پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - هويت يابى و بازكنش تمدنى - هویدی فهمی

هويت يابى و بازكنش تمدنى
هویدی فهمی

اشاره: دكتر رشيد حافظ ويچ، متفكر مسلمان و استاد فلسفه است، كه در سال گذشته و در جشنواره فارابى از زحمات وى در زمينه اسلام پژوهى و عرفان تجليل شد. وى سال‌ها به تحقيق در تاريخ انديشه‌ها و بازيابى رابطه انديشه‌ها با محيط پيدايش آنها پرداخته است. وى در اين گفت و گو- كه روزنامه الشرق الاوسط با وى ترتيب داده - به طرح ايده‌ها و آراى مهمى پرداخته است. به رغم آن كه وى در درون جامعه غربى زندگى مى‌كند - و البته اين امر نگاه روشن ترى نسبت به غرب به وى بخشيده است، و اما هويت‌گرايى اسلامى را به ظرافت و زيبايى خاصى تئوريزه مى‌كند و زيان‌هاى خلع هويت خودى و شيفتگى نسبت به غرب را بيان نمايد. وى در باره راه حل مشكل پس ماندگى نيز معتقد است و پناه جستن به الگوهاى بيگانه را مفيد و ثمر بخش نمى‌داند و هم چنين نسخه بردارى از گذشته را در اين ميان راه سومى را پيشنهاد مى‌كند، كه قابل تأمل است. از اين سؤال سنتى شروع مى‌كنيم، كه چرا زمين زير پاى مسلمانان از گردش باز ايستاد و رونق علمى مسلمانان متوقف شد؟ - برخى افراد علت اين امر را به توقف باب اجتهاد به مدت هشت صد سال نسبت مى‌دهند اما اين نظر به رغم وجاهتى كه دارد نمى‌تواند به تنهايى علت پس ماندگى مسلمانان و پيشرفت ديگران باشد. سياست هم بيمار شد و روح جهش، ابداع گرى و نوآورى را از دست داد. تفكر باز ايستاد و تحقيق و جست و جو متوقف شد و تامل و درنگ كم رنگ شد. وقتى پاى سخن برخى مى‌نشينى كه دستاوردها را بر مى‌شمارند احساس مى‌كنى كه كشورش، تنها ابر قدرت دنياست، در حالى كه تحقيق و نوآورى متوقف شده و همه به تقليد بسنده مى‌كنند. مشكل ما بزرگ تر از آن است كه تنها به مقوله بسته شدن باب اجتهاد نسبت داده شود؛ زيرا اجتهاد هم خودش متوقف نشد؛ بلكه توقيف شد. در موضوع دين، امور به امواتى وانهاده شد كه هنوز باعلم خود زنده‌اند و در امر سياست و دنيإ؛ به سياستمدارانى كه زنده‌اند، ولى به سبب خودپرستى اشان حقيقتا مرده‌اند و خودشان و خواسته‌هايشان را بر مسئوليت قدرت و تعالى نص و مشروعيت سوگند و امت، مقدم مى‌دارند. اگر به ميراث فقهى در حوزه عبادات بنگريم، آن را درياهايى از جوهر و كوه‌هايى از ورق كاغذ خواهيم يافت. اين سخن به معناى كاستن از ارج و قدر و اهميت آن نيست، بلكه احترام و قدردانى از تلاش مؤلفان و كاتبان است. اما وضعيت ما در اقتصاد و سياست، مشابه اين وضع نيست. يعنى‌مى‌خواهم بگويم كه اجتهاد را فقها متوقف نكرده‌اند، بلكه سلاطين متوقف كرده‌اند و سياست بوده كه نقش اساسى در ظهور فرقه‌ها داشته است و بسيارى را به گريز از زندگى و تبعات مسئوليت پذيرى و گواه بودن بر مردم واداشته و به انزوا در تكايا و زوايا كشانده است. شمار اندكى از علماى مسئوليت شناس را در تاريخ اسلام مى‌بينيم كه استثنا هستند. اينها كه گفته شد، بخشى از وجوه پس ماندگى مسلمانان است. اين عقب ماندگى در تاريخ غرب نيز سابقه دارد. اما غربى‌ها از قرن نوزدهم، معادله‌اى را كه تا پيش از آن حاكم بوده بر هم زده‌اند. تاريخ ما هم متفاوت از تاريخ غرب است، زيرا رابطه قدرت و دين در غرب رابطه هم پيمانى بود، اما در تاريخ اسلام، با سلطه سياست بر دين مواجه هستيم، كه اين سلطه هنوز نيز وجود دارد. طبعا سياست هم در عقب ماندگى مسلمانان از قرون انحطاط تا كنون نقش داشته است و دارد. - نقش سياست، نقش افيونى و بزرگ كردن اختلافات در درون امت بوده است و نيز مقدم داشتن افراد مورد اعتماد بر افراد متخصص و خبره و تبديل امت به گله‌هاى گوسفند و تبديل ثروتش به املاك خاص. فرقه‌هايى؛ مانند قدريه، جبريه و مانند آن، كه در تاريخ اسلام ظهور يافتند، تاحد زيادى و به صورت مستقيم زاييده سياستند. اما با اين حال بايد انصاف داد كه دوره‌هايى طلايى در تاريخ اسلام داريم كه حاكمان، نقش مثبتى در آن داشتند و عالمان را به نوآورى، شكوفايى و رونق بخشيدن به بازار علم تشويق كردند. امإ؛ ّّ امروزه وضع مسلمانان خوشحال كننده نيست. پژوهش علمى و تكنولوژى به ويژه، اهميتى درخور ندارد. به ويژه اين كه ما اكنون در عصر قدرتمندان و قدرت به سر مى بريم و نه عصر ادبيات و شاعران. ادبيات و شعر، زمانى كه اندلس سقوط كرد، به اوج خود رسيده بود. همان زمان برخى ديگر از سرزمين‌هاى اسلامى نشانه‌هايى از گرفتار آمدن به وضعى مشابه اندلس را داشتند. بسيارى از علماى مسلمان مانند مالك بن نبى و شيخ محمد غزالى و محمد عماره و على عزت بگوويچ معتقدند كه جمود يكى از عوامل اصلى پس ماندگى مسلمانان است. جناب عالى چه نظرى در اين باره داريد؟ بحث از راه حل‌ها آسان است. امكان ندارد كه امت اسلام از راه نسخه بردارى از الگوى غربى - تحت نام‌ها و عناوينى كه از محيط زايش و بالششان گرفته شده و در محيط اسلامى و به ضرب و زور و گاه صرفا تحت فشار عوامل داخلى يا خشنودى غرب و همراه با تبليغ ضرورت آن - كاشته مى‌شود - از حالت پس ماندگى اش بيرون آيد. هم چنين، امكان ندارد كه از راه نسخه بردارى از راه حل‌هاى گذشته وبدون مراعات ماهيت عصرى كه در آن به سر مى‌بريم و بدون ملاحظه تحولات همه جانبه حيات، به راه برون شد از اين پس ماندگى گام نهد. راه حل درست، به كار گرفتن نيروها و امكانات با هدف ايجاد راه حل براى مشكلات ماست. در اين راه حل مى‌توان هم از ميراث گذشته و هم از تجارب و راه حل‌هاى ديگران بهره برد، بى آن كه طوطى وار تقليدگر نسخه مطابق اصل باشيم.راه حل اسلامى در موضوع بانك‌ها، ارزش‌هاى اجتماعى، محيط زيست، تسامح و تكثر فرهنگى و... توانسته است مفيد بودنش را ثابت كند، اگر چه برخى از ابعاد آن همچنان نيازمند توضيح بيشتر است. سفارش من به كسانى كه اين تحولات را دنبال مى‌كنند اين است كه پيش از اعلام هر نظر و صدور حكم‌هاى مطلق كه معمولا تحت تأثير غرب است و تأثير پذيرى از حالات بشر است؛ شتاب نورزند و ابتدا با علما، متفكران و روشنفكران مسلمان گفت و گوهاى گسترده اى را ترتيب دهند و با آنان تبادل افكار داشته باشند. كسانى كه در پى تحول‌اند بايد تاريخ خود و فرهنگ اسلامى را بفهمند تا انديشه‌هاى جديدى را توليد كنند، كه اصول اساسى‌اسلام را محافظت و مراعات مى‌كند؛ زيرا هيچ نوزايى‌اى در امت ما جز از اين راه شكل نخواهد گرفت. نفى اين اصول و مبادى و دعوت به گسست از تاريخ و فرهنگ اسلامى، دعوت به خودكشى فرهنگى و متلاشى شدن است؛ زيرا ذات گرايى مطلوبيت دارد، به ويژه اين كه ديگرى هرگز هويت خود را به تو نخواهد داد، هر چند در آن ذوب شوى و برايش بميرى. هميشه ديگرى، [براى غرب] نسخه‌اى غيراصيل باقى خواهد ماند و دم حساب خواهد شد و مغلوب و بلكه همچون ميمون تلقى خواهد شد كه مى‌كوشد از جهان آزاد (غرب) تقليد كند، بى‌آن كه خصوصيات و ذاتياتش را داشته باشد. - روح اسلام، نيرويى است كه ما براى كنش تمدنى و تمايز فرهنگى نيازمند آن هستيم. ما اگر مسلمان باقى نمانيم نمى‌توانيم چيزى به جهان بيفزاييم؛ زيرا ما بدون اسلام، ديگر ما نيستيم. و در عين حال ديگرى هم نخواهيم بود. بدون اسلام ما موجود مسخ شده‌اى خواهيم بود، كه هويتى ندارد و در عين حال نمى‌تواند هويت جايگزينى هم پيدا كند. بنابراين اسلام سرنوشت ماست. ما بيشتر به اسلام نياز داريم تا اسلام به ما. جهان مى‌خواهد نظرهاى ما را بشنود تا شايد چيزى دست گيرش شود و بر او افزوده گردد.. بنا بر اين چه فايده اى دارد كه ما آراى خودشان را برايشان تكرار كنيم؟ آنها وقتى مى‌بينند كه برخى حرف‌هاى خود آنان را به آنان تحويل مى‌دهند، تهوعشان مى‌گيرد. اگر بخواهيم پاى موضوع اسلام هراسى در غرب را به ميان آوريم، احساس مى‌كنيد كه چه عوامل و انگيزه‌هايى پشت اين ماجرا هستند و از چه زمانى آغاز شد؟ - اسلام هراسى زاييده يك لحظه نيست و چنان كه مى‌دانيد با ظهور اسلام آغاز شد تا نور اسلام را خاموش كند. اين هدف هنوز نيز به قوت خود باقى است و تا روز قيامت هم تداوم خواهد داشت. اما در برخى نقاط تاريخى، اسلام هراسى شاهد جهش و اوج گيرى‌هاى بزرگ بوده است. مانند مرحله كمى پيش و هم زمان با اشغال سرزمين‌هاى اسلامى. سبب اساسى اسلام هراسى ؛ نخست ضعف ما و سپس اختلافات درونى مسلمانان و غايب بودن گفت‌وگو در ميان مسلمانان بوده است. و شگفت اين كه در همان حال كه با يكديگر گفت و گو نمى‌كنند، در گفت‌وگو با غرب شتابان بر يكديگر پيشى مى‌گيرند و نامش را هم گفت و گوى تمدن‌ها مى‌گذارند. افزون بر اين بايد نبود وحدت سياسى ميان مسلمانان و تكثر ايدئولوژى‌هاى نظام‌هاى حاكم در جهان اسلام و تفاوت و تضاد دلبستگى‌ها و پيوستگى‌ها و وابستگى‌هاى بين المللى اشان را نيز نام برد، كه در اين جا با مشكلى مضاعف در هويت اسلامى - جه در بلاد اسلامى و چه در بلاد غرب- رو به رو هستيم. پس ماندگى تكنولوژيك مسلمانان سبب مى‌شود ديگران عليه آنان تحريك شوند و آنان گزينه‌هاى مهمى براى پاسخ گويى نداشته باشند. در عين حال غرب هر چه را بخواهد - از انديشه‌ها و نهادها و سازمان‌ها - در جهان اسلام مى‌كارد و هر بذرى را بخواهد مى‌پاشد تا نقشه‌ها را تغيير دهد و دلبستگى ديگران را به خود جلب كند. حال كه بحث اسلام هراسى به ميان آمد بايد بگويم كه ريشه‌هاى اسلام هراسى بسيار عميق‌تر از آن چيزى است كه برخى تصور مى‌كنند، كه اسلام هراسى تنها جست و جوى دشمن جايگزين است و بيش از مبارزه با انتشار اسلام در غرب نيست، بلكه بايد گفت: افزون بر اينها مبارزه با اسلام در سر زمين‌هاى اسلامى به هدف سلطه و سيطره بر آن در آينده نيز از اهداف غرب از اين پروژه است؛ زيرا ريشه‌هاى ستيزه‌جويى امروزى غرب نسبت به اسلام در قرن هجدهم هم يافت مى‌شود؛ زيرا بيشترين كتاب‌هاى اسلام‌ستيزى در اين دوره تاليف شده است كه كمى پيش از مرحله اشغال سر زمين‌هاى اسلامى است. در اين كتاب‌ها نشانه‌هايى از آغاز دوره جديدى از استعمار ديده مى‌شود. اين نشانه‌ها همان مظاهر اسلام هراسى است. غرب ابتدا به بدنام كردن اسلام و مسلمانان روى آورد و هدفش توجيه اشغال سر زمين‌هاى اسلامى بود. اكنون نيز غرب همان شيوه را دنبال و تكرار مى‌كند. اكنون نيز غرب به بدنام كردن مسلمانان و اسلام روى آورده است، در حالى كه برخى‌كشورهاى اسلامى مانند عراق و افغانستان و فلسطين را در اشغال دارد. مناطق فراوانى نيز در جهان اسلام از سوى هم پيمان‌هاى غير غربى غرب اشغال شده است. هزاران سرباز غربى در كشورهاى اسلامى در پايگاه‌هاى نظامى حضور دارند كه شمارشان ٢٢ برابر كل نيروهاى غربى در جنگ‌هاى صليبى است.