پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - همنشينى مرگ و معمارى - میراحسان احمد
همنشينى مرگ و معمارى
میراحسان احمد
(ادبيات و سينما)
مقدمه
ژان لويى كومولى ده سال از ١٩٦٢ سردبير كايه دو سينما بود و عاشق موسيقى «جاز» است. اين هردو، در اثرى كه به نام «پيدايش يك بيمارستان» از او در چشمانداز سينماى مستند فرانسه به نمايش درآمد، حاضرند: ريتم، موسيقى و معمارى به انضمام نوشتن. خاطرات روزانه مهندس پى يرايبوله كه از ماه مه تا اكتبر ١٩٨٠ فكرش معطوف طراحى مديريت درمانگاههاى دولتى پاريس، بود، نشان دهنده آن است كه يك كتاب (پيدايش يك بيمارستان) چگونه مىتواند با فروتنى و سادگى به اتفاق نادرى به نام يك فيلم مستند، تن دهد و موسيقى و ادبيات و معمارى سينما، جادويى را پديدار كند و ما را با سادگى و آرامى در اعماق يك جهان ذهنى شريك سازد.
من در هيچ جشنواره به تمام عمرم اين همه آثار پر از لذتبخشى و زيبايى و زندگى با هم نديدهام، و در ميان آنها يكى فراموشىناپذير. «پيدايش يك بيمارستان» فيلمى استخودمختار كه هر چند كاملا مستند است، اما از آن دسته آثارى است كه از جايگاه فيلميك طبيعى خود تغيير مكان مىدهد و تعمدا در سينتاگماى بيگانهاى جايگزين مىشود; آنجا كه ما با گفتمانهايى روبهرو مىشويم غافلگير كننده; گفتمانهايى كه زنجيره تركيبى آن به مؤلفههاى معنايى فراتر نقل مكان مىكند، و در اندازه فراترى از تصورى كه طبيعتا فراهم مىآورند، قرار مىگيرند، و آكسيفون بيرونى فيلم نه لحظههاى حاضر، بلكه لحظه غايبى است كه در واقع تماما حكم يك اينسرت سوبژكتيو را بازى مىكند، يك اينسرت ديجتيك جا به جا شده. در حالى كه فيلم به سادگى و تماما عينى است! و در همان حال عميقا پر از سازههاى پنهان نگاه داشته شده كه از درون ما را بر مىآشوبد و ميخكوب مىكند و با خود شريك مىسازد. فيلم ماجرايى ساده دارد: پيدايش يك بيمارستان! در واقع تصميم گرفته شده طرح بيمارستان تازهاى را براى كودكان به شش مهندسى بدهند كه تاكنون بيمارستانى نساختهاند. روايت فيلم، روايت اين مهندس/راوى است كه خاطراتش را طى كارش در حين طراحى بيمارستانى براى زاده شدن انسان و نجات كودكان از مرگ، بر روى تصاويرى مكرر، بدون هيچ پيچيدگى باز مىگويد. فيلم در آغاز ممكن استيكسر نوميد كننده باشد. و در يك جشنواره پر از شاهكارهايى كه همگان مايلند درباره آنها بنويسند، با گمنامى و مهجوريتخود توجهى جلب نكند، و حتى در دقايق نخست ممكن استبه خود بگويى باز يك گزارش ديگر از اتفاقى كه هزار بار مىافتد، بدون هيچ ابتكار و بداعت. وقتى «گزارش/فيلمهايى» نظير مارپيچ و «انسانى زيادى انسانى» از كارگردانهاى استخواندار يك حباب بزرگ از آب در مىآيد و ژورناليسم و اغتشاش در كلكته لويى مال تابش گزارشى از هند را كدر مىكند، و وقتى در مستندات تاورنيه (جنگ بدون نام، مىسىسىپى بلور) دلمردگى و كسالت موج مىزند، و يا «اورژانس» ١٠٥ دقيقه پر از آشفتگى به تو پيشكش مىكند، اگر كم تحمل باشى حق دارى بپندارى ژان لويى كومولى هم با اين موضوع و اين شروع راه به جاهاى بهترى نمىبرد. اما اندكى بردبارى نتيجه حيرتآورى ببار مىآورد; به طورى كه نقشه تو براى نوشتن درباره فيلمهايى اثرى مستند، درست در آنجا كه مستند و عينى است، به اثرى فلسفى يا به اثرى با عمق فلسفى بدل مىشود. حال ما دريافتن راهحل براى جلوگيرى از تاثير سياه ساختمان كليسا بر حس آزادى دويدن كودكان در بيمارستان، شريك مىشويم. خواندن كتاب «كودك و مرگ» از ژنيت رمبو در اين لحظهها ما را از پرتوهاى مخفى تصاويرى كه با ساخته نشدن، ساخته مىشوند، لبريز مىكند. او در حالى كه در پيچ و تاب دغدغه پاسخ به پرسش معمارانه غوطه ور است، ما را با خود به حساسيت استتيكى آرشيتكت و سياليت انسانى پرسش كودك و مرگ مىكشاند. او مانده است كه چگونه فضاى آرشيتكتى مىتواند با اين تراژدى، يعنى واقعيتسيال همنشينى كودك و مرگ در يك بيمارستان، روبرو شود، و راه حلى براى آن بيابد. او مىخواهد از اين همنشينى جلوگيرى كند. حال فيلم، ما را چون پديدارى سينتاگماى بيگانه (قطعه خودمختار) در درون يك فيلم در درونش به مؤلفههاى ناآشنا و حيرتبرانگيز ديگر و باطنى پرتاب كرده است.
اثرى كه ٦٧ دقيقه ترا به ژرفترين اكناف روح و دغدغههاى يك آرشيتكت، حين طراحى يك بيمارستان مىبرد و ترا درگير پرسش چالش يا همنشينى معمارى و مرگ مىكند; جايى كه كشيدن نقشه بيمارستان مشحون از احساساتى است همچون كشيدن يك نقاشى مدرن و به همان ميزان ساختن يك قطعه موسيقى سنفونيك.* * *
فيلم با صداى راوى، آرشيتكت كه ورقهاى تقويمش را خود براى ما مىخواند و تصوير درشت دستان او كه بر كالكهاى طراحى خطوط اوليه يك نقشه ابتدايى را شكل مىدهد، شروع مىشود.
١٠ مى، روى زمين، گوسفندان از سرازيرى بالا مىروند و...
و با اين كلمات آغازين يادداشتهاى دفترچه خاطرات، ما با نخستين دغدغههاى او آشنا مىشويم. زمين وسيعى كه قرار است او روى آن بيمارستان را طراحى كند، اكنون همچون سرزمين وحشى در ذهنش طنينى مبارزهجويانه دارد. جاده كمربندى صداهاى وحشتناكى را به سوى بيمارستانى كه فعلا موجود نيست، جارى مىسازد. خاكريزها و اثراتى از خشونت محيط در اينجا او را به چالش مىطلبد و ما او را در حال نوشتن مىيابيم و صدايش را مىشنويم; شهر در مقابل اين ابهامات و تاريكى از خود دفاع مىكند.
كومولى از سادهترين راهها براى معرفى فضاى ذهنى آرشيتكتسود مىجويد. عكسهاى متعدد زمين كه در كنار هم قرار مىگيرند، تا در او احساسى شگفت را پديد آورند. آيا هنر كومولى كاربرد ماهرانه زبان است كه ما را از طبيعت درگيرى مهندس با بيمارستان، به ماوراء الطبيعه حس، و آفرينش مىبرد؟ زبانى كه به خوبى از پى بيان نگاه ناب او به كارش، و بداعت تعابير فنى يك آرشيتكت آنچنان بر مىآيد كه براى ما طعم فلسفه و شعر مىگيرد.
شايد جادوى فيلم متعلق به نامعلوم ماندن علت جذابيت و قدرت تسخير آن است; زيرا هرچه به ظاهر تصاوير مىنگرى، جز تكرار دستهاى گرم نقشه كشيدن با نظام تصاويرى انتزاعى و گاه شاعرانه از حضور آرشيتكت در طبيعت چيزى يافت نخواهد شد. ليكن فرآيند شكلگيرى نقشه درآميختگى با زبان گفتار سحرآميز، به خوبىكاركردى پركشش، سرشار از حس انتظار و تعليق نهانى ايجاد مىكند. ما لحظه لحظه با مشغله روحى او بيشتر آشنا مىشويم و اين مشغله به فيلم عمق مىدهد. مثلا وجود يك كليساى متروك كه به سبب دفن يك كشيش در زير آن، اجازه تخريب آن را نمىدهند، در حالىكه در وسط نقشه جاى دارد، درست آنجا كه بايد بهجاى بناى كليسا، انسان قرار بگيرد. مردمى كه به آزادى به سمت چپ يا راستحركت كنند، روى صداى راوى، تصاويرى را مىبينيم كه از منظر دوربين گرفته شده. دوربين همچون شخصيتى به دام افتاده، مدام با سرعتبه ديوارهاى خشن كليسا، كه با ضخامت و انسداد خود حسى از اختناق پديد مىآورند، برمىخورد. آرام آرام بدينسان فيلم در زنجيره تركيبى به مؤلفههاى فراترى نقل مكان مىكند كه عمق شاهكارهاى بزرگ بر سونى را باز مىآفريند و همين ساختار، اثرى با جذابيتبيكران و قدرت برانگيزانندگى ژرف زيبايىشناسانه، ساخته است.
صداى كودكان، پرسش توان و ناتوانى آرشيتكتور را براى رويارويى ما با مرگ در لابلاى شكلگيرى اجزاى معمارى و حل مشكلات معمارانه يعنى پلهها، پاسيوها، مسئله نور و قسمتهاى گوناگون بيمارستان، زايشگاه، آزمايشگاه، پلىكلينيك و... همراهى مىكند. شگردهاى كوچك فيلميك، بدون تظاهر و پيچيدگى، به معجزه گشايش گرهها در ذهن راوى حجم و تاثير مىبخشد و ما را به لمس اين ذهن نائل مىكند. كمكم شمايل بيمارستان پديدار مىشود، و ما دم به دم شاهد يك موقعيت هيجانانگيز پنهانى در آفرينندهاى هستيم كه همه آنچه را كه از ذهن دارد، نمىتواند بازگويد.
مجال پرداختن به تمام ظرافتهاى تكرار نشدنى اين اثر مستند در اينجا فراهم نيست، اما تا همين اندازه شايد توانسته باشد ژرفنا و تجلى نهاناثرى را بنماياند كه در اندازه فراترى از تصور طبيعىاش قد مىكشد. من اين فيلم را فراموش نخواهم كرد، و كاش اينگونه فيلمها امكان نمايش همگانى و مجدد مىيافتند.