفوذ و جمعیتِ آنان به حدى بود که نتوانست نقشه خود را عملى کند.[١٩] حیره جزء مناطقِ اسقف نشینِ شبه جزیره عربستان بود.[٢٠] «هوشع» اولین اسقف حیره مىباشد که نامش در منابع مسیحى ذکر شده است.[٢١] برخى از این اسقفها مانند جابر بن شمعون از حیره بودند.[٢٢]
زبان سریانى براى مسیحیانِ حیره زبانِ علم و دین بود[٢٣]، همان گونه که زبان لاتین براى مسیحیان و زبان عربى براى مسلمانان زبانِ دین و علم بود؛ با وجود آن که مسیحیانِ حیرى عموماً زبان سریانى را نمىفهمیدند مراسم دینى با این زبان انجام مىشد.[٢٤]
مسیحیان حیره از نیمه دوم قرن پنجم میلادى به مسیحیت نستورى[٢٥] گرایش پیدا کردند. اطلاع دقیقى در دست نیست که تا قبل از این تاریخ عقایدِ مسیحیان حیره چگونه بوده است، اما چون افکار نستوریوس در کلیساى شرق تبلیغ شد به تدریج حیره را در بر گرفت و از نیمه دوم قرن پنجم میلادى به بعد عمده مسیحیان حیره جز عده اندکى که به مسیحیت یعقوبى[٢٦] متمایل شدند پیرو نستوریت گردیدند. زمانى که مسیحیتِ حیره صبغه نستورى پیدا کرد حیره به یکى از مهمترین مراکز نستوریت در بین النهرین تبدیل گردید. اولیرى حیره را «دژ نیرومند نستورىگرى» لقب داده است[٢٧] و این لقب گویاى نفوذ نستوریت در حیره مىباشد.
با توجه به نفوذ مسیحیت در میان حیریان مىتوان گفت حیره یکى از مهمترین مراکز مسیحیت در میان سرزمینهاى عرب نشین بود. طبیعتاً حیره در آشنا کردن اعراب با مسیحیت نقشِ فعالى را ایفا مىکرد. به اعتقاد ابراهیم حسن «مسیحیت به وسیله حیره در عربستان نفوذ یافت».[٢٨] گزارشهایى درباره نفوذ مسیحیت در میان اعراب از طریق حیره وجود دارد، به عنوان مثال منابع مسیحى گزارش مىدهند که تاجرى نجرانى مدتى در حیره اقامت گزید، با مسیحیان آنجا حشر و نشر پیدا کرد و تحت تأثیر آنان مسیحى شد. همین تاجر نجرانى زمانى که به موطن خویش بازگشت به تبلیغ مسیحیت پرداخت و بسیارى از اهل نجران را مسیحى کرد.[٢٩] در این جا باید متذکر شد غیر از حیره، یمن و شام نیز در آشنا کردن اعراب با مسیحیت فعال بودند.
اعراب از طرق مختلفى با مسیحیت آشنا شدند، ولى حیره عامل اصلىِ آشنایى اعراب با مسیحیت نستورى بود. منطقه عراق پایگاه تبلیغاتى نستوریان بود و از این منطقه بود که مبلغان نستورى براى تبلیغ آیین خود به سرزمینهاى دور دست مىرفتند.[٣٠] حیره نیز که دژ نیرومند نستوریت محسوب مىشد در ترویج مذهب نستورى در میانِ اعراب نقش محورى داشت. نستوریت از حیره به یمامه و نجران و یمن رفت و در این مناطق پیروانى پیدا کرد.[٣١]
نقش دیگرى که حیره در حیاتِ دینىِ شبه جزیره عربستانِ قبل از اسلام ایفا کرد آشنا کردن اعراب با ادیان ایرانى بود. اعراب افکار ثنوى و اعتقاد به یزدان و اهریمن را از حیریان آموختند.[٣٢] در منابعِ اسلامى، گزارش شده است ادیان زرتشتى و مانوى در میان اعراب پیروانى داشته است. دین زرتشت به گونهاى محدود در میان اعراب پیرو داشت. به گزارش منابع اسلامى، زرتشتىگرى در قبیله بنى تمیم شایع بود.[٣٣] ابن رسته نام برخى از زرتشتیان بنى تمیم را ذکر کرده است.[٣٤] قبیله بنى تمیم در نزدیکى حیره ساکن و تابع ملوک لخمى بودند و ارتباطات تنگاتنگى میان آنها وجود داشت.[٣٥] در منابع اسلامى قید نشده است بنى تمیم دین زرتشتى را از طریق حیره گرفته باشند، ولى با توجه به مجاورت بنى تمیم و حیره و روابط نزدیکى که میان آنها وجود داشت[٣٦] مىتوان احتمال داد بنى تمیم، زرتشتىگرى را از ساکنان حیره اخذ کردند.
حیریان اعراب را با مانویت ـ دینى که نزد اعراب به زندقه معروف بود ـ[٣٧] آشنا کردند. حیریان با مانویت آشنا بودند. اگر چه در منابع اسلامى به حضور مانویان در حیره اشاره نشده است، ولى از قراینى که وجود دارد مىتوان به حضور مانویان در حیره پى برد. مرکز اصلى مانویان منطقه عراق بود و از همین جا بود که مانویان، مبلغان خود را به سرزمینهاى دیگرى مىفرستادند. نمىتوان تصور کرد مبلّغان مانوى به ترکستان چین رفته باشند، ولى در حیره تبلیغ نکرده باشند. علاوه بر این احتمال دارد که با آغاز قتل عام مانویان در سلطنت بهرام اول (٢٧١ ـ ٢٧٤م) برخى از آنان به حیره گریخته باشند. طبق گزارش یکى از کتبِ قبطى زبانِ مانویان، جانشین مانى از امیر عرب (آمرو) تقاضا کرد تا نزد نرسى (٢٩٣ ـ ٣٠٢م) شفاعت آنان را بکند. امیرِ عرب خواسته مانویان را به جاى آورد و نرسى دستورِ توقف کشتار مانویان را صادر کرد.[٣٨] منظور از آمرو (امیر عرب) امیر لخمى مىباشد که مورخان او را عمروبن عدى دانستهاند، ولى با توجه به هم زمانى سلطنت نرسى با امارت امرؤ القیس اول (٢٨٨ ـ ٣٢٨م) که پسر و جانشین عمرو بن عدى بود آمرو همان امرؤ القیس مىباشد. این گزارش، حکایت از ارتباط امیر لخمى و مانویان دارد و احتمالِ حضور مانویان در حیره یک احتمال قوى مىباشد.
درمنابع اسلامى به تواتر گزارش شده است زندقه در میان قریش شایع بود و آنان زندقه را از حیره گرفته بودند.[٣٩] در میان قریش افراد مشهورى به زندیق معروف بودند. «ابن حبیب» فهرستى از زنادقه قریش را ارائه داده است.[٤٠]
حیره، آشنا کننده اعراب با فرهنگ ایران ساسانى
حیره روابط سیاسى و نظامى و اقتصادى گستردهاى با دولت ساسانى داشت. حیره امارتى نیمه مستقل محسوب مىشد. ملوک لخمى در زمینه امور داخلى و برخى از روابط با اعراب، مستقل عمل مىکردند، ولى در زمینه ارتباط با روم کاملاً تابع دولت ساسانى بودند. حیره تکیهگاه نظامى ساسانیان در جنگ با رومیان[٤١] و حایل میان مرزهاى غربى امپراتورى ساسانى و اعراب محسوب مىشد، در ضمن ملوکِ لخمى حافظ کاروانهاىِ تجارىِ ساسانیان بودند که از صحراى عربستان عبور مىکردند.[٤٢] پادشاهان ساسانى در برابر خدمت لخمیان از آنها پشتیبانى مىکردند، سپاهیان ایرانى را به عنوان یاور به حیره مىفرستادند و برخى از امتیازات اقتصادى را به آنان واگذار مىکردند.
روابط ممتد و گستردهاى که میان حیره و ایران عصر ساسانى وجود داشت موجب نفوذ فرهنگ ایرانى در حیره شد. حیریان عمدتاً از دو طریق با فرهنگ ایرانى آشنا مىشدند: یکى از طریق رفت و آمد آنان به مناطق مرزى ایران و دربار ساسانى و دیگر از طریق ایرانیانى که در حیره زندگى مىکردند. بزرگان و ملوکِ حیره مکرر به دربار ساسانى مىرفتند. ملوک لخمى هر سال یک بار در دربار شاهان ساسانى حضور پیدا مىکردند.[٤٣] کاتبان حیرى در ایران اقامتِ بلند مدت داشتند. عدى بن زید و زید بن عدىِ کاتب در دیوان ساسانى خدمت مىکردند و حتى درباره امور حیره و اعراب دیگر موردِ مشورت شاهان ساسانى بودند.[٤٤] تعدادى از ایرانیان اعم از طبقات شاهى[٤٥] و سپاهى[٤٦] و صنعتگر[٤٧] به صورت دائم یا موقت در حیره زندگى مىکردند و به دلیل همین ارتباطات، حیریان بیش از سایر اعراب با فرهنگ ایرانى آشنا بودند و این فرهنگ را به اعراب ساکن در شبه جزیره عربستان منتقل کردند. ابراهیم حسن در این باره مىگوید: «مردم حیره در آشنا ساختن عربها با اصول تمدن ایران تأثیرى شایان داشتند؛ زیرا بسیارى از مردم حیره که به اقتضاى مجاورت با عادات و رسوم و اصول تمدن ایران آشنا بودند در نواحى عربستان براى تجارت سفر مىکردند».[٤٨]
حیریان که از داستانها و اساطیر ایرانى مطلع بودند اعراب را با این داستانها و اساطیر آشنا مىکردند. در این زمینه، فعالیتهاى نضر بن حارث را مىتوان حلقه رابطى بین حیریان و اعراب دیگر برشمرد. نضر بن حارث راوىِ اساطیر ایرانى در مکه بود. او داستانها و اساطیر ایرانى مانند داستان رستم و اسفندیار را براى مکیان بازگو مىکرد و به روایتِ ابن هشام این داستانها را در حیره فرا گرفته بود.[٤٩]
موسیقى در عصرِ ساسانى رونقى تمام داشت.[٥٠] حیریان با موسیقى ساسانى مأنوس بودند. رامشگران در حیره سازهاى ایرانى را مىنواختند.[٥١] حیریان که با موسیقى ساسانى آشنا بودند آن را با موسیقى عربى ترکیب و سبکى نو در موسیقى عرب ایجاد کردند. به همین علت موسیقىِ حیره از موسیقى دیگر نقاط عربستان متمایز بوده است.[٥٢] مسعودى درباره تأثیر موسیقى حیره بر موسیقى رایج در عربستان مىگوید: «قریشیان آوازى به غیر از نصب نداشتند تا این که نضر بن حارث براى دیدار کسرى به حیره رفت و نواختن عود و هنر آواز را از آنان آموخت و چون به مکه باز گشت آنچه را که آموخته بود به مکیان یاد داد».[٥٣]
تعدادى از واژههاى فارسى، قبل از اسلام به زبان عربى راه یافت. آذرنوش تعداد ١٠٥ کلمه فارسى مانند «آبزن» و «دیوان» و «بستان» و «تاج» و «خندق» و «دربان» و «کسرى» و «مرزبان» و «همیان» را در شهر جاهلى یافته است.[٥٤] آرتور جفرى نیز بر اساس تحقیقاتِ زبانشناسى تعدادى از کلمات فارسى مانند ابریق و «برزخ» و تنور و دین و رزق و روضه را در قرآن کریم یافته است.[٥٥] نمىتوان با قاطعیت گفت کلمات فارسى عمدتاً از طریق حیره به زبان عربى راه یافت، اما با توجه به روابط همه جانبه ایران و حیره، حضور ایرانیان در حیره و همچنین با توجه به این مطلب که تعدادى از حیریان فارسى را به خوبى مىدانستهاند[٥٦] مىتوان احتمال داد حیره در وارد کردن برخى از کلمات فارسى به زبانِ عربى نقش در خور توجهى داشته است. این احتمال زمانى قوت مىگیرد که اظهار مىشود برخى از کلماتِ فارسى مستقیماً از طرفِ حیره وارد زبان عربى شده است، مثلاً آذرنوش معتقد است چون حیریان بازىهاى شطرنج و نرد و چوگان را از ایرانیان فرا گرفتند اصطلاحات این بازىها مانند النرد و النردشیر و صولجان ـ چوگان و شطرنج و دست ـ یک دست بازى از طریق حیره وارد زبان عربى شد.[٥٧]
سخن آخر درباره تأثیر فرهنگ ساسانى بر فرهنگ عرب تأثیرِ احتمالىِ تاریخنگارىِ ساسانى بر تاریخنگارى اسلامى از طریق حیره مىباشد. بر خلاف بسیارى از مناطق عربستان که تاریخ به صورت شفاهى بوده، در حیره تاریخ نویسىِ مکتوب وجود داشته است. قدیمىترین سند درباره تاریخنگارى حیریان کتیبه امرؤالقیس مىباشد. امرؤالقیس البدء فرزند عمرو بن عدى، دومین امیر لخمى بود. کتیبهاى بر سر مزار وى در روستاى نُماره در جنوب دمشق پیدا شده است. در این کتیبه از امرؤالقیس با عنوان مَلِک همه عرب، کسى که تاج بر سر نهاد، مطیع کننده اسد و نزار و مَلِک معد یاد شده است که مَذْحِج را به هزیمت واداشت.[٥٨]
متون تاریخىاى که در کلیساها یا دیرهاى حیره نگاهدارى مىشد دلیل دیگر بر تاریخنگارى مکتوب حیریان است. ابومنذر هشام بن محمد کلبى گفته در نوشتن کتب تاریخىاش از اخبارِ عرب و نسب نامه آل لخم و تاریخ ملوک حیره که در دیرهاى حیره موجود بوده، استفاده کرده است.[٥٩] کلبى با استفاده از همین بایگانىها چندین اثر به نامهاى «کتاب الحیره» و «کتاب الحیره و تسمیة البیع و الدیارات ونسب العبادیین» و «کتاب المنذر ملک العرب» درباره تاریخ حیره نوشت.[٦٠]
به گمان این سبک خاص در نوشتن و حفظ مدارک تاریخى را حیریان از ساسانیان اخذ کرده باشند. شاهان ساسانى از وقایع دوران سلطنتشان، سالنامههایى تهیه و آنها را در مخازن دولتى نگاهدارى مىکردند. از جمله منابعى که آگاثیاس در نگارش تاریخ زندگى یوستى نیانوس استفاده کرد همین سالنامههاى سلطنتى ساسانیان بود.[٦١]
نظرى وجود دارد مبنى بر این که تاریخ نویسىِ حیریان یکى از سرچشمههاى پیدایش تاریخنگارى اسلامى بوده است.[٦٢] چنان که گفته شد کلبى در نوشتن کتب تاریخىاش از بایگانىهاى تاریخىِ اماکنِ دینى حیریان استفاده کرد. هامیلتون گیب این روش کلبى را از سرآغازهاى تاریخنگارى علمى در زبان عربى مىداند.[٦٣] اگر بپذیریم حیریان سبک تاریخنگارى خود را از سنت تاریخ نویسى ساسانیان اخذ کردند و اگر تاریخ نگارى حیریان را یکى از سرچشمههاى پیدایش تاریخنگارى اسلامى تلقى نماییم آن گاه مىتوان گفت تاریخنگارى ساسانیان از طریق حیره بر تاریخنگارى اسلامى تأثیر گذار بوده است.
حیره تعلیم دهنده خط به اعراب
منابع اسلامى درباره پیدایشِ خط عربى افسانههاى ضد و نقیضى را ذکر کردهاند. این منابع، ابداع خط عربى را به پیامبرانى مانند آدم و اسماعیل و همچنین به اشخاص دیگرى نسبت دادهاند.[٦٤] به روایتِ ابن ندیم اولین واضعان خطِ عربى گروهى از اعراب عاربه به نامهاى ابوجاد و هواز و حطى و کلمون و ضعفص و قریسات بودند که بر اساس نامهاى خود حروف عربى را وضع کردند.[٦٥] پیدایش خط عربى را به مردم انبار نیز نسبت دادهاند. گزارش شده مُرامِر بن مُرّه از انبار واضعِ خط عربى بوده است.[٦٦] در برخى گزارشهاى دیگر ذکر شده غیر از مرامر، اَسلم بن سِدره و عامر بن جدره (از مردم انبار) نیز در ابداع خط عربى سهیم بودهاند.[٦٧] درباره انبارى بودن این سه نفر نیز در منابع اختلاف هست. ابن ندیم آنها را از قبیله بولان دانسته و بلاذرى و ابن عبدربه آنها را از طى دانستهاند،[٦٨] ولى در همه این منابع ذکر شده این سه تن در انبار ساکن بودهاند. منابع اسلامى درباره گسترش خط در میان اعراب ذکر مىکنند پس از پیدایش خط عربى در انبار حیریان این خط را از اهل انبار فرا گرفتند و بعد آن را به اعراب دیگر آموزش دادند.[٦٩]
در این جا دو مطلب قابل بررسى مىباشد: یکى این که خط عربى چگونه به وجود آمد، دیگر این که آیا حیره در آموزش خط به اعراب نقشى داشته است.
پیدایش خط عربى بر خلاف گزارش منابع اسلامى نه امرى دفعى و خلق الساعه، بلکه جریانى زمانمند و تدریجى بود. خط عربى از تغییر شکل خطوط آرامى و نبطى به وجود آمد، بدین صورت که از خط آرامى، خط نبطى و از خط نبطى، خط عربى گرفته شد.[٧٠] کتیبههایى در منطقه شام به دست آمده است که چگونگى این تغییرات را نشان مىدهد. اولین کتیبه در غرب حوران یافت شده که به خط نبطى و متعلق به اواخر قرن سوم میلادى مىباشد. کتیبه دوم کتیبه مزار امرؤالقیس ـ امیر حیرى ـ مىباشد که در سال ٣٢٨ میلادى درگذشته است. خط این کتیبه با خط کتیبه اولى تفاوتى ندارد، جز این که برخى حروف شکل مدورترى به خود گرفتهاند و حروف دیگر مانند (ع) و (ین) نخستین پدیدههاى خط کوفى را نمایش مىدهند. کتیبه سوم کتیبه سر درِ معبدِ سرجیسِ مقدس در ناحیه حلب و متعلق به حدود سال ٥١٢ میلادى مىباشد. خط این کتیبه با دو کتیبه پیشین تفاوت دارد و خط آن را مىتوان خط عربى خواند، زیرا همه ویژگیهاى خط نسخ عربى را در بر دارد. چهارمین کتیبه در حوران به دست آمده و به حدود سال ٥٦٨ میلادى تعلق دارد و به دو زبان یونانى و عربى نوشته شده است؛ متن عربى کتیبه به خطى است که بعدها به نام خط کوفى معروف شد و شکل نهایى خط عربى مىباشد.[٧١] بنابراین خط عربى در فاصله قرنهاى چهارم تا ششم میلادى در منطقه بین النهرین به وجود آمد. اگر چه روایاتِ منابع اسلامى مبنى بر ابداعِ خط در انبار افسانه مىباشد، ولى این واقعیت را در خود دارند که محل پیدایش خط عربى بین النهرین بوده است.
منابع اسلامى بر این نکته تأکید مىکنند که اعراب خط را از حیریان آموختند. ابن رسته روایت مىکند از قریشیان سؤال شد خط را از کجا آموختید، گفتند از شهر حیره.[٧٢] سیوطى نیز گزارش مىدهد از مهاجرین پرسیدند خط را از کجا آموختید. گفتند از مردم حیره.[٧٣] گفته شده سعدِ وقاص، شخصى حیرى به نام جفینه را به مدینه برد تا به مردم آن جا خط بیاموزد.[٧٤] همچنین مشهور است برخى از مشاهیر عربِ جاهلى خط را از حیریان آموختند، براى مثال گفته شده مرقش اکبر (شاعر معروف) و حرب بن امیه (پدر ابوسفیان) خط را از حیریان فرا گرفتند.[٧٥]
بلاذرى در فتوح البلدان انتقال خط از حیره به سایر نقاط عربستان را شرح مىدهد، بنابر گزارشِ او بشر بن عبدالملک مسیحى به حیره رفت و خط را فرا گرفت، سپس به نقاط مختلف عربستان سفر کرد و خط را به مردمِ آن مناطق آموزش داد.[٧٦]
با این روایات چگونه مىتوان برخورد کرد، این گزارشها تا چه اندازه گویاى واقعیت هستند، آیا این گزارشها مانند خبرِ ابداعِ خطِ عربى در انبار افسانه نیستند؟ ما مىدانیم خط عربى در بین النهرین به وجود آمد، بنابراین اعراب سایر مناطق باید خط را از اعراب ساکن در بین النهرین آموخته باشند. در مناطق عربنشینِ بین النهرین حیره از نظر میزان با سوادان بارز بوده و خواندن و نوشتن در میان حیریان امرى عادى محسوب مىشده است.[٧٧]
به نظر مىرسد با توجه به این که تعداد زیادى از حیریان با سواد بودهاند و استفاده از خط در حیره امرِ رایجى بوده است اعراب مناطق مختلف عربستان که با حیریان در تماس بودند خط را از آنان فرا گرفتند؛ بنابراین شاید بتوان در روایات اسلامى که حیریان را تعلیم دهندگان خط به اعراب دانستهاند رگههایى از واقعیت را پیدا کرد. البته گفتنى است علاوه بر حیره، منطقه شام نیز در آموزش خط به اعراب فعال بوده است. جرجى زیدان ابراز داشته اعراب در سفرهاى تجارىشان به شام و عراق خط را از مردمِ این مناطق فرا گرفتند[٧٨] و این عقیده درست به نظر مىرسد.
دربار لخمیان حامى شعر و شعراى عرب
در تاریخِ ادبیاتِ عرب یک دوران ١٢٠ ساله وجود دارد که در تکوین و استحکام و گسترش شعر عربى حائز اهمیت بسیار است. در سالهاى بین ٥٠٠ تا ٦٢٠ میلادى قدیمىترین اشعار عربى سروده شد. معلّقات سبع یادگار این دوران است. این معلّقات نام هفت قصیده مىباشد، که امرؤالقیس کِندى و عمرو بن کُلثوم و طَرفَة بن العبد و زُهَیر بن ابى سلمى و لَبِید بن ربیعه و عنترة بن شداد و حارث بن حِلِّزَه سرودهاند و ارزش آن نزد عرب به گونهاى بوده که گفته مىشود این معلقات را بر دیوار کعبه مىآویختهاند.
دربار ملوک لخمى در این دورانِ ١٢٠ ساله کانونِ اقبال و توجه شعراى عرب بود و معروفترین شاعران جاهلى به آن جا رفت و آمد مىکردند. اگر چه ملوک غسانى نیز به جلب شاعران سعى مىکردند، ولى بیشتر در دربار لخمیان بود که شعر عرب زمینه مساعد یافت.[٧٩]
بین امراى لخمى و شعراى عرب رابطهاى دو جانبه برقرار بود. ملوک حیره شاعران مداحى را که به درگاه آنان مىرفتند پاداش فراوان مىدادند و در مقابل، شعرا صداى شکوه و جلال لخمیان را به گوش همه عرب مىرساندند. وقتى در نظر آوریم شعراى عرب تجلّىِ فاخرانه و زبان گویاى قبایل خود بودند و سخنورى نزد عرب چه مقامى داشت بهتر مىتوانیم به اهمیت تبلیغ شعرا براى لخمیان پى ببریم. ملوک لخمى که در جنگها و همچنین حراست از کاروانهاى تجارى به کمک قبایل عرب نیازمند بودند از شاعران انتظار داشتند با تصویر عظمت لخمیان در شعرهاىشان قبایل عرب را به تبعیت از آنان ترغیب کنند.[٨٠] در واقع ملوک لخمى از شعرا به عنوان مبلغان سیاسى خود در میان قبایل عرب استفاده مىکردند. گفته شده است داعیان نعمان بن منذر در میانِ قبایل، شاعران بودند و نعمان از آنها براى جلب توجه قبایل به دربارش استفاده مىکرد.[٨١]
از زمان حکومتِ منذر بن ماء السماء شعرا در دربار لخمیان حضور داشتند، ولى حضور مستمر آنان در دربار ملوک لخمى به زمان عمرو بن هند باز مىگردد. شوقى ضیف حیره را در روزگار عمروبن هند مرکز شکوفایى ادبى معرفى مىکند.[٨٢] معروفترین شعراى عرب مانند طرفه بن العبد و مُتِلَمِّس و عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه و مُثَقِّب عبدى و مُسَیَّب بن عَلَس به دربار عمرو بن هند رفتند.[٨٣]
طرفه به همراه دایى خود (متلمس) به نزد عمرو بن هند رفت. طرفه با وجود جوانى شاعر برجستهاى بود و به قولى در تک بیت گویى بهترین شاعر بود.[٨٤] این دو شاعر با آن که از نعمات دربار عمرو بن هند و از بخششهاى او بهرهمند مىشدند زبان به طعن امیرى حیرى گشودند. طرفه در شعرى عمرو را چنین هجو کرد:
اى کاش براى ما به جاى عمرو گاو شیردهى بود او پادشاهىاش با حماقت زیادى آمیخته است
کسى که مانند حیوانات شهوترانى مىکند حکومت را در دست دارد[٨٥]
متلمس نیز هجویاتى براى عمرو سرود. عمروبن هند به همان اندازه که براى شاعرانِ مداح بخشنده بود در مقابل شعراى گستاخ و جسور، سختگیر و خشن بود. امیر لخمى که از ناسپاسى آنان خشمگین شده بود تصمیم به قتل آنان گرفت، بنا بر این دارایى اندک خود را بهانه کرد و به طرفه و متلمس گفت براى گرفتن پاداش به نزد حاکم بحرین بروند. عمرو براى حاکم بحرین نامهاى نوشت و از او خواست چون دو شاعر گستاخ به بحرین وارد شدند آنها را بکشد و نامه را به دست دو شاعر داد. متلمس که به نیت امیر لخمى شک داشت نامه را به یکى از حیریان داد تا بخواند. وقتى متلمس از مضمون نامه مطلع شد از رفتن به بحرین خوددارى کرد، ولى طرفه حرف او را باور نکرد و به بحرین رفت. حاکم بحرین نیز به دستور عمرو طرفه را کشت.[٨٦]
عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه از دیگر شاعرانى بودند که در دربار عمرو بن هند حضور پیدا کردند. آنان براى دفاع از قبایل خود نزد امیر لخمى رفتند. بین قبایل بنى بکر و بنى تغلب جنگِ طولانى و خونینى وجود داشت. سرانجام وقتى دو قبیله از جنگ و خونریزى به ستوه آمدند عمرو بن هند را انتخاب کردند تا بین آنها داورى کند. عمرو بن کلثوم شاعر بنى تغلب و حارث بن حلزه شاعر بنى بکر بود. آنان قصایدى در دفاع از قبایل خود سرودند و قبل از آن که ابن هند بین دو قبیله داورى کند قصاید خود را براى او خواندند. عمرو بن کلثوم در قصیدهاش بسیار متکبرانه با عمرو بن هند سخن گفت و این موضوع باعث رنجش خاطر امیر لخمى شد. بر خلاف شاعر تغلبى، حارث در قصیدهاش رعایت مقام عمرو بن هند را کرد و خدمات بنى بکر به لخمیان را یادآورى نمود.[٨٧] عمرو بن هند در این داورى رأى خود را به نفع بنى بکر صادر کرد.[٨٨] شاید نوع بیانى که حارث در شعرش به کار برد از دلایل صدور رأى به نفع بنى بکر بود. دو قصیده عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه از چنان ارزش ادبى برخوردارند که جزو معلقات سبع گردیدند.
دربار نعمان بن منذر نیز مانند دربار عمرو محل اجتماع شعرا بود. نابغه ذُبیانى و مُنَخَّل یَشکُرى و اعشى و لبید بن ربیعه و حسان بن ثابت و ربیع بن زیاد از جمله شاعرانى بودند که به دربار نعمان رفتند.[٨٩] خود حیره در دوران حکومتِ نعمان شاعرى معروف داشت و آن عدى بن زید بود.
عدى بن زید شاعر و کاتبِ معروف دوران نعمان بود که در اواخر حکومتِ لخمیان اشعارش از رونق خاصى برخوردار بود. عدى شاعر شراب بود. کمتر شاعرى از شعراى عربِ قبل از اسلام مانند عدى بن زید شراب را ستایش کرده است. عدى شراب و جام را به چیزهایى خاص تشبیه مىکرد که سایر شعرا این تشبیهات را به کار نمىبردند، مثلاً شراب را به سبزه و جام شراب را به آهو تشبیه مىکرد.[٩٠] سبک شعر عدى در ستایش شراب، پس از اسلام، ولید دوم اموى را تحت تأثیر قرار داد و او موجد و مشوق اشعار خمریه در دنیاى اسلام شد.[٩١] معروفترین شاعر زمان نعمان نابغه ذبیانى بود. نام او زیاد بن معاویه ذبیانى است، ولى به دلیل کثرت اشعار و نبوغ شعرىاش ملقب به نابغه شد. مقام نابغه در میان شاعران معاصر خود چنان بود که در بازار عُکّاظ براى او خیمهاى از چرم مىزدند تا بین شعرا داورى و بهترین شاعر را انتخاب کند.[٩٢] نابغه همنشین دایمى ملوک لخمى و غسانى بود و به همین علت او را اولین شاعرِ دربارىِ عرب نامیدهاند.[٩٣]
نابغه مانند بسیارى از شاعران جاهلى به دربار نعمان رفت و در آن جا مرتبتى ویژه یافت و در مدح نعمان و توصیف عظمتش راه مبالغه را پیمود، مثلاً در شعرى عظمتِ نعمان را به عظمت سلیمان تشبیه کرد.[٩٤] نابغه در اشعار بسیارى، ممدوح لخمىاش را ستود و نعمان هم ثروت زیادى به او بخشید. یک بار نعمان براى شعرى صد شترِ ماده سیاه رنگ به نابغه بخشید.[٩٥] نابغه در دربار نعمان چنان ثروتى اندوخت که گفتهاند ظروف غذایش از طلا و نقره بود.[٩٦] علاقه و بخششهاى نعمان به نابغه باعث شد حسادت شاعران دیگر برانگیخته شود. حاسدان سعایتِ نابغه را نزد نعمان کردند. این سعایتها چنان مؤثر افتاد که امیر لخمى تصمیم گرفت خون نابغه را بریزد.[٩٧] شاعر که از نیت ولى نعمت خود آگاه شد به غسانیان پناه برد. با آن که غسانیان مقدم وى را گرامى داشتند و محبت زیادى به او کردند دوست داشت به حیره برگردد و به خدمت نعمان برسد. نابغه در این دوران شعرهایى گفت که مضمون آن عذرخواهى از نعمان بود. این شعرها نزد عرب به «اعتذاریات» معروف شد و از شیواترین اشعار جاهلى مىباشد.[٩٨] اعتذاریات، نعمان را بر سر مهر آورد. وقتى نابغه آگاه شد نعمان او را بخشیده است از غسانیان جدا شد و به حیره بازگشت و زمانى حیره را ترک گفت و به میان قوم خود باز گشت که نعمان به دستور خسروپرویز به قتل رسید.[٩٩]
در این مقاله، مجال آن نیست که درباره رابطه ملوک لخمى و یک یک شعراى جاهلى بحث شود. این مبحث خود مقالهاى مفصل طلب مىکند. غرض از طرح بحث این بود که نشان داده شود در دورانى که اولین آثار ارزنده در ادبیات منظوم عرب به وجود آمد اکثر شاعران برجسته عرب در دربار ملوک لخمى حضور یافتند و از حمایتهاى آنان برخوردار شدند و برخى مواقع، ارتباط ملوک لخمى و شعراى عرب باعث خلق آثارى مانند معلّقات عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه یا اعتذاریات نابغه ذبیانى شد که در ادبیات عرب جاودانه شد.
حیریان مترجمان آثار یونانى در نهضت ترجمه
حیریان پس از اسلام نیز عامل انتقال فرهنگ بودند. مترجمان حیرى در نهضت ترجمه که در بالندگى تمدنِ اسلامى تأثیرى بسزا داشت نقش برجستهاى داشتند. نهضت ترجمه جریانى بود که مترجمان و دانشمندان، آثار علمى و ادبى را که عمدتاً به زبانهاى یونانى و پهلوى و هندى بودند به زبانهاى سریانى و عربى ترجمه مىکردند. اگر چه پیشینه نهضت ترجمه را به دوران زمامدارى امویان نسبت دادهاند،[١٠٠] ولى رونق واقعى آن از دوران خلافت هارون الرشید (١٧٠ ـ ١٩٣ق) آغاز شد و در خلافت مأمون (١٩٨ ـ ٢١٨ق) به اوج رسید. بسیارى از مترجمان نهضت ترجمه، غیر مسلمان بودند و در این میان، مسیحیان نستورى نقش در خور توجهى داشتند. نستوریانِ سریانى زبان، امانتدار و حافظ علوم یونانى در بین النهرین بودند. نستوریان در مدارسى مانند نصیبین و سلوکیه و جندى شاپور، کتب علمى یونانى در زمینههاى مختلف را به زبان سریانى ترجمه مىکردند.[١٠١] پس از اسلام، زمانى که ترجمه آثار یونانى به زبان عربى آغاز شد بسیارى از این کتب به عربى ترجمه شد.[١٠٢]
حیره نیز یکى از کانونهاى اصلى نستوریت در سرزمینهاى عرب نشین بود و نقش مهمى در نهضت ترجمه ایفا کرد. حنین بن اسحاق و اسحاق بن حنین و حبیش بن اعسم مترجمان پر کار و مشهور حیرى بودند که به نهضت ترجمه بسیار یارى رساندند. این سه تن آثار ارزندهاى در رشتههاى مختلف علمى از زبان یونانى به زبانهاى سریانى و عربى ترجمه کردند.
معروفترین این مترجمان حنین بن اسحاق بود. حنین فرزند داروفروشى حیرى بود. در جوانى براى آموختن طب به بغداد نزدِ یوحنا ابن ماسویه رفت. پس از مدتى براى یادگیرى زبان یونانى به اسکندریه رفت و در آن جا به زبان یونانى تسلط کامل پیدا کرد. حنین در حدود سال ٢١٠ قمرى به بغداد بازگشت و شروع به ترجمه کتب پزشکى نمود. تسلط حنین به زبان یونانى و تبحرش در ترجمه، باعث شهرت او در محافل علمى بغداد شد. پسران موسى بن شاکر که از خاندانهاى علم و ثروت بغداد بودند حنین را تحت حمایتهاى مالى و معنوى خود قرار دادند و او را به مأمون معرفى کردند. معرفى حنین به مأمون نقطه عطفى در نهضت ترجمه بود. مأمون (که در آن هنگام، فرهنگستانى به نام «بیت الحکمه» براى سازماندهى به کارِ ترجمه تأسیس کرده بود) حنین را به ریاست بیت الحکمه انتخاب کرد. حنین از خلافت مأمون تا خلافت معتمد (٢٥٦ ـ ٢٧٩ق) به کار ترجمه و تألیف مشغول بود و در حدود سال ٢٦٠ قمرى وفات یافت.[١٠٣]
حنین مترجمى فعال بود و بیشتر وقت خود را صرف ترجمه کتب پزشکى نمود. او ٩٥ جلد از رسالههاى جالینوسى را به سریانى و ٣٩ جلد را به عربى ترجمه کرد.[١٠٤] ترجمههاى حنین فقط منحصر به کتب پزشکى نبود، بلکه در رشتههاى دیگر هم فعالیت نمود، مثلاً برخى از آثار فلاسفه یونان را نیز ترجمه کرد.[١٠٥]
حنین در کار ترجمه، بسیار دقیق و نکتهبین بود. او برخى از کتبى را که قبلاً به زبان سریانى ترجمه شده بود به علت آن که ترجمههایشان را مغشوش مىدانست مجدداً ترجمه یا اصلاح کرد.[١٠٦] گاه براى یافتن اسناد لازم براى تصحیحِ متنى مشکوک، سفرهاى زیادى مىکرد، مثلاً حنین براى پیدا کردن متنى صحیح از کتاب در باب برهان جالینوس، سوریه و فلسطین و مصر را زیر پا گذاشت.[١٠٧] حنین تأثیر مهمى در روند نهضت ترجمه داشت. او با دقت تمام در زمینههاى مختلف علمى و مخصوصاً پزشکى، آثار برجسته یونانى را به عربى و سریانى ترجمه کرد و این منابع را در اختیار دانش پژوهان ممالک اسلامى قرار داد. ابن خلّکان معتقد است اگر ترجمههاى حنین نبود غیر از آشنایان به زبانِ یونانى کسى نمىتوانست از کتب یونانى استفاده کند.[١٠٨] الگود از محققینِ جدید، نیز نظرى مشابه نظر ابن خلّکان دارد، وى درباره اهمیت ترجمههاى حنین مىنویسد: «درباره اهمیت حنین هر چه گفته شود مبالغه نخواهد بود. در دورانى که رجال علمى عرب در جستجوى کسب معارف و افکار یونانى بودند حنین با مهارتى که در زبانهاى یونانى و سریانى و عربى داشت آماده بود آن غذاى فکرى را که آنان در طلبش بودند در اختیارشان بگذارد. هنگامى که سخاوت و آزادگى خلیفه امکانات نامحدودى را براى تأمین برترى علمى بغداد در اختیارش گذاشت حنین بود که توانست این تفوق و برترى را نه تنها براى بغداد بلکه براى تمامى عالم اسلام فراهم سازد».[١٠٩]
از دیگر فعالیتهاى حنین، تربیت مترجمانى متبحر بود. اسحاق بن حنین و حبیش بن اعسم از دستپروردگان حنین بودند که به ترتیب پسر و خواهرزاده حنین بودند و هر دو مانند استادشان به زبانهاى یونانى و سریانى مسلط بودند. اسحاق کتب فلسفى را بیشتر ترجمه مىکرد و بر خلاف حنین که عمده ترجمههایش به زبان سریانى بود بیشتر از یونانى و سریانى به عربى ترجمه مىکرد. اسحاق تألیفاتى نیز داشت که از معروف ترینِ آنها تاریخ الاطباء بود.[١١٠]
حبیش بن اعسم سومین مترجم از خاندان حنین بود. او کتب بقراط را ترجمه کرد و همچنین مترجم کتاب گیاهشناسى دیوسکوریدس بود که مبناى علم داروسازى شد.[١١١] گفته شده به سبب شباهت اسم حنین و حبیش، بسیارى از ترجمههاى حبیش به حنین نسبت داده شده است.[١١٢]
مترجمان حیرى علاوه بر این که کتب یونانى ارزندهاى را در زمینههاى مختلفى ترجمه کردند در غناى زبان عربى نیز کوشیدند. ترجمههاى آنان در تبدیل زبان عربى به یک زبان علمى مؤثر بود. در این زمینه سخن را با نقل قولى از صالح احمد العلى به پایان مىبریم. وى درباره نقش حیره در نهضت ترجمه مىگوید: «حیره در انتقال میراث فکرى یونانیان به عرب و قرار دادن زبان عربى به عنوان وسیلهاى ممتاز براى بیان فلسفه و علوم، نقش اول را داشت».[١١٣]
نتیجه
به نظر مىرسد اهمیت حیره در تاریخِ عرب چیزى بیش از بالیدن و سقوط یک امارت عربى باشد. حیره به علت توانایىهایش در شئون مختلف حیات تاریخى عربستان قبل از اسلام از جمله حیات فرهنگى آن، تأثیرى ملموس و جدى داشت. حیره از لحاظ فرهنگى در مقایسه با دیگر سرزمینهاى عربنشین، موقعیتى ممتاز داشت. این ویژگى فرهنگى از آن جا ناشى مىشد که حیره به علت موقعیت جغرافیایىاش محل تلاقى و تماس فرهنگهاى ایرانى و یونانى ـ رومى بود. حیره پس از آن که تحت تأثیر فرهنگهاى مذکور قرار گرفت این فرهنگها را به اعراب ساکن در شبه جزیره عربستان انتقال داد و افق اندیشه آنان را گسترش داد. این جریان پس از اسلام نیز ادامه داشت. زمانى که مسلمانان مشتاق بودند از دانش تمدنهاى پیشین آگاه شوند حیریان در انتقال علوم یونانى به دنیاى اسلامى نقش برجستهاى ایفا کردند. پس شایسته است حیره را عامل انتقال فرهنگ بنامیم.
پی نوشت ها:
[١] یاقوت حموى، معجم البلدان (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ١٩٥٦م) تحت واژه حیره.
[٢] براى اطلاع بیشتر از مهاجرت قبایل قحطانى و عدنانى به عراق و شام ر.ک: طبرى، تاریخ الرسل و الملوک (قاهره، الاستقامة، ١٩٣٩م) ج ١، ص ٤٨٠؛ حمزه اصفهانى، تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء (بیروت، دار مکتبة الحیاه، بىتا) ص ٧٦؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ١٩٦٥م) ج ١، ص٣٤٠.
[٣] طبرى، همان، ج ١، ص ٤٣٧.
[٤] همان، ص ٤٣٩.
[٥] تاریخ ایران کمبریج، ترجمه حسن انوشه، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٨ش) ج ٣ ـ قسمت اول، ص ٧١١.
[٦] طبرى، همان، ج ١، ص ٤٣٩.
[٧] بلعمى موقعیت جغرافیایى جزیره را چنین توضیح مىدهد: جزیره میان شام و عراق است و چندین پارهشهر است یکى موصل و دیگر حدیبه سدیگر شرق و چهارم رحبه و میان هر شهرى بیابانها و آن پادشایىها را جزیره گویند. «تاریخ بلعمى»، به کوشش محمد پروین گنابادى چاپ دوم، (تهران، زوار، ١٣٥٣ش) ج ٢، ص ٨١٠.
[٨] براى اطلاع بیشتر از چگونگى مرگ جذیمه ر.ک: یعقوبى، تاریخ یعقوبى (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ١٩٦٠م) ج ١، ص ٢٠٨ ـ ٢٠٩؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٤٤٥؛ مسعودى، مروج الذهب، (مصر، السعاده، ١٩٦٤م) ج ٢، ص ٩٣ ـ ٩٥.
[٩] درباره رابطه حیره و قبایل عرب ر.ک: ام. جى. گیستر، «حیره و نکاتى درباره ارتباطش با دیگر قبایل عربى»، ترجمه محمد رحمتى (فصلنامه میقات حج، شمارههاى ٣١ و ٣٢، بهار و تابستان ١٣٧٩).
[١٠] جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٧١م) ج ٧، ص ٢٩٦.
[١١] درباره بازارهاى فصلى در عربستان ر.ک: یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢٧٠؛ جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ٧، ص ٣٦٩ به بعد.
[١٢] درباره بازار فصلى حیره ر.ک: سعید الافغانى، اسواق العرب فى الجاهلیة و الاسلام (بیروت، دارالفکر، ١٩٧٤م)، ص ٣٧٤ به بعد.
[١٣] علىرغم آن که مسیحیت در حیره نفوذ فراوان داشت بسیارى از حیریان بت پرستى را ترک نکردند. بتهاى عزى و ضَیزَن و سبد و أُقَیصَر مورد پرستش حیریان بود. ر.ک: غنیمه، الحیره (بغداد، دنکور الحدیثه، ١٩٣٦م) ص ٢٩ ـ ٣٠.
[١٤] غنیمه، همان، ص ٢٩ به بعد.
[١٥] على سامى، تمدن ساسانى، چاپ اول (دانشگاه شیراز، ١٣٤٢ش) ج ١، ص ٢٣٥.
[١٦] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢٥٧.
[١٧]براى اطلاع بیشتر درباره دیرهاى حیره ر.ک: شابشتى، الدیارات (بغداد، المعارف، ١٩٥١م) ص ١٥٧؛ یاقوت حموى، معجم البلدان، تحت واژه دیر.
[١٨] براى اطلاع بیشتر از عباد ر.ک: یعقوبى، البلدان (بیروت، داراحیاء التراث العربى، ١٩٨٨م) ص ١٢٦؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک،ج ١، ص ٤٨٠؛ حمزه اصفهانى، تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء، ص ٧٧؛ ابن قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهین دارائى (دانشگاه تهران، ١٣٤٧ش) ص ٢٣٧ ـ ٢٣٨؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان (بیروت، دار صادر)، ج ١، ص ٢٠٦.
[١٩] ن. و. پیگو لوسکایا، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، چاپ اول (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٧٢) ص ١٩١ ـ ١٩٢.
[٢٠]A. ATIYA, A HISTORY OF EASTERN CHRISTIANITY, METHUEN & COLTD, ١٩٦٨P. ٢٥٩.
[٢١] اولیرى، انتقال علوم یونانى به عالم اسلامى، ترجمه احمد آرام (دانشگاه تهران، ١٣٤٢ش) ص ٢٩١.
[٢٢] ابوالفرج اصفهانى، الاغانى (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٩٩٧م) ج ١، ص ٤٠٤.
[٢٣] جواد على (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٧٨م) ج ٦، ص ٦٢٨ ـ ٢٦٩.
[٢٤] همان.
[٢٥] متفکران مسیحى در قرن پنجم میلادى، گرفتار مشاجرات کلامى فراوانى شدند. مهمترین موضوع موردِ بحثِ آنها ماهیتِ عیسى(ع) بود که وى موجودى است ناسوتى یا لاهوتى. از میان متفکران مسیحى نستوریوس ـ اسقف شامى الاصل کلیساى قسطنطنیه در حدود سال ٤٣٠ میلادى ـ معتقد بود عیسى داراى طبیعتى انسانى و فردى مثل سایر افراد بشر است و مانند سایر آدمیان داراى نیروى عقل و اختیار مىباشد و کلمه الهى در پیکر او تجسد یافته و با آن پیکر، وحدت کاملى پیدا کرده است، به گونهاى که کلمه و عیسى داراى دو منشأ و دو مظهر، ولى داراى یک اراده و هویت مىباشند.
[٢٦] یعقوبیان یا مونوفیزیتها بزرگترین رقیب نستوریان بودند. فرقه یعقوبى هم زمان با فرقه نستورى شکل گرفت. مبدع یعقوبیت، ژاکوب بارادیوس ـ رئیس دیرى در نزدیک قسطنطنیه ـ بود. وى معتقد بود که عیسى(ع) فقط داراى یک طبیعت است که آن هم لاهوتى مىباشد.
[٢٧] اولیرى، همان، ص ٢٩٢ و ١٠٣.
[٢٨] حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم (تهران، جاویدان، ٢٥٣٦خ) ج ١، ص ٤٤.
[٢٩] جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، ج ٦، ص ٦٣٠؛ و. م. میلر، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ترجمه على نخستین، چاپ دوم (حیات ابدى، ١٩٨١م) ص ٣١٥.
[٣٠] تاریخ ایران کمبریج، ج ٣ ـ قسمت اول، ص ٦١١.
[٣١] جواد على، همان، ج ٦، ص ٦٢٩.
[٣٢] ابراهیم حسن، همان، ج ١، ص ٦٥ ـ ٦٦.
[٣٣] ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه حسین قرهچانلو، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٥ش) ص ٢٦٣؛ ابن صاعد اندلسى، التعریف بطبقات الامم، به تصحیح غلامرضا جمشیدنژاد اول، چاپ اول (تهران، میراث مکتوب، ١٣٧٦ش) ص ٢٠٤.
[٣٤] ابنرسته، همان، ص ٢٤٤ ـ ٢٦٣.
[٣٥] بنى تمیم در مناطق نجد، بصره، یمامه تا عذیب ـ محلى نزدیک قادسیه ـ ساکن بودند. ر.ک: خیرالدین زرکلى، الاعلام (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٩م)، تحت واژه تمیم.
[٣٦] درباره روابط ملوک حیره و قبیله بنى تمیم. ر.ک: ام. جى کیستر، همان، فصلنامه میقات حج، شماره ٣١، ص ١٣٦ و ١٣٣ و شماره ٣٢، ص ١١٦ ـ ١١٧.
[٣٧] زندقه عنوانى است که هم بر مانویان و هم بر مزدکیان اطلاق مىشد، ولى منظور اصلى از زندقه مانویان مىباشند. در این باره ر.ک: آذرتاش آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى (دانشگاه تهران، ١٣٥٤ش) ص ١٩٤ ـ ١٩٧.
[٣٨] حسن تقىزاده، مانى و دین او، چاپ اول (تهران، انجمن ایرانشناسى، ١٣٣٥ش) ص ١٧ ـ ١٨؛ و . گ. لوکونین، تمدن ایران ساسانى، ترجمه عنایت الله رضا، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٠ش) ص ١٢٤.
[٣٩] ابن قتیبه، المعارف (مصر، الهیئة المصریه العامه للکتاب، ١٩٩٢م) ص ٦٢١؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ص ٢٦٤؛ ابن صاعد اندلسى، التعریف بطبقات الامم، ص ٢٠٥.
[٤٠] ابن حبیب، المُحبر (بیروت، المکتب التجارى للطباعة و النشر و التوزیع) ص ١٦١.
[٤١] پیگولوسکایا، همان، ص ١٤٣.
[٤٢] آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، ص ١٨٤ ـ ١٨٥.
[٤٣] ابن هشام، السیرة النبویه (مصر، شرکت مصطفى البابى الحلبى و اولاده، ١٩٥٥م) ج ١، ص ٦٢؛ دینورى، الاخبار الطوال (قم، شریف رضى، ١٤١٢ق) ص ٦٣.
[٤٤] درباره کاتبان حیرى که در دربار ساسانى خدمت مىکردند ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء (بیروت، دار الثقافة) ج ١، ص ١٥٣؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٦٠٠ به بعد؛ ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج ١، ص ٣٩٦.
[٤٥] از بین طبقه شاهى، بهرام گور، مدتى در حیره زندگى کرد. داستان پرورش بهرام در حیره مشهور مىباشد ر.ک: یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ١٦٢؛ دینورى، الاخبار الطوال، ص ٥٥؛ طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٥٠١؛ مسعودى، مروج الذهب، ج ١، ص ٢٦١.
[٤٦] در منابع اسلامى از دو سپاه ایرانى به نامهاى شهباء و وضائع سخن رفته است که در حیره مستقر بودند. به گزارش طبرى از طرف ساسانیان سپاهى به نام شهباء براى نعمان اول فرستاده شد «تاریخ الرسل و الملوک، ج ١، ص ٥٠٠». میدانى در تقسیم بندى سپاهیان لخمى از سپاهى به نام وضائع نام برده است. بنابر گزارش وى، سپاه وضائع مرکب از هزار سرباز ایرانى بود که شاهان ساسانى براى کمک به ملوک لخمى مىفرستادند. مدت خدمت آنان یک سال بود و سپس هزار نفر دیگر جایگزین آنها مىشدند و سپاه قبلى باز مىگشت ر.ک: مجمع الامثال (تهران، آستان قدس رضوى، ١٣٦٦ش) ج ١، ص ١٢٤.
[٤٧] شوقى ضیف ابراز مىکند تعدادى از صنعتگران ایرانى در حیره زندگى مىکردند ر.ک: العصر الجاهلى، ترجمه علیرضا ذکاوتى قراگزلو چاپ اول، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٤ش) ص ٥٦.
[٤٨] ابراهیم حسن، همان، ج ١، ص ٤٤.
[٤٩] ابن هشام، ج ١، ص ٣٠٠.
[٥٠] براى اطلاع بیشتر از موسیقى ساسانى ر.ک: على سامى، همان، ج ١، ص ١٧٥ به بعد.
[٥١] شوقى ضیف، همان، ص ٢١٣.
[٥٢] آذرتاش آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، ص ١٧٥.
[٥٣] مسعودى، همان، ج ٤، ص ٢٢٢.
[٥٤] آذرتاش آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان عرب جاهلى، چاپ دوم (تهران، توس، ١٣٧٤) ص ١٢٢ به بعد، همچنین براى اطلاع بیشتر از واژههاى فارسىِ دخیل در زبان عربى ر.ک: محمد على امام شوشترى، فرهنگ واژههاى فارسى در زبان عربى (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٤٧ش).
[٥٥] آرتور، جفرى، واژههاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدرهاى، چاپ اول (تهران، توس، ١٣٧٢) ص ٢٢٦ و ٢٢٢ و ٢٠٧ و ١٣٨ و ١٠١.
[٥٦] غنیمه معتقد است به علت روابط سیاسى و ادارى و تجارى میان دولت ساسانى و حیره زبانِ فارسى در حیره به کار مىرفته است ر.ک: الحیره، ص ٥٧.
[٥٧] آذرنوش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، ص ١٧٦.
[٥٨] براى اطلاع از متن کامل کتیبه امرؤالقیس ر.ک: پیگولوسکایا، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، ص ٦٩ ـ ٧١؛ جواد على، المفصل فى تاریخ العرب فبل الاسلام (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٦٩) ج ٣، ص ١٩١ ـ ١٩٢.
[٥٩] طبرى، همان، ج ١، ص ٤٥١.
[٦٠] ابن الندیم، الفهرست (مصر، الرحمانیة، ١٣٤٨ق)، ص ١٤٢.
[٦١] آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، چاپ پنجم (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٧ش) ص ١٥٦ و ٩٥.
[٦٢] صادق سجادى و هادى عالم زاده، تاریخنگارى در اسلام، چاپ دوم (تهران، سمت، ١٣٧٩ش) ص ٢٤ و ٢٢.
[٦٣]یعقوب آژند، تاریخنگارى در اسلام، چاپ اوّل (تهران، گستره، ١٣٦١ش) ص ١٤ ـ ١٥.
[٦٤] ابن الندیم، الفهرست، ص ٦؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها (مصر، دار احیاء الکتب العربیه، ١٩٥٨م) ج ٢، ص ٣٤٢.
[٦٥] ابن الندیم، همان، ص ٦.
[٦٦] ابن قتیبه، عیون الاخبار (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٨٦م) ج ١، ص ١٠٣؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ص ٢٢٦.
[٦٧] بلاذرى، فتوح البلدان (بیروت، مکتبة الهلال، ١٩٨٨م) ص ٤٥٢ ـ ٤٥٣؛ ابن عبدربه، العقد الفرید (بیروت، دارالفکر، ١٩٥٣م) ج ٤، ص ٢١٢؛ ابن الندیم، الفهرست، ص ٦ ـ ٧؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، ج ٢، ص ٣٤٢.
[٦٨]بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٤٥٢؛ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج ٤، ص ٢١٢؛ ابن الندیم، الفهرست، ص ٦.
[٦٩] ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ص ٢٢٦؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، ج ٢، ص ٣٤٢.
[٧٠] محمدتقى بهار، سبکشناسى، چاپ چهارم (تهران، کتابهاى پرستو، ٢٥٣٥خ) ج ١، ص ٩٣؛ رژى بلاشر، تاریخ ادبیات عرب، چاپ اول (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٣ش) ج ١، ص ٩٥.
[٧١] بلاشر، تاریخ ادبیات عرب، ج ١، ص ٩٠ ـ ٩٣؛ بهار، سبکشناسى، ج ١، ص ٨٧؛ حبیب الله فضائلى، اطلس خط (اصفهان، انجمن آثار ملى اصفهان، ١٣٩١ق) ص ٩٦ ـ ١٠٠.
[٧٢] ابن رسته، همان، ص ٢٢٦.
[٧٣] سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها ، ج ٢، ص ٣٤٢ ـ ٣٤٣.
[٧٤] محمد محمدى ملایرى، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانى به عصر اسلامى، چاپ اول (تهران، یزدان، ١٣٧٢ش) ص ٢٧٢.
[٧٥] ابوالفرج اصفهانى، همان، ج ٦، ص ٣٧٨؛ سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، ج ٢، ص ٣٤٢.
[٧٦] بلاذرى، همان، ص ٤٥٣.
[٧٧] درباره وضعیت سواد حیریان ر.ک: غنیمه، الحیره، ص ٥٤ ـ ٥٥.
[٧٨] جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، چاپ ششم (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٩) ص ٤٥٢ ـ ٤٥٣.
[٧٩] ج. م عبدالجلیل، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٣ش) ص ٤٦.
[٨٠] بطرس البستانى، ادباء العرب فى الجاهلیة و صدر اسلام (بیروت، دار مارون عبود) ج ١، ص ٥٢ ـ ٥٣.
[٨١] حنا الفاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ترجمه عبدالمحمد آیتى (تهران، توس) ص ٩٤.
[٨٢] شوقى ضیف، همان، ص ٥٤.
[٨٣] بطرس البستانى، ادباء العرب فى الجاهلیة و صدر اسلام، ج ١، ص ١٤؛ شوقى ضیف، العصر الجاهلى، ص ٥٤.
[٨٤] ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٢١.
[٨٥] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢١٠.
[٨٦] یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج ١، ص ٢١١؛ ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٢٠ ـ ١٢١.
[٨٧] عبدالمحمد آیتى، ترجمه معلقات سبع، چاپ دوم (تهران، اشرفى، ٢٥٣٧خ) ص ٩١ ـ ٩٥ و ١٣١ ـ ١٣٩؛ لویس شیخو، شعراء النصرانیة (بیروت، دارالمشرق، ١٩٨٢م) ج ١، ص ١٩٨ ـ ١٩٩ و ٤١٦ ـ ٤١٧.
[٨٨] فاخورى، همان، ص ٨٥.
[٨٩] بطرس البستانى، همان، ج ١، ص ١٥.
[٩٠] ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٥٤ ـ ١٥٥.
[٩١] ر.ک: کارل بروکلمان، تاریخ دول و ملل اسلامى، ترجمه هادى جزایرى، چاپ اول (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٤٦ش)، ص ١٣٧.
[٩٢] ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ١٠١ و ٢٦١.
[٩٣] هامیلتون الکساندر راسکین گیب، درآمدى بر ادبیات عرب، ترجمه یعقوب آژند، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش) ص ٢٧.
[٩٤] بطرس البستانى، همان، ج ١، ص ٥٣.
[٩٥] ابن قتیبه، الشعر و الشعرء، ج ١، ص ٩٩.
[٩٦] عبدالجلیل، همان، ترجمه آذرتاش آذرنوش، ص ٤٨.
[٩٧] براى اطلاع بیشتر ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ٩٩ ـ ١٠٠؛ فاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ص ٩٦.
[٩٨] شوقى ضیف، همان، ص ٢٣٢.
[٩٩] درباره زندگى نابغه ذیبانى ر.ک: ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ج ١، ص ٩٢ به بعد؛ لویس شیخو، شعراء النصرانیه، ج ١، ص ٦٤٠ به بعد؛ فاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ص ٩٣ به بعد.
[١٠٠] ابن الندیم، الفهرست، ص ٣٤٠؛ عمر فروخ، تاریخ العلوم عند العرب (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٤م) ص ١١٣.
[١٠١] براى اطلاع بیشتر ر.ک: اولیرى، انتقال علوم یونانى بعالم اسلام، ص ٩٦ ـ ١١٤؛
M. NAKOSTEEN, HISTORY OF ISLAMIC ORIGINS OF WESTERN EDUCATION, University of Colorado press, ١٩٦٤, PP. ١٥ - ٢٣.
[١٠٢] ر.ک: اولیرى، همان، ص ٩٦.
[١٠٣] براى اطلاع بیشتر درباره زندگینامه و فعالیتهاى علمى حنین بن اسحاق ر.ک: ابن الندیم، الفهرست، ص ٤٠٩ ـ ٤١٠؛ ابن قفطى، تاریخ الحکماء، ص ٢٣٣ ـ ٢٤٤؛ ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول (بیروت، دارالرائد اللبنانى، ١٩٨٣م) ص ٢٥٠ ـ ٢٥٢؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ج ٢، ص ٢١٧؛ از مآخذ تحقیقى جدید ر.ک: سیریل الگود، تاریخ پزشکى ایران و سرزمینهاى خلافت شرقى، ترجمه باهر فرقانى، چاپ اول (تهران، امیرکبیر، ٢٥٣٦خ) ص ١٣٠ ـ ١٣٥؛ اولیرى، انتقال علوم یونانى بعالم اسلامى، ص ٢٥٥ ـ ٢٦٣.
[١٠٤] الگود، همان، ص ١٣٤.
[١٠٥] ابن الندیم، همان، ص ٣٤٣ ـ ٣٤٤.
[١٠٦] الگود، همان، ص ١٣٤.
[١٠٧] همان، ١٣٥.
[١٠٨] ابن خلکان، همان، ج ٢، ص ٢١٧.
[١٠٩] الگود، همان، ص ١٣٣ ـ ١٣٤.
[١١٠] ابن الندیم، الفهرست، ص ٤١٥؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ج ١، ص ٢٠٥.
[١١١] اولیرى، همان، ص ٢٦٣.
[١١٢] ابن الندیم، الفهرست، ص ٤٠٣؛ ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول، ص ٢٥٢ ـ ٢٥٣.
[١١٣] صالح احمد العلى، محاضرات فى تاریخ العرب (بغداد، المعارف، ١٩٥٩م) ص ٧٩.
[١١٤] A. ATIYA, A HISTORY OF EASTERN CHRISTIANITY, METHUEN & COLTD, ١٩٦٨.
[١١٥] M. NAKOSTEEN, HISTORY OF ISLAMIC ORIGINS OF WESTERN EDUCATION, University of Colorado press, ١٩٦٤.
منابع:
ـ آذرنوش، آذرتاش، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان تازى، چاپ اول (تهران، نشر دانشگاه تهران، ١٣٥٤ش).
ـ ـــــــــــــــــــــــــ ، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و زبان عرب جاهلى، چاپ دوم، (تهران، توس، ١٣٧٤).
ـ آژند، یعقوب، تاریخنگارى در اسلام، چاپ اول (تهران، گستره، ١٣٦١ش).
ـ آیتى، عبدالمحمد، ترجمه معلقات سبع، چاپ دوم (تهران، اشرفى، ٢٥٣٧خ).
ـ ابن اثیر، عزالدین، الکامل فى التاریخ، ١٣ ج (بیروت، دار صادر، ١٩٦٥م).
ـ ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول (بیروت، دارالرائد اللبنانى، ١٩٨٣م).
ـ ابن الندیم، اسحاق بن محمد، الفهرست (مصر، الرحمانیة، ١٣٤٨ه ).
ـ ابن حبیب، ابوجعفر محمد، المُحَبَّر (بیروت، المکتب التجارى، بىتا).
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، العبر و دیوان المبتداء و الخبر، ٨ ج، به کوشش خلیل شحاده، (بیروت، دارالفکر، ، ١٩٨٨م).
ـ ابن خلکان، شمس الدین احمد، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ٨ ج، به تحقیق احسان عباس، (بیروت، دار صادر، بىتا).
ـ ابن رسته، احمد بن عمر، الاعلاق النفیسه، ترجمه و تعلیق حسین قرهچانلو، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٥ش).
ـ ابن صاعد اندلسى، التعریف بطبقات الامم، به تصحیح غلامرضا جمشیدنژاداول، (تهران، میراث مکتوب، ١٣٧٦ش).
ـ ابن عبدربّه، شهاب الدین احمد، العقد الفرید، ٨ ج، به کوشش محمد سعید العریان، (بیروت، دارالفکر، در ٤ مجلد، ١٩٥٣م).
ـ ابن عبرى، تاریخ مختصر الدول، (بیروت، دارالرائد اللبنانى، ١٩٨٣م).
ـ ابن قتیبه دینورى، عبدالله بن مسلم، الشعر و الشعراء (بیروت، دار الثقافة، بىتا).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، عیون الاخبار، به کوشش على طویل (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٩٨٦م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، (الهیئة المصریة العامة للکتاب، ١٩٩٢م).
ـ ابن قفطى، تاریخ الحکماء، به کوشش بهین دارائى، (تهران، نشر دانشگاه تهران، چاپ ١٣٤٧ش).
ـ ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه ٤ جلد در ٢ مجلد به کوشش مصطفى السقا، ابراهیم الابیارى و عبدالحفیظ شلبى، (قاهره، شرکت مصطفى البابى الحلبى و اولاده، ١٩٥٥م).
ـ ابوالفرج اصفهانى، على بن حسین، الاغانى، ٢٤ جلد در ١٣ مجلد، (بیروت، دار احیاء التراث العربى، ١٩٩٧م).
ـ احمد العلى، صالح محاضرات فى تاریخ العرب (بغداد، المعارف، ١٩٥٩م).
ـ الافغانى، سعید، اسواق العرب فى الجاهلیة و الاسلام (بیروت، دارالفکر، ١٩٧٤م).
ـ الگود، سیریل، تاریخ پزشکى ایران و سرزمینهاى خلافت شرقى، ترجمه باهر فرقانى، (تهران، امیرکبیر، ٢٥٣٦خ).
ـ امام شوشترى، محمد على، فرهنگ واژههاى فارسى در زبان عربى (تهران، انجمن آثار ملى، ١٣٤٧ش).
ـ اولیرى، دلپسى، انتقال علوم یونانى بعالم اسلامى، ترجمه احمد آرام، (تهران، نشر دانشگاه تهران، ١٣٤٢ش).
ـ بروکلمان، کارل، تاریخ دول و ملل اسلامى، ترجمه هادى جزایرى، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٤٦ش).
ـ البستانى، بطرس، ادباء العرب فى الجاهلیة و صدر اسلام (بیروت، دار مارون عبّود، بىتا).
ـ بلاذرى، احمد بن یحیى، فتوح البلدان (بیروت، مکتبة الهلال، ١٩٨٨م).
ـ بلاشر، رژى، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٣ش).
ـ بلعمى، ابوعلى محمد، تاریخ بلعمى، به کوشش محمد پروین گنابادى، چاپ دوم، (تهران، زوار، ١٣٥٣ش).
ـ بهار، محمد تقى، سبکشناسى، ٣ جلد، چاپ چهارم، (تهران، کتابهاى پرستو، ٢٥٣٥خ).
ـ پیگو لوسکایا، ن. و، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران، ترجمه عنایتالله رضا، چاپ اول، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٧٢ش).
ـ بویل، جى.آ (گردآورنده)، تاریخ ایران کمبریج، ترجمه حسن انوشه، چاپ اول، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٨ش) ج ٣، قسمت اول.
ـ تقىزاده، حسن، مانى و دین او، (تهران، نشر انجمن ایرانشناسى، ١٣٣٥ش).
ـ جفرى، آرتور، واژههاى دخیل در قرآن مجید، ترجمه فریدون بدرهاى، (تهران، توس، ١٣٧٢ش).
ـ حسن، ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم، (تهران، جاویدان، ٢٥٣٦خ).
ـ حمزه اصفهانى، تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء (بیروت، دار مکتبة الحیاه، بىتا).
ـ دینورى، ابوحنیفه احمد بن داود، الاخبار الطوال، به تحقیق عبدالمنعم عامر (قم، شریف رضى، ١٤١٢ه ).
ـ زرکلى، خیرالدین، الاعلام (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٩م).
ـ زیدان، جرجى، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، چاپ ششم، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٩ش).
ـ سامى، على، تمدن ساسانى، چاپ اول، (شیراز، دانشگاه شیراز، ١٣٤٢ش).
ـ سیوطى، عبدالرحمان، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، به کوشش جاد المولى، ابوالفضل ابراهیم و محمد البجاوى، (مصر، دار احیاء الکتب العربیة، ١٩٥٨م).
ـ شابشتى، الدیارات، به کوشش کورکیس عواد، (بغداد، المعارف، ١٩٥١م).
ـ شیخو، لویس، شعراء النصرانیة (بیروت، دارالمشرق، ١٩٨٢م).
ـ سجادى، صادق و عالم زاده، هادى، تاریخنگارى در اسلام، چاپ دوّم، (تهران، سمت، ١٣٧٩ش).
ـ ضیف، شوقى، العصر الجاهلى، ترجمه علیرضا ذکاوتى قراگزلو، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٤ش).
ـ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک (قاهره، الاستقامة، ١٩٣٩م).
ـ عبدالجلیل، ح. م، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آذرتاش آذرنوش، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٣ش).
ـ على، جواد، المفصل فى تاریخ العرب فبل الاسلام، (بیروت، دارالعلم للملایین ـ بغداد، مکتبة النهضة، ١٩٦٩م) مجلدات ٣، ٦ و ٧.
ـ غنیمه، یوسف رزق الله، الحیره (بغداد، دنکور الحدیثه، ١٩٣٦م).
ـ فاخورى، حنا، تاریخ ادبیات زبان عربى، ترجمه عبدالمحمد آیتى (تهران، توس، بىتا).
ـ فروخ، عمر، تاریخ العلوم عند العرب، (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٤م).
ـ فضائلى، حبیب الله، اطلس خط، (اصفهان، انجمن آثار ملى اصفهان، ١٣٩١ق).
ـ کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، چاپ پنجم، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٧ش).
ـ کیستر، ام. جى، «حیره و نکاتى درباره ارتباطش با دیگر قبایل عربى»، ترجمه محمد رحمتى، (فصلنامه میقات حج، بهار وتابستان ١٣٧٩ش) شمارههاى ٣١ و ٣٢.
ـ گیب، هامیلتون الکساندر راسکین، درآمدى بر ادبیات عرب، ترجمه یعقوب آژند، (تهران، امیرکبیر، ١٣٦٢ش).
ـ لوکونین، و. گ، تمدن ایران ساسانى، ترجمه عنایت الله رضا، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣٥٠ش).
ـ محمدى ملایرى، محمد، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانى به عصر اسلامى، (تهران، یزدان، ١٣٧٢ش).
ـ مسعودى، على بن حسین، مروج الذهب، به کوشش محمد محیى الدین عبدالحمید، ٤ ج (مصر، السعادة، ١٩٦٤م).
ـ میدانى، احمد بن محمد النیسابورى، مجمع الامثال، ٢ ج (تهران، آستان قدس رضوى، ١٣٦٦ش).
ـ میلر، و . م، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ترجمه على نخستین، چاپ دوم، (بىجا، نشر حیات ابدى، ١٩٨١م).
ـ یاقوت حموى، ابوعبدالله، معجم البلدان، (بیروت، دار صادر ـ دار بیروت، ٥ج، ١٩٥٦م).
ـ یعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، البلدان (بیروت، داراحیاء التراث العربى، ١٩٨٨م).
ـ ــــــــــ ، تاریخ یعقوبى، ٢ ج (بیروت، دار صادر، ١٩٦٠م.
.