پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - انسان متاله و هنر قدسى - نوروزی مصطفی

انسان متاله و هنر قدسى
نوروزی مصطفی

سعادت، كمال، نيك انجامى و رستگارى، دغدغه همه انسان‌ها بوده و جملگى آنها در صفحه صفحه تاريخ بلند انسانيت در اين انديشه بوده‌اند، كه چگونه بايد زيست؟ چرا بايد زيست و چگونه مى‌توان بهتر زيست؟
دين و تعاليم آسمانى، همواره به عنوان چراغى از چشمه نور مشرق راهگشاى بشر پا در خاك بوده تا او راه سعادت را بپيمايد و به مقصد كمال برسد، تا شايد از آب حيات قطره‌اى نصيب انسان تشنه كام شود و به عمر جاودان دست يابد، كه در اين مهم خضر فرخنده پى را بايد به مدد خواست، كه اشارت به بهره مندى از نفس قدسى انبياء و اولياء مى‌باشد.
سالكان راه قبل از نخست بايد خود را بشناسند، كه فرمود:»من عرف نفسه فقد عرف ربّه« و بعد از شناخت انسان و گذشتن از اين مرحله، به نخست و اول برسند و اميد كه با لقاء به اولى، كه دومى ندارد »اول من لا آخرله« به سعادت مطلوب نايل آيند.
اگر انسان شناخته نشود هرگز حقيقت هنر و زيبايى نيز هويدا نخواهد شد، چرا كه او بنيان خلقت است و جملگى مخلوقات براى خدمت به او خلق شده‌اند، كه ركن ركين هستى است.
قديمى‌ترين و مشهورترين تعريفى كه از انسان شده از ارسطو است كه:»انسان حيوان ناطق است« در اين تعريف، جنس انسان حيوان، و فصل او - كه وجه تمايز او با ديگر همجنسانش است - ناطق بودن مى‌باشد؛ يعنى انسان عاقل و ناطق است و قوه نطق و عقل دارد.
بى آنكه به مباحث جزيى تعريف بپردازيم، به آراء حكماى اسلامى و مناقشات در اين راه مى‌پردازيم تا چيستى و هستى انسان روشن‌تر شود.
آيت الله جوادى آملى اين تعريف ارسطويى را رد نموده و به تعريف جديدى از انسان دست يافته، كه:» انسان، حىّ متألّه است«؛ يعنى زنده‌اى كه الهى است و حى است؛ يعنى آثار حيات دارد، و متألّه؛ است يعنى منسوب به الله و وجودش حول محور او معناى حقيقى خود را مى‌يابد.
ايشان مى‌فرمايند: »گروهى انسان را حيوان ناطق مى‌پندارند؛يعنى جانورى است، زنده‌اى است كه سخن مى‌گويد و ادراكى دارد برتر از ادراك حيوانات، اگر انسان همين باشد، علوم زير مجموعه انسان؛ يعنى علوم انسانى از همين حد بالاتر نمى‌رود، مى‌شود يك علم نابالغ، علم نابالغ و كودك به علم دنيا بر مى‌گردد، در فرهنگ قرآنى كسى كه قد علم او و نصاب علم او از مرز طبيعت بيرون نمى‌رود، اين دانشش كودك است و نابالغ«(١)
البته مبناى هنر و زيبايى‌شناسى؛ كه در بسيارى از طبقه‌بندى‌هاى هنر و زيبايى كه براساس آن طرح‌ريزى شده، همين است و سبب اصلى ضدّ معنوى عمل كردن بسيارى از هنرها و آثار هنرى كه در جهان اخير تعداد آنها بى شمار است، همين نكته اساسى است كه بيان شد.
بنابراين اگر انسان را به معنا و مفهوم غربى آن بگيريم اين به معنى بريدن و قطع كردن ريسمان اتصال او با خداوند متعال است و بايد در نظر داشت كه اين، نتيجه و ثمره‌اى جزء هنرهاى مخرّب و روح آزار رايج در برخى جوامع غربى امروز نخواهد داشت.
اگر نسبت انسان با خدا را كه »حبل المتين« سعادت و خوشبختى اوست، از چنگ انسان بگيرند، هنرهاى مادى و دنيوى امروز پديد مى‌آيد، كه خود دردى به دردهاى بشر خواهد افزود و سقوط بشر را تسريع خواهد نمود.
اما در تعريف انسان اگر انسان را بنا به نظر استاد جوادى آملى حىّ متألّه بدانيم، اين دردها و نيش‌ها خود به درمان و نوش مبدّل خواهند شد، اما اگر انسان را به عنوان حىّ متألّه؛ يعنى زنده‌اى كه الهى فكر مى‌كند، الهى تغذيه مى‌كند، الهى توليد مى‌كند، الهى مصرف مى‌كند و... بگيريم اين شناسنامه او الهى نامه است« (٢) و البته تأثيرات اينگونه انديشيدن را در هنر و زيبايى به طرز ملموسى خواهيم ديد، و شاهد هنرى خواهيم بود كه از دل ذره‌اش نور خدايى مى‌تابد.اما حقيقت اين است كه ديگر حكما همان تعريف ارسطويى را به رسميت شمرده و انسان را همان حيوان ناطق دانسته و اين تعريف را با الهى بودن او در تضاد نمى‌دانند؛ يعنى به گونه‌اى، دو تعريف ذكر شده را جمع نموده‌اند، كه حاصل آن حيوان متألّه ناطق خواهد بود.
آيت الله حسن زاده آملى مى‌فرمايند: »در دانش ترازو انسان به حيوان ناطق تعريف شده است، اين تعريف از نظر منطقى براى تميز انسان از ساير حيوانات تعريفى به تمام و كمال است، كه انسان هم يك نوع از حيوان است و تميز او از ديگر حيوانات اين است كه او جانورى گويا است«(٣) نكته اينكه آنچه كه در افق ديد بلند جناب جوادى آملى هويدا بود را نيز استاد حسن زاده مى‌پذيرند، اما به عنوان يك توصيف و صفتى افزون بر تعريف منطقى و رسمى انسان و از نظر گاه حكمت متعاليه تفاوت اساسى انسان را با ساير گونه‌هاى حيوانى بيان مى‌نمايند.
اين مطلب با انسان كه خالق هنر است تناسب كامل دارد.»تعريف منطقى را نيز امضاء مى‌كنيم و انسان را حيوان ناطق؛ يعنى جانور گويا مى‌شناسيم و لكن با اين فرق كه او را داراى قوه و لياقت و قابليتى مى‌يابيم كه هرگاه آن دارايى را به فعليت برساند، انسان حقيقى و واقعى خواهد بود«.(٤)
اين نكته كه گفته شد كاملاً با انسان هنرمند كه خالق هنر قدسى است تناسب داشته و مصداق هر دو مفهوم يكى خواهد بود، چرا كه انسانى كه هنر قدسى و الهى محصول تفكر الهى اوست اين ويژگى ؛ يعنى لياقت و قوه تقرب به خدا را داشته و نشان‌ها از خالق يكتا دارد.
البته نكته طرح شده به دو بعدى بودن انسان نيز اشاره دارد، كه علاوه بر بعد خاكى و طبيعى انسان، بعد الهى او نيز به رسميت شناخته شده است و اينكه بزرگى چون آيت الله جوادى آملى حيوان ناطق بودن به تفسير اومانيستى آن را رد مى‌كند، مطلب پرمغزى است كه ناشى از افق ديد بلند ايشان دارد و اين حكيم ارجمند خود مى‌فرمايند:»چنين انسانى كه حىّ متألّه است، علوم وابسته به او؛ يعنى علوم انسانى، صبغه معنوى و الهى دارد، قهراً جمال، هنر، معنويت سينمايى، علم الجمال، همه اينها به روانشناسى انسان بر مى‌گردد، كه حيوان ناطق نيست، بلكه حىّ متألّه است. او حيات حيوانى را زير پوشش تأله خود تأمين مى‌كند.«(٥)
كليدى‌ترين نكته در هنر و زيبايى‌شناسى فهم اين است كه مخاطب اثر و خالق اثر را بشناسيم كه در هر دو طرف انسان مراد ماست. به عبارتى، او هنر را خلق مى‌كند و هم او خود مخاطب آثار خلق شده است و هر چه در شناخت او و صفات و ويژگى‌هاى او كنكاش نماييم باز به بحث و بررسى فزون‌ترى احتياج داشته و ما را به مطالعه و تعمّق بيشترى وا مى‌دارد.
ملاصدرا نيز كه از پيشگامان حكمت متعاليه است، انسان را به چنين صفاتى مى‌شناسد و اين نحوه وجودى انسان كه داراى صفات و ويژگى‌هاى الهى است را مى‌پذيرد و حتى در مقامى بالاتر انسان را داراى قوّه »كن فيكون« مى‌داند كه سخن از آن در مباحث بعدى خواهد آمد.
اما درباره منشأ اين توانايى‌ها، ملاصدرا معتقد است(٦) كه به لحاظ ساختار وجودى، انسان ذات صفات و افعال و توانايى‌هاى انسان آينه ذات و صفات و اسماء و افعال خداوند بوده و به تعبيرى ديگر با اندكى تسامح انسان مثال خداوند مى‌باشد؛ يعنى خداوند انسان را به صورت خود آفريده و اينكه مى‌فرمايند» نفخت فيه من روحى« اين دميدن از روح خود، به انسان توانايى اين را داده كه حداقل در مرتبه‌اى از عالم هستى (خيال متصل) فعال ما يشاء باشد؛ يعنى همچون خداوند دست به خلقت بزند و يا اينكه عقل خلاق او به عقل قدسى مبدل شده و كارهايى خداگونه انجام دهد.
در بعد خيال متّصل كه از ويژگى‌هاى وجودى انسان است، اين توانايى در نهاد بشر مى‌باشد كه بى هيچ وابستگى به زمان و مكان و... به خلق و خلقت اشياء اراده كند، البته به گونه امر وجودى كه نمونه‌اى از »كن فيكون« مى‌باشد.
اين مطلب به اين معناست كه انسان مى‌تواند هر موجود و مخلوقى را با اوصاف و صفاتى كه بخواهد در ذهن خود خلق كند و به اصطلاح، وجود ذهنى ببخشد. به طور مثال مى‌توان مكان‌ها و افراد مختلف را در ذهن تصور كرد و اگر عقل فعال انسان به عقل قدسى متصل شده باشد مى‌تواند اين موجوادت ذهنى را وجود عينى ببخشد.
با ديدگاه خاصّى كه ملاصدرا نسبت به انسان دارد و در آثار متعدد او موج مى‌زند، اين تلقى و درك كاملاً وجودى از انسان، منجر به ايجاد يك فلسفه هنرى و فلسفه زيباشناسى وجود خواهد شد، كه هر چند آغاز آن با بزرگان ديگرى بوده، ولى بلوغ و تكامل آن در ملاصدرا مى‌باشد. اين مطلب صحيح است كه بگوييم در اعتقاد ملاصدرا »از جمله مواردى كه آشكار مى‌كند انسان از هر حيث مثال خداوند است، عوالم و نشئه‌هايى است كه خدا و انسان دارند، همانگونه كه خداوند داراى عالم غيب و شهادت، خلق و امر و ملك و ملكوت است، انسان را نيز به گونه‌اى خلق كرده كه داراى اين دو نشئه وجودى باشد«(٧)
به عبارت واضح‌تر، وجود انسان را داراى عالم خلق و عالم امر بدانيم. همانطوركه پيشتر گفتيم، عالم امر همان »كن فيكون«است، كه انسان با اراده‌اش و بدون هيچ محدويتى مى‌تواند در ذهن خود به خلق و صناعت بپردازد.
از خصوصيات ذاتى عالم امر، لازمان و لامكان بودن آن است كه تمام حوادث و اتفاقات آن از قواعد زمان عالم مادى فارغ بوده و به گونه‌اى ديگر رخ مى‌دهند و از جنس زمان عالم خلقت؛ يعنى همين دنيايى و محدود به ظرف زمان و مكان نمى‌باشد.
ابن عربى نيز در رابطه با انسان تعريف و توصيفى مشابه آنچه گفته شد دارد، او انسان را اصلى‌ترين هنر خدا مى‌داند كه پس از خلقتش، خداوند به خود لقب » احسن الخالقين«مى‌دهد، در جلد دوم» فتوحات« چنين بيان مى‌كند، كه پايه اصلى هنر خدا، انسان است كه از روى حكمت اين شاهكار خود را خلق نموده و با دميدن روح خود در آن، جلا و رنگى الهى و مملو از ايمان بخشيده است.
ابن عربى به شدت بر ابعاد الهى انسان متمركز مى‌شود تا جايى كه مى‌گويد:»اگر وجود انسانى را بخاطر جمالش دوست مى‌دارى، هيچ كس را جز خدا دوست نمى‌دارى؛ زيرا كه وجود زيباست، به همين سان از همه وجوه، موضوع عشق تنها خداست«.(٨)
اين شيوه بيان از ابن عربى، كه دوستى انسان را دوست داشتن خدا دانسته و با تعبير جز خدا دوست نمى‌دارى از آن نام مى‌برد، مطلبى عميق و ژرفناك مى‌باشد. مطلب بسيار مهم در تفكر ابن عربى مفهوم زيباى نطق است، كه به عنوان فصل انسان در تعريف ارسطويى »حيوان ناطق« بكار رفته است.
ابن عربى نطق در انسان را مشابه همان قول براى خداوند مى‌داند، همانگونه كه آغاز تجلى و وجود يافتن عالم با امر خداوند به شدن بود و با امر »كن فيكون« كه از خداوند صدور يافته، عالم وجود مى‌يابد، در انسان هم كه مرآت و آينه تمام نماى حضرت خالق است، نطق، شبيه و به اعتبار »قول« در حضرت سبحان مى‌باشد.
چرا كه ابن عربى معتقد است: قبل از تجلّى و وجود يافتن عالم، علماء (ابرى كه از بخار پديد مى‌آيد)بوده و با نفس رحمانى به »بودن« امر شد و عالم به وجود آمد. انسان نيز قوّه نطق دارد كه كلمات انسان كه از تعيين يافتن نفس او شكل مى‌يابد به گونه‌اى مشابه قول خداوند است. در معناى نفس رحمانى بايد به نكته‌اى از نظرات جناب استاد حسن زاده آملى در شرح فصوص اشاره كرد:
»نفس رحمانى عبارت است از انبساط وجود بر اعيان ثابت از حضرت وهاب و جواد، كه بر اين دو متفرع است. مبدى و خالق و مبدئيت و موجوديت بعد از مرتبه الوهيت است، و اين مرتبه حاصل نمى‌شود، مگر به نفث نفس رحمانى در وجود اعيانى تا ظاهر باشد، چنانكه باطن بود«.(٩)
و اينكه تأله و الهى بودن به تعبيرى ويژگى تمام طبيعت و اشياء مى‌باشد و جملگى بر اساس هدايت تكوينى در مدارى الهى در گردشند و بادها و درختان و... همه در ستايش و ذكر خداوند مى‌باشند و شايد نبايد حىّ متألّه را فقط در انسان محدود كرد و آن را به مفهومى حداقلى رساند و با تفسيرى به انسان تقليل داد.(١٠)
ولى اينكه چرا چنين موجودى را انسان نام مى‌نهند، به تعبير ابن عربى، كه حسن زاده آملى شرح مى‌دهد، عبارت است از: »مسمّى گشت، كون جامع، به اسم انسان و خليفه، اما تسميه او به اسم انسان از دو جهت است: يكى عموم نشأت و حصر او، حقايق مفصله را در عالم، چه انسان يا مأخوذ باشد از انس يا از نسيان، اگر مأخوذ از انس بود اين معنى در انسان حاصل است، چه او مجمع اسماء و مظاهر اسماست و از او ايناس حقايق ؛ اعنى ابصارش ميسّر در نشأت جسمانيه و روحانيه و مثاليه براى احاطه نشأت او مذكور است را.(١١) و اين انسان در تعبير ابن عربى همراه ديگر اشياء عالم با قول خداوند كه امر به شدن فرموده وجود يافته‌اند:»العالم كلّه كلمات الله فى الوجود«.(١٢)
همان گونه كه نفس با حنجره برخورد مى‌كند و تعين يافته تا به صورت كلمات مشخص در آيد، نفس رحمانى نيز »علماء« را به عالم مبّدل نموده و انسان نيز در وجود يافتن خود از اين قاعده دو بعدى بودن مستثنا نمى‌باشد، كه با امر وجودى و اراده الهى، از ويژگى‌هاى بارز انسان نسبت به ساير مخلوقات، دو بعدى بودن وجود اوست.
انسان داراى يك جنبه طبيعى و يك جنبه روحى مى‌باشد. قرآن كريم خلقت بشر را دو بعدى دانسته و مى‌فرمايد: »انّى خالق بشراً من طين فاذا سّويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين«(١٣)
پس آنگاه كه او را به خلقت كامل بياراستم و از روح خود در او دميدم پس بر او به سجده بيفتيد.
از آيات شريفه بر مى‌آيد، كه بعد طبيعى و خاكى انسان به گِل وابسته است. از جنسِ آب و گل است و بعد الهى انسان به فرا ماده وابسته است و از جنس جان و دل است.
انسان‌ها در بعد الهى مشتركند و از نظر فطرت يكسانند و تفاوتى ندارند، چرا كه فطرت همگى بر خداجويى است: »فأقِم وجهك للدّين حنيفاً فِطرَتَ الله التى فَطَر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم«.(١٤)
پس مستقيم روى به جناب آيين پاك اسلام آور و پيوسته از طريق دين خدا كه فطرت خلق را بر آن آفريده است پيروى كن، كه هيچ تغييرى در خلقت خدا نبايد داد.
آنچه زبان مشترك همه انسانهاست همين فطرت است و آنچه وجه تمايز آنهاست جنبه‌هاى طبيعى آنهاست، شمالى يا جنوبى، شرقى يا غربى بودن، سردسيرى يا گرمسيرى بودن و تحت تأثير چه نوع از تربيت و فرهنگى رشد يافتن سبب ايجاد تفاوت‌هاى زيبايى شناخت و ايجاد هنرهاى متفاوت و سليقه و نگرش‌هاى هنرى متفاوت خواهد شد. به هر حال سرّ آنكه مى‌فرمايد: »فتبارك الله احسن الخالقين« آن هم بعد از خلقت انسان، هر چند كه همه عالم زيبا خلق شده است: »الذى احسن كلّ شى‌ء خلقه«.(١٥) يعنى اينكه او خدايى است كه همه چيز را به نيكوترين وجه خلق نموده است.
اين است كه اين روح خدايى كه در كالبد خاكى دميده شده، وجه تمايز انسان با ديگر مخلوقاتى است كه آن هم با حكمت و به نحو احسن خلق شده‌اند.
انسان‌هاى الهى جملگى يكى اند و آنچه موجب تمايز بين آنها شده، رنگ خاك گرفتن و در گل فرو رفتن است و به هر ميزان كه انسان‌ها خاكى‌تر شوند، بيشتر از هم فاصله گرفته و جغرافيا و طبيعت‌هاى مختلف آنها را متنوع مى‌نمايد و قطعاً هنر بين المللى بايد به زبان فطرت باشد، چرا كه انسان بين المللى زبانش فطرت توحيدى است.
يكى از طبقه بندى‌هاى هنر، تقسيم آن به هنر سنّتى و غير سنّتى است، سنت گرايان هنر سنتى را مشترك در ميان همه اقوام و ملل دانسته و مردم هر دين و ملّت و قوم و قبيله‌اى با توجه به ويژگى‌هاى هنر سنتى مى‌توانند از شرك آلودگى هنر غير سنتى آسوده شوند.
زمان، آلودگى و نفسانيت موجود در هنر غير سنتى آن را با هنر سنّتى كاملاً متمايز نموده است. بنابراين هنر سنّتى به دليل انطباق و تناسب با نظام آفرينش و قوانين خلقت و نبوغ صورى آن، هميشگى و ابدى است.


پى نوشت‌ها:
١. جوادى آملى، سخنرانى سال ٨٥، هنر و سينماى معنوى.
٢. همان.
٣. انسان در عرف عرفان، ص ٩.
٤. همان.
٥. جوادى آملى، سخنرانى سال ٨٥، هنر و سينماى معنوى.
٦. مطالعه بيشتر، ر.ك، تفسير القرآن الكريم، ملاصدرا، ج ٧.
٧. فلسفه هنر در عشق‌شناسى ملاصدرا، ص ٨٠.
٨. فتوحات، ج ٢، ص ٣٢٩.
٩. شرح فصوص،حسن زاده آملى، ص ١٦٦.
١٠. آياتى مشابه ٥ و ٤، سوره الرحمن متضمن اينگونه معانى اند. الشمس و القمر بحسبان و النجم و الشجر يسجدان.
١١. شرح فصوص، حسن زاده آملى، ص ١٠٧.
١٢. فتوحات، ج ١، ص ٥٥١.
١٣. سوره ص، آيات ٧١ و ٧٢.
١٤. سوره روم، آيه ٣٠.
١٥. سوره سجده، آيه ٧.