پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و فلسفه اجتماعى - فیاض ابراهیم

حكمت و فلسفه اجتماعى
فیاض ابراهیم

١ - آنها در اسطوره‌هاى بشرى تجلى يافته‌اند اسطوره‌ها داستان‌هايى هستند كه در زبان‌هاى مختلف بشرى،نظم و نسق يافته‌اند و حاوى حركت از گذشته به سوى آينده است. هر چند تاريخ را به گونه‌اى داستانى، بيان مى‌كند و تخيل را با واقعيت تركيب مى‌كند و از راه تخيل‌پردازى واقعيت، به درج آرمان‌ها در اسطوره، مى‌پردازد. اسطوره‌ها اولين قدم بشرى براى رسيدن به يك تبيين فلسفى - اجتماعى بود.
٢ - اسطوره، براساس تخيل كردن واقعيت شكل مى‌گرفت آنچه به تخيل كردن واقعيت قدرت و نيرو مى‌بخشد، عرفان مى‌باشد يعنى زمانى كه عرفان با زبان قومى تركيب مى‌شود اسطوره توليد مى‌شود و اسطوره‌ها حماسه مى‌آفريند چرا كه عرفان معانى مى‌آفريند و اين معانى به افراد، احساس هويت و قدرت مى‌بخشند و اين معانى قدرت بخش، زمانى كه با زبان قومى تركيب مى‌شود و جان مايه تخيل به آن اضافه مى‌شود، حماسه توليد مى‌شود كه حول يك فرمان ترسيم شده شكل مى‌گيرد كه شخصيت اسطوره‌اى يا عرفانى دارد.
٣ - اسطوره بنابر آنچه گفته شد يك نوع پردازش عرفانى به جهان است كه يك قسمت از جهان، جهان اجتماعى است و در اسطوره‌ها، آرمان‌هاى اجتماعى ترسيم مى‌كند پس مى‌توان گفت حماسه‌هاى اقوام همان عرفان اجتماعى است كه در قالب اسطوره شكل و تشكيل يافته است پس اولين تبيين اجتماعى، اسطوره است و اولين معرفت اجتماعى، عرفان بوده است و ريشه آن عرفان در جغرافيا و تاريخ آن قوم بوده است و براساس جغرافيا و تاريخ به اسطوره‌پردازى مى‌پرداختند.
٤ - عدول از عرفان در يك فرآيند تحرك جغرافيايى فكرى به غرب صورت گرفت اسطوره‌ها در قالب زبان قومى در يونان مقدمه‌اى براى رشد زبان يونانى شد كه در حاشيه آشنايى با زبان عبرى يهودى در اسكندريه مصر، رخ داد در زمان تسلط اسطوره، منطق نسبى زبان گرا يعنى سوفسطاتيان حكومت كرد كه عرفان نارسيده به حكمت بود(هر چند خودشان را حكيم قلمداد كرده بودند ولى به گونه عملى، عرفان‌گرايى زبانى داشتند) ولى براساس زبان گرايى عرفانى به منطقه و فلسفه رسيدند.
٥ - بعد از توليد فلسفه توسط سقراط و افلاطون و ارسطو، عرفان اجتماعى، تبديل به فلسفه اجتماعى شد كه براساس فرم و صورت به‌وجود آمده بود كه به فلسفه كلاسيك مشهور شد يعنى فلسفه‌اى كه براساس طبقه بندى و فرميك و كلاسه كردن مفاهيم، به وجود مى‌آيد كه همان منطق صورى ارسطو است همان گونه كه بارها گفته شده است فلسفه براساس زبانى شكل مى‌گيرد و زبان آن براساس طبقه و گروه‌ها شكل مى‌گيرد. در فلسفه نيز همان گونه ظهور مى‌يابد به همين دليل به علت اشرافيت قومى فيلسوفان يونان، يك فلسفه فرميك و صورى مى‌شود چرا كه اشرافيت به دنبال برترى و سلطه است و اين سلطه و تسلط بدون فرم نمى‌شود چرا كه با فرم و چارچوب است كه سلطه و كنترل ممكن مى‌شود.
٦ - فلسفه اجتماعى براساس فرم‌ها به وجود مى‌آيد و حيوان ناطق به عنوان تعريف انسان با فصل نطق تعيين مى‌شود و ناطق بودن به عنوان فاعل نطق با فاعل زبانى مى‌تواند متفكر و فيلسوف باشد تا بتواند به عنوان يك شهروند در انتخاب سياسى و سرنوشت دخالت كند كه همان اشراف است. پس دموكراسى يونان براساس زبان اشراف شكل مى‌گيرد و به همين دليل در كتاب سياست ارسطو بردگان و بربرها غير انسان شمرده شده‌اند و شهروندان غيراشراف يونان يعنى مردم عادى شهروند دست دوم شمرده‌اند و زنان اشراف نيز در مرتبه‌اى عقب از مردان اشراف مى‌باشند به همين دليل فيلسوفان يونان به طرف همجنس گرايى كشانده شدند(مثل آنچه درباب سقراط گفته شده است و افلاطون در جمهور گفته است)
٧ - روم به عنوان دنباله يونان داراى اثرى مضاعف بر آنچه در يونان گذشت نبوده است و روم داراى تمركز در روم شرقى بود كه خاورميانه و آسياى صغير و شمال آفريقا را تشكيل مى‌داد به فلسفه افلاطونى، چهره آسيائى و شرقى داد كه همان فلسفه نو افلاطونى بود و اين فلسفه نسبت به فلسفه افلاطون، عرفانى‌تر شده بود. فلسفه نوافلاطونى با ظهور مسيحيت در روم همراه مى‌باشد پس در دوران بعدى در روم با مسيحيت در حال تعامل بوده است كه با آن وارد قرون وسطى مى‌شود كه با شكست روم شرقى و خلاصه شدن در روم غربى به مركزيت ايتاليا و شهر روم همراه مى‌باشد.
٨ - با ظهور اسلام و گسترده گى آن در خاورميانه برخورد با ميراث يونان و روم فلسفه اجتماعى به حكمت اجتماعى تبديل شد و اين در ايران رخ داد چرا كه ايرانيان قبل از اسلام نيز به حكمت پرداخته بودند در قالب توجيه‌گرايى ايرانيان مثل مهرپرستى و زرتشت. كثرت گرايى فلسفه اجتماعى يونان و روم با حكمت به وحدت كشانده شد و اين به وسيله فارابى و ابن سينا انجام شد ولى در شيخ اشراق به اوج خود رسيد سعى كرد كه با حكمت ايرانى قديم، حكمت اسلامى جديد تفسير و بازسازى شود. و در نهايت در ملاصدرا با ايران جديد دوران صفويه چارچوب جديدى پيدا كرد.
٩. در همين زمان است كه قرون جديد اروپا در حال ظهور است و سعى در بازتوليد يونان و روم در جهان جديد اروپائى و غرب دارند پس فلسفه اجتماعى جديد توليد شد كه اولين كس به اين دست يازيد اكونياس بود كه سعى كرد اروپاى مسيحى از افلاطون به ارسطو عدول دهد و اروپايى ارسطويى را توليد كند كه در انديشه اجتماعى اروپا اولين انقلاب ايجاد كرد و اين انقلاب در ديدن تاريخ با نگاه جديدى بود براى ساختن آينده. پس الهيات تاريخى به وجود آمد و يا به عبارتى الهيات، تاريخ شد و از اين طريق فلسفه اجتماعى جديد اروپا خلق شد(مثل انديشه تاريخى - اجتماعى ويكو در ايتاليا).
١٠ - اروپا از همين جا از حكمت مسيحى خارج مى‌شود و حكمت اجتماعى وانهاده و وارد فلسفه اجتماعى مى‌شود فلسفه اجتماعى كه براساس زبان بنا مى‌شود و قرارداد اجتماعى در محور واقع شده و يك نوع جامع گرايى باب مى‌شود كه براساس قرارداد اجتماعى استوار مى‌شود كه به اين قراردادها، حقوق گفته مى‌شود، حقوق و فلسفه اجتماعى دو روى يكديگرند كه از تجربه گرايى انگليسى نيز در پيشينه آن قرار دارد كه از آن جغرافيا گرايى در فرهنگ استنتاج مى‌شود براساس آن فلسفه اجتماعى ترسيم مى‌شود پس در فلسفه اجتماعى زبان محورى و تجربه گرايى در ثقل آن واقع مى‌شود. (كافى است بر بحث‌هاى منتسكيو و ويكو و روسو توجه شود) و از اين فلسفه اجتماعى، انقلاب اجتماعى فرانسه به وجود مى‌آيد.
١١ - انقلاب اجتماعى فرانسه، خود به فلسفه‌هاى اجتماعى جديد، دامن زد و بازتوليد آن در آلمان رخ داد كه احساس عقب ماندگى از فرانسه احساس مى‌شود خصوصا بعد از آلمان. براساس فلسفه تحليلى و تجربى و پديدارشناختى كانت به تدوين فلسفه اجتماعى پرداخته شد و مهمترين اين پردازگران فلسفه اجتماعى، هگل بود كه نقش افلاطون جديد فلسفه غرب و تمدن مبتنى بر آن، بازى كرد. هگل سعى در پردازش فلسفى انقلاب اجتماعى فرانسه داشت (فرانسوى‌ها انقلاب مى‌كنند و آلمانى‌ها فلسفه انقلاب را مى‌نويسند، مثل مشهور)
١٢ - بعد از هگل و فلسفه اجتماعى او، در نقد چپ گرايانه يا راست گرايانه آن، فلسفه‌هاى اجتماعى ديگرى به وجود آمد كه تحولات اجتماعى و فلسفى و علوم انسانى و علوم اجتماعى بعدى در غرب دامن زد و واسطه اصلى اين فرايند، شاگرد و هگلى جوان چپ، فويرباخ است كه تبديل كننده فلسفه اجتماعى به علوم انسانى جديد غرب مى‌باشد (امرى كه در ايران از آن بسيار غفلت شده است) و جامعه‌شناسى و روانشناسى اجتماعى از انديشه او به وجود آمده است در واقع سعى او در تبديل فلسفه اجتماعى به حكمت اجتماعى است كه نتيجه اصلى آن ماركس آخرين هگلى چپ جوان و ارسطوى تمدن غرب جديد بوده است كه فلسفه و تئورى را نقدى كرده است وقائل به پراكسيس است كه تئورى در عمل را ترسيم مى‌كند كه جلوه‌اى از حكمت است و در علوم اجتماعى و انسانى تجلى پيدا مى‌كند.