پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - ازشوخى هاى جدى
ازشوخى هاى جدى
شعر طنز در نگاه نخست سرِ مطايبه و لبخند دارد، اما در فراسوى لبخندها گاه واگويه ى دردها و زخم هاست و همواره فاصله اى آشكار با هزل و سخن لغو دارد. اين كشكول گزيده اى است از شعرهاى طنز ، كه در آن اختلاس بزرگ و انحراف برخى جريان ها دستمايه ى شوخى هايى جدى شده است. احتمالاً توضيح واضحات خواهد بود تذكار اينكه به دليل محدوديت مجال و برخى محذوريت ها سطرها و بيت هايى از اين شعرها كوتاه شده اند.با پوزش از شاعران ارجمند.
قهرمان
بوالفضول الشعرا
اگر چه نزد مردم ناشناسم
هميشه با مديران در تماسم
گهى در خودروى ايشان سوارم
گهى در دفتر ايشان پلاسم
كنون از لطف ايشان جا گرفته
هزاران بانك در جيب لباسم
منم اِندِ نبوغ اقتصادى
همه ماتند از هوش و حواسم
نه از اين دزدكان آفتابه
كه در شغل شريفم باكلاسم
بگيرم وام هاى اختصاصى
ز سوى دوستان حق شناسم
"چگونه شكر اين نعمت گزارم"
مگر "نقداً" عيان گردد سپاسم
به لطف اين عزيزان پشت گرمم
به كلّى فارغ از بيم و هراسم
بسوزاند دماغ حاسدان را
اگر مهر خروج آيد به "پاس"ام
بزن سكّه ز تصوير من اى بانك!
كه بنده قهرمان اختلاسم...
آستيگمات
بوالفضول الشعرا
سه كه مى شود،
صفرها جلويش صف مى كشند
يك دو سه سه سه
آه يادم نبود! لعنت بر اين آستيگمات اقتصادى من!
-بشمار!
كم كم دارم اختلاس(!) حواس پيدا مى كنم!
پيشرفت!
محمدرضا تركى
آن قديمها
تخم مرغ دزدها
حداكثرش
مى شدند سارق شتر
آفتابه دزدها
سارق موتور...
تازگى
سقف اختلاسها نجومى است
دزدهاى با كلاس
خوش لباس
كيسه هاى اسكناس...
پيشرفت
در تمامى زمينه ها
يك تمايل عمومى است!
مبادا...
محمدرضا تركى
ديرى ست جولان مى دهند اينجا
مردانى از راه آمده
با كارتهاى سبز
در جيب بغل
با تابعيتهاى دو ...
يا بيشترگانه
پيوند خورده در نهان
با خويش و بيگانه
هر چند مى دانم
در زير لب دشنام خواهى داد
اما بدان
اين اعتماد سست و بى بنياد
بر مارهاى فربه پرورده
در آستينهاى گشاد ساده لوحى ها
يك روز
در التهاب نعره هاى هرچه بادا باد
اين خاك را بر باد خواهد داد!
مال ما ، مال شما!
ابوالفضل زرويى نصرآباد
اى وزيران وطن! دستم به دامان شما
نيم باقى ماند? جانم به قربان شما
فقر و محروميت و تبعيض و كمبود و فشار
زشت باشد در بلاد تحت فرمان شما
اين همان ملك است كاندر خاطر رنجور خويش
دارد اندر ياد، ايام دبستان شما
پشت مظلومان به شمشير وزارت نشكنيد
چند روزى را كه اين حكم است مهمان شما
در زمستان مردمان بينوا را بنگريد؛
فرق دارد اين زمستان، با زمستان شما
هيچ اقدامى پى رفع تورم كرده ايد؟
ما نمى دانيم، خود دانيد و وجدان شما
اين "روابط" كم كمك جاى "ضوابط" را گرفت
ضامنِ پست كسان شد پست و عنوان شما
دوست مى داريمتان از جان و دل، هر چند نيست
سوى ما شب زنده داران چشم احسان شما
اى بزرگانى كه ما بيچارگان را راه نيست
بر سر خوان ِچلو مرغ وفسنجان شما!
پند گفتم؛ گر چه بر خوبان عالم محرز است
عقل و تدبير و كمال و عدل و ايمان شما
گاه گه، وقت فراغت يادى از مردم كنيد
سخت محتاجند بيماران به درمان شما
زير بار فقر و رنج و داغ ياران عزيز
پشتمان بشكست و نشكستيم پيمان شما
اندر مدح و منقبت دكتر"شعيب بن صالح"
ميرزاكاتب تهرانى
بيا بردار دست از اين چپ و راست
شعيبِ صالح ما دكتر ماست
شعيب اى يار نام مستعار است
كه گاهى خربزه نام خيار است
×××
هلا مردم! زجنس مردم است اين
كه اعجاز هزار? سوم است اين
چو دكتر ديد بر سر هال? نور
دميدند از حسد در بوق و شيپور
شبانه روز در فتح الفتوح است
شكسته شاخ غول از ضرب شستش
تورّم زير صفر از يك نشستش
فنون هسته اى آزاد از اوست
زمين و آسمان آباد از اوست
هدفمندى هر يارانه از اوست
چهل تومانيِ ماهانه از اوست
صفاكن دكتر آمد، خاتمى رفت
سرِهر سفره بين صد بشكه ى نفت...
××
اگر بينى كه ما را شور طنز است
كنون آوردگاه ما نطنز است
رهاكن مهرورزا ، اين و آن را
بچسبا دامن مشّائيان را
كه مشّايى رئيس بعدى ماست
كه شمس و حافظ و هم سعدى ماست
چومشّايى نيابى در دو عالم
رئيس دفتر و دلدار و همدم
كرامتهاى او بس بيشمار است
در اين شهنامه او اسفنديار است
فقير و ساده و مظلوم باشد
مبادا سرنوشتش شوم باشد
گهى بيچاره را دجّال خواندند
گهى جادوگر و رمّال خواندند
ندارم طاقت هجرانى اش را
بميرم مكتب ايرانى اش را
×××
چنين فرمود مولانا مشايى
كه دنيا را نمى بينم بقايى!
مرا احساسِ نزديك ظهور است
چه مى گويند نامردان كه دور است؟
مرا رسم شريعت زرفشانى است
اگر گويم زرافشانم ريا نيست
چو محصولى نيَم تنهاخور، اى دوست
شما را گوشت دادم، خويش را پوست
چو خرسندم به درويشى در اين راه
كرامت ها زما بينند ناگاه
كه كردم جمع نيكى وبدى را
حبيب و هديه و ميراحمدى را
سر صدكيسه ى زر كرده ام شُل
شماها گل ، منم بلبل ، نيَم خل
شتاب اى گل كه بعد از انتخابات
به بلبل كى رسى هيهات هيهات؟
خداوندا، امان از اين فتوشاپ
چگونه هديه را كرده كلوزآپ؟
فتوشاپا ! نمى ترسى خدا را؟
كه چسباندى چنان نزديك ما را؟
نه كافرپيشه ام ، نه مردم آزار
گرفتارم گرفتارم گرفتار
اگر يارم بوَد مرتاض و جن گير
چرا بارد زهر سو بر سرم تير؟
بگوييد اين چه رسم روزگار است؟
كه قلبم تير اعدا را شكار است؟
×××××
چنين فرمود...
به جريانى كه end انحرافى است
گرفتار طلسم و فتنه بافى است
خدايا ريش? شيطان بسوزان
طلسم مكتب ايران بسوزان
كجا و كى ، چرا همچين شد اى واى؟
شعيب ما يِه هو بى شين شد اى واى؟
××××××
حياى گربه ها و ديگ باز است
سرِ اين قصه ، اى ياران دراز است
خدايا دوغ ما را ماست گردان
دل ما را به راه راست گردان!
به من مربوط نيست ...
عليرضا قزوه
به من مربوط نيست كه سايت ها چه مى نويسند
كه دولت چه مى خواهد از جان مجلس
يا مجلس چگونه كنار مى آيد با قوه قضاييه ...
به من مربوط نيست كه اختلاس ٣٠٠٠ ميلياردى يعنى چه
و اصلا ٣٠٠٠ ميليارد چقدر است و
پشت ماجرا چه پدرسوخته هايى هستند
به من مربوط نيست ديگر
كه حكم جلب دارد و
آبرو مى برند...
پس اى ابر خطاپوش ببار...
به من مربوط نيست كه بگويم آقاى "ايكس" كه كمى چاق است
كه بود و كجا بود
و چه شد كه شد و افتاد
يا اقاى "واى" كه شكل مستر فلان بود
يا آقاى "زد" كه لاغر است و مدام قول مى دهد
اصلا كه بوده اند و كجا بودند
يا اين كه اين جماعت زيبايى اندام
چه ارتباطى با سياست دارند
اى كاشكى آقاى "ايگرگ" اين الف بچه ها را نمى آورد...
( اين ايگرگ مى تواند آقاى آلبرت انيشتن باشد
كه لابد ارتباطى با اختلاس هم دارد)
من فقط بايد بنويسم آقاى "ايكس" و "زد"
و شما خيال كنيد كه آنها آقاى سنگ پايند يا آقاى رب گوجه فرنگى
وقتى كه قاط مى زند اقتصاد سياسى
سياست فرهنگى
بايد كه هنگ كند
اشعار من
و گاه شعر همين مى شود كه مى بينى
البته ما شاعران مى دانيم كه حال سياست خوب نيست
البته ما دانش آموزان مى دانيم
تا وقتى اختلاس حل نشود
كيف قاپها تمام نمى شوند
البته ما ريزه ميزه ها مى دانيم
كه اختلاس ريشه داشت در حرمسراى آقامحمدخان قاجار
در سبيل ناصرالدين شاه
و ريشه دارد در ويلاهاى كانادا
پس ربطى به رييس بانك ملى ندارد
كه رفته است دوش آب خنك بگيرد در جايى مثل پپسى
البته ما شاعران مى دانيم
كه دولت بى تقصير است
و مجلس محترم بى تقصير است
حتى آقاى "ايگرگ" و "زد" بى تقصيرند
گناهكار واقعى نيروى جاذبه زمين است
و من هم بى تقصيرم
اما
وقتى كسى معذرت نمى خواهد
من عذر مى خواهم از همه
مردم عذر مى خواهند از شما
ما را ببخشيد آقاى "ايكس"
تصدقت بروم آقاى "ايگرگ"
شما بى نظيريد آقاى "زد"..
شخص شخيص
عباس احمدى
با رخصت از خواجه شيراز
آنكس كه به دست وام دارد
در بورس دو صد سهام دارد
اوقات فراغتش زياد است
ده ديش به پشت بام دارد
همواره سرى درون سايتِ
سه نقطه و دات كام دارد!
بر ديدن فيلمهاى سيما
البته هم التزام دارد
گه محو جوانى زليخاست
گه كف به لب از قطام دارد!
ويلاى فراخ! در لواسان
گه مرغ و خروس و دام دارد
كابينت MDF ندارد
اما سندِ به نام دارد
آنجا همه روزه با نگارَش
ديم دارم دارادام دارام دارد
ده مدرك دكترا و ارشد
از كالج داش غلام! دارد
از بسكه لياقتش زياد است
چندين پُست و مقام دارد
حاجت به بيان نباشد البت
كاين پست علَىالدوام دارد
خسته شده بسكه رفته عُمره
عزم سفر سيام دارد
خود از اثرات اسكناس است
گر حرمت و احترام دارد
نه لنگ عوايد حلال است
نه وحشتى از حرام دارد
اين شخص شخيص اگرچه طشتى
افتاده ز روى بام دارد
از خيل خواص بودنش را
از صدقه سر عوام دارد
از لطف خدا به اهل فقر است
اين ملك اگر قوام دارد
خوانند? خوب حال كردى
شعرم چقدَر پيام دارد؟!
روغن بىچرب
ابن محمود
١
مثل صفرهاى اختلاس
مثل وعدههاى با كلاس
از شمردن دروغهاى خوشگل تو عاجزم.
٢
از كتابها
جلدشان
از خطابهها
سكوتشان به درد مىخورد.