پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - صهيونيسم، محصول مشترك هرتزل و هيتلر است
صهيونيسم، محصول مشترك هرتزل و هيتلر است.
اشاره
دكتر «عبدالوهاب المسيري» استاد ادبيات انگليسي دانشگاه اسكندريه و محقق برجستهي يهود و صهيونيسمشناس، دايرةالمعارف ٨جلدي «اليهود و اليهودية والصهيونية» را روانهي بازار كرد. وي براي به انجام رساندن اين مجموعه، بيش از بيست و پنج سال تلاش كرد تا در قالب يك كار علمي و پژوهشي و تفسيري تازه چهرهي واقعي صهيونيسم را نشان دهد.
صهيونيستها، پس از اطلاع از برنامهي پژوهشي وي بارها او را تهديد به قتل كردند، اما وي بياعتنا به اين تهديدها به راه خود ادامه داد.
وي در گفتوگويي با مجلهي «الكفاح العربي» لبنان، به پرسشهايي دربارهي طرح خود پاسخ ميدهد و نكات جديدي دربارهي صهيونيسم باز مينمايد.
تاكنون عربها هزاران كتاب و پژوهش دربارهي يهود و صهيونيسم تأليف و منتشر كردهاند. اما اين تأليفها برخي منفعلانه و برخي ديگر خطابهوار بوده و نتوانسته است كه عربها و مسلمانان را به حقيقت اين ملت (يهود) و نقش آنها در منطقه آگاه كند. آيا دايرةالمعارف شما نيز گرفتار همين وضع است يا راهي براي بيرون رفتن از اين وضع پيدا كرده است؟
من نيز با شما در مورد اين مسأله كه آنچه دربارهي صهيونيسم، يهود و اسراييل منتشر شده، بسيار پر حجم است، موافق هستم. اما من به عنوان پژوهشگري كه ميخواهد دربارهي يك موضوع، مطلبي علمي بنويسد، همهي آنچه در باب آن موضوع نوشته شده است را مطالعه ميكنم تا به نقطهي عزيمت مورد انتظار دست يابم. البته كتابهايي كه فاقد روح و روش علمي هستند، براي من ارزشي ندارند. در اين جا بايد به اين نكته اشاره كنم كه براي تأليف اين مجموعه تعداد زيادي از نوشتهها و كتابها، مبناي كار من بودهاند كه دستيابي به آنچه در «موسوعه» ارايه كردهام، بدون آنها امكان نداشت. از اين ميان ميتوان به كتابها و پژوهشهاي زير اشاره كرد: «الموسوعة الفلسطينية»، «الفكر الصهيوني» و ديگر نوشتههاي دكتر «انيس الصايغ»، كتابهاي «تلمود» و «اسراييل الكبري» اثر دكتر «اسعد رزوق»، پژوهشهاي پژوهشگر سوري «جبور» دربارهي شهركسازي و شهركنشيني در اسراييل، جنوب افريقا و اندونزي كه كاري برجسته است و متأسفانه ناتمام مانده! پژوهشهاي دكتر «بديعة امين» (عراقي) دربارهي ادبيات صهيونيستي و كتاب برجستهي وي دربارهي مسألهي يهود. همچنين از پژوهشهاي پژوهشگر فلسطيني «حبيب قهوهچي» ـ كه مدير مؤسسهي «زمين» بود ـ نيز استفاده كردهام. هر چند كه او در بعضي از كتابهايش به من حمله كرده است. البته به نظر من، علت اين كار نداشتن درك درستي از كار من ميباشد، زيرا من كار خود را در ادامهي كار و نگرش او محسوب ميكنم.
همچنين من از پژوهشهاي دكتر «جمال حمدان» در مصر نيز استفاده كردهام. علاوه بر اين نبايد سهم مراكز پژوهشي در اين كار را فراموش كنم؛ مراكزي مانند «مركز الدراسات الفلسطينية» كه مجلهي «اليوم» را منتشر ميكند. به نظر من، هركس كه بخواهد با شيوههاي علمي، مسايل اسراييل را مورد بررسي قرار دهد، ميتواند از اين منبع استفاده كند. همچنين «مركز الابحاث الفلسطينية» كه انيسالصايغ يكي از گردانندگان آن بود، «مركز الدراسات السياسية والاستراتيجية» كه مجموعهاي از پژوهشهاي بسيار مهم را منتشر كرد.
كتاب من از اين پشتوانههاي پژوهشي برخوردار بود. مشكل اصلياي كه بر سر راه من قرار داشت، اين بود كه چگونه از ميان حجم عظيم كتابهايي كه به اين موضوع پرداختهاند، بهترين آنها را انتخاب كنم يا كداميك را مبنا قرار دهم.
آيا ميتوان گفت كه روش علمي شما در اين دايرةالمعارف (موسوعه)، از روش خطابه و انفعال فاصله دارد؟
دوست دارم دربارهي ايدهي اين انفعالها سخن بگويم. من از خرد عربي ميخواهم تا از معيارهايي مانندِ اعتدال، انصاف، بيطرفي و... دوري جويد و به جاي آن به معياري تفسيري روي آورد؛ يعني به جاي اين كه از من سوءال شود، انگيزههايت چه بود؟ آيا بيطرف ماندهاي يا خير؟ از توانايي تفسيري آنچه ميگويم ـ با صرفنظر از انگيزههايم ـ سوءال شود. كسي كه نوشتههايم را ميخواند، بايد ادعاهايم را با واقعيت تطبيق دهد. اگر من توانسته باشم واقعيتها را تفسير كنم، كارم پذيرفته و غيرقابل انكار خواهد بود. كار تطبيق با واقعيت، بايد بدون احساسات غضبآلود من و ديگر همكارانم نسبت به صهيونيسم انجام گيرد.
شما در اين دايرةالمعارف، به تبيين حركت دولت صهيونيسم، عقيدهي يهودي و جماعتهاي يهودي در جهان پرداختهايد. بدون شك شما براي تبيين اين ابعاد، از منابع غربي و يهودي نيز استفاده كردهايد. فكر نميكنيد كه برخي از اين منابع، به گونهاي نوشته شدهاند كه با وجود و نقش يهود تناسب دارند. اصولاً
چگونه توانستيد نخهاي سفيد را از نخهاي سياه جدا كنيد؟
دايرة المعارف من به تدريج به يك مؤسسه تبديل شد. در اين مؤسسه بخش ويژهاي به نام بخش ترجمهي زبان عبري به عربي وجود داشت. علاوه بر اين در امريكا دو پژوهشگر دستيار من بودند كه كارشان تهيهي منابع انگليسي منتشر شدهي اين كشور بود. اين دو نفر كمكهاي زيادي به من نمودند، زيرا منابع صهيونيستي به خاطر شهرت من به دستم نميرسيد. اين دو نفر به سازمانها و مراكز صهيونيستي مراجعه ميكردند تا منابع مورد نياز را تهيه نمايند. در اين منابع ـ مانند الموسوعة اليهودية ـ حجم عظيمي از اطلاعات وجود دارد.
من براي تشخيص مطالب حقيقي از مطالب ساختگي، روشي را در پيش گرفتم كه به جوانان هم سفارش ميكنم كه از اين روش استفاده نمايند. اين روش بر يافتن الگو و سبك موجود در اطلاعات پراكنده مبتني ميباشد؛ يعني ابتدا اطلاعات پراكنده را يكي پس از ديگري ثبت كرده و سپس سبك و الگوي موجود در آنها را انتزاع مينمايم واز اين راه اطلاعات به دست آمده را طبقهبندي ميكنم. براي روشن شدن بيشتر اين روش مثالي ميزنم؛ به نظر من، حركت صهيونيسم نسبت به يهوديان حركتي دشمنانه بوده و خواهان خلاص كردن اروپا از شرّ يهوديان بوده است. استعمار غرب به اين نتيجه رسيد كه مشكلات خود را به جايي خارج از اروپا منتقل كند. به همين دليل تصميم گرفت يهوديان را از اروپا كوچ دهد. در انجام اين كار برخي از رهبران صهيونيسم كه از غرب اروپا آمده بودند، به استعمار غرب ياري ميرساندند. اين در حالي بود كه يهوديان در اروپاي غربي در رفاه و آسايش به سر ميبردند و با محيط خود هماهنگي كامل داشتند. اما آنان از يهوديان شرق اروپا ميترسيدند.از اين رو، در تشكيل حركت صهيونيسم با رهبران استعمار غرب همگام شدند. دفاع غرب از يهوديان فقط براي تحقق اين ايدهي غربي بوده است. اين همان الگو يا سبك است. من هنگام مطالعهي تخصصي اين موضوع به شخصي با نام «آلفرد نوسيك» برخورد كردم كه بنيانگذار حركت صهيونيسم محسوب ميشود. در مطالعات خود متوجه شدم كه وي مخفي شده و ديگر ردپايي از او وجود ندارد. اگر چه وي دوست صميمي «هرتزل» بود. فكر كردم حتماً كاسهاي زير نيم كاسه است. سپس دربارهي نام وي در همهي منابع تحقيق كردم و متوجه شدم كه نوسيك كمي از حركت صهيونيسم جدايي گرفت، اما در عين حال انديشهي صهيونيستي خود را حفظ كرد. وي در مورد جامعهشناسي يهود كار ميكرد و تا زمان ظهور نازيها زنده بود. نوسيك، برنامهي نابود كردن يهوديان اروپا را به نازيها پيشنهاد ميكند تا اين كه يهوديان منطقهاي به نام «گيتووارسو» به اين امر پي ميبرند و او را دستگير كرده و اعدام ميكنند. به نظر من نوسيك فرد بسيار مهمي بوده است. اين ادعا كه هيتلر، دشمن يهوديان بوده، ادعايي نادرست است، زيرا هيتلر بزرگترين دوست يهوديان بود! اگر هيتلر نبود، ارتش صهيونيسم تشكيل نميشد.پيش از ظهور هيتلر، تعداد نيروهاي اين ارتش بيش از ٢٠٠ هزار نفر نبود، اما پس از وي تعداد نفرات آن به صدها هزار نفر رسيد و كمكهاي فراواني به سويشان روانه گرديد. از اين رو من معتقدم كه اگر هرتزل جايگاه «ماركس» را در حركت صهيونيسم داشته باشد، هيتلر نيز جايگاه لنين را در اين حركت دارد.
دربارهي موجوديت عبريها در منطقهي خاورميانه سروصداي زيادي به پا شده كه هنوز هم نتيجهي مشخصي نداشته است. حقيقت تاريخي موجوديت عبري به چه صورت است؟ آيا آنان پيش از فلسطينيها ساكن اين سرزمين بودهاند؟
اسراييل نه محصول تجربهي يهوديان موجود در جهاناست و نه محصول عهد قديم «تورات». امروزه صهيونيستها نه به دليل حقوق تاريخي يا حقوق ديني، بلكه به خاطر تصميم استعماري غرب در فلسطين حضور دارند. استعمار غرب تصميم گرفت كه دراين منطقه جيبي براي خود بدوزد و در اين امر اسراييل، افريقاي جنوبي يا الجزاير تفاوني براي او ندارد.
پس از اين مرحله،مقدمهسازيهايي همراه با عمليات غصب به راه ميافتد. حقيقت مهمي كه بايد تفهيم شود اين است كه اسراييل فقط به خاطر معاهدهي بالفور ـ و نه وعدهي الهي ـ موجوديت يافته است. با اين وضع، بيترديد مناقشه بر سر حقوق تاريخي فلسطينيها مسألهي مهمي است، اما اين عنصر اساسي نيست؛ به عبارت ديگر اگر به گونهاي غير قابل تشكيك ثابت كنيم كه صهيونيستها هيچ حق تاريخي در فلسطين ندارند، آيا چيزي از موجوديت اسراييل ـ كه با قدرت اسلحه استوار مانده است ـ را تغيير خواهد داد؟ حاصل اين كار، فقط دست يافتن به يك امتياز تبليغاتي از ميان ٢٠ امتياز است. از اين رو من معتقد هستم كه به اين مسايل، بايد به اندازهي حجم طبيعي آنها پرداخت و نه بيشتر؛ نبايد در اين مسأله مبالغه كرد و تلاشها را بيش از حد مصروف آن نمود.
يكي از تناقضهاي پژوهشي، سخني است كه «كمال الصليبي» ـ تاريخ دان ـ در كتاب خود «اليهود جاء من جزيرة العرب» بيان نموده است. وي ادعا ميكند كه وجود آثار باستاني و تاريخي گوياي وجود يهوديها در اين منطقه ميباشد. به نظر شما آيا اين موضوع در چارچوب حدس، تخمين و تبليغات تاريخي قرار ميگيرد يا در پس اين ادعاي او حقيقتي نهفته است؟
من در مقام حكم دادن دربارهي اين موضوع نيستم. اما دوستان باستان شناس من ميگويند كه طرحهاي الصليبي بسيار مهم هستند. اگرچه دلايل كافي براي تبديل آنها به حقايقي علمي وجود ندارد. اما دلايلي وجود دارد كه آن را به طرحي دردسرساز مبدل ميسازد و امكان ناچيز شمردن آن را منتفي مينمايد. از اين رو، ادعاي وي را بايد در چارچوب باستانشناسي مورد بررسي قرار داد و علماي اين رشته بايد دربارهي ادعاي او نظر بدهند. اما چنان كه گفتم اين مسأله، بحثي حقوقي ـ تاريخي يا حقوقي ـ ديني و يا حقوقي مطلق نيست، بلكه مسالهي تصميم استعمار غرب است.
دايرةالمعارف شما به عنوان كاري علمي شناخته شده كه به دور از انفعال و خودباختگي، تنها به حقايق علمي نظر دارد. اين امر، صورت علمياي به اين مجموعه ميبخشد كه پژوهشگران غربي به ناچار بايد به عنوان يك سند علمي كه چشمپوشي از آن در پژوهشهاي يهودشناسي ناممكن است، با آن تعامل برقرار كنند.
اما اين كار علمي كه يهوديها مشابه آن را از عربها نديده بودند، شما را در معرض خطر قرار داده است. وضعيت شما پس از انتشار اين كتاب چگونه است؟
چنان كه ميدانيد، «ماييركاهانا» عضو سابق كنيست (پارلمان اسراييل) و رييس گروه تروريستي ـ صهيونيستي «كاخ»، در سال ١٩٨٤م نامههايي براي من فرستاد و در آن مرا تهديد به قتل نمود تا من فعاليتهاي ضد صهيونيستي خود را متوقف كنم و از تدوين اين مجموعه منصرف شوم. علاوه بر اين، تلاشهايي نيز براي بدنام كردن من انجام گرفت، اما اكنون كه اين مجموعه را منتشر كردهام، ديگر به اين تهديدات اهميتي نميدهم. تمام تلاش من اين بود كه اين مجموعه به صورت ديسكت نيز عرضه شود. پس از آن كه كار تدوين مجموعه به پايان رسيد، در مكالمات تلفني خود با دوستانم، به آنان گفتم كه كتاب من به صورت ديسكت هم عرضه شود. اكنون اين ديسكتها در تمام نقاط دنيا موجود و قابل استفاده ميباشد. ديگر اين اثر از من جدا شده و متوقف نميشود!
آيا پس از انتشار اين مجموعه هيچ واكنش عجيبي مشاهده كرديد؟
واكنش عجيبي كه مشاهده كردم اين بود كه تنها يك روز پس از انتشار آن، يعني پيش از آن كه كسي آن را بخواند، گفته شد: اين دايرةالمعارف ضدسامي است. به نظر من اين شيوهي اظهار نظر بي ارزش و به دور از منطق نقد ميباشد.
شما خودتان اين اثر را چگونه معرفي ميكنيد؟
مجموعهي «اليهود و اليهودية و الصهيونية» يك مجموعهي اطلاع رساني نيست؛ يعني هدف آن فقط ارايهي اطلاعات نبوده است، بلكه مجموعهاي فرو پاشنده ميباشد؛ به عبارت ديگر تواناييهاي صهيونيستها را تبيين نميكند. اين مجموعه ابتدا فرو ميپاشد و سپس تأسيس مينمايد. براي مثال اصطلاحي مانند «المنفي» (تبعيدگاه) به معناي آن است كه يهوديان در گوشه و كنار جهان تبعيد هستند و خواهان بازگشت به سرزمين خود ميباشند، اما اين فرصت از پنجاه سال پيش فراهم شده است و آنان در سرزمين فلسطين وطن گزيدهاند. مفهوم اين سخن آن است كه واژهي «المنفي» چيزي را تفسير نميكند. در نتيجه دروغ بودن اين اصطلاح را روشن و به عبارت ديگر آن را ويران ميكند. ما كلمهي «انتشار» (پراكندگي) را به جاي آن پيشنهاد ميكنيم.
من در اين جا از فرصت استفاده ميكنم تا از ثروتمنداني كه براي مسألهي فلسطين احساس غيرت ميكنند، درخواست كنم در گامهاي بعدي اين مجموعه، به ما ياري برسانند. من قصد دارم اين مجموعه را به مؤسسهاي تبديل كنم تا اين اثر را به زبانهاي مختلف دنيا ترجمه نمايد. آن گاه ترجمهي اين اثر در اختيار متخصصان قرارگيرد تا مورد نقد، تلخيص و تنقيح آنان واقع شود. هم چنين خلاصهي آن را در دو جلد، ويژهي جوانان آماده و منتشر نمايد. اين دايرةالمعارف به چنين گامهايي نيازمند است.