پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - سوريه گروگانى براى تهديد و تحديد ايران

سوريه گروگانى براى تهديد و تحديد ايران


از ديدگاه شما عامل اصلى رخدادهاى اخير در كشورهاى عربى چه بود؟
به نظر من، نوعى سرخوردگى از روش‌هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى در همه اين كشورها وجود دارد كه مى‌تواند يك عامل مشترك باشد. بى شك عامل اقتصاد و سياست و ... هم داراى نقش است؛ ليكن نكته بسيار مهم تصورى است كه در يك كشور بايد وجود داشته باشد تا تحولات اقتصادى و اجتماعى را داراى نقش بداند. براى مثال مردم تصورى از اينكه اسلام در مورد اقتصاد چه مى‌گويد يا در مورد سياست چه مى‌گويد دارند. آيا تحولاتى كه ما در جامعه مى‌بينيم، مثلا اقتصادى‌است كه عدالت را تأمين كند؟ آيا سياست همين چيزى است كه در اسلام آمده است؟ آيا فرهنگى كه مى‌بينيم، همان چيزى است كه در اسلام آمده است. نوعى تعارض است با فكرى كه در من مسلمان وجود دارد با آنچه در جامعه مى‌بينيم. من معتقدم كه عامل اسلام در اين كشورها بسيار پررنگ و در درجه اول اهميت است. شما طى سى سال گذشته، يك جنبش لائيك غير مذهبى قوى را مثال بزنيد كه در كشورهاى عمده منطقه حضور فعال داشته باشد؛ ولى جنبش‌هاى اسلامى بسيارى در اين زمينه وجود دارد. اين يك نكته كليدى است. شما پس از انقلاب اسلامى ايران در مصر گروه‌هاى جهادى را داشتيد. سادات را چه كسانى ترور كردند؟ اخوان المسلمين مى‌گويد؟
در تونس نيز گرايش‌هاى اسلامى وجود داشته و بعدها به جنبش النهضه تبديل شده است و اكنون به جنبش گرايش اسلام يا رنسانس اسلامى مشهور شده است.
سابقه جنبش‌هايى كه در ليبى وجود دارد، مرور كنيد؛ البته در زمان قذافى كمتر است؛ ولى ليبى يك كشور بسيار خاص است و گرايش اسلامى در اين كشور حرف اول را مى‌زند.
در منطقه ما اين احزاب بسيار بيشتر هستند؛ مانند حزب الله كويت. در عربستان و بحرين هم وضع بسيار واضح است. جنبش الوفاق در بحرين و جنبش احرار و ... در اين كشور كلاً اسلامى هستند و حرف اول را مى‌زنند. پيش از اين نيز حداقل دو بار شورش سراسر بحرين را فرا گرفت كه البته سركوب هم شد. پس بنابراين سابقه را كه نگاه مى‌كنيم، از گروه‌هاى ليبرالى خبرى‌نيست. سابقه نكته بسيار مهمى است كه نبايد فراموش شود. اينهايى كه يك دفعه پيدا مى‌شوند، عمق ندارند و نمى‌توانند در مردم اين كشورها نفوذ كنند. كلاً گروه‌هاى ليبرال مسلك، خلق الساعه هستند و بايد به گروه‌هاى خلق الساعه مشكوك شد. در انقلاب اسلامى ايران، تقريبا همه آنها كه خلق الساعه بودند، در نهايت وابستگى به شرق و غرب بودند و در پايان توسط مردم طرد شدند. در جهان عرب هم وضع به همين منوال است؛ يعنى شك نكنيد كه سابقه گذشته نشان مى‌دهد كه اينها گروه‌هاى اسلامى هستند.

آيا نمادهاى اسلامى را مى‌توان شاهدى بر اين مدعا مطرح كرد؟
دقيقا مى‌توان چنين تحليلى ارائه داد؛ چرا در بحرين مساجد را خراب مى‌كنند؟ نمازهاى جمعه در مصر و جهان عرب، بسيار عجيب است. اعتراضات در جهان عرب، از نماز جمعه آغاز مى‌شود؛ يك شكل هستند، سپس به ميدان‌ها مى‌روند و مى‌ايستند. همه جا نمازهاى جمعه و جمعه‌ها. اين خود نشان‌دهنده ماهيت است.
با اين همه بايد توجه داشت كه اسلام‌گرايى در اين منطقه دشمن بزرگ دارد. بعضى مى‌گويند كه در اين صورت، چرا اين انقلاب‌ها شعار تشكيل حكومت اسلامى نميدهند. اگر ايران الگو است، چرا اينها از مدل ايران نمى‌گويند؟ در پاسخ بايد گفت كه اولا فرهنگ‌ها متفاوت است؛ براى مثال در اهل تسنن شافعى‌ها، حنبلى‌ها، حنفى‌ها و در داخل حنبلى‌ها، سلفى‌ها و گروه‌هاى جهادى خاص وجود دارند. طيف‌هاى بسيار متفاوتى در آنجا وجود دارد و طبيعى است كه آنها نميتوانند مانند ايران باشند. در بحرين شايد وضعيت متفاوت باشد. آنها واقعا ممكن است شباهت زيادى با ايران داشته باشند؛ ولى طبيعى است كه در بقيه كشورها آنها نمى‌توانند، در حال حاضر نظامى مانند نظام ايران ايجاد بكنند؛ ولى مى‌توانند حكومت اسلامى را بنا نهند؛ يعنى در مراحل بعد مى‌تواند، قضيه با آنچه تا حالا بوده تفاوت كند؛ ولى با توجه به تفاوت‌هايى كه وجود دارد، نميتوانند، دقيقا مثل حكومت ايران را شعار بدهند و بگويند: استقلال آزادى جمهورى اسلامى.
نكته ديگر، تئورى‌هايى است كه به نقش دين و هويت در انقلاب‌ها مى‌پردازد. جك گلدستون كتابى را تحت عنوان "به سوى نسل چهارم نظريه‌هاى انقلابى" نگاشته است. جان فوران نيز چنين نظرى دارد. اينان معتقدند كه ما وارد دوره جديدى به نام نسل چهارم شديم. در نسل چهارم بحث‌هايى چون ايدئولوژى، رهبرى و هويت دينى مهم است. هويت دينى، يعنى اگر مردم، حتى‌شعار اسلامى ندهند، نتيجه‌اش اسلام مى‌شود. لازم نيست روى تابلويى بنويسند: "استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى" يا حكومت اسلامى. مهم نتيجه نهايى است كه در حقيقت هويت است. در غرب هم حركت‌هاى اسلامى را برنميتابد و بسيار حساب شده در اين زمينه كار مى‌كنند.
در يك نظرسنجى كه توسط آمريكايى‌ها در ميان جوانان دانشگاهى و تحصيلكرده مصرى به عمل آمد و نشانگر نظر تمام مردم مصر هم نيست، زيرا از نظر گرايش اسلامى، جامعه مصر، بسيار مذهبى‌تر از آن است كه اينها به دست آوردند، طى‌نتيجه‌اى عجيب، ٦٢ درصد آشكارا گفته بودند كه حكومت ما بايد بر مبناى قرآن باشد. هشتاد و يك درصد گفتند كه ما مطمئنيم كه حتما اسلام، نقشى جدى در حكومت خواهد داشت. يعنى ٨١ درصد گفته بودند كه ما مطمئنيم در حكومت آينده مصر نقش اسلام بسيار پررنگ خواهد بود. ٣٧ درصد نيز به شدت به اخوان المسلمين علاقه‌مند هستند؛ اما در مورد نقش اخوان در حكومت آينده، به دليل تذبذب‌هايى كه اخوان نشان داده است، ميزان طرفداران ايشان پايين آمده بود. چون اخوان سعى مى‌كند كه آرام به پيش برود؛ ولى در مصر اسلامگرايان، تنها اخوان نيستند، بلكه شيعيان، سلفى‌ها و ... هم هستند؛ البته به ظاهر سلفى‌ها قدرت چندانى ندارند و نتايج اين نظريه هم چنين نشان مى‌دهد.

آيا شواهدى از تاثير پذيرى اين جريانات از انقلاب اسلامى ايران وجود دارد؟
ايران در جنبه‌هاى مختلف الگو است؛ ايران از نظرماهيت ضد غربى و ضد امپرياليستى الگو است؛ در اين بخش حتى ليبرال‌هاى عرب نيز از ايران تأثير مى‌گيرند و ايران از نظر ضد اسراييلى بودن اسلامگرايى، توسعه علمى و فناورى و ... الگوى كشورهاى عربى است. به اعتقاد من انقلاب اسلامى ايران، زمينه‌ساز اصلى اين تحولات است؛ هر چند بعضى‌ها امروزه سعى مى‌كنند، قضايا را جور ديگرى جلوه بدهند.
چنان كه مى‌دانيد، امروزه عصر رسانه‌هاست؛ در عصر رسانه‌ها، ظرف ٣٢ سال گذشته، غرب ما را در سيبلى قرار داده و مدام عليه ما فعاليت مى‌كند. تبليغات غربى و ضد ايرانى، تلاش در سازمان‌هاى بين المللى، قطعنامه‌هايى كه عليه ايران صادر مى‌كند و تلاش در نهادهاى مالى بين المللى عليه ايران، همگى عليه ايران اتفاق مى‌افتد؛ ولى ايران همچنان ايستاده است. اين الگوى ايرانى، يعنى ايستادگى ايرانى و استقلالى كه در ايران به دست آمده است، براى جهان عرب به الگو تبديل شده است. جهان عرب به ايران مى‌نگرد و مى‌بيند كه عليرغم همه تلاش‌هاى غرب، ايران نه تنها همچنان ايستاده، بلكه قدرت ايران به صورتى روزافزون افزايش يافته است، بلكه ايران توانسته است برنامه‌هاى هسته‌اى و علمى، تسليحاتى، پيشرفت‌هاى اقتصادى و اجتماعى خود را به پيش ببرد. اين به صورت طبيعى در همين منطقه است و ايران در همين منطقه قرار دارد. جهان عرب، همسايه ما است، چگونه مى‌توانند، تحت تاثير ايران قرار نگيرند. ايران بى شك به الگويى براى آنها تبديل شده است. ايران در چند حوزه و حيطه، زمينه را براى اين حركت‌ها فراهم آورده است. اولا ايران به دليل تحولات سياسى، زمينه ساز بوده؛ به دليل اينكه در هيچ يك از كشورهاى عربى، نقش مردم در سياست وجود ندارد؛ ولى در ايران با انقلاب اسلامى، مردم سالارى دينى شكل گرفته است. نقش مردم در تعيين سرنوشت خود و انتخاب مسئولان از رهبرى گرفته تا مجلس، تا شوراها و پارلمان و تا رئيس جمهور و شوراهاى شهرى و استانى اشكار است.
ايران، براى اين كشورها الگوى نخست از نظر سياسى است. در جهان عرب، نقش مردم وجود ندارد؛ ولى در ايران، پس از انقلاب اسلامى و با آغاز انقلاب اسلامى، مردم هم وارد عرصه سياست شدند.
نكته ديگر اين است كه ما در كشور، پيشرفت‌هايى داشتيم كه براى جهان عرب الگو است؛ يعنى توسعه علمى و فناورى، عليرغم فشارهاى شديد غرب، و تحريم‌ها ايران، از لحاظ نظامى و اقتصادى و علمى و فناورى در حال انجام است. براى مثال هيچ يك از كشورهاى جهان سوم، ظرف سال‌هاى گذشته، ماهواره به فضا پرتاب نكرده است يا نتوانسته قدرت موشكى‌اش را توسعه بدهد يا در تكنولوژى هسته‌اى، به اين صورت پيشرفت نكرده است.
در كشورهاى عربى درباره بحث‌هاى مربوط به پيشرفت‌هاى هسته‌اى ايران حتى مبارك هم در زمان زمامدارى‌اش، در مورد برنامه هسته‌اى ايران مخالفتى نمى‌كرد؛ اين امر نشان مى‌دهد كه در جامعه مصر گرايشى قوى در اين زمينه وجود دارد، از اين رو مبارك مى‌ترسيد كه با برنامه‌هاى هسته‌اى ايران مخالفت كند؛ يعنى جامعه مصر دوست داشت كه كشورهايى چون مصر يا ديگر كشورهاى عرب نيز در اين حيطه‌ها وارد شوند. اين امر نشان مى‌دهد كه ايران در اين زمينه نيز الگو شده است.

آيا تحولات لبنان (در جنگ ٣٣روزه) و فلسطين (در جنگ ٢٢روزه) و تضعيف جايگاه اسراييل و امريكا در منطقه، و شكستن تابوهاى به وجود آمده درباره اين قدرت‌ها در شكل گيرى تحولات اخير تأثير داشته است؟
اين انقلاب‌ها شايد زمانى اتفاق مى‌افتد كه دشمنان بزرگ، ضعيف جلوه مى‌كنند. دشمنان بزرگى كه در اين منطقه هستند، امريكايى‌ها و اسرائيلى‌ها هستند و هيچ كس اين نكته را انكار نميكند كه ايران موجب تضعيف قدرت امريكا و اسرائيل در منطقه شده است. اكنون به حزب الله نگاه كنيد؛ اسرائيلى‌ها هر وقت كه مى‌خواستند، پا در ركاب مى‌كردند و طى چند ساعت بيروت را مى‌گرفتند. ولى در جنگ با حزب الله، براى نخستين بار در اين امر ناكام ماند و حزب الله گروهى است كه از لحاظ خط فكرى با ما مشترك است. آيا نقش ما در تقويت اين مسئله آشكار نيست؟ حماس نيز در جنگ ٢٢ روزه براى نخستين بار اسرائيلى‌ها را از دستيابى به اهدافش ناكام گذاشت و اسرائيل نتوانستند آنها را شكست دهد. اين نكته بسيار مهم است و جهان عرب اين مسئله را به خوبى مشاهده مى‌كند.
به اعتقاد من ايران طى سى و دو سال گذشته، توانسته است، جوى را در منطقه فراهم كند كه در آن دشمن ضعيف جلوه مى‌كند و خود زمينه را براى تقويت انقلاب‌ها فراهم مى‌سازد و از طرفى الگوهايى را از خود بروز داده كه براى جهان عرب مطبوع است. اين دو با هم عجين شده است؛ يعنى ما با انقلاب اسلامى زمينه را براى آنان فراهم كرديم تا اينان به صحنه بيايند. غربى‌ها هم در حال برنامه‌ريزى هستند تا اين حركت‌ها را كنترل كنند.
اكنون مصر جامعه‌اى است كه بسيار براى مديريت آينده و حضور در عرصه‌هاى قدرت در آن تلاش مى‌كنند. البرادعى، عمرو موسى، جوانان ٢٥ ژانويه و طيف‌هاى مختلف از اخوان المسلمين، گروه‌هاى اسلامى ديگر همگى در تلاش هستند. در حقيقت اين نيروهاى داخلى، دوره گذار را طى مى‌كنند و نيروهاى خارجى نيز براى باز گرداندن قدرت به خودشان، در حال رايزنى با گروه‌هاى مختلف داخلى هستند.
٥. حال اين پرسش مطرح است كه آيا تحولاتى كه از حدود چهار ماه پيش آغاز شده و به تحولات سال ٢٠١١ مشهور است و در منطقه خاورميانه عربى، صورت گرفته را مى توان انقلاب ناميد؟ تفاوت آنها با انقلاب‌هاى رنگى چيست؟
اين تحولات به نوع كشور بستگى دارد؛ براى مثال در مصر مى‌توان گفت كه انقلابى سياسى روى داده است؛ ولى انقلاب اجتماعى يا انقلاب كبير نه؛ يعنى نمى‌توان گفت كه مثل انقلاب اسلامى ايران، انقلابى واقعى و همه جانبه در آن روى داده است
انقلاب از يك نظر، براساس ميزان تغييراتى كه ايجاد مى‌كند، به انقلاب‌هاى سياسى و اجتماعى يا بزرگ تقسيم مى‌شود. انقلاب‌هاى سياسى انقلاب‌هايى هستند كه تغييراتى را در ساختارهاى حكومتى ايجاد مى‌كند؛ براى مثال قدرت ساختارهاى‌حكومتى كم يا زياد مى‌شود؛ اما در اصل و اساس تفاوتى رخ نمى‌دهد. ممكن است گاهى نوع رژيم تغيير بيابد؛ ولى تغييرات اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى رخ نميدهد؛ اما مى‌گويند هيچ انقلابى نيست كه تغييرات اجتماعى و فرهنگى در آن رخ ندهد يا بسيار كم است.
با توجه به اينكه در مصر، قرار است حدود سه ماه ديگر انتخابات برگزار شود، نتيجه انتخابات تعيين كننده خواهد بود كه مصر به كدام سمت در حركت است؛ مى‌توان گفت كه تا كنون يك انقلاب سياسى رخ داده است، چون ٩ مورد تغيير نيز در قانون اساسى اين كشور به آراى عمومى گذاشته شد و تصويب شد؛ يعنى اكثريت مردم رأى دادند كه اين تغييرات را مى‌پذيرند.
اساسا مبناى يك انقلاب اجتماعى انقلابى سياسى است كه به شرايط بستگى دارد. وقتى كه غرب، در منطقه ما با واقعيت حركت‌هاى مردمى در كشورهاى عربى خاورميانه مواجه شد، در هر جا يك مسير را در پيش گرفت. بالاخره غرب مى‌خواست كه منافعش را تعقيب كند؛ يعنى مى‌خواست كه كمترين زيان را از اين حركت‌ها ببيند. بنابراين در جايى مانند مصر و تونس، حكام را كنار گذاشت تا بتواند تحولات را تا اندازه‌اى مديريت كند.
ناآرامى‌ها هم مهم است؛ ممكن است در يك شهر رخ بدهد. اين امر در يمن و بحرين در سطح ملى است؛ اغتشاشات در سطح ملى بسيار تعيين كننده و مهم هستند؛ ولى تا زمانى كه پيروزى را به دست نياوردند، نام انقلاب را هم نمى‌توانند داشته باشند.
هيچ يك از اينها يك انقلاب رنگى نيستند، زيرا اگر اصطلاح انقلاب رنگى را بپذيريم (كه ما در آن شك داريم كه اصلا چيزى‌به نام انقلاب رنگى وجود داشته باشد)، بايد بدانيم كه انقلاب رنگى يك تحول است؛ در انقلاب‌هاى به اصطلاح رنگى دو تا مسئله وجود دارد كه در اينجا به چشم نمى‌آيد؛ نخست اينكه در انقلاب‌هاى رنگى، پس از شركت در انتخابات، گروهى كه رأى‌نياورده، آن طرفى را كه رأى آورده، به تقلب متهم مى‌كند؛ دوم اينكه در انقلاب‌هاى به اصطلاح رنگى، شما دست بيگانگان را مشاهده مى‌كنيد؛ براى مثال رسانه‌هاى غربى در گرجستان، اوكراين، قرقيزستان، طى سال‌هاى ٢٠٠٣، ٢٠٠٤ و ٢٠٠٥ رهبرى حركت‌ها را به دست گرفتند. رسانه‌هاى غربى بر مبناى يك سرى اهداف راهبردى يا منطقه‌اى، اين كار را انجام مى‌دادند.

آينده تحولات در اين كشورها چگونه است؟ آيا اين تحولات به كشورهاى ديگر سرايت مى‌كند. آيا راه ميان‌هاى را كه اخوان المسلمين در مصر يا ساير كشورهايى كه در آنها حضور دارد، پيش گرفته، مطلوب ارزيابى مى‌كنيد؟
اگر ما بتوانيم درست تحليل كنيم، مى‌توانيم روندهاى آينده را در مورد اين منطقه و كشورهاى مختلف، تا اندازهاى پيش‌بينى بكنيم؛ البته پيش‌بينى در تحولات سياسى بسيار سخت است و شايد بسيارى از آنها تحقق نمى‌يابد؛ ولى در عين حال روندها و گرايش‌هايى را از آينده مى‌توانيم به دست بياوريم.
در منطقه خاورميانه عربى، ما طى سى سال گذشته، تحولاتى را مشاهده كرديم كه همه از آن درس‌هايى گرفتند؛ براى مثال اسلامگرايان درس‌هاى خاص خود را گرفتند. مسائلى كه در الجزاير اتفاق افتاد و سركوب‌هاى شديد در اين كشور، عليرغم پيروزى اسلام‌گرايان در اواخر دهه شصت شمسى در مرحله اول انتخابات شهردارى‌ها و انتخابات پارلمانى نشان داد كه اگر اجازه شركت در انتخابات به مردم داده شود، مردم به طرف حكومت‌هاى اسلامى پيش مى‌روند.
در مصر دولت هيچ گاه اجازه نداد و مسائل را با سركوب آغاز كرد. در تونس نوعى سركوب رخ داد؛ در واقع از تحولات گذشته همه درس گرفتند و روش‌هاى برخوردى كه شما امروزه در منطقه خاورميانه مى‌بينيد، نتيجه درس‌هايى است كه هم اسلامگرايان، هم مردم، هم رژيم‌ها و هم امريكاييان و غربى‌ها از تحولات اين منطقه دارند.
ميانه‌روى اخوان در مصر، و عدم معرفى كانديدا براى رياست جمهورى، به دليل اين تجارب است؛ يعنى آنها فكر مى‌كنند كه مبنايشان قوى است و اگر آرام آرام حركت كنند، به اهداف خود دست خواهند يافت، بنابراين لزومى ندارد كه درگير شوند و جنگ‌هاى منطقه‌اى را به راه بيندازند. آنها بنا دارند كه با اين مشى آرام، به مرور زمان، تحولات كشورها را به دست بگيرند و مردم را به سوى اسلام‌گرايى سوق دهند.

استراتژى غرب در برابر اين تحولات چيست؟
نكته مهم اين است كه غرب، در هر جايى راهى را در پيش گرفته است و علت آن نيز اين بود كه شرايط كشورها متفاوت است. غربى‌ها خود مى‌گويند كه مى‌خواهيم منافعمان حفظ شود؛ منافع هم ثروت، قدرت، رفاه، بُردن نفت، بحث‌هاى استراتژيك و راهبردى و... است. غرب به اين نتيجه رسيده است كه نميتواند با ١٤ كشور عربى درگير شود و در ١٤ كشور عربى بجنگد. بنابراين در كشورهاى مختلف، با توجه به شرايط موجود و آدم‌هايى كه وجود دارند، نوع ارتش‌ها، احزاب و گروه‌هاى موجود، تلاش مى‌كند بر مبناى يك محيط شناسى، راه‌هاى متفاوت را انتخاب كند. بنابراين مى‌بينيد كه در مصر و تونس، به حسنى مبارك و بن على گفتند كه كنار برويد تا ما خود اوضاع را كنترل مى‌كنيم؛ ولى در جاهاى ديگر اين گونه نبود.
به هر حال مى‌توان گفت كه آنچه تا به حال اتفاق افتاده، مرحله نخست قضايا است. نمى‌توان گفت كه مثلا در آينده، اينها به انقلاب اجتماعى كشيده نخواهند شد و اتفاقا دو مرحله باقيمانده بسيار مهم است؛ به ويژه اگر اين توفان همچنان در ١٤ كشور عربى ادامه داشته باشد. مطمئناً غرب نمى‌تواند همزمان در كشورهاى مختلف، براساس منافعش كار كند. امروز كارى كه غربى‌ها كردند، تا اينجا اين است كه بين بد و بدتر، بد را انتخاب مى‌كنند. در واقع آنچه براى غرب اتفاق مى‌افتد، بد است؛ منتهى در مورد سوريه يك استثنا است.

تحولات سوريه و موضع غرب را چگونه تحليل مى‌كنيد؟ آيا غرب مى‌تواند از گروگان‌گيرى سوريه براى محدود كردن ايران مى‌تواند طرفى ببندد؟
البته وضعيت سوريه، كاملا متفاوت است؛ شما مى‌دانيد كه آرام آرام صداهايى شنيده مى‌شود كه بازى در سوريه، در حال پايان است؛ خبرهايى است كه از خود غرب مى‌رسد. اين ندا مى‌آيد كه در سوريه، اغتشاشگران بازى را باختند و غرب بازى را باخته و دولت سوريه به دلايل مختلف، مثل انسجام طبقه حاكم، قدرت ويژه نهادهاى امنيتى و تناقضى كه اغتشاش‌گران درگير آن هستند، توانسته اوضاع را كنترل كند، چون به هر حال اغتشاش‌گران از يك طرف عليه دولت سوريه هستند و از طرف ديگر مى‌بينند كه دولت سوريه، طى سى و چند سال گذشته، مقابل اسرائيلى‌ها ايستاده و يك رژيم نيمه انقلابى جلوه كرده است. اين تناقض، هم در جبهه غرب ديده مى‌شود و هم در جبهه اغتشاشگران سوريه. زيرا كسانى كه عليه بشار اسد مبارزه مى‌كنند، بايد به اين پرسش پاسخ بدهند كه چرا عليه حكومتى كه توانسته، اين همه سال با توانايى در مقابل اسرائيل بايستد، درگير شوند. غرب نيز دچار يك تناقض شده و آن اينكه بين خود غربى‌ها اين صحبت وجود دارد كه حكومت سوريه، منسجم و توانا است و برخورد قاطعى خواهد كرد، چنان كه چنين كرده است. از طرف ديگر، آيا كسانى كه فكر مى‌كنند، مى‌توانند جايگزين بشار اسد باشند، از لحاظ ضد اسرائيلى بودن از بشار اسد بهتر هستند؟ غرب به اين نتيجه نرسيده است. آنها مى‌گويند احتمالا اخوان المسلمين سوريه براى غرب از لحاظ ضديت با اسرائيل از بشار اسد بدتر هم باشد. اين تناقضات در دو جبهه، آنها را به شدت تضعيف كرد و در روزهاى گذشته صحبت‌هايى مبنى بر اينكه بشار اسد، هيچ الترناتيوى ندارد، به ميان آمده است و در نهايت روزنامه‌هاى آمريكايى شروع كردند كه چرا در سوريه اين حركت در حال شكست است؟
آنچه در سوريه اتفاق مى‌افتد، توسط رژيم‌هاى محافظه‌كار عرب، به اضافه اسرائيلى‌ها صورت مى‌گيرد؛ يعنى مهمترين كسانى كه آنجا وارد جنگ شدند، اينها بودند و اشتباه غرب هم اين بود كه در سوريه اسلحه به دست گرفت؛ چون فكر مى‌كرد، سوريه مانند ليبى است. در جهان عرب و نيز اسرائيل تصور مى‌شد كه اگر وضعيت سوريه، مثل ليبى شود و چند شهر را مسلحانه بگيرند و بعد حمله غرب صورت بگيرد، روند خوبى شكل مى‌گيرد.
تحليل بهترى در مورد سوريه وجود دارد و آن اين كه در سوريه، به اين نتيجه نرسيده بودند كه رژيم بشار اسد را ساقط مى‌كنند. مى‌گفتند كه اينها موجب مى‌شود، رژيم بشار اسد را تحت فشار قرار بدهند تا به صلح خاورميانه بپيوندد. در ضمن درگيرى‌ها اسرائيلى‌ها مدام صحبت مى‌كردند كه اگر بشار اسد، به روند صلح خاورميانه بپيوندد، قضيه فرق مى‌كند؛ به او پيام هم مى‌دادند؛ از يك سو فشار آوردن و از سوى ديگر به او پيام مى‌دادند.
نكته ديگر اين است كه ظاهرا غرب به اين نتيجه رسيده كه اين فشارها موجب مى‌شود كه ايران از قضاياى خاورميانه كمتر بهره‌بردارى كند و كوتاه بيايد؛ يعنى آنها دوست دارند كه با اين فشارها، مثل دزدى باشند كه پليس هم دنبالش كرده، و اين در حال فرار، بى گناهى را مى‌گيرد و چاقويى زير گردنش مى‌گذارد و مى‌گويد: اگر مرا بگيريد، اين را مى‌كشم. با سوريه نيزدر واقع اين كار را كردند. آن را گروگان گرفتند؛ چاقويى زير گردن بشار اسد گذاشتند و به ايران پيام مى‌دهند كه اگر شما در خاورميانه تند برويد و بخواهيد از آن بهره‌بردارى سياسى كنيد، ما هم به اين ضربه مى‌زنيم. اين گروگانگيرى براى ايران است.
در واقع آنها حاضرند كه بر سر سوريه با ايران مصالحه كنند و مدام در صحبت‌هايشان اين نكات ديده مى‌شود. ولى خودشان هم احتمالا مى‌دانستند. اين تحليل مى‌گويد كه مى‌دانستند، در سوريه مى‌بازند؛ ولى فشارهايى را مى‌توانند وارد كنند كه اثراتى را به جا بگذارد.
ولى در تحولات حاضر، غرب حالت انفعالى دارد و اين حالت انفعالى، به اين صورت است كه غرب مى‌خواهد، چيز بيشترى را از دست ندهد. در همه اين تحولات، غرب است كه در تهاجم است؛ جز سوريه كه گفتيم، انقلاب رنگى نيست و به خاطر وضعيت خاصى كه دارد، اين قضايا اتفاق افتاده است.

در يك تقسيم بندى تحولات منطقه را از شكل گيرى تا پيش بينى آينده آن، داراى چه مراحلى مى‌دانيد؟
ظاهرا اين تحولات سه مرحله دارد. مرحله نخست چيزى است كه اكنون مى‌بينيم؛ مرحله‌اى كه اغتشاش، آشوب و ناآرامى‌است. آمريكايى‌ها هم هر جا برخوردى خاص داشتند؛ براى مثال در مصر و تونس قدرت را به ارتش‌ها دادند؛ ولى در ليبى به مداخله نظامى اقدام كردند؛ در بحرين نيز به عربستانى‌ها اجازه مداخله دادند.
علت مداخله نظامى در ليبى اين بود كه دچار ترس شدند. در ليبى وضعيت با بقيه كشورها فرق مى‌كرد. در آنجا تعدادى از شهرها به دست مردم افتاد؛ آنها هم مسلح شدند و بيش از نيمى از اين كشور را تسخير كردند. اين احتمال وجود داشت كه اگر قضايا به همين صورت پيش برود، بتوانند پايتخت را هم تسخير كنند و در نهايت، شايد غرب، اين طور فكر مى‌كند كه نخستين حكومت اسلامى در افريقا تشكيل مى‌شد. چون صحبت‌هايى بود كه در بن غازى حكومت اسلامى تشكيل مى‌شود. غربى‌ها ديدند كه اوضاع در شمال افريقا از دست مى‌رود و اگر چنين تحولى در آفريقا به وجود بيايد، ممكن است در مصر، تونس، مراكش و الجزاير هم اين مسئله اتفاق بيفتد. شما مى‌دانيد كه در شمال افريقا چهار حيطه منافع براى غرب وجود دارد؛ اين چهار حيطه منافع در حال مخدوش شدن است. اگر آن مسئله در ليبى به نتيجه مى‌رسيد، براى اين چهار حيطه به ضرر غرب تمام مى‌شد. اين چهار حيطه عبارت است از:
نخست اينكه در شمال افريقا، امنيت رژيم صهيونيستى به خطر مى افتد؛ دوم بحث نفت است و گاز طبيعى كه نفت در ليبى‌است و در الجزاير، منابع غنى گاز وجود دارد. اين مسئله براى غرب بسيار مهم است؛ سوم اينكه شمال افريقا، جنوب اروپا است؛ يعنى كانون تشنج وحشتناك كه بحث امنيت اسرائيل هم در آن مخدوش مى‌شود و بحث‌هاى آينده‌اى كه مى‌تواند براى‌اروپايى‌ها به وجود بيايد كه در تنگه جبل الطارق، چند كيلومتر ميان اروپا و افريقا فاصله است، براى آنها خطرناك جلوه مى‌كرد و اين يك مسئله است؛ چهارم رژيم‌هاى طرفدار غرب است كه يكى پس از ديگرى به رژيم‌هاى ضد غرب، به حكومت‌هاى اسلامى يا به هر حال رژيم‌هايى كه مستقل مى‌توانند باشند، تبديل مى‌شد.
نتيجه اين بود كه غربى‌ها به اين نتيجه رسيدند كه در ليبى، مداخله نظامى كنند كه قضيه را به شوراى امنيت بردند و بعد هم با راى ضعيفى كه به دست آورد به آن جا حمله كردند. آنان در ليبى نقشى منفى بازى كردند؛ يعنى كاروان انقلابى‌ها را زدند. در يكى از اينها، يكى از رهبران انقلابى‌ها كه مى‌گفتند آدم بسيار مسلمان و معتقدى بود، كشته شد. اين را دروغ مى‌گويند كه اشتباهى زدند؛ نه، اتفاقا بسيار دقيق و حساب شده، كاروان‌هاى انقلابى‌ها را زدند. قضيه به جايى رسيد كه بخشى از مردم ليبى‌هم كنار كشيدند. ديدند كه پاى غرب به ميان آمده است. مردم ليبى به شدت ضد غربى هستند. نتيجه اين شد كه قضيه ليبى به صورتى در آمد كه اكنون مى بينيد. اميدوار هستيم كه مردم در آنجا به پيروزى برسند. زيرا غربى‌ها با نقشه‌اى حساب شده براى اشغال به آنجا آمدند.
بحرين نيز موقعيتى راهبردى دارد؛ در كنار عربستان، در نزديكى ايالت‌هاى الشرقيه قرار گرفته است و بحث نفت در آنجا هم مطرح است. مردم آنجا در كنار شيعيان عربستان قرار گرفتند و بحث يمن هم كه در آن طرف شبه جزيره است و اين دو حركت مى‌تواند، همه شبه جزيره را تحت شعاع خود قرار بدهد. عربستانى‌ها به جاى اينكه اين كار را بكنند، مى‌توانستند بى اينكه به مداخله نظامى روى آورند، روشى منطقى به دست گيرند.
آمريكا با همه قدرت خود در ويتنام شكست خورد؛ روس‌ها با آن قدرت در افغانستان شكست خوردند؛ عربستان كه قدرتى‌نيست؛ چگونه مى‌تواند در بحرين به نتيجه برسد؟ اين اشتباه عربستانى‌ها است. در مورد حكومت‌هاى سلطنتى كه داراى‌قدرت هستند، اشتباه فاحش، خطرناكترين كار است؛ يعنى اگر با مسائل درون كاخ برخورد نكنند، مثلا شاهزادگان عليه همديگر توطئه نكنند و دست به اشتباه فاحش نزنند، شايد مقدارى بتوانند ثباتشان را حفظ كنند؛ البته تحولات جديد و طبقات متوسط ايجاد شده، يك كارهايى مى‌توانند در آنجا انجام بدهند و البته اسلام گرايى هم در جهان عرب قوى است؛ ولى اينها دست به اشتباه فاحش زدند و اين بيشتر به ضرر عربستان تمام خواهد شد. پادشاه بحرين به تازگى درخواست كرده كه بيايد با ايران مذاكره كند و درخواست داده كه صحبت بكند.

با تشكر از وقتى كه در اختيار ما قرار داديد