پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - شرح دقایق گل سرخ - ارکان مائده

شرح دقایق گل سرخ
ارکان مائده

يك
غبار قرون مى‌نشيند
برصداها و حنجره‌ها
بر نام‌ها و نشان‌ها...
امّا
چشمانِ رخشان تو
خورشيد خداست،
كه هم‌چنان مى‌مانَد سبز...
كه هم‌چنان مى‌خوانَد سرخ...
و هم‌چنان مى‌روياند؛
چشم و
شگفتى و
خورشيد...



دو
چنين كه آينه به چشمانم مى‌خواند؛
فردا فرو مى‌روند ياران
در باران،
بارانِ تشنگى
بارانِ اشك
بارانِ خون...

چنين كه آينه مى‌خواند؛
توفانى سرخ درمى‌گيرد،
بر پيكر يكايك ما
باغى از نيزه و ناوك مى‌نشاند...
گاهى ترانة نازنينى
با تير دوخته مى‌شود به گلو !
گاهى دستى به آسمان مى‌رود، خورشيد بچيند !
گاهى سرى در جنگلِ پاهاى اسبان
پيِ تنِ تنهاست !

چنين كه آينه مى‌خوانَد؛
فردا در باران
بهار تماشاست !
چشمان من به آينه مى‌گويند؛
"مى‌مانيم،
در آن باران ناگهان
هُوهو مى‌خوانيم."


سه
چه بر نيزه
چه در تشت خونين...
اين سر بريدة نورانى
قرآن خداست... خدا !
كه مى‌خواند و
خوانده مى‌شود
تا رستاخيز !

خواناى خنياى خدا كن
دلت را !
قيامتى‌ست؛
سِرّ سَرِ بريده را
درياب !


چهار
من در سراسر تاريخ
نوباوه‌اى نديده‌ام
كه چنين زيبا
سلطان عاشقان جهان باشد !

لبخند مختصر
و الود’اع
گل سرخ !

پنج
ضيافت
به فرداست،
برخيز !
گيسوان سپيدت را
با خون خضاب كن !
حورى‌وَشان به تماشايند؛
حبيبِ من !
آى... !


شش
روى دلم مى‌نويسم:
تنها لبخند توست
و من بسى بيش‌تر از آنچه هست مى‌نمايم،
نيست‌ام،
نيست....

آن‌گاه در دقايقِ گل سرخ
محو مى‌شوم
محوِ محو....
مى‌روم
از ياد خويشتن حتّى
تو
چونان هميشة هميشه‌ها
مرا فرا مى‌گيرى
كه مى‌خوانم و مى‌مانم؛
به ياد تو...

هفت
نگار من
كه به خون خفته
آن قدر زيباست،
كه دست و دلِ دشنه
در بريدنِ رگانِ تشنه‌اش مى‌لرزد؛
ديدار حالت چشمانش
با آن تبسم پُر رمز
به هر دو جهان مى‌ارزد،

نگار من !
همان دَم كه به خون مى‌غلتد،
برمى‌خيزد،
مرگ را به مسخره مى‌گيرد
و تا قيامِ قيامت
هر عاشقى
به جذبة او زيباست !

هشت
حروف
سرسپردة معناست،
تو
تنها
دلداده معنا باش !
نامَش را
به هر حرف و هجا كه مى‌آيد
بنويس !

هراسى ندارم،
دستانِ حروف غريبه
به زيباييِ نامِ نگار من
هرگز نمى‌رسد !


نه
علَم‌هاى رقاص
كُتَل‌هاى رقاص
خنياگران نسناس
طبّالانِ غول
قمه‌هاى خون‌چكان
قلندران قلّابى
"هاى... هوى !
آقا !
ما عاشقان سينه‌چاك شماييم،
با اين شتاب
كجا!"

مى‌گريزد مولا
با منظومة گل‌هاى برگزيده،
ابوالفضل
دستانِ بريده‌اش را برمى‌دارد،
مى‌روند...

مى روند
به تكية بى‌نوايان شهر
كه فرش‌هايى دارد نخ‌نما
گلدان‌هايى شكستهْ دل
شربتى حلال
و سينه‌زنانى زلال
بى‌آداب و ترتيب

محزون و متبرّك
مى‌ايستند بر درگاه
با چشمانى معطّر
گلاب ناب مى‌پاشند
بر روحِ سوگواران....