پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - رؤياي قرن امريكايي

رؤياي قرن امريكايي


قسمت دوم
تحولاتي كه در مقاطع زماني بعد از فروپاشي بلوك شرق به انجام رسيد، بر سرنوشت آتي نظام بين‌الملل مؤثر بود؛ زيرا حوادث به گونه‌اي مقطعي و مرحله‌اي در روندي كه مبتني بر الزام‌ها يا رفتارهاي داوطلبانه است، شكل مي‌گيرند. قواعد بازي و سرنوشت نظام بين‌الملل را چگونگي و مكانيسم رفتاري و كاركرد قدرت‌هاي بزرگ دوران بعد از فروپاشي نظام دوقطبي تا زمان شكل‌گيري دوران و ساختار نهادمند جديد، ايجاد مي‌كنند. بنابراين نوع حوادث و ماهيت ساختاري در دوران بعد از فروپاشي با يكديگر پيوستگي داشته، از ماهيت و كاركرد نسبتا همگوني برخوردارند.
در اين‌باره ايالات متحده امريكا به عنوان قدرت پيشتاز، درصدد برآمد تا براي ايجاد پيوند بين فرهنگ‌ها و گروه‌هاي مختلف پيش‌قدم گرديده، نيل به دموكراسي ليبرال را با ابزارهاي مداخله‌گرايانه تحقق بخشد. شكل‌گيري اين امر از طريق فرايندي كه در راستاي آن موازنه قدرت بين بازيگران اصلي به پايان رسيده بود، تحقق يافت. البته ايالات متحده در دوران نظام دوقطبي نيز بر اساس اهداف و الگوهاي رفتاري خود، درصدد بود تا به گونه‌اي موازنه بين‌المللي را برهم زده، در راستاي آن مداخله‌گري خود را در مناطق مختلف اعمال نمايد. امريكا كه پس از جنگ دوم جهاني از مزيت بالاتري در حوزه‌هاي نظامي و امنيتي برخوردار بود، پس از فروپاشي بلوك شرق، بر استعدادهاي نظامي خود افزود كه موجب شد به گونه‌اي طبيعي ترجيح دهد كه از ابزارهاي مداخله‌گرايانه محسوس‌تري در حوادث و تحولات بين‌المللي بهره گيرد. از سوي ديگر بايد توجه داشت كه در شرايط عادي و روندي كه در راستاي اعمال الگوها و قواعد پذيرفته‌شده به وسيله سازمان‌ها و نهادهاي بين‌المللي انجام مي‌گيرد، مزيت نسبي چنداني متوجه ايالات متحده امريكا در مقايسه با اروپا و ژاپن وجود نخواهد داشت. از اين رو طبيعي به نظر مي‌رسد كه امريكا از ابزارها، توان و موقعيت نظامي خود به عنوان تنها ابرقدرت، حداكثر بهره‌برداري را به انجام خواهد رساند.١

مباني رفتاري سياست خارجي امريكا
اقدامات هژمونيك امريكا از زمان رييس جمهوري ريگان آغاز شد و در زمان بوش نيز با حمله به عراق و ديگر مناطق جهان، ادامه پيدا كرد و بر روند مداخله‌گرايي امريكا افزود. مداخلات گسترده امريكا در سطح جهان و فروپاشي شوروي، پيشتازي و قدرت فائقه امريكا را به اثبات رساند و به دنبال خود مباحث تعامل و يا تقابل ميان مسايل ارزشي ـ ايدئولوژيك را به منافع استراتژيك، در ميان صاحب‌نظران و صاحب‌منصبان سياست خارجي امريكا، دامن زد. ديدگاه صاحب‌نظران و صاحب‌منصبان سياست خارجي امريكا درباره تعامل و يا تقابل ارزش‌ها با منافع، به دو مكتب ايدئولوژيك ـ استراتژيك «ميهن‌دوستي متعالي» و استراتژيك ـ ايدئولوژيك «هژموني جهاني»٢ منجر گرديد.
به مقتضاي انديشه استراتژيك ـ ايدئولوژيك و يا به‌عكس ايدئولوژيك ـ استراتژيك، امريكا سعي مي‌كند، در حوزه سياست خارجي از هردو حربه ارزش‌هاي حقوق بشر و توان نظامي خود، جهت حفظ قدرت فائقه خود استفاده نمايد.٣
اليوت آبرامز، معاون وزير خارجه زمان ريگان و رييس مركز اخلاق و سياستگذاري عمومي مستقر در واشنگتن، اين تلفيق را به شرح زير بيان مي‌كند:
«به نظر من، حفظ موضع مسلط براي امريكا نه‌تنها متضمن منافع ملي ماست، بلكه به حفظ صلح نيز ياري رسانده، موجب ارتقاي دموكراسي و حقوق بشر خواهد شد.»٤
دو ابزار قدرت سخت‌افزاري (نظامي، اقتصادي و فني) و نرم‌افزاري (حقانيت حقوق بشر و دموكراسي) امريكا آبرامز واقع‌گرا را به اين اظهارنظر وامي‌دارد:
«براي من، ستيز با اين انديشه كه اصل حاكميت ديگر نمي‌تواند به رهبران سياسي حق سركوب و قتل‌عام ملت خود را بدهد، ممكن نيست.»٥
هم اكنون، كليه صاحب‌نظران و صاحب‌منصبان امريكا به اين توافق عيني و پوزيتويستي رسيده‌اند كه ايالات متحده امريكا به عنوان قدرت فائقه در جايگاه و منزلت پيشتازي بازيگران جهاني قرار دارد. اختلاف نظرذهني آنان در چگونگي ايفاي نقش پيشوايي آن كشور است كه موضوع بحث انديشمندان با نگرش‌ها و گرايش‌هاي فلسفي گوناگون است. با اين حال هر دو جناح و گروه رقيب و عمده در امريكا تحت عنوان مكتب محافظه‌كار [جمهوريخواهان] و ليبرال (دموكرات‌ها) در صددند تا طرحي ارايه دهند كه متناسب با منزلت و جايگاه پيشتازي امريكا باشد.
هر دو دسته از متفكران و صاحب‌منصبان محافظه‌كار و ليبرال، به نوعي به يك ذهنيت تلفيقي و تركيبي رسيده‌اند كه جميش كرث آن را تحت عنوان ايده‌آليسم واقع‌گرايانه و يا واقع‌گرايي ايده‌آليستي ناميده است.٦
مقدرات ملي و محذورات جهاني، نخبگان فكري و اجرايي امريكا را به رهيافتي ديگر رهنمون شده است كه از آن با عنوان ريگانيسم ـ ويلسوني يا واقع‌گرايي آرمان‌گرا ياد مي‌كنند. به مقتضاي اين ايستار، رويكرد امريكا نسبت به مسايل جهاني تلفيقي است كه به وسيله دو حزب عمده سياسي آن كشور، يعني حزب جمهوري‌خواه و دموكرات به اجرا گذاشته مي‌شود، و در اين ميان فرقي نمي‌كند كه رقيب دولت امريكا در نظام بين‌الملل چه كشوري باشد. هم‌اكنون و پس از فروپاشي بلوك شرق، حوزه محوري سياست خارجي امريكا به رقابت و بازي فشرده با اروپا، ژاپن و روسيه معطوف است. امريكا هم‌اكنون درصدد است با جلب همكاري اروپا و ژاپن در تحكيم رهبري خود، قدرت شمال را نسبت به جنوب، تحكيم و تثبيت كند.٧ به رغم آن كه امريكا به همراه اين بازيگران محوري درصدد است اين نظم هژمونيك را به نفع خود حفظ كند، ولي در اين مجموعه هژمونيك عالم و گسترده، امريكا از يك جايگاه و موقعيت برتر و هژمونيك خاص برخوردار است.٨ در اين راستا پيش‌بيني شده بود كه رهبري امريكا، حداقل از لحاظ اقتصادي و فني، در سال ٢٠٠١ تحكيم و تثبيت شود. ايالات متحده امريكا در سال ٢٠٠١، يازده هزار ميليارد دلار، ژاپن چهار هزار و نهصد ميليارد دلار و كل قدرت‌هاي بزرگ اروپا، حدود شش‌هزار ميليارد دلار توليد ناخالص ملي داشته‌اند.٩ آمار و ارقام فوق نشان مي‌دهد كه پيشتازي اقتصادي ـ فني جهان را امريكا بر عهده گرفته است و چه‌بسا اين مرحله پيشتازي به مرحله پيشوايي نيز برسد. طبيعي است كه توليد بيش از دو برابر امريكا نسبت به اروپا و ژاپن، موقعيت و جايگاه هژمونيك آن كشور را د ر پيشتازي آن كشور بين كشورهاي شمال و رقم زدن سياست بين‌الملل به نفع امريكا را به‌شدت تثبيت مي‌كند.
تجزيه و تحليل ساختار قدرت در عرصه بين‌الملل و نظام جهاني، بايد معطوف به ساختار موجود در آن سطح مورد بررسي قرار گيرد. يكي از محققان ايراني، روابط بين‌الملل قدرت موجود در نظام بين‌الملل را به اقتضاي قدرت نظامي ـ سياسي، اقتصادي ـ فني و فرهنگي ـ ارتباطي، به سه دسته تقسيم كرده است. وي از لحاظ نظامي و سياسي، بازيگران را به پنج دسته ابرقدرت، قدرت بزرگ، قدرت متوسط، قدرت كوچك و قدرت ريز تقسيم مي‌كند. در ديدگاه ايشان ابرقدرت، هم قدرت جهاني است و هم توان مطلق در سطح نظام بين‌الملل. مطلق، يعني اين كه توان تغيير ساختار قدرت بين‌المللي را به وجه ايجابي و سلبي دارد. قدرت‌هاي ديگر به ترتيب صرفا توان نسبيِ جهاني، منطقه‌اي، داخلي فعالانه و داخلي منفعلانه دارند. امريكا ابرقدرتي است كه ژاپن و روسيه و حتي اروپا فاصله بسياري با او دارند.
از لحاظ اقتصادي ـ فني بازيگران عرصه نظام بين‌الملل به چهار دسته مركز، شبه‌مركز، شبه‌حاشيه و حاشيه تقسيم مي‌شوند. مركز هم توان توليد علم و هم توان توليد فن و هم توان توليد قدرت را دارد. در حال حاضر غرب در اين موقعيت و جايگاه مي‌باشد و امريكا نيز به عنوان قدرت برتر در رأس اين هرم قرار گرفته و با موقعيت پيشتازي توان توليد علم، فن و قدرت را از همه بيش‌تر داراست. قدرت‌هاي شبه‌مركز، توان توليد علم را ندارند و شبه‌حاشيه، توان توليد فن را ندارند و حاشيه نيز، صرفا با وارد كردن فن در مقابل پرداخت منابع خام، وجود خود را فعالانه يا منفعلانه حفظ مي‌كند.
از لحاظ ارتباطي ـ فرهنگي، قدرت‌هاي جهان به لحاظ منزلت استراتژيك به چهار دسته تقسيم مي‌شوند: نافذ، نفوذناپذير غيرنافذ، نفوذپذير نافذ، نفوذپذير. امريكا هم‌اكنون در موقعيت نافذ قرار دارد و ساختار قدرت و تصميمات آن كشور كمتر دستخوش نفوذپذيري از محيط بيروني خود قرار دارد.١٠
به‌هر تقدير، تقسيم‌بندي و چارچوب‌هاي مفهومي فوق كه برگرفته شده از ديدگاه نظريه‌پردازان امريكايي و غربي مي‌باشد، نشان مي‌دهد كه ايالات متحده امريكا به‌طور ترديدناپذيري در منزلت پيشتازي در ساختار قدرت جهاني و نظام بين‌الملل قرار دارد. تلاش نخبگان فكري و سياسي و اجرايي آن كشور بر اين است كه با تثبيت اين موقعيت، امريكا بتواند از جايگاه پيشتازي به مرحله پيشوايي بلامنازع در عرصه بين‌المللي تبديل شود.
گروهي از محافظه‌كاران امريكايي به‌رغم پيروزي آن كشور در جنگ سرد و كنار گذاشتن رقيبي همچون شوروي، بيم آن دارند كه مبادا در نبود دشمني همچون بلوك شرق، قدرت نظامي و هژمونيك امريكا افول كند و در نهايت اين افول به منزلت آينده آن كشور لطمه بزند. آنان به ضرورت قدرت نظامي در جهت حفظ منزلت امريكا، اصالت و اهميت مي‌دهند. نظريه‌پرداز برخورد تمدن‌ها، تحت تأثير انديشه‌هاي محافظه‌كارانه خود، مدعي است كه رقابت‌هاي بازيگران متعدد عرصه بين‌الملل عليه هژموني ايالات متحده، در حال تشديد است. در همين راستا وي تأكيد مي‌كند كه منافع استراتژيك ايالات متحده، پس از دوران جنگ سرد، گرچه متحول شده است، ولي بايد با درس گرفتن از آموزه‌هاي موازنه قدرت منعطف، اين كشور، آمادگي لازم جهت مقابله با تهديدات فوق را افزايش دهد. هانتينگتون در نقد ليبرالها نسبت به محيط خارج، معترضانه اظهار مي‌كند كه آنان (ليبرال‌ها ـ دموكرات‌ها) تجارت را پيشه خود كرده‌اند، نه سياست را.١١
در پايان اين قسمت تذكر اين نكته لازم است كه گرچه مقامات امريكايي تلاش مي‌كنند تا محيط امنيتي كشور خوذ را حفظ نمايند، شواهد نشان مي‌دهد كه موفقيت كامل نداشته‌اند. واقعه ١١ سپتامبر، محيط امنيتي امريكا را زير سؤال برد و برخلاف نظر محقق ايراني، نفوذ بر ساختار امنيتي امريكا نيز به وسيله گروه‌هاي تروريستي امكان‌پذير گرديد. البته با اين پيش‌فرض كه بپذيريم اين واقعه به وسيله گروه‌هاي تروريستي صورت گرفته است و حداقل بخشي از مقامات و دولتمردان امريكا در اين مسئله دخالت نداشته‌اند.

قدرت فائقه و مداخله‌جويي امريكا پس از فروپاشي بلوك شرق
پس از جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق، سياست جديد بين‌المللي شكل گرفت كه حكايت از يك نظم جديد با عنوان «نظم نوين جهاني» بود. در اين نظم جديد، پيشتازي امريكا ايجاب مي‌كرد كه آن كشور تلفيق ايدئولوژي ـ استراتژي از ارزش‌ها و منافع را در دستور كار خود قرار دهد. بدين‌سان اهداف ارزشي ـ منفعتي به عنوان دكترين سياست خارجي امريكا، زمينه را براي به‌كارگيري ابزارهاي كنترلي و پرورشي فراهم مي‌آورد. مسئله فوق در صورتي امكان‌پذير است كه قدرت هژمونيك امريكا افزايش يابد تا بدين‌وسيله بتوانند از ابزارهاي كنترلي و پرورشي در سطح نظام بين‌الملل به صورت بهينه استفاده نمايند. وُلكو و ايمول با تأكيد بر چنين امري بيان داشته‌اند كه در اروپاي قرن ١٩، به هر اندازه قدرت هژمونيك انگلستان كاهش پيدا مي‌كرد، بحران‌هاي منطقه‌اي و جنگ بين كشورها افزايش پيدا مي‌كرد.١٢
دولت انگلستان نيز در قرن ١٩ موفق نشد، و هم‌اكنون نيز جنگ‌هاي منطقه‌اي، بحران و بي‌ثباتي‌هاي موجود در نظام بين‌الملل نيز نشانگر اين امر مي‌باشد كه علي‌رغم اراده امريكا براي ايجاد نظم هژمونيك و اعمال اقتدار فراگير بر بازيگران و مناطق، به گونه‌اي همه‌جانبه انجام نگرفته است.
برخي از صاحب‌نظران و دولتمردان امريكايي بر اين باورند كه افكار عمومي امريكا خواستار حفظ و تلاش جهت ارتقاي قدرت فائقه و هژمونيك امريكا هستند:
«افكار عمومي به طور پايدار نشان مي‌دهد كه مردم ما مي‌خواهند براي اين كه امريكا قدرت اول باشد، هزينه كنند.»١٣
اهداف ارزشي و منفعتي، در سياست خارجي امريكا، اعمال هر وسيله اعم از كنترلي و پرورشي و... را توجيه مي‌كند. تجربه جنگ ويتنام و خليج فارس، نشان مي‌دهد كه دولت‌مردان و صاحب‌منصبان امريكايي، حاضرند براي پيروزي و كسب منافع و استقرار ارزش‌هاي امريكايي در سطح جهان، از هر وسيله‌اي استفاده كنند. كندوكاو و بررسي مسئله فوق در دو مبحث زير دنبال مي‌شود.

١. انديشه‌هاي محافظه‌كاري و ليبرالي در امريكا
در امريكا انديشه‌هاي محافظه‌كاري را حزب جمهوري‌خواه دنبال مي‌كند و انديشه‌هاي ليبرالي را حزب دموكرات. تقابل دو انديشه محافظه‌كاري و ليبرالي در آن كشور در نهايت موجب شد كه واقع‌گرايي ـ آرماني و يا به تعبير ديگر ويلسونيسم ـ ريگاني در سياست خارجي امريكا به منصه ظهور برسد. هردو نگرش فوق به جامعه سياسي تأكيد دارند. نقطه تمايز اين دو مكتب از تأكيد آنان بر دو نهاد سياسي ملي و جهاني و ابراز پيشبرد اهداف ملي ناشي مي‌شود.
واقع‌گرايان، به دولت ملي در حال حاضر و نظم موجود قبل از جنگ سرد اشاره دارند؛ آرمان‌گرايان به نظم جهاني مبتني بر مبادلات چندجانبه حقوقي و ساختاري تأكيد دارند. به همين خاطر محافظه‌كاران همواره از افزايش بودجه نظامي دولت جانبداري مي‌كنند.١٤ در اين خصوص آن‌ها مدعي هستند كه با استناد به مطالعات و نظرسنجي‌ها كه در امريكا صورت گرفته است، «مردم امريكا، طرفدار عمليات نظامي با سرعت زياد و پيروزي قاطع هستند.»١٥
از لحاظ ارزشي محافظه‌كاران، شديدا ضدايدئولوژي بنيادگرا و خواهان استقرار و تحكيم رژيم‌هاي ليبرال دموكرات (سياسي ـ اقتصادي) يا اقتدارگرايي محافظه‌كار (ليبرال اقتصادي ـ اقتدارگراي سياسي) هستند. در اين خصوص، محافظه‌كاران از لحاظ سلبي به‌شدت مخالف هرگونه سازش و همكاري با كشورهاي بنيادگرا از قبيل ايران، عراق، ليبي و... هستند.١٦ از لحاظ ايجابي نيز آنان خواهان «كمك‌هاي دولت ايالات متحده امريكا، به عنوان يك عامل تعيين‌كننده در ايجاد دموكراسي در كشورهاي مختلف دنيا هستند و اين هدف نيز بايد با انديشه جهان‌گرايي كه در خدمت تثبيت قدرت ملي و فائقه ايالات متحده امريكا باشد.١٧
از لحاظ اعتقادي محافظه‌كاران، از آموزه‌ها و اعتقادات ديني مسيحيت استفاده مي‌كنند و با توجه به آن آموزه‌ها مدعي هستند كه:
«خداوند متعال، جايگاه ويژه‌اي براي امريكا در ميان ملل ديگر در نظر گرفته و بهترين مواهب و نعم را به مردم امريكا اعطا كرده است.»١٨
برخي ديگر از انديشمندان امريكا، براي سيادت و رهبري امريكا جايگاهي وسيع‌تر در عرصه زندگي امريكايي مي‌دانسته و بر اين باورند كه اگر امريكا اين سيادت و رهبري را با دقت و ظرافت عمل ننمايد، زندگي امريكايي متلاشي خواهد شد:
«امريكا بايد رهبري سياست بين‌الملل را بر عهده گيرد. اگر با هشياري هرچه تمام‌تر وارد عمل نشويم، شيوه زندگي ما از بين خواهد رفت.»١٩
قبل از فروپاشي بلوك شرق، محافظه‌كاران دشمن درجه يك خود را نظام كمونيستي مي‌دانستند و از مايه‌هاي مذهبي خود نيز استفاده كرده، كمونيسم را آينه تمام‌نماي شيطان در سطح جهان معرفي مي‌كردند، و از آن‌جا كه خود را افراد برگزيده خداوند مي‌دانستند و معتقدند بودند كه خداوند بهترين مواهب را به آنان داده است، لذا بر خود فرض دانستند كه با شدت هرچه تمام‌تر با مظهر شيطاني كه همان كمونيسم است، مبارزه كنند. «كمونيسم، تنها يك ايدئولوژي نيست، بلكه آينه تمام‌نماي ظهور شيطان در ميان انسان‌هاي عصر ماست و به همين جهت، كاربرد خشونت عليه اين عامل شيطاني امري لازم و حقاني است».٢٠
تعابير فوق پس از پايان جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق، با عنوان محور شرارت، محورهاي شيطاني و كشورهايي كه حامي تروريسم هستند، مطرح مي‌شود. كشورهايي از قبيل ايران، عراق و كره شمالي در محورهاي شيطاني و شرارت جاي مي‌گيرند و كشورهايي از قبيل ايران، عراق، سوريه، سودان، ليبي، حزب‌الله لبنان و حماس و... در فهرست كشورها و گروه‌هاي حامي تروريسم قرار مي‌گيرند. جورج دبليو بوش پس از واقعه ١١ سپتامبر، امريكا را مهد آزادي و كشوري خواند كه از آزادي جهان و انسان‌ها حمايت مي‌كند و حاضر نيست كه هيچ انسان آزاده بي‌گناهي كشته شود، و در مقابل، كشورهاي مخالف خود ـ به‌ويژه كشورهاي يادشده در بالا ـ را دشمن آزادي و امنيت جهاني معرفي كرد.
يكي از تحولات مهمي كه به دنبال واقعه ١١ سپتامبر در سياست خارجي محافظه‌كاران پديد آمد، مبحث جديدي در موضوع حفظ صلح و امنيت بين‌المللي است. اين مسئله به‌شدت مورد توجه قرار گرفته است كه اگر شبكه‌اي منطقه‌اي و يا بين‌المللي، مرتكب اعمالي شد كه براي صلح و امنيت تهديد بود، آيا مقابله و مواجهه با چنين شبكه‌اي را مي‌توان تحت عنوان «دفاع از خود» توجيه كرد؟
به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه در ماده ٥١ منشور ملل متحد آمده است كه اگر كشوري با حمله نظامي مواجه شد، حق دفاع از خود را دارد.
دولت ايالات متحده امريكا از آغاز، حمله تروريستي را به امريكا نوعي جنگ عليه كشور خود اعلام كرد و مفهوم جديدي از «دفاع از خود» را مطرح كرد كه سابقا وجود نداشت؛ چراكه اولاً مشخص نبود چه كسي حمله كرده است و در نتيجه امريكا به كدام بايد كشور حمله كند؛ ثانيا اگر يك گروه تروريستي كه متعلق به يك كشور است، به امريكا حمله كند، آيا امريكا مجاز است در قالب دفاع از خود به آن كشور حمله‌ور شود؟ به‌هر صورت اين حادثه موجب شد كه محافظه‌كاران امريكا در نحوه نگرش نسبت به مقوله امنيت تجديدنظر اساسي كنند، قبلاً امريكا به دنبال طرح سپر دفاع موشكي بود، اما رويداد اخير باعث شد كه در موضوع امنيت بازنگري كند و پيوند امنيتي ميان كشورها ضروري شناخته شد و شبكه‌اي براي جلوگيري از بروز چنين حوادثي شكل گيرد. امريكا سعي فراوان نمود كه نخست شبكه‌اي از كشورهاي مختلف به پيشوايي خود تشكيل دهد و ابتداء نيز قدري موفق بود؛ ولي بعدها به نظر مي‌رسد كه ناموفق بوده است. امريكا در اين راستا و پس از حمله به افغانستان، سعي كرد رابطه‌اي منطقي بين تهديدها و فرصت‌ها برقرار كند. به اين معنا كه امريكا بايد موازنه‌اي ميان تهديدها و فرصت‌ها را در جهت تقويت فرصت‌ها تنظيم كند و اين زماني ممكن خواهد شد كه استراتژي امريكا محدود به حل قضيه و بحران طالبان و القاعده نشود. لذا از ابتداي حمله تروريستي به امريكا، رهبران آن كشور، صحبت از يك جنگ تمام‌نشدني و طولانيِ ايالات متحده با تروريسم را مطرح كردند. مبارزه با تروريسم بايد به رهبري امريكا صورت گيرد؛ زيرا كه امريكا خود را تنها ابرقدرت جهان مي‌داند و اين حق را به خود مي‌دهد كه هرگونه صلاح مي‌داند، در نظام بين‌الملل وارد عمل شود و حتي مي‌تواند پيمان‌ها و كنوانسيون‌هاي بين‌المللي را يك‌طرفه نقض نمايد. ديك چني معاون بوش در اين زمينه پس از واقعه ١١ سپتامبر مي‌گويد:
«دولت بايد بدون هيچ‌گونه قيد و شرطي بتواند نقش خود را در دفاع از منافع امريكا ايفا نمايد. اقدامات كلينتون در جهت انضمام امريكا به پيمان كيوتو با انگيزه حفظ محيط زيست و يا عضويت در موافقت‌نامه‌هاي سازمان تجارت جهاني، با انگيزه آزادي رقابت تجاري، در نزد دولت جديد [دولت بوش] اعتباري ندارد و امريكا نبايد خود را مقيد به هيچ چيزي بداند.»٢١
ديك چني در ادامه اظهارنظر درباره سياست خارجي امريكا پس از اين واقعه، اعلام مي‌كند كه سياست خارجي امريكا از اين پس در جهان بر اساس مناطق مختلف، تعريف شده و در چارچوب كشورهاي دنيا اعمال مي‌شود.
ليبرال‌ها و دموكرات‌مسلك‌ها كه رقيب جمهوري‌خواهان محسوب مي‌شوند، به اهداف كلي همچون وابستگي متقابل، چندجانبه‌گرايي و همكاري معتقد هستند. به نظر ليبرال‌ها و حزب دموكرات «مرزهاي سياسي دولت‌ها براي تعريف گستردگي و دامنه فعاليت‌هاي تجاري مدرن بسيار محدود است.»٢٢
در نظر اينان وابستگي متقابل موجب هموار شدن زمينه‌هاي فعاليت سرمايه‌داري در عرصه‌هاي مختلف ملي، منطقه‌اي و جهاني مي‌شود. آنان مدعي هستند كه با اعمال سياست‌هاي پيش گفته، گسترش دموكراسي و بازار آزاد، حمايت از حقوق بشر، حفظ صلح جهاني، حل بحران‌هاي منطقه‌اي و مديريت اقتصاد جهاني ممكن مي‌شود.٢٣
استانلي هافمن بر اين باور است كه محورهاي سياست ويلسون‌گرايي عملگرا عبارت است از گسترش دموكراسي، تجارت آزاد، دفاع از پيشبرد حقوق بشر و بايكوت كردن كشورهاي سركش.٢٤
با توجه به ديدگاه هافمن و صاحب‌منصبان ايالات متحده امريكا اخلاق‌گرايي و آرمان‌گرايي، صرفا ابزاري لازم براي توجيه اقدام امريكا نزد افكار عمومي، در دو صحنه داخلي و خارجي را فراهم مي‌كند.٢٥
«دولت بايد بتواند حاكميت خود را در جهان در چارچوب مناطق به‌هم پيوسته، و نه كشورهاي مجزا، اعمال نمايد.موضوعات مطرح در سطح بين‌المللي بر اساس «افق‌ها» به آن‌ها نگاه بشود، نه مرزها، حتي اگر مرزها بيكران باشند (شبه‌قاره). در اين چارچوب، امريكا به چين به عنوان شرق آسيا مي‌نگرد، نه يك كشور كه پايتخت آن پكن است، هند شبه‌قاره هند است، نه دهلي، منطقه درياچه‌ها، وسط افريقا محسوب مي‌شوند نه كينشازا و حتي در بحران‌هاي محلي مثل كوزوو، بحران به عنوان مسئله كلان منطقه بالكان در نظر گرفته مي‌شود، مشكل عراق، آينده خليج فارس است، و قضيه درگيري عربي ـ اسرائيلي، امنيت شرق مديترانه است، نه منازعات تشكيلات خودگردان با اسرائيل.»٢٦
با توجه به مطالب فوق مي‌توان نتيجه گرفت كه از آن‌جا كه نظام امريكا، نظام سرمايه‌داري است و احزاب اعم از دموكرات و محافظه‌كار، اجراكننده نظام سرمايه‌داري‌اند و لذا سرمايه‌داري با جنگ و منازعه زنده است، بنابراين نظام سرمايه‌داري را نمي‌توان در صلح و آرامش نگه داشت. بر اين اساس مداخله‌گرايي در امور جهان، از استراتژي‌هاي اساسي سياست خارجي ايالات متحده مي‌باشد.
به بياني ديگر، ارزش‌ها، بخشي از منافع ملي امريكا محسوب مي‌شود. لذا در قرائت ليبرالي و نئوليبرالي، اهميت كاربرد عنصر نظامي در سياست، جهت پيشبرد منافع ملي كه ارزش‌هاي ليبرالي جزء تفكيك‌ناپذير آن‌هاست، اولويت پيدا مي‌كند.
نتيجه اين‌كه دو نگرش فكري در امريكا و در قالب دو حزب سياسي، سياست خارجي را رهبري مي‌كنند. همچنين دو عامل محدوديت در امكانات و گرايش‌هاي موجود در افكار عمومي، زمينه را براي تداوم تمايز دو نگرش محافظه‌كار و نئوليبرال فراهم مي‌كنند، به لحاظ آن‌كه امريكا مايل است نقش پيشتازي و در نهايت پيشوايي خود را در عرصه جهاني حفظ كند، در نتيجه هردو نگرش به‌نوعي توافق نسبت به كارايي ابزارهاي سياست خارجي نايل آمده‌اند.٢٧

٢. حفظ استراتژي هژمونيك و مداخله‌جويي امريكا
در دهه‌هاي قبل از جنگ دوم جهاني، اختلاف محافظه‌كاران و ليبرال‌ها معطوف به انزاوگرايي يا مداخله‌گرايي بود.٢٨ ولي امروزه از ميزان مداخله‌گرايي، آثار، عواقب و عوامل موفقيت آن بحث مي‌شود. بدين لحاظ، گروهي از اين افراد مدعي هستند كه ايالات متحده جهت حفظ منزلت هژمونيك خود بايد گزينشي عمل كند.٢٩ ويليام بالكي مدعي است، مداخله‌گرايي صرفا بايد به موارد زير محدود شود:
«مداخله در تجاوزات بين‌المللي، مداخله هنگام نقض حقوق بشر و بالاخره مداخله در زماني يك كشور غيردموكراتيك غيردوست درصدد توليد سلاح‌هاي كشتارجمعي است.»٣٠
كانتر و بروكس دو تن از نويسندگان مجله تفسيري Commentary در مقاله‌اي تحت عنوان AmericanApprochesToInternationalPolitics معتقدند كه مداخله‌گرايي امريكا همواره بايد به شكل گسترده ادامه يابد و جزء تفكيك‌ناپذير سياست خارجي امريكا باشد:
«مداخله‌گرايي امريكا، نه‌تنها ترك‌شدني نيست، بلكه به شكلي گسترده در آينده سياست خارجي، ايفاي نقش كرده، به صورت جزيي اجتناب‌ناپذير و ضروري‌تر از گذشته در سياست خارجي [امريكا] درخواهد آمد.»٣١
به منظور رفع موانع و چارچوب‌سازي جهت مداخله‌گري، كانتر و بروكس مدعي‌اند كه براي عقلايي كردن مداخله‌گري، بايد به ناسازگاري و سازگاري سه مقوله «امكان‌پذيري، مطلوبيت و هزينه‌ها» توجه شود. در اين راستا، آن‌ها به سه تجويز زير مي‌رسند: مداخله موجه (MandatoryIntervention)، مداخله غيرموجه (UnwarrantedIntervention) و مداخله استصوابي (DiscrevetionanaryIntervention). به نظر آنان، مداخله موجه، زماني صورت مي‌گيرد كه ارزش‌ها و منافع امريكا مورد تهديد قرار گيرد. در اين خصوص نبايد از ميزان هزينه‌ها و تلفات هراس و نگراني داشته باشيم. مداخله غيرموجه، هنگامي است كه نه ارزش‌ها تهديد مي‌شود و نه منافع امريكا. مداخله استصوابي زماني است كه محاسبه امري مشكل مي‌شود و صاحب‌منصبان سياسي بايد به نظارت استصوابي جهت اخذ تصميم روي آورند.٣٢
به نظر برخي از نويسندگان استراتژيك و صاحب‌منصبان امريكايي مثل كانتر و لينتون، مداخله‌گري امريكا بر چهار مفروض زير استوار است:

الف. توان تكنولوژيك امريكا و تأثير آن بر رفع عوامل محصوركننده؛
ب. غلبه امريكا و تثبيت موقعيت فائقه و اقتصادي خود جهت تنظيم روابط با ديگران و بازيگران عرصه بين‌المللي،
ج. علاقه امريكايي‌ها به كاربرد منافع ملي با توجيه ارزش‌هاي انساني، مانند دموكراسي و حقوق بشر با اين اعتقاد كه اين‌گونه ارزش‌ها با ايجاد ثبات و سعادت در خارج، زمينه‌ساز فرصت‌هاي بيش‌تري براي داخل خواهد بود؛
د. نياز به حفظ ثبات جهاني و رفع تهديدهاي قومي بنيادگرايانه.٣٣
سمپل يكي ديگر از نويسندگان امريكايي، حدود و ثغور مداخله امريكا را در عرصه خارجي به چهار بخش تقسيم مي‌كند: اعمال نفوذ (Influendes)، مداخله نظامي (MilitaryIntervention)، عنف و اعمال فشار (Coercion) و اقدامات پنهاني (Covertactions).٣٤

نتيجه
اگرچه برخي از شاخص‌هاي سياست خارجي امريكا در دوران بعد از فروپاشي نظام دوقطبي، در مقايسه با شرايط جنگ سرد و نظام دوقطبي باقي مانده است و اصل بر مداخله مي‌باشد، اما مي‌توان بازتاب دگرگوني ساختاري در سيستم بين‌الملل بر حوادث منطقه‌اي و الگوهاي سياست خارجي واحدهاي سياسي به‌خصوص قدرت‌هاي بزرگ را مورد مشاهده قرار داد. در اين رابطه نقش و كاركرد بين‌المللي ايالات متحده نسبت به ساير بازيگران از تحولات بيش‌تر برخوردار شده است. در نتيجه اين تغييرات كه با دگرگوني در ساختار نظام بين‌الملل همراه بوده است، مواردي از تداوم و تغيير در جهت‌گيري سياست خارجي امريكا، نقش ملي ايالات متحده، الگوهاي رفتاري و ابزارهاي مورد استفاده براي تحقق اهداف و ارزش‌هاي ملي و فرهنگي آن كشور پس از فروپاشي بلوك شرق بوده است. لذا امريكا پس از جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق به منظور مواجهه با حوادث و رويدادهاي مختلف كه سريعا دچار تغيير و تحول گرديده‌اند، نقش نوين خود را براي تنظيم رفتارهاي بين‌الملل و اتخاذ استراتژي جديد تبيين مي‌كند. همه تاكتيك‌ها و استراتژي امريكا جهت مداخله بيش‌تر براي كسب منافع بيش‌تر و ترويج فرهنگ و ارزش‌هاي خود است.
شعار نظم نوين جهاني به رهبري امريكا كه به وسيله بوش پدر در دهه ٩٠ اعلام شد، به‌تدريج دخالت‌هاي متنوع امريكا را از طريق تحريم سياسي ـ اقتصادي و حتي مداخله نظامي و... به حدي گسترده كرد كه مشخص گرديد كه اين اعلان موضع امريكا مبتني بر قدرت و متضمن اقدام عملي آن كشور است. بعد از فروپاشي بلوك شرق، زمينه مناسب براي امريكا فراهم گرديد كه آن كشور با استفاده از اين فرصت پديد آمده و به يُمن پشتكار دست‌اندركاران آن كشور و برنامه‌ريزي مدون نخبگان خود، به موقعيت هژمونيك چندجانبه‌اي در عرصه بين‌الملل دست يابد. ايالات متحده پس از آن مصمم شد كه موقعيت پيشتازي خود را به‌مرور به نفع تثبيت پيشوايي خود به كار گيرد؛ چراكه در اين زمان نه ديگر قدرت شرق وجود داشت و نه براي مداخله هرچه بيش‌تر امريكا، مانع و رادعي وجود دارد.
نخبگان امريكا با مفروض دانستن ضرورت مداخله‌گري در امور ديگران، صرفا به كم و كيف و چگونگي مداخله و نحوه بهره‌برداري از آن مي‌پردازند. لذا شعار حزب دموكرات در تأييد جنبش‌هاي ضدديكتاتوري ملت‌ها عليه دولت‌ها و اقدام حزب جمهوري‌خواه در تشجيع حكومت‌ها به اعمال ديكتاتوري، دو برنامه حساب شده است كه هميشه محيط داخلي كشورهاي ديگر را از يك‌سو عرصه اختلافات و برخورد بين ملت ـ دولت مي‌كند و از سوي ديگر، بخشي از آن جامعه (حكومت يا ملت) خود را نزديك و همسو با بخشي از جامعه امريكا (جمهوري‌خواه يا دموكرات) مي‌بيند. اين در حالي است كه اساس انتخابات دموكراتيك و برنامه‌هاي حزبي بر پيشبرد منافع ملي امريكا استوار است. منافع ملي امريكا نيز از طريق مداخله صورت مي‌گيرد. اين مسئله پس از يازده سپتامبر به بهانه هجوم به امريكا، شدت گرفت، البته چقدر امريكا موفق خواهد شد كه به اين پيشوايي ادامه دهد، نياز به زمان خواهد داشت، ولي شواهد نشان مي‌دهد كه آن چه صاحب‌نظران و صاحب‌منصبان امريكا آرزو مي‌كردند، چند آسان و دست يافتني نيست.

پي‌نوشت‌ها:
١. ر. ك. ابراهيم متقي، پيشين، ص ١١٦.
٢. Commentary, of. cit. ٤١-٤٢.
٣. Ibid, p. ٤٠-٤٦.
٤. Ibid, p.٢١.
٥. I did, P.٢٢.
٦. Jemes Kurth. Inside the Caver the Bara lity of Studies, the Nationd Interest, Fall ١٩٩٨, pp. ٢٩-٤٠.
٧. Robert Gilpin, War and Change in World Politics, Cambridge: Cam Pridge University Press, ١٩٨١, p. ١٤٤.
٨. Robert O.Keohane, After Hegemony, Prince ton: Prince ton University Press, ١٩٨٤, p. ٨٥.
٩. مجله مطالعات منطقه‌اي، ج ٧، ص ١٠، ١٩/١/١٣٨٠.
١٠. سيدحسين سيف‌زاده، اصول روابط بين‌الملل، الف و ب، تهران: نشر دادگستر، ١٣٧٨، بخش دوم.
١١. Samuel P. Huntington, America's Changing Intersts, Survival, vol. ×××III.١, January, ١٩٩١, p. ٣-١٧.
١٢. ابراهيم متقي، پيشين، ص ١٨٧ به نقل از:
Thomas J. Volgy and L-arry Imwell, »The Past of Guide to The Future« (Washington) D.C: Conter For International Studies Association, ١٩٩٤), P. ٦٥.
١٣. Robert W.Tucker, Commentary, P.Cit, pp. ٤٥-٤٦.
١٤. The Right: A House Divided Newsweek, Fobruary ٢, ١٩٨١.
١٥. Sara Diamond, S Pritual Walfere, Boston: South End Press, ١٩٨٩, p. ٦٣.
١٦. البته سارا و دياموند نويسنده كتاب فوق، مخالف همكاري و سازش با هر گونه كشور كمونيستي مثل چين و كوبا مي‌باشد. ر. ك همان، ص ٥٤.
١٧. ساموئل هانتينگتون، موج دموكراسي در پايان سوسياليسم، ترجمه احمد شهساه تهران: انتشارات روزبه، ١٣٧٣، ص ١٧ و ص ٣١٤.
١٨. Harper Chardes and Kevin Leinrht. Eplaning The New Religious Right in Divid. Bromley and Arson Shmpeceds Interpreting The Now Christian Right, Mercer University Press ١٩٨١, p. ١٠٥.
١٩. Richard Viguerie, The Now Right: Weare to Lead, Falls Charch Viguerie Company, ١٩٨١, p. ١٢١.
٢٠. Tames Midgley, Religions Politics and Social Policy, The Case of The New Christian Right Journal of Social Policy, Vol. ١B: ١: July, ١٩٩٠, PP. ٤٠٠-٤٠١.
٢١. محمد حسنين هيكل، مجله «وجهات نظر»، ش ٣٢، ص ٣٠، سپتامبر ٢٠٠١، قاهره، دار الشروق.
٢٢. I. Frieden, The Trilateral Commissions In Holly SKlar(ed), Economics and Politics In The ١٩٧٠'s Thrilaterlism, Boston, South End Press, ١٩٨٠, p. ٢٧.
٢٣. The Garathens, Democracy Promotion Under Clinton' In Washington Quarterly, Automn ١٩٩٥, Vol ١٨. ٤ , p. ١٣.
٢٤. Stanley Hoffman, The Crisis Of Liberal Internationalism, Foreign Policy, No: ٩٨ Spring ١٩٩٦. P.
٢٥. David Rieff, Whose Enternationalism, Whose Isolationism' Woldfolicy Joumal, Vol III. ٢, Summer ١٩٩٦, p.٣.
٢٦. محمد حسنين هيكل، همان.
٢٧. Robert Cox, Production, Power and World Order. NewYork: Columbia University Press, ١٩٨٧, pp. ٢٦٩-٢٨٩.
٢٨. Eliot A. Cohen, Commenary, Of Cit, P. ٢٤.
٢٩. Eliot A. Cohen, Ibid.
٣٠. William Backney, Commentary, Of. Cit, P. ٢٣.
٣١. Arnold Kanter and Linton B.Broks, Commentary, of. Cit, P. ١٧.
٣٢. Kanter and Broks, of. Cit, P. ١٨.
٣٣. Kanter and Liton, of. Cit, PP. ١٥-١٦.
٣٤. Ibid.