پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
ترانههاي عاشق آواره
رضایی نیا عبدالرضا
اشاره
«عبدالوهاب البياتي» شاعر نامدار، پيشرو و هميشه تبعيدي عرب در كنار «نازك الملائكه» و «بدر شاكر سياب» از نخستين شاعراني است كه جريان شعر نوي عرب را بنيان نهاد و به آن دامن زد.
از اين ميان «البياتي» چنانكه در جايجاي شعرهايش آمده است، رويكردي خاص به ايران و عارفان و شاعران ايراني دارد؛ شهرهايي چونان نيشابور، اصفهان و شيراز و شاعران و عارفاني چون عطار، مولانا و حافظ، بارها و بارها در زمزمههاي شرقي او به زيبايي ياد شدهاند و «ماه شيراز» نام يكي از مجموعههاي ارزشمند اوست.
«عبدالوهاب البياتي» به دليل تن زدن از پذيرش و ستايش حاكمان مستبد عراق، محنت و سالها تبعيد را به جان پذيرفت و سرانجام، به نيمهي تابستان سال ١٣٧٨، دور از وطن خويش در كشور سوريه، جان به جانآفرين تسليم كرد؛ درست سه هفته پس از اولين و آخرين حضورِ حسرتمندانهاش در سرزمين رؤياهاي شرقياش؛ ايران.
جالب اين كه چندين شعر از آخرين دفتر شعرش «نصوص شرقيه» (متنهاي شرقي) با نام و ياد ايران پيوند خورده است؛ ازجمله شعرهاي «داناي راه، بعد از كودتا، نيشابور، گريهوارهاي براي حافظ شيرازي، دو شعر براي مولانا جلالالدين، و حافظ شيرازي».
از اين ميان، قطعههاي «داناي راه» و «بعد از كودتا» براي خوانندهي ايراني جالبتر به نظر ميرسد، زيرا بي هيچ تمهيد و توصيهاي از جانب زمامداران ايران و صرفا به دليل تعلق خاطر شاعران به ايران و تحولات ايران سروده شده و متبرك به ذكر خير حضرت امام روحاللّه است.
به هر تقدير، «ترانههاي عاشق آواره» گلچيني است از هفت كتاب اين شاعر بلندآوازهي عرب كه درونمايههاي شرقي ـ ايراني در آنها پررنگتر است. شعرهاي اين نوبت را از همين دفتر برگزيدهايم كه به لطف حضرت حق تا پايان سال جاري منتشر خواهد شد.
چهره
چهرهات در آينه
دوتاست،
دروغ نگو!
كه خداوند
تو را در آينه ميبيند.
عود شرقي
نوازنده عود شرقي،
زخمهاش را رها كرد
و بر تار چهارم
ايستاد.
گفتم: براي چه؟
گفت: خداوند كريم است
و گريست.
درختان سيب،
ديوارهاي باغ را در آغوش ميگرفتند
و عود شرقي،
ـ در احاطهي چشمهاي شگفتزده ـ
سكرات مرگ را
تاب ميآورد.
حافظ شيرازي
بر شتر سپيدش
در سرزمينهاي شب فرو ميرود.
و در طليعههاي روز
شعري كه مدارِ وجودياش زاده ميشود،
در هستي نور و ظلمت
و در پوشيده و پيدا و ممنوع.
و هرگاه
كه در بيكرانگيِ مجال فرو ميرود،
به مدارش بازميگردد،
تا در آتش پنهان شود؛
وقت خواندن خروس
در طليعههاي روزها...!
تبعيدي
قاضي
به تبعيد تو به سمرقند
حكم داد.
كتابها را بردار و برو!
پيش از آنكه سربازان
چشمانت را از حدقه درآورند.
نشاني
چشمم را از حدقه درآوردند
و انگشترم را
كه نامِ تو بر آن بود ـ
بُردند.
سينهام را شكافتند
تا تو را در قلبم پيدا كنند؛
لبخندزنان گفتم:
به ستارهي صبحدمان نگاه كنيد!
او آنجاست!
مرثيه
آن كه در غربت جان ميدهد،
شهيد ميميرد.
زمين به مهر
تنش را دربر ميگيرد،
روحش در پرندهاي حلول ميكند
بالزنان به سوي خورشيد ـ
چون ستارهي صبحدمان به ديده نميآيد؛
حضوري پنهان.
گداخته در نور
از منازلِ مردگان
به منازلِ زندگان
سفر ميكند،
در اشكهايش ميآرمد
و در آواي پرندهي شيدا
در آبيِ آسمانها...!
وديعه
«ابوتمام»
به امانت سپرد،
شعري را نزد دوست عطّارش
در شهر موصل ـ
پس از چهل سال
سراغ عطّار را گرفتم،
امّا جز نوهي او كسي را نيافتم،
نوه گفت: خانهي پدر بزرگش را،
زني جادوگر به آتش كشيد
و شعر را شاعري به سرقت برد.
مغولان
هنگام فتح بغداد،
شاعر را زنده، زنده سوزاندند!
پس از چهل سالِ ديگر،
شعر را از نزدِ ورّاقي يافتم،
كه كتابهاي جادو ميفروخت ـ
شعر
با آبِ طلا نوشته شده بود
و با حروفي شگفت و معوَج
طلسم شده بود،
آنگونه كه هيچكس
گشودنِ طلسم را نميتوانست.
پس از جنگ خليج،
كتابخانهام به غارت رفت
و بار ديگر
آن شعر مفقود شد!
بازيگر
صفحهي شطرنج:
اينجا قلعه است و سرباز
وزير و اسب
فيل و شاه.
اين
وراي مرگش ميدوَد،
و آن
از مرگِ محتومش ميگريزد.
بعضي با بعضي ديگر ميسازند
و گاه رياكاري ميكنند.
آنان
تجسم بازيِ موش و گربهاند،
و دروغ ميگويند!
در حالي كه قدمي واپس مينهند،
قدمي ديگر
به سوي مجهول پيش ميآيند
آنان در گيرودار بازي،
ـ امّا ـ
ميدانند و نميدانند
كه همه قربانياني هستند،
براي بازيگري
كه رشتهها به دست اوست!
ذرّهبين
نوهام ـ هناء ـ پرسيد
كه چرا وقت مطالعه
از ذرّهبين استفاده ميكنم؟
گفتم: براي اينكه
نور از چشمانِ من گريخته
و به كوهستانِ نياكان دورم
بازگشته است!