پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - حكايت پرهها و مجسمههاى گچى - حقی پور رحمت

حكايت پره‌ها و مجسمه‌هاى گچى
حقی پور رحمت

»پيرمرد تو منو نمى‌شناسى؛ نه اينكه چشات ضعيفه؛ كه اگر نبود هم باز نمى‌تونستى بدونى كى ام.« اين‌ها را جوادى توى دلش مى‌گفت و به موهاى سفيد پيرمرد نگاه مى‌كرد كه سرش به حالت معصومانه‌اى خم شده بود روى سينه‌اش و زمين را كه از زير چرخ‌هاى ويلچر، آهسته رد مى‌شد، ديد مى‌زد. »گمونم هشتاد را شيرين داشته باشى، اگه صد سال ديگه هم عمرت به دنيا باشه، خيالى نيست؛ جوادى نوكرته!؛ صبح على الطلوع مياد دم در خونه‌ت ؛ منتظر مى‌شينه تا با چرخ ات بياى بيرون؛ دست به سينه به‌ات تعظيم مى‌كنه؛ دو تا دستگيره پشت چرخ رو مى‌گيره و گاماس، گاماس، جورى كه آب تو دلت تكون نخوره، مى‌بردت سر ايستگاه. كارى كه الآن هفت هشت ساله داره انجام ميده؛ اون جا چرخ رو كنار باجه فروش بليط نگه مى‌داره، قفل در آهنى رو باز مى‌كنه؛ چرخ ات رو آرام هل مى‌ده تو. وقتى پشت دريچه شيشه‌اى مى‌شينى و شروع مى‌كنى به فروش بليط، خداحافظى مى‌كنه و يا على، ميره پى كارش...«.
ايستگاه خط واحد، مثل هميشه اون وقت صبح شلوغ بود. پيرمرد، دسته‌هاى بليط را چيد دم دستش و شروع كرد يكى يكى به راه انداختن مسافرها. حالا اتوبوس هم از راه رسيده بود و كنار جدول پت پت مى‌كرد. مسافرها بليط كه مى‌گرفتند، دوان دوان مى‌چپيدند توى اتوبوس. دو سه نفر هم روى نيمكت فلزى ايستگاه نشسته بودند و به جايى در خيلى دورها خيره شده بودند. انگار هرگز خيال بلند شدن و رفتن نداشتند. هرگز. غروب‌ها هم كه جوادى براى بردن پيرمرد بر مى‌گشت، باز اين جا مانده‌ها را مى‌ديد...
»خودم اسم اينا رو گذاشتم جامانده‌ها!. از كله صب مى‌آن مى‌شينن همين جا و مثه افسون شده‌ها نگاه اون دور دورا مى‌كنن. تا غروب، اتوبوس پشت اتوبوس هى مى‌آد و هى ميره... اما اينا از سر جاشون جم نمى‌خورن. بعضى وقتا فكر مى‌كنم مجسمه ان... دو سه تا مجسمه گچى كه لباس تن شون كرده ن و نشونده نشون اينجا...«. جوادى، نگاهش را از مجسمه‌هاى گچى گرفت و قدم كشان توى تاريك روشن پياده رو راه افتاد.
پيرمرد، هميشه خدا وقتى جوادى را مى‌ديد، از پس عينك ته استكانى اش زل مى‌زد به‌اش و مى‌گفت:
- قيافه ات خيلى آشناس؛ فكر كنم يه جايى ديده مت! جوادى من و من مى‌كرد و تا از تيررسى نگاهش كنار برود، مى‌رفت پشت ويلچرو راهش مى‌انداخت و بعد در طول راه، سكوت بود و چرخش آهسته پره‌هاى چرخى كه اگر گوش مى‌دادى، حكايت‌ها با تو داشت.
حكايت اولش اين است كه جوادى، آن سال‌ها سواد خواندن نوشتن نداشت. يعنى هيچ وقت فرصت اين كار را پيدا نكرده بود. »... آره از همون روز اول كه خودمو شناختم، تو بازار كار مى‌كردم؛ همه جور كارى ؛ واكس مى‌زدم؛ ماشين مى‌شستم؛ كر كره مغازه‌ها رو روغن مالى مى‌كردم؛ از اين دس به او دس اجناس كوپنى مى‌فروختم؛ كباب باد مى‌زدم؛ پادويى مى‌كردم. خلاصه هر كارى كه بگى، بجز گدايى و دزدى، بلد بودم. زمان جنگ ديدم بچه محل‌ها دسته دسته ميرن مسجد و اسم مى‌نويسن واسه جبهه. مام الله بختكى رفتيم و اسم نوشتيم. پدر كه نداشتيم؛ من بودم و يه ننه. پول و پله‌اى كه پس انداز كرده بودم، گذاشتم كف دست‌ش و گفتم: ننه، منهم مى‌خواهم همراه بچه محل‌ها برم جبهه. اولش كلى گريه زارى كرد. بعد ديد نه نمى‌تونه جلو دارم بشه؛ گفت: برو جوادى، رضايم به رضاى خدا. اين شد كه ما راه افتاديم. بالاسرم قرآن گرفت و يه كاسه آب ريخت پشت سرم. تا اون ته ته‌هاى كوچه برنگشتم نگاش كنم؛ چون اگه اشكاشو مى‌ديدم، پاهام سست مى‌شد. توى اتوبوس اونقد بچه‌ها مرثيه خوندن و سينه زنى كرديم كه همه چى از يادم رفت. خوبى‌ى اون وقت‌ها اين بود كه آدم همه چى رو زود فراموش مى‌كرد؛ بچه بوديم ديگه؛ چهارده پونزده سال كه سنى نبود. ولى حالا كه سى پنج شش سال مون شده، بد جور كليد مى‌كنيم به همه چى. هزار و يك رقم فكر و خيال تو كله مون مثه ديگ مى‌جوشه. آره الله وكيلى، خيلى عوض شده‌ايم. قيافه مون هم همينطور. واسه اينه كه پيرمرد نمى‌تونه منو به ياد بياره. هى مى‌گه: فكر كنم يه جايى ديده مت؟. آره منو يه جايى ديدى، اما عمراً به ات نمى‌گم كجا!؟ چون نمى‌تونم بگم«.
جوادى واقعاً، يا به قول خودش (الله وكيلى) نمى‌توانست هويت خودش را براى پيرمرد بر ملا كند. دورانى كه توى جبهه بود، آنهايى كه سواد نداشتند، روزى يك جلسه جمع مى‌شدند توى يكى از سنگرها و مشغول درس و مشق مى‌شدند. آقا معلم، مرد ميانه سالى بود كه عينك مى‌زد و مى‌گفتن جزو اولين نفرهايى بوده كه داوطلبانه خودشان رابه جبهه رسانده بودند. ريش بلندى داشت و عادت ش اين بود كه هميشه چفيه را دور سرش ببندد. همه اينها را جوادى خوب يادش مى‌آيد. »... آره شكل و شمايل با مزه‌اى داشت. تعداد ما زياد بود. سر و صدا مى‌كرديم و به هم ديگه تيكه مينداختيم و مى‌خنديديم. اما آقا معلم هيچ چى به امون نمى‌گفت. خيلى با حال بود. خيلى با صفا بود. اون فقط به امون سواد ياد نمى‌داد؛ معرفت هم ياد مى‌داد. اگه مشكلى داشتيم. اگه‌گيرى تو كار كسى بود، گره گشايى مى‌كرد. ولى در عوض من خيلى بى معرفت بودم. خيلى بى مرام بودم...«.
جوادى هرگز نمى‌تواند فراموش بكند آن شبى را كه بايد مى‌رفت گشت شناسايى. گروه همه آمده بودند، الا او. حالا تنبلى اش گرفته بوده، خوابش مى‌آمده، يا ترسيده بوده... بماند!. خودش را زده بود به مريضى و تا گلو فرو رفته بود توى كيسه خواب و ريزريز شروع كرد بود مثلا از درد زياد، ناله كردن. روز بعد شنيده بود كه آقا معلم را به جاى او برده بودند. يعنى خودش داوطلب شده بود كه همراه آنها برود.
قرار بوده بروند تا حوالى ى پايگاه دشمن، منطقه را شناسايى كنند و بعد بدون درگيرى برگردند و حالا ساعت‌ها مى‌گذشت كه بر نگشته بودند. اين را جوادى الآن كه دارد توى بازار بساطش را پهن مى‌كند، خيلى خوب يادش مى‌آيد. »- آره داداش من! بساط جوادى، گلاى مصنوعى. همه نوع، همه رقم، همه مدل. آى بيا كه آتش زدم به مالم. درسته، جوادى خودش گفت كه هيچ چى يادش نمى‌ره. نشون به اون نشون كه غروب روز بعد، بچه‌هاى گروه، تارومار شده برگشتن. دشمن اونارو ديده بود و با خمپاره زده بوده شون. همين آقا معلم رو، يكى از بچه‌ها كول گرفته بود و آورده بود پايگاه.
من از خجالت با چفيه صورتمو پوشونده بودم. به خودم لعنت مى‌كردم كه واسه چى خودم نرفته بودم و گذاشته بودم يكى ديگه رو به جاى من ببرن، تا اين بلا سرش بياد. كمك كرده و زخمى‌ها رو با آمبولانس بردن شهر. چن روز بعد شنيدم بيچاره قطع نخاع شده. ميدونى چى ميگم، قطع نخاع!!. اى تف به روت بياد جوادى. اى ننه‌ت به عزات بشينه جوادى. آخه اين چه كارى بود كه تو كردى«.
بعله، همين جمله، همين »آخه اين چه كارى...«
سال‌هاست كه جوادى را صبح على الطلوع مى‌كشاند تا دم در خانه پيرمرد؛ منتظر مى‌ماند تا بيايد بيرون. وقتى كه مى‌آيد، دست به سينه به‌اش تعظيم مى‌كند؛ و وظيفه هر روزه‌اش را انجام مى‌دهد.
اين حكايت اول بود كه چرخش آهسته پرده‌ها... اما حكايت دوم اينكه: پيرمرد، جوادى را از همان روز اول كه دم در خانه‌اش ديده، شناخته؛ اما الله وكيلى به روى اش نياورده ؛ چون اگر جوادى همچى بفهمند كه پيرمرد او را مى‌شناسد، يحتمل مى‌شود يكى از آن مجسمه‌هاى گچى‌ى روى نيمكت فلزى ايستگاه، كه بايد سال‌هاى سال بنشيند و همين طور به آن دور دورها نگاه كند...