پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - تحريف ستيزى اهل بيت در جريان عاشورا - مزينانى محمدصادق

تحريف ستيزى اهل بيت در جريان عاشورا
مزينانى محمدصادق

با نگاهى به تاريخ، درمى‌يابيم كه در برابر جريان تحريف حماسه عاشورا، مسئله تحريف‌زدايى نيز، همواره روياروى آنان ايستاده و از تحريف پراكنى جلوگيرى كرده است.
كاروان اسيران، پس از حادثه غم‌انگيز كربلا، مديحه سرايان، شاعران، خطيبان، عالمان و متفكران اسلامى، با شيوه‌هاى گوناگون در برابر تحريف‌ها و تحريف‌گران ايستاده‌اند.
تلاش اين جريان، از جمله اهل بيت امام حسين(ع) كه مى‌توان از آنان، به عنوان نخستين تحريف‌ستيزان ياد كرد، بر دو پايه استوار بوده است:
١. بيان درست و روشن حوادث كربلا، به ويژه هدف، پيام و چگونگى رويارويى آن حضرت با دشمن، و افشاى جنايت‌ها، ستم‌ها و وحشى‌گرى‌هاى سپاه ابن زياد و نيز كنارزدن نقاب از چهره يزيد و پيرامونيان وى.
٢. افشاى دروغ‌ها، پاسخ به سخنان ناروا و پيرايه‌هايى كه امويان به عاشورائيان و آقا و سرور آنان امام حسين(ع) بسته بودند.
حركت كاروان اسيران، از كربلا به سوى كوفه و شام، با همه غم و اندوهى كه براى امام زين‌العابدين و حضرت زينب و عزيزان فاطمه داشت، اين خوبى و نقش مهم و بنيادى را هم داشت كه نقشه امويان را در وارونه جلوه دادن قيام امام حسين(ع) نقش بر آب كرد و آموزه‌هاى راستين شيعى را پراكند و اسلامى اموى را به انزوا راند و به مردم كوفه، شام و ميانه راه فهماند كه آنچه به عنوان اسلام مطرح است، با اسلام ناب محمدى(ص) فرسنگ‌ها فاصله دارد.
در اين كاروان بيدارگر، امام زين العابدين(ع) و حضرت زينب (ع)، نخستين مشعل فروزان بيدارى و مبارزه عليه تحريف عاشورا و قيام اباعبدالله(ع) بودند. آن دو بزرگوار، قهرمانانه با دروغ‌پراكنى امويان درافتادند و از تحريف جلوگيرى كردند و به تحريف زدايى پرداختند.
امويان، پيش از عاشورا و آفريدن آن فاجعه بزرگ و حركت شوم، عليه زبان گوياى اسلام و نماد راستين آن و پاسدار وحى، حضرت اباعبدالله(ع) تبليغات و هياهوى گسترده‌اى به راه انداختند و پس از خاموش كردن چراغ پرفروغ وحى، در تاريكى مطلق و در شب‌ترين شب تاريخ، دروغ‌پراكنى و تحريف نهضت عاشورا را در حجم گسترده‌ترى پى‌گرفتند و از هر گونه افترا بر آن حضرت دريغ نورزيدند. در اين جا به چند مورد از اين دست اشاره مى‌كنيم:

١. آشوب‌گرى و تفرقه‌اندازى:
حاكمان اموى با دستيارى مبلغان مزدور خود همه‌جا گفتند و پراكندند »هان مردمان بدانيد و آگاه باشيد. آشوب‌گر و تفرقه‌انگيزى به نام حسين! عليه حكومت مشروع [يزيد] برخاسته است و بر آن است كه آشوب پديد آورد؛ آرامش را از بين ببرد، خون‌ريزى به راه بيندازد؛ هرج و مرج پديد آورد و...
در همين راستا، نماينده پاك و راست آيين، ناب‌انديش و شجاع آن حضرت، مسلم بن عقيل را در كوفه ياغى سركش و برهم زننده نظم اجتماعى معرفى كردند و عليه او به دروغ پراكنى پرداختند و چهره او را زشت و كدر نماياندند:
وقتى مسلم بن عقيل را دستگير و پيش ابن زياد آوردند، گفت‌وگويى بين او و مسلم بن عقيل روى داد كه مى‌تواند، بيان‌گر شگردهاى تبليغى امويان و تحريف‌گرى‌ها و فريبكارى‌هاى حكومت‌گران و كارگزاران اموى باشد و به روشنى مى‌نماياند كه حكومت‌گران اموى، براى درهم كوباندن حركت والا و راستين امام، از چه ابزار و ترفندهايى بهره مى‌برده و چگونه مردم را در باتلاق جهل نگه مى‌داشته‌اند تا به دنيا و هدف‌هاى شوم خود دست‌يابند.
ابن اعثم كوفى گزارش مى‌دهد:
عبيدالله گفت: با عاق و با شاق بر امام وقت بيرون آمدى و اجماع امت و مسلمانان را خلاف كردى و فتنه انگيختى.
مسلم گفت: دروغ مى‌گويى اى پسر زياد. هرگز معاويه به اجماع امت، خلافت مسلمانان نكرد، بلكه به حيله و تقلب بر وصى پيغمبر درآمد و به غصب، خلافت از او بگرفت و حال يزيد هم همچنان است.
اى پسر زياد، بدان كه فتنه تو انگيختى و پيش از تو، پدر تو فتنه انگيخت(١).
طبرى و ابن اثير آورده‌اند كه مسلم بن عقيل پس از رد اختلاف و تفرقه‌افكنى از سوى خود، يادآور شد كه او به ابن زياد گفت: مردم اين شهر برآن بودند كه پدر تو درميان آنان خون‌ريزى‌هاى بسيارى انجام داده و بهترين‌هاى آنها را كشته است و در ميان آنان، همانند كسرى و قيصر رفتار كرده است؛ ما آمديم به عدل دستور دهيم و مردم را به حكمت كتاب و سنت فرابخوانيم.(٢)
يا در آغازين روزهاى حركت، آن گاه كه امام مكه را ترك گفت و راهى كوفه شد، كارگزاران اموى، امام را از رفتن به كوفه پرهيز دادند و گفتند: به مكه برگرد. وقتى حضرت نپذيرفت گفتند:
الا تتقى الله تخرج من الجماعه و تفرق بين هذه الامّة...(٣)؛ آيا از خدا بيم ندارى كه از گروه مسلمانان جدا مى‌گردى و بين امت اسلامى پراكندگى پديد مى‌آورى.
امام حسين در پاسخ يادآور مى‌شود كه دعوت به سوى خدا و رسول او، و انجام اعمال صالح، اختلاف افكنى و مخالفت با خدا و رسول نيست(٤). همچنين آن بزرگوار در نامه‌اى كه به سران بصره نگاشته، يادآور شده است كه پس از رحلت پيامبر، با اين‌كه حق ما را از ما دريغ داشتند، براى جلوگيرى از تفرقه و فتنه صبر كرديم؛ اما اينك در شرايطى قرار گرفته‌ايم كه اسلام در معرض نابودى قرار گرفته است؛ پس جاى اهمال و مسامحه نيست، در حقيقت امام در اين نامه، ضمن دعوت از مردم بصره براى مبارزه با اوضاع ضداسلامى موجود، فلسفه سكوت اهل بيت را در برهه‌اى از زمان، و انگيزه قيام خود را تشريح مى‌كند و در حقيقت يادآور مى‌شوند، چون در گذشته اصل اسلام در خطر قرار نگرفته بود و حركت ما موجب سوء استفاده دشمنان و منافقان و فرصت‌طلبان مى‌شد، ما به قيام روى نياورديم؛ اما امروز قانون پيامبر از ميان رفته و بدعت‌ها جاى آن را گرفته است. پس سكوت جايز نيست. همان‌گونه كه در آن شرايط، سكوت به مصلحت اسلام بود، در اين شرايط مبارزه با فساد به مصلحت اسلام است.(٥)

٢. اتهام خروج از دين:
بدترين نوع تحريف اين است كه رهبران و سياستمداران، بر خلاف احكام و دستورهاى مكتبى كه مدعى آن هستند، عمل كنند؛ با اين همه رفتار خود را مطابق دستورهاى آن مكتب بدانند. وضعيت زمان قيام امام حسين اين گونه بود. دستگاه خلافت، امويان، يزيد و پيرامونيان وى، با اين‌كه به گواه امام حسين(ع) و همه اسلاميان و مؤمنان و آگاهان آن عصر، با اسلام و دين بيگانه بودند، و دين را بازيچه و ابزارى براى رسيدن به قدرت قرار داده بودند، با همه توان بر آن بودند كه نام محمد(ص) را از دل‌ها و ذهن‌ها و صفحه روزگار بزدايند و بر اين گواه‌ها و دليل‌ها بسيار است؛ اما در رويارويى با امام(ع)، به شگردى ناجوانمردانه دست مى‌يازند و آن حضرت را خارج از دين و خروج‌كننده بر امام و خليفه مسلمين (يزيد) معرفى مى‌كنند.
امويان براى مشروع جلوه دادن كار خود و جنايتى كه آفريده بودند، دست به كار شدند و در يك شبيخون تبليغاتى و دروغ‌پراكنى و شايعه گسترى، نه تنها حسين(ع) كه پدر بزرگوارش، كه نماد اسلام بود و اسلام بر دوش او اوج گرفت و دامن گسترد، خارج از دين شناساندند و يزيد در مجلس جشنى كه براى پيروزى بر حسين(ع) و ياران آن گرامى، ترتيب داده بود، به زينب(س) گفت: انما خرج من الدين ابيك و اخيك.(٦)
عمرو بن حجاج بن زبيدى، براى انگيزاندن سپاه اموى عليه امام(ع) مى‌گفت:
يا اهل الكوفه الزموا طاعتكم و لاترتابوا فى قتل من مرق من الدين و خالف الامام.
هان اى كوفيان! بر شماست پيروى و همبستگى، و به گمان نيفتيد بر كشتن كسى كه از دين خدا بيرون رفته و به مخالفت با امام برخاسته است.
امام حسين(ع) در پاسخ وى فرمود: يا عمرو بن الحجاج! أعلىَّ تحرِّضُ الناس؟ أنحن مَرقَنا و انتم ثَبتُّم عليه. أما والله لتعلَمُنّ لوقد قُبضت أروحاكم مُتُّم على اعمالكم أيّنا مرق من الدين و من هو أولى بِصلّىِ النار(٧)؛ هان اين عمرو بن حجاج! مردم را عليه من برمى‌انگيزانى؟ آيا ما از دين بيرون رفته‌ايم و شما بر دين پايدار؟ هان! به خدا سوگند! آن گاه كه جان‌هاى شما از كالبدهاتان جدا شوند و بر اين كردار خود بميريد، درخواهيد يافت كه كدام يك از ما از دين خدا بيرون رفته و چه كسى به سوختن در آتش سزاوارتر است.
اگر قيام امام حسين و خطبه‌ها و سخنان كاروان اسيران نبود، چيزى نمى‌گذشت كه از اسلام، جز نامى باقى نمى‌ماند. حكومت اموى در پى نابودى اسلام با نام اسلام بود. از اين رو، با تظاهر به اسلام، ارزش‌هاى اسلامى را زير پا مى‌گذاشت، با اين‌كه خود را خليفه خدا و رسولش مى‌خواند. اين كار در دراز مدت، موجب وارونه جلوه دادن اسلام راستين مى‌شد، زيرا انسان‌هاى غافل و سطحى نگر، همه آن كارهاى ناروا و ضدارزش را از اسلام مى‌پنداشتند. از اين رو، اهل بيت(ع) با همه توان، در پى آن بودند تا ثابت كنند كه كارهاى يزيد، درست نقطه مقابل اسلام اصيل است. امام حسين (ع) خود پيش از شهادت در پاسخ مروان كه آن حضرت را به بيعت با يزيد فراخوانده بود، فرمود:
انا لله و انا اليه راجعون، و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد(٨)؛ در اين صورت بايد براى هميشه از اسلام چشم پوشيد، زيرا امت به زمامدارى چون يزيد گرفتار شده است.

٣. خروج عليه حاكميت
امويان، رواياتى را ساختند و نشر دادند و دستور دادند كه عالمان دربارى، در منبرها به شرح و بيان آنها بپردازند كه حركت، اعتراض، قيام، و برخورد با حاكمان و كسانى كه بر اريكه قدرت قرار دارند؛ گرچه فاسد باشند و به زور شمشير، خونريزى و كشتار به اين مقام دست يافته باشند نارواست.
اين موج كه امويان، با برنامه‌ريزى معاويه، براى استوار ساختن حكومت نامشروع خود به راه انداختند، كم كم در ميان اهل سنت فرهنگ شد و حاكمان ستم پيشه اموى و غيراموى، به نام پيامبر و سنت آن بزرگوار، به رواج اين احاديث در برابر مخالفان خود و براى رويارويى با آنان و برانگيزاندن مردم، عليه هر حركت ستم‌ستيزانه و عدالت‌خواهانه پرداختند. حذيفه از پيامبر اكرم(ص) نقل مى‌كند:
يكون بعد ائمه لايهتدون بهداتى و لايستنّون بسنّتى فيهم رجال قلوبهم كقلوب الشياطين فى جُثمان إنس.
قال: قلتُ كيف أصنع يا رسول الله ان أركتُ ذلك؟
قال: تسمع و تطيع للأمير و ان ضرب ظهرك و اخذ مالك فاسْمع و أطِع.(٨)
پس از من پيشوايانى خواهند آمد كه به راه من نمى‌روند و به روش من عمل نمى‌كنند و شمارى از ايشان دل‌هايى همچون دل شياطين دارند، گرچه به ظاهر انسانند.
حذيفه مى‌گويد: گفتم: يا رسول الله، اگر من آن زمان را دريابم، چه عكس العملى نشان دهم؟
فرمود: شنوايى صددرصد و اطاعت مطلق از امير كن؛ اگرچه به پشتت بكوبد و مالت را ببرد، تو بايد فرمان ببرى و گوش به دستورش بسپارى.
برابر اين سنت‌سازى دستگاه‌هاى ستم، به ويژه اموى است كه بعدها قاضى ابويعلى و فضل الله بن روزبهان، به آسانى فتوا مى‌دهند: آن كس كه با شمشير و زور بر جامعه اسلامى غلبه يافت و خليفه گشت و اميرمؤمنان ناميده شد، ديگر براى هر كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، جايز و روا نيست كه شبى را به روز آورد، در حالى كه او را امام نداند، خواه خليفه، آدمى جنايت‌كار باشد و خواه پاكدامن.(٩)
طريق چهارم از اسباب انعقاد پادشاهى و امامت، شوكت و استيلاست. علما گفته‌اند كه چون امام وفات كند و شخصى متصدى امامت گردد، بى بيعتى و بى آن كه كسى او را خليفه ساخته باشد و مردمان را قهر كند، به شوكت و لشكر، امامت او منعقد مى‌گردد؛ بى بيعتى، خواه قريشى باشد و خواه نه، خواه عرب باشد يا عجم. يا ترك، و خواه مستجمع شرايط باشد و خواه فاسق و جاهل...، امام و خليفه به او اطلاق مى‌گردد.(١٠)
اين فرهنگ‌سازى و سنت تراشى، براى رويارويى با قيام‌هايى چون قيام سالار شهيدان(ع) است. امويان وقتى خود را رودرروى قيام شورانگيز اباعبدالله(ع) ديدند، به دروغ و تحريف روى آوردند و قيام امام را خروج بر خليفه وانمود كردند و نامشروع، و براى هدف شوم خود روايت جعل كردند و بر كالبد جامعه اسلامى دميدند و بخش بسيار بزرگى از جامعه اسلامى را با اين شگرد و نيرنگ فلج كردند و بسيارى علماى دربارى را به اين سو كشيدند كه برابر اين روايات فتوا بدهند و بسيارى را هم در اين فضا وارد ساختند و آنان بى‌اين‌كه توجه كنند و به ساختگى بودن اين دست روايات پى برند، برابر اين روايات ساختگى فتوا دادند و حركت عليه بيداد، ستم، تجاوز، گناه و آلودگى را حرام انگاشتند و موجب گرديدند كه مردمان در باتلاق گناه آلود حكومت‌هاى فاسد بمانند و دم برنياورند. حتى برخى كسانى كه در جنگ عليه امام شركت كرده بودند، به اين روايات استناد مى‌كردند. براى نمونه، هنگامى كه سرهاى بريده شهداى كربلا را بر سر نيزه به سوى شام مى‌بردند، مى‌گفتند: »هذا راس خارجى على يزيد بن معاويه«؛ اين سر كسى است كه بر ضد يزيد شوريده است.(١١) يا مى‌گفتند: ما ناگزير بوديم و بر ما واجب بود، پيروى از خليفه مسلمانان و اولى الامر!
گفت‌وگوى ابى اسحاق با شمر بن ذى الجوشن، بيان‌گر اين معناست:
روى ابوبكر بن عياش عن ابى اسحاق قال كان شمر، يصلى معنا ثم يقول: اللهم انك تعلم انّى شريف فاغفرلى.
قلتُ: كيف يغفرالله لك و قدأعنت على قتل ابن رسول الله.
قال: ويحك! فكيف نصنع؟ ان امراءنا هؤلاء امرونا بامر فلم نخالفهم و لو خالفنا هم كنّا شراً من هذه الحمر السقاة. قلت: انّ هذا لعذر قبيح فانّما الطاعة فى المعروف.(١٢)
ابوبكر بن عياش از ابى اسحاق روايت كرد و گفت: شمر با ما نماز گزارد و سپس گفت:
بار پروردگارا تو مى‌دانى كه من ارجمندم، پس مرا بيامرز.
گفتم: چگونه خدا تو را بيامرزد كه با آنان در كشتن فرزند رسول خدا(ص) همدست شدى؟
گفت واى بر تو، چه مى‌توانستم بكنم. امرا و فرمانروايانمان به ما دستور دادند، پس ما از فرمانشان سرنتافتيم. اگر سر بر مى‌تافتيم، از خرهاى آبكش بدتر بوديم.
گفتم: اين بهانه‌اى است بسيار زشت و ناپسند. همانان پيروى در معروف است.
عالمان آگاه شيعه، به پيروى از امام حسين كه فرمود: ايها الناس ان رسول الله(ص) قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناكثاً لعهدالله مخالفاً لسنّة رسول الله، يعمل فى عبادالله بالاثم و العدوان، فلم يغيّر ما عليه بفعل و لا قولٍ كان حقاً على الله ان يدخله مدخله.(١٣)
اى مردم! همانا پيامبر خدا(ص) گفته است: هركس پادشاهى بيدادگر ببيند كه نارواهاى خدايى را روا مى‌دارد و پيمان خدا را مى‌شكند و با شيوه پيامبر خدا(ص) به راه ناسازگارى مى‌رود ودر برابر بندگان خدا، با گناه و پرخاش‌گرى رفتار مى‌كند و آن گاه به گفتار يا كردار در برابر او به پايدارى در نايستد، بر خدا بايسته باشد كه او را در سرنوشت آن بيدادگر انباز گرداند.
امامان معصوم(ع) عليه اين تحريف و شگرد، از همان آغاز قد افراشتند و با سخنان روشن‌گر، واقعه نگارى‌هاى دقيق، فتواها و قيام‌هاى شورانگيز، طومار آن را درهم پيچيدند و قيام امام حسين(ع) را قيام والايى‌ها، پاكى‌ها و ارزش‌ها عليه زشتى‌ها و ناپاكى‌ها نماياندند.
اين حركت، چنان شورانگيز و بر مبانى استوار و دقيق شكل گرفت كه شمارى از اهل سنت نتوانستند، در فضايى كه حكومت‌هاى استبدادى ستم پيشه اموى و عباسى پديد آورده بودند، تاب بياورند و برخلاف فطرت پاك انسانى و مبانى استوار اسلامى، فتوا به ماندگارى در زير بيرق و رايت حاكم را گرچه ستم پيشه و فاسق باشد، بدهند و هرگونه حركت و اعتراض عليه حاكمان ستم را نامشروع بينگارند و گناه يا دست كم، درباره قيام امام حسين(ع)، به گونه ديگر داورى كردند و حركت او را براساس اجتهاد و شايستگى، روا شمردند و كاركرد كسانى كه بايزيد همراه شدند از صحابه، نيز گونه‌اى اجتهاد انگاشتند، اما كشتن امام حسين(ع) را از سوى هر كس، گناه بزرگ دانستند و به روشنى يادآور شدند: صحابه كه با يزيد همراه شدند، نه اين‌كه نمى‌دانستند او فاسق است و حسين بن على شايستگى دارد و برابر اجتهاد خود عمل مى‌كند و نه اين‌كه راضى به كشته شدن حسين بن على بودند؛ هرگز، بلكه بر اين گمان بودند كه قيام عليه يزيد، به هرج و مرج و خون‌ريزى مى‌انجامد.
اينان با اين توجيه خود را از تيررس انتقادهاى تند شيعيان و مبانى استوار و دقيق آنان كنار كشيدند، چون در برابر پرسش‌هاى تند شيعيان كه آيا زندگى در زير پرچم فرد فاسق، فاجر، جنايت پيشه، مشروب‌خوار و سگ‌بازى چون يزيد، رواست؟
آيا حركت و قيام انسان والا و شايسته‌اى مانند حسين بن على، فرزند فاطمه دختر رسول الله(ص) تربيت شده دامن آن بزرگوار، عليه بيداد و ستم يزيد نارواست؟
آيا كشتن او براى اين حق‌گويى رواست؟
آيا همراهى صحابه با يزيد و سكوت آنان دليل شرعى دارد و برابر معيارهاى شرعى است؟ و... پاسخى نداشتند و خود را در بن بست بسيار شديد گرفتار ديدند، از يك سو و از ديگر سو، پاسخى براى وجدان‌هاى بيدار خود نمى‌يافتند، از اين روى به راه حلى كه بيان شد، روى آوردند.

٤. حركت برخلاف خواست خدا
امويان با همه توان خود بر آن بودند كه به مردم بقبولانند كه هرگونه ستم وقتلى كه در دنيا رخ مى‌دهد، به خواست و اراده خداوند، و در راستاى تحقق خواست اوست. از اين رو، هيچ كس حق ندارد كه در برابر خواست خدا ايستادگى كند، زيرا اين كار موجب مخالفت با اسلام و برهم زدن وحدت مسلمانان است. هدف آنان از تبليغ اين انديشه اين بود كه قيام مردم را عليه ستم و ستمگران، مخالف اسلام وانمود كنند تا بتوانند به راحتى به ستمگرى و تجاوزهاى خود ادامه دهند و فريادهاى حق‌طلبانه و عدالت‌خواهانه را با نام اسلام نابود سازند. افزون براين، با تكيه براين انديشه، چنين وانمود كنند كه حكومت آنها موهبتى آسمانى و مقدر از سوى خداوند است و كشته شدن حسين(ع) نيز بنابر خواست و اراده خدا بوده و سرنوشت او چنين رقم خورده است كه به دست خاندان بنى اميه كشته شود و خاندانش به اسارت گرفته شوند؛ تازيانه بخورند؛ خيمه‌ها در آتش بسوزند و... .
براساس اين عقيده، وقتى زينب(س) قهرمان، وارد كاخ ابن زياد مى‌شود و رو در روى ابن زياد قرار مى‌گيرد، او به عقيله بنى‌هاشم مى‌گويد: كيف رأيت صنع الله باهل بيتك.(١٤)
كار خدا را با خاندان خويش چگونه ديدى؟
و به امام سجاد نيز گفت: مگر خدا على بن الحسين را نكشت و وقتى كه امام پاسخ او را داد. او گفت: بلكه خدا او را كشت.(١٥)
ابن زياد، با اين سخن واهى، در عين حال آزاردهنده و گزنده، بر آن است تا جنايت، آدم‌كشى و در به در كردن اهل بيت را كه به دست خون آلود و فكر و طرح كثيف و اهريمنانه خود او انجام گرفته، به خدا نسبت بدهد و چنين وانمود كند كه او، و مانند او، حكومت‌گران جنايت پيشه اموى، دست خدا در زمين بوده‌اند كه مى‌بايد اين كار را انجام مى‌داده‌اند و گريزى از آن نبوده است.
در برابر اين انديشه سخيف و پليد و اين حركت تبليغاتى شوم و ناجوانمردانه و غبارآلود، زينب كبرى(س) با جلوه دادن عقايد و باورهاى راستين اسلامى، قهرمانانه مى‌ايستد و مى‌فرمايد:
ما رأيت الا جميلا، هؤلاء قوم كتب الله عليهم القتل، فبرزوا الى مضاجعهم و سيجمع الله بينك و بينهم، فتحاج و تخاصم فانظر لمن الفتح يومئذ، ثكلتك امك يا ابن مرجانه.(١٦)
نديدم مگر خوبى. خانواده من كسانى بودند كه شهادت براى آنان نوشته شده بود و به آرامگاه خود شتافتند. زود است كه خداوند تو و آنان را در يك جا گرد آورد تا محاجه و اقامه دعوا كنيد. پس بنگر كه در آن روز، بهروزى و رستگارى از آن كيست. مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه.
حضرت زينب(س) در پاسخ ابن زياد كه مى‌گفت: آن چه براى امام و اهل بيت(ع) پيش آمده، كار خداوند است، فرمود: خدا براى اين گروه مرگ در راه خدا را مقدر ساخت؛ يعنى عاشورائيان به دستور دين، بر ضد حكومت اموى قيام كردند و به شهادت رسيدند؛ ولى اى پسر زياد، خدا تو و آنان را يك جا گرد خواهد آورد، و تو از كشتن آنها بازخواست خواهى شد. آن گاه ببين كه پيروزى در آن روز از آن چه كسى خواهد بود.
امام سجاد نيز به ادعاى جبرگرايانه ابن زياد چنين پاسخ داد:
من برادرى به نام على داشتم كه مردم او را كشتند. ابن زياد بر ادعاى خود پاى فشرد و گفت: بلكه خداوند او را كشت. سپس امام با اين آيه شريفه به او پاسخ داد: هنگام مرگ، خدا جان‌ها را مى‌ستاند. امام به روايتى ديگر فرمودند: او كه در كربلا كشته شد، برادر من و از من بزرگ‌تر بود. و شما او را كشتيد. او حقى بر شما دارد كه در قيامت از شما خواهد گرفت. همين انديشه در مجلس يزيد نيز بازتاب مى‌يابد. يزيد دستور مى‌دهد كه مجلس را بيارايند و جشن پيروزى برپا كنند. در اين جشن، اسيران و نورديدگان رسول الله را به نزد او مى‌آورند. سر مقدس امام حسين(ع) را برابر او قرار مى‌دهند. وى پس از خواندن اشعار كفرآميز مى‌گويد:
أتدرون من أين أتى هذا؟ قال: أبى على خير من أبيه و فاطمة أمّى خيرمن أمّه و جدّى رسول الله خير من جدّه و انا خير منه و أحق بهذا الامر منه. فامّا قوله: ابوه خير من ابى فقد حاجّ ابى اباه الى الله و علم الناس أيّهما حكم له. و أمّا قوله: أمى خير من أمّه. فلعمرى فاطمة بنت رسول الله خير من أمّى.
و اما قوله: جدى رسول خير من جده. فلعمرى ما أحد من يؤمن بالله و اليوم الآخر يرى لرسول الله فينا عدلا و لابدّاً ولكنّه إنّما أتى من قِبَل فقهه و لم يقرأ: قل اللهم مالك الملك... .(١٧)
آيا مى‌دانيد كه اين مرد از كجا آسيب ديد؟ مى‌گفت: پدرم بهتر از پدر يزيد است؛ مادرم فاطمه گرامى‌تر از مادر اوست.
نيايم پيامبر خدا، از نياى او برترست و خودم نيك‌تر و سزاوارتر از اويم؛ اما اين‌كه گويد: پدرم بهتر از پدر يزيد است. پدرم پدر او را به داورى خدا سپرد و مردمان مى‌دانند كه رأى به سود كدام يك داده شد.
اما اين‌كه گويد: مادرم فاطمه، گرامى‌تر از مادر اوست، به خدا فاطمه دخت پيامبر خدا، بهتر از مادر من است.
اما اين‌كه گويد: نيايم پيامبر خدا، از نياى وى برتر است، به خدا در ميان ما كسى نيست كه به خداوند و روز رستاخيز باور داشته باشد و گمان برد كه پيامبر خدا را در ميان ما مانند و همتايى است.
او، از رهگذر دانش دينى خود آسيب ديد و شايد به ياد نياورد كه خدا مى‌گويد:
بار پروردگارا، بخشنده پادشاهى تويى؛ آن را به هر كه خواهى مى‌دهى و از هر كه خواهى، باز مى‌ستانى.
يزيد مى‌خواست در جامعه آن روز كه سخت از كشته شدن پسر فاطمه، دختر رسول الله در بهت و حيرت فرو رفته بود و مردمان، پديدآورنده اين فاجعه بزرگ را يزيد و فرومايگان پيرامون او مى‌دانستند و به آنان لعن و نفرين مى‌كردند، چنين وانمود كند كه من باور دارم كه مادر حسين فاطمه زهرا(ع) از مادر من بهتر است و در برترى نياى او بر همه كس، جاى گفت‌وگو نيست و كسى هم نمى‌تواند ادعا كند كه بر پيامبر برترى دارد؛ اما آنچه بر سر حسين آمد، از سوى خود او بود، چرا كه به آيه شريفه: (قل اللهم مالك الملك...(١٨)) توجه نكرده بود كه پادشاهى را خدا مى‌بخشد و خدا مى‌ستاند. اين‌كه من در اين مقام قرار دارم، موهبتى از سوى خداست و اين‌كه حسين(ع) اين مقام را نداشت، خواست خدا بود و تلاش او براى برگرداندن اين خواست و به زير آوردن من از اريكه قدرت و به دست گرفتن قدرت، خواست خدا نبود. از اين روى، زمين‌گير شد و شكست خورد و از بين رفت.
يزيد، حكومت خويش را خواست خدا مى‌داند و كشته شدن حسين را هم خواست خدا، و خود را در پديد آوردن اين پديده‌ها بى‌نقش مى‌انگارد.
يزيد، قيام امام را با اين سخن و برداشت نادرست از آيه شريفه تحريف كرد و حركت قهرمانانه او را عليه ستم و بيداد، برخلاف خواست خدا نماياند و حكومت ضدانسانى، ضد اسلامى، شوم و نفرت‌انگيز خود كه همه نشانه‌هاى دين را محو كرده و فرهنگ و آيين جاهليت را گسترانده بود، برابر خواست خدا خواند!
حضرت زينب(س)، در دشوارترين برهه از زمان، در هنگامه‌اى بس دردناك، در مجلس اهريمنى يزيد، در برابر اين تحريف و سخن نابخردانه برخاست و او را در برابر اين رفتار جنايت‌بار، مسئول دانست و يادآور شد كه سزاوار عذاب خداست. اين رفتار، نه تنها خواست خدا نبوده كه مورد غضب و خشم خدا هم هست. در خطبه رسا، كوبنده و روشن‌گر خود اين آيه شريفه را تلاوت كرد: ثم كان عاقبة الذين أساؤا السوأى ان كذّبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤن.(١٩)
سپس فرجام آن كسان كه بدى كردند، آن بود كه سخنان خداى را دروغ داشتند و بدان ريشخند مى‌كردند.
زينب كبرى(س) در حقيقت با اشاره به اين آيه، مى‌خواهد بفرمايد كه اگر برداشت يزيد درست باشد، نبايد بدكاران و ستمگران به سزاى اعمالشان برسند، چرا كه خواست خدا برآن بوده است و حال آن كه قرآن، وعده عذاب مى‌دهد.
بنى‌اميه، با ترويج جبرگرايى، بر آن بودند كه به مردمان بفهمانند، حكومت، همان چيزى است كه بايد باشد و حسين بن على وظيفه‌اى نداشت كه در برابر آن بايستد. قيام عليه حكومتى كه خواست خداست، در حقيقت قيام در برابر خواست خداست.
اهل بيت حضرت سجاد و حضرت زينب، با شجاعت تمام نگذاشتند اين فرهنگ، تار و پود جامعه را از هم بدرد و حكومت‌گران اموى براى فرار از مسئوليت به اين مقوله پناه ببرند و خود را از هرگونه گناه برى جلوه دهند.

پى‌نوشت‌ها:
١. الفتوح ،ابن اعثم كوفى، ترجمه احمد مستوفى هروى، ص ٨٦٢.
٢. طبرى، ج ٤، ص ٢٨٣ - ٢٨٢، الكامل، ص ٣٥.
٣. تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٢٨٩.
٤. طبرى، ج ٤، ص ٢٩١.
٥. وقعة الطف، ص ١٠٧.
٦. بحار الانوار، ج ٤٤، ص ١٥٦.
٧. تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٣٣١، بحارالانوار، ج ٤٤، ص ٣٣٦.
٨. صحيح مسلم، ج ٣، ص ١٤٧٦، سنن ابى داوود، ج ٢، ص ١٧، الخراج ابى يوسف، ص ١٠، شرح صحيح مسلم، نووى، ج ٨، ص ٣٤؛ مغنى ابن قدامه، ج ١٠، ص ٣٧١، العقد الفريد، ج ١، ص ١٨؛ الغدير، ج ٧، ص ١٣٨، احكام القرآن جصاص، ج ١، ص ٨١؛ احكام السلطانيه، ماوردى، ص ١٧؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ٥، ص ٧٨.
٩. الاحكام السطانيه قاضى ابى يعلى، ص ٢٣.
١٠. رك: الغدير، ج ٧ ص ١٣٩ به نقل از: شرح المقاصد، تفتازانى، ج ٢، ص ٢٧٢.
١١. مقتل الحسين، مقرم، ص ٤٤٣.
١٢. لسان الميزان، ابن حجر عسقلانى، ج ٣، ص ٥٠٤.
١٣. الكامل، ابن اثير، ج ٤، ص ٤٨، ترجمه محمد حسين روحانى، ج ٣، ص ٢٣١٩. بحارالانوار. ج ٤٤، ص ٢٨١.
١٤. مقتل الحسين، مقرم، ص ٣٢٤؛ الارشاد، ج ٢، ص ١١٥. در اين كتاب به جاى »صنع الله« عمل الله، آمده است، بحار ج ٥، ص ١١٥.
١٥. الارشاد، ج ٢، ص ١١٦؛ اعلام الورى، ص ٢٤٧.
١٦. مقتل مقرم، ص ٣٢٤.
١٧. الكامل فى التاريخ، ج ٤، ص ٨٥.
١٨. آل عمران، آيه ٢٦.
١٩. سوره روم، آيه ١٠.