پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - لبنان، شيعه و مناسبات قدرت
لبنان، شيعه و مناسبات قدرت
مصاحبهگر و مترجم: مجيد مرادي
حجةالاسلام والمسلمين سيدهاني فحص، از رجال سياسي لبنان است كه در بسياري از نشريات معتبر عربي مقالات و يادداشتهاي سياسياش به چاپ ميرسد. تجربه حدود يك دهه تحصيل و تلبس به لباس روحانيت در طول چهار دهه اخير و حضور مستمر وي در ميدانهاي رزم و جهاد و فرهنگ و مطبوعات و سياست، زمينهاي مذهبي به كارنامهاش داده است. وي پيش از پيروزي انقلاب، ارتباط نزديكي با امام خميني داشت و در همان روزگار درمانگاهي به نام امام خميني در جبل لبنان تأسيس كرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به ايران آمد و چند سالي به فعاليتهاي فرهنگي در قم و تهران اشتغال داشت. وي اكنون علاوه بر روزنامهنگاري در پايتخت مطبوعاتي و انتشاراتي جهان عرب (بيروت) به تدريس «دينشناسي تطبيقي» در دانشگاه «قديس يوسف» (سنت ژوزف) بيروت مشغول است.
تازهترين اثر وي كتاب «الشيعه والدولة في لبنان» است كه با مقدمه نبيهبري رييس پارلمان لبنان و دبيركل جنبش امل، از سوي مؤسسه انتشاراتي دار اندلس چاپ و منتشر شده است. پيشتر ـ حدود يك سال و نيم پيش ـ مصاحبهاي در موضوع شخصيت شيخ شمسالدين(ره) با سيدهاني داشتيم كه همزمان با اربعين آن متفكر بزرگ، منتشر كرديم. اكنون موضوع «شيعه و مناسبات قدرت در لبنان» را محور گفتوگويي با ايشان در منزلشان (در ناحيه جنوبي شهر بيروت) قرار دادهايم.
انتشار كتاب تازه شما با عنوان «الشيعة و الدولة في لبنان» را اولاً تبريك ميگوييم و ثانياً به عنوان نخستين سؤال، دوست داريم انگيزهتان را از پرداختن به اين موضوع، بدانيم.
ابتدا از اهتمامي كه شما به اين موضوع داريد، سپاسگزارم. اين موضوع دغدغه مشترك همه ما است و اميدوارم بتوانم كارم را در اين زمينه تكميل كنم؛ زيرا آنچه تاكنون انجام دادهام، در حكم مقدماتي نظري است كه به دوره زماني محدود ـ ١٩٢٢ م، زمان تأسيس دولت لبنان تحت قيمومت تا سال ١٩٤٧ يعني دورهي استقلال ـ پرداخته است. اما درباره انگيزههايم از انجام اين كار، بايد بگويم، يكي از مهمترين انگيزههاي من، تجربه تازه ايران و اهتمام ايران به لبنان و نيز اوضاع جديد لبنان و وضع شيعه در لبنان بوده است. ارتباط ايران با اين موضوع روشن است. زيرا وقوع انقلاب و دولتي اسلامي در ايران، مسألهي موضع شيعه نسبت به دولت را بار ديگر مطرح كرد. شيعه به لحاظ تاريخي، بيشتر در موضع مبارزه و مخالفت بود. وقوع انقلاب و برپايي دولت انقلاب، ايرانِ شيعي آن را در برابر آزمايشي تازه قرار داد. اين آزمايش بر اين محور قرار داشت كه چگونه «طرد باطل» را به «طرح حق» تبديل خواهي كرد؟ توجه من به اين نكته جلب شد كه جسارت ايدئولوژيكِ برتري كه مبناي انقلاب و تأسيس دولت بود، رفتهرفته به شكلي روشمند به نفع پروژه تجربي ايران، رو به كاهش نهاد. مفهوم اين وضع آن بود كه ايران به طور ضمني تصميم گرفته تا به حافظهاش و حتي به عقل خود اكتفا نورزد و طرح اسلامياش را به طرحي جهاني تبديل كند كه با طرحهاي ديگر تكميل ميشود. اين ويژگي الگويي اسلامي است كه بر روي ديگران گشوده است. اين امر ما را از ايده انحصارگرايي شيعه، خارج ميكند؛ زيرا شيعيان در خارج از تاريخ و اجتماع و بيرون از جهان اسلام و عرصه بينالمللي زندگي نميكنند. از اين رو باب تجديدنظر در بسياري از مفاهيم تعميميافته باز شد. يكي از اين مفاهيم، تقليل نامنصفانه و بيضابطه و ناتاريخي شيعه، به عنصري عصيانگر و سركش است. از نظر من طرد و رد و عصيان همواره كار درستي نيست.
اگر به تاريخ تشيع هم بنگريم، دورههايي را ميبينيم كه بين شيعه و دولتها تعامل و تعاطي و گاه در تجربه دولت آل بويه و فاطميان و صفويه، يگانگي وجود داشته است.
آن تعميم ناروا كه از آن سخن گفتم، همه اينها را رد ميكند. البته من اكنون نميخواهم از تجربه دولت صفويه ـ به عنوان مثال ـ دفاع كنم؛ آن را قابل نقد هم ميدانم. ردّ مطلق چارهساز كار نبوده و نيست. در ضمن اعتراض با طرد، تفاوت دارد. اگر مخالفت سياسي را تا سطح يك ايدئولوژي مستحكم ارتقا دهيد، تاريخ را براي خود تعطيل كرده و خود را خارج از تاريخ قرار دادهايد. افزون بر اين تاريخ شيعه هميشه همراه ردّ و طرد حكومتها نبوده است. ردّ و قبول نسبي در تاريخ شيعه جريان داشته است. معيار اين ردّ و قبول چيست؟ مصالح و منافع امت و اصول علمي و عقيدتي و اخلاقي، كه فقه ما هم بر آنها استوار است. اخلاقگرايي امامان ما ـ عليهمالسلام ـ براي ما درس بزرگي است كه با واقعبيني، منافع و مصالح عمومي را بر منافع خصوصي ترجيح ميدادند؛ بي آنكه از بينش و نگرش خود دست بردارند. نمونهاش سخن امام علي(ع) است كه ميگويد: واللّه لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جورٌ الاّ عليّ خاصة؛ «به خدا سوگند، بدانچه كرديد، گردنم مينهم، تا آنگاه كه امور مسلمانان بسامان باشد و ستمي جز بر من نرسد.» (نهجالبلاغه، خطبه ٧٤) بنابراين امام(ع) هم احتمال ميدادند كه امور مسلمانان به دست غيرآنان ـ هرچند كمشمارتر ـ بيفتد و آنان در صورت ترجيح الگوي خود، هزينههاي غيرقابل تحملي را بپردازند. بنابراين اولويتهاي امت متفاوت است و مصالح و منافع متغير. ستم ديگري كه نسبت به تشيع شده، اين است كه زمانشناسي و مصلحتشناسي و اولويتيابي شيعيان را ناديده گرفته شدهاند. من رسالهاي مربوط به دوره مشروطهخواهي ايران خواندم كه از نجف و با امضاي آخوند خراساني (صاحب كفاية الاصول) و جمعي از مجتهدان ديگر سر برآورد. اين رساله خطاب به سلطانمحمد رشاد ترك (پادشاه عثماني) است. نويسندگان نزد او شكايت ميبرند كه اين پسربچه قاجاري (مظفرالدين شاه) نميخواهد مشروطيت را اجرا كند و تو اعلام كردي كه با مشروطه موافقي، و با خطابي ولايي ـ و فراتر از حساسيت شيعي و تفاوت قومي و مذهبي ـ او را مخاطب قرار ميدهند. اين يكي از مظاهر پويايي انديشه شيعه و اولويتشناسي آن است. من فكر ميكنم در كنار ستمي كه با تهمت حكومتستيزي مطلق به شيعه روا شده، ستمي هم به اهل سنت شده است و آن تقليل اهل سنت به عنصري مطلقا سازگار با دولت است. از ديد من همگرايي با دولت، همواره خطا نيست. دولت از ضرورتهاي اجتماعي است و عدل مطلق شأن خداوند است. عدالت بشري نسبي است. هرگاه نسبت ستم به عدالت فزوني يافت، بايد اعتراض كرد. اما اگر نسبت عدالت به ستم ـ هرچند به ميزان اندكي ـ فزوني داشت، بايد بستري ديگر براي روابط تعريف كرد و نصابي ديگر در نظر گرفت. اهل سنت هم هميشه با دولتها همساز نبودهاند. تاريخ سرشار از حركتهاي مخالف و مبارزات و انقلابهاي سني است؛ چه درست و چه خطا. قطعا جنبشهاي رهاييبخشي مانند جنبش عمر مختار از كتم عدم تاريخي پديد نيامدهاند. همينطور عبدالكريم خطابي و انقلاب الجزاير و... اينها به گذشته خود متصل بودند و حجتشان را از گذشته و از فقهشان ميگرفتند.
با اين حال نوعي رابطه مجاورت را ميتوان بين اهل سنت و قدرتهاي سياسي حاكم، در طول تاريخ اسلام مشاهده كرد.
بله، به نظر من ميتوان نوع رابطه آنان را با قدرت و نوع رابطه قدرت را با آنان نقد كرد. به لحاظ تاريخي، چون قدرتها معمولاً رداي اهل سنتبر تن داشتند و از انديشه سني پيروي ميكردند، و انديشه سني هم براي رعايت مصلحت خويش دنبالهرو دولت بود، تا حدي رابطه بين دولت و سنت در ابهام فرو رفت. اما انگيزه خاص من در تأليف اين كتاب، اهتمام ايران به مسأله لبنان شيعي است. ايران تجربه شيعي لبنان را پيامي به جهان متكثر اسلام ميداند. در ايران تكثر وجود دارد؛ اما تكثر موجود در لبنان متفاوت است. ميتوان گفت از آن رو كه شيعيان لبنان عمق راهبردي ايران هستند، ايران ميخواهد از اين طريق ـ كه در جنبش مقاومت اسلامي لبنان نمود يافت ـ پيام ديگري براي جهان عرب و اسلام ارسال كند. به نظر من اگر ايران در مقاومت اسلامي لبنان مشاركت نميكرد، باز مقاومت پديد ميآمد، ولي نه به اين حجم. بنابراين نميتوان نقش ايران و الگوي ايراني و گفتمان ايراني را ناديده گرفت. پيام ديگري كه ما بايد به عنون لبنانيان هماهنگ با اهداف ايران شيعيِ شرقيِ اسلاميِ جهان سومي ارائه كنيم، عرضه الگوي مدنيّتِ معاصر است كه بر پايههاي اصولي محكم و استوار قرار داشته باشد. من معتقدم مقاومت اسلامي لبنان ـ كه امام موسي صدر نقش بنيانگذار آن را داشت ـ در صدد اعطاي موجوديت آشكار به شيعه و فعال كردن بدنه آن بود. زيرا جمعيت شيعه در لبنان فراوان است. شيعيان لبنان از اقليتهاي بزرگ يا اكثريتهاي كوچكاند.
شيعيان لبنان اكثريت دارند يا اقليت؟
لبنان مجموعهاي از اقليتهاست؛ اما شمار شيعيان بيشتر است.
براساس آمارهاي جديد...؟
آمارها از ترس رسوايي تكميل نشد!
اما آخرين آمارهاي جمعيتي نشان ميدهد كه شمار شيعيان لبنان از اهل سنت و مسيحيان بيشتر است.
بله؛ رقم دقيقش اكنون در حافظهام نيست. به نظر من اعداد و ارقام بايد همچنان معما باقي بماند؛ زيرا مفهوم اقليت و اكثريت در لبنان متفاوت از جاهاي ديگر است. اقليت و اكثريت در اينجا «معنايي» است، نه «عددي». از اين رو وجود مسيحيان هم در لبنان ضرورتي اسلامي است؛ هر چند شمار مسيحيان ٢٠% باشد. خود من لبنان را بدون وجود مسيحيان قبول ندارم! در آن صورت لبنان مفهومي نخواهد داشت و چيزي در حد يكي از استانهاي سوريه خواهد بود. وجه متمايز لبنان همين جمع است. بنابراين نبايد در عدد و رقم توقف كنيم، بلكه بايد به معنا بيابينديشيم.
به سخنم بازميگردم كه امام موسي صدر، بنيانگذار حركت شيعي در لبنان بود. وي از گذشته شيعه در لبنان منقطع نبود و پايه حركت خود را بر مبناي دادههاي جديد استوار كرد. آمدن شخصي چون سيد موسي از قم ـ و از راه نجف ـ به عبارت ديگر از خارج از لبنان به اين كشور، فرصت واقعگرايي و تا حد زيادي امكان بيطرفي و تكثرگرايي را به او داد. وي با اين شرايط بهتر توانست وضع شيعيان و نقش آنان و امكان مشاركت آنان را در ساختن آينده لبنان ببيند. وي تلاش كرد شيعيان را وارد حوزه دولت كند؛ يعني موجوديت شيعه را موازي حضور در دولت و حكومت قرار دهد. زيرا پيش از آن حضورشان در دولت كمتر از وزن و فعاليتشان بود. مسيري كه امام موسي صدر براي اين كار پيمود، راهي صلحآميز بود. از اين رو «شوراي عالي شيعه لبنان» را تاسيس كرد و هدفش برانگيختن شيعه از طريق برنامههاي ميهني و ملّي و عربي ـ و البته متفاوت از برنامه جنبش آزاديخواهي عربي و متفاوت از جنبش راست لبنان ـ بود. وي راه ميانه و اعتدال را در پيش گرفت و خواست تا شرايط تحقق و ابراز وجود شيعه را پيش از هضم در ديگري پديد آورد. برنامه وي صلحجويانه و كانال آن هم شوراي عالي شيعه بود.
پيش از اين كه وارد اين مسئله شويم، بهتر است از وضعيت شيعيان لبنان، پيش از آمدن امام موسي صدر بگوييد.
وضعيت شيعه، ادامه همان وضع دوره عثماني بود كه سايه ستم بر همگان و به ويژه بر شيعه گسترده بود. در دوره عثماني شيعه را به حاشيه برده بودند. دوره قيمومت هم، آنان را از اين وضع نجات نداد. تأسيس دولت تحت قيومت لبنان مجالي براي شكوفايي عمومي شيعه ـ به صورتي كند ـ فراهم كرد. شيعيان زودهنگام و بدون در نظر گرفتن سهم واقعي خويش، وارد پروژه دولت شدند؛ زيرا به اين پروژه اعتقاد داشتند. آنان بطور جدّي با دولت تعامل برقرار كردند و رفتهرفته از شدّت گفتمان طايفهاي خويش ـ جز در شرايط فشار استثنايي ـ كاستند. آنان به اين ترتيب وارد پروژهاي ملّي شده بودند؛ بيآن كه تشيع خويش و وحدت عربي ـ اسلامي خود را فراموش كنند. به اين ترتيب درخششي در رفتار شيعه پديد آمد؛ اما سهم آنان كه كمتر از حجمشان بود، به كندي رو به رشد و فزوني گذارد. تا اين كه دوره استقلال فرا رسيد و حضور و سهم شيعه در دولت به سرعت فزوني يافت؛ اما پس از مدتي باز رو به كندي گذاشت. در سال ١٩٥٨م ناآراميها و درگيريهايي در لبنان اتفاق افتاد. اهل سنت از اين فرصت استفاده كرده جايگاه خود را در دولت بهبود بخشيدند. دولت در لبنان در درجه نخست براي مارونيها و در درجه دوم براي اهل سنت و در درجه سوم براي ديگران پيريزي شد: اوضاع و شرايط هم به آنان كمك ميكرد. انقلاب مصر، انقلاب عراق و نفت عرب. اهل سنت به مخالفت با عناصري برخاستند كه خواهان پيوستن لبنان به پيمان سنتو بودند و مواضع خود را تقويت كردند. بهبود اوضاع اهل سنت، شيعيان را وادار به چارهانديشي براي بهبود اوضاع خود كرد راهش چه بود؟ آنان ابتدا به مشاركت با اهل سنت(در ١٩٥٨ م) روي آوردند، بي آن كه روابط خود را با مارونيها قطع كنند. رفته رفته آنان به موضوع ديگري هم انديشيدند و آن انديشه علم و ارتقاي جايگاه علمي خود بود. آنان اين بحث را داشتند كه حاشيه امني از لحاظ اقتصادي براي خود ايجاد كنند. برخي لبنانيهاي شيعه كه به افريقا مهاجرت كرده بودند و وضع مالي خوبي هم داشتند، كمك كردند و شيعيان بر توسعه علمي و اقتصادي و عمراني تمركز يافتند و در آباداني لبنان مشاركت ورزيدند. افزون بر اين، محروميت تاريخي شيعيان، آنان را صاحب مواهب و صاحب گفتمان فنّي و فكري متفاوت كرد. پس از سال ١٩٥٨، هر چند اهل سنت جايگاه خود را در دولت تحكيم بخشيدند، ولي به تقويت حركت تشيع نيز اهتمام ورزيدند. سيد موسي صدر در چنين دورهاي وارد لبنان شد. در آغاز كوشيد تا ايده توسعه و تحول را وارد فرهنگ عمومي كند. اين ايده به طور كامل تنها پس از شكست جنبش آزادي بخش عرب، در سال ١٩٦٧م تبلور يافت. سيد موسي به اين فكر افتاد كه بديلي شيعي براي جنبش آزادي بخش عرب، وارد صحنه كند، بيآنكه با آن جنبش اصطكاك بيابد. وي موضوع فلسطين را به عنوان محور اين ايده قرار داد. محوريت فلسطين، شيعه را وارد بستر عربي ـ اسلامي ميكرد و آنان را با مهمترين مسئله مطرح در جهان اسلام، پيوند ميداد. مسئله فلسطين، شيعه را به موضوع مهم ديگري پيوند ميداد: جنوب لبنان. زيرا جنوب، شانه به شانه الجليل(فلسطين) بود. اين امر پويايي و نشاط شيعه را افزون كرد. امام موسي صدر اين فرصت را مغتنم شمرده، طرح شوراي عالي شيعيان را در همين شرايط عملي كرد؛ تا سطح جايگاه شيعه را در دولت ارتقا بخشد.
جنبش امل پيش از تأسيس شوراي عالي شيعه، راهاندازي شد يا پس از آن؟
پس از آن و در سال ١٩٧٣ م.
چرا امام موسي صدر به جاي تأسيس شوراي عالي شيعه، به فكر تأسيس شورايي اسلامي اعم از شيعه و سني نيفتاد؟
ابتدا قرار بود كه چنين چيزي ـ شوراي عالي اسلامي ـ تشكيل شود و حتي در اين زمينه با جمال عبدالناصر نيز رايزني شده بود. اما اين طرح با مقاومتهايي در ميان اهل سنّت و مخالفتهاي جزيي درميان شيعيان روبهرو شد. خود من نيز بر تشكيل شورايي واحد، تعصب ميورزيدم؛ ولي بعدها به اين نتيجه رسيدم كه خير در همان چيزي بود كه اتفاق افتاد. يعني اين كه شيعه با عنوان خود و شناسنامه خود وارد صحنه شود. زيرا تجمع ساختگي و مصنوعي كه اعضاي آن تمايز خود را حفظ كردهاند، به نزاع خواهد انجاميد. اكنون يك شوراي شيعي و يك شوراي سنّي وجود دارد. با وجود اين دو ميتوانيم نزاع و چالش را كنترل كنيم؛ زيرا عناصر متعدد و متكثر ميكوشند تا وحدت يابند؛ اما عناصري كه به زور وحدت يافتهاند، كارشان به تجزيه و تفرقه ميكشد. وجود توازن، حركتزا است. من با حذف طوايف موافق نيستم؛ با محو طايفهگرايي موافقم .
آيا وجود طوايف متعدد خود، زاينده طايفهگرايي نبوده است؟
خير؛ طوايف مانند احزاباند. طوايف واحدهايي اجتماعياند و قابل شكستن نيستند. البته جنگهاي داخلي كه در سال ١٩٧٥ آغاز شد، مسير صلحآميز حركت امام موسي صدر را مسدود كرد و امام موسي و همهي ما غافلگير شديم.
گويا مرحوم شمسالدين نيز با ايده تشكيل اين شورا موافق نبودند، ولي در نهايت بدان پيوستند.
ورود شيخ شمسالدين به اين شورا، پاسخ مثبت به تقاضاي جمعي از علما بود كه از ايشان خواسته بودند تا در اين شورا وارد شود. خود وي نيز اصولاً مخالف شورا نبود. شايد به طور جزئي ضد امام موسي صدر بود، اما با اصل شورا مخالفت نداشت. شيخ محمد مهدي شمسالدين تداوم راه امام موسي صدر بود و فراتر از اين، روش امام موسي را تا سطح ايده و پروژه فكري فقهي منسجمي ارتقا داد.امام موسي صدر، انتظار جنگ را داشت و به همين سبب در تشكيل حركت امل تعجيل كرد و دو سال پيش از شروع جنگ اين جنبش را تشكيل داد و اين نشانه آيندهنگري وي بود. وي جنبش امل را به مكاني براي فعاليتهاي شيعي و جوانان شيعه كه خواهان تغيير اوضاع بودند ـ و تا پيش از اين جذب گروههاي چپ ميشدند و از تشيع ميبريدند و سرخورده ميشدند ـ تبديل كرد. جنگ شروع شد و طرح و برنامه صلحآميز به پايان رسيد. اين اوضاع ادامه داشت تا انقلاب ايران پيروز شد. پس از آن سازمان آزاديبخش فلسطين از لبنان خارج شد و اوضاع در لبنان بر اساس مقاومت و فعاليت ميهني تحول يافت. اين فعاليتها كه از جنبش امل شروع شده بود، به جنبش حزبالله وصل شد. و بهتدريج وزنهي شيعه سنگينتر شد و شيعيان با قدرت و گستردگي، موجوديت خود را در دولت تثبيت كردند. نكتهي دقيقي كه اينجا بايد اشاره كنم، اين است كه بايد كيفيت را بر كميّت ترجيح داد. اما اينبار ـ پس از تثبيت و تحكيم جايگاه حزبالله ـ شيعيان از طريق جنگ توانستند جايگاه خود را در نظام سياسي تثبيت و تحكيم كنند، نه از راه آشتيجويانهاي كه امام موسي صدر، حتي با پرداختن هزينهها و كوتاه آمدن از برخي مطالبات بر تحقق آن اصرار داشت. او ميخواست همگان جايگاهي داشته باشند و جنگي درنگيرد.
دقت نظر و واقعبيني حكم ميكند كه ما نيز به مجموعه بپيونديم و در حساب سهم خود دقت داشته باشيم. زيرا گاه ممكن است حق ما ده باشد، اما مصلحت كشور و مصلحت شيعه اقتضا كند به پنج اكتفا كنيم. زيرا نبايد كاري كنيم كه ديگران را بترسانيم. شيعه همانگونه كه با لياقت و زيبندگي در برابر دشمن مقاومت كرد، بايد با شايستگي، پروژه آشتي ملّي و داخلي را پيش ببرد. مقاومت اسلامي شيعه به هدف حفظ يكپارچگي لبنان شكل گرفت. زيرا اسراييل سبب تفرقه بود. طبيعي است آنان كه به لطف مقاومت يكپارچه شدند. بنابراين بايد در ابعاد سياسي و فكري و اجتماعي هم يكپارچه و متحد شوند. مفهوم اين سخن آن است كه مقاومت اسلامي (حزبالله) بايد با جامعه لبناني و افكار و دغدغههايشان آميخته شوند. چنانكه در اين كتاب هم گفتهام، اين تصور كه شيعيان لبنان ضددولت بودهاند، درست نيست. زيرا شيعيان وارد همه نهادهاي حكومتي، از پارلمان گرفته تا وزارتخانهها و ادارات و حتي محاكم شرعي و مدني شدهاند. بسياري از علماي شيعه و فرزندانشان و دوستانشان از آغاز وارد فعاليتهاي دولتي شدهاند. اگر شيعيان وارد دولت و حكومت نشده بودند، قطعا در حاشيه ميماندند.