پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - پرسه در حواشىِ »گلدون شكسته« - رضایی نیا عبدالرضا

پرسه در حواشىِ »گلدون شكسته«
رضایی نیا عبدالرضا

١
هر شعرى در حال و هوايى آغاز مى‌شود؛ با تلنگرى بر عاطفه كه ناگهان‌هاى روح را مى‌نوازد، زمزمه‌اى مى‌شكفد و خيال خفته‌اى را در ژرفاى ضمير بيدار مى‌كند، شعرى شكل مى‌گيرد با خاطره‌اى كه در پس زمينه روح شاعر جا خوش مى‌كند. اين خاطره مبارك را مى‌توان »شأن شروع شعر« ناميد؛ شأن شكفتن شعر.
مخاطبان - تنها شعر را مى‌خوانند و مى‌شنوند، اما شاعر در هر بار خواندن و باز خواندن شعر آن خاطره نهفته را بى اختيار از زمينه‌هاى ناخود آگاه ذهن و روح خود احضار مى‌كند تا شعر در حال و هواى ولات براى شاعر مرور شود و از اين گونه است شكفتن »گلدون شكسته« در دستان بارانى فقير.

مهر ماه سال هشتاد، غروب يك روز محزون پاييز با برگ‌هايى آغشته به خزان. خيابانى خلوت و گام هايى كه در متن غروب خزان طنين انداز بود. فروريخته بودم. بغضى با من به خيابان آمده بود و كلماتى در من مى‌دميد. از »زير نور ماه« مى‌آمدم؛ عصر جديد، خيابان طالقانى، همان جا كه زيباترين پرده‌هاى سينماى ايران را بارها به تماشا نشسته بودم.
»زير نور ماه« - به هوشمندىِ كارگردانى فطرت گرا (رضا مير كريمى) و رندىِ (سيد ناصر هاشم زاده) كه فراتر از مشاور فيلمنامه دستى در خطوط معنوى فيلم داشت - روايت سلوكى درونى بود از زندگى واقعى، ملموس و انسانى جماعتى كه برايم بسيار آشنا بود؛ تكه‌اى از درخشان‌ترين فصل‌هاى عمرم با زيستن در متن و حاشيه اين جماعت گره خورده بود. سلوك درونى گام به گام سلوكى بيرونى در متن جامعه پيش مى‌رفت، با صراحت تكان دهنده واقعيت‌هاى تلخ و حتى گاه متناقض نما در مى‌آميخت، از پوسته تجريد در مى‌آمد و به تنفس در تجربه مكالمه زنده و بى واسطه با زندگى عريان آدم‌هاى پيرامون دل مى‌سپرد. مى‌شد كه توى مخاطب گرفتار پاره‌اى از اغراق‌هاى ناگزيراش نشوى و زلالى چشمان بازيگرانى كه چونان تجربه حقيقى زندگى نا بازيگرند، در جان ات رسوب كند.
در پرانتز بگويم كه سينما چند بار ديگر نيز چنين حسى را در جان من برانگيخته است؛ از كرخه تا راين حاتمى كيا در جشنواره فجر در همين سينما، در ازدحام شگفت جمعيت كه بيش‌تر از گروه اهل هنر بودند، نمونه ديگر اين ماجراست؛ سطرهايى از يك شعر بلند را بى اختيار، همانجا در آن تاريكى روشن نوشتم، و »باز باران سياه« اثر آن كارگردان ژاپنى كه نام اش را از ياد برده‌ام.
پرانتز را مى‌بندم و بر مى‌گردم به سطرهاى نخست؛
مهر ماه سال هشتاد؛ غروب يك روز محزون پاييز با برگ‌هايى آغشته به خزان... فرو ريخته بودم، بغضى با من به خيابان آمده بود و كلمات در من مى‌دميد:
دس نذار روى دلم، دلم كبابه، داداشى!
اين روزا دلا تو خط نون و آبه، داداشى!

٢
عرفاى ما گفته‌اند و چه درست گفته‌اند كه »آن كس را كه گذشته‌اى نيست، آينده‌اى نيست«. اگر شعر انقلاب را تافته جدابافته در گسست از تاريخ و منفصل از پيشينه‌ها ندانيم، در سه آبشخور مى‌توان ريشه‌هاى آن را سراغ بگيريم، شعر شيعى، شعر فارسى و شعر امروز جهان كه با اتصال و تلفيق به شعرى متفاوت مى‌انجامند، پديده‌اى ويژه و ممتاز كه آن را به نام »شعر انقلاب« مى‌شناسيم، گر چه ظهور و حضور و تقدم و تأخر اين آبشخورها در شعر شاعران مختلف يكسان نيست و هر يك بسته به توش و توان و ذهن و زبان و بصيرت شاعرانه از آن بهره‌اى خاص مى‌برند.
در اين چشم انداز، مؤلفه ممتاز شعر انقلاب سويه‌هاى درخشان اعتراض نسبت به نمودها و نمادهاى زر و زور و تزوير و به تعبير حضرت روح الله حضور در ستيز فقر و غناست، كه بر خاسته از خصلت شيعى و قرآنى آن است؛ »... وانتصروا من بعد ما ظلموا...«.
همين مؤلفه ممتاز است كه شعر انقلاب را از بدل شدن به شعرى فرمايشى، توجيه گر و منفعل باز مى‌دارد، همان گونه كه شاعر انقلاب را از بدل شدن به عنصرى متملق، زينت المجالس و سودايى و آزمندِ نواله‌ها و حواله‌ها به دور مى‌دارد. ستيز با دريوزه گرى شعر و كرنش كلمات و شوريدن بر كژى‌ها و آرمانباختگى‌ها ويژگىِ بديهى شعر انقلاب و خصلت بنيادين آن است كه شعر را به پاسدارى ميراث شهيدان و رنج ايثار گران فرا مى‌خواند؛ به گام زدن در صراط مستقيم ارزش‌هاى علوى و حسينى، به »هيهات منا الذّلة«... .
در برابر پديده والاى شعر انقلاب دو طيف را مى‌توان سراغ گرفت كه با خدشه بر حيثيت و شرافت شعر انقلاب بر آن اند تا آن را به شعرى دريوزه گر و مفلوك و ستايشگر و آويخته قدرت فرو كاهند؛ طيف نخست گروهى از شاعران و منتقدان‌اند كه با باورهاى علوى و ريشه‌هاى شيعى شعر انقلاب سر ستيز دارند و طيف ديگر جمعى از طراران و تردستان‌اند كه به ظاهر در صف شعر انقلاب جاخوش كرده‌اند و شريك قافله، اما رفيق گرگان و راهزنان اند.
گروه نخست با ترويج و نشر تحليل‌هاى كذب آلود و نشانى غلط دادن و روا داشتن تهمت‌هاى ناروا و بر چسب‌هاى ناچسب در اين ميدان مى‌تازند، اما طيف دوم با رفتارى حقارت بار و سرشار از دوز و كلك با كلماتى از جنس رنگ و ريا و دريوز دست اندركار استحاله شعر انقلاب‌اند.
به گمان من اين جماعت در بردن رونق شعر انقلاب كامكارتر از آن گروه نخست اند، و شاعران راستين بايد صف خود را از اين گروه جدا كنند، دريغا و شگفتا كه در وانفساى كنگره سازى‌ها و كنگره بازى‌ها گا، چنين طرارانى ميدان‌دار و صاحب مجلس اند!
هر آن كس كه با چشمى زلال و فارغ از اغراض در شعر انقلاب بنگرد، به بداهت در مى‌يابد كه اين پديده در سرشت و سرآغاز تا كنون همواره بر عهد و آرمان و ايمان خود پاى فشرده و سويه‌هاى آرمانخواهانه خود را به قربانگاه سوداگرى‌ها نبرده است و هر آن شاعرى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق بر او نمرده به فتواى من نماز كنيد! بر آن كه كلى بافى نكرده باشم، از بسيارانى كه در قيد حياتند، نام نمى‌بردم و فقط به عنوان شاهد مثال از چند عزيز سفر كرده ياد مى‌كنم كه افتخار شاعران شيعى اند در بودن و سرودن؛ از طاهره صفار زاده، سلمان هراتى، قيصر امين پور و سيد حسن حسينى كه صبا بر مزارشان گل بريزاند!
»گلدون شكسته« اداى دينى است كه به شعر تپنده و پرشور و عاشقانه و شيعى انقلاب، زمزمه‌اى است در اين حال و هواى ارغوانى...

٣
عاشقى اول و آخرش عزابه، داداشى!
اضطرابه، انتخابه، التهابه، داداشى!
»داداشى« مخاطب قيل و قال‌هاى »گلدون شكسته« انگار صميمانه‌تر و زلال‌تر همان واژه »برادر« است كه ديگر چندان در ذهن‌ها و زبان‌ها رنگ و طعم برادرى ندارد، دريغا!
آرمان‌ها و حرمان‌هاى يك دو نسل با مخاطبى از اين دست باز گفته مى‌شود، بر زمينه‌اى از پرسش‌هايى صريح و عريان كه زاينده پاسخ هاست، با دعوت به ترديد و تماشا؛ تماشاى ترديدها و ترديد در تماشاها و در فرجام راه بردن به خورشيدى كه در وراى پنجره هاست.
سال‌هايى پر التهاب و فراموش ناشدنى مرور مى‌شوند، سال‌هايى به رنگ ارغوان و به طعم عشق، در زمينه‌اى از روايت كه مدام با طنزى تلخ همراه مى‌شود، البته با پرهيز از سيطره روايت بر متن يا فرو غلتيدن در دامچاله هزل و لودگى سياسى، اجتماعى كه سكه رايج اين روزهاست.
بى هيچ تفاخرى، شاكله »گلدون شكسته« بر شعرى بى دروغ و بى نقاب استوار است و تا آنجا كه به صاحب اين قلم مربوط مى‌شود، هيچ گونه تعارف و مجامله‌اى را بر نتابيده حتى با جماعت شاعر، با خويشتن.

٤
»گلدون شكسته« به فارسى محاوره سروده شد و اين براى من تجربه تازه‌اى بود در كشف ظرفيت‌هاى عجيب اين رويكرد زبانى ؛ در رنگ‌آميزى حسى شعر كه با آفريدن حال و هوايى سرشار از صميميت و سادگى از زبان پر طنطنه و اشرافى مى‌گريزد و با زبان زمان همدلى سر مى‌دهد، حتى گاه در لحظاتى با ضد شعر به داد و ستد مى‌رسد و نوعى فاصله گذارى ويژه كه بسيار مغتنم تواند بود.
مصادره ظرفيت‌ها و دستاوردهايى چنين ارزشمند به نفع شعريت متن به شرط مراقبه هوشمندانه در پرهيز از ابتذال زبان، مى‌تواند متنى »سهل و ممتنع« را شكل دهد كه در عين ارتباط با طيفى وسيع از مخاطبان، در درون ساخت خود به جوهره شعر وفادار مى‌ماند.
اين تجربه براى من آن قدر مبارك بود كه نگران طعن تماشائيانى نباشم كه توقع آنان از شاعر اين است كه تا پايان عمر خويشتن را در يك فضاى زبانى يا سبكى يا محتوايى حبس كند به خيال آن كه صاحب سبك و صدايى وپژه خواهد شد!
دو دهه زيستن با شعر به من آموخته كه محبوس شدن شاعر در حصار يك قالب يا سبك يا دورنمايه در حكم انتحار شعر است. ذات شعر تجربه مستدام عرصه‌هاى تازه و جستجو گرى بى انقطاع است. شاعرى كه از هراس ناقدان و مخاطبان خود را از چشيدن و لمس تجربه‌هاى نو به نو محرم كند، سند قتل شاعرى‌اش را امضا كرده است. رسيدن به صدا و فضاى خاص با تصلب و سنگوارگى دست نمى‌دهد، با تكرار و تحجر و آهندلى اتفاق نمى‌افتد.
شعر براى من با غزل آغاز شد، با مثنوى و شعر نو و شعر سپيد ادامه يافت. به كرانه رسيد و شگفتا بعدتر به گستره‌اى وسيع از سرودن به زبان گيلكى كه ريشه‌ام بود. به شهادت برگ‌ها و كلمات - چاپ شده‌ها و چاپ نشده‌ها - همواره از چارچوب‌هاى طبق معمول و تنگناهاى جزم انديشانه گريخته‌ام؛ چه در زبان و قالب و فرم، چه در درونمايه‌ها و موضوع‌ها... ضمن آن كه تابع پسند اين و آن نبوده‌ام و به خوش آمدها و مدهاى شعرى دل سپرده‌ام. به ابتذالى كه در شب‌هاى شعر جارى است، شب‌هايى كه روز به روز به »شوهاى شعر« شبيه‌تر و شبيه‌تر مى‌شوند به عنايت پروردگار از حزب‌ها و باندهاى شعرى كه به مافيا بازى و پدر خواندگى دست مى‌دهند، برائت جسته‌ام. در يك كلام به قول آن بزرگ:
عاريت كس نپذيرفته‌ام
هر چه دلم گفت بگو، گفته‌ام
بگذريم تجربه شعر محاوره‌اى براى من با »گلدون شكسته« به پايان نرسيد، پس از آن چند منظومه ديگر نيز به محاوره سروده‌ام كه اگر لطف خدا دمساز شود، همين امسال به دست نشر خواهد سپرد.