پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥

فيلم‌سازى با چشمان بسته
میراحسان احمد

فيلم صدرعاملى را در جشنواره نديدم. اخيراً ديدم. خيلى‌ها آن را ستايش مى‌كردند و وقتى من فيلم را ديدم، آن را اثرى پراشتباه يافتم.
صدر عاملى كارگردانى است كه در انقلاب اسلامى و با انقلاب اسلامى متولد شد و رشد كرد و شهرت يافت دخترى با كفش‌هاى كتانى و من ترانه ١٥ سال دارم، شاهكارهاى فراموش نشدنى اوست. او با امام(ره) در پاريس بود و با امام(ره) آمد و شروع به فيلمسازى كرد.
گرايش او به طرح مشكلات نسل جوان، به او سيمايى منتقد، آزادى‌خواه و متمركز بر بحران‌هاى اجتماعى داد، در اين زمينه دو اثر مهم آفريد، اما سپس فيلم به فيلم او به پس رفت. و كلاً در پشت سر آثار جذابش متوقف شد و از حد متوسط فيلمسازى بدنه فراتر نرفت. و البته در اين ميان تغيير ديدگاه او جالب است. او به نگاهى نو اكتفا نكرد، بلكه با آثارش پيشنهادهايى ارائه داد كه تعجب‌انگيز بوده است. اين‌كه شما به دخترى كه درگير رابطه نامشروع و يا پنهانى پدرش به زنى ديگر شده (آيدا ديشب پدرت را ديدم) پيشنهاد كنى كه "خود را باش و خوش‌باش و چه كارى دارى كه به زندگى خصوصى پدرت سرك بكشى؟" بيش از حد حيرت‌آور است كه آن را به عنوان يك نگرش نوبپذيرى، دراين نگرش نوعى خوشباشى مفسده‌انگيز، بى‌قيدى اجتماعى و بى‌توجهى اخلاقى موج مى‌زند. آدم نمى‌داند آيا يك كارگردان براى مدرن بودن حق دارد؛ ضمن آن كه خود را فيلمسازى مسلمان مى‌داند، تا بدين درجه به طور اغراق‌آميز با فرهنگ بومى خود در تضاد بيافتد و صورتك امروزى بودن به چهره زند.
سه‌گانه ى صدرعاملى پيرامون داستان‌هاى زائران امام هشتم(ع) البته از اين ليبراليسم اخلاقى بدور است ولى در عين حال آثار مهمى نيستند. فيلم زندگى با چشمان بسته بار ديگر، به اثرى پرفروش بدل شده، اما اصلاً وقار و عمق و پاكيزگى در فيلم پرفروش او را ندارد برعكس به نحو تأثرآورى سردستى است.
× × ×
داستان اين فيلم درباره ى دخترى است كه به كار وكالت مشغول است. در محله اى سنتى زندگى مى‌كند، رفتار آزاد او سبب درگرفتن شايعاتى پيرامونى شده است، او بدون آن كه از جاده ى عفت خارج شود به مقتضاى شغلش با مردان گوناگون تماس دارد، براى گرفتن فرزند دوستش از شوهر هوس‌بازش كه او را طلاق داده و نمى‌گذارد، فرزندش را ببيند، با مرد ارتباط مى‌گيرد. مردم دچار توهم مى‌شوند. محله و حتى پدر و مادرش عليه او اقدام به عمل مى‌كنند، حتى پدر و مادرش كه زندگى گرمى با هم داشتند، تصميم مى‌گيرند او را بكشند. اما پدر نمى‌تواند او را به قتل برساند. در اين بين برادر او كه هفت سال است از وطن دور بوده، به ايران مى‌آيد. رابطه خواهر و برادر خيلى رفيقانه است. برادر (حامد بهداد) دوستى دارد (فولاد كيميايى) كه خواهر (ترانه عليدوستى) را دوست دارد و بالاخره طى يك بازى پرسش و پاسخ دوران كودكى مشخص مى‌شود كه دختر بى‌گناه است. و درست در اين زمان پس از روشن شدن ماجرا، حامد بهداد با اتومبيلى زير گرفته مى‌شود و مى‌ميرد.
× × ×
مشكل بزرگ فيلم »زندگى با چشمان بسته« در همريختگى فيلمنامه و مشكلات و كاستى‌هاى اساسى آن است به طورى كه با اولين پرسش فيلم فرو مى‌پاشد. كارگردان گويى همه مخاطبان راافرادى عامى و كم هوش فرض كرده و از سازماندهى ابتدايى نكات و مناسبات عِلّى بازمانده است. او نه داستان خوبى در اختيار دارد و نه روايت مناسبى از آن برساخته است. حادثه‌ها، باورنكردنى و غيرضرورى‌اند. كشمكش بيرونى و كشمكش درونى به خوبى سامان نيافته‌اند. و عليت و تصادف بدرستى تنظيم نشده‌اند. همين امر سبب شده كه ساختار فيلم و شخصيت قهرمان (ترانه عليدوستى) رابطه ى مبهمى برقرار كنند و شخصيت‌ها خام باقى بمانند.
مثال مى‌زنم؛ اين خانواده كه چنين مناسبات پاك و گرم و صميمانه‌اى دارد، چگونه دخترشان را نمى‌شناسند. چگونه دچار توهم فساد او مى‌شوند و آن را باور مى‌كنند؟ چرا به راحتى از او در ارتباط با شايعات و روابطش پرس‌وجو نمى‌كنند؟ چرا دختر كه به راحتى مى‌تواند پدر و مادرش را در جريان فعاليت خود قرار دهد، دهن نمى‌گشايد، به رفتار بدبينانه ى آنان اعتراض نمى‌كند؟ و اين قدر منفعل اجازه ى پا گرفتن آن همه تهمت و رفتار غلط نسبت به خودش مى‌شود.
از سوى ديگر كجا باور كردنى است؛ يك محله امروزى هرچند سنتى به سبب آن كه دختر آدم آبرومند و سرشناس يك خانواده ى مذهبى كه به كار وكالت مشغول است، از اتومبيل مردى بيگانه پياده مى‌شود، به او تهمت دختر از زنان هرجايى بزند؟ كجا ما با پديده ى جمع شدن اهالى محله و امضا جمع كردن جهت اخراج دخترى هرچند ولنگار، روبرو مى‌شويم مگر حال اول قرن و صد سال پيش است؟
از سوى ديگر چرا وقتى برادر مى‌آيد، خواهر كه آن همه با او ارتباطى تنگاتنگ و رفاقت‌آميز دارد و همدلانه با هم صحبت مى‌كنند بدون ادا و اطوار و ايجاد بدگمانى، ماجراهايش را براى او شرح نمى‌دهد. اين‌كه براى گرفتن فرزند زن دوم مرد مبل‌ساز با او رفتار مماشات جويانه مى‌كند و هرچند اين مرد عياش هديه هاى زيادى به او مى‌دهد و عاشقش شده، ليكن او رابطه ى نامشروعى با مرد ندارد و هدايايش را به مصرف نرسانده و... اين همه لكنت در روايت يك داستان معمولى واقعاً تحمل‌پذير نيست.
من هرگز پيشنهاد نمى‌كنم از الگوهاى پيش ساخته و كليشه‌هاى هاليوودى استفاده شود، اما تناسب‌هاى او ليه بايد در هر فيلم داستانگو حفظ شود.
آنچه رابرت مك كى مى‌گويد، كاملاً از صحت برخوردار است.
هرآنچه درباره سرمشق‌ها و الگوهاى مطمئن داستان‌گويى براى كسب موفقيت تجارى گفته مى‌شود، ياوه‌اى بيش نيست. به رغم وجود برخى گرايش‌ها، بازسازى‌ها، و دنباله‌سازى‌ها وقتى به كليت سينماى هاليوود نظر مى‌كنيم نه به پيش الگوها، بلكه به تنوع حيرت‌انگيزى در زمينه طرح داستان برمى‌خواهيم. "جان سخت" همان قدر هاليوودى است كه فيلم‌هايى نظير پدر و مادر بودن"، كارت پستال‌هايى از برزخ"، "شيرشاه"، "اين است اسپينال تپ"، "بخت برگشته"، "روابط خطرناك"، "روز سنجاب"، "ترك كردن لاس وگاس" و ده ها فيلم خوب ديگر در ده‌ها ژانر و زير ژانر، از فارس گرفته تا تراژدى".
اين سخن به معنى آن است كه ما حق نداريم يك الگو را اصل بگيريم و هرجا فيلمى با اين الگوى داستان‌گويى هماهنگ نبود آن را رد كنيم. اما در عين حال ما بايد عليرغم پذيرش هر تنوعى در ژانرها و زيرژانرها و ژانرهاى تركيبى و... به ساختار درست وفادار باشيم. منطق روايت خود را به درستى بسازيم. در "داستان ساختار، سبك و اصول فيلمنامه نويسى" آمده است.
"داستان خوب" يعنى داستانى كه ارزش تعريف كردن داشته باشد و دنيا بخواهد گوش كند. يگانه وظيفه ى شما، يافتن چنين داستانى است. گام نخست داشتن استعداد است. بايد ذاتاً از اين توانايى برخوردار باشيد كه وقايع را به نحوى كه تاكنون به ذهن كسى خطور نكرده، كنار هم بچينيد. آن گاه بايد عمق را به اثر ببخشيد كه حاصل نگاه ويژه شما به سرشت بشر و جامعه و دانش ژرف شما از شخصيت‌ها و دنياى اثر است. همه اينها و.. مقدار زيادى عشق.
عشق به داستان ؛ اين اعتقاد كه تنها از طريق داستان مى‌توانيد حرف بزنيد، كه شخصيت‌هاى داستانى مى‌توانند "واقعى‌تر" از مردم عادى باشند. كه دنياى داستان عميق‌تر از دنياى واقعى است. عشق به درام ، علاقه و گرايش به حوادث و مكاشفات ناگهانى كه باعث تغييرات عظيم در زندگى مى‌شويد. عشق به حقيقت ؛ اعتقاد به اين‌كه دروغ هنرمند را فلج مى‌كند. كه بايد همه حقايق زندگى را تا مخفى‌ترين انگيزه‌هاى خود را مورد پرسش قرار داد. عشق به بشر، تمايل به همدردى با كسانى كه رنج مى‌كشند. رخنه به درونشان و ديدن جهان از چشم آنها. عشق به احساس ؛ نياز به درگير شدن با احساسات جسمى و از آن مهم‌تر احساسات درونى عشق به رؤيا - لذت از پرواز بال‌هاى خيال و سپردن خود به آن. عشق به طنز ؛ لذت از عامل حيران كننده‌اى كه به زندگى توازن و تعادل مى‌بخشد. عشق به زبان - دلبستگى و علاقه به اموات و معانى. حرف و نحو عشق به دوگانگى ؛ استعداد شناخت تضادهاى پنهان زندگى، ترديد دايم در ظواهر امور، عشق به كمال ؛ شور نوشتن و بازنويسى كردن براى رسيدن به كمال مطلوب - عشق به يگانه بودن ؛ جسارت و بى‌پروايى برابر ريشختندها. عشق به زيبايى احساسى درونى كه به خوب نوشتن عشق مى‌ورزد. از بد نوشتن بى‌زار است. و فرق اين دو را مى‌داند. عشق به خود ؛ قدرتى كه نيازى به يادآورى دائم آن نباشد كه شما را از بابت نويسنده بودنتان مطمئن سازد. بايد عاشق نوشتن باشيد و تنهايى را تحمل كنيد... .
اما عشق به داستان خوب، شخصيت‌هاى فوق العاده و دنيايى كه ساخته شود، جسارت و قدرت خلاق شماست ، كافى نيست. هدف بايد داستان خوبى باشد كه خوب نقل شده باشد، درست همان‌طور كه آهنگساز بايد بر اصول تركيب موسيقيايى مسلط باشد، شما هم بايد در شناخت اصول تركيب و ساخت داستان به مقام استادى برسيد. اين مهارت نه عمل مكانيكى است و نه تقليدى. بلكه تسلط بر فنونى جمعى است كه به كمك آنها نوعى علاقه مشترك ميان خود و بيننده به وجود آوريم، مهارت يعنى دست يافتن به مجموع ابزارهايى كه بيننده را عميقاً درگير مى‌كنند، اين درگيرى را حفظ مى‌نمايند و در پايان به آزادى آن به بيننده تجربه‌اى تكان دهنده و با معنا مى‌دهند.
× × ×
آنچه كه بيان شد، در قالب كلياتى است كه بارها به آن اشاره شده است. اما اتفاقاً درست همين نكات در نگارش يك فيلمنامه در ايران نديده گرفته مى‌شود. و كار به صورت كنشى سردستى و سطحى و پركاستى انجام مى‌گيرد. در نبود مهارت‌هاى يادشده است كه آثارى مثل زندگى با چشمان بسته به دم دست‌ترين و معمولى‌ترين ايده‌ها براى پيشبرد داستان چنگ مى‌زند. و فيلمنامه در پاسخ گفتن به پرسش‌هاى جدى‌تر مخاطب فيلم ضعيف و بى‌بنيه باقى مى‌ماند در آن فضاى روايى معقول و باورپذيرى كه واقعى جلوه كند، حيات نمى‌يابد و برعكس فيلم در برابر پرسش‌هاى اصولى منفعل و حيران مى‌ماند. گسست از زندگى و باركردن اجبارى مفاهيمى انتزاعى و نديدن واقعيت و شخصيت‌هاى زنده و روابط زندگى روزمره گسست از زندگى مردم و جايگاه منزوى و روشنفكرانه باعث آن مى‌شود كه فيلم در برابر ساده‌ترين پرسش‌ها، فرو بريزد و ما را قانع نكند. آن را باور نكنيم و با اثرى پوشالى روبرو شويم مشكل بزرگ داستان‌هاى سينماى داستان‌گوى ما، بى خبرى از ضرورت اوليه يك داستان خوب، يعنى همان عشق به خوب نوشتن، عشق به خود داستان، عشق به حقيقت، عشق به درام، عشق به احساس و عشق به زبان و گفت و گوى درست و عشق به زيبايى و عشق به نوشتن و مهم‌تر از همه عشق به رشد قدرت خود است. تا زمانى كه اين عدم عشق و جدى گرفتن زندگى خود باشيم و سينما وجود دارد بايد شاهد افت فيلمسازى فيلمسازان بود.