پگاه حوزه
(١)
یادداشت ؛ مردمشناسى فلسفى و پيشرفت - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
یادداشت ؛ باشگاههاى علمى؛ كار و همت مضاعف - غفورى نژاد محمد
٢ ص
(٣)
سپهر اسلامی و عربی -
٣ ص
(٤)
آئین شناخت ؛ تبلور نيهيليسم در نگاه نيچه - کیانی محمدحسین
٤ ص
(٥)
اندیشکده، پرسشها و مفاهيم كليدى در تحليل تجدد - خاکی قراملکی محمدرضا
٥ ص
(٦)
سیاست نامه ؛ بنيان و ساخت اجتماعى جنبش دانشجويى - شیرودی مرتضی
٦ ص
(٧)
کتابشناخت ؛ جهان کتاب - پرهیزگاری نیکو
٧ ص
(٨)
ادب و هنر، چند نامه در گره گاه ادبيات و سياست - لیمودهی رضا
٨ ص
(٩)
ادب و هنر، به انقلابى ديروز كه انتقام گذشته اش را از حال ما گرفت - مهدی نژاد امید
٩ ص
(١٠)
ادب و هنر، حرف هايى از سر ناچارى باجبّارخان خودمان - قزوه علی رضا
١٠ ص
(١١)
ادب و هنر، هواى هند، خاطرات را تغيير مىدهد؟ - کاکائی عبدالجبار
١١ ص
(١٢)
ادب و هنر، دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟ - قزوه علی رضا
١٢ ص
(١٣)
اطلاع رسانی، برگزيده تحولات سياسى ايران و جهان - ارکان فائزه
١٣ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - ادب و هنر، دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟ - قزوه علی رضا

ادب و هنر، دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟
قزوه علی رضا

روزى با مرحوم قيصر صحبت از رفاقت ها و جدايى ها بود و او دو بيت خواند كه در ادبيات مضمون متّضاد داشت و هر دو طناب و رشته و گره در آن بود. يك بيتش را فراموش كرده ام اما مضمونش اين بود كه اگر اين رشته و طناب پاره شود ، به هر حال گرهى در آن وجود دارد و اين گره مى ماند و گره است و بيت بعدى به گمانم اين بود كه:
من رشته‌ى محبّت تو پاره مى كنم
شايد گره خورد به تو نزديك تر شوم
نمى دانم چرا نتوانستم بيت قبلى را حفظ كنم امّا بيت دوم در خاطرم ماند و شد شيوه ى زندگى من در بسيارى از گيرودارهاى رفاقت و دوستى ها و گاه دلخورى ها. خدا رحمت كند قيصر را كه معلم خوبى بود براى ما و شيوه اش هم همين نزديك شدن ها بود، بدون آن كه گرهى باقى بگذارد.
ديروز تلفن را برداشتم و زنگ زدم به جبار. مثل هميشه مهربان خوش و بش كرديم و من گلايه كه چه مى گويند جبّار؟ شنيدم سلمان را نفى كردى و اين چه حرف هاست كه زدى و او گلايه كه اصلاً حرف من اين نبود و من كسى را نفى نكردم و حرف مرا نفهميدند و من شعر انقلاب و دهه‌ى شصت را از هميشه بيش تر قبول دارم و سلمان و قيصر و ديگران را هم به عنوان موفّق ترين چهره هاى شعر انقلاب قبول دارم و دوستان كمى در فهم صحبت هايم عجله كردند و به خودشان گرفتند. گفتم ببين جبار! دعواى من و تو دعواى شخصى نيست و اصلاً دعوا نيست و همه اش دوستى است و بحث ادبى است و اگر هنوز بر اين مواضعى كه ارادت ما همان است كه بود و رفاقت ما اگر بيش تر نشود،كم تر نخواهد شد و ما شاعران و اديبان حتّى اگر مشكل مان جدّى تر هم باشد اهل خراب كردن اين و آن نيستيم و جان مان براى هم مى رود و گفت كه اجازه بده مطلبم را از وبلاگم بردارم، گفتم نه بگذار باشد و آن كه احساس مى كنم كمى تندرفته منم كه اگر در آنجا نبودم، به صحبت هاى برخى دوستان اعتماد كامل كردم و حالا همين حرف تو براى من حجت است و دليل كه تو به شعر انقلاب و جنگ و ادبيات آن بى اعتنايى نكردى و بلكه از مدافعان آن هم هستى و برداشتم چند كلامى براى دوست جوان ترم آقاى اميد مهدى نژاد در وبلاگش نوشتم كه:
" آقاى اميدخان! تو اينها را اسناد باقى مانده بدان، اما از نظر من يك دعواى خانوادگى ست. دليل ندارد آنقدر بزرگش كنى و همه نظرات را بزنى. خيلى از اين جماعت را اگر روى هم بگذارى مى شوند يك غزل كاكايى. انصاف نيست دوباره ادامه دادن. اين پست را حذف كن و شيطان را لعنت كن و سال نو را با شعر دوستى شروع كن. ما هزار تا مشكل داريم هزار و يك شبش نكن. از كاكايى هم خيلى هايتان بايد حلاليت بطلبيد. برخى تندروى كردند و برخى هم حرف هاى او را متوجه نشدند و برخى حتى‌در انتقال بعضى حرفهايش به من و ديگران امانتدار نبودند. از جبار هم دوستانه خواسته ام كه رعايت جوان ترها را بيش تر بكند و اگر بناست ادب سرلوحه‌ى كار باشد اين حرف هاى مرا جدى بگيرد، تا دلم خوش باشد كه نسل بعد از ما هم ادبيات را خوب مى فهمند و ادب را هم..."
و اصلاً اين بحث و دعوا نبايد كشيده مى شد به اينجا و اين قدر بزرگ مى شد و حكايتش كم مانده بود كه بشود به آتش كشيدن يك قيصريه به خاطر يك دستمال. و به راستى كدام كتاب است كه وقتى نقد شود همه اش تعريف باشد و حتى اگر با زبان تند با آن برخورد شود، عبرت هايى در آن است براى اولوالابصار. و به كاكايى گفتم كه مِن بعد با نسل جوان مهربان تر باشد و به اين جماعت نسل جوان تر هم مى گويم كه قدر امثال كاكايى را بدانند. او حالا يكى از اميدهاى جدّى شعر انقلاب است و امينم كه بگويم او در همين مواضع هست و خواهد ماند؛ بى نيازى به شهادتين من در باره ى او. همين حالا در باره آثار و اشعار كاكايى در لكنهوى هند دارند تز دكترى مى نويسند و يادم باشد كه بگويم خود من چقدر در شاعرى ام به نقدهاى او تكيه كردم و تا چه حد دوست خوب و مشفقى براى من بوده است. و امينم بگويم كه كاكايى شاعر همين انقلاب و همين مردم است و دلش براى همين جا مى تپد و شاعر دردها و رنج هاى نسلى زخمى ست. من او را نزديك به سى سال است مى شناسم و بارها نان و نمك هم را خورده ايم و با هم شب هايى را به صبح رسانده ايم و ديگر آن كه در روزگار به حاشيه راندن و تبعيد شعر اين هنر اول از سوى بسيارى از دست اندركاران و مجريان صدا و سيما من هم ناچارم با ترانه مشكلى نداشته باشم و حتى بعضى از ترانه هايم را اين و آن خوانده اند و شايد به اقتضاى حال بعد از اين هم اگر دل و دماغى باشد، ترانه هم گفتم، امّا نگرانى ام براى جبار آن بود كه اين ترانه ها او را از غزل دور نكند و نگرانى هاى ديگرى كه شرحش بماند براى بعد.
ديگر آن كه من با همه‌ى اين رفاقت ها هنوز بر سر همان عهد هستم و هنوز مواضعم با كاكايى كمى تا قسمتى فرق مى كند. امّا اين دليل نمى شود كه به شاعرانگى او و حرف هايش بى اعتنا باشم و نگويم عيدت مبارك جبار!
دست درست برادر! حق پشت و پناهت دوست من! زنده باشى پهلوان، شاعر بمانى تا هميشه...
چهارشنبه ١٨ فروردين ١٣٨٩