پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - رویاهای شرقی

رویاهای شرقی


عبدالوهاب اليياتى
ترجمه : عبدالرضا رضائى نيا

در آينه
او را
در آينه به برگرفتم،
حال آن‌كه از مرگش
بيش از سى‌سال مى‌گذشت .

راز
تنها مجوسان مى‌دانند؛
چرا ستاره‌ها به نيمه شب
مى‌درخشند ومى‌گريند؟
امّا فقط من نمى‌دانم ؛
كه چرا وقتى فقيران گرسنه مى‌شوند،
آسمان سرخ مى‌شود ؟

ديدار
مردى كه قلبش را نگه مى‌دارد
و برستون نور تكيه مى‌كند،
در خيابانى تاريك به زنى برخورْد،
زن پرسيد: "تو را بيست‌سال پيش كجا ديده‌ام ؟"

مرد پاسخ نداد
و هنگامى كه دور شد
باخويش گفت : " پيداست كه من
از روزگارى دور مُرده‌ام !"

شعر
مردى نورانى
در خوابم پرسه مى‌زند ...
كنارستون متروك مى‌ايستد،
از حافظه‌ام كلماتى را بيرون‌مى‌كشد،
مى‌نويسد و نوشته‌اش را به صدايى رسا باز مى‌خوانَد،
سطرهايى را محو مى‌كند،
و خيره‌مى‌شود ؛
چيزى را به ياد مى‌آورد،
سپس خوابم را ترك مى‌كند،
وحشت‌زده بيدار مى‌شوم
و بيهوده مى‌كوشم تا در ياد آورم ؛
از آن چه گفت و از آن چه نوشت ...
زيرا كه روشنايى
برگ‌ها و حافظه‌ام را پاك كرده است؛
با سپيدىِ فجر كشته شده .

سخن سنگ
سنگى به سنگ ديگر گفت :
" با بودنم در اين ديوارِ برهنه
خوشبختى نرسيده‌ام،
كاخِ شاه جايگاه من است ."
سنگ ديگر گفت :
" تو محكوم به مرگى !
چه اينجا، چه در كاخ شاه
زيرا فردا با دستورى ازكارگزاران شاه
اين كاخ ويران خواهد شد و اين ديوار،
تا از نو بازى را آغاز كنند
و از نو
تقسيمِ نقش‌ها را .. "

دلقك
نَفَس‌هايش بُريد،
در اولين نوبت
و در پايان ميدان،
ترسيد؛ از صعود و و فرود
در دايره‌هاى هيچ
و هنگام كه بيهوش برزمين افتاد،
دستى به سوى شب دراز كرد
و به دست ديگرش
با شلاق
بر كودكىِ روز فرو افتاد وفرو ريخت .



كليد
مردى از " لاهور "
به من كليدى زرّين هديه‌داد و نقابى،
و گفت : با اين كليد
صندوق عجايب جهان را مى‌گشايى
و گنجينه‌هاى هارون را. "
من امّا در شهرهاى عشق
و در ميخانه‌هاى نور
كليد زرّين را گم كردم
و صندوق جهان را
و نقاب مردى را كه از لاهور آمده بود .

براى مولانا جلال الدين رومى
سرور من، جلال الدين !
جسمم در تبريزست
روحم آواره درياى روم،
" شمس ِ" تو را
كتاب‌هاى لاهوت از من پنهان كردند،
اينك تنها من مى‌رقصم،
نى نسيم
مجروح ناله مى‌كند
و زبانم بريده است،
در خونم شناورم،
امّا در حالى‌كه مريدانت حاضرند،
درد كُشنده‌ام را در تبريز پنهان مى‌كنم،
قلب ديوانه‌ام را به چه درمان كنم !

بصره
سرزمين من
جامه‌ى بهارى مى‌پوشيد،
مركبم را نگه داشتم
و گفتم : " اى ملكه ى من !
اين روشنى كبودگُل رنگ،
اين جامه، اين ياسمن راچند مى‌فروشى ؟ "
به خنده گفت : " به همه‌ى سروده‌هاى شاعران،
امّا هرگز نمى‌فروشم ! "

نوشته‌اى بر گور " سياب "
از باروهايت بالا مى‌روم، بغداد !
و چون مرده‌اى در شب فرو مى‌افتم،
چشمم را تا خانه‌ها مى‌كشانم
و گل‌هاى ما بين را مى‌بويم،
بر حسين مى‌گريم و بر او خواهم گريست
تا خداوند دور افتادگان را فراهم آوَرَد،
و ديوارهاى فاصله فرو ريزد
و ما چون دو كودك با هم ديدار كنيم
آغاز كنيم، از آنجا كه اشيا آغاز مى‌كنند،
پروانه‌هاى تشنه را آب بنوشانيم،
از برگ‌هاى دفترهامان آتش‌ها برافروزيم،
به باغ‌ها بگريزيم،
اشعار دلدادگان را بر ديوار بنويسيم،
آهوانى نقش كنيم
و حوريانى برهنه
كه در روشناى ماه عراق مى‌رقصند،
زير طاق كسرى فرياد برآوريم :
بغداد !... اى بغداد !.. اى بغداد !
به سوى تو آمديم؛
از خانه‌هاى گل
و از گورهاى خاكستر...

پس از مرگ
باروهايت را ويران مى‌كنيم
و اين شب را به قتل مى‌رسانيم
با فريادهاى عشق‌مان
كه زير خورشيد بردار شده‌اند .

مرثيه براى شهرى كه زاده نشد
آكنده از همهمه ى آدم‌ها و مگس‌هاست،
در آن زاده شدم
و برباروهايش سرگردانى و غربت را آموختم
و عشق را .. و مرگ را
و تبعيدگاهِ فقر در دنياى فرو دستش را
و دروازه‌ها را،
پدرم در آن
خواندن رودها را به من آموخت
و آتش را ... و ابر را ... و سراب را
و شورش و پايمردى را،

به من دريانوردى و اندوه را آموخت
و طواف برگرد خانه‌هاى اولياءَ اللَّه را،
به جستجوى نور و گرماى بهارى
كه هنوز نيامده‌ست
و همچنان در بطنِ‌خاك و صدف‌ها
منتظرِ پيشگويىِ رمّالان است ...

پدرم در آن
انتظار شب و روز را به من آموخت
و جستجو در نقشه ى جهان
از شهرى‌جادوشده‌ومدفون را
كه در رنگ چشمانش به او شباهت دارد
و در لبخنده ى‌غمبارش،
امّا لباس‌هاى‌ژنده و جامه‌ى‌دلقكان‌دوره‌گرد را
برتن نمى‌كند
و تابستانش
از همهمه ى آدم‌ها و مگس‌ها انباشته نيست .


زندان‌هاى ابوالعلاء٢
در بهشت زمينى،
دوزخ بى‌نوايان در بند
دزدانى ديوار چين‌ودرياى روم را مى‌دزدند،
شادمانى‌آدمى ونى‌هاى‌نسيم را مى‌دزدند .
و به تهيدستان
براتِ آمرزش مى‌فروشند و برگ‌هاى‌توت .

دزدى از آنان
با دستار نوحه‌گرى گريان
مرا در حفره ى مرگم نگه داشت،
به تبعيد از بهشت تهديدم كرد
و گفت : "به چه‌چيز ايمان دارى ؟"
گفتم : " به آتش سپيده‌دَم خونبار
و گم شدن خويشتن در اين سيّاره
ميان گل و چاقو."
روحم قطره‌اى روشنايى‌ست كه محو مى‌شود
و من همراه آن،
به زودى هر دو در اين تبعيدگاه لعنتى خواهيم مرد،

پدر !
چرا اسب كولى‌كورى را به دنيا آوردى،
كه نمى‌داند ؛ چه هنگام خواهد مرد ؟
در اين مكان‌پرت

زندان‌هاى ابوالعلاء
سرخ و سياه ؛
دزدانى كه در كوخ‌هاى‌گلى نهان شدند
و در خيزران رودها،
اين روزگارِچرخان زارونزارم كرد
در آواهاى آب
كسى كه پيكرم را سيراب كند ؛
بر گردكعبه طوافش نيست،
تنم را دركوه "توباد" دفن مى‌كنم،
تا كركسان سپيده‌دم خونبار نشخوارش كنند
و برخى استخوان‌هايم را
چون طلسمى باقى‌گذارند،
براى كودكى نابينا
كه جادوى‌رنگ‌ها را بر درگاهِ‌خدا گم كرد.

در شبِ تيره بختىِ نياكانم،
مادرم نابينايم زاد،
از لابلاى انگشتانش مى‌ديدم ؛
سفينه‌هايى را
كه سوى‌سيّاره‌هاى‌ديگر سفرمى‌كنند
و دزدانى را
كه برخى از آنان بر بغداد حكم مى‌رانند
و بر سرزمين‌هاى ديگرى
كه پيش از زاده‌شدن مُردند،
مادرم را مى‌بينم؛ پريده رنگ،
كه سپيده‌دَمان نمازمى‌گزارد
و اشباح‌مردگان را در اتاق‌هاى‌خانه صدامى‌كند ...

بانويى
كه پاره‌اى از استخوان‌هايم را به خاك مى‌سپارد،
براى آن كه ببينمش ؛
سبز مى‌شود و مى‌رويد در گِل‌ولاى رودها
تا از او نى‌اى بسازم، كه چوپانانش مى‌دمند ..

طلسم
خردسال بودم،
كه برق‌عشق مرا سوزاند
و سكوت مرا سوزاند
و طلسم
و جادوى‌سياه در كفِ شهرِما
چراغ علاءالدين،
ضجّه ى‌درختان كُشته‌شده در سرداب،
فريادهاى‌پَريِ محبوس،
آواى‌فروشندگان در بازارها،
جان‌دادن كودكان،
عاشقان،
بغبغوى‌كبوتران برج‌ها،
فريادهاى صوفى‌مجذوب در ذكر خداوند،
صلوات سحرگاهان،
داستان هاى شگفت،
گوشت‌حيوان‌ذبح‌شده
كه قصّابِ آويزانش‌مى‌كند
چشمان گربه‌هاى‌سياه،
اخبارحلاّج،
ناله ى‌زنان بر در زندان،
نعش‌هاى مردگان،
شب سياه تهديد شاهانه،
سترونى ساليان،
كتاب‌هاى سپيدِ نحو ...

بى‌نوايى مرا سوزاند،
و روشنايى
و دربه‌درى با كفشِ سوراخ در زير باران‌ها،
روزهاى عيد،
انوار مأذنه‌هاى‌بغداد،
" باب الشيخ "،
نذرهاى فقيران ...
برق عشق مرا سوزاند،
خُردسال بودم و بود
پس اينك، اى بانو !
تو مرا به چه وامى‌دارى ؟