پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مبانى فلسفى انقلاب - فیاض ابراهیم

مبانى فلسفى انقلاب
فیاض ابراهیم

١. انقلاب اسلامى ايران در عين آن كه انقلابى شبيه انقلاب‌هاى ديگر جهان بود، در نوع خود نيز انقلابى خاص بود كه بررسى شاخص‌هاى آن مى‌تواند به شناخت آن و تاثيرش بر فرايندهاى فرهنگى، سياسى و اقتصادى در دو بعد داخلى و خارجى كمك كند.
٢. انقلاب ايران يكى از سه انقلاب جريان‌ساز جهان است; دو انقلاب ديگر، يكى انقلاب فرانسه است كه سبب به ثمر رسيدن نتايج رنسانس در بعد فرهنگ و پس از آن در ابعاد سياسى و اجتماعى غرب و سپس شرق شد. و ديگرى انقلاب روسيه است كه سبب تحول اجتماعى و پس از آن تحولات اقتصادى - سياسى در سطح جهان شد; همچنان كه سبب تحقق مدرنيسم چپ در روسيه و اروپاى شرقى و سپس در آسيا و خاورميانه و در نهايت آفريقا شد. در همين زمان بود كه مدرنيسم راست (با انگيزه رقابت) در مقابل مدرنيسم چپ قد برافراشت; چرا كه همواره در تاريخ چپ‌ها، جوركش راست‌ها بوده‌اند و راست‌ها فرايند و مفاهيم توليد شده توسط چپ‌ها را در اهداف خود به كار گرفته‌اند.
٣. انقلاب فرانسه در اروپا - با كمى تسامح، جهان اول - انقلاب روسيه در جهان دوم و انقلاب اسلامى ايران در جهان سوم رخ داد. پس، از نظر تقسيم‌بندى جغرافياى اقتصادى - سياسى، با دو انقلاب قبلى متفاوت بوده و از همين لحاظ نظريه‌هاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى آن دو، به طور كامل قابل تطبيق بر انقلاب ايران نيست.
٤. انقلاب اسلامى ايران، در كشورى با سنت ١٠ هزار ساله به وجود آمد كه بسيار تاريخى‌تر از دو كشور قبلى است. به عبارت ديگر انقلاب اسلامى در كشورى متولد شد كه يكى از چند تمدن بزرگ و كهن جهان است; در حالى كه منشا جغرافيايى دو انقلاب قبلى، تمدن‌خيز نبوده است.
٥. با توجه به نكته فوق و زمينه و بسترى كه انقلاب اسلامى از آن برخاسته، مى‌توان گفت كه اين انقلاب بر اساس سنت چندين هزار ساله به دنبال تمدن‌خيزى خود بوده است; يعنى يك نوع رجوع به گذشته براى رفتن به سوى آينده; در حالى كه دو انقلاب قبلى، فقط به دنبال پيشرفت‌بوده و حركت‌به سوى جلو را مدنظر داشته و بر گذشته خود مهر بطلان زده‌اند.
٦. رهبران انقلاب ايران كسانى بوده‌اند كه حامل علوم بومى ايرانى، يعنى فلسفه، عرفان، ادبيات، هنر، طب، نجوم و... بوده‌اند. اين رهبران از ميان روحانيتى برخاسته‌اند كه در حوزه‌هاى علميه به تحصيل، تدريس، انتقال علوم و بارور كردن آنها مى‌پرداخته‌اند.
٧. كسانى كه از دانشگاه با اين انقلاب همراه شدند و يا زمينه‌ساز دانشگاهى آن شدند (مثل دكتر شريعتى و جلال‌آل‌احمد) نيز شعار بازگشت‌به خويشتن يا بازگشت‌به فرهنگ بومى و سنت گذشته خود را مطرح كرده و بعد ملى و سنت‌گراى ايرانى را ترسيم كردند و با آنها كه علوم ايرانى را علوم قديمه و علوم غربى را علوم جديده خواندند، به شدت درگير شدند و در مقابل اين افكار، تز غرب‌زدگى را مطرح ساختند.
٨. اين بومى‌گرايى يا سنت‌گرايى انقلاب اسلامى ايران، در قالب يك نوع چارچوب فلسفى جامع صورت گرفت كه چارچوب‌هاى انقلابى مدرنيسم بوده است. به عبارتى، مبانى فلسفى انقلاب اسلامى ايران، جامع مبانى فلسفى فردگرايى و جامعه‌گرايى در تمامى ابعاد آن بوده است; به طورى كه در بعد اجتماعى، عدالت و آزادى، در بعد فلسفه اخلاق، حقيقت و واقعيت‌يا مطلق و نسبى بودن ارزش‌هاى اخلاقى، در بعد معرفتى، مطلق و نسبى بودن شناخت انسان، در بعد سياسى، دولت‌حاكم و دولت ناظر، در بعد فلسفه اجتماعى، انقلاب و اصلاح، در بعد حقوقى، قانون به مثابه محافظ ارزش‌هاى اجتماعى و ضامن منافع فردى، در بعد حكومتى، رهبران كاريزماتيك و رهبران مردمى و غيركاريزما، در بعد بنيان اجتماعى، خانواده گرايى و دورى از خويشاوندگرايى، در بعد روش‌شناسى و رهيافتى جامعه‌شناختى و روانشناختى (مردم‌شناسى) و نهايتا در بعد انسان‌شناسى، عقل و احساس را با هم جمع كرده و سپس بر اساس اين جامعيت، روش بومى‌گرايى خود را در بعد معرفت و ساختار ترسيم كرده است كه خود جاى بحث مفصلى دارد.
٩. بنابراين فلسفه انقلاب اسلامى، راه سوم حقيقى در جهان امروز است كه برخى به آن نام اجتماع‌گرايى يا جماعت‌گرايى داده و كوشيده‌اند كه ريشه آن را در فرهنگ فلسفى شرقى (هند و مهاتما گاندى) و عرفان شرقى (وحدت وجود و تعامل وجود و كثرت) جستجو كنند.
١٠. آيا اين انقلاب، همان وعده هگلى در وحدت ذهن و عين است كه او در آخر دائرة‌المعارف فلسفى‌اش نويد آن را داده است؟
آيا انقلاب ايران و تعامل قوميت‌هاى ايرانى در آن و نيز رشد فرهنگ آن در ميان كشورهاى منطقه و جهان، همان تكثرگرايى فرهنگى در عين وحدت گرايى فرهنگى است؟
و آيا همان جهان‌گرايى در بطن بومى‌گرايى است كه محلى مى‌انديشد و جهانى عمل مى‌كند؟
١١. مع‌الاسف اين انقلاب، مدتى پس از پيروزى، گرايش به دولت‌گرايى و اصالت جامعه و در دوره پس از جنگ، گرايش به فرد و فردگرايى داشته و در دوره اخير (اصلاحات) نيز گرايش انقلابى خاص خود را بعضا ناديده مى‌گيرد; چه، اين انقلاب يك انقلاب اصلاحى (و به عبارتى مردم‌شناختى) بوده است، نه انقلاب به معناى جامعه‌شناختى. بنابراين مبانى فلسفى آن با اصالت فرد و جامعه متفاوت است.