پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - با امام عشق - میرزایی محمد سعید
با امام عشق
میرزایی محمد سعید
خزان شد و ورق دفتر زمان برگشت
سپس كتيبهي خونين آسمان برگشت
نوشته بود كه فردا زمان دگرشده است
زمين دگر شده است، آسمان دگر شده است
نوشته بود كه فردا امام خواهد رفت
امام عشق ـ عليه السلام ـ خواهد رفت
و روز آمد و مادر كه گفت: هي، برخيز!
كه آفتاب از آيينه ميكند سرريز
امام... بغض، امانش نداد... ساعتِ هفت
رسيد فاعل جمله به فعل سادهي «رفت»
و باز بغض امانش نداد، من را هم
و سر به زانوي ماتم گذاشت، بابا هم
ستارهها زپي هم غروب ميكردند
و خاك راه تو را نقرهكوب ميكردند
صدا زدند تو را بادها و بارانها
تمام پنجرهها، كوچهها، خيابانها
شبي كه ماه به پيشاني تو دست كشيد
به سمت روي تو چشم ستارهها چرخيد
از اين جدايي خونبار با كه بنويسم؟
بدون دغدغه بگذار، تا كه بنويسم
نسيمي آمد و تقويمها ورق خوردند
و روزهاي پس از اين، تو را تو را بردند
پس از تو سفرهاي از نان و عشق، كم داريم
گل و ستاره و ايمان و عشق كم داريم
پس از تو نام تو را شاعران غزل كردند
و قابِ عكس تو را كودكان بغل كردند
بدون تو شب و روز از غم و غزل پُر شد
ستاره گم شد و رنجيد، ماه دلخور شد
غم بزرگ تو را هر ستاره آه كشيد
و در عزاي تو شب، پرده روي ماه كشيد
از اشتياق تو نشناختيم، سر از دست
غم تو چيست؟ غمِ دادن پدر از دست
غمي شبيه به كوچ كبوتران شهيد
وداع، درد كمي نيست، مادرانِ شهيد!
از اين جدايي خونبار، با كه بنويسم؟
بدون دغدغه بگذار، تا كه بنويسم
اي آن كه عشق قسم خورده است بر نامت
به وحدت كلمه ميرسيم در نامت
هزار و يك گُلِ اين باغ از تو نام گرفت
بهار رنگي اگر داشت، از تو وام گرفت
درختها همه زيبا شدند، زنده شدند
و روي شاخهيشان ميوهها پرنده شدند
پرندهها به سويت پر زدند آه، امام
كجاست جاي تو؟ خورشيد يا كه ماه، امام؟
شب از هراس تو خنجر غلاف كرد، آقا!
و آفتاب به گردت طواف كرد، آقا!
اي آن كه هر دم و هر لحظهي تو خاطره بود
وهر نگاه تو قدرِ هزار پنجره بود
مرا ببر به تماشاي باغ خاطرهها
به ميهماني خورشيدها و پنجرهها
سرودن از تو پُر از تازگيست،تر شدن است
به قدرِ فرصت يك گريه، تازهتر شدن است
سرودن از تو پر از حس كودكي شدن است
به كوچهها زدن و با جنون يكي شدن است
تمام خاطرهها را قدم زدن با تو
سكوت پنجرهها را بهم زدن با تو
سرودن از تو شناور شدن در آيينهست
و دست و پا زدن وتر شدن در آيينهست
چه كودكانه تو را دوست داشتم، آقا!
تو را ـ قسم به خدا ـ دوست داشتم، آقا!
امام! ميروي اما چرا نميبريام؟
بگو چه هديهاي از آسمان ميآوريام
فداي نام تو اي پيرعاشقانِ جهان
تمام شاعريام، پاكيام، قلندريام
چه كودكانه هم از سالهاي پيش از اين
تو را صدا زدهام با زبان مادريام
پس از تو نيمهي انسانيام به خاك افتاد
و رفت در پي تو نيمهي كبوتريام
نه اينكه مدح تو بايستهتر از اين نتوان
ببخش بر من و اين بيتهاي سرسريام
ببخش بر من اگر پاي واژهها لنگ است
اگر چه درد زيادست، قافيه تنگ است
اگرچه بي تو نه خاك و نه آسمان زيباست
همين كه نام تو را ميبرم، جهان زيباست
دوباره شب شد، ماه مرا به خانه بخوان
كمي بخند، نگاهم كن و ترانه بخوان
كمي كنار من و خاطرات من بنشين
كنار پنجرهاي؟ ماهِ من، بيا پايين!
براي ديدن تو اهل خانه منتظرند
پس از تو پنجرهها خاكخورده و كِدرند
ببين كه باغچهي تشنه زود خم شده است
كه بي حضور تو بر لالهها ستم شده است
نبايد آه... سراغ از عدم گرفت تو را
نمي توان كه چنين دست كم گرفت تو را
تو زندهاي و زمين در طلسم تو سبزست
هنوز دشت شقايق به اسم تو سبزست
بهار مانده اگر جلوهي تشرّف توست
تمام وسعت اين دشت در تصرّف توست
هنوز در قدمت ماه، دف گرفته به دست
نثار چشم تو دريا صدف گرفته به دست
از اين جدايي خونبار با كه بنويسم؟
دلم كه خون شد، بگذار، تا كه بنويسم
امام رفت، خبر ساده بود، امّا سخت
شبيه باور يك جنگل بدون درخت
شبيه باور اين كه شب و خزان ابديست
و اينكه آخر خوبيست، ابتداي بديست
و اينكه هيچ گُلي وا نميشود ديگر
درخت، قطع شده، پا نميشود ديگر
و اينكه مرگ بهارست و ريشه خشكيدهست
زمين هميشه، هميشه، هميشه خشكيدهست
امام رفت، خبر ساده بود امّا سخت
كه روزگار گرفته دوباره بر ما سخت
هنوز بر سجادهي نماز، پدر
دعات ميكند آه اي بهارِ بارآور!
هنوز زندهاي آقا، نميروي از ياد!
تو يك پرندهاي آقا، نميروي از ياد!
كه ياد داد به ما درسِ پرگشودن؟ تو!
به ما كه داده هواي پرنده بودن؟ تو!
تو گفتي، آه تو گفتي، پرنده بايد شد
و پرگرفت، تو گفتي كه زنده بايد شد
تو گفتهاي به شقايق، شهيد بايد شد
و پيش آينهها روسپيد بايد شد
تو گفتهاي كه جهان جاي ماندن ما نيست
كه بزم شادي ما، عيش اهل دنيا نيست
تو گفتهاي كه بدي تا ابد نخواهد ماند
و روزگار از اين گونه بد نخواهد ماند
در انتظار تو دل را قسم به جان دادم
و نامهاي به نشاني آسمان دادم
و شب به خواب من آمد، امام كودكيام
و من صداش زدم با تمام كودكيام
و او به ياد من انداخت پرگشودن را
به روي عشق صميمانه در گشون را
و او به ياد من انداخت، ميتوانستم
پرندهاي باشم، گرچه من ندانستم...
... به خوابم آمده بودي، كليد در دستت
چراغ نام هزاران شهيد در دستت
ستاره از لب تو ميچكيد روي زمين
درون ديدهي تو باغهاي عليّين
دري به وسعت باغي عجيب، واكردي
غريب و گمشده بودم، مرا صدا كردي
امام كودكيام! با تو بودم و هستم!
تمام كودكيام، با تو بودم و هستم
تمام كودكيام با تو طي شد آه، امام!
دلم جدا ز تو كي بود؟ كي شد؟ آه، امام!
امام من بودي، من مريد تو هستم
تمام كودكيام را شهيد تو هستم
از اين جدايي خونبار با كه بنويسم
قلم شكستهام، اين بار با كه بنويسم
هميشه آه، هميشه امام با ما هست
امام عشق ـ عليه السّلام ـ با ما هست.