پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - روشنفكران ديني و بحرانهاي اجتماعي

روشنفكران ديني و بحران‌هاي اجتماعي


هر جامعه‌اي داراي طبقات اجتماعي متفاوتي است كه كاركردها و كارويژهاي متناسب با اهداف و فلسفه وجودي خود را ايفا مي‌كند. اين طبقات گوناگون اجتماعي، وقتي در كنار هم قرار مي‌گيرند، ساختمان اجتماعي را تشكيل مي‌دهند كه بتواند «حيات اجتماعي» را دلالت بخشد. درميان اين طبقات اجتماعي، طبقه «روشنفكر» داراي جايگاه ونقش ويژه‌اي است. گرچه بسياري را اعتقاد بر آن است كه لفظ روشنفكر ترجمه واژه انگليسي Intellectuelاست و با واژه فرانسوي Intellectuel همطرازي مي‌كند، اين ريشه تاريخي، لزوماً كاركردها و كارويژه‌هاي روشنفكران را در غرب تداعي نمي‌كند؛ زيرا روشنفكران در هر دوره و عصر تاريخي در درون فرهنگ و چارچوب‌هاي نظري جامعه خود، فعاليت فكري داشتند و همين جنبه اشتراك روشنفكران بوده كه همواره «وضع موجود» را نقد و بررسي مي‌كردند و نقاط ابهام و كور را در درون فرهنگ‌ها و رفتارهاي اجتماعي و سياسي برجسته كرده اذهان عمومي و افكار همگاني را متوجه كاستي‌ها و نارسايي‌ها مي‌نمودند. بر همين اساس نيز غالباً روشنفكران ـ گرچه از بطن جامعه برمي‌خاستند ـ همواره جايگاهي خارج از جامعه داشتند. بسته به نوع رژيم سياسي، فرهنگي و سياسي ـ اجتماعي هر جامعه، روشنفكران نقش‌ها و كاركردهاي متفاوتي را ايفا مي‌كردند. در قرن نوزدهم، روشنفكران اروپايي با شناخت حساسيت‌ها و ظرفيت‌هاي جامعه خود و بسترهاي رشد انديشه‌هاي گوناگون، به دنبال ارائه طرحي نو در مقابل مباني جامعه سنتي بودند. روشنفكران در روسيه نيز در عصر «تزارها» نقش مشابه‌اي را داشتند. روشنفكران عرب نيز با در نظر داشتن «فرهنگ اسلامي» تلاش فراواني را مصروف همزيستي «اسلام و مدرنيته» نمودند، كه اين تلاش‌ها از دو قرن پيش تا به حال از گوشه و كنار جهان عرب به چشم مي‌خورد.
روشنفكر به عنوان كسي كه همواره «دلمشغولي اصلاح» را در جامعه داشته است، مي‌كوشد با نگاه‌ها و ديدگاه‌هاي منتقد واعتراض‌آميز،بسترها و زمينه‌هايي را كه منتهي به انحراف و كژانديشي در جامعه مي‌شود، گوشزد كند و بدون اصرار و تعصب در ساختارهاي روبنايي جامعه، به ساخت‌ها و شالوده‌هاي اساسي و زيربنايي توجه خاص دارد. با اين كه روشنفكران در طول تاريخ، نقش‌ها و كاركردهاي چندگانه داشته‌اند(٢)، امّا همواره به دنبال «اصلاح» جامعه و هدايت آن به سوي «احياي ارزش‌هاي انساني»، بوده است. گرچه اين ارزش‌هاي انساني ممكن است در فرهنگ‌هاي متفاوت، داراي معاني و مفاهيم چندگانه‌اي باشد، دغدغه و نگراني روشنفكران براي اصلاح جامعه، وجه اشتراك بسياري از آنان است.
اين‌كه روشنفكران تا چه اندازه بر «بحران اجتماعي» تأثير دارند، يا خود به نوعي زاييده بحران‌هاي اجتماعي‌اند، بسته به نظام فكري و فرهنگي هر جامعه متفاوت است. در اينكه بحراهاي‌اجتماعي، باعث تكاپويي وتحرك حيات اجتماعي است، كمتر مي‌توان ترديد كرد. از اين روست كه ريمون آرون جامعه‌شناس فرانسوي معتقد است:
«كمتر نسلي را سراغ داريم كه احساس نكرده باشدكه در حال بحران يا به عبارت ديگر در نقطه چرخش تاريخ به سر نمي‌برد.»(٣) بنابراين «بحران» لازمه حيات اجتماعي است. امّا هدايت و رهنمون‌سازي اين بحران‌ها به سمت تكامل و پيشرفت يا نقطه ارتجاع و عقب‌ماندگي، بسيار حائز اهميت است. اين‌جاست كه نقش روشنفكران آگاه در هر جامعه‌اي، برجسته مي‌شود. در«جامعه ديني» كه حيات اجتماعي براساس معيارها و ارزش‌هاي ديني تنظيم مي‌گردد، نقش روشنفكران ديني، معنا و مفهوم ديگري مي‌يابد. در اين نوع جوامع، گرچه روشنفكران جامعه به انحراف و كج‌روي‌هاي جامعه از اصول و ارزش‌هاي متعالي و برتر حساسيت نشان مي‌دهند، به نظر مي‌رسد رسالت‌هاي ديگري نيز متناسب با فرهنگ سياسي ـ اجتماعي جامعه خود، بر عهده دارند.
تفكر «اصلاح اجتماعي» در جامعه اسلامي، مبتني بر شناخت زمينه‌ها و بسترهاي نظري و عملي است. با شناخت اين زمينه‌هاي آشكار و پنهان است كه روشنفكر مي‌تواند، ضمن تبيين درست و صحيح از «وضع موجود» نقاط ابهام و ترديد را بازيابد و به نقد و بازخواني وضع موجود بپردازد و كارآمدي‌ها و ناكارآمدي‌ها را در حيات اجتماعي جامعه بنماياند و افكار نخبگان و اذهان عمومي را متوجه نقطه‌هاي «گسل و گسست» نمايد؛ نقطه‌هايي كه مبدأ پيشرفت يا عقب‌ماندگي است.
تفكر اصلاح اجتماعي در جامعه ديني، با عنوان «اصلاح ديني» همواره دغدغه اساسي روشنفكران ديني بوده است؛ روشنفكراني كه هم خاستگاه حوزوي داشته‌اند و هم خاستگاه دانشگاهي. هدف از اصلاح ديني، اصلاح انديشه ديني در حوزه معرفت‌شناختي و اصلاح رفتارهاي ديني در جامعه اسلامي است كه از ديرباز در كانون توجه روشنفكران ديني قرار داشته است.
گرچه بسياري از جامعه‌شناسان معتقدند كه «جنبش اصلاح ديني» در ميان روشنفكران از زماني آغاز شد كه پيشرفت تمدن جديد غرب، مسلمانان را به شگفتي واداشت و به دنبال راز علل و عوامل عقب‌ماندگي مسلمانان بودند، اما ريشه‌ها و رگه‌هاي اين گرايش (اصلاح ديني) در ميان روشنفكران به گذشته‌هاي دورتري بازمي‌گردد. در هر صورت، در جامعه كنوني ما كه از طرفي، بسياري از هنجارها و ارزش‌هاي فرهنگي و اجتماعي به چالش كشيده شده‌اند و از سويي ديگر «فرهنگ جهاني شدن» از طريق رسانه‌هاي گروهي و ابزارهاي اطلاع‌رساني، تئوريزه و گسترش مي‌يابد، يادآور رسالت تاريخي روشنفكران ديني است. دوره‌اي كه در آن زندگي مي‌كنيم، عصر ازهم‌پاشيدگي ارزش‌ها و هنجارها است. نه‌تنها هنجارهاي ديني در عصر ارتباطات مدرن، به چالش كشيده شده است، بلكه بسياري از ارزش‌هاي انساني و بشري نيز در حال فروپاشي است. در اين برهه حساس تاريخي، كه نوعي نهيليسم فكري و فرهنگي، تمام لايه‌هاي زندگي انساني را درنورديده است و در ميان اين هياهوي تكنولوژيكي و فني، بازشناسي انسان و بازگشت دوباره به مباحث «انسان‌شناسي»، امري ضروري و حياتي است. انساني كه همواره در طول تاريخ جديد در ميان انبوه جهالت‌هاي مدرن به فراموشي سپرده شده است و هرگاه انسان‌ها به لبه پرتگاه «بحران» نزديك مي‌شوند و بحران‌هاي اجتماعي و سياسي، نظم گذشته را به چالش مي‌كشيد، مباحث انسان‌شناسي و تعريف مجدد «انسان» ضرورت مي‌يافت.
روشنفكران در طول تاريخ مدرن با شناخت «بحران‌هاي اجتماعي» يا «بسترهاي زاينده بحران‌هاي اجتماعي»، تلاش نموده‌اند تا «مديريت فكري و انديشه‌اي» اين بحران‌ها را بر عهده بگيرند و ضمن انتقاد و مخالفت با وضعيت موجود، كه معلول انحرافات فكري و انديشه‌اي بوده است، به «اصلاح اجتماعي» برسند. درواقع «انتقاد اجتماعي» و «اصلاح اجتماعي» مكمل و يار يكديگرند. گرچه روشنفكران با ابزار انتقاد و نقد، روش قديمي و كهنه را در جوامع كه به همراه انحرافات فكري و اعتقادي بوده است، به چالش مي‌كشيدند، از سوي ديگر، با ارائه «آرمان‌ها و ايده‌آل‌ها» به اصلاح اجتماعي نايل مي‌آمدند.
از اين رو «ساخت‌وساز» انسجام اجتماعي در هر جامعه‌اي، مرهون بازخواني و بازتعريف عناصر موجود و فعال در عرصه‌هاي روابط اجتماعي است؛ روابطي كه ريشه در بنيان‌هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي هر جامعه دارد.

پي‌نوشت‌ها:
١. رامين جهانبگلو، مدرنيته، دموكراسي و روشنفكران، تهران: نشر مركز، ١٣٧٤، ص ٦٥.
٢. براي آگاهي از نقش روشنفكران در جامعه نگاه كنيد به: حسين بشريه، جامعه‌شناسي، تهران: نشر ني، ١٣٧٨.
٣. حسين سيف‌زاده، نوسازي و دگرگوني سياسي، تهران: سفير، ١٣٦٨ ص ١٧٤.