پگاه حوزه
(١)
یادداشت ؛ مردمشناسى فلسفى و پيشرفت - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
یادداشت ؛ باشگاههاى علمى؛ كار و همت مضاعف - غفورى نژاد محمد
٢ ص
(٣)
سپهر اسلامی و عربی -
٣ ص
(٤)
آئین شناخت ؛ تبلور نيهيليسم در نگاه نيچه - کیانی محمدحسین
٤ ص
(٥)
اندیشکده، پرسشها و مفاهيم كليدى در تحليل تجدد - خاکی قراملکی محمدرضا
٥ ص
(٦)
سیاست نامه ؛ بنيان و ساخت اجتماعى جنبش دانشجويى - شیرودی مرتضی
٦ ص
(٧)
کتابشناخت ؛ جهان کتاب - پرهیزگاری نیکو
٧ ص
(٨)
ادب و هنر، چند نامه در گره گاه ادبيات و سياست - لیمودهی رضا
٨ ص
(٩)
ادب و هنر، به انقلابى ديروز كه انتقام گذشته اش را از حال ما گرفت - مهدی نژاد امید
٩ ص
(١٠)
ادب و هنر، حرف هايى از سر ناچارى باجبّارخان خودمان - قزوه علی رضا
١٠ ص
(١١)
ادب و هنر، هواى هند، خاطرات را تغيير مىدهد؟ - کاکائی عبدالجبار
١١ ص
(١٢)
ادب و هنر، دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟ - قزوه علی رضا
١٢ ص
(١٣)
اطلاع رسانی، برگزيده تحولات سياسى ايران و جهان - ارکان فائزه
١٣ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - ادب و هنر، به انقلابى ديروز كه انتقام گذشته اش را از حال ما گرفت - مهدی نژاد امید

ادب و هنر، به انقلابى ديروز كه انتقام گذشته اش را از حال ما گرفت
مهدی نژاد امید

جناب عبدالجبار كاكايى، بار ديگر و اين‌بار در وبلاگ‌شان رجزمويه و ما را مورد نوازش شديد قرار دادند. ما هم كه فحش‌خورمان ملس است و چندماهى هم هست كه از دو طرف داريم مى‌خوريم.
ابتدا نوشته خشمگنانه‌ى ايشان را كه معلوم نيست و هست دل‌شان از كجا پر است كه سر شعر من خالى مى‌كنند بخوانيد و عبرت بگيريد:
***
به: مخبر خبرگزارى فارس، تا من‌بعد درك درستى از واقعيت داشته باشد.
اميدوارم اميد مهدى‌نژاد به دل نگيرد و هوشمندانه اين چند سطر را بخواند:
نقد كتابى شد در كانون دانشجويى و رفتم: رجزمويه. به نظرم ميراث موج مرده ى بخش محدودى از ادب انقلاب بود كه با هدايت مديريت فرهنگى كشور در حال نفس كشيدن به احتضار است. نشخوار پسمانده‌هاى ادب سوسياليستى با رفتار آمرانه و تحكّم‌آميز و نصيحت مردم به اخلاق و ديندارى و آرزوى مديريت جهان و آنچه كه آن سال ها از حلقه‌ى نسبتاً متروك نويسنده‌هاى كيهان كمابيش مى‌شنيديم. ايده‌هاى ماركسيستى در پرده ى نصايح اسلامى و هتك حرمت اهل ادب و فرهنگ و آموزش سخيف اخلاق و شريعت به ملتى كه غول‌هاى اخلاق و شريعت را در آستين دارد. و جنگ بى‌حاصل حيدرى نعمتى چپ و ليبرال كه علمدارانش در ادب انقلاب و پشت پرده نويسندگان مسلمان چند تنى بودند.
اين بغض انقلابى و بى‌پروا و تقريباً بى‌ادب، بعدها توسط بخشى از مديريت فرهنگى كشور هدايت و حمايت شد و سرچشمه‌ى آموزش نسلى شد كه در بحران اخير با رفتارهاى هتاكانه به باورهاى اصيل انقلاب صدمه زدند.
اما انفعال اين نسل ميراث‌دار كه از عنوان كتاب پيداست (رجزمويه) نشان از متزلزل بودن و بى‌پايه بودن باورهاى غلطى‌ست كه آبشخور آن نه سرچشمه‌هاى شرعى و فقهى، كه نهادهاى صادركننده ى احكام... است.
ترديد دارم اين جريان منفعل و مديريت‌شده و ستاينده ى محض، بتواند شكوه ادب متعهد اجتماعى ايران را با نشانه‌هاى روشنش سلمان و سيد و قيصر ميراث‌دارى‌كند؛ نه در دانش، نه در منش.

اى خانه‌ى روشن شب ويران تو پيداست
آوار ستون هاى هراسان تو پيداست

بر چهره بى رنگ بهارى كه ندارى
حتى ترك خنده گلدان تو پيداست

از شانه‌ى ديوار فرو ريخته قنديل
گيسوى پريشان زمستان تو پيداست

سرشار سكوتى ولى آواز تماشا
از روزنه‌ى پلك درختان تو پيداست

زندانى ديوار نشو پنجره باز است
فرياد بزن جرات پنهان تو پيداست


***
بعله. اگر شما هم هوشمندانه چند سطر بالا را خوانده باشيد، لابد دريافته‌ايد كه چيزى از رذائل و مصائب و فجايع و انحرافات نيست كه در شعرِ ما و خودِ ما نباشد!
من بنا نداشتم چيزى در پاسخ اين نوشته‌ى جناب كاكايى بنويسم. توصيه‌ى دوستان خيرخواه هم همين بود كه حرمت صاحب‌كسوتان را بايد نگه داشت و پيرانِ جوگرفته را به گذشت زمان حواله كرد. اما از آنجا كه توهينِ جناب كاكايى نه صرفاً به من، كه به يك جريان شعرى است و دوستان شاعرم نيز، به احتمال زياد، به جرمِ "... نبودنِ" من، از ورود در اين دعوا نه براى دفاع از شخص يا شعر من، كه براى دفاع از اين "ميراث موج مرده ى بخش محدودى از ادب انقلاب" اكراه دارند، بالاجبار خودم دست به قلم شدم تا ولو به قيمتِ "كيهانى انگاشته شدن"، در برابر اين شلتاقِ غيرادبيِ چيزكي گفته باشم.
*
"نشخوار پسمانده‌هاى ادب سوسياليستى"، "رفتار آمرانه و تحكم‌آميز"، "ايده‌هاى ماركسيستى در پرده ى نصايح اسلامى"، "هتك حرمت اهل ادب و فرهنگ"، "آموزش سخيف اخلاق و شريعت"، "بغض انقلابى و بى‌پروا و تقريباً بى‌ادب"، "جريان منفعل و مديريت‌شده و ستاينده ى محض"...
اين‌ها تعابيرى هستند كه جناب كاكايى با آن‌ها شعرهاى "رجزمويه" را توصيف كرده‌اند. توجّه داريد كه معلمان ادب و اخلاقِ روزگار، ما "انقلابى‌هاى بى‌پروا و تقريباً بى‌ادب" را چگونه و با چه ادبياتى به تأديب ايستاده‌اند؟! ظاهراً اين رجزمويه‌ى ما، خوش بهانه‌اى شده براى اين‌كه جماعت حرف‌هايى را كه توى دل‌شان مانده بوده، بزنند و در اين شلوغ‌بازار چه فرصتى بهتر از نقد ادبى و چه ديوارى كوتاه‌تر از ديوارِ شاعرِ "پياده‌ها"؟
اين درد با كه بايد گفت و اين غم كجا بايد برد؟ گروهى از شاعران كه روزگارى چنان دو اسبه مى‌تاختند كه وجود يك خطِ محوِ قرمز در پيراهنِ شاعرى رگ غيرت‌شان را ور مى‌قلمباند و بيرون ماندنِ تارى از تارهاى موى شاعره‌اى را فسقِ عَلَن بر مى‌شمردند، امروزه روز كه خودشان از آن‌ور بام افتاده‌اند و آن‌قدر در سانتى‌مانتاليزمِ بچّه‌مدرسه‌اى پسندِ دهه هشتاد فرو رفته‌اند كه حتى به واژه و خيالِ "تفنگ" هم آلرژى پيدا كرده‌اند؛ ما را به "رفتار آمرانه و تحكّم‌آميز و نصيحت مردم به اخلاق و ديندارى و آرزوى مديريت جهان" متهم مى‌كنند! همين‌ها كه چارسوق "ادبيات انقلاب" و "ادبيات دهه شصت" را در مملكت راه‌اندازى كردند و سال‌ها پشت پيشخوانش نان خوردند و حالا كه در بر پاشنه‌ى ديگرى چرخيدن گرفته، انتقام گذشته‌ى خودشان را از حالِ ما مى‌گيرند. آيا اين تفريط، نتيجه‌ى منطقى آن افراط است، يا درد ديگرى در ميان است؟
حضرات روزگارى "جنگ، جنگ تا رفع فتنه از جهان" را منظوم مى‌كردند و به سوداى حركت به‌سوى حق و عدالت، همه را زير مى‌گرفتند و له و لورده مى‌كردند و امروز به امثال ما مى‌پرند كه "نشخوارگر پسمانده‌هاى ادب سوسياليستى" هستيم و "ايده‌هاى ماركسيستى را در پرده ى نصايح اسلامى" طرح مى‌كنيم. زهى گردش روزگار! اصلاً سلّمنا كه آقايان انقلابيِ دوآتشه ي سابق حالا حقيقتاً دموكرات شده‌اند (كه البته همين ادبيات موهن‌شان نشان مي‌دهد، نشده‌اند و نخواهند شد عمراً) و فهميده‌اند كه آن موقع اشتباه مى‌كرده‌اند. اولاً، خب بروند؛ به پاى ملت بيفتند كه از اشتباه‌شان بگذرند، چرا چوب به ما مى‌زنند؟ ثانياً، به قول يكى از دوستان شاعر، چطور است كه همه حق دارند از دغدغه‌هاى طبيعى و غريزى‌شان بگويند و دختر همسايه را شعر كنند، اما ما حق نداريم از دغدغه‌هاى دينى و اجتماعى‌مان بگوييم؟
خنده‌دار است يا گريه‌دار؟ جماعتى كه به پاس انقلابى‌گرى يا انقلابى‌نماييِ چندساله يشان، عمري سرِ گردنه‌هاي فرهنگيِ اين كشور دكّان زده بودند و از عابرانِ پياده هم عوارض عبور مى‌گرفتند، حالا عَلَم تنزّه‌طلبى و فرشته‌خويى و آزادى و آزادگى برافراشته‌اند و شاعرانِ جوانِ يك‌لاقبا را متهم مى‌كنند كه به "هدايت مديريت فرهنگى‌كشور در حال نفس كشيدن" هستند؛ آن هم "به احتضار". كسى به ياد دارد چنين عجب زمنى را؟ كه پروژه‌بازها و كنگره‌سازها، امثال مرا كه براى گذران زندگى‌به طنزپردازى و روزانه‌نويسى و ديگر فعاليت‌هاى فرساينده ى ژورناليستى روى آورده‌اند، "حكومتى و دولتى" خطاب مى‌كنند؟ هرچند امثال من از عناياتِ اين دولت هم مثل آن دولت بى‌بهره هستند و خواهند بود، بِمَنّه و كَرَمِه؛ اما بد نيست حضراتِ غيردولتيِ امروز هم بفرمايند بالا غيرتاً مشكل "دولتي بودن" است يا "با دولت فعلى بودن"؟! شما با چى مشكل داريد آقاى كاكايى؟ با دوست‌تان عليرضا قزوه؟ با...؟ با "نهادهاى صادركننده ى احكام..."؟ با تمام گزينه‌ها؟ يا نگرانيد؛ نكند خداى‌نكرده گردنه‌هاى فرهنگى بيفتد دست جوان‌ترها؟ نترسيد، جناب كاكايى! ما هم به اندازه شما منفور متوليان فعلى فرهنگ و هنر مملكتيم. گذشته از اين، مطمئن باشيد همين حضرات براى تكميل پز دموكراسى‌شان هم كه شده، دير يا زود باز سراغ شما خواهند آمد و كليد دكان‌هاى سر گردنه را به شما خواهند سپرد.
*
"به هدايت مديريت فرهنگى كشور"، "آرزوى مديريت جهان"، "جنگ بى‌حاصل حيدرى نعمتى چپ و ليبرال"، "نهادهاى صادركننده احكام حكومتى"، و...
توجه داريد؟ جناب ايشان دارند درباره يك مجموعه "شعر" سخن مى‌گويند! اين ادبياتِ دستمالى‌شده ى سياست‌زده ى"نقد و تحليلِ شعر"شان است. فكر كنيد اگر بخواهند بيانيه‌ى حزبيِ سياسي صادر كنند، چه مي‌كنند؟! حضرات از سر تا پا سياست‌زده‌اند و گويا ديگر قصدِ پنهان كردنِ دمب خروس را هم ندارند، آن‌وقت به ما مى‌گويند "جريان منفعل و مديريت‌شده و ستاينده ى محض"! اين‌طورى كه دارد پيش مى‌رود، استبعادى هم ندارد... همه‌ى ماها را از دم تيغ "نقد ادبى!" بگذرانند. باز جاى شكرش باقى است كه... وگرنه لابد الان بايد سر گورمان فاتحه‌مان را مى‌خوانديد!
پيرمان كه على معلم دامغانى بود، هم‌او كه بزرگ و كوچك و دوست و دشمن به مراتب فضل و دانش و ادبش معترفند، همين‌كه رياست فرهنگستان هنر را پذيرفت، خيل پيادگان رسانه‌اى‌تان را سر وقتش فرستاديد تا به بى‌سوادى و شعرنافهمى و هزار چيز ديگر متهمش كنند. اين وضع پيرمان بود. صبر مى‌كنيم ببينيم شما فرماندهان اين سپاه، با ما پياده‌هاى بى‌ادب چه خواهيد كرد.
*
مى‌دانم كه از همين حالا "هتك حرمت سابقون السابقون" نيز به فهرست اتهامات بنده اضافه شده است. اما خداوكيلى، آيا اين سابقون نبايد حرمت خود را نگه دارند و سرِ پيرى، مثل ما جوانانِ بى‌ادب كه "بغض انقلابى"مان را نمى‌توانيم جمع و جور كنيم، خودشان را با سر وسط معركه بچه‌ها پرت نكنند؟ به‌راستى آيا پيران و آموزگاران ادب و اخلاق ما نبايد بيشتر از ما جوانان حزم و درايت داشته باشند و پا روى دمِ نداشته ما بى‌پروايانِ تقريباً بى‌ادب نگذارند؟
خدايا، خداوندا، اگر به راستى پيرى اين‌همه دردسر به بار مى‌آورد، لطفاً دعاى خير مادربزرگ‌هاى ما را نشنيده بگير و پيرمان هرگز مكن. والسلام.
چهارشنبه بيست و ششم اسفند ١٣٨٨