پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - از كبوترها و گلوله ها

از كبوترها و گلوله ها


اين فارسى خليج
مرتضى نوربخش
١
ديرى است روزها
در آفتاب مرطوب
و شب ها
در نور گرم ماه
اين فارسى خليج ، خليج فارس
" گهواره ى تمدن مشرق زمين "
نامش ترانه اى است كه مى خوانند
امواج سر بلند و فروتن
بى هيچ اشتباه
(٢)
اين فارسى خليج ، خليج فارس
آهنگ بى غروب كلامش
از عهد باستان
هم زاد ،
با نغمه هاى ايرانى است
اين سان كه سر افراز نشسته است
بى اعتنا به ناله ى مرغان نفتخوار
بر آبى صدا.



شعرى براى افغانستان
مهدى فرجى
باران بگو نبارد و داغم دوتا كند
خورشيد رابگو نكند چشم واكند
هى كودكم به كوه بزن بى پدر برو
آن كركس سياه پر آمد،پسر!برو
كودك به جرم داشتن اين گناه رفت
او بى پناه آمد؛او بى پناه رفت
كركس! بريز خوشه ى آتش،تباه كن
اين روز را به مردم بى كس سياه كن
هى كودكم!"هرات" تو باخون يكى شده
"كابل"شبيه دهكده ى كوچكى شده
"جيحون "به آب ديده ى من رشك مى برد
انگار جاى آب روان،اشك مى برد
هر گوشه اى "مزارشريف"ى به پاشده
و"قندهار" با موشك كربلا شده
امروز سرزمين تو را شخم مى زنند
حتى غرور ما را از ريشه مى كنند
با هم شويد كودك من! مشت مى شويد
در چشمهاى دشمن، انگشت مى شويد
روزى دوباره مى رسد آن منجى نهان
از اين كوير تفتان تا آن سر جهان
او كه هنوز مايه اميد آدم است
بى او هميشه چيزى ازين زندگى كم است
برخيز كودكم! به هوايش شتاب كن
اين دشت را پر از نفس آفتاب كن
آن روز روى عدل پديدار مى شود
و روزگار حيدر تكرار مى شود
وقتى كه پا گذاشت به چشم من و شما
دنيا به چشم كركس ها تار مى شود
گلدسته ها نواى اذان هديه مى كنند
تكبيرها يكايك تكرار مى شود
هو حامل البشارة...هو منجى البشر...
...پس قلب هاى مردم بيدار مى شود
×
شاعر نخواست مرثيه اى دست و پا كند
مى خواست تا دوباره براتان دعا كند
گلواژه هاش پشت خطوط سياه رفت
وقتى به فكر نيمه ى تاريك ماه رفت.


در فلسطين چشم‌هاى بلقيس
هادى خورشاهيان
سليمان!
فقط پرنده‌ها زبان تو را فهميدند
آن كلاغى كه هنوز
در منطق‌الطير سرگردان است
و آن گنجشك‌ها
كه روى عاج فيل‌ها
نشسته‌اند و آواز مى‌خوانند.
آن سنگ‌ها
چگونه اين راه را رفته‌اند
و در فلسطين چشم‌هاى بلقيس
اطراق كرده‌اند.
سليمان!
پايه‌هاى تخت تو را
موريانه‌ها عصاى دست مى‌كنند
تخت تو را
دست به دست مى‌برند
تا تو قاليچه‌ات را
روى آب‌ها پهن كنى
كه ابراهيم دو ركعت نمازش را
زير آتش موشك بخواند
و سفيدى لباس بلقيس
كفنى براى كودكان اورشليم شود.
سليمان!
اين ملكوت صداى داوود است
كه حنجره‌ى خونى اسماعيل
سرفه‌ها را شتك مى‌زند.



سنگها
اميد مهدى نژاد
پيغمبرانِ فصِّ سليمانيِ فرنگ!
آموز? هزار?تان جنگ بود و جنگ
انجيليانِ روميِ تلمود در بغل!
بر خوانِ شامِ آخرتان خمر و خون و بنگ!
از واديِ كدام شبِ كفر مي‌رسيد؟
با صد كرور لوح? مغلوطتان به چنگ
از دورِ بعد رستمِ ما نيز مى‌رسد
هركولهاى كوكى! هان، اندكى درنگ
نخجيرگاهِ شرقيِ‌تان گور مي‌شود
فرعونهاى فربه! تيمورهاى لنگ!
اين ديو را به كشتنِ ما گرم كرده‌اند
ما بندگانِ منگِ خدايانِ هفت‌رنگ
خوابيم و پنجه بر رخِ مهتاب ميكشد
گيرم عبث به ناخنِ پولاد اين پلنگ
پيران‌مان نشسته به اميد و كودكان
در جنگِ نابرابر آيينه‌اند و سنگ
كو كاوه‌اى كه بيرقِ توفان عَلَم كند
اسكندرانه در شبِ ضحّاكيِ فرنگ؟
شاعر لميده است و غزل ساز مى‌كند
در وصف خطّ و خالِ ظريفانِ شوخ و شنگ
كار از قلم نمى‌رود آرى، نميرود
حالى تو غيرتى كن، معشوق من، تفنگ




نيل و فرات
محمد مهدى سيار
نهادند "زين" لشكر ابرهه فيل‌ها را
ولى سر بريدند اول ابابيل‌ها را
به قرآن سر صلح دارند اينان، ببينيد
سر نيزه تورات‌ها را و انجيل‌ها را
ببنديد دستان بى تابتان را ببنديد
فلاخن مياريد از امروز سجيل‌ها را
دريغا به اين قصه هرگز كلاغى نيامد
دريدند قابيل‌ها نعش هابيل‌ها را
به دنبال "نيل و فرات" است و پر كرده فرعون
يزيدانه از خون نوزادگان نيل‌ها را


انفجار كلمه
فاطمه قائدى
در خميازه بعد از ظهر دستار ها
كلمه اى منفجر شد
شبكه هاى فربه هول كردند
فيلتر شدند دات كام هاى دنيا
اما تو مى دانستى
دررژه پالتو بوستهاى سفيد و قرمز
و ساقهاى استخوانى برّاق
رد تو را گم مى كنند
ال ان بى هاى جهان !

تو در شهرى ديگر متولد شده اى
درمحله اى كه چشمهاى عاشق فراوان است
كوچه هايش جدول ندارد
خلوت نكرده اند براى وزوزهاى زنانه
وتريبونهايش به دنبال نام نيستند...

نمى دانم نامه چندم بود
كه لخته هاى خون خواهرم
كلماتم را به رجم بستند
--------------------------------
سطرهاى بالا را به اشتباه خالى نگذاشته ام
مى خواهم به يادم بياورى كه بايد صبور باشم

نجيمه... نجيمه...
روزها كز كرده ام،
مانند سوزنبانى
درانتهاى مورب ريلها
به انتظار قطارى
كه از خطوط قهوه اى دستم رد شود!

شوخى نمى كنم نجيمه
ساعتها پياده راه رفته ام
اما رگهاى پايم
و عصبهاى كفشم بيدارنبوده اند
تو پياده كه مى رفتى
نه پوتينى داشتى نه تفنگى
دستهات پر بود از هيجان كنسروهاى خالى
نه بر تختى خوابيدى
نه دراى سى يو برايت حديث كساء نذر كردند
در ظهر يك روز معطر
آنقدر بريدى كه با خاك يكى شدى
حتى شناسايى نشدى از لباسهايت
عكسى شدى بر گوشه تاقچه
با نسيم دست تكان مى دهى
مزار تو
تمام سنگ قبر هاى عاشق جهان است.



كبوتر و گلوله
هادى منورى
بادها را بتكانيد
ارابه ها را دخيل
و كبوتران را
رها بخوانيد
درياى نجف
ماهى هاى قرمز مى زايد
مولا هنوز تنهاست
كبوتران را به گلوله چه كار؟
آتش خانه را
كجاى تاريخ فراموش مى كند؟


كربلاى غزه
پروانه نجاتى
برادران عرب بى برادرم كردند
دچار فاجعه هاى مكررم كردند
به عمق بى كسى چاه ؛ در شبى بى ماه
براى سنگ دل خود كبوترم كردند
چهار سويه گذر را به روى من بستند
شبيه قاعده بازى از برم كردند
مزورانه مرا دست گرگ ها دادند
براى پيرهن پاره پرپرم كردند
لب سكوت گزيدند وقت خوش رقصى
پياله لب زده ؛ در خون شناورم كردند
فروختند مرا با نفيرى از نفرت
و بعد هلهله بر زخم پيكرم كردند
به جاى نان و عروسك به جاى نرمى خواب
گلوله هديه چشمان خواهرم كردند
برادران عرب مصرى از زر و زوراند
كه مثل خواب بدى دير باورم كردند !

قرص نان
سلمان نظافت
آى ماه
بيهوده در كار تابيدنى!
شب هنوز هم،
قدم مى‌زند
و
آزادى سنگيست
در دست كودكان.
بيهوده مى‌تابى،
بر پلنگان زخمى اين شهر
آه
اگر در دستان زخمى شان،
قرص نانى بودى!

براى مردم صبور غزه
منيژه در توميان
بريده اند به جرم صدا زبانت را
دريده اند گلوى ترانه خوانت را
تو آن بهشت زمينى كه چند دست حسود
سياه كرده بَرو روى آسمانت را
در آن نگاه مه آلوده نيست جز اندوه
به من نشان بده چشمان شادمانت را
چه كرده اى كه يهوداى دشمنى به صليب
كشيده است مسيحاى مهربانت را
چهار فصل تنت بود ميزبان بهار
به خون كشيد ولى مرگ ، ميهمانت را
مديترانه ى رويا بخار شد ، حالا
بگير سمت دل خويش بادبانت را
×
.. و غزه .. غزه ى خونين كه غاصبان اينك
شكسته اند دل شاد دخترانت
شبى دوباره فرا مى رسد كه مى بينم
در آسمان بزرگت ستارگانت را..


لبنان
وحيد طلعت
تو از تبار آفتاب، از نسل بارانى
همزاد آب و آتشى از خاكِ لبنانى
تو لاله‌ى سرخى به رنگ خونِ تاريخى
روييده در سنگين ترين برفِ زمستانى
تو آسمانى، بيكرانى، موج موج عشقى
درياى من اين روزها بدجور طوفانى
تنها نه لبنان عاشق دستان گرم توست
ماها! تو حالا نور چشم هر مسلمانى!
×××
اين روزها در ربّناى هر نماز توست
زيباترين احساسها، ساعات روحانى
اين روزها در گامهاى استوار توست
زيباترين و بهترين لحظات عرفانى
...
شايد عرب با شوق تو از خواب برخيزد
از خواب خرگوشى، از اين خواب پريشانى...
كه جز تو و انديشه هاى تو نخواهد بود
بر زخم هاى چركى اين قوم درمانى
شرم از تو دارد زندگى با وسعتش اى خاك...
اين طور كه تو مرگ را بازيچه مى دانى.

ترانه هاى فلسطين
ميلاد عرفان پور
١
در هر گذرى مزارها مى بينند
خون دل لاله زار ها مى بينند
نعش زن و كودك است بر دوش نسيم
چيزى كه خبرنگارها مى بينند
٢
بر نعش جوان، صداى كِل مى آيد
از ديده ى شهر خون دل مى آيد
گرگى كه به كودكانمان رحم نكرد
با جايزه ى صلح نوبل مى آيد
٣
برخيز كه در عشق خطر بايد كرد
در راه خدا سينه سپر بايد كرد
از غزه صداى العطش مى آيد
ياران حسين را خبر بايد كرد
٤
از كرب و بلا نصيب دارد زيتون
زيبايى دلفريب دارد زيتون
انگار حسين وارد غزه شده ست
چنديست كه عطر سيب دارد زيتون
٥
آن روز در آن معركه مجنون رقصيد
بى خود شد و در كنار كارون رقصيد
خورشيد فرو رفت به اعماق زمين
از شرم برادرم كه در خون رقصيد
٦
خون ...سرفه ى خشك...درد...بيمارستان...
آيينه اى از نبرد ...بيمارستان....
پيچيد صداى ضجّه ى شير زنى!
يك خطّ كشيده! ...مَرد...بيمارستان...
٧
آن روز كمى ترانه كم بود ، كه تو...
يك حسّ كبوترانه كم بود، كه تو...
ميدان نبرد... مين... گلوله...تشويش...
يك مرد دراين ميانه كم بود ،كه تو...





دلتنگ فلسطين
على داودى
دلتنگ توام فلسطين
وقتى زنده اى به زكات نان پزهاى فرانسوى
و صدقه كافه داران سوئدى
آخرين بار
دلتنگ تو شدم وقتى كه
كودكانت در تشييع ابوجهاد
پيراهن هايى با تصوير مادونا
پوشيده بودند


براى حضرت اذان
مرتضى حيدرى آل كثير
(همدردى با ملت فلسطين لبنان و عراق!)

بخوان درآستانه ى خراب
روى دست سجده
آن زمان كه خواب
طفل خسته اى ست
كه با نوك شكسته ى مدادش آه مى نويسدآه ....
بخوان براى زنده ها،براى مرده ها
كه آب مى روند روى راه
و جاده را محك نمى زنند
و بار نام را
و نام مرگبار خويش را
به گور مى برند و خاك مى خورند
بخوان !
اگرنشد به گوش نخل ها ،به گوش چاه
بلند مى شود زمين و
خيره خيره پشت مى كند به تكيه گاه

بخوان در آستانه ى فشنگ و سيب!
درست لحظه اى كه مرگ
روى ميز مى نشيندو
در انتظار صبح، قهوه ميل مى كند
و خادمى كه پشت پيشخوان عمر
بانگ مى زند: هلا بشر!
!ببوس دست قاتلان خويش را
كه خون براى قلب مرد
خونبهاست
مسافران محترم
بهار
ايستگاه بعدى شماست!

...بخوان!
در آن شبى كه بال آتشين يك فرشته
لحظه ى نشور را
به هيئت فرود موشكى
به گوش آسمان تيره
سوت مى كشد
بخوان براى كودكى
كه با عروسكش به جنگ آمده ست
و زنده بازگشته است و
تلخ
بين كفتران مرده مى نشيندو
به گريه آب و دانه مى دهد

بخوان بخوان!
تو آن سكوت زنده اى
كه در خرابه هاى شهر
سال كهنه ى جديد را
كنار سفره مى نشانى و
چقدر دست مى تكانى و
چقدر ما!





تاجيك
رستم عجمى
در گور خود تا كى بمانيم و بپوسيم
روياى حوران بهشتى را ببوسيم
ما خلق تاجيكيم اما تاجمان كو؟
خوابيم و مى گوييم " يا رب! بى خروسيم"
نصرانيان در ما مسلمانى نديدند
چونانكه در چشم مسلمانان مجوسيم
بر پخته زار خود غيوريم آدمك وار
فصل درو، صحراست او ما كاكتوسيم
يك عَده از ما در ديار خود غريبيم
جمعى براى نان شب محتاج روسيم
هر روز در روياى فردايى به خوابيم
هر شب در آغوش اميرى نوعروسيم
چون سنگ دلسختيم و چون شب تيره بختيم
آرى درخت امَا درخت آبنوسيم
بايد به پا خيزيم و طرحى نو بريزيم
ما خلق تاجيكيم ، پور پير طوسيم