پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - ماه و آن دو نفر - حقی پور رحمت
ماه و آن دو نفر
حقی پور رحمت
آن شب، جا پهن كرده بودم توى ايوان كه ديدمشان؛ هوا گرم بود. توى اتاق نمىشد خوابيد. تُشك را كنار نردههاى ايوان انداختم و به پشت دراز كشيدم. كفِ دستهايم را مثلِ بالش گذاشته زير سرم. و چشمام ناگهان افتاد بهشان
اولش باورم نشد. فكر كردم شايد وَهم باشد؛ رويايى كه بعضى وقتها ممكن است آدمَ تنهايى مثلِ من، در بيدارى ببيند.
آدمى مثلِ من كه با پنجاه و اندى سال سن، هنوز در خانهى پدرى، توى يك اتاق و ايوانِ قديمى شيشه بند، نشسته و گاهى به اقتضاى زندگى خود، فكر مىكند به كلهاش زده است. اما وقتى كه چند بار با تعجب چشمانم را باز و بسته كردم و دقيقتر شدم، دانستم كه بيدارم و آنها آنجا هستند. و اصلاً خواب و خيال و رويايى در كار نيست.
زن، باريك اندام بود و موهايش را دُمِ اسبى بسته بود و پيراهنِ سفيدِ پف كردهاى تنش بود، كه وقتى به كمرش مىرسيد، تنگ مىشد و قطر كمرش را باريكتر نشان مىداد؛ عين تصويرى بود از زنى اشرافى با لباسى مثلاً براى مراسمِ يك مهمانى شام. پشتاش به من بود و صورتاش را نمىديدم. به هر طرف كه خم شدم و هرچه كردم، نتوانستم حتى گوشهاى از نيمرخاش را ببينم؛ رو به روى مرد ايستاده بود. معلومام شد كه احساسِ بُهتى توأم با اندوه، چهرهاش را تسخير كرده. صورت مرد را تمام رخ مىديدم. قدش بلند بود و از بالاى شانهى زن، سروگردن و كتفهاش پيدا بود. اما خطوط چهره و رنگِ چشمانش را نمىشد كاملاً ببينم؛ موهايش مثلِ موهاى من سفيد و كوتاه بود. كتِ مشكى تناش بود و پيراهنى سفيد و دگمهدار. شاخه گلى هم، كه حتماً مىبايست سرخ بود، توى جيبِ كوچك روى سينهاش فرو كرده بود كه من نمىديدم. مردِ آرام و درد كشيدهاى نشان مىداد. با نگاهى هوشمندانه. انگار كن معلمى كه بعد از ساعتى تدريس، حالا در چهرهى شاگرداناش خيره مانده بود تا تأثير كلاماش را در آنها ببيند. گاهى نسيمى مىآمد و عطر كُپههاى گلِ ياس را كه روى سردرِ خانه همسايه افتاده بود، به مشامِ من مىزد و حال خوشى بهام مىداد كه احساس طراوت دورانِ جوانى را در خاطرم بيدار مىكرد. اما پيرمردى مثلِ من كه يكبار سكتهى مغزى كرده، چقدر مىتواند شبها بيدار بماند؟ خوابيدم صبح وقتى از جايم بلند شدم، آسمان آبى بود و آنها نبودند. سرتاسرِ روز را، چه وقتى در خانه بودم، چه وقتى در پارك قدم زدم، يا توى صفِ نانوايى ايستادم، همش به آنها فكر كردم. شبِ ديگر، بازهم آمدند. با همان لباسها و همان حالتِ ديشبى كه اصلاً تغيير نكرده بود. اينبار دو زانو پشتِ نردههاى ايوان نشستم و تماشاىشان كردم. شكلِ عروس و دامادى بودند كه آخر شب توى حجله، تنهاشان گذاشته باشند. بيست سال پيش، من هم خواسته بودم عروسى بكنم. بعد از مرگ پدر، مادرم خواست تا نمرده، دامادىام را ببيند. چون خوب از اخلاقم خبر داشت، گفت: »-احسان جان! خودت هركس را انتخاب كردى، بگو بروم برايت خواستگارى.«
من هم همينطور يكى از دخترهاى محل را كه به نظر معقول و سر به راه مىآمد، انتخاب كردم. پيرزن، فرداى آن روز كه بهاش گفتم، يك جعبه شيرينى خريد. رفت خانهشان. وقتى آمد، توى چشماناش اشك حلقه زده بود. گفتم: »- چى شد مادر؟«. با قيافهاى كه رنجِ تحقير شدن را در قرمزىاش داشت، نگاهام كرد. صدايش لرزه برداشت: »-قبولات نكردند!«
- »چرا...؟«
- »گفتند يك معلم مگر چقدر حقوق مىگيرد، كه يكى ديگر را هم نان بدهد؟!«
»- عجب...!«
»- تحفهها دنبالِ يك دامادِ پولدار مىگردند!«.
»- فداى سرت مادر!؛ اصلاً مقصر من هستم...«
دستهاى پينهبستهاش را بوسيدم و اشكاش را پاك كردم.
ديگر اسم زن را نبردم، تا آن پيرزن بيچاره آرزو به دل از دنيا رفت. حالا همان طور كه نگاهشان مىكردم، دفتر ساليانِ زندگىام در نسيمِ خاطرههاى گذشته ورق مىخورد. آنها چرا آنجا بودند؟. چه جورى پاىشان به آنجا باز شده بود؟.
آيا جز من، كسِ ديگرى هم مىتوانست ببيندشان؟
واقعيت بودند، يا وَهمِ شبانهاى كه فقط روياهاى يك معلمَ بازنشستهى تنها، به آن شكل داده بود؟
معلمى كه تحملِ چند سال زندان و شكنجه در رژيم شاه، باعث شد كه درست يكى دو ماه بعد از انقلاب، ناگهان سركلاسِ درس، جلوِ چشمِ بچهها، سكتهى مغزى بكند؛ قوّهى تكلماش را از دست بدهد، بازنشسته شود، و شبها و روزهاى تنهايىاش را با كتاب خواندن و مرورِ خاطرات پشتسربگذارد. فكر كردم اگر وهم بود، بايد فقط همان شبِ اول و دوم ديده بودمشان؛ يا حتى شب سوم و چهارم.
اما شب پنجم و ششم و هفتم هم آمدند. شب هفتم ديگر يقينام شد كه حقيقتاً دو تا آدم حىُ و حاضر، آن بالا هستند، اما چرا حركت نمىكردند، نمىنشستند، چيزى بود كه هيچ ازش سردرنمىآوردم. شب هفتم هم طبقِ قرار بايد مىرفتم بيرون و كارى را كه از چند سال پيش، جزوِ مهمترين مشغلههاى زندگىام بود، انجام مىدادم. كارى كه به من و به بودنام معنا مىداد و تنها بعد از انجاماش مىتوانستم با غرور به خودم بگويم كه هنوز انسان باقى ماندهام.
البته من تا به حال اين راز را با احدى در ميان نگذاشتهام و حالا كه زبانام از كار افتاده، خيالام دست كم راحت است كه كسى هرگز آن را از من نخواهد شنيد، فقط به اين خاطر است كه اگر از دنيا رفتم؛ كسى بخواندش و بداند كه من، يعنى - احسانِ آقايى - تا آخرين نفس روى پاهاى خودم ايستادم و به آرمانهايم پشت نكردم. اين بود كه هر سال، هفت شب، پولهايى را كه با قناعت و صرفهجويى بسيار، پس انداز مىكردم، توى پاكتهاى جداگانه مىريختم؛ و نيمههاى شب، در تاريكىِ كوچههاى خلوت راه مىافتادم؛ نشانى هفت خانهاى را كه از قبل تعيين مىكردم، پشت هر پاكت مىنوشتم. و آن شب، شب هفتم بود و بايد آخرين پاكت را به مقصد مىرساندم. اين شهر خيلى كوچك است و مردم همه يكديگر را به خوبى مىشناسند.
نمىخواهم اسمى از صاحب خانه ببرم. همه مىشناسندش. كارگر روزمزد است با هفت سر عايله و دست خالى. بارها ديده بودم كه بچههايش در برف و بوران، با كفش پاره و لباس مندرس به مدرسه مىروند. پانزده هزار تومن بيشترين پولى بود كه برايش كنار گذاشته بودم.
مىدانم كم بود. ولى از اين زيادتر هم براى من امكان نداشت.
طبقِ روال شبهاى پيش، تا ساعت دوازده بايد صبر مىكردم. و در آن حال، نگاه كردن به آن دو نفر، خودش بهترين وسيله براى وقتگذرانى بود. نمىخواست »تذكرة الاولياء« يا »مثنوى معنوى« را ورق بزنم تا كُندىِ گذر زمان را در اين مواقع احساس نكنم:
»- آن پاكباز ولايت، آن شاهباز هدايت، آن سالك باديهى تجريد. آن سابق راهِ تفريد. يگانهى عهد بود و نشانهى وقت. و ابتداى حالِ او چنان بود كه در طوس، قحطى افتاد. چنان كه آدمى يكديگر را مىخوردند. او يك روز به خانه درآمد؛ مگر دومن گندم يافت خنبرهاى آتش در او افتاد. گفت: »اين شفقت بود بر مسلمانان كه ايشان از گرسنگى مىميرند و تو گندم در خنبره نهادهاى؟. شورى بدو درآمد، و روى به صحرا نهاد و رياضت و مجاهده پيش گرفت«.
اگر هنوز قدرتِ تكلم داشتم، راحت مىتوانستم بسيارى از اين حكايتها را از حفظ بخوانم. اما حالا صدايم را تنها توى خواب مىتوانم بشنوم؛ خوابهايى آرام و پر از منظرههاى زيبا؛ دنيايى كه آسماناش هيچ وقت تاريك و ابرى نمىشود، و هميشه پر از روشنايى و رنگين كمان است. در باغهايى لبريز از درخت و چشمهسار و پرنده راه مىروم؛ با سيب سرخى كه در دست دارم، و شاپركهايى كه در حوالىام پرواز مىكنند. تا وقتى كه براى نمازِ صبح، بيدار مىشوم، يك سر راه مىروم و آواز مىخوانم و حرف مىزنم. حرف زدنى كه بيشتر به شعر گفتن شباهت دارد؛ به شطحيات، كه هنگام روز ساعتها مىنشينم و فكر مىكنم تا از معناىشان سر در بياورم. ساعت دوازده بار كه نواخت، بلند شدم. لباس پوشيدم. پاكت پول را كه كنارِ آينه روى تاقچه بود، در جيب بغل كتُ مشكىام انداختم. چشمانام توى آينهى قدى برق مىزد. چهرهى پيرانهام، تازه و شاداب شده بود؛ آنقدر كه حس كردم خيلى از خودم خوشام مىآيد و از ديدنام لذت مىبرم. در طول اين هفت شب، هميشه در همين موقع چنين حال خوشى بهام دست مىداد. همهى غمها، دردها، آرزوها، ناكامىها و شكستها فراموش مىشدند. همهى آدمها از يادم مىرفتند؛ حتا آنها، آن دو نفر كه هنوز بيرون بودند و مىتوانستم كه اگر به ايوان بروم، و سر بالا كنم، ببينمشان كه مثلِ طلسم شدهها ايستادهاند، زن بِرّوبرّ به مرد نگاه مىكند، و مرد نگاهِ خيرهاش را به جايى دوخته كه نمىشود فهميد كجاست؟! بسم اللهى گفتم و از در زدم بيرون. كوچه تاريك و ساكت و خلوت بود.
يكى دو تا گربهى گرسنه دور يك كيسهى زباله جمع شده بودند كه تا چشمشان افتاد به من، ترسيدند و خودشان را قايم كردند. حيوانهاى بيچاره. مگر من چهكارشان داشتم. اگر از دستام برمىآمد، حتا به آنها كمك مىكردم و به اشان غذاى كافى مىدادم؛ آن وقت اينها از من فرار مىكنند!.
سرى به تأسف تكان دادم و راهام را پيش گرفتم و رفتم.
به انتهاى كوچه كه رسيدم، سرچهار راه قدمهايم را تندتر كردم، به كوچهاى ديگر پيچيدم. خانهى هفتم آن جا بود؛ انتهاى كوچه؛ پلاك... موقع برگشتن به خانه، فكرم پيش آنها بود. يك ساعت مىگذشت كه نديده بودمشان. مىخواستم اول سر و صورتام را صفا بدهم، چايى دم كنم، لباسام را دربياورم، بعد با فنجانِ چايى بيايم بنشينم توى ايوان و آنقدر تماشاىشان بكنم تا خوابم ببرد.
حالام خوش بود و چنان سبك بودم كه انگار داشتم روى ابرها راه مىرفتم. وقتى درِ حياط را پشت سرم بستم، همانجا چند دقيقه تكيه دادم به ديوار و با چشمانِ بسته، توى دل ذكر خواندم و خدا را شكر گفتم به خاطر توفيقى كه بهام داده بود تا در روزهاى باقيماندهى عمرم، خدمتِ كوچكى براى بندههاى او انجام بدهم. صلوات فرستادم و چشمانام را باز كردم. كُت ام را درآوردم، گذاشتم روى نردههاى ايوان. آستين پيراهنِ سفيدم را بالا زدم و نشستم كنار حوض. اما همانطور كه دست هايم را كاسه كرده بودم تا آب به صورتام بزنم، ماتم برد. دست هايم بىاختيار از هم باز شدند و پايين افتادند. نمىتوانستم بلند شوم. نمىتوانستم حتا چشمانم را ببندم.
تصويرِ آنها، روشن و شفاف، درست افتاده بود وسط آب. آن مرد با آن نگاه خيرهى آشنا، كه روبه روى زن ايستاده بود و لبخندى بر لب داشت، من بودم... .
***
جايم را پهن كردم توى ايوان و دراز كشيدم. چشمانام را بستم. خوابام گرفته بود. خسته بودم. اما يكبار ديگر خواستم نگاهشان كنم؛ فقط يكبار؛ و بعد با خيال راحت بگيرم تا صبح بخوابم. ولى هر چقدر نگاه كردم، اثرى ازشان نديدم. رفته بودند. همه جا تاريك بود. سياهى، ماه و ستارهها را رنگ زده بود. كفِ دستام را گذاشتم روى پيشانى و چشمانام را بستم:
»- رابعه گفت: عقدِ نكاح بر وجودى وارد بُوَد، اينجا وجود كجاست؟؛ كه من از آنِ من نيم، از آنِ اويم و در سايهى حكمِ او. خطبه از او بايد كرد. گفت: - اى رابعه! اين درجه به چه يافتى؟ گفت: بدانكه همهى يافتها گم كردى در وى. حسن گفت: او را چون دانى؟
گفت: چون، تو دانى. ما بى چون دانيم...«.