پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - اندیشکده ، پرسشها و مفاهيم كليدى در تحليل تجدد - خاکی قراملکی محمدرضا
اندیشکده ، پرسشها و مفاهيم كليدى در تحليل تجدد
خاکی قراملکی محمدرضا
قسمت دوم
اشاره:
در بخش نخست اين مقاله به دو پرسش درباره مفهوم كاوى تجدد پرداخته شد كه عبارت بود از اين كه تجدد غربى گسست از تاريخ بشر يا مرحلهاى از تكامل تاريخى است؟ و اين كه تجدد يك نظام و سيستم است يا نگرشى غير سيستمى است؟ در اين بحث به چهار پرسش ديگر پيرامون روند تجدد، جغرافيا، آرمانها و واقعيتها، جايگاه آن در دو گفتمان مادى و الهى و رابطه آن با ايده پايان تاريخ پرداخته مىشود.
٣. پرسش سوم: تجدد پروژه يا پروسه:
پرسش ديگر در همين رابطه اين است كه اساساً آيا تجدّد يك پروژه و طرح غربى است يا اينكه يك پروسه است؟ اين پرسش از آن حيث قابل دقت است كه اگر ما تجدد را طرح و پروژه غربى بدانيم، طبعاً نگرش سلطهجويانه و هژمونى آن در ذهن ما تداعى مىكند؛ زيرا هر پروژهاى به دنبال اهداف و غاياتى است كه منافع كلان و خرد يك جامعه و حكومت را در كوتاه مدت يا بلند مدت تأمين كند. لذا استراتژى جوامع سلطهگر براى توسعه و پياده كردن پروژه تجدد همواره با يك برنامهريزى و مهندسى پيچيده اجتماعى صورت مىگيرد. لذا در فرض اينكه ما تجدد را يك پروژه بدانيم، موضع ما نسبت به تجدد نمىتواند صرفاً يك رابطه تعاملى و داد و ستد برابر ميان دو فرهنگ و تمدن باشد؛ زيرا در اين نگرش، تمدن و فرهنگ ديگرى، »غيريتى« »ابژهاى« است كه بايستى تصرف و تسخير شود. البته اين نسبت سلطهگرى و سلطهپذيرى نيز امرى نيست كه آشكارا و بىپرده بر آن تصريح و اذعان كنند و بتوان همه زواياى آن را لمس كرد، بلكه رابطه سلطهگرايانه و هژمونيك در پشت گفتمان ترقىخواهانه و اصلاحطلبانه وجود دارد. اين روابط سلطه پنهانى و در مواردى آشكار، امرى نيست كه بتوان آن را در تناسبات و تعاملات خود با تمدن و فرهنگهاى مهاجم سهل شمرد و در موضعگيرى خود نسبت به گفتمان مقابل تجديدنظر نكرد.
پاسخ به اين پرسش، تحليل ما را از گفتمان تجدد متحول مىكند. با توجه به رويه استعمارى و سلطهگرى غرب در طول چند سده، انديشمندان غربى و شرقىِ بسيارى بر ماهيت پروژهاى و طرحواره گفتمان تجدد تصريح كردهاند. »گيدنز« يكى از جامعهشناسان شاخص غربى، در پاسخ به اين پرسش كه آيا تجدد يك پروژه غربى است يا يك روند جهانى است؟ وى براى پاسخ به اين پرسش دو ويژگى مهم و مستقل از مدرنيته برمىشمارد كه به اعتقاد وى نوعاً در رخسارههاى معينى از روند تكاملى تاريخى اجتماعى، سياسى و فرهنگ ريشه دارند و آن عبارت است از: ١. ظهور نظم دولتهاى ملى (نظام دولت - ملت)؛ ٢. شيوه توليد نظاممند سرمايهدارى.
وى مدرنيته را به لحاظ خصلت و گرايشات جهانىساز آن، پديده و پروژه صرف غربى نمىداند، اما پديده مدرنيته به لحاظ دو خصلت و ويژگى مذكور، و نيز به اذعان بسيارى از نظريهپردازان غربى، يك برنامه و پروژه مشخص غربى است.(١)
پروژه تجدد از آن جا كه بر اعمال اراده يك جريان حاكم و بر وجه ايدئولوژيك مسأله، دلالت مىكند، طبعاً حكايت از يك سرپرستى و مهندسى اجتماعى پيچيده مىكند، كه اين مهندسى اجتماعى نيز يك مهندسى گام به گام بوده و پروژه تجدد را در يك فرآيند خاص هدايت و مديريت مىكند. امروزه براين نوع مهندسى تدريجى، مدرنيزاسيون اطلاق مىشود. اين مدرنيزاسيون، هر چند در واژهشناسى به معناى نو شدن و نوگرايى دلالت مىكند، اما با توجه به اين كه اين فرآيند با سياست خاص و مهندسى اجتماعىِ كشورهاى متروپل (مركزى) توأم است، بسيارى آن را، نوسازى، مدرنسازى، و يا غربسازى معنا مىكنند. در واقع مدرن شدن، مدرنيزه كردن و غربى كردن دو رويه و مدرنيزه با مدرن كردن (Moderniz) مدرنيزاسيون (Modernization) ارتباط تنگاتنگى دارند. اولى براى اشاره به انطباق و سازگارى با فرايند تغيير از قبل مدرن به مدرن و دومى براى اشاره به خود اين فرايندها به كار مىرود. البته معمولاً اصطلاح اولى در مفهوم پيروى از چارچوب از پيش تعيين شده و خطى استفاده مىشود.(٢)
به هر حال، تبعيت از تجدد و سوداى تحقق آن در جوامع »پيرامونى« بسترى بوده كه اين پرسش را به وجود آورده و لذا سياست مدرن كردن، در ابعاد سياسى، اقتصادى، فرهنگى و حتى دينى، از سوى كشورهاى مركزى با حمايت و همراهى نوگرايان و غربىگرايان داخل كه عموماً از تحصيل كردگان و پرورش يافتگان غربى مىباشند، مقارن بوده است. بعضى از تحليلگران با توجه به اينكه غرب مدرن، رهبرى و سرپرستى اين پروژه را در دست دارند، معتقدند: غرب، مدرنيزه كردن جوامع را در جهت توسعه جهانى غرب مىطلبد، لذا مدرنسازى چيزى جز غربىسازى جوامع پيرامونى نيست. »سر ژلاتوش« مىگويد: غرب پيشرفت را به عنوان اساس مدرنيته طرح كرد و مدرنيته نيز پروژه فراگيرى است كه به اقتصاد بهاى بيشترى مىدهد، اما توسعه صرفاً يك سياست اقتصادى نبوده، بلكه يك سياست اصلاح كل جامعه است و انديشه پيشرفت و ترقى قلب همه اين پروژههاى مشابه است، لذا كشورهاى توسعه نيافته از وسوسه نوسازى تأثير پذيرفته و هدف كاملاً تقليدى را پيش گرفتهاند. از اين رو، درونىشدن نگاه مدرن شدن و پذيرفتن پيشرفت و توسعه غربى به عنوان الگوى اصلاحى كل جامعه در جوامع غيرغربى كه عنوان راهبرد توسعه تلقى شده و يك ضرورت محسوب مىشود. اين در واقع يك غربىسازى برنامهريزى شده است. البته غربىسازى نيز بستر و زمينهاى است كه سه فرآيند »صنعتى شدن«، »توسعه شهرى«، »ملى نظامىگرى« در دل آن تحقق مىيابد. لذا غربىسازى به نحوى آشكار »روكش« فرهنگ صنعتسازى است، اما غربسازى جهان سوم پيش از هر چيز، فرهنگ زدايى است؛ يعنى تخريب بىقيد و شرط ساختارهاى اقتصادى - اجتماعى و بينشهاى سنتى.(٣)
حاصل اينكه، تجدد غربى، پروژه فراگيرى است كه با ساز و كار پيچيده و متنوع صورت مىگيرد. اين نيز از سوى دولت مركزى و بنيادهاى فرهنگى و اقتصاد سرمايه دارى وابسته به آن حمايت مىشود. همه آنها تلاشى است براى اعمال سلطه كه همه چيز را دربرمىگيرد. لذا سلطه نظامى است كه در آن نحوه زندگى و طرز تفكر خاص، چيرگى يافته و يك استنباط و برداشت خاصى از واقعيت در تمام جامعه، نهادها و اشكال خصوصى زندگى اشاعه و بر سليقه و اخلاقيات، سنن و اصول سياسى و دينى و همه روابط اجتماعى سايه مىاندازد. در واقع اين نظام سلطهگرى است كه در جهت هژمونى گفتمان غرب واقع شده است.(٤)
البته پذيرش اين سلطه نيز با ابزار زور بر اتباع يك جامعه تحميل نمىشود. بلكه با ارائه ظاهرى از واقعيت - نه خود واقعيت آن گونه است - صورت مىگيرد. اگر يك جريانى ابزار متقاعد كردن را در اختيار داشته باشد، گاه مىتواند مردم را قانع كند كه جهانبينىاش - اگر چه مطابق با واقعيت نباشد - باز صحيح است. همچنين، چنان وانمود مىكند كه عقيده مسلط به طور مستقل و قائم به ذات شكل گرفته و اين نگرش مدرن، بيانگر وفاق در درون جامعه است. برهمين اساس، در دنياى غرب همواره تلاش مىشود كه بر بىطرفى ارزشى و ماهيت بشر دوستانه برنامههاى آنها تأكيد شود و وجود دستورالعمل پنهانى و از پيش تعيين شده را انكار كرده و آن را غيرايدئولوژيك جلوه دهند. در حالى كه ناظران ژرفنگر به اين گونه القائات بها و ارزشى نمىدهند، بلكه معتقدند: فعاليتهاى تبليغات غربى كه از سوى بنيادهايى؛ همچون ديل كارنگى، فورد و راكفلر حمايت مىشود، افزون بر آنچه خود اعلام مىكنند، همواره اهداف و منافع خاص سرمايهدارانه را پىگيرى مىكنند.(٥)
حاصل اينكه، پروژه تجدد غربى، در بطن خود در پى تحقق اهداف امپرياليستى است كه مىخواهد همه جوامع پيرامون و بشر سنتى را تابع نظام خود كند، لذا امپرياليسم، شكل نوين استعمار است و اساساً امپرياليسم با شروع تاريخ مدرن غربى شروع گشته در اين نگاه بايستى اقوام غيرغربى در مغلوبيت و مقهوريت خود باقى بمانند و در عين حال غربى شوند. غرب با توجه به وجه استيلايى خود، به تمام عالم صورتِ غربى داده و ارزشهاى آن در حكم ارزشهاى مطلق تلقى مىشود، كه نبايد آن را در صرف اقتصاد، سياست و نظامىگرى خلاصه كرد.(٦)
البته در مقابل اين نگرش كه تجدد پروژه غربى است، بعضى روشنفكران غربى و روشنفكران سكولار وابسته، اساساً با تلقى فوق مخالف بوده با اين تصور كه تجدد پديدهاى جهانى است و فرايند خاصى را طى مىكند، آن را پروژه غربى نمىدانند. لذا ديگر، تجدد غربى مقولهاى نيست كه كسى آن را اعمال و حاكم كند، بلكه اين ما هستيم كه مىتوانيم در مقابل اين روند آزادانه و با اختيار دست به انتخاب بزنيم. از اين، تجدد چون روند و پروسه جهانى است، طبعاً ميراث و حاصل تلاش عقلانى بشر نيز هست و نمىتوان آن را پروژه غربى دانست و بر آن استعمار و امپرياليسم جديد نام نهاد. به هر حال، اين نگرش وجه ايدئولوژيك پديده تجدد را باور نداشته و براين تلاش است كه تجدد غربى را در قالب مدرنيزاسيون، درونى كند، تا به آرزو و ايده آرمان تحقق مدرنيته و نيل به جامعه مدرن نائل گردد. لذا سياست نوسازى را در همه وجوه، تحت عنوان نظريههاى علمى و كارشناسى در جامعه سنتى پياده مىكند. مدلهاى توسعه را در وجه صنعتى، اقتصادى و سياسى از مدلهاى جوامع مدرن غربى، اخذ و بدون اعمال و لحاظ نيازهاى بافت فرهنگى، عمومى و سنتى، در مهندسى كلان اجتماعى به كار مىگيرد.
به نظر مىرسد كه شواهد عينى حكايت از اين مىكند كه جوامع در حال توسعه و پيرامونى، ناخواسته وارد نظام و سيستمى از روابط سلطه شدهاند، كه تبعيت و پيروى از مدلهاى توسعه غربى در جوامع جهان سوم و پيرامونى، بحرانها و چالشهاى اساسى ايجاد كرده است. در يك وضعيت معكوس، آثار توسعه و تجدد غربى، جوامع مزبور را به مدرن بودن نزديك نكرد، بلكه در پارادوكس وضعيت گذار قرار داده و آنها را در آشفتگى و بحران هويتها دچار كرده است. لذا علائم و نمودهاى بحرانى و چالشى، حكايت از اعمال سياستها و مهندسى اجتماعى كشورهاى مدرن درجه اول در هدايت و سرپرستى جوامع توسعه نيافته مىكند. لذا مىتوان به صراحت گفت كه تجدد يك پروژه و برنامه كاملاً غربى است، كه در يك پروسه خاصى كه خود آنها را تعريف كردهاند، تحقق مىيابد.
٤. پرسش چهارم: مرز و جغرافياى گفتمان تجدد
پرسش ديگر كه پاسخ به آن در تلقى و تصوير ما از تجدد مؤثر واقع مىشود، اين است كه آيا تجدد غربى در حركت و توسعه خود، به جغرافيا و مرزهاى خاصى محدود است؛ يعنى گفتمان تجدد مرز و جغرافيا مىشناسد. يا اينكه اساساً تجدد، نظامى است كه در بطن خود استيلاء طلب و توسعه طلب است و لذا هيچ مرزى و حدود جغرافيايى نمىتواند آن را محصور كند و در وراى مرز و اقليم جغرافيايى خود رحل اقامت گزيند؟ به نظر مىرسد كه پاسخ به اين سؤال اجمالاً در پاسخ سؤالهاى پيشين مندرج است، اما در بيان تفصيلى آن مىتوان گفت كه اساساً تجدد غربى به لحاظ پيوند با قدرت و افزايش آن، داراى ماهيت توسعهطلبانه و سلطهطلبانه است. لذا حضور و وجود گفتمان تجدد غربى در هر نقطه از عالم، زمينهاى مهيا براى توسعه و قدرت غرب مىباشد. براين اساس، مدرنيته ذاتاً يك پديده جهانى است كه به هر ميزان فرايند مدرنيزاسيون در جوامع در حال توسعه تحقق مىيابد، بستر توسعه مدرنيته غربى نيز فراهم مىگردد. از اين نظر، مدرنيته امروز در اوج رشد خود، به »مدرنيته جهانى« ارتقاء يافته و امروزه موضوع و بحث جهانىسازى و جهانى شدن، جزء بحثهاى كليدى در گفتمان علمى امروز است. اينك اين سؤال در ميان انديشمندان مطرح مىشود، كه آيا جهانى شدن فرايندى اجتماعى است كه خواه ناخواه در حال تحقق است، يا اينكه جهانى شدن، خود بيشتر به عنوان پروژه غربى محسوب مىشود؟
به تصريح بسيارى از انديشمندان غربى و شرقى، مدرنيته پديده عالمگيرى است؛ زيرا ابزارها و ساختارهايى كه غرب مدرن به وجود آورده است، به هر ميزان كه پيشرفت و ترقى مىگردد. دولتها و سياستگذاران، ديگر در تدبير و اداره جوامع خود نمىتوانند در يك سيكل بسته با قطعنظر از آنچه كه در جهان پيرامون مىگذرد اقدام كنند. به گفته بعضى، غرب يك سحابى است كه همانند پاسكال (زبان برنامه نويسى) مركزش همه جا و محيطاش هيچجاست. غرب، ماشينِ اجتماعى گستردهاى شده كه نقاط ثقل آن در مغزهاى ما و بلكه در قلب و روح بعضى افراد جاى گرفته است. با اين تصور كه تجدد غربى در پى غربىسازى است و اين فرايند نيز به لحاظ گسترش و تاريخاش، »جهان گستر« است از اين رو، الگوى غرب و ماهيتاش قابل توليد است. در واقع امروزه غرب تقريباً به طور كامل با سرمشق »غيرسرزمينى شده« كه آن را پديد آورده، شناسايى شده است.(٧) تكنولوژى و ماشين غربى به عنوان الگوى مطلوب و قابل وصول همگانى زمينه مىگردد، كه ديگر غربى شدن و تجدد غربى منحصر به جغرافياى آن نباشد، بلكه قابليت توليد مجدد دارد. اين قابليتِ توليد در كشورهاى مدرن شده، همچون ژاپن و چهار اژدهاى كوچك جنوب شرقى آسيا نشانگر قابليت توسعه و جهانگسترى غرب است.
غرب با جهانى كردن خود، بيشتر از زمانِ آغازينِ نقش محورى خود در حال جهانى شدن است.(٨) بر همين اساس است كه »گيدنز« مدرنيته را پديدهاى ذاتاً جهانى مىداند و جهانى شدن مدرنيته را نيز مدرنيته تكاملى مىداند، كه در آن روابط اجتماعى از موقعيتهاى مكانى و محلىاش با شدت بيشتر از جا كنده مىشود و روابط در پهنه وسيع و در يك شبكه جهانى توسعه پيدا مىكند.(٩)
بعضى از تحليلگران، همچون »رابرتسون« جهانى شدن را، همان مدرنيته در مقياس جهانى مىدانند. به هر روى، بحثهاى گستردهاى در حوزه »جهانىسازى« حكايت از اين امر مىكند كه غرب مدرن، پديده ذاتاً توسعه ياب است و اين روند توسعه ياب نيز به لحاظ ماهيت نوشوندگى مدرنيته استمرار دارد. با توجه به آنچه گفته شد، امروزه تاريخ غربى، تمام تاريخ ما را پوشانده و در همه جا درباره گذشته بشر به طور كلى با موازين غربى حكم مىشود. اكنون عالم به دو بخش تفكيك شده است: ١. بخش مدرن؛ ٢. بخش در طلب و سوداى مدرن. با پذيرش اين تقسيم، تاريخ مدرنيته و مدرنيزاسيون به گذشته و آينده بشر سايه انداخته است. البته توسعه و نشر گفتمان تجدد، نه از طريق فلسفه و تفكر، بلكه ابتدا از راه صنعت و بازرگانى بود و بعداً به ساير حوزهها نيز توسعه يافت.(١٠)
به همين جهت، غرب يك منطقه جغرافيايى نيست؛ غرب عالمى است كه شرط پديد آمدن علم و تكنيك جديد است. »توينبى« مورخ شهير نيز تصريح دارد كه انقلاب عظيم صنعتى موجب گشته كه ملل اروپايى به ديگر جوامع، تفوق پيدا كنند و قدرت خود را بر ساير مدنيتهاى جهان تحميل نمايند.(١١)
»توينبى« در مقدمه تاريخ تمدن خود مىنويسد: غرب بين سالهاى ١٨٣٧ و ١٧٩٨ برترى خود را نسبت به ساير نواحى جهان تثبيت كرد. اين تثبيت، جريانى بود كه چهار صد سال قبل از ١٨٩٧، با اقيانوس پيمايى كلمب و گردش دريايى و اسكودوگاما به دور دماغه اميدنيك تا سواحل غربى هند، شروع شده بود. تمام كشورهاى غير غربى، به جز افغانستان و حبشه (اتيوپى)، در عرض اين چهار قرن، يا تحت سلطه غرب قرار گرفتند و يا اينكه با اتخاذ داوطلبان شيوه حيات تمدن غرب، استقلال خود را خطر سلطه غرب رهانيدند با اينكه استقرار برترى غرب در ايام اخير رخ داده، ولى اين برترى طوريست كه نوعى برترى پايان به نظر مىرسد. چنين مىنمايد كه جهان در سال ١٨٩٧ م. تحت سلطه غرب درآمده باشد.
اين تصوير خوشبينانه از تاريخ در سال ١٨٩٧م. جالب و خوشنما بود، چون در آن زمان چنين مىنمود كه برترى غرب - كه بعدها بدان نايل شد - يك برترى هميشگى خواهد بود. در سال ١٩٣٧ چنين مىنمود، كه برترى غرب در كسب گستره جهان بىسابقه است، ولى حال به نظر مىرسد كه اين برترى ناپايدارتر از برترىهاى جهان مغولان، اعراب، هونها، روسها، يونانىها، ايرانىها، آشورىها و اكوىها مىباشد.(١٢) حاصل اينكه، با بيان فوق روشن گشت كه مدرنيته اساساً نمىتواند در چارچوب تنگ جغرافيايى بماند، بلكه با توجه به ماهيت تجدد و نيز ابزار و تكنولوژى اطلاعاتى و رسانهاى، تجدد در هر مكان و زمان و خانهاى لانه كرده و مأوا گزيده است. لذا برخورد ما با تجدد، برخورد قلمرو جغرافيايى و يا يك قدرت سياسى مشخص نيست، بلكه مواجهه با قدرت و تناسبات و سلطه منتشرى است كه ما نوعاً در فضاى آن تنفس مىكنيم و ضرورت و نيازهاى خاصى را بر ما تعريف و تجديد مىكند. ما را به تناسبات، مناسك و كنشهاى خاصى رهنمون مىكند. اينك گفتمان تجدد محيط بر فضاى زندگى ماست و بايستى در شناخت و فهم آن و كسب خودآگاهى لازم نسبت به آن، بسيار محتاط و دقيق بود و عكس العمل لازم را نشان داد. طبعاً با اين ميزان از فهم و دقت در حوزه و جغرافياى گفتمان تجدد، بايستى مدرنيته غرب را در بسيارى از عادات، خلقيات و تناسبات زندگى فردى، شخصى و اجتماعى خود يافت و بر وجه غربى بودن، بيگانه بودن و بحرانخيز بودن آن نيز توجه داشت.
٥. پرسش پنجم: گفتمان تجدد طرحها، آرمانها، واقعيتها و تجربههاى آن
از جمله بحثهايى كه بايستى در تحليل تجدد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه تجدد غربى داراى دو مرتبه و مرحله متفاوت است، كه در فهم آن بايستى آن دو را ملاحظه و مقايسه كرد؛ يعنى ميان ايدهها و آرمانهاى تجدد كه در قالب نظريههاى ترقى و پيشرفت، آزادى و امنيت و رفاه در قرن روشنگرى ارائه شده، با آنچه كه غرب در عمل و واقعيت به آن رسيده و مواجه شده.(١٣) در واقع وقتى سراغ تحليل و بررسى گفتمان تجدد مىرويم، بسته به اينكه كدام مرتبه از تجدد را مورد توجه و دقت قرار دهيم، تصوير و فهم و داورى ما نيز نسبت به آن متفاوت خواهد شد. لذا كسى كه با مرحله اول تجدد مواجه مىشود، تصوير خيالى و بهشت برين از آينده بشريت را در ذهن خود درست مىكند. لذا رغبت و شوق حمايت و دفاع از آن، پروژه آرمانى را در انسان برمىانگيزاند. پروژه روشنگرى غرب در قرن ١٨ از جمله آرمانهايش، ايدههاى توسعه و ترقى بشرى بود. بلكه در حقيقت ترقى و پيشرفت، ايدئولوژى سده روشنگرى بود كه در سوداى آزادى بشر و امنيت و رفاه بيشتر بود. در واقع چون تجدد به عنوان يك طرح، يكباره قابل اجرا نبود، همانند هر انقلابى با واقعيتها و سختىهاى گريزناپذيرى مواجه بوده است. از اين رو، به اعتقاد بعضى از تحليلگران بايستى آنچه در تاريخ تجدد رخ داده به حساب انديشه تجدد گذاشته نشود.(١٤) اما اينك تجدد آرمانى در مرحله تحقق عينى با موانع و سدههاى زيادى مواجه شده و بسيارى از آرمانها و ايدههاى روشنگرى، قيد و حد خورده است. پروژه روشنگرى به تدريج به بخش اسطورههاى بشرى رانده مىشود. از اين رو، با كشف محدوديتهاى تجدد، در تجربه عينى، نظريهپردازان و فيلسوفان محافظه كار غربى، به تنقيح و تعديل طرحها و ايدههاى تجدد مىپردازند و درصدد تكميل پروژه ناتمام تمام تجدد برآمدهاند.(هابر ماس)
البته در تحليل بعضى از افراد عدمِ تحقق عينى به عنوان شكست تجدد تلقى شده و لذا طرح و ايده عبور از گفتمان تجدد را طرح كردهاند، كه رويكرد پست مدرن نيز در اين بستر قابل فهم است. به هر جهت، ديگر تجدد آن نشاط، شور و هيجان قرن هيجدهم را از دست داده و با رويكرد انتقادى در قرن ١٩ همراه گشته است. به همين جهت در مطالعه دوره جديد بايستى تجدد را با توجه به سير و روندى كه طى كرده مورد مطالعه و تأمل قرار داد. توجه به آنچه مىخواست و آنچه كه شده است، در تحليل و داورىها تأثير عميقى خواهد گذاشت.
به گفته »توينبى« مورخ برجسته غربى، در طول پنجاه سالِ گذشته وقايعى دنيا را تكان داد و وضع جهان در سال ١٩٤٧ كه طبقه متوسط در ممالك غربى، كه پنجاه سال قبل در نهايت اطمينان و آرامش مىبودند، در معرض چنان تحولى قرار گرفتند كه صد و پنجاه سال قبل در آغاز گريبانگير طبقه كارگر شد. اين وضع نه تنها درباره طبقه متوسط در آلمان و فرانسه، بلكه در كشورهاى جنوبى اروپا و انگلستان نيز صدق مىكند و بلكه تا حدودى طبقه متوسط در سويس، سوئد، ايالات متحده امريكا و كانادا را نيز دربرگرفته و آينده طبقه متوسط در جهان غرب مشكوك و نامعلوم است. به همين جهت بروز تغيير و دگرگونى در وضع زندگى، به ويژه در صورت تغيير ناگهانى كه براى انسان قابل پيش بينى نبود، مواجهه با آن را مشكلتر مىكند. فرار از مسئوليت و نپذيرفتن واقعيت تلخ در زمان محروميت به همان اندازه خطرناك است، كه احساس غرور و اطمينان در مواقع شادكار و قدرت نيز همانگونه است.(١٥)
طبعاً با انعكاس تجربه تجدد غربى در جوامع غيرغربى، اين دو مرتبه و وضعيت دوگانه در شكل حادترى تكرار مىشود؛ يعنى جوامع پيرامونى نيز با الگو قرار دادنِ ايدهها و انگارههايى، همچون رفاه، آزادى، برابرى و... تجربه ناموفق غرب را به كار گرفته و طبعاً در واقعيت و در مقام تحقق، بيش از غرب با محدوديتها و غيريتها مواجه مىشوند. اين نشانگر آن است كه هر تجربهاى و هر ايدهاى در هر سرزمينى و بافت اجتماعىاى نمىتواند جواب مثبت و قانعكنندهاى بدهد و نتيجه حاصلخيزى در برداشته باشد. به همين روى، بازتاب جغرافياى تجربه تجدد مركزى، به شكل پيچيده و مخدوش صورت گرفته و نبايستى تجربه بازتاب يافته را جزء انداموار خود تجربه تجدد محسوب كرد.(١٦)
»ارنولد توينبى« در تحليلى كه از جريان غربگراى كشورهايى، همچون ژاپن و روسيه ارائه مىكند معتقد است: روسيه نمونه ناموفق در تجربه و اخذ تمدنِ مدرن غربى است. با مطالعه تاريخ چند دهه اخير روسيه به اضطراب و نگرانىهاى انسان افزوده مىشود. آنچه كه در روسيه اتفاق افتاده يك نمونه از عواقب تمدن اروپايى در جهان خارج و درست عبرتى بر ملل اروپايى است، كه تا حدى از خوشبينىاشان درباره آينده تمدن خود، كم گردد. وى تحليلى كه بر شكست تجربه تجدد غربى در جوامع پيرامونى ارائه مىكند، قابل توجه است. وى مىگويد: نمىتوان شاخهاى از يك تمدن خارجى را به آسانى بر تنه درخت اجنبى پيوند زد. اساساً تمدن اروپايى در خارج از محيطِ اصلى خود به صورت نيروى منهدم كنندهاى درآمده و سبب بروز انقلاب و آشوب مىشود. در حقيقت، بازتاب اين قدرتِ تخريبگر در بيرون از فضاى غرب در نهايت متوجه خود غرب نيز شده است.(١٧)
حاصل اينكه، بايستى در فهم و تفسير گفتمان تجدد، اولاً: ميان واقعيت عينى و تجربه تجدد در غرب با آنچه كه در انديشه و آرمان آن وجود دارد تفاوت گذاشت و ثانياً: بايستى ميان انعكاس تجربه تجدد غربى و ايدههاى آن، در كشورهاى پيرامون و خود تجربه تجدد غربى و طرحها و ايدههاى آن تفاوت و تفكيك قائل شد، كه طبعاً اين نوع تفكيكها توان ما را در بررسى سطوح و لايه درونى و برونى تجدد يارى مىكند.
٦. پرسش ششم: جايگاه تجدد در گفتمان تمدن مادى غرب و تمدن الهى
با مطالعه اندك و اجمالى در سير تحولاتِ تاريخ تمدنها، مىتوان به وضوح شاهد اوج و صعود و نيز انحطاط و زوال آنها بود. لذا هيچ تمدنى در طول تاريخ هميشه در شكل غالب و حاكم باقى نمانده است. از سوى ديگر، تمدنها با توجه به جهتگيرى و اهدافشان يا مادى هستند، يا الهى. تمدنهاى مادى با رهبران فراعنه عالم و جهتگيرى محض دنيوى توأم بوده و تمدنهاى الهى با سرپرستى انبياء و جهتگيرى اخروى در جهت توسعه پرستش الهى بوده است. طبعاً با توجه به اين دو جهتگيرى اساسى، تمدنها به جبهه حق و باطل تقسيم مىشوند. حال در تحليل و تبيين حقيقت تجدد بسته به اينكه جايگاه تجدد را در كدام يك از سيستمهاى فوق قرار بدهيم، تصوير و فهم ما از موضوع تجدد نيز متفاوت خواهد بود.
از اين رو، به نظر مىرسد كه جايگاه تجدد را بايستى هم با نگرش و منظر تمدن مادى روشن كرد و هم از نظر تمدن الهى. در واقع با تحليل تمدنى از جايگاه تمدن مدرن غرب، مىتوان فهميد كه آيا تجدد در ادامه و جهت تمدنهاى مادى و سكولار است يا برآمده از تمدنهاى الهى است. در اين راستا دو نگرش متفاوت و دو جهت مخالف هم وجود دارد: در گفتمان تمدن مادى، تجدد، عالىترين دوره تاريخ بشرى است. به عبارتى ديگر، در پروسه تاريخى تمدن مادى، هيچگاه تمدن مادى به اين صورت داراى سيستم پيچيده، با قدرت و سلطه فراگير نبوده است. لذا فراگيرى، ابعاد و سطوح مختلف، قدرت اقناع و اغواء و سرپرستى ديگر تمدنها در دوره مدرنيته است، كه ظهور و بروز پيدا كرده است. در عصر حاضر نيز تاريخ غرب مدرن، بر ديگر تاريخهاى بشر چيره شده، تاريخ ديگر اديان و تمدنها موضوع ابژه و تصرف تاريخ جديد قرار گرفته است.(١٨) اين ويژگىهاى پيچيده در عصر مدرنيته، براى كسانى كه در درون گفتمان تمدنهاى سكولار بوده و جانبدار و حامى آن هستند. در واقع اوج و نقطه تكاملى تمدن مادى محسوب خواهد شد. لذا منزلت و جايگاه مدرنيته در نظام تمدنى سكولار، به عنوان حلقه تالى و عالىترين نقطه جهش تاريخى تلقى خواهد شد. »گيبون« مورخ شهير انگلستان (١٧٩٥ - ١٧٣٧) با اين تلقى كه ظهور دين مسيحيت ضربه بزرگى براى اروپا بود و با آغاز آن دوره جهالت و سير قهقراى تمدن رومى قلمداد مىشود، براين باور است كه ظهور دوره رنسانس با توجه به علوم و صنايع جديد آن، قوس صعودى تمدن بشرى مىباشد. با خوشبينى كامل، معتقد است كه هر يك از دورههاى تاريخى بشر، موجب ازدياد ثروت، مسرت، علم و... شد و اين سير تكاملى در زمان ما نيز ادامه دارد. اين نگرش تكاملى را مىتوان در نظريههاى جامعهشناسى »اگوست كنت« نيز شاهد بود، كه وى سير تكامل جوامع بشرى را در سه مرحله مورد توجه قرار مىدهد: مرحله اول، خرافات و عصر دينى است؛ مرحله دوم، عقلى و اثباتى دوره فلسفى؛ مرحله سوم، علمى نظام اثباتى.(١٩)
در نقطه مقابل، از منظر تمدنهاى الهى و به اعتقاد بسيارى از تحليلگرانِ تاريخ و تمدن، دوره مدرنيته اوج تكامل عصيان بشرى است؛ يعنى در طول تاريخى كه انبياء دعوت به پرستش و توحيد كردهاند و بر هدايت و ارشاد انسان به سوى خدا و حق تأكيد كردهاند، جريانها و نظامهايى نيز از استكبار تن به پذيرش بندگى خدا و رسالت انبياء نداده و در جهت مخالف انبياء به توسعه و گسترش پرستش دنيا و مادىگرى پرداختهاند و تمدن مادى را تدارك ديده و در نفى و عليه جبهه تمدن الهى موضع گرفتهاند. اين موضعگيرى و جبههگيرى كفر و ماده و به عبارت ديگر جبهه باطل در برابر جبهه ايمان و خدا يعنى جبهه حق، در پروسه تاريخى بشر هميشه با فراز و نشيب خاصى توأم بوده است. اما در مرحلهاى از تاريخ، عصيان انسانهاى مادى و جبههگيرى و تمدنسازى جبهه كفر، در يك ساز و كار پيچيده همراه با ابزارهاى پيچيده، نمود و ظهور چشمگير پيدا مىكند. بندگى دنيا و نفى پرستش الهى، در يك نظام ارگانيكِ پيچيده و سازمانى، تمدنهاى ديگر را به مبارزه مىطلبد. اين مرحله از شدت كفر و عصيان در هيچ دورهاى تواناى ظهور نداشت. لذا اينكه، ظلماتىترين دوره تاريخى بشرى در شكل مدرنيته ظهور يافته و كفر و عصيان در قالب و در سطوح و لايههاى پيچيده عرضه و توزيع مىگردد.
در اين راستا مىتوان آموزه و مشرب هندوان در رابطه با دورهاى كه عمر انسان طى مىكند را متذكر شد، كه آن را به چهار عصر تقسيم مىكنند، كه اين عصرهاى چهارگانه، مظهر مراحل غروب و افول تدريجى معنويت اوليه مىباشد. مدرنيته در عصر چهارم؛ يعنى »Kaliyuga« يا به عبارتى، عصر ظلمت قرار گرفته است.(٢٠) با توجه به بيان فوب رنه گنون، گرايش تأويل همه چيزها به ديدگاه كمى در همه حوزهها را در عصر مدرن، عصر سيطره كميت نام مىنهد. اين سيطره كميت دقيقاً مشخصه احوال دورهاى است كه از لحاظ منطقى ما را به پايان هبوط سوق مىدهد، لذا تفوق كنونى غرب با پايان يك دوره تطابق معنايى پيدا مىكند؛ زيرا غرب در حقيقت نقطهاى است كه در آن خورشيد غروب مىكند و به منتهى اليه گردش روزانه خود مىرسد.(٢١)
در واقع، عصر سيطره كميت و عصر ظلمت با فاصلهگيرى بر اصل معنويت و بندگى كه تمدنهاى الهى ترويج مىكردند، معنا و مفهوم پيدا مىكند. لذا جايگاه غرب مدرن از منظر تمدنهاى مشرق زمين، كه عموماً تمدنهاى الهى هستند، در نقطه انحطاط و ظلمانى تاريخ بشر جاى مىگيرد.
٧. پرسش هفتم: گفتمان تجدد و پايان تاريخ
در ادامه و در راستاى پرسش پيشين، مىتوان سؤال ديگرى را در تبيين و تحليل تجدد به كار گرفت و آن اين است كه اساساً آيا مرحله تجدد غربى با توجه به الگوهاى سياسى و مهندسى اجتماعى آن كه در قالب آموزههايى، همچون ليبراليسم، ليبرال دموكراسى عرضه شده، به مثابه پايان تاريخ بشريت است؟ تاريخى ديگر و افقى فراتر از تاريخ غرب تكرار نخواهد شد؟ اين پرسش، موقعى داراى حساسيت و اهميت بالا مىگردد كه بعضى از نظريهپردازان غرب، مروّج نظريه پايان تاريخ باشند. »فوكوياما« از جمله چهرههاى ايدئولوژيك و استراتژيك غرب و از جمله افرادى است كه مدعى است: الگوى ليبرال دموكراسى در مدرنيته غرب، بهترين و نابترين الگوى اداره و مهندسى اجتماعى بشرى است، كه در صورت تحقق آن، بشريت به پايان تاريخ خود نزديك شده است؛ زيرا كه الگو و ايدهاى فراتر از آن، ديگر قابل تصور نيست. فوكوياما (١٩٨٩) استدلال مىكند كه سرمايهدارى و سياست ليبرال كثرتگرا كه بر ديالكتيك تاريخ غلبه يافته بود، به خود تاريخ پايان داد. در چنين وضعيتى، جهانگيرى دموكراسى ليبرال غربى را به عنوان آخرين صورت حكومت بشرى به چشم ديدم سپس در كتابى ديگر با عنوان: »پايان تاريخ و آخرين انسان« اين گونه استدلال مىكند كه فرآيندى، بنيادى در جريان است كه الگوى مشترك تطورگرايانهاى را بر همه جوامع بشرى تحميل مىكند و به طور خلاصه، چيزى شبيه تاريخ عمومى بشر در مسير دموكراسى ليبرال.(٢٢)
فوكوياما تصريح مىكند، كه پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه انسانى دست يابد و در آن عميقترين و اساسىترين نيازهاى بشر تأمين گردد. بشر امروزه به جايى رسيده كه نمىتواند دنيايى متفاوت از جهان كنونى تصور كند. در سراسر جهان اتفاقنظر مهمى درباره مشروعيت ليبرال دموكراسى به عنوان تنها نظام حكومتى موفق به وجود آمده است.(٢٣) در نظريه پايان تاريخ بر اين باور تأكيد مىشود كه فروپاشى شوروى پايان گفتوگو ميان سوسياليسم و كاپيتاليسم بوده و ليبراليسم و پيروزى آن در چارچوب فلسفه هگل پايان تاريخ است. پس امروز فرصت جهان شمولى ليبراليسم و توسعه جامعه مدنى غرب مىباشد.(٢٤) اين سناريو در واقع با تلقى خوشبينانه از آينده تمدن غرب ارائه شده كه به اعتقاد بعضى، اين نظريه و سناريو سادهانگارانه است.(٢٥) با توجه به بيان فوق، اگر در گفتمان تجدد، الگوى ليبرال دموكراسى، آخرين مدل حكومت بشرى است، لاجرم پايان همه حكومت و دولت به اين نقطه ختم خواهد شد. اين تلقى جبرى از تاريخ، هرگونه اميد و طرح تازه براى خروج از پارادايم تمدن غرب را غيرممكن مىكند. در اين رابطه نقد ژان »بودريار« از موضع پسامدرن قابل توجه است: وى با بيان اين كه اساساً پايان با غايت و جهت پيوند دارد، منكر جهتمندى واحد، خطى و ديالكتيكى بر تاريخ است و تصريح مىكند ما در وضعيت بىفرجامى تاريخ زندگى مىكنيم؛ زيرا نه پيشگيرى وجود دارد و نه طرحى براى آينده. در اين فرض، تاريخ جهت مندى متفاوتى پيدا مىكند. جهت و غايت متكثر مىگردد و خروج از مركزيت حاكم لازم مىآيد. اين حركت مولكولى تاريخ نشان مىدهد كه نمىتوان يك الگوى واحد و خطى بر تاريخ مشخص كرد. از اين رو، برخلاف آنچه فوكوياما تصور مىكند، تاريخ، حركت تداوم منظمى نخواهد بود. به اعتقاد بودريار اين كثرت غايات، يا به عبارتى، فقدان غايت مشخص تاريخ طبعاً بحران آينده ماست.(٢٦) به هر حال به نظر مىرسد كه تصوير پايان تاريخ فوكوياما نوعى فرافكنى پايان تاريخ غرب مدرن به بقيه تاريخهاى موجود است. اگر الگوى ليبرال دموكراسى نشانى از پايان باشد، قطعاً نشان از پايان تاريخ تمدن غرب است، نه پايان تمدنهاى متعالى كه ريشه در اعمال فطرى بشر و اديان آسمانى داشته و با غايت هستى هم هماهنگ است. در واقع در تحليل و پيشبينى مورخين تاريخ تمدن غرب، انحطاط و سقوط تمدن غرب، امرى است در منظر فلسفه تاريخ كه بايستى آن را همچون منطق و قانون حاكم بر تحولات و دگرگونى تمدنى و فرهنگى تلقى كرد. »اشپنگلر« فيلسوف تاريخ آلمانى، پس از جنگ جهانى اول كتاب مشهور خود »انحطاط غرب« را در ١٩١٨ نوشت، وى اظهار مىدارد كه تمام تمدنهاى بشرى، مانند هر موجود زندهاى از مراحل طفوليت و بلوغ، دچار انحطاط و در نهايت مرگ و نابودى خواهد شد و تمدن غربى نيز از اين امر مستثنى نيست. وى با مقايسه هشت تمدن مختلف با يكديگر به اين نتيجه رسيده شده كه تمام تمدنهاى پيشين پس از دوره عظمت و شكوهشان مسير انحطاط و سقوط را طى كردهاند. به نظر او تمدن غرب به اوج اعتلاء رسيده و از اوائل قرن بيستم، دوران انحطاط خود را آغاز نموده اين سقوط، حتمى و غيرقابل تغيير است. البته توينبى هر چند متأثر از وى بود، اما اين نگرش را بر فلسفه تاريخ نپسنديد و بر حتميت نابودى تمدن غرب تأكيد نداشت، بلكه امكان علاج و درمان را قابل تصور مىدانست.(٢٧)
در اين راستا »هانتينگتون« نظريهپرداز سياسى امريكا و صاحب نظريه برخورد تمدنها با بيان دو تصوير غرب فاتح، و غربِ در حال سقوط، معتقد است: هر دو تصور بازتاب واقعيت است. وى براين مطلب كه قدرت غرب در توازن ميان تمدنها دچار تغييرات تدريجى و قطعى شده و رو به كاهش است، اذعان مىكند، اما از منظر وى اين افول غرب سه ويژگى عمده دارد. اولاً: انحطاط غرب فرآيند كند آهنگ است؛ ثانياً: اين روند سقوطِ خطى نيست؛ ثالثاً: سهم غرب از منابع قدرت در مقايسه با منابع تحت اختيار تمدنهاى ديگر روبه كاهش است. در مجموع بعد از دهههاى آغازين قرن ٢١، دوران سلطه غرب با توجه به روند رو به سقوط فرايند جهان بومىگرايى و نوزايى فرهنگهاى غيرغربى به پايان خواهد رسيد.(٢٨) به هر حال، نقطه انحطاط و پايان تاريخى غرب، افق روشنى براى ديگر تمدنهاى زير سلطه غرب است. اين پايان تاريخ سلطه غرب، آغازى براى دوره جديد تاريخ كه در آن جبران و رفع خلأ حاكم بر بشر، جامعه و تاريخ مدرن، دغدغه اساسى و مهم تمدن جديد است، كه به تعبير »رنه گنون« اين دوره طلايى تاريخ، هم اشاره به دوره و حالت اوليه معنويت تمدن گذشته دارد و هم متضمن و نويدگرد دوره طلايى و عصر جديدى در آينده است.(٢٩)
بيان و تحليل فوق نشان مىدهد كه توصيف گفتمان تجدد به منزله پايان تاريخ بشر، يا پايان تمدن غرب به چه ميزان در تصوير و انديشهها از تجدد يارى مىكند. در حقيقت با پذيرش اينكه تجدد غربى پايان تاريخ بشر است، هرگونه اميدوارى و طرح جديد براى افقگشايى و بيرون آمدن از اين پارادايم تمدن بسته را غيرممكن مىكند و ايستار ما را در چشم انداز آينده تمدن خود محكوم و مختوم به نقطه پايانى عالم؛ يعنى ليبرال دموكراسى غرب مىكند.
»اگر انديشه به سوى تفكر تاريخى - سياسى فوكوياما گرايش يابد، بىترديد برخورد تمدنها و چالش جدى آينده، جز مسابقهاى براى رسيدن به قافله نظامهاى دموكراسى ليبرال بىوجه خواهد بود«.(٣٠)
پىنوشتها:
١. ر.ك: پيامدهاى مدرنيت، ص ٢٠٩ و ر.ك: مدرنيته و مدرنيسم، ص ٢٩٠.
٢. ر.ك: سياست پست مدرنيته، ص ٢٣.
٣. ر.ك: غربىسازى جهان، ص ١١٠ - ١١١ و ١٢٠.
٤. ر.ك: كنترل فرهنگ، ص ٤٨.
٥. همان، ص ٥٩ و ٣٦١.
٦. انقلاب اسلامى و وضع كنونى عالم، ص ١٦٤ - ١٦٥ و نيز ر.ك: شمهاى از تاريخ غربزدگى ما، ص ٦٦ - ٦٧.
٧. ر.ك: غربىسازى، ص ٦٦، ٨٨ و ٨٩.
٨. ر.ك: همان، ص ٨٦.
٩. ر.ك: گيدنز، ص ٧٦ - ٧٧.
١٠. درباره غرب، ص ٢٥.
١١. ر.ك: آينده نامعلوم تمدن، ص ٧٨.
١٢. مقدمه تاريخ تمدن، ص ١٧ و ١٩.
١٣. ر.ك: جامعهشناسى تجدد، ص ٢١.
١٤. ر.ك: همان، ص ٢٦.
١٥. ر.ك: آينده نامعلوم تمدن، ص ٢٤ و ٢٥.
١٦. جامعهشناسى تجدد، ص ٨٣ - ٨٤.
١٧. آينده نامعلوم تمدن، ص ١٢٤، ١٢٥ و ١٢٨.
١٨. ر.ك: داورى، رضا، درباره غرب.
١٩. ر.ك: آينده نامعلوم تمدن، ص ٣٤ - ٣٥.
٢٠. بحران دنياى متجدد، ص ١.
٢١. ر.ك: گنون، سيطره كميت، ص ٣ و ٩.
٢٢. ر.ك: رجائى فرهنگ، جهانى شدن و تمدن اطلاعاتى، ص ٥٦.
٢٣. انقلاب اسلامى و نظريه پايان تاريخ، ص ٣٩.
٢٤. ر.ك: مولانا، حميد، جامعه مدنى، ص ١٤٥.
٢٥. ر.ك: نقد عقل مدرن، ج ١، ص ٨٦.
٢٦. ر.ك: همان، ص ٨٧ - ٨٨.
٢٧. ر.ك: آينده نامعلوم تمدن، ص ٤٠، ٤٢، ٤٣.
٢٨. ر.ك: برخورد تمدنها، ص ١٢٩ - ١٣٠ و ١٤٢ - ١٤٣.
٢٩. ر.ك: سيطره كميت، ص ٣١٩.
٣٠. ر.ك: انقلاب اسلامى و پايان تاريخ، ص ٣٢.