پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - اعجاز درد - شاهرخی محمود

اعجاز درد
شاهرخی محمود

من آن شبم كه ز بخت سيه سحر نشدم
به روى مهر جهان تاب ديده‌ور نشدم
چو برق، قافله‌ى نور از كرانه گذشت
دريغ و درد! منِ خفته باخبر نشدم
شگفت بين كه دَم گرم كيمياكارى
گرفت در من و چون قلب تيره زر نشدم
از آن رحيق كه در جام كرد پير مغان
دگر شدند حريفان و من دگر نشدم
چو زمهرير بوَد جان من كه آتش عشق
شرر به خرمنم افكند و شعله‌ور نشدم
چو بود در سر من باد عُجب، هم چو حباب
به هفت بحر گرفتم مقام و تر نشدم
ز خار و خاره، گلُ از فيض نوبهار دميد
چو شاخ خشك از اين نفحه بارور نشدم
پرندگان مهاجر به مرز نور شدند
به جمع‌شان منِ پر بسته هم سفر نشدم
دلم ز سنگ بود سخت‌تر كه اين همه داغ
به دهر ديدم و چون لعل خون جگر نشدم
در اين كوير چو مرداب تيره دل ماندم
از آن كه »جذبه« سوى بحر رهسپر نشدم


سلطنت عشق
عاشق نتوان گفت اسيران هوا را
خورشيد نشايد كه نهى نام سَها را
هرگز نشود سلطنت عشق، مسلم
هر بى هنرِ بولهوسِ بى‌سروپا را
آنان كه به جان دردِ غم عشق خريدند
شادند بدين درد و نجويند دوا را
عاشق نبوَد هر كه زند لاف محبّت
تا بر دل خونين ننهد تير بلا را
از مرگ چو پروا نكند عاشق صادق
ديگر ز چه انديشه كند رنج و عِنا را
تا چند عبث گرد جهان هرزه بپويى
باز آبه حريم دل خود، بوى خدا را
بر وحدت مطلق نِگرد عارف كامل
يك جلوه شناسد من و تو، ما و شما را
خواهى كه شود در تو عيان عكس رخ دوست
اى دل تو زآيينه بياموز صفا را
دادم به رهت جان و غمينم كه چرا نيست
در خوردِ تو چيزى؛ منِ بى‌برگ و نوا را
گر »جذبه« كنى جان و جهان بر سر اين كار
بايد كه به پايان ببرى عهد و وفا را

اعجاز درد
يك جرعه درد بود، نيازى كه داشتم
شد كارساز سوز و گدازى كه داشتم
رقصان شدند پردگيان حريم قدس
از سوى عشق و نغمه‌ى سازى كه داشتم
پايم ز پويه ماند، ولى عشقِ طُرفه كار
كوتاه كرد راه درازى كه داشتم
چون در ميان مسجديان مَحرمى نبود
گفتم به پير ميكده رازى كه داشتم
تا شد رواق ابروى جانانه قبله‌ام
معراج قرب گشت نمازى كه داشتم
چون شيخ شهر دعوى تقوا نمى‌كنم
عينِ حقيقت است مجازى كه داشتم
در تنگناى لفظ محال است شرح عشق
بخشاى بر فرود و فرازى كه داشتم
محمود گرچه نام من آمد ولى دريغ
غم بود در زمانه ايازى كه داشتم


شعله‌ى نهفته
ساقى كجاست شطّ شرابى كه داشتم
آن شعله‌ى نهفته در آبى كه داشتم
گم شد ميان معركه‌ى مرگ و زندگى
شوريده رندِ خانه خرابى كه داشتم
كارى نبود بر سپر سينه‌ى سپهر
شب سوزِ نيزه‌دار شهابى كه داشتم
در جاده‌هاى تَف زده پاى درنگ سوخت
از التهاب شور و شتابى كه داشتم
برمن مگير اگر كه به حيلت ربوده‌اند
زاغانِ سفله، بال عقابى كه داشتم
از چشم دل به گونه‌ى زردم چكيده است
خونگريه‌هاى زخم عتابى كه داشتم
كابوس روزمرْگىِ ما عشوه مى‌فروخت
در تنگناى دوزخِ خوابى كه داشتم
بغض هزار ساله‌ى من در گلو شكست
افتاد از نفس، تب و تابى كه داشتم
داغم از اين كه »غيرت دريا شدن نداشت«
سيلاب اشك من به سرابى كه داشتم

شعر راستين
چنان فشرد سرانگشت درد ناى مرا
كه نشنود پس از اين گوشِ كس نواى مرا
چنان شكسته نفس در گلوى خسته‌ى من
كه تاب آه ندارد دل شكسته‌ى من
چنان در آتش رنج و عذاب مى‌سوزم
كه تيره‌تر ز شب دوزخى ست هر روزم
ببين به مردم چشمم كه غرقه در خون است
قياس كن كه در اين ورطه حال دل چون است
چو لاله از دل خونين من خبر دارد
شگفت نيست گر اين داغ بر جگر دارد
منم كه عمر گران‌مايه را هدر كردم
قسم به عصر، كه خاسر منم، ضرر كردم
دريغ و درد كه محصول عمر شد بر باد
از اين تغابن افسوس و زاين زيان فرياد
ز نقد عمر كه شد صرفِ ناروا خجل‌ام
به مردمى كه زكردار خويش منفعل‌ام
حباب‌وار سرم پُر ز باد نخوت بود
دلم اسير هوى، تن رهين شهوت بود
به روى دل همه ابواب معرفت بستم
زحق بريده و با نفس شوم پيوستم
به طرز خامه سخن از سرگزاف زدم
مدام ياوه سرودم، هماره لاف زدم
سخن كه فصل مميّز به نوع انسان است
يگانه معجزِ باقى به نصِّ قرآن است
سخن كه هست نخست اوستاد آن يزدان
گواه صدق براين گفته سوره‌ى رحمان
قلم كه پايه‌ى قدرش بود چو عرش بلند
كه كردار ز رفعت بدان خورَد سوگند
قلم كه رشحه‌اش فيض زكاربرد و اثر
زخون پاك شهيدان است بى‌گمان برتر
بديدم اين همه را من به سخره دارم خوار
زهى وقاحت و فرياد از چنين كردار
مراست دعوى باطل كز اهل ايمانم
اسير پنجه‌ى شرك است دامنِ جانم
زتُرّهات، بتى بهر خويش ساخته‌ام
چو سامرى كه به زرّينه گاو برَد نماز
برآستانه‌ى پندار سرنهم به نماز
دگر ز خالق و از درد خلق بى‌خبرم
از آن كه نيست به كس جز به خويشتن نظرم
كسى كه فتنه‌ى شرك است، مرد دين نبود
محقق است كه خودبين خداى بين نبود
زهى وقاحت اگر لاف شاعرى دارم
كه نيست شاهد صدقى گواه رفتارم
كلام شاعر بيدار بانگ توحيد است
كه گرم و روشن و تابنده همچو خورشيد است
كلام شاعر بيدار رنگ خون دارد
زعشق، صبغه و سرمايه از جنون دارد
كلام شاعر بيدار نفحه‌ى صور است
كه جان به مرده دَمد، گرچه خفته درگور است
كلام شاعر بيدار قصّه‌ى درد است
حديث اشك ز خون سرخ و چهره‌ى زرد است
كلام شاعر بيدار مرگِ بيداد است
به كاخ ظلم - به كردار - صرصرِ عاد است
قلم سليح نبرد است در بنان دبير
به عرصه، درگه پيكار برتر از شمشير
صفير خامه‌ى مردان به عرصه‌ى پيكار
به گوش خصم بوَد، همچو عرّش رگبار
مده به خيره‌تن و جان خويش را آزار
اگر تو راست كلامى، چنين بيا و بيار

بثّ و شكوى
گرچه مردان را پيشه خوددارى‌ست
چاره گر زنهار، زخم‌ها كارى‌ست
اى مسيحا دَم، پيرِ فرزانه
نوبت اعجاز، موسم يارى‌ست
جسم اين دولت، سخت رنجورست
تن زند امّا جفتِ بيمارى‌ست
بوالعجب عهدى‌ست، عهد ما اى پير!
دور خرسندى، عهد غمخوارى‌ست
زمره‌اى را كار؛ خدمت و ايثار
فرقه‌اى را فعل؛ مردم آزارى‌ست
صادقان چون شمع، خامش‌اند اما
سوزشان در دل، اشك‌شان جارى است
گر از آن هر سو، دانه بنمايند
زير آن دانه، دامِ غدّارى‌ست
جمعى از پاكى، همچو طيّارند
جمع ديگر را، پيشه طرّارى‌ست
اغنيا را گنج، بينوا را رنج
اين چه حق خواهى، و اين چه ديندارى‌ست؟
اين دغل‌بازان، دشمن دين‌اند
گوهرِ اينان، از شرف عارى‌ست
داغداران را، لاله‌سان بنگر
زاشك خون پالا، چهره‌گلنارى‌ست
در رضاى دوست، مى‌كشد امت
هرچه سنگينى، هرچه دشوارى‌ست
آه اگر گردد، سعى ما باطل
تا به روز حشر، كارِ ما زارى‌ست
خون حق‌جويان، گر هبا گردد
تا ابد بر ما ننگ اين خوارى‌ست...