پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - شاعران در ستيز با شعر! - ترکی محمدرضا
شاعران در ستيز با شعر!
ترکی محمدرضا
شاعران به نكوهش هر كس و هر چه زبان گشوده اند ؛ از جمله خود شعر! اين شعر ستيزى گونه اى "شعر ضد شعر" را پديد آورده كه نمونه آن در ادبيات فارسى كم نيست.شاعران شعر ستيز ، گاهى از منظر شرع به شعر نگريسته اند و به استناد بخشى از آيات پايانى سوره شعرا ، شاعران را مورد پيروى گمراهان و متاع سخن را اسباب سرگردانى شمرده اند. مرحوم اميرى فيروزكوهى با طنزى دلنشين به اين ديدگاه اشاره دارد:
سرّ ما را آشكارا كرد در قرآن ، امير !
غير شاعر هيچ قومى را خدا رسوا نكرد !
مخالفت شمارى ديگر از شاعران با شعر از منظر حكمت و فلسفه است. چرا كه شعر از ديدگاه منطق ، چيزى جز در هم پيوستن خيالات رنگين و چه بسا واهى و بى پايه و اساس نيست و ماجراى مخالفت فيلسوفان با شعر از روزگار يونان باستان سابقه دارد.جامى در هفت اورنگ آورده است :
جامى ! از شعر و شاعرى باز آى
با خموشى ز شعر دمساز آى
شعر شَعر > [پارچه مويين ] خيال بافتن است
بهر آن شَعر مو شكافتن است
به عبث شغل موشكافى چند
شعرگويى و شَعر بافى چند؟!
و انورى حتى شاهنامه فردوسى را با همه حكمت سراينده آن به دليل همين گرايش فلسفى در برابر شفاى بوعلى در نقصان مى بيند :
انورى! بهر قبول عامه چند از ننگ شعر
راه حكمت رو قبول عامه گو هرگز مباش...
در كمال بوعلى نقصان فردوسى نگر
هر كجا آمد شفا شهنامه گو هرگز مباش!
در نظر اين قبيل شاعران حكمت شعار، ژاژخايى ها و خيال بافيهاى شاعران كه به عنوان نمونه نعل اسب ممدوح را به هلال ماه مانند كرده اند ، از عواملى است كه به بىاعتبارى شعر افزوده است. مولوى مى گويد:
گر نسبتى كنند به نعل آن هلال را
زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهى
و اين ويژگى شعر كه اكذب آن را احسن آن دانسته اند ، دليل ديگرى است بر پرهيز دادن از فن شعر. نظامى سروده است:
در شعر مپيچ و در فن او
چون اكذب اوست احسن او
با ملاحظه خلق و خوى بسيارى از شاعران در بسيارى از دورانها كه به گداصفتى و تملق گويى و مدح اصحاب قدرت متمايل بوده اند ، بايد به كسانى چون ناصر خسرو حق داد كه زبان به نكوهش فن شعر بگشايند. ناصر ، شعر را همچون كتابت ، پيشه اى دنيوى مى داند كه در روزگار وى به ابتذال دچار آمده و در مرتبتى فروتر از مطربان دربارى نشسته است:
نگر نشمرى اى برادر گزافه
به دانش دبيرى و نه شاعرى را...
اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى
يكى نيز بگرفت خنياگرى را
تو برپايى آنجا كه مطرب نشيند
سزد گر ببرى زبان جرى را...
و ديگرى بنيان گذار قاعده شعر در گيتى و جمع شاعران را - بى هيچ استثنا و بلانسبتى ! - نفرين كرده و آنها را از خير دو عالم بى نصيب خواسته است :
يا رب اين قاعده شعر به گيتى كه نهاد
كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد !
و انورى در ابياتى كه رنگ اعتراف دارد ، شاعرى را پيشه اى غير ضرور در نظام عالم و فروتر از كناسى > [نجاست روبى ] دانسته و شاعران را كه مشتى گدا صفت اند ، از مردمى و آدميت بى بهره دانسته است:
اى برادر بشنوى رمزى ز شعر و شاعرى
تا ز ما مشتى گدا كس را به مردم نشمرى
باز اگر شاعر نباشد هيچ نقصان اوفتد
در نظام عالم از روى خرد گر بنگرى؟!
آدمى را چون معونت شرط كار شركت است
نان ز كناسى خورد بهتر بود كز شاعرى...
و خاقانى شاعران روزگار خود را - همچون منجمان و كيمياگران و فيلسوفان - مشتى فلك زده مى بيند كه شعر آنان در ترازوى شرع و عقل شعيرى > [جوى ] ارزش ندارد:
در جهان هر كجا فلك زده اى ست
بينوايى به دست فقر اسير
شغل او شاعرى است يا تنجيم
هوسش فلسفه ست يا اكسير
چيست تنجيم و فلسفه ؟ تعطيل
چيست اكسير و شاعرى ؟ تزوير...
در ترازوى شرع و رسته عقل
فلسفه فلس دان و شعر شعير
بسيارى از مخالفان شعر ، حالت سرايندگى را كه گاه عارض شاعران مى شود به عادت ماهيانه زنان تشبيه كرده اند . انورى و عراقى و عطار با توجه به ابيات ذيل از طرفداران اين ديدگاه اند:
شعر دانى چيست ؟ دور از روى تو ، حيض الرجال
قايلش گو خواه كيوان باش و خواهى مشترى
×××
شعر آن به كه خود ندانندش
زان كه حيض الرجال خوانندش
×××
اگر چه شعر در حد كمال است
چو نيكو بنگرى حيض الرجال است!
به همين دلايل است كه در گذشته بسيارى از عالمان و عارفان و افراد متشخص اگر چه شاعرانى توانا بودند ، همواره پرهيز داشتند از اينكه ننگ شاعرى بر پيشانى آنان بخورد. عطار در اسرار نامه از همين گروه است كه مى خواهند آنان را به چشم شاعران ننگرند :
دگر كز شاعرانم نشمرى تو
به چشم شاعرانم ننگرى تو
اما شيخ محمود شبسترى به استناد عظمت و بزرگوارى همين عطار كه خود از شاعرى پروا داشته راضى به اين مى شود كه از شعر احساس سرشكستگى و ننگ نداشته باشد و البته هيچ افتخارى هم به آن نكند :
مرا از شاعرى خود عار نايد
كه در صد قرن چون عطار نايد
در روزگار ما ، مشكلات ديگرى نيز چون ژورناليسم و مصرفى شدن شعر و در غلتيدن در وادى نثر و سطحى نگرى و ابتذال و معنى گريزى و معنى ستيزى و غلبه گرايش هاى افراطى و به اصطلاح " جيغ بنفشى" ... بر تن نژند شعر عارض شده و نگرانى استادان زبان و ادب فارسى و احيانا حتى شاعران نوگرا را باعث گشته است. نمونه اين دغدغه ها را در اين چكامه استاد گرامى دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى ملاحظه مى توان كرد كه تاكيدى بر خروش راستين اين استاد فرزانه و دريغ او بر سخن فارسى كه سخت گرفتار روزمرگى ها و ابتذال هاست:
اى شعر پارسى كه بدين روزت اوفكند
كاندر تو كس نظر نكند جز به ريشخند
اى خفته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذليل و زمينگير و مستمند
نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوى كلام
نى رمزى از زمانه و نى پاره اى ز پند
نه رقص واژه ها ، نه سماع خوش حروف
نه پيچ و تاب معنى، بر لفظ چون سمند
يا رب كجا شد آن فر و فرمانروايى ات
از ناف نيل تا لبهّ رود هيرمند
يا رب چه بود آنكه دل شرق مى تپيد
با هر سرود دلكشت، از دجله تا زرند
فردوسى ات به صخرهّ ستوار واژه ها
معمار باستانى آن كاخ سربلند
ملاح چين، سروده سعدى، ترانه داشت
آواز بركشيده برآن نيلگون پرند
روزى كه پايكوبان رومى فكنده بود
صيد ستارگان را در كهكشان كمند
از شوق هر سروده حافظ به ملك فارس
نبض زمانه مى زد ، از روم تا خجند
فرسنگ هاى فاصله، از مصر تا به چين
كوته شدى به معجز يك مصرع بلند
اكنون ميان شاعر و فرزند و همسرش
پيوند بر قرار نيارى به چون و چند
زيبد كزين ترقى معكوس در زمان
از بهر چشم زخم ، بر آتش نهى سپند!
كاين گونه ناتوان شدى اندر لباس نثر
بى قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند
جيغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آكند از مزخرف و آزرد زين گزند
جاى بهار و ايرج وپروين جاودان
جاى فروغ و سهراب و اميد ارجمند ،
بگرفت يافه هاى گروهى گزافه گوى
كلپتره هاى جمعى درجهل خود به بند
آبشخور تو بود ، هماره ضمير خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند
واكنون سخنورانت يك سطر خويش را
در ياد خود ندارند از زهر تا به قند
در حيرتم ز خاتمه شومت اى عزيز
اى شعر پارسى كه بدين روزت اوفكند؟!