پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - معناسازى تمدن غربى - فیاض ابراهیم

معناسازى تمدن غربى
فیاض ابراهیم

١. از آنجا كه فرانسه مركز توليد فرهنگى و معنا در غرب است، بررسى آن مى‌تواند ما را به غرب‌شناسى دقيق‌تر هدايت كند. مى‌توان گفت كه غرب سه حوزه فرهنگى - معرفتى دارد كه هر كدام نقش خاص خودش را در معرفت‌شناسى غرب بازى مى‌كند. آلمان يكى از اين سه حوزه است و فرانسه و انگلوساكسون‌ها در حوزه ديگر آن.
٢. همانطور كه از ترتيب بالا روشن شد، فرانسه حد واسط آلمان و انگلوساكسون بوده و نقش معرفتى خود را از همين واسطه گرى به دست مى‌آورد و در تمدن غربى معناسازى مى‌كند. به عبارت ديگر فرانسه، فلسفه آلمان را گرفته، آن را به ادبيات فلسفى و ادبيات اصطلاحى تبديل مى‌كند و سبب فهم و گسترش آن در سطح جوامع بشرى مى‌شود (مثل كشور ما كه فرانسوى زبان‌ها در آن، فلسفه آلمان‌ها را رواج دادند).
٣. بررسى دقيق اين موضوعات زمانى ممكن است كه بستر فرهنگى - معرفتى فرانسه روشن شود، اولين بستر فرهنگى - معرفتى فرانسه كاتوليك بودن فرانسوى‌هاست. هفتاد درصد جمعيت فرانسه كاتوليك است و فقط سيزده درصد پروتستان هستند; ولى آنچه قابل توجه است، اين كه فرانسه در همان حال كه كاتوليك است، در حال فرار از آن بوده و اين فرار را از زمان انقلاب فرانسه در قالب لائيسم آغاز كرده است.
٤. اين حالت فرار و قرار، يك حالت پارادوكسيال را به وجود آورده كه تا به امروز دامن‌گير حوزه معرفتى آن بوده است. چون مى‌خواهد در قالب لائيسم با مدرنيسم همراه شود، پس بايستى با آنگلوساكسون به سوى نقد مدرنيسم برود; چرا كه پروتستانتيزم همراه با مدرنيسم است و كاتوليسم منتقد مدرنيسم. به همين دليل فرانسه در باب مدرنيسم و جهانى‌سازى مبتنى بر آن، نگاه انتقادى و حالت تضادگونه دارد.
٥. بستر ديگر موقتى فرانسه، زبان لاتينى و ايتاليك آن است. در اروپا سه ريشه زبانى وجود دارد. زبان ژرمنيك كه ريشه زبانى آلمان‌ها و اسكانديناوى‌ها و انگلوساكسن‌هاست; زبان ايتاليك كه ريشه زبان فرانسوى‌ها و ايتاليايى‌ها و پرتغالى‌ها و اسپانيايى‌هاست، و ديگرى زبان روسى كه ريشه زبان اروپاى شرقى است. حال اگر دقت كنيم، مى‌بينيم كه پروتستانتيزم با زبان ژرمنيك، و كاتوليسم با زبان ايتاليك، و ارتدوكس با زبان روسى همراه شده است.
٦. زبان ايتاليك در فرانسه با كاتوليسم، يك حالت احساسى به فرانسه بخشيده است. چون زبان ايتاليك يك حالت احساسى دارد و زبان شعر، ادبيات و هنر است و خود كاتوليسم نيز مذهب احساسى است كه دوستى و محبت ورزيدن به حضرت مسيح (ع) را در بر دارد. پس مى‌توان گفت كه هم زبان و هم دين، به فرانسه حالت احساسى بخشيده است. اما از آنجا كه لائيسم هم حالت عقلى به فرانسه داده است، پس جنگ عقل (مدرنيسم) و احساس (سنت و مدرنيسم) حوزه فرهنگى فرانسه را فرا گرفته است.
٧. اگر كاتوليسم و زبان ايتاليك را سبب احساسى بودن فرانسه بدانيم، نتيجه اين بستر معرفتى در ساختار اجتماعى فرانسه، خانواده‌گرايى است; چون انسان از خانواده حيوان‌هاى خونگرم است كه بر اساس خونگرمى خود، احساسى است و بناى ارضاى اين احساس خود را در خانواده مى‌گذارد. فرانسوى‌ها نيز بر اساس صفت فرهنگى خود، خانواده را محل ارضاى احساس خود مى‌دانستند، ولى از طرفى انقلاب و نظام لائيسم فرانسه، فرار از خانواده را شعار خود ساخته، آزادى جنسى را ترويج مى‌كند. برخورد با اشرافيت و خانواده‌گرايى، همزاد انقلاب فرانسه است.
٨. اين حالت تضادگونه، يعنى خانواده‌گرايى و آزادى جنسى، سبب توليد ادبيات عشقى شديد شده و در يك حالت رفت و آمد (ديالكتيك) بين آرمان گرايى عشقى و واقعيت گرايى جنسى است كه اين فرهنگ در تمامى تار و پود معرفتى و ساختارى جامعه سريان دارد.
٩. حال اگر احساس‌گرايى و خانواده‌گرايى را هم به كاتوليسم فرانسوى اضافه كنيم، به رمز سوسياليسم فرانسوى پى خواهيم برد. در كاتوليسم، آنچه مهم است كليسا، سازمان دينى است، نه خود دين; يعنى انسان فقط مى‌تواند در كليسا خدا را عبادت و استغفار كند، نه خارج از كليسا. پس خدا در كليسا تجلى دارد، نه خارج از آن. در اين مكتب، يك پدر زمينى در كليسا وجود دارد كه نماينده و يا تجلى پدر آسمانى است و اعتراف به گناه در نزد او، سبب بخشش گناهان خواهد شد. بنابراين در كاتوليسم، سازمان دينى حاكم است نه خود دين.
١٠. با انقلاب فرانسه اين سازمان گرايى دينى به جامعه‌گرايى يا سوسياليسم تبديل شد. به عبارت ديگر سوسياليسم همان شكل سكولار سازمان دينى است كه بعد از انقلاب فرانسه، بوجود آمد. حال اگر اين را به ساختار اجتماعى يعنى خانواده‌گرايى اضافه كنيم، رمز جامعه‌گرايى فرانسوى (نه فردگرايى) روشن مى‌شود. به همين دليل سوسياليسم اروپايى از فرانسه شروع شد و از آنجا به آلمان رفت و تبديل به فلسفه ماركس شد و سپس اين فلسفه به خود فرانسه برگشت و كمون‌هاى پاريس را بوجود آورد.
١١. ساختارگرايى كه لوى استروس فرانسوى بنيانگذار آن بود، صورت و شكل ديگرى از جامعه‌گرايى فرانسوى است. به عبارت ديگر رهيافت‌بزرگ جامعه‌گرايى، همان ساختار گرايى است; چرا كه نگاه ساختارگرايى به جامعه، به صورت يك كل قابل مطالعه است و اين كل‌گرايى خود شكل معرفتى جامعه‌گرايى است.
١٢. ساختار گرايى و ماركسيسم در فرانسه به هم پيوند خورد و يك شكل معرفتى بسيار عظيم كل گرا بوجود آورد كه آلتوسر نماينده آن است; ژان پل سارتر نيز تا حدى در همين وادى است.
اين اوج تفكر فرهنگ فرانسوى در باب جامعه‌گرايى بود; ولى در مقابل اين اوج، مردم‌شناسى فرانسوى با ماركسيسم پيوند خورد و در نتيجه آن پسامدرنيسم زاده شد; به‌طورى‌كه آن نوع از مردم‌شناسى كه داراى روش مقايسه‌اى يا تطبيقى بود و بر تكثرگرايى فرهنگى تاكيد مى‌نمود، به يك‌باره از بطن هنجارشكنى ماركسيسم با تركيبى از مردم‌شناسى تكثرگرايى فرهنگى بوجود آمد كه قابله‌هاى آن دو مردم شناس ماركسيست‌گرا، يعنى ميشل فوكو و ژاك دريدا (در بعد ادبيات) بودند. بنابراين مى‌توان گفت كه پسامدرنيسم يك تفسير فلسفى ادبياتى است.