پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و نقد - فیاض ابراهیم

حكمت و نقد
فیاض ابراهیم

١ - نقد را اگر سنجش تعريف كنيم در نقد به ارزش يا عيار نيازمنديم چرا كه بدون عيار و ارزش نمى‌توان به سنجيدن پرداخت به همين دليل در نقد به منطق نياز دارد يعنى منطق و سنجش دو روى سكه يك عمل مى‌باشند پس مى‌توان گفت براساس نوع منطق، نوع سنجش تعيين مى‌شود بدون نقد، پيشرفت فكرى وجود ندارد به همين دليل انسان در طول تاريخ فكر خود به دنبال نقد و بررسى بوده است. و در اين جهت به دنبال منطق و عيار و ارزش بوده است.
٢ - منطق و عيار و ارزش تابعى از دانش‌هاى موجود بشر در ادوار تاريخى بوده است به عبارت ديگر اگر دانش‌هاى بشرى، معرفت درجه اول باشد منطق و عيار و ارزش، معرفت ثانويه است كه از معرفت درجه اول ريشه و نشات مى‌گيرد به سخن ديگر معرفت درجه اول زمانى كه اوج مى‌گيرد و به يك تراكم نسبى مى‌رسد اينجاست كه يك جهش رخ مى‌دهد و از خود دانش متراكم شده يك معيار و ارزش به وجود مى‌آيد كه به نقد آن مى‌پردازد دليل نيز روشن است چرا كه هر دانشى در زمانى كه به اوج مى‌رسد در اين حالت تكرار بى معنا مى‌شود پس براى رشد خود به دنبال نقد خود براى رهايى از تكرار و بى معنايى است.
٣ - پس تجديد نظر در معيار و عيار و ارزش و منطق، قدم اوليه آن براى رشد و تكامل خود و بيرون آمدن از تكرار است وگرنه به ركود دچار خواهد شد بدون تراكم دانش هرگز به حد نقد نمى‌رسد و اگر نقدى باشد نقدى صورى و تشريفاتى است.(مثل كشورهاى عقب مانده علمى كه در اثر چپ روى صورى به نقد مى‌پردازند و نقد ما نسبت به دانش موجود در جامعه صورى خواهد بود اين نقدها به جاى آن‌كه رشد علمى ايجاد كند سبب مى‌شود ويرانگرى دانشى و فرهنگى شود كه شده است)
٤ - زمانى كه دانش به تراكم رسيد و هم پوشانى ساختارى با اجتماع پيدا كرد پس به صورت هنجارهاى دانش و استاندارد اجتماعى در مى‌آيد اينجاست كه دانش ساختارى مى‌شود و تبديل به پيشرفت اجتماعى شده ولى زندگى ادامه دارد و جامعه به عنوان ساختار متعين دانش نيز بايستى متحول شود پس جامعه به دنبال آينده است و اين آينده را در انديشه‌ها مى‌بيند پس بايستى انديشه آينده را برجسته كند و اين جاست كه نقد به ميدان مى‌آيد براى نقد گذشته و سپس حال به سوى آينده پس به سوى خلق آينده، به سوى خلق معيار و منطق جديد براى نقد مى‌رود.
٥ - پس خود جامعه تبديل به نقد انديشه مى‌شود كه عبارت ديگر فلسفه است، يعنى جامعه براى پيشرفت دست به خلق خودش در قالب انديشه مى‌زند جامعه‌اى كه تكرار گذشته نمى‌پسندد و آينده را مى‌طلبد پس خودش را در يك انديشه خلاق تجلى مى‌دهد يعنى فلسفه جديد و زمانى كه فلسفه جديد به وجود مى‌آيد و شروع به تشريح و تبيين در شاخه‌هاى متفاوت دانش و ساختار مى‌كند و اين گونه خودش را گسترش مى‌دهد و فربه و فربه‌تر مى‌شود در اين فربه گى تبديل به شاخص‌هاى بعدى مى‌شود يعنى منطق و شاخص نقدى خودش را به جود مى‌آورد. از اينجاست كه فلسفه به منطق تبديل مى‌شود و فلسفه جديد، منطق جديد را به وجود مى‌آورد كه هم نقد گذشته مى‌كند و هم به سوى آينده مى‌رود.
٦ - فلسفه همراه با منطق خودش حركت به سوى نهادينه شدن اجتماعى پيش مى‌رود آنچه در اين ميان مهم است رابطه نقد و فلسفه و جامعه است كه وجوه مختلفى از يك واقعيت را تشكيل مى‌دهند يعنى تعيين اجتماعى است كه نقد مى‌آفريند پس نقد به دنبال نقد اقتدار اجتماعى است كه در يك جامعه شكل يافته است اقتدار ريشه در يك چارچوب تئوريك پذيرفته در جامعه دارد يعنى زمانى كه مردم يك چارچوب فكرى را به عنوان استاندارد پذيرفته شده را در جامعه شاخص قرار دادند و از گذشته به سوى آينده در حركت مى‌باشند. اين‌جاست كه اقتدار اجتماعى به وجود مى‌آيد و براى آن‌كه اين اقتدار اجتماعى محافظه كارانه از بين برود مورد نقد و بررسى واقع مى‌شود.
٧ - اقتدار در زمانى كه جامعه وجود دارد براساس خود جامعه بنا مى‌شود و اين اقتدار از دانش اجتماعى ديگرى استخراج مى‌شود يعنى حقوق، جامعه با حقوق استخراجى از چارچوب فكرى همان جامعه(فلسفه) به اقتدار مى‌رسد، چرا كه اين چارچوب در جامعه پذيرفته شده پس از اين چارچوب پذيرفته در جامعه يك نوع عقلانيت اجتماعى استخراج مى‌شود و اين عقلانيت، رويه‌هاى اجتماعى زيادى را توليد مى‌كند و براساس رويه‌ها، اعتباريات اجتماعى نيز به وجود مى‌آيند و از اين اعتباريات، حقوق اجتماعى نيز به وجود آمده و اقتدار اجتماعى ايجاد مى‌شود.
٨ - زمانى اقتدار اجتماعى به وجود آمده استقرار و ثبات مى‌يابد كه با اقتصاد همراه شود يعنى حقوق با اقتصاد پيوند مى‌خورد و آن عقلانيت به وجود آمده داراى ثبات و استقرار مى‌شود و اين گونه اقتدار در جامعه ثبات مى‌يابد و استمرار يافته و تمدن ايجاد مى‌شود و اين اقتدار مستمر و يا تمدن مستقر يك رابطه تبديل دانش و نظريه به ساختار و تبديل تئوريك به ساختار به جود مى‌آيد كه نهادهاى آموزشى و پژوهشى براساس آن طراحى مى‌شوند.
٩ - در نقد اجتماعى هم به نقد اقتصادى پرداخته مى‌شود و براساس نقد اجتماعى اقتصادى به نقد دانش پرداخته مى‌شود(جامعه‌شناسى معرفت) و هم به نقد فرهنگ پرداخته مى‌شود (مكتب فرانكفورت) و هم به نقد نهادهاى آموزشى و پژوهشى پرداخته مى‌شود (آلتوير) و هم به نقد دستگاه‌هاى رسانه اى اقتدار زا پرداخته مى‌شود (گرامى و نظريه هژمونى) ولى همه اين مبنا براساس اقتصاد اجتماعى و يا اقتصاد سياسى بر آن پرداخته مى‌شود كه داراى چارچوب حقوقى هستند.
١٠ - اوج نقد اجتماعى در نقد حقوقى متجلى مى‌شود اين‌كه براساس جامعه به نقد حقوقى پرداخته شود اين امر در جامعه‌شناسى حقوق انجام مى‌شود يعنى براساس حقوق متضرع از جامعه و يا متجلى از جامعه نقد اجتماعى پرداخته مى‌شود اينكه حقوق در حد حقوق خواهد ماند و يا ابزارى براى فشار اجتماعى توسط عده‌اى مقتدر در جهت منافع خواهد بود به سخن ديگر تبديل به قانون براى حكومت مقتدرانه و اقتدارمابانه شود و چون حقوق مى‌باشد پس مشروعيت دارد و توسط افراد بايستى مشروع قلمداد شده و اجرائى شود فرآيند قانون گذارى و لوازم اقتدارى آن نيز مورد نقد واقع مى‌شود.
١١ - با تحولات جوامع بشرى و آمدن رسانه‌هاى جهانى و رشد آگاهى بشرى و خود آگاهى فردى، جامعه به معناى نقش‌ها و گروه‌ها به كنارى رفت و جاى آن را مقوله فرهنگ گرفت و نقد فرهنگى محور اصلى واقع شد يعنى فقط تاريخ و زمان در نقد وارد نمى‌شود و (مثل نقد اجتماعى) بلكه نقد قضايى و مكانى و جغرافيايى نيز وارد مى‌شود چرا كه فرهنگ هم در زمان و تاريخ جارى است و هم در مكان جغرافيا، به همين دليل نقد ميان فرهنگى مطرح مى شود كه براساس عقل ميان فرهنگى بنا مى‌شود براى رسيدن به اين منطق نقد به فلسفه ميان فرهنگى كشانده مى‌شود تا براساس آن منطق ميان فرهنگى براى نقد و بررسى گذشته به سوى آينده، ترسيم مى‌شود.
١٢ - حكمت به عنوان يك مبنا و دانش كلان ميان فرهنگى در آينده نقش بسيار زيادى بازى خواهد كرد و حكمتى به عنوان يك چارچوب كه همگان فهم است مى‌توان چارچوب كلان اجتماعى در فرهنگ بشرى ايجاد كند(يا ايها الناس اناخلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا) شناخت ميان فرهنگى كه براساس فلسفه ميان فرهنگى (حكمت) صورت خواهد گرفت كه يك عقل ميان فرهنگى (فطرت) در اين ميان نقش بسيار زيادى بازى خواهد كرد و منطق ميان فرهنگى (علم كلام) نيز در آينده سبب گفتگوى فرهنگ‌ها و اديان براى رسيدن به كلمه سواء خواهد شد كه اقتدار عمومى جهانى را ترسيم مى‌كند و اقتدار اقليت به عنوان سوژه بر ديگران به عنوان ابژه نفى خواهد كرد.