پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - هفت يادداشت از شهيد مدرس

هفت يادداشت از شهيد مدرس


ليله چهارشنبه ٢٠ بهمن [١٣٠٨]
سوم: النّاسُ عَلى دين مُلُوكهِمْ. در اين جا ذكر دين به واسطه اين است كه مذهب فوق هر چيز و مخفى‌تر از هر چيزى است. هرگاه اشخاص در مذهب تبعيت اشخاص مقتدر را بنمايند در امورات عادى و شخصى و صنفى و نوعى به طريق اولى تبعيت خواهند كرد. مقصود اين كه هر زيردستى چه طبعاً و چه قهراً به جهت احتياجات خود صورة و سيرة يا بدواً صورة و بعد سيرة تبعيت از اشخاص مقتدر خواهد نمود. مراد از ملوك نه شخص اول صقعى يا ناحيه و يا مملكتى يا طايفه‌اى مى‌باشد بلكه مقصود مقتدر فوق شخص است. لهذا تعبير به ملوك شده [است.]
بزرگ يك خانه و يا خانواده يا قريه يا بلوكى چه بزرگ دينى باشد چه دنيوى، هر چه مى‌خواهد باشد، مشمول كلمه ملوك مى‌باشند. ملت فاضله كه روز به روز ترقى كرده و مداين فاضله را تشكيل خواهند داد آن ملتى است كه تمام طبقات و درجات مقتدر آن صاحب صفات و اخلاق فاضله باشند از مذهب و اخلاق و صفات عادى شخصى و صنفى و نوعى نسبت به خود و غيره.كما اين كه تاريخ و مشهورات گواهى مى‌دهد هر مملكت و ملتى [كه] شخص اول و ساير طبقات مقتدره آن از وزرا و امرا و مأمورين جزء و كل صاحب اخلاق و صفات حميده ثابتى بودند روز به روز ترقى كرده دايره اقتدارات خود را توسعه دادند؛ و بالعكس هرگاه شخص اول يا طبقات ديگر از كارگزاران نوع فاسد شدند قهراً ملت كم كم فاسد شده و اقتدار آنها نيز تدريجاً به كلى از ميان خواهد رفت: اِذا فَسَدَ الْعالِمْ فَسَد الْعالَمْ.
داريوش گفت: ما گفته‌ايم در تمام مملكت هر كس دروغ بگويد او را بكشند، چه دروغ اسباب فساد و خرابى ملك و ملت است. البته مأمورينى كه مأمور جلوگيرى از دروغ بودند خود نيز بايد اهل صدق و راستى باشند و الا:
ذات نايافته از هستى بخش
كى تواند كه بود هستى بخش
اى نام گرفته پند، مده پند ديگران. عمرم به آخر رسيد. ملت ايران را متذكر مى‌سازم كه اگر حال بر اين منوال بماند و طبقات ارباب اقتدار به همين صفات و اخلاق حاليه كه غالباً هستند من الباب الى المحراب باشند پيش‌بينى مى‌كنم كه نه از تاك نشان ماند [و] نه از تاك نشان.
در سفر مهاجرت، موقع جنگ عمومى در اسلامبول چند ماه توقف داشتم. در اوضاع آن مملكت و ارباب اقتدار آن غوروبررسى كردم، حتى طبقات مستخدمين و مأمورين جزء از عدليه و ماليه و نظميه و و و تقريباً اوضاع آنها مثل اوضاع حاليه ما بود. در آن جا پيش بينى كردم و به طلعت پاشا كه رئيس الوزرا بود در ملاقات تذكر دادم كه اين وضعيات شما قابل بقا و دوام نيست و چون طبقاتِ اربابِ اقتدار و مأمورين شما غالباً پايبند مذهب و اخلاق و صفات حميده نيستند منتظر انقراض قدرت خود باشيد، و خصوص شهر اسلامبول، چون به هيچ وجه اخلاق و صفات حميده سابقين شما در او نمانده از براى شما گمان ندارم باقى بماند. چه، ماندن مدائن از براى شخصى، سلطانى [و] دولتى متفرع بر توافق اخلاق و صفات است؛ واقعاً نه صورة، تا همديگر را واقعاً دوست دارند.

ليله جمعه ٢ اسفند [١٣٠٨]
اصول مجازات‌هايى كه در اسلام مقرر است: ضرب، حبس، تبعيد، قطع جوارح [و] قتل مى‌باشد. ضرب و قطع و قتل واضح است و موارد آن در محل خودش مفصلاً مذكور است. اما حبس (معامله كردن با انسان مثل حيوان) در اسلام از مجازات‌هاى سخت است و موارد آن بسيار نادر [است]. چون دول غيراسلامى در مجازات، فلسفه تقصير را مراعات نكرده‌اند، لذا مجازاتِ اغلب تقصيرات را حبس قرار داده‌اند. متأسفانه دول اسلامى هم در اين مسئله از روى تقليد و جهالت از آنها تبعيت نموده‌اند. فساد حبس مقصرين نوعاً از فساد قتل زيادتر است. زيرا يك نفرى را كه حبس كردند رشته زندگانى خود او كه گسيخته مى‌شود [و] رشته زندگانى اولاد و عيال و اشخاصى كه با او ارتباط دنيوى داشتند [نيز] گسيخته و بسا امور جمعيت زيادى از حبس يك نفر مختل خواهد شد. يكى از فوايد مجازات، تقليل و جلوگيرى از آن نحوه تقصير است. هركس از وضعيات دنياى حاليه و قبل بصيرت داشته باشد تصديق خواهد نمود از موقعى كه مجازات اغلب تقصيرات حبس شده، آن تقصيرات كم نشده بلكه زياتر [هم] شده [است].
بناءً عليهذا هر مقصرى را بدون فلسفه حبس كردن ظلم و تعدى به انسان و فاميل و بستگان و صنف و نوع آن [است]. در شرع مقدس هم آن چه حبس وارد شده از موقت و غير آن، هر كسى در فلسفه آنها تعمق نمايد مشاهده مى‌كند كه شخص مقصر مرتكب خلاف انسانيتى شده كه بايد معامله غيرانسان با او كرد تا تلافى و تدارك شود. اما تبعيد به جهت اين است كه شخص عيبى، نقصى يا فعلى دارد كه در محل خاص فساد او به غير سرايت مى‌كند، او را فقط از آن محل اختياراً يا اجباراً بايد دور كرد. اما جاى مخصوص ديگر به اختيار خود آن شخص بايد باشد. قطع نظر از اسلام، عقل هر عاقلى هم براين حكم مى‌كند و گواهى مى‌دهد كه شخص را از منزل و وطن خود دور كردن به جهت اين است كه فساد او ديگرى را مبتلا نكند. اين مطالب را بر سبيل كليات به جهت هر كسى كه اهل فلسفه باشد اجمالاً گفتيم.
من خود كه در اين تاريخ قريب هفده ماه است تقريباً دويست فرسنگ راه از محل اقامت خود تبعيد و در يك محوطه مخروبه‌اى محبوس هم هستم با مأموريت و قراول‌هاى مختلف الصفات والاخلاق و زندگانى‌هاى كذا و كذا كه اميدوارم كفاره گناهان گذشته و زاد و راحله سفر آتيه و موجب تزكيه نفس شده و بوده باشد، نمى‌دانم اين مجازات‌هاى متعدده و مختلفه از روى چه تقصيرى است كه من نه در خود سراغ دارم و نه از كسى شنيدم و نه كسى به من اظهار كرد. فقط شبى كه رئيس كل نظاميه آمد به جهت تبعيد من با آن حركات و حرف‌هاى خارج از نزاكت و انسانيت (مقارن جدايى كه من با مأمورين در اتومبيل بوديم و او درب اتومبيل ايستاده بود) سر را به زير انداخته اظهار داشت: شما انگليسى هستيد. مأموريت داشت در اين اظهار يا از خود گفتم نمى‌دانم. از كوزه همان برون تراود كه در اوست.

ليله چهارشنبه ٢ اسفند [١٣٠٩]
وقايعى كه در مدت مأموريت ناصر قلى خان رخ داد به قرار ذيل است: تقريباً يك ماه پس از ورود ايشان در اوايل ماه شعبان، اواسط دى مثل سال گذشته تقاضاى تشرف به مكه معظمه را توسط نظميه خراسان از مركز نمودم با تصريح به اين كه از راه دزداب [زاهدان] تحت مراقبت رفته و بعد از فراغ از اعمال اگر حياتى باشد به ايران مراجعت كرده حالتم حال حاليه خواهد بود؛ از هر نقطه ايران كه وارد شوم از براى من و كارگزاران يكسان است. هم چنانچه تقاضاى سال گذشته نتيجه‌اى نداد اين تقاضا هم در بوته اجمال به مسامحه گذشت. اين يكى از امور عجيبه است در مملكت اسلامى، و همدوش است با مصداق آيه شريفه »أَرَيْتَ الَّذى يَنْهى عَبْداً اءِذَا صَلَّى« از جمله وقايع اين بود: در ٢٥ بهمن كه تقريباً ١٦ ماه از مدت محبوسيتم مى‌گذرد روزى ناصرقلى خان وارد شده و بشارت دادند كه مبلغ پانزده تومان كه يك صد و پنجاه قران بوده باشد اعتبار داده شده است كه به جهت شما لباس تهيه شود و هرچه زودتر آنها را مرتب كرده صورت آن را به امضاى شما بفرستم. معلوم است كسى كه شانزده ماه تقريباً به وضعيت ناگوارى باشد چقدر خوش وقت مى‌شود. چهار قطعه لباس موجود را كه يك پيراهن و يك زير جامه كرباس و يك دستمال و يك قبا كه وضعياتش غيرقابل توصيف است و مناسب انتيقه خانه [عتيقه خانه] و موزه مى‌باشد مهجور و با البسه جديده خود را مستور كرده شكر خداوند [را] بجاى آورده بانى را به دعاى خير يادنمودم.

يوم يكشنبه ٢٧ مرداد
صورت از قرار ذيل است:
١. جوراب دست باف: سه زوج، يك قران.
٢. كفش كار خواف: [يك] زوج، دوازده قران.
٣. دو زير جامه و دو پيراهن كرباس و مزد خياط، چهارده ذرع، بيست و هفت قران.
٤. ناشور براى لنگ و قطيفه و روى متكا و بقچه هفت ذرع، يازده قران.
٥. قباى كرباس: دو ثوب، بيست و يك قران.
٦. آسترِ قبا يك قران و مزد قبا پنج قران.
٧. عباى مستعمل براى روانداز و غيره يازده قران.
٨. گيوه: [يك] زوح، يازده قران.
در تاريخ ٩ اسفند ماه ناصرقلى خان اظهار داشت مطابق مكتوب واصله، عيال شما در تهران اظهار داشته است يا نفقه به من دهند يا طلاق؛ و نيز اجازه داده است براى اين مرتبه به شما لوازم تحرير جهت نوشتن وكالتنامه و غيره داده شود. گرچه روز اولى كه مرا وارد »كن[؟]آباد« كردند در اول كاغذى كه نوشتم اطلاع دادم كه اگر خود او ميل دارد او را رها كنند تا يك بنده خدا به واسطه گرفتارى من گرفتار نباشد. گويا آن بيچاره اساساً ميل به رهايى نداشته است و به واسطه طول سفر بيچاره‌تر شده [است]. در هر صورت وكالتنامه براى فرزند خود آقاسيد عبدالباقى فرستادم كه او را رها و آسوده نمايد. اين است يكى از مضرات حبس و تبعيد در مملكت اسلامى كه از گرفتارى يك نفر مقصر يا غيرمقصر ديگرى يا جمعى سياه روزگار مى‌شوند. مقارن اين حال كسالت مهمى بغتتاً روى داد كه تقريباً نه ساعت خواب شبانه روزى تخفيف شده؛ آن هم به دفعات، و خيلى اسباب تألم و تكدر شد و تقريباً يك ماه ادامه داشت و بعد بحمدالله رفع شد، ولى هر چندى يك بار براى چند روزى اين اتفاق تجديد مى‌شد و تاكنون نه سبب حدوث آن معين شده و نه موجب رفع‌اش تعيين گرديده [است].

سه شنبه ٢٨ مرداد
... در ٨ تير ماه (سرطان) [١٣٠٩] كه بيست و يكمين ماه تبعيد من است ناصر قلى خان كاغذى [را] كه از اداره توسط ايشان فرستاده بودند به من دادند و اين اول كاغذى است كه از فرزندم[م] آقا سيدعبدالباقى رسيده است و تاكنون هيچ خبرى از حال و حيات و مماتِ احدى نداشتم. در حقيقت يك مسرت فوق العاده كه لازمه طبيعت هر بشرى است دست داد و شكر خدا را بجاى آوردم. از اداره نظميه هم بعد از يأس فى الجمله اميدوارى حاصل شد. از مطالب شخصى و مشكلات امور معيشتى كه در آن كاغذ درج بود قهراً قبل از اين هم رجوع به اداره كرده، تقاضاى او را نپذيرفته‌اند تا كارد به استخوانش رسيده جواب‌هايى كه مناسب تقاضاهاى امور شخصى و معيشتى بود نوشته توسط مأمور مذكور به اداره نظميه فرستاد، اميد است كه رسيده باشد و از مقوله نوشدارو پس از مرگ سهراب نشده باشد.
حبس بنفسه يكى از مجازات‌هاى بى فلسفه است. در اغلب موارد كه كوركورانه در ممالك اسلامى از ديگران تقليد كرده‌اند بعلاوه بعضى پيرايه‌ها هم بر او بسته[اند] كه از آن جمله بى‌اطلاعى شخص محبوس است از امورات شخصى خود و خانواده و بستگان خود، بالكلى كه موجب تعطيل و فساد نسبت به مال و عرض بلكه نفس مى‌شود. بسا است سرايت به ديگران هم كرده امور جمعى از حبس و تبعيد يك نفر مختل مى‌شود. مثلاً اگر در مملكت صد نفر چنين محبوس باشند اقلاً اختلالى [در] امور هزار نفر فراهم مى‌شود و اگر هزار نفر باشد به ده هزار نفر سرايت مى‌كندو هكذا. هميشه گفته‌ام و[لى] شنيده نشده، كه حبس درمملكت اسلامى بلكه در همه جا مجازات مضرى است نسبت به امور نوعى و مملكتى. علاوه بر ضرر و خسارت‌هاى شخصى و فاميلى كه هيچ مقصرى استحقاق او را ندارد خصوصاً با پيرايه‌هاى اختراع.
شب هيجدهم جمادى الثانيه آقاى ناصرقلى خان [جوانشيرى] اظهار داشت كاغذى داريد. ملاحظه كردم پاكتى به امضاء پسر بزرگ خود آقا سيد اسماعيل كه در تهران به وزارت دربار نوشته و تقاضا نموده است از براى من بفرستند. به نظميه مشهد فرستاد شده [و] از آن جا فرستاده‌اند. از يك جهت خوشحال شدم. بعد از آنى كه كاغذ را خواندم، ديدم در حقيقت رشته زندگانى و اجتماعى اولاد من از هم پاشيده [است]. پسر كوچك كه آقا سيد عبدالباقى باشد كه مشغول تحصيل طب بود گويا بعد از امتحان، او را وزارت معارف به جهت تكميل [تحصيلات] به اروپا اعزام داشته، آقا سيد اسماعيل كه در ولايت مشغول زراعت بوده چون زراعت او گرفتار آفت شده با عائله خود از سختى معيشت به تهران آمده، در غيبت من چون موجبات آسايش و زندگانى از زراعت و غيره مختل شده بود، مستأصل شده قسمتى از خانه را اجاره داده به قناعت و سختى گذران مى‌كند. در كاغذ از من تقاضاى علاج نموده بود. من جواب او را فورى نوشته ارجاع به خداوند منان نمودم. اميدوارم خداوند مشكلات همه را اصلاح فرمايد. جواب را به آقاى ناصر قلى خان دادم كه بفرستند. اين است نتيجه حبس و تبعيد كه يك فاميل و جمعيت بى‌تقصير مستأصل شده كم‌كم نيست‌ونابود مى‌شوند.
در نيمه شعبان نيز كاغذى از آقا سيد اسماعيل، پسر بزرگ، مثل كاغذ سابق رسيد. از اوضاع بد و معاش كه در تهران و اطراف آ، از زراعت و غيره و نامساعدتى شركاء در زراعت و غيره نوشته بودند و در حقيقت سختى امور زندگانى خود با قريب به اين مضمون نوشته بودند. در هر صورت نتيجه اين شد كه بايد با عيالات از تهران قطع علاقه كرده به مسقط الرأس خود رفته خانه تهران را چون به اين آسانى به فروش رسانيدن مشكل است اجاره داده از اثاثيه، آن چه قابل فروش است فروخته بكلى مثل پدر خود تهران را كان لم يكن فرض كرده به كلبه خرابه ده اصلى ساخته تا اجل به موقع خود او را دريابد. از خداوند مسئلت مى‌نمايم امورات من و اولاد ساير مسلمين را اصلاح فرمايد.

ليله سه شنبه ١٣ اسفند [١٣٠٨]
من كه هنوز گرفتار و حبسم نمى‌دانم به اين حالت از دنيا خواهم رفت يا باقى خواهم بود و اين گرفتارى رفع مى‌شود. در هر صورت چون من اين پيش آمد را با اين توفيقات برصلاح شخص و نوع خود و صلاح اسلام و مسلمين و مملكت ايران مى‌بينم و مى‌دانم، از ديگران خواهشمندم كه بعد از مطالعه گنجينه خواف [...] چنانچه اين پيش بينى و نظر مرا مصاب ديدند مرا به دعاى خير ياد نمايند.