پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - انسان در برابر پرسش

انسان در برابر پرسش


عليرضا جعفرى

طرح صحيح سؤال، اساسى‌ترين عامل تسهيل جواب است. اين مبحث را مى‌توان با نام «مسئله‌شناسى‌» يا «سؤال‌شناسى‌» نيزمطرح نمود. شناخت اين كه «مسئله چيست‌» و «ابهام در كجاست‌» ، كار بسيار بزرگى است. مى‌توان گفت: مشخص كردن نقطه حقيقى ابهام و مجهول، كه سؤال براى كشف وروشن كردن آن ابزار مى‌شود، به درجه قابل توجهى از معرفت درمسايل پيرامون آن نقطه ابهام، نيازمند است.
اين مثال را در نظر بگيريم: فرض كنيم سؤال اين است كه آيا بشر، روزى خواهد توانست از قدرت ناتوان نشود و اصول و ارزش‌هاى ثابت‌شده انسانى را زير پا نگذارد؟ اگر ما مفاهيم روشنى درباره «بشر» ، «قدرت‌» ، «آينده‌» ، «استفاده‌» ، «ناتوانى‌» و «اصول و ارزش‌هاى ثابت‌» داشته باشيم، قطعا نخواهيم فهميد كه اصل مسئله چيست و مجهول ما كدام است. لذا ممكن است مسئله با اشكال ذيل مطرح شود و اگراشكال ذيل، مورد حل و فصل قرار نگيرد، سؤال، يا مسئله خنثى خواهد ماند:
١. آيا بشر «قدرت‌» را خواهد شناخت؟ مسلم است كه همه سؤال اين نيست; زيرا بشر تا آن جا كه امكان داشته است، قدرت و كاربرد آن را شناخته است.
٢. آيا بشر قدرت آن را دارد كه در برابر قدرت ناتوان نشود؟ طرح سؤال بدين ترتيب هم ابهام‌انگيز است; زيرا در جمله و سؤال مزبور، نه تنها معناى قدرت روشن نيست، بلكه معناى ناتوانى هم معلوم نيست كه ناتوانى از چه؟
٣. ممكن است‌سؤال اين طور مطرح شود، و يا اين مسئله هم يكى از ابعاد سؤال مطروحه باشد كه آيا آگاهى انسان در برابر ناآگاهى قدرت بايد نابود شود؟
٤. آيا ضرورتى وجود دارد كه از قدرت سوء استفاده نشود؟ كدام دليل اثبات كرده است كه ارزش‌هاى انسانى، قربانى قدرت نشود؟
٥. آيا انتخاب اصلح براى بقاى خود، يكى از ارزش‌ها نيست؟ اگر چنين است، پس اصل سؤال بايد اصلاح شود.
بنابراين يك سؤال، داراى جهات و سطوح مختلف است كه اگر يكايك آنها روشن نشود، در يك عده مفاهيم كلى و غير مشخص گم مى‌شود. بدين‌رو براى تنقيح و تصفيه سؤال پيش‌گفته بايد موارد ذيل رادر نظر گرفت:
١. معناى بشر روشن گردد كه بشر حيوانى، و داراى استعدادهاى بسيار عالى و داراى مختصات بسيار مهم است كه در صورت شناخت و كاربرد اين استعدادها و مختصات صحيح آنها، چهره‌اى فوق‌العاده عالى و حقيقتى كامل از انسان را نشان مى‌دهند، و در صورت عدم شناخت و يا عدم بهره‌بردارى صحيح از آنها، چهره‌اى خطرناك و حقيقتى غير قابل توجيه از انسان را مى‌نمايانند.
براى اثبات اين مدعا كه انسان، قابل انعطاف به يكى از دو نقيض «صعود و تنزل‌» پست است، اندك‌مطالعه‌اى درباره انسان كافى است; پس اولين جزء سؤال ما روشن است.
٢. اين موجود كه انسان ناميده شده، مى‌تواند دو گونه لذت دريافت كند: لذت طبيعى يا جسمانى; لذت معنوى - عقلانى. انسان‌هايى كه طعم لذت معنوى - عقلانى را چشيده‌اند، علاوه بر اين كه شئون حيات آنان اصيل‌تر و رفتارشان در زندگى اجتماعى در قياس با ديگر انسان‌ها، خردمندانه‌تر است، لذتى عميق‌تر و عالى‌تر از ساير لذايذ طبيعى جسمانى مى‌برند. گمان نمى‌رود كسى كه از دو بعدى بودن انسان درباره لذت جسمانى و عقلانى، اطلاعى داشته، ترديدى در آن داشته باشد. اگر كسى درباره اين جزء سؤال، ترديد يا آن را انكار كند، بايددر همين مرحله توقف كرده، بكوشد تا اين جزء براى وى، روشن شود; درغير اين صورت به هيچ نتيجه‌اى از سؤال پيشين نخواهد رسيد; يعنى سؤال قيافه حقيقى خود را به چنين شخصى نشان نخواهد داد. اين جزء از سؤال هم كاملا روشن است.
٣. افراط در اشباع تمايلات و بى‌بندوبارى در تحصيل لذايذ جسمانى، و تضعيف ديگر استعدادهاى سازنده - مانند عقل و انديشه - موجب تزاحم و تصادم با ديگر انسان خواهد بود. در صورتى كه لذايذ معنوى - عقلانى، نه تنهاباعث تقويت ديگر استعدادهاى سازنده است، بلكه موجب ائتلاف و اتحادهاى مفيد انسانى نيز خواهد بود. به قول مولوى:
جان گرگان و سگان هر يك جداست
متحد جان‌هاى شيران خداست
٤. يكى از اجزاى سازنده و مهم سؤال، قدرت است. قدرت، با اين كه اشكال بسيار گوناگونى دارد، مفهوم كلى آن، از مفاهيم بديهى است كه از قدرت بازو گرفته تا توانايى حاصل از علم و انديشه و انواع نيروهاى متحرك جهان طبيعت و انسان‌ها را شامل مى‌گردد. قدرت مى‌تواند عمل ايجاد كند، و عمل ممكن است‌به صلاح انسان‌ها باشد و يا ممكن است عامل فساد باشد. هيچ عمل و حركتى بدون قدرت، قابل تحقق نيست. يكى از مطالب فوق العاده با اهميت درباره قدرت، ناآگاهى آن است; اگر چه خود قدرت، معلول آگاهى يك انسان هوشيار بوده باشد. به اين معنى كه انسان سودجو و قدرت‌پرست مى‌تواند از آگاهى‌هايى كه درباره شئون زندگى ديگران به دست مى‌آورد، توانايى به زانو درآوردن آنان را پيدا كند، ولى خود قدرت، چنان كه گفتيم، عامل حركت است.
٥. يكى از مختصات اساسى قدرت‌پرستى، اين است كه نه تنها رنگ حق و باطل را در نظر قدرتمند محو مى‌كند، بلكه حتى اشكال نمودها و روابط موجودات در مجموعه هستى، براى قدرت‌پرست، مفاهيمى ديگر پيدا مى‌كنند; چنان كه در حالات عشق معمولى، هر گونه زيبايى كه در جهان وجود دارد، وابسته به زيبايى معشوق آن عاشق است. گل‌ها زيبا هستند; زيرا وابسته، يا شبيه به صورت معشوق اوست. رنگ ماه بسيار زيباست; زيرا از رنگ روى معشوق او تقليد كرده است! به همين ملاك از ديدگاه قدرت‌پرست، معانى همه واقعيات جهان هستى - اعم از موجوادت طبيعى و انسان‌ها - اشيايى هستند كه در آن هنگام كه قدرت‌پرست اراده كرده است كه قدرتش را در راه رسيدن به مقاصدش به جريان بيندازد، همه آن واقعيات بايد در برابر او دست‌به سينه، اعلان تسليم كنند!
٦. كسى كه قدرتى را به دست آورده است، خواه از نوع طبيعى آن باشد و خواه از نوع قراردادى آن، به خويشتن چنين تلقين مى‌كند كه قوانين هستى، امتيازى خاص به وى داده كه به ديگران نداده است! اين بخشش كه از طرف قوانين هستى است، مربوط به شايستگى اوست; چنان كه محروميت ديگران از آن بخشش، به دليل ناشايستگى آنان است!
٧. آنچه تا كنون از كتب آسمانى، پيامبران، اوصياء، اولياء، و حكماى راستين براى بشريت آمده و با جدى‌ترين وضع تبليغ شده، اين است كه زندگى بشرى در اين كره خاكى، با ورود به زير خاك پايان نمى‌پذيرد و روزى‌هايى كه براى بشر در اين دنيا مى‌گذرد، به يك روز نهايى منتهى مى‌شود كه سطوح، ابعاد و استعدادهاى بشرى و آنچه در اين دنيا به وسيله انديشه‌ها و اعمال و گفتارهايش اندوخته است، نمودار خواهد شد، و حيات ابدى كه در پيش خواهد گرفت، بر مبناى همان سطوح، ابعاد و استعدادها، با اعمال اندوخته، به جريان خواهد افتاد. تبليغ اتصال اين زندگى زودگذر به حيات ابدى، از جانب عقول سليمه و وجدان‌هاى حساس و فعال، تاكيد شده است. و اين كلام «نظامى گنجوى‌»:
تا مايه طبع‌ها سرشتند
ما را ورقى دگر نوشتند
كار من و تو بدين درازى
كوتاه كنم كه نيست‌بازى
رساترين و روشن‌ترين صدايى است كه در درون ما طنين مى‌اندازد. عامل اين صداى مقدس و معنى‌بخش همه حقايق زندگى ما، هر چه باشد و از هر كجا باشد، تنها عامل معقول بودن حيات ماست; لذا «مولوى‌» مى‌گويد:
هركجا هست آن حكيم اوستاد
بانگ او از كوه دل خالى مباد
اين مسئله هفتم به همه انسان‌ها هشدار مى‌دهد كه با اين حيات جدى - كه تا ابديت كشيده خواهد شد - شوخى نمى‌توان كرد، و كسانى كه قدرتى به‌دست آورده‌اند، نبايد اين پديده بسيار با اهميت را وسيله زورآزمايى قرار دهند. قدرت‌ها، براى تقويت و تنظيم اين حيات و آماده شدن براى ابديت است، نه براى تخريب آن. اگر اين مسئله هفتم اثبات نشود، اصل سؤالى كه مطرح شده است: «آيا بشر روزى خواهد توانست از قدرتى كه به دست مى‌آورد، سوء استفاده نكند و خود به جهت داشتن قدرت ناتوان نشود و اصول و ارزش‌هاى ثابت‌شده انسانى را زير پا نگذارد؟» در همان آغاز گفت‌وگو درباره آن، منتفى خواهد شد; زيرا ناصر خسرو قباديانى مى‌گويد:
روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
٨. جزئى ديگر از سؤال، «ارزش‌هاى انسانى‌» است. در طول تاريخ، هر اندازه كه جمعى از عين‌گرايان علم‌پرست، براى نفى ارزش‌هاى معنوى و روحى انسان كوشيدند، نتوانستند همه موجوديت آدمى را درابعاد مادى و عينى و جلوه‌هاى آن خلاصه كرده، و از راه علم، نه خيال‌پردازى، و از راه منطق، نه شطرنج‌بازى مغزى، ارزش‌هاى معنوى و روحى انسانى را منتفى كنند. هم‌اكنون كه بشر در اوج زندگى ماشينى، روزگار مى‌گذراند، بى‌نياز از وجدان پاك و عشق به آرمان‌هاى انسانى و حق‌جويى و حق‌شناسى و اخلاق برين و فضايل عالى انسانى نيست. در ميان جوامعى كه به جهت‌بردگى ماشين و فرو رفتن در پول، مقام و لذايذ جسمانى، از ارزش‌هاى فوق محروم شده‌اند، كسانى هستند كه به خوبى ناگوارى‌هاى محروميت از آن ارزش‌ها را درك و آن را بيان مى‌كنند; ولى گويا دو صداى بسيار گوشخراش و دلخراش «قدرت و ماشين‌» ، نمى‌گذارد صداى آن هوشياران در ميان مستان به گوش مردم برسد، و آنان را به فكر چاره‌جويى بيندازد. تجارب بسيارگسترده و ممتد، به‌خوبى اثبات كرده است كه بدون سلب آگاهى‌ها و تخدير مغزى و روانى انسان، نمى‌توان عشق او را به عدل و آزادى و خوشنامى و برخوردارى از وجدان پاك و گرايش به زيبايى‌هاى معقول و فضيلت‌هاى انسانى و فداكارى در راه سعادت واقعى انسان، و مخصوصا علاقه شديد به شناخت، مبدا و معاد از انسان‌ها گرفت.
همچنين، مشاهدات و تجربيات دامنه‌دار و فراوان، اين واقعيت را با كمال وضوح اثبات كرده است كه هر موقع و در هر شرايط و عواملى كه ارزش‌هاى انسانى، از متن حيات انسان‌ها حذف شده، همه استعدادهاى آدمى در استخدام قدرت‌گرايى و زورگويى و خود محورى در آمده است. هيچ قدرتمندى نخواهد گفت كه من همه اشيا و اشخاص را وسيله‌اى براى رسيدن خود به قدرت مى‌بينم; زيرا اگر شخصى از كمترين آگاهى برخوردار باشد، چنين سخنان زشتى را بر زبان نمى‌آورد، بلكه آنچه از اين اشخاص نمودار مى‌شود، سخنان قابل هضم و آراسته با كلماتى حق‌نما، مانند: «اراده ما بايد قوى باشد» ، «منافع ما چنين اقتضا مى‌كند» ، «قهرمان دوستى‌» ، «وطن‌پرستى‌» ، «نژادپرستى‌» ، «دفاع از فرهنگ‌» ، «دفاع از آزادى‌» و... است.
اين مفاهيم هر يك در صورتى كه موجب تزاحم و از بين بردن حق ديگران و منشا كبر و خودخواهى و تورم كاذب شخصيتى، نشود، بلامانع و بعضى از آنها حتى مفيد و ضرورى است; ولى همه ما مى‌دانيم كه اين مفاهيم با كلمات و جمله‌بندى‌هاى زيبا، چه آتشى در خانه بشرى مى‌اندازد. به هر حال، براى فهم سؤالى كه به عنوان مثال مطرح كرديم (آيا بشر روزى خواهد توانست از قدرتى كه به دست مى‌آورد، سوء استفاده نكند، و خود از داشتن قدرت ناتوان نشود و اصول ارزش‌هاى ثابت‌شده انسانى را زير پا نگذارد؟) نه تنها مسايل فوق بايدمطرح شود، بلكه ده‌ها مسئله جزئى و كلى ديگر نيز بايد مورد تحليل و بحث قرار بگيرد، تا چهره واقعى سؤال براى ما روشن‌تر گردد.
در اين مواقع نصف پاسخ سؤال كه عبارت است از روشن‌تر شدن حقايق پيرامون سؤال، آشكار شده است. اكنون مى‌توانيم معناى جمله‌اى را كه پيامبر اكرم (ص) فرموده‌اند، درك كنيم: «حسن المسالة نصف العلم; سؤال را نيكو طرح كردن، نصف علم است.»
بنابراين پاسخ يك سؤال، هنگامى مى‌تواند به منطق واقعى خود برسد كه موضوع و انگيزه سؤال، كاملا روشن شود.
هم از آن سو جو، جواب اى مرتضى
كاين سؤال آمد از آن سو مر تو را
براى طرح صحيح سؤال، شرايط متعددى لازم است; ولى شرط اساسى براى رسيدن پاسخ سؤال به منطق واقعى خود، دو امر بسيار مهم است:
١. روشن شدن موضوع اصلى سؤال;
٢. شفافيت انگيزه سؤال.
براى توضيح امر اول - به اضافه بحث قبلى - بايد گفت: تا موضوع سؤال كاملا روشن نشود، براى حل آن حتى يك گام ناچيز هم برداشته نخواهد شد. به عنوان مثال، اگر منظور از حيات در اين سؤال: «فلسفه و هدف زندگى چيست؟» حيات طبيعى محض باشد و سؤال كننده، نتوانسته باشد كه معناى حقيقى حيات را به طور همه جانبه، مطرح كند، پاسخى كه منظور او را بيان خواهد كرد، جز لذت و رضايت‌به آنچه حيات طبيعى محض اقتضا مى‌كند، نخواهد بود. اگر منظور از حيات، حقيقتى است كه در وجود انسان، با عظمت‌ترين استعدادهاى طبيعى و ماوراى طبيعى‌را اداره مى‌كندو آنها را به فعليت مى‌رساند، و وسعتى به گستردگى جهان هستى دارد، پاسخى كه بايد گفته شود، قطعا غير از آن لذت و رضايتى است كه براى حيات طبيعى محض ارايه مى‌شود.
امر دوم، عبارت است از روشن‌شدن انگيزه سؤال. در همان سؤال فوق، ممكن است انگيزه سؤال كننده، اين باشد كه بداند اصلا چنين سؤالى منطقى است‌يا خير؟ يعنى با نظر به اين كه انسان زنده هر كارى را كه انجام مى‌دهد، بدون ترديد براى هدف و غايتى انجام مى‌دهد، آيا با اين حال، منطقى است كه مجموع پديده‌ها و فعاليت‌ها و تاثرات زندگى را به عنوان يك واحد مجموعى، فرض كرده و سپس از علت آن پرسيد؟
پاسخ سؤال بر مبناى انگيزه مزبور، غير از پاسخ سؤال بر مبناى اين انگيزه است كه آيا اشراف به پديده زندگى و قرار دادن آن در ديدگاه سؤال، از ماهيت، يا هدف و غايت آن امكان‌پذير است، يانه؟ گاهى ممكن است انگيزه اصلى از سؤال، اثبات اهميت موضوعى باشد كه بايد آن را فهميد; مانند اينكه آيا هيچ مى‌دانى عدل چيست و ظلم كدام است؟ آيا هيچ مى‌دانى نبايد هر حقيقتى را وسيله‌اى براى هر هدفى قرار داد؟ آيا مى‌دانى كه:
روزگار و چرخ و انجم سربه سر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
گاهى از اوقات، انگيزه اصلى سؤال، بيدار كردن مخاطب و به خود آوردن اوست. اين گونه سؤال‌ها در فرايند تعليم و تربيت و ارشاد فراوان طرح مى‌شود كه از آن جمله، مى‌توان به آيات ذيل اشاره كرد:
الم تركيف فعل ربك بعاد; «آيا نديدى كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟»
الم تركيف فعل ربك باصحاب الفيل; «آيا نديدى كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟»
البته مى‌دانيم كه مقصود و مخاطب اين گونه سؤالات، مردم هستند، نه خود پيامبر اكرم (ص) ; زيرا آن بزرگوار از همه واقعيت‌ها آگاه بود و نيازى به چنين هشدارهايى نداشت.
گاهى، انگيزه سؤال براى به دست آوردن معرفت و آگاهى مخاطب درباره موضوع سؤال است. اين گونه سؤالات، وسيله‌اى جهت امتحان و آزمايش‌هاست كه پديده‌اى ضرورى و بسيار رايج است. در برخى حالات، تشخيص انگيزه به قدرى اهميت دارد كه اگر به طور صحيح، مشخص نشود، آنچه صورت خواهد گرفت، سؤالى مبهم و پاسخى مبهم‌تر است كه جز تشويش افكار و تلف كردن انرژى مغزى فايده‌اى ندارد; حتى گاهى به اضافه شدن مجهول‌هايى بى‌سر و ته به مجهولات پيشين مى‌انجامد.
مثال ساده در اين باره مسئله محبت است. مضمون «محبت‌» از مفاهيم عمومى است كه تقريبا براى همه قابل درك و فهم است. هنگامى كه موضوع در يك جمله سؤالى قرار مى‌گيرد، مثلا گفته مى‌شود: «آيا شما محبت داريد؟» دقيقا بايد توجه كنيم و ببينيم چه كسى اين سؤال را طرح مى‌كند؟ آيا گوينده يك سياستمدار ماكياولى است؟ زيرا محبت ماكياولى، مى‌تواند وسيله‌اى براى ضد خود، يعنى كينه‌توزى و نابودى انسان مورد استفاده قرار بگيرد. بنابراين بايد پاسخى مناسب انگيزه او داد; تا پاسخ‌دهنده با كشف حقيقت محبت، وسيله و برده آن ماكياولى قرار نگيرد. آيا سؤال كننده يك سوداگر پول‌پرست است؟ مثلا يك سوداگر بپرسد كه آيا شما اعضاى خانواده خود را دوست مى‌داريد؟ ممكن است انگيزه او ازاين سؤال، ايجاد تقاضاى مصنوعى در ذهن شما براى خريد كالايى باشد كه آن سوداگر مى‌خواهد عرضه كند. آيا سؤال كننده از محبت، يك انسان وارسته از علايق حيوانى است كه واقعا معناى معقول محبت‌خواص و نتايج عالى آن را درك كرده، مى‌خواهد مخاطب را با آن معناى معقول آشنا كند؟
ملاحظه مى‌شود كه تشخيص انگيزه سؤال، به اندازه تشخيص حقيقت موضوع و اجزاى آن اهميت دارد.

يك سؤال و پاسخ‌هاى متعدد

هميشه اين طور نيست كه هر سؤال، يك پاسخ داشته باشد; بلكه گاهى به جهت ارتباطهاى متنوع اشياء و رويدادها با يك ديگر، و تنوع موضوع‌گيرى‌ها و موقعيت‌هاى سؤال كنندگان، از جهات متعدد مى‌توان پاسخ‌هاى متنوع داد. مراعات اين تنوعات و جهات، براى رسيدن به پاسخ‌هاى مناسب، ضرورى است و نيازى به اثبات ندارد. براى مثال، يك ميز را مورد سؤال قرار مى‌دهيم و مى‌گوييم: «ميز چيست؟». مقدارى از پاسخ‌هايى كه به جهت موضوع مزبور مى‌توان در نظر گرفت، به قرار زير است:
١. از ديدگاه يك فيلسوف، موجودى است در سلسله موجودات بى‌شمار كه هر سه حالت گذشته، حال و آينده آن در مجراى قوانين قرار گرفته است.
٢. از ديدگاه فيزيك‌دان، جسمى است كه داراى مختصات و مشخصات مخصوص به خود است.
٣. از ديدگاه اقتصادى، كالايى است كه با وضع خاصى توليده شده و در جريان استفاده قرار مى‌گيرد.
٤. در نگاه شيمى‌دان، موجودى است قابل تحليل به عناصرى كه با نسبت معين تركيب يافته‌اند.
٥. از ديد مقاومت‌شناسى، موجودى است كه داراى مقاومت معين است، و مى‌تواند تا درجه‌اى از ثقل و ضربه‌ها را تحمل نمايد.
٦. از ديدگاه يك حقوقدان، مملوكى است كه مالكش مى‌تواند از حق مالكيت‌خود در آن بهره‌بردارى كند.... ملاحظه مى‌شود كه يك موضوع به دليل داشتن جهات مختلف، مى‌تواند در سؤالاتى متنوع نمودار شود و پاسخ‌هاى متنوعى دريافت كند. آيا ممكن است‌براى يك موضوع، و از ديدگاه مشخص، پاسخ‌هاى متعدد و متنوعى داد؟ مثلا براى پاسخ به اين سؤال كه «آيا حركت، مستند به ذات ماده است، يا از خارج بر آن وارد مى‌شود» هم مى‌توان جواب مثبت داده و هم جواب منفى. چنان كه در آرا و عقايد فلسفى درباره حركت ماده، گفته‌اند. بايد گفت: علت تنوع و اختلاف پاسخ‌ها، به قرار زير است:
يك. گاهى مستند به تنوع جهات موضوع سؤال است. در اين قسم، اصلا نبايد گفت كه به يك سؤال، پاسخ‌هاى متعدد داده شده است; زيرا با فرض تعدد جهات موضوع كه براى هر يك از آنها پاسخى معين داده مى‌شود، در حقيقت هر سؤالى يك پاسخ داشته باشد.
دو. موضوع مورد سؤال، يك حقيقت‌بوده و داراى تنوع جهات نيست. با اين حال، پاسخ‌هاى مختلف و گاهى پاسخ‌هاى متضاد به آن داده مى‌شود. اين اختلاف، مستند به شرايط ذهنى و روانى پاسخ‌گويندگان است. مثلا اگر كسى بيمارى يرقان داشته باشد، اگر درباره رنگ آبى از وى سؤال شود، خواهد گفت: «زرد است.» كسى كه به طبيعت‌بشرى بدبين است، در برابر سؤال از اين كه «آيا حركت تكاملى بشر، رو به خير و عظمت است، يا رو به خودخواهى و درندگى؟» قطعا پاسخ او همان خودخواهى و درندگى و خود را هدف ديدن خواهد بود. اگر محبوب يك انسان را در ميان يك محيط طبيعى بسيار زيبا كشته باشند، اگر درباره آن محيط از او بپرسند، تصوير زشتى از محيط به ما ارائه مى‌دهد. به طور كلى چنان كه كيفيت موضع‌گيرى‌هاى فيزيكى و چگونگى ساختمان عضو انسان در درك و دريافت واقعيت‌ها مؤثر است، شرايط ذهنى، دريافت‌ها و آرمان‌هاى روحى نيز در معرفت‌حاصل از ارتباط با واقعيت مؤثر است. در اين نوع اختلاف، اگر آن شرايط ذهنى و مختصات روانى كه در چگونگى پاسخ مؤثر است، امور طبيعى باشند، مانند موضع‌گيرى فيزيكى (ديدن اجسام از فاصله‌هاى دور كه موجب كوچك ديدن آنهاست) هيچ اعتراض و اشكالى در اختلاف پاسخ‌ها پيش نمى‌آيد; زيرا همين كه دخالت‌شرايط خاص ذهنى در نظر گرفته شد، همه قانع مى‌شوند كه پاسخ، مطابق شرايط ذهنى، يا مختصات روانى گوينده است. اما اگر اختلاف، مستند به آن شرايط ذهنى و روانى باشد كه براى آن انسان پاسخ گو، الزامى و جبرى نبوده و قابل تحقيق و تصحيح باشد ولى كوته‌نظرى‌ها و خودخواهى‌هايش نمى‌گذارد كه در آن شرايط ذهنى و روانى، تحقيق و تجديد نظر و تصحيح به عمل آورد، در اين فرض، پاسخ به اين شخص درباره سؤال، مبهم بوده و اطمينان بخش نخواهد بود.
متاسفانه از اين گونه پاسخ‌هاى ناشى از شرايط ذهنى غلط، ولى قابل تصحيح در قلمرو معرفت، فراوان ديده مى‌شود. جلال الدين مولوى اين اصرار و لجاجت را با ريشه‌هاى اصلى‌اش چنين بيان مى‌كند:
جمله لذات هوى مكر است و زرق
سوز و تاريكيست گرد نور برق
برق نور كوته و كذب و مجاز
گرد او ظلمات و راه تو دراز
نى به نورش نامه تانى خواندن
نى به منزل اسب تانى راندن
ليك جرم آن كه باشد رهن برق
از تو روى اندر كشد انوار شرق
خشم گيرد بر دلت آن آفتاب
چون تو جوئى از عطارد نور و تاب
مى‌كشاند مكر برقت‌بى دليل
در مفازه مظلمى شب ميل ميل
گاه بر كه گاه بر جو اوفتى
گه بدان سو گه بدين سو اوفتى
خود نبينى تو دليل اى جاه جو
ور ببينى روبگردانى ازو
و دليل تو براى توجيه اين اصرار احمقانه، اين است كه:
من سفر كردم در اين ره شصت ميل
مر مرا گمراه گويد اين دليل!
گر نهم من گوش سوى آن شگفت
امر او را هم ز سر بايد گرفت
من در اين ره عمر خود كردم گرو
هر چه باداباد اى خواجه برو
×××
راه كردى ليك در ظنى چو برق
عشر آن ره كن، پى وحى چون شرق
ظن لا يغنى من الحق خوانده‌اى
وز چنان برقى ز شرقى مانده‌اى
هين درآ در كشتى ما اى نژند
يا كه آن كشتى به اين كشتى ببند
گويد او چون ترك گيرم گير و دار
چون روم من در طفيلت كور وار
كور با رهبر به از تنها يقين
زان يكى ننگ است و صد ننگ است اين
پاسخ‌هاى اين گونه اشخاص - كه حاضر نيستند كمترين تغييرى در وضع روانى و شرايط ذهنى خود بدهند - به سؤالات، موجب تراكم جهل‌ها و خطاها در مغز انسان‌ها است.
سه. اختلاف پاسخ‌ها، گاه مستند به اختلاف درك و تفسير موضوع سؤال است; چنان كه در سؤال از هدف حيات (هدف حيات چيست؟) اختلاف درك و تفسير موضوع سؤال كه «حيات‌» است، موجب اختلاف در پاسخ‌ها شده است. اين يك امر طبيعى است; ولى براى به دست آوردن واقعيتى كه مورد سؤال قرار گرفته است، بايد حداكثر كوشش را به عمل آورد; زيرا ممكن است درباره يك موضوع، تفسير و توجيه‌هاى غلطى پديد آيد و در نتيجه، موضوع سؤال مبهم بماند و پاسخ‌ها نتواند از عهده حل آن برآيد.
اميرالمومنين (ع) در شماره ٢٣٥ فيض‌الاسلام از كلمات قصار (حكم) مى‌فرمايد:
اذا ازدحم الجواب خفى الصواب; «هنگامى كه پاسخ‌ها در هم و مغشوش و در ازدحام غوطه‌ور شود، پاسخ صحيح مخفى گردد.»
ماخذ: محمد تقى جعفرى، تفسير و شرح نهج‌البلاغه، ص ٢٤٠- ٢٢٨.