پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و روششناسى - فیاض ابراهیم
حكمت و روششناسى
فیاض ابراهیم
١. حكمت به عنوان چارچوبى عظيم و كلان كه دانشها از آن منشعب مىشود، به روششناسى توجه دارد، زيرا حكمت خود تعيّنزا و تعينمحور است و در غير اين صورت حكمت نيست، چرا كه حكمت از حكم گرفته شد و حكم بر تعين دلالت دارد و روششناسى به دنبال تعينيابى است. هر چارچوب نظريهاى، اگر به روششناسى منتهى نشود، به چارچوبى خيالى مىماند، پس حكمت زمانى مىتواند به يك چارچوب دانشى كلان مبدل شود كه بتواند روششناسى خود را ارائه دهد.
٢. در روششناسى، چندين روش ترسيم شده است كه يكى از آنها در باب تمامگرايى يا تقليلگرايى است. تمامگرايى در عرفان معنا مىيابد، چرا كه عرفان جهان را به صورت يك كل مىبيند؛ يعنى جهان را براساس وجود و اصالت وجود ترسيم مىكنند. وجود به وحدت دلالت دارد، چون هستى و وجود بسيط است و بسيط، تكثر نمىپذيرد، پس تقليل نيز نمىپذيرد و عرفان وجود محور، كل محور است، سياستگزارى مبتنى بر آن نيز با وجود و هستى هارمونى و هماهنگى دارد.
٣. روششناسى تقليلگرا نيز بر فلسفه به معناى غربى استوار است زيرا فلسفه بر زبان استوار مىشود و زبان بر مفاهيم، مفاهيم تكثرپذيرند. (برعكس معنا درعرفان كه وحدت بخش است، چون همه در معنا به يك سو و با يك هويت، يعنى كشش به سوى هستى در حال حركتاند و فرق و تكثر آن در شدت و ضعف است كه اين نيز تكثرگرايى صورى است؛ تا واقعى)، پس روش تقليلگرا بر فلسفه بنا مىشود و هرچه فلسفىگراتر باشيم، تقليلگراتر خواهيم بود (مثل انگلوساكسونها) (به فلسفه علوم اجتماعى آلن راين توجه شود) و سياستگذاران آن، مهندسى اجتماعى است.
٤. در روش تقليلگرا، مهمترين روش و كاركردها، تحليل است كه در تحليل مفاهيم، خلاصه مىشود و فلسفه تحليل منطقى يا پوزيتويسم منطقى آن را به عهده مىگيرد و براساس گزارههاى زبانى به تحليل مفاهيم پرداخته مىشود. در اين مكتب هيچ گزارهاى بديهى نيست، پس هر گزارهاى قابل تحليل است كه بايد مفاهيم آن گشوده شود و اين گشودگى، هم نظرى است؛ هم عملى؛ هم مفهومى و هم مصداقى و اين فلسفه، در همين جا متوقف مىشود و فلسفه فيلسوف تنها تحليل است و هرگونه تركيب نوعى كار ايدئولوژيك شمرده مىشود.
٥. ولى فلسفههايى كه از فلسفه تحليلى و زبانى، فاصله مىگيرند، به كاركرد و روششناسى ديگر فلسفه روى مىآورند؛ يعنى تركيب، و سعى مىكند با تشكيل نظامهاى كلان، به تركيب عناصر گزينشى خود بپردازد. اين گزينش با نقد قبلىِ ناشى از تحليل رخ داده است و نقد، ناشى از وجود معيارهايى است كه از تحليل ما به وجود مىآيند؛ يعنى تحليل و مقايسه اين عناصر تحليل شده، معيارها مىسازند و سپس با اين معيارها، به نقد مىپردازند و با نقد نوعى جداسازى مفهومى رخ مىدهد و اين جداسازى مفهومى به گزينش عناصر مىانجامد.
٦. تركيب عناصر گزينشى براى هدفى رخ مىدهد كه در غالب آينده سازى و آيندهشناسى و آيندهترسيمى است كه فلسفههاى تاريخ و آيندهنگرى، شاخصهاى برجسته آن هستند؛ مانند هگل و ماركس. با اين فلسفه تركيبى مىتوان به تمدن رسيد؛ يعنى تحليل انحلال است و تركيب بنيادگذارى. به همين دليل، فلسفه تحليلى آنگلوساكسونى، آنها را جيره خوار فلسفههاى تركيبى اروپاى متصل كرده است و فلسفه تحليل حاشيهاى بر فلسفه تركيبى است. با اين همه بنيادهاى تمدنى غرب را بايد در فلسفههاى تركيبى هگل، به عنوان افلاطون جديد تمدن غرب و نيز ماركس، به عنوان ارسطوى جديد غرب جستوجو كرد.
٧. تركيب براساس بنيادهاى كلانى صورت مىپذيرد كه حكمت نام دارد، حكمتى كه در مذهب ريشه دارد؛ هگل فلسفه تركيبى خود را از نوعى حكمت مسيحى يهودى شده، يا حكمت مسيحى - يهودى سيراب ساخته است و آن تجلى خدا در مسيح است كه حكمت مسيحى را به وجود آورده است؛ يعنى بشر در تاريخ خود به جايى مىرسد كه ظرفيت تجلى خدا را در خود مىبيند؛ يعنى آنچه در پيامبران پيشين رخ نداده بود، براى نخستين بار در حضرت مسيح(ع) رخ داده (اى كاش هگل با اسلام شيعى آشنايى داشت؛ هرچند خود در دائرة المعارف فلسفى خود، به اين نكته اشاره كرده كه آنچه در بازگشت كثرات به وحدت گفته است (Vereion)، از پيامبر اسلام(ص) و ملا جلال الدين رو مىگرفته كه اساس حكمت در بازگشت كثرات به وحدت است.)
٨. تجلى خدا در تاريخ، با وجود مسيح، به عنوان جان مايه فلسفه تركيبى او است. با تجلى خدا در تاريخ بشر، بشر تكامل تاريخى عظيمى را يافت كه توانست گامهاى بزرگى در رشد فرهنگى بر دارد و ديگر علوم تجربى را هم با اين رشد فرهنگى همراه كند؛ يعنى از رشد فرهنگى به رشد علوم تجربى برسد و بتواند فرهنگ را به تمدن برساند و اين امر با پديدارشناسى يا تجلىشناسى حق انجام گرفته است و تجلى حق در علوم انسانى رو به تكامل است و سپس به علوم تجربى وارد مىشود (چون تجلى پديدار در علوم تجربى تكرارى است). از اينجاست كه تجلىشناسى و پديدارشناسى وارد روششناسى علوم انسانى و تجربى گرديد.
٩. ماركس به عنوان تجلىشناسى و پديدارشناسى اقتصادى، مىكوشد تطبيقى تاريخى از سخنان هگل با جوامع بشرى ارائه دهد كه مهمترين عنصر ميانى و واسطهاى خود را فناورى معرفى مىكند، چرا كه اقتصاد و فناورى دو عنصر به هم پيوستهاند، پس مراحل تاريخى بشر را بر اساس اقتصاد و فناورى بنيادى آن قرارداد، پس فرهنگ جوامع بشرى را تجلى و پديدار اقتصادى گرفت، تا پديدار انديشهاى و فكرى، فهم فناوريك و سپس اقتصادى يك فلسفه تركيبى به وجود آورد كه مىتواند تاريخ بشر را براساس دو عنصر اقتصاد و فناورى تبيين كرد، پس مىتواند بنيادهاى تمدنى را براساس اين دو عنصر روشن و آشكار ساخت (مثل كتاب سير جوامع بشرى لنسكى). اين نيز فلسفه تركيبى بود كه راهبرد تركيبى كلگرا را به علوم انسانى معرفى كرد.
١٠. بشر امروز با فرمول تحليل نقد تركيب، به مفهوم جديدى در روششناسى نزديك شد و آن عقلانيت بود (نه عقل). عقلانيت راهبردى يا روش كه به عقلانيت ابزارى مشهور شد، تناسب هدف و وسيله را ترسيم مىكند.
عقلانيت مقولهاى استخراجى از اقتصاد است، چرا كه ماده آن ،يعنى Ration به معناى جيره، سهم گرفته شده است كه همان اقتصاد يا ميانهروى است، پس عقلانيت ابزارى مقولهاى روشن در تعادل و ميانهروى و عدم اسراف و تقسيم و تدقيق است كه حتى علم را نيز اقتصاد محور مىكند و دانش رشد مىكند تا بتواند، جايى را براى خود در اقتصاد روزمره بيابد. و اين همان عقلانيت غربى است.
١١. عقلانيت روش غرب، تمامى ساختار ارتباطى - فرهنگى جامعه غربى را شكل مىدهد كه تمامى هويت فرهنگى - دانشى غرب را به وجود آورده و آنها را از ديگر تمدنها متمايز ساخته است (نكتهاى كه ماكس وبر به دنبال آن بود)، پس فرمول عقلانيت غربى را مىتوان اين گونه نوشت [زيستشناسىعقل + اقتصاد= تكامل] زيربناى عقلانيت، روش غربى علم تجربى با محوريت زيستشناسى است كه آينده را ترسيم مىكند و براساس آن پيشرفت و توسعه غربى را هم تبيين كرده است. پس از نظر روش به استقراء و تجربهگرايى تكيه كرده و آن را محور قرار داده است (كافى است به اين نكته توجه شود كه فلسفه غربى بر يك فلسفه روش يا مضاف تبديل شده كه داراى محوريتى به نام فلسفه علم است و سپس براساس آن به فلسفههاى ديگر، يعنى فلسفه دين، هنر و... كشانده مىشود).
١٢. حكمت از استقراء مىآغازد؛ ولى مىخواهد به تعين برسد، پس با شهود به استنتاج كبراى كليداى مىرسد كه با آن قياس تشكيل مىدهد و ممكن است اين كبرى، زمانى و مكانى باشد (براساس نظريه زمانى محيط و محاط)؛ ولى چون حكمت امرى ميان فرهنگى است (خذ الحكمة ممن اتاك بها انظر الى ما قال لا الى من قال)، براساس تعين شهودى به دست آمده، به روش سوم فلسفه كه همان ديالوگ يا ديالكتيك يا مناظره است، مىرسد و اينگونه عقل ميان فرهنگى خود را ترسيم مىكند (فطرت + عرف) و براساس آن به ترسيم ارتباطات ميان فرهنگى خود در سطح جهان مىپردازد. (اين بحث از عرفان آغاز مىشود تا به كلام كه خود دانشى ميان فرهنگى است، مىرسد و در نهايت با فقه كه يك چارچوب دانشى در باب حقوق ميان فرهنگى است، خاتمه مىپذيرد.) سياستگذارى آن مهندسى فرهنگى است (در مقابل هارمونى و مهندسى اجتماعى).