پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - تروريسم ما و تروريسم ديگران - احمد اقبال

تروريسم ما و تروريسم ديگران
احمد اقبال

اشاره:
در دهه‌هاي سي و چهل، سازمان‌هاي مخفي صهيونيستي در فلسطين، سازمان‌هاي تروريستي ناميده مي‌شدند. اما تحولات تازه‌اي رخ داد و با آغاز سال ١٩٤٢ و شدت گرفتن قتل‌عام‌ها و سوزاندن يهوديان، احساس ترحم غرب ليبرال نسبت به آنان برانگيخته شد و ناگهان در سال ١٩٤٤ و ١٩٤٥ به تروريست‌هاي يهودي ساكن فلسطين ـ كه عموما صهيونيست بودند ـ مبارزان آزادي لقب داده شده‌اند. به طوري كه تنها دو نخست‌وزير دولت اسرائيل كه يكي از آن‌دو «مياخم بيگين» است، هم‌چنان عنوان تروريست را يدك مي‌كشيدند. در پاره‌اي از كتاب‌ها نيز تصاويري از آن دو ضميمه شده بود كه زير آن‌ها واژه‌ي تروريست حك شده و براي دستگيري آن‌ها جايزه‌اي اختصاص داده شده بود، و تا آن‌جا كه در خاطرم هست، بالاترين رقم پيشنهادشده براي سر «بيگين» چيزي در حدود صد هزار ليره استدلينگ برد.
اما ميان سال‌هاي ١٩٦٩ و ١٩٩٠ سازمان آزادي‌بخش فلسطين، سازماني تروريستي خوانده شد و «ويليام سافير» روزنامه‌نگار كهنه‌كار امريكايي ـ در روزنامه‌ي نيويورك‌تايمز، بارها و بارها «ياسر عرفات» را رهبر تروريست‌ها ناميد. اما در سپتامبر سال ١٩٨٨ از اين‌كه ياسر عرفات را در سمت راست بيل كلينتون و بنيامين نتانياهو را در سمت چپ او مشاهده كردم خشنود شدم. اما چند سال پيش از اين، عرفات همواره در حالي كه سلاحي كمري حمل كرد ظاهر مي‌شد. شما احتمالاً اين تصوير متفاوت را به‌ياد مي‌آوريد!؟
در سال ١٩٨٥ «رونالد ريگان» پاره‌اي از مردان با ريش‌هاي بلند پرپشت را ملاقات كرد و در همان روزها روزنامه‌ي نيويورك‌تايمز درباره‌ي آنان نوشت: «آنان مرداني با ريش‌هاي انبوه و نامرتب‌اند كه عمامه‌هايي بر سر دارند؛ گويي كه از زمان گذشته به اين زمان قدم نهاده‌اند!»
ريگان، در كاخ سفيد با آنان ملاقات كرد و سپس در گروه خبرنگاران به آنان اشاره كرد ـ كه يقين دارم پاره‌اي از شما آن صحنه را به ياد دارند ـ و گفت: اينان از نظر اخلاقي هم‌طراز بنيان‌گذاران امريكا١ هستند. و جماعت مذكور كسي جز مجاهدان افغان نبودند كه در آن روزها با سلاحي در دست با اتحاد شوروي مي‌جنگيدند.
در آگوست سال ١٩٩٨، رييس جمهور وقت امريكا دستور داد تا ناوگان دريايي امريكا پازنده موشك به مواضع «اسامه بن‌لادن» در افغانستان شليك نمايد. نيازي نيست كه يادآوري كنيم بن‌لادن ـ كه مورد اين حمله‌ي موشكي قرار گرفت ـ كسي است كه چند سال پيش، از نظر اخلاقي در زمره‌ي كساني؛ چون جورج واشنگتن و توماس جفرسون قلمداد مي‌شد! اما چون امريكايي‌ها او را از آن مرتبه‌ي رفيع به پايين آوردند، خشمگين شد و به شيوه‌هاي مختلف دست به حملات انتقام‌جويانه زد!
اندكي بعد به اين موضوع به گونه‌اي جدّي خواهيم پرداخت.

ويژگي‌هاي رويكرد رسمي به تروريسم
غرض از بيان وقايع مذكور، اثبات اين نكته است كه تروريسم مسأله‌ي بسيار پيچيده‌اي است؛ چراكه تروريست‌ها پيوسته دستخوش تغيير و دگرديسي هستند و اين نخستين ويژگي رويكرد رسمي به تروريسم است؛ زيرا چنان‌كه ديديم تروريست ديروز، قهرمان امروز و قهرمان ديروز، تروريست امروز شمرده مي‌شد!
اما در دنياي تصاويري كه همواره در حال تغييرند، اين امر بسيار بااهميت و خطرخيز مي‌نمايد؛ يعني ما در اين دنياي پرتب و تاب و متغير، بايد اعتدال خود را حفظ كنيم تا بتوانيم ميان تروريسم و غيرتروريسم خط حايل بكشيم و مهم‌تر از آن، قادر باشيم علل و خاستگاه تروريسم و نيز نحوه‌ي متوقف كردن آن را بازشناسيم.
دومين نكته‌ي مهم اين است كه اين رويكرد متناقض به تروريسم، لزوما از ارايه‌ي هرگونه تعريفي سرباز مي‌زند؛ زيرا طبيعي است كه اثر شخصي با خودش صادق نباشد، از دادن هرگونه توضيح يا تعريفي خودداري مي‌كند.
خوب است بدانيد كه درباره‌ي تروريسم، بيست سند رسمي امريكا را مورد بررسي دقيق قرار داده‌ام، ولي حتي يك سند نيز واژه‌ي تروريسم را معرفي نكرده است، بلكه تنها به تشريح پديده‌ي تروريسم اكتفا كرده‌اند و به گونه‌اي منفعلانه و جدلي ـ بي‌آنكه عقل و درايت ما را به‌كار گيرند ـ تنها درصدد تحريك احساسات ما هستند!
اجازه بدهيد در اين باره به يك نمونه‌ي عيني اشاره كنم: در ٢٥ اكتبر سال ١٩٨٤ «جورج شولز» ـ وزير خارجه‌ي وقت امريكا ـ در نيويورك سخنان مبسوطي درباره‌ي تروريسم ايراد كرد. اما در اين سخنراني كه بالغ بر هفت صفحه مي‌شد، هيچ تعريفي از تروريسم ارايه نشد، بلكه تنها اين عبارت به چشم مي‌خورد كه «تروريسم، بربريت جديدي است كه آن را تروريسم مي‌ناميم!».
اين نخستين تعريف، اما تعريف دومي نيز وجود دارد كه از تعريف پيشين آشكارتر مي‌نماياند و آن اين است كه «تروريسم گونه‌اي گونه‌اي از خشونت سياسي است».

آيا شگفت‌زده نمي‌شويد؟ تروريسم به تعبير جرح شولز وزير خارجه‌ي امريكا چيزي جز گونه‌اي از خشونت سياسي نيست!
تعريف سوم اين است كه «تروريسم تهديدي است عليه تمدن غربي»! و بالاخره تعريف چهارم، كه «تروريسم را خطري عليه ارزش‌هاي معنوي غرب»! معرفي مي‌كند.
چنان كه مي‌بينيد تعاريف مذكور تنها در صدد برانگيختن احساساتو عواطف ما هستند و از ارايه‌ي هرگونه تعريفي درباره‌ي تروريسم امتناع مي‌كنند، زيرا هر تعريفي مستلزم تحليل و درك هوشمندانه و پايبندي به معيارهايي است كه از نظر منطقي منسجم باشند، و اين ويژگي دوم ادبيات رسمي و رايج درباره‌ي تروريسم است.
ويژگي سوم رويكرد رسمي به تروريسم، در اين خلاصه مي‌شود كه فقدان تعاريف رسمي از تروريسم سبب مي‌شود تا مقامات رسمي، تروريسم را به تمام جهان تعميم دهند؛ يعني آنان با اين كه هيچ تعريفي درباره‌ي ماهيت تروريسم ارايه نمي‌دهند، اما آن را تهديدي عليه ارزش‌هاي معنوي تمدن غربي و بلكه تهديدي عليه تمام انسان‌ها و نظام‌ها مي‌شمارند. از اين رو، ضروري است تروريسم را در هر نقطه‌اي از جهان نابود كنيم و چنان كه در همان سخنراني جرج شولز آمده: «شكي نيست كه براي نابودي تروريسم، هر جا كه نياز باشد مي‌توانيم به زور و قدرت متوسل شويم». به عبارت ديگر، مبارزه عليه تروريسم به مكان و يا منطقه‌ي جغرافيايي معيني محدود نمي‌شود. اين چنين است كه در يك روز و به طور همزمان، موشك‌ها بر سر افغانستان و سودان فرود مي‌آيد؛ دو منطقه‌اي كه دو هزار و سيصد مايل از يكديگر فاصله دارند! آن هم از سوي كشوري كه تقريبا هشت هزار مايل از آن‌ها دور است.
ويژگي چهارم اين است كه ادعاهاي زورمندان «جهان شمول» است. زبان حال آن‌ها اين است كه «ما مي‌دانيم تروريست‌ها كجا هستند، بنابراين با ابزارهايي كه در اختيار داريم مي‌دانيم چگونه و كجا آن‌ها را قلع و قمع كنيم! ما بسيار دانا هستيم!» شولز مي‌گويد: ما تفاوت ميان تروريست‌ها و مبارزان در راه آزادي را مي‌شناسيم و هنگامي كه به پيرامون خود بنگريم، به آساني قادريم ميان اين دو، خط فاصلي بكشيم.
اين تنها اسامه بن لادن است كه نمي‌تواند اين تفاوت را درك كند! او زماني هم پيمان امريكا بود، اما امروز دشمن آنان محسوب مي‌شود و بن لادن به شدت از اين امر آشفته شده است. در پايان گفتارم داستان او را كه حكايتي واقعي است باز خواهم گفت.
ويژگي پنجم رويكرد رسمي به تروريسم، در علت‌گريزي آن خلاصه مي‌شود؛ يعني قرائت رسمي و رايج از تروريسم به ما مي‌گويد نيازي نيست عوامل تشكيل و بر آمدن تروريست‌ها را مورد بررسي قرار دهيم: «عوامل! كدام عوامل؟» چراكه بررسي علل موجب مي‌شود تا به تروريست‌ها به چشم ترحم و يا حتي همدلي بنگريم! مثالي ديگر را در اين زمينه بيان مي‌كنم: روزنامه‌ي نيويورك تايمز در تاريخ هجدهم دسامبر سال ١٩٨٥ مي‌نويسد كه وزير خارجه‌ي يوگسلاوي از همتاي خود وزير خارجه‌ي امريكا مي‌خواهد تا علل تروريسم فلسطين را مد نظر قرار دهد. روزنامه‌ي مذكور مي‌نويسد: ـ با اقتباس از آن نقل مي‌كنم ـ وزير خارجه‌ي امريكا به محض شنيدن چنين درخواستي، رنگ چهره‌اش برافروخته مي‌شود و مشت خود را بر ميز مي‌كوبد و به همتاي يوگسلاوي خود مي‌گويد كه تروريسم با هيچ عاملي پيوند نمي‌يابد! چرا بايد از عوامل سخن به ميان آورد؟!
ويژگي ششم رويكرد رسمي به تروريسم اين است كه تنفر ما از تروريسم بايد گزينشي باشد؛ يعني بايد از اعمال تروريستي آن دسته از گروه‌هايي ترسيد كه مقامات سياسي با آن‌ها مخالفند، اما در مقابل، بايد مؤيد آن دسته از اعمال تروريستي بود كه موافق اراده و خواست مقامات سياسي است. از اين رو ريگان مي‌گويد: «ما پشتيبان كونترا هستيم»! واقعا او چنين گفت، و ما مي‌دانيم كه كونترا در نيكاراگوئه چيزي نبودند جز يك مشت تروريست!
رويكرد رسمي به تروريسم، اعمال تروريستي كشورهاي هم‌پيمان را در نظر نمي‌آورد ـ به شرح اين نكته خواهم پرداخت ـ لذا اعمال تروريستي پينوشه را ـ كه يكي از دوستانم به نام اورلاند و لوتولييه را به قتل رسانده است ـ به چشم تسامح مي‌نگرد؛ هم‌چنين ضياءالحق را با آن همه كشتاري كه در پاكستان به راه انداخت ـ و بسياري از دوستانم را از من گرفت ـ مورد عفو قرار مي‌دهد. مي‌خواهم اين نكته را بگويم كه تعداد كساني كه توسط دولت‌هاي تروريستي ضياءالحق و پينوشه و نيز حكومت آرژانتين، برزيل و اندونزي كشته شدند، در قياس با كساني كه توسط سازمان آزادي‌بخش فلسطين و سازمان‌هاي مشابه آن به قتل رسيده‌اند، در كمترين برآورد: «نسبت صد هزار به يك» است!
متاسفانه، تاريخ اعتراف مي‌كند و تنها بخش قدرت را آشكار مي‌كند. اما بخش‌هاي ضعيف يكسره پنهان مي‌مانند. از اين رو است كه از نظر تاريخي تنها مجموعه‌هاي مسلط و قدرتمند نمايان شده‌اند. امروز كه مصادف با كشف قاره‌ي جديد در سال ١٤٩٢ توسط كريستف كلمب است، زماني است انباشته از آدم‌سوزي‌هاي گسترده و وحشتناك كه در گستره‌ي تاريخ رسمي زورمندان يكسره نانوشته مانده‌اند. تمدن‌هايي عظيم با خاك يكسان شدند؛ تمدن‌هاي عظيم مايها، اينكاها، ازتكها، سرخپوستان امريكا و سرخپوستان كانادا به نابودي كشانده شدند. در حالي كه تاريخ صداي اعتراض هيچ‌يك از آنان را به گوش ما نرسانده است؛ گو اين‌كه امروزه رفته‌رفته صداي آنان به گوش ما مي‌رسد. اما اين تنها در زماني است كه قدرت با آنان وارد ستيز مي‌شود؛ چنان‌كه مثلاً «ژنرال كاستر» قاتل خونريز سرخپوستان در يكي از جنگ‌ها به دست سرخپوستان كشته مي‌شود و يا چارلز ژنرال انگليسي كه به دست انقلابي‌هاي سودان به قتل مي‌رسد، تنها در اين هنگام است كه مردم درمي‌يابند كه سرخپوستان مبارزي نيز وجود دارد و يا عرب‌هايي نيز هستند كه مي‌جنگند و كشته مي‌شدند.
نكته‌ي اخيري كه در اين بخش به آن مي‌پردازم اين است كه سياست ايالات متحده‌ي امريكا در دوران جنگ سرد، همواره پشتيبان نظام‌هاي ديكتاتوري بوده است. «سوموزا» و «باتيستا» و تمام ياغيان ديگر، دوستان امريكا بودند. شما اين نكات را به‌خوبي مي‌دانيد. اين امور بي‌دليل نيستند، اما نه من و نه شما مسئول آن‌ها نيستم؛ نه مسئول پشتيباني از كونترا در نيكاراگوئه هستيم و نه مجاهدان افغاني و نه ديگر مبارزان در السالوادور و... . تعبير جرح شولز وزير خارجه‌ي امريكا چيزي نيست جز گونه‌اي از خشونت سياسي!
تعريف سوم اين است كه «تروريسم تهديدي است عليه تمدن غربي»! و بالاخره تعريف چهارم كه «تروريسم را خطري عليه ارزش‌هاي معنوي غرب»! معرفي مي‌كند.
چنان كه مي‌بينيد تعاريف مذكور تنها در صدد برانگيختن احساساتو عواطف ما هستند و از ارايه‌ي هرگونه تعريفي درباره‌ي تروريسم امتناع مي‌كنند، زيرا هر تعريفي مستلزم تحليل و درك هوشمندانه و پايبندي به معيارهايي است كه از نظر منطقي منسجم باشند، و اين ويژگي دوم ادبيات رسمي و رايج درباره‌ي تروريسم است.
ويژگي سوم رويكرد رسمي به تروريسم، در اين خلاصه مي‌شود كه فقدان تعاريف رسمي از تروريسم سبب مي‌شود تا مقامات رسمي، تروريسم را به تمام جهان تعميم دهند؛ يعني آنان با اين كه هيچ تعريفي درباره‌ي ماهيت تروريسم ارايه نمي‌دهند، اما آن را تهديدي عليه ارزش‌هاي معنوي تمدن غربي و بلكه تهديدي عليه تمام انسان‌ها و نظام‌ها مي‌شمارند. از اين رو، ضروري است تروريسم را در هر نقطه‌اي از جهان نابود كنيم و چنان كه در همان سخنراني جرج شولز آمده: «شكي نيست كه براي نابودي تروريسم، هر جا كه نياز باشد مي‌توانيم به زور و قدرت متوسل شويم». به عبارت ديگر، مبارزه عليه تروريسم به مكان و يا منطقه‌ي جغرافيايي معيني محدود نمي‌شود. اين چنين است كه در يك روز و به طور همزمان، موشك‌ها بر سر افغانستان و سودان فرود مي‌آيد؛ دو منطقه‌اي كه دو هزار و سيصد مايل از يكديگر فاصله دارند! آن هم از سوي كشوري كه تقريبا هشت هزار مايل از آن‌ها دور است.
ويژگي چهارم اين است كه ادعاهاي زورمندان «جهان شمول» است. زبان حال آن‌ها اين است كه «ما مي‌دانيم تروريست‌ها كجا هستند، بنابراين با ابزارهايي كه در اختيار داريم مي‌دانيم چگونه و كجا آن‌ها را قلع و قمع كنيم! ما بسيار دانا هستيم!» شولز مي‌گويد: ما تفاوت ميان تروريست‌ها و مبارزان در راه آزادي را مي‌شناسيم و هنگامي كه به پيرامون خود بنگريم، به آساني قادريم ميان اين دو، خط فاصلي بكشيم».
اين تنها اسامه بن لادن است كه نمي‌تواند اين تفاوت را درك كند! او زماني هم پيمان امريكا بود، اما امروز دشمن آنان محسوب مي‌شود و بن لادن به شدت از اين امر آشفته شده است. در پايان گفتارم داستان او را كه حكايتي واقعي است باز خواهم گفت.
ويژگي پنجم رويكرد رسمي به تروريسم، در علت‌گريزي آن خلاصه مي‌شود؛ يعني قرائت رسمي و رايج از تروريسم به ما مي‌گويد نيازي نيست عوامل تشكيل و بر آمدن تروريست‌ها را مورد بررسي قرار دهيم: «عوامل؟ كدام عوامل؟» چراكه بررسي علل موجب مي‌شود تا به تروريست‌ها به چشم ترحم و يا حتي همدلي بنگريم! مثالي ديگر را در اين زمينه بيان مي‌كنم: روزنامه‌ي نيويورك تايمز در تاريخ هجدهم دسامبر سال ١٩٨٥ مي‌نويسد كه وزير خارجه‌ي يوگسلاوي از همتاي خود وزير خارجه‌ي امريكا مي‌خواهد تا علل تروريسم فلسطين را مد نظر قرار دهد. روزنامه‌ي مذكور مي‌نويسد ـ با اقتباس از آن نقل مي‌كنم ـ: وزير خارجه‌ي امريكا به محض شنيدن چنين درخواستي، رنگ چهره‌اش برافروخته مي‌شود و مشت خود را بر ميز مي‌كوبد و به همتاي يوگسلاوي خود مي‌گويد كه تروريسم با هيچ عاملي پيوند نمي‌يابد! چرا بايد از عوامل سخن به ميان آورد؟!
ويژگي ششم رويكرد رسمي به تروريسم اين است كه تنفر ما از تروريسم بايد گزينشي باشد؛ يعني بايد از اعمال تروريستي آن دسته از گروه‌هايي ترسيد كه مقامات سياسي با آن‌ها مخالفند، اما در مقابل، بايد مويد آن دسته از اعمال تروريستي بود كه موافق اراده و خواست مقامات سياسي است. از اين رو ريگان مي‌گويد: «ما پشتيبان كونترا هستيم»! واقعا او چنين گفت، و ما مي‌دانيم كه كونترا در نيكاراگوئه چيزي نبودند جز يك مشت تروريست!
رويكرد رسمي به تروريسم، اعمال تروريستي كشورهاي همپيمان را در نظر نمي‌آورد ـ به شرح اين نكته خواهم پرداخت ـ لذا اعمال تروريستي پينوشه را ـ كه يكي از دوستانم به نام اورلاند و لوتولييه را به قتل رسانده است ـ به چشم تسامح مي‌نگرد؛ هم‌چنين ضياءالحق را با آن همه كشتاري كه در پاكستان به راه انداخت ـ و بسياري از دوستانم را از من گرفت ـ مورد عفو قرار مي‌دهد. مي‌خواهم اين نكته را بگويم كه تعداد كساني كه توسط دولت‌هاي تروريستي ضياءالحق و پينوشه و نيز حكومت آرژانتين، برزيل و اندونزي كشته شدند، در قياس با كساني كه توسط سازمان آزادي‌بخش فلسطين و سازمان‌هاي مشابه آن به قتل رسيده‌اند، در كمترين برآورد: «نسبت صد هزار به يك» است!
متاسفانه، تاريخ اعتراف مي‌كند و تنها بخش قدرت را آشكار مي‌كند. اما بخش‌هاي ضعيف يكسره پنهان مي‌مانند. از اين رو است كه از نظر تاريخي تنها مجموعه‌هاي مسلط و قدرتمند نمايان شده‌اند. امروز كه مصادف با كشف قاره‌ي جديد در سال ١٤٩٢ توسط كريستف كلمب است، زماني است انباشته از آدم‌سوزي‌هاي گسترده و وحشتناك كه در گستره‌ي تاريخ رسمي زورمندان يكسره نانوشته مانده‌اند. تمدن‌هايي عظيم با خاك يكسان شدند؛
* متن حاضر سخنراني نويسنده و متفكر پرآوازه‌ي پاكستاني اقبال احمد (متوفاي سال ١٩٩٩ در اسلام‌آباد است) كه در سال ١٩٩٨ آن را در دانشگاه كولورادو ايراد كرده است و به سبب اين‌كه سخنراني مذكور حاوي نكات ارزشمندي درباره‌ي تروريست‌ها و تبيين ذهنيت آنان است، مجله‌ي آداب پس از گذشت سه سال آن را از زبان انگليسي به زبان عربي ترجمه كرد ناگفته نماند كه اقبال احمد با بن‌لادن نيز شخصا ملاقات كرده است.

پي‌نوشت:
١. مراد از بنيان‌گذاران امريكا كساني چون: «جورج واشنگتن» و «توماس جفرسون» مي‌باشند.