پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - آينده باورها و اعتقادات دينى در پروسه جهانى شدن - شیرخانی علی

آينده باورها و اعتقادات دينى در پروسه جهانى شدن
شیرخانی علی

«قسمت اول‌»

جهانى شدن (Globalization) و به تعبير برخى از محققان ايرانى، جهان گسترى (١) اصطلاحى است كه بيشتر در دهه ١٩٩٠ م در محافل علمى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى رواج يافته است. وقتى اصطلاح جديدى رواج و عموميت مى‌يابد، بدين معنا است كه تغيير و تحولات عميقى در سطح جهان حادث شده است كه آن واژه و مفهوم مى‌تواند آن تغيير و تحولات را تبيين و توصيف نمايد. به عنوان مثال وقتى در دهه ١٧٨٠ م جرمى‌بنتام انگليسى واژه بين‌المللى و روابط بين‌الملل را به كار برد، بدين معنا بود كه دولت - ملت Nation Stat ظهور و بروز يافته و براى تبيين تعاملات موجود ميان دولت - ملت‌هاى گوناگون به عنوان هويت‌هاى سياسى جداگانه، مفهومى تحت عنوان روابط بين الملل لازم بود كه ماهيت آن تعاملات را تبيين و تشريح كند. واژه امپرياليسم در نيمه اول قرن بيستم و مفهوم «توسعه‌» در نيمه دوم قرن بيستم، اين گونه بوده‌اند. با توجه به مطالب فوق مى‌توان چنين نتيجه گرفت كه درهر مقطع تاريخى، واژگان خاصى پا به عرصه ادبيات سياسى، اقتصادى، فرهنگى، اجتماعى و... مى‌گذارند كه بيانگر هويت و جوهره آن دوره تاريخى‌اند.
با توجه به اين نوع نگرش، جهانى شدن نيز در زمره واژگانى است كه بستر شكل‌دهنده ماهيت و عرصه‌هاى گوناگون زندگى انسانى در عصر حاضر و قرن بيست و يكم است.
گرچه ديدگاه‌هاى گوناگونى درتعريف جهانى شدن وجود دارد، ولى همگى مخرج مشتركى واحد دارند و آن اينكه جهانى شدن، مرحله‌اى است كه به وسيله آن روابط اجتماعى و انسانى كيفيتى «بدون مرز» و «بدون زمان‌» به خود مى‌گيرد; به گونه‌اى كه زندگى انسان‌ها در سطح كره خاكى به عنوان مكانى واحد شكل گرفته، و در نهايت‌با يك نوع نگرش و نگاه به زندگى، انسجام مى‌يابد و به حيات خود ادامه مى‌دهد. نتيجه اين نوع نگرش به جهانى شدن، فروپاشى باورها و اعتقادات سنتى و قديمى است.
موضوع اصلى اين نوشته بر محور اين پرسش دور مى‌زند كه: وضعيت دين اسلام و اعتقادات مسلمانان در عصر جهانى شدن چگونه خواهد بود؟ آيا مسلمانان نيز از آيين خود دست‌خواهند كشيد و به فرهنگ غربى و فرا مدرن آن تن خواهند داد و يا اينكه در آيين و مذهب خود، به گونه‌اى راسخ‌تر، باورمند خواهند ماند و بيش از گذشته به اعتقادات خود، ايمان خواهند داشت؟
براى يافتن پاسخ به پرسش فوق، فرضيه ذيل به آزمون گذاشته شده است:
«فرايند جهانى شدن و يا پروژه (٢) جهانى‌سازى، در صدد از بين بردن مذاهب سنتى به ويژه اسلام مى‌باشد; اما از آنجا كه دين اسلام، خود را جهانى مى‌داند و پيروان آن دين به اين مطلب عميقا اعتقاد دارند، جهانى شدن نمى‌تواند دين اسلام را از نظام اجتماعى مسلمانان كنار گذاشته، در فرهنگ غربى هضم كند.» پيرو سؤال اصلى تحقيق و فرضيه موردنظر، مفاهيم كليدى اين پژوهش، «جهانى‌شدن و اسلام‌» خواهد بود.
× × ×
همان‌طور كه در سطور پيشين اشاره شد، هدف جهانى شدن آن است كه در تمام جوامع انسانى، قيد و بندهاى جغرافيايى كه بر روابط اجتماعى و فرهنگى سايه افكنده است، از بين برود و مردم به طور فزاينده از كاهش اين قيد و بندها آگاه شوند. زمانى كه قيدو بندهاى جغرافيايى و اجتماعى از بين رفت، به طور طبيعى ما شاهد تحولات عظيمى در سطح جامعه خواهيم بود و به طور فزاينده در سطوح مختلف سياسى، اجتماعى و فرهنگى جامعه بشرى تاثيرگذار خواهد بود.
مقصود ما در اين نوشته از اسلام، شريعت و دينى است كه خداوند متعال از سال ٦١٠ تا ٦٣٢ م بر محمد بن عبدالله (ص) خاتم پيامبران به صورت وحى نازل كرده است. مجموعه اين وحى‌ها (در طول ٢٣ سال) آيات كريمه قرآن است كه بى‌كم و كاست در دسترس مسلمين و جهانيان است. تفسير و بيان و توجيه اين آيات و شكل عملى دادن به يكايك احكام و نظامات كه به وسيله پيامبر به عمل مى‌آمده و پس از رحلت ايشان به وسيله ائمه جانشين (٣) او تداوم يافت، «سنت و احاديث‌» خوانده مى‌شود. مجموعه اين وحى قرآنى و سنت و تعليمات (كه شامل اصول و فروع مى‌شود) آئين محمد يا اسلام ناميده مى‌شود.
با توجه به دو مفهوم كليدى اين بحث، پرسش بنيادى اين است كه آيا جهانى شدن كه قيد و بندها را كنار مى‌زند، قيد و بندهاى دينى (اسلام) را نيز از بين خواهد برد و يا اينكه اصول اسلامى با شدت و حدت از سوى مسلمانان اجرا خواهند شد.
در اين جا يادآورى اين نكته را لازم و ضرورى مى‌دانم كه جهانى‌شدن در دهه ٩٠ به صورت گسترده در ادبيات سياسى صاحب نظران و صاحب منصبان غرب مطرح گرديد كه پس از مدتى به يك مفهوم و پديده جهانى تبديل شد. رواج جهانى شدن همزمان بود به شعار «نظم نوين جهانى‌» ، كه به وسيله بوش پدر اعلام گرديد. پس از فروپاشى بلوك شرق، زمينه مناسب براى امريكا فراهم شد كه آن كشور با استفاده از اين فرصت پديده آمد و به يمن پشتكار دست‌اندركاران آن كشور و برنامه‌ريزى مدون نخبگان خود به موقعيت هژمونيك چند جانبه‌اى در عرصه بين الملل دست‌يابد. ايالات متحده پس از آن مصمم شد كه موقعيت پيشتازى خود را به نفع تثبيت پيشوايى خود به كار گيرد; چرا كه در اين زمان نه ديگر قدرت شرق وجود داشت و نه براى مداخله هر چه بيشتر امريكا، مانع و رادعى در كار بود. (٤) بر اين اساس امريكا رهبرى نظم جهانى را به دست گرفت و مقوله جهانى شدن نيز در حقيقت‌به رهبرى امريكا هدايت و تداوم يافت. لذا هم اكنون امريكا و مفهوم جهانى شدن، لازم و ملزوم يكديگر شده‌اند. بنابراين در اين نوشته اهداف، برنامه‌ها و استراتژى‌هاى امريكا در مسئله جهانى شدن نيز مورد بررسى قرار خواهد گرفت. اين نوشته مشتمل بر يك مقدمه و سه فصل و يك نتيجه مى‌باشد. در مقدمه ساختار بحث و فرضيه مورد نظر بررسى مى‌شود و در فصل اول، كلياتى درباره جهانى شدن و اسلام بحث‌خواهد شد. در فصل دوم به چشم‌اندازهاى مدرنيستى به دين پرداخته مى‌شد. در فصل سوم آموزه‌هاى عام و شمول‌گراى اسلام مورد بررسى قرار مى‌گيرد. در پايان يك نتيجه از مباحث‌به عمل خواهد آمد.

فصل اول: كلياتى درباره جهانى شدن و اسلام

جهانى شدن (Globalization) مفهوم جهانى شدن، از واژه‌هاى نيمه دوم قرن بيستم مى‌باشد. گرچه واژه جهانى (globol) Globalize , Globalization Globalizing از حدود دهه ١٩٦٠ م در ادبيات سياسى صاحب نظران و صاحب منصبان سياسى رواج پيدا كرده است. در ابتدا اذعان مى‌شد كه اين مفهوم به طور مشخص، تبيين نشده است. در سال ١٩٦٢ نشريه spectator در شماره ٥/١٠/١٩٦٢ مفهوم جهانى شدن را يك مفهوم گيج كننده توصيف كرد. (٦) ولى پديده جهانى شدن به معناى عام آن، در واقع از گذشته‌هاى دور آغاز گشته و مراحلى را طى كرده است . آنچه به عنوان جهانى شدن در اين نوشته در نظر است، معناى خاصى از آن مى‌باشد كه در حقيقت پس از طى مراحل گوناگون اكنون به مراحل پايانى رسيده است. رونالد رابرتسون روند جهانى شدن را به پنج مرحله متفاوت تقسيم كرده است. (٧)
مرحله اول، مرحله نطفه‌اى است كه از اوايل قرن پانزدهم تا قرن هيجدهم در اروپا آغاز گشت و بدين سان نظام وراملى قرون وسطايى فرو ريخت و اجتماعات ملى، تحكيم مفاهيم فردى و فردگرايى و ايده‌هاى مربوط به بشريت و انسان ظهور پيدا كرد.
مرحله دوم آغاز جهانى شدن، از نيمه دوم قرن هجده تا دهه ١٨٧٠ مى‌باشد. در اين مرحله گرايش شديد به مفاهيم و مباحث ذيل است: ايده دولت واحد همگن، تبلور انگاره روابط رسمى بين المللى و فراملى فرد به عنوان شهروند، تاكيد فراوان بر حقوق انسان و نوع بشريت، گسترش ميثاق‌ها و نمايندگى‌هاى مرتبط با تنظيم روابط بين‌المللى و فراملى و ترازبندى موضوعات در چارچوب ملى و بين‌المللى.
مرحله سوم يا مرحله خيزش، از دهه ١٨٧٠ تا دهه ١٩٢٠ ادامه يافت. گرايش‌هاى جهانى‌كننده پيشين به قالبى واحد و بازگشت‌ناپذير تبديل گرديد كه شامل چهار مرجع اصلى جوامع ملى، فرد، جامعه بين المللى و نوع بشر (به عنوان مفهومى واحد اما نه يك‌پارچه) مى‌شود. البته مباحث اين دوره با چهار مرجع فوق شامل، زيرمجموعه‌هاى ذيل نيز مى‌شود: ترازبندى موضوع تجدد، توجه بيش از پيش به انگاره جهانى در مورد نوع جامعه ملى قابل قبول، طرح مفاهيم مربوط به هويت‌هاى ملى و شخصى، رسميت مفهوم بشر در سطح بين المللى، جهانى شدن محدوديت‌هاى مربوط به مهاجرت، ازدياد تشكل‌هاى ارتباط جهانى، رشد جنبش‌هاى وحدت جهانى، پيدايش نخستين رمان‌هاى بين‌المللى، رشد مسابقات جهانى مثل المپيك و نوبل، نزديك شدن به پذيرش جهانى يك تقويم واحد و نخستين جنگ جهانى.
مرحله چهارم يا مرحله مبارزه براى هژمونى، از نيمه دهه ١٩٢٠ تا اواخر دهه ١٩٦٠ مى‌باشد. در اين مرحله موضوعات و مباحث ذيل قابل توجه بوده است: منازعه و جنگ بر سر وضعيت جهانى شدن كه در پايان دوره خيزش استقرار يافته بود، تاسيس جامعه و سازمان ملل متحد، تثبيت استقلال ملى، دريافت‌هاى متعارض از تجدد (متحدين در برابر متفقين) و به دنبال آن بالا گرفتن جنگ سرد ميان دو بلوك شرق و غرب (مناقشه در درون پروژه مدرن)، استفاده از بمب اتم و تبلور جهان سوم.
مرحله پنجم، مرحله بلاتكليفى است كه از اواخر دهه ١٩٦٠ تا اوايل دهه ١٩٩٠ به طول انجاميد. در اين مرحله، موضوعات زير مطرح بوده است: بالا گرفتن آگاهى نسبت‌به جهان، تحكيم ارزش‌هاى پساماديگرايى، پايان جنگ سرد و سقوط بلوك شرق، طرح مسئله مربوط به حقوق و دسترسى گسترده به سلاح‌هاى اتمى، افزايش تعداد نهضت‌ها و نهادهاى جهانى، تعدد فرهنگى و تكثرنژادى، پيچيده‌تر شدن مفهوم فرد به واسطه طرح ملاحظات جنسى، نژادى و قومى، تبديل حقوق مدنى به مسئله‌اى جهانى، پايان نظام دو قطبى، افزايش دلمشغولى نسبت‌به بشريت‌به عنوان يك نوع ويژه از طريق جنبش‌هاى محيط زيست، رشد توجه به جامعه مدنى و شهروندى جهانى، تحكيم موقعيت نظام ارتباط جمعى در جهان و رشد اسلام گرايى به مثابه جنبش ضد جهانى شدن.
همان‌طور كه در سطور پيشين بيان شد، مقصود از جهانى شدن در اين نوشته، همان مرحله پنجم مى‌باشد; هر چند در طرح مباحث از مراحل ديگر نيز سخنى به ميان خواهد آمد. با توجه به تقسيم بندى مرحله‌اى رونالد رابرتسون، مالكوم واترز در كتاب خود در باب نظريه‌هاى جهانى شدن، سه احتمال و ديدگاه را درباره جهانى شدن مطرح مى‌كند كه عبارتند از:
الف. جهانى شدن فرايندى است كه از شروع تاريخ بشر آغاز شده و تاثيرات آن با گذشت زمان افزايش يافته است; ليكن اين فرايند در سال‌هاى اخير يك جهش ناگهانى داشته است.
ب. جهانى شدن همزاد تجدد يا نوسازى (مدرنيزاسيون) است و در نگاهى ديگر، همان توسعه سرمايه‌دارى است كه اخيرا از يك جهش ناگهانى برخوردار شده است.
ج. جهانى شدن، پديده و فرايندى متاخر است كه همراه با فرايندهاى اجتماعى، تحت عناوين فراصنعتى (Post) Industralization) ، فرا تجدد (Post modernization) يا بى سازمانى (شالوده‌شكنى) سرمايه دارى ( (cupatalism Disorganization of همراه است. (٨)
ديدگاه مالكوم واترز با نظريه پنج مرحله‌اى رابرتسون اين تفاوت را دارد كه واترز آغاز جهانى‌شدن را از زمان شروع زندگى انسان، تلقى مى‌كند، ولى رابرتسون قرن پانزدهم ميلادى را شروع جهانى شدن مى‌داند. به نظر واترز جهانى شدن به طور نامنظم، از طريق توسعه امپراطورى‌هاى گوناگون قديمى، غارت و تاراج و تجارت دريايى و گسترش آرمان‌هاى مذهبى و دينى، تحول يافته است. البته واترز نيز اذعان دارد كه جهانى‌شدن به مفهوم امروزى، مترادف با نوگرايى و تجدد مى‌باشد و توسعه خطى جهانى شدن كه هم اكنون ما شاهد آن هستيم، همزاد عصر جديد است. (٩)
اكنون اين پرسش بنيادى مطرح است كه چه عواملى موجب پديدار گشتن فرايند جهانى‌شدن بوده است. در نظريه‌هاى كلاسيك جهانى شدن بر اين نكته تاكيد فراوان شده است كه صنعتى شدن، موجب تضعيف تعهدات جمعى مى‌شود و راه را براى كاهش اهميت مرزها در بين جوامع باز مى‌كند. اما نظريه‌پردازان جهانى‌شدن، بر اين باورند كه جهانى شدن از اروپا آغاز شده است و ماكس‌وبر اعتقاد داشت كه عقلانيت‌به وجود آمده دوره رفرم، به تمام فرهنگ‌هاى اروپايى سرايت‌خواهد كرد. كارل ماركس نيز معتقد بود كه جهانى شدن، قدرت طبقه سرمايه‌دار را بشدت افزايش مى‌دهد و رشد سريع تكنولوژى موجب ايجاد بازار جهانى براى صنايع جديد مى‌شود. در ديدگاه ماركس «نياز به گسترش مداوم بازار براى صدور محصولات، توجه طبقه سرمايه‌دار را به تمام اكناف جهان جلب مى‌كند. بايد به همه جا سر مى‌كشيد، در همه جا سكنى مى‌گزيد و با همه ارتباط برقرار مى‌كرد.» (١٠) بنا به گفته ماركس هر چند اين تحول با اقتصاد و سرمايه آغاز مى‌شود، ولى به اقتصاد ختم نمى‌شود; چرا كه موجب تحول فرهنگى در سطح جهان نيز مى‌شود. صدور محصولات سرمايه‌دارى نه فقط به توليد، بلكه به مصرف نيز ويژگى جهانشمولى مى‌دهد و هر كالاى سرمايه‌دارى فرهنگ خود را نيز به كشور صادر شده انتقال‌مى‌دهد. بر اين اساس طبقه سرمايه‌دار سوداگر، جهان را مطابق با انديشه و تصور خود بازآفرينى مى‌كند و اين به معناى جهانى شدن است.
جامعه‌شناسان ساختارگراى كاركردگرا با استفاده از آرا و نظريات اميل دوركيم، صنعتى شدن را عامل جهانى‌شدن مى‌دانند. در ديدگاه آنان صنعتى شدن پيامدهاى اجتماعى زيادى را به همراه خود دارد و تحولات جهانى سرمايه دارى را به ديگر حوزه‌هاى زندگى اجتماعى كه از لحاظ كاركردى با مراكز صنعتى سازگارى دارند، انتقال مى‌دهند و در صورت عدم سازگارى، رسانه‌هاى گروهى نظام سرمايه‌دارى، نمادسازى‌هاى مناسب را عرضه مى‌دارند. اين تحولات ساختارى، ارزش‌ها را در مسير فردگرايى، جهان‌گرايى، دنيادارى و عقلانيت هدايت مى‌كند، و سرانجام جوامع مقلد و كمتر توسعه‌يافته از نهادهاى جوامع نوين و سرمايه دار پيروى مى‌نمايند. اين تحولات كلى و پيچيده را ساختارگرايانه كاركردگرا نوسازى مى‌نامند. يكى از علل جهانى شدن نيز همين نوسازى و نوگرايى است. (١١)
آنتنى گيدنز جهانى شدن را نتيجه مستقيم نوگرايى مى‌داند و معتقد است كه جهانى شدن، يعنى تشديد روابط اجتماعى در سرتاسر جهان كه در آن جوامع دور از هم، طورى به يكديگر وابسته مى‌شوند كه حوادث محلى از رويدادهايى تاثير مى‌پذيرند كه در مناطق دور دست‌شكل مى‌گيرند و بر آنها تاثير مى‌گذارند. (١٢)
جهانى شدن را مى‌توان از زواياى مختلف مورد بررسى قرار داد: از بعد اقتصادى، سياسى، فرهنگى و... و با توجه به رهيافت‌هاى گوناگون، در معرض نقد و بررسى قرار داد. اما آنچه مهم است اين است كه در دو برهه زمانى، فرهنگ غربى در قالب ليبراليسم در جهان حكمفرما بوده است: در وهله اول كه از قرن نوزدهم ميلادى آغاز شد، با رهبرى انگلستان، سرانجام منجر به گسترش جهانى امپرياليسم شد كه اين امر در روند جهانى شدن نيز تاثير گذار بوده است. وهله دوم، مربوط به دوران بعد از جنگ دوم جهانى است كه به رهبرى امريكا هدايت‌شده است. ايالات متحده امريكا از اين دوره به بعد، با تكيه بر مزيت‌هاى تكنولوژيك، سيستم توليد انبوه و قدرت نظامى قوى، به قدرت مسلط جهانى تبديل شد و سرانجام پس از فروپاشى بلوك شرق به عنوان قدرت پيشتاز در جهان و هم اكنون به عنوان «پيشواى بين المللى‌» مطرح است. امريكا بر پايه موافقتنامه برتون وودز، صندوق بين المللى پول و بانك جهانى را به منظور ثبات بخشيدن به نرخ تسخير ارزها و كنترل تورم بين المللى به وجود آورد و با تسلط به اهرم اقتصادى جهان، نبض اقتصاد جهانى را به دست گرفت و هم اكنون جهانى شدن، با فرهنگ امريكايى كه به نوعى فرهنگ غربى محسوب مى‌شود، فرايند خود را طى مى‌كند.
پس از تشريح ابعاد جهانى شدن، اينك قدرى نيز درباره دين اسلام بحث و گفتگو مى‌شود.

دين اسلام

تعريف دين، شايد يكى از مشكل‌ترين تعاريف باشد; چرا كه آنچه امروزه در سطح كره خاكى با نام دين شناخته مى‌شود، از تنوع و گستردگى فراوانى برخوردار است. يكتاپرستى، اعتقاد به قدرت‌هاى جادويى، روح‌پرستى، اعتقاد به تقدس برخى حيوانات و اشيا و حتى اشكال گوناگون بت‌پرستى، همگى نام دين و آيين بر خويش مى‌نهند و هم اكنون اين نوع اعتقادات در مجامع علمى و دانشگاهى جهان در شاخه‌هاى مختلف معرفت، نظير جامعه‌شناسى اديان و روان‌شناسى مذهب، فلسفه دين و كاركردهاى اديان و. .. از زواياى گوناگون مورد بررسى و كندوكاو محققين و كارشناسان قرار مى‌گيرند. اين تنوع و گستردگى، موجب مى‌شود كه جهت مشترك و جامعى ميان اديان و آيين‌هاى مختلف وجود نداشته باشد و امكان ارائه تعريفى واحد، جامع و مانع از اديان و مذاهب بر اساس جهات مشترك، مشكل و حتى منتفى باشد. با توجه به مطالب فوق، لفظ دين از اين جهت‌بسيار شبيه كلمه و لفظ «بازى‌» (١٣) است. بازيها در هر فرهنگ تنوع گسترده و بسيار دارند. برخى از آنها براى تفريح و لذت استفاده مى‌شود و برخى از آنها براى ورزش جسمى و روح مورد بهره‌بردارى قرار مى‌گيرد و بخشى ازآنها براى ارضاى حس رقابت و برترى‌جويى، و بعضى از آنها براى سلامتى و گاه به صورت جمعى و يا انفرادى صورت مى‌گيرد. با توجه به تنوع گوناگون، ارائه تعريف واحد و مشتركى از بازى، قدرى مشكل مى‌شود.
بسيارى از متالهين، فلاسفه و متكلمين از اديان اسلام، يهود، مسيح و فرقه‌هاى گوناگون، بسيار كوشيده‌اند كه در خور فهم خود، تبيين و تعريفى از مقوله و مفهوم دين ارائه دهند. در ميان انديشمندان اسلامى، كتاب‌هايى درباره شرايع و مذاهب جهان، نوشته شده است و برخى از دانشمندان نيز به طور اخص درباره مذاهب و فرقه‌هاى اسلامى، رساله‌هايى را به رشته تحرير در آورده‌اند. (١٤)
از مجموع نوشته‌هاى مربوط به دين و مذاهب و با توجه به اعتقادات نگارنده، مى‌توان اديان را به دو دسته كلى و كلان تقسيم كرد: اديان يا الهى‌اند و يا بشرى. اديان الهى ريشه در غيب دارند و پايه و اساس آنها بر وحى و پيام الهى و غيبى استوار است; ولى اديان بشرى ريشه در نيازها و حاجات آدمى دارند و مصنوع و مخلوق بشرند. اديان بشرى نيز خود به شعبه‌هاى مختلف تقسيم مى‌شود كه شامل بت پرستى نيز مى‌گردد. البته بر اساس آيات قرآن كريم، اگر از بت‌پرستان سؤال شود كه چرا بت مى‌پرستند، آنان جواب مى‌دهند كه: «ما آنها را نمى‌پرستيم; مگر اينكه آنان جايگاه ما را به خداوند نزديك مى‌نمايند.» شايد پلوراليسم دينى جان هيك نيز از اين زاويه قابل تحليل و تفسير باشد; چرا كه ايشان اديان را اعتقاد و باورداشتن به امر قدسى و حقيقت ماورايى تفسير مى‌كنند و حقيقت متعالى فى نفسه را از حقيقت متعالى - آنچنان كه در اديان ظاهر مى‌شود - جدا مى‌نمايند و سر تفاوت اديان را نيز همين مى‌دانند و آنچه به عنوان دين و مذهب وجود دارد، تجارب دينى پيروان آن‌ها است و تجارب دينى نيز ذاتا متكثرند. (١٥)
تعريف و تفسير ما از دين هر چه باشد، از دايره تقسيم بندى دوگانه مسطور پيشين خارج نمى‌شود. اديان يا وحيانى و الهى هستند و يا اينكه زاييده و ساخته و پرداخته ذهن بشرند. آدمى در دين وحيانى الهى دريافت‌كننده و درك‌كننده پيام الهى و محتواى دين است. جوهر دينى و مذهبى بودن يك فرد در اعتقاد و التزام قلبى به محتواى وحى و پيام الهى و مشى و سلوك و التزام عملى به آموزه‌هاى الهى و وحيانى نهفته است. بنابراين دين از مجموعه‌اى عناصر تشكيل مى‌يابد و عناصر سازنده محتواى دين همه از يك سنخ نمى‌باشد; بلكه مجموعه‌اى از عناصر در كنار يكديگر تشكيل‌دهنده چيزى به نام دين الهى مى‌باشد. (١٦) با اين وصف، دين الهى - وحيانى، مجموعه‌اى از حقايق و قوانين، مناسك و اخلاقيات است. به تعبير ديگر، اديان الهى - وحيانى داراى هسته و پوسته مى‌باشند، قواعد و قوانين و اخلاقيات هسته آن هستند و مناسك نيز پوسته آن. دين اسلام يكى از اديان الهى و وحيانى است و به تعبير قرآن كامل‌ترين اديان و پيامبر اسلام نيز خاتم النبيين است. (١٧) دين اسلام، به تمام جوانب هستى و حيات انسان توجه و نگرش عميق دارد و شايد بتوان ادعا كرد كه واژه Religion كه در متون لاتين و غربى معادل دين گرفته شده است و بيشتر ارتباط شخصى - فردى را با خداوند و دين بيان مى‌دارد و چنان مفهوم وسيعى را كه يك مسلمان از دين و اسلام مى‌فهمد، هرگز بيان نمى‌كند.
همان‌طور كه در سطور بالا بيان شد، اسلام مجموعه‌اى از عناصرى است كه در كنار هم چيده شده‌اند و يك مسلمان بايد التزام نظرى و عملى به آن عناصر داشته باشد. دين اسلام، تجزيه و تفكيك زندگى انسان به واحدهاى شخصى و اجتماعى، و اين كه دين فقط بخش خصوصى و فردى را مى‌تواند تحت‌شموليت‌خود بگيرد، ولى بخش اجتماعى از شمول دين آزاد باشد، مقبول اسلام نيست و اسلام شامل رفتار، گفتار و پندار فردى و اجتماعى انسان معتقد به خود را در برمى‌گيرد. (١٨) قرآن كريم شعاع نظارت اسلام را در پهنه حيات كل انسانها و در كل مسايل جهت تفكيك حق از باطل و رهانيدن بشر از ظلمتها و رسانيدن به راه سعادت و نور اعلام مى‌كند. خداوند خطاب به پيامبر اسلام مى‌فرمايد: «كتاب‌انزلناه اليك‌لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد. (١٩) قرآن، وحى و شريعتى كه بر تو اى پيامبر نازل كرديم براى آن است كه تا تمامى مردم را از تمامى ظلمتها، نابسامانيها، نادرستيها، بت‌سازى‌ها به نور رحمت هدايت نمايى و در خط شايسته و والاى الهى قرار دهى. خطاب آيه، عام و گسترده است و تنها شامل پيروان اسلام نمى‌شود، چرا كه مى‌فرمايد، تمام مردم را از ظلمات به سوى نور رهنمون نمايى.
با توجه به مطالب فوق، دين اسلام يك پديده الهى است اما اين پديده الهى در خلا كاركرد نخواهد داشت و اين دين براى اجتماع انسانى است. بر اين اساس مى‌توان گفت كه دين اسلام يك پديده الهى - اجتماعى و انسانى است. با افزودن قيد اجتماعى و انسانى، به يك مثلث اشاره مى‌شود. فرد + جامعه + حاكميت. دين به عنوان يك پديده الهى - اجتماعى، بايد انتظار خودش را از اين سه واحد بيان كند. يعنى بايد بگويد، چه فردى را مى‌پذيرد تا بتوان به او گفت فرد دينى (انسان متدين) و چه جامعه‌اى را مى‌پذيرد تا بتوان به آن گفت جامعه دينى (جامعه متدين) و چه حاكميت و مديريت اجتماعى و سياسى و تربيتى و قضايى و اقتصادى را مى‌پذيرد تا بتوان به آن گفت: نظام دينى (نظام متدين) و دين اسلام به هر سه سؤال پاسخ داده است. دين، نظامى را مى‌پذيرد كه عامل به عدل باشد: ان الله يامر بالعدل (٢٠) ، و جامعه‌اى را مى‌پذيرد كه قائم به قسط باشد: ليقوم الناس بالقسط (٢١) ، و افرادى را مى‌پذيرد كه معتقد و درستكار باشند: الذين آمنوا و عملوا الصالحات) (٢٢) . (٢٣)
با توجه به مطالبى كه از دين اسلام بيان شد، مى‌توان چنين نتيجه گرفت كه دين اسلام، يك دين جهانشمول مى‌باشد و آموزه‌هاى آن براى حوزه‌هاى مختلف زندگى اعم از خصوصى و اجتماعى، دستور و برنامه خاصى دارد و پيروان خود و حتى انسان‌هاى جهان را به انجام آن دستورها فرا مى‌خواند و در مقابل هر پديده‌اى از جمله جهانى‌شدن، مقاومت و حتى به مبارزه برمى‌خيزد.
پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود مى‌باشد.