پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - گلدونِ شكسته

گلدونِ شكسته


منظومه عبدالرضا رضائى‌نيا
به كيومرث صابرى (گل آقا)
گل هميشه بهارِ شهرباران؛ لبخندِ ناميرا

دريغا! اول حرفى كه در لوح محفوظ پيدا آمد، لفظ »محبت« بود.
پس نقطه دى »ب« با نقطه‌ى »نون« متصل شد، يعنى »محنت« شد.
(عين القضات)

١
دس نذار روى دلم، دلم كبابه، داداشى!
اين روزا دلا تو خطِ نون و آبه، داداشى!
حال‌مون رو پرسيدى، قربونِ اون معرفتت
توى اين هول و وَلا خيلى خرابه، داداشى!
دل كجاس؟ ديگه باهاس دنبال بيدلا بريم
اين روزا، اين طرفا بيدلى بابه، داداشى!
يه نسيمى اومد و دميد و ما عين حباب
نقشِ ما نقش برآبه و سرابه، داداشى!
چى شد اون جورى نشد؟ كجا؟ كيا؟ كدوم طرف؟
چه سئوالايى دارم كه بى‌جوابه، داداشى!
اگر دوس دارى تو هم يه روز به رؤيات برسى
چِش ببند و خوب بخواب! زندگى خوابه، داداشى!
×××
اولش بنا نبود عاشقا دس به سر بشن
اولش بنا نبود اين قَدِه دربه‌در بشن
جاى پر زدن به شادى تو هواى زندگى
گم و گور بشن تو اين پيچ و خماى زندگى
اولش بنا نبود كه عاشقا خط بخورن
ديگرون شربت شادى، اونا تهمت بخورن
اولش بنا نبود كه زخمى جفا بشن
توى غربتِ زمونه شوكرانو بچشن
زندگى خيلى قشنگه اين روزا خيلى قشنگ!
پر شده خيابونا از آدماى رنگ وارنگ
دلِ من چشاتو واكن! كمى دنيا روببين!
هركجا سفره‌اى هَس، حمله رندا روببين!
باغ لاله‌هاى نازنين لگدمالِ كياس؟
گريه‌ها مالِ كيا و خنده‌ها مالِ كياس؟
يه طرف دلا چه رنگى! يقه‌ها برفِ سفيد!
از كنار اون دلا كه رد مى‌شيد، رنگى نشيد!
سوارن؛ با رخشِ‌شون سد مى‌كنن جاده‌هارو
آقازاده‌ها مى‌گيرن حالِ آزاده‌ها رو
بى‌نوا مردم و اون‌ها »نون و حلوا« مى‌خونن
ديگرون مجنونن اما اونا »ليلا« مى‌خونن
اون طرف‌تر جورِجوره؛ سور و ساتِ اختلاس
مى‌برن شمش طلا و مى‌ذارن رو اسكناس
شادمون، خنده به لب، اوستاى حقه‌بازى‌ين
اوستاى اوستاها تو رشته دس درازى‌ين
اون طرف‌ترُو ببين! قلندراى الكى
مى‌زنن اين وَر و اون وَر حرفاى بانمكى
همونا كه دَم به دَم »جونِ برادر« مى‌زنن
بذا وقتش برسه، هزارتا خنجر مى‌زنن
درويشاى قلابى سُبحه به دس وُول مى‌خورن
آدماى ساده‌دل يِه قُل دوقُل گول مى‌خورن
هِى ميان تو كوچه‌ها »ياحقُ و ياهُو« مى‌زنن
بعد مى‌رن خلوتِ شون، كبابِ آهو مى‌زنن
وقتى پابده بِشون، شيطونا رو مات مى‌كنن
روزى صدتا كاميون گناهو خيرات مى‌كنن
رفقام يواش يواش رفتن و نالوطى شدن
مث او مستضعفا كه يِه هُو طاغوتى شدن
همونايى كه دَم از سفرة مولا مى‌زدن
سفره‌هاى چرب و نرمُو مى‌ديدن، جا مى‌زدن
روز و شب، با دل‌شون شيطونا بازى مى‌كنن
تا قيامت مى‌خونن، روده درازى مى‌كنن
يادشون رف؛ يه روزى شعاراى ناب مى‌دادن
سيبيلِ هزارتا رستمُو يِه دس تاب مى‌دادن
وضعِ عالمُو ببين! خيلى قمر تو عقربه
بعضى‌يا مى‌گن كه روزِ روزه، كى مى‌گه شبه؟
تو چشا؛ چشمه آب و قصه تلخ سراب...
تو دلا؛ حسرتِ شعر بى دروغ و بى نقاب...
×××

مث گُل، مث پرنده، مث بارون و نسيم
نمى‌خواستيم مگه ما بهارُو منتشر كنيم؟
به زمين و به زمون نشون بديم كرامتُو؟
به همه حتى به سنگا ياد بديم محبتُو؟
نمى‌خواستيم به كويرِ سينه‌ها گُل بزنيم؟
از دلِ آدما تا عرش خدا پل بزنيم؟
نمى‌خواستيم كه بهشتُو تو زمين به پا كنيم؟
آدما فرشته شن، دنيا رو با صفا كنيم؟
نمى‌خواستيم كه ديگه سفرة خالى نباشه؟
توى دستِ حسرتى نون خيالى نباشه؟
تو دلِ پرنده‌اى عقدة شادى نمونه؟
غم كمِ‌اش بَدْ نى، ولى غمِ زيادى نمونه؟
اون روزا، جونِ تو از فرشته‌ها كم نبوديم
چى بوديم؟ هرچى بوديم، آدمِ آدم نبوديم
دل‌مون به كم‌تر از فرشته راضى نمى‌شد
يه نفس عشقِ حقيقى‌مون مجازى نمى‌شد
همه مون پر مى‌زديم تو آسمونِ آرزو
واژه‌ها مى‌خوان بگن، اما دلم ميگه »نگو!"
×××
يادِ اون دلاى عاشق، يادِ اون صفا بخير!
ياد اون همه شقايق، توى جبهه‌ها بخير!
اونجاها دغَل مَغَل، دوز و كلك روا نبود
جز زرنگى تو شهادت، تو مرامِ ما نبود
چشمه‌مون، آينه‌مون، ظرفامونم يكى بودن
دلامون يكى بود و حرفامونم يكى بودن
اونجا هيشكى از دلت نشونِ حزبى نمى‌خواست
همه حزب عاشقى، حزب صفا، نه چپ، نه راست
واسه شهيد شدن اخم و گزينشى نبود
پارتى و سفارش و خواهش و كرنشى نبود
نى‌نوا بود اونجاها؛ زلاليِ يقينِ ناب
اما كوك مى‌كردن اينجا بعضى‌يا سازِ سراب
ادّعا بود ديگه، استادِ حقايق مى‌شدن...
خوش خوشك، وارثِ اون همه شقايق مى‌شدن...
×××
ديگرون هرچى بودن؛ دلخوشى‌مون روح خدا
پير مهربونِ ما، زنده‌ترينِ زنده‌ها
عاشقِ مردم كوچه و خيابون و حرَم
با وفاى با وفا، شريك درد و داغ و غم
عقل سرخش كه فراتر مى‌رف از عشق و جنون
سفرة مردمو خالى نمى‌خواس از گُل و نون
با صفاى با صفا؛ فطرتِشو گم نمى‌كرد
رنگ كبريا نداشت، اخم به مردم نمى‌كرد
يه روزى پر زد و رفت، آينه‌ها تيره شدن
آدما به زرق و برق سكه‌ها خيره شدن
خيلى يا به مذهبِ عاشقى پشتِ پا زدن
وقت امتحان كه شد شيطونَه رو صدا زدن
حالا خيلى وقته كه ما همه برزخى شديم
دلامون سرده نگو آدماى يخى شديم
چشامون دو قلوه سنگه؛ توى قاب آهنى
نبض‌مون نمى‌زنه، نه گريه‌اى، نه شيونى
مث اين كه مُرده دل‌ها، نمى‌ياد صداى قلب
دورة قلباى سكه‌اى و سكه‌هاى قلب
نه فرشته و نه شيطون، نه جهنم، نه بهشت
سرنوشتُو ما نوشتيم يا كه ما رو سرنوشت؟
×××
تو مى‌گى؛ »اين جورى ياس رسم زمونه، هميشه
چرا غافل بمونيم، دنيا داره عوض مى‌شه
وقتشه بريم حالا يِه خورده الواطى كنيم
دلِ مونُو با دلِ داش آكُلا قاطى كنيم
هرچى گفتن و شنيديم، الكى بود، الكى
با توام، مشتى! تويى دلخوشِ چى، دلخوشِ كى؟
تو دلِت پنجاه و هفتى يه، عقب موندى، داداش!
پاشو عشقى ! دست و پا كن يِه دلِ تازه به جاش!
عشق و دل كه واسِ ما آب نمى‌شه، نونو بچسب!
پاشو تا دير نشده جنابِ شيطونُو بچسب!"
×××
من مى‌گم؛ »قبول دارم؛ هف خطِ هف خطا تويى
همه اشتبا مى‌رن تو دنيا بى‌خطا تويى
تو هواشناسى و لهجه بادو مى‌دونى
چقده؟ كدوم طرف؟ كم و زيادو مى‌دونى
من مى‌گم؛ »قبول دارم؛ كه قرن بيست و يك شده
ديگه هرچى بدى‌يه خوبه و خوبى‌يا بده
مى‌دونم عوض شده زمونه و دورِ شماس
هركى نالوطى نباشه، زندگيش واويلاس!"
×××
پهلوون رفته تو خط حال، مى‌گه؛ »زدم به خال!"
حالا من موندم و دل مونده و يه دنيا سؤال
من نمى‌گم، تو بگو! كه اين چه جور عاشقى‌يه؟
آدما عوض شدن يا عوضى؟ قصه چى‌يه؟
ما بوديم عاشقِ بارون و گُل و نور و نسيم
چرا هيشكى نمى‌گه؛ چى شد كه اين ريختى شديم؟
چى شد اين جورى دوباره دل داديم به قهقرا
يه روزى پر مى‌زديم فراتر از ستاره‌ها
سرگرونى رو ببين، پيشِ خدا خم نمى‌شيم
اون روزا فرشته بوديم، حالا آدم نمى‌شيم...
×××
تو بساطِ ما دلا خيلى پُره، چشا تَرِه
دل من! عشقُو ببين كه زخميِ زور و زره
آدما رُو! تنه مى‌زنندو طعنه مى‌زنن
بذا فردا برسه، كى اوله؟ كى آخره؟
بى‌خودى ناله نزن تو كوچه‌هاى بيكسى
درا بسته، تازه گوش دلِ آدما كَرِه
سرنوشتمُو نوشتن به سفر؛ مثل نسيم
عاشق از روز اَزل تا به ابد دربه‌دره
تو خودش مى‌ريزه غم‌هاشو به عالم نمى‌گه
جز خدا بگو كى از دردِ دلم باخبره؟
دلِ من! رها شو از اين همه عشقِ رنگ وارنگ
چن‌تا معشوقُو يِه دل اين وَر و اون وَر مى‌بره؟
داغِ لاله‌ها عزيزه؛ چشمه روشنى‌يه
كى مى‌گه كه خون لاله‌هاى عاشق هدره؟


٢
راستى، من چى شد كه از خطه بارون اومدم؟
از مِه و آينه، از وادى مجنون اومدم؟
گيج و حيرون، اومدم تو بهتِ اين شهر غريب
شهر دود و شهر آهن، شهر دلشوره، فريب
دوس دارم برم از اينجا، سر به صحرا بذارم
شهرُو با رِندا و نا لوطيا تنها بذارم
دوس دارم تو شيوة عاشقى آس و پاسى رو
گم شدن، رها شدن، خلوتِ ناشناسى رو
اين همه كلك مَلَك، دغَل مغَل كارِ ما نيس
ناخنك، سبد سبد، بغل بغل كارِ ما نيس
سهم ما از اين همه؛ كنجِ يه خلوت، ديگه هيچ!
سهم ما؛ تنها يه دل غربت و غربت، ديگه هيچ!
×××
نَقل‌مون زهرِ هَلاهِل، نَقلِ مون نُقل و نبات...
بذا اين حكايتو از اولِش بگم برات
روزى بود و روزگارى، زير گنبدِ كبود
يكى بود، يكى نبود، غيرِ خدا هيشكى نبود
شهرى بود كه آدماش خوابِ بهارو مى‌ديدن
خوابِ گُل، خوابِ نسيم و سبزه‌زارو مى‌ديدن
دل‌شون مى‌خواس كه آسمون بازم آبى بشه
خورشيد از را برسه، دوباره آفتابى بشه
كوچه‌ها بوى صميميتِ آسمون بدن
خونه فرشته‌رو به آدما نشون بدن
آدما تو دلِ هم ظلمت و نفرت نپاشن
مث چشمه، مث بارون، مث آيينه باشن
شهرى بود يِه شهرِ زخمى، خسته و دس به دعا
دلا حيرون، چشا گريون، رو لبا خدا خدا
آسمون سُربى، گُلا تشنه و تلخ و بى‌بهار
بغضِ بى‌بهونه و پنجره‌هاى انتظار
دسته دسته لاله‌ها گلوله بارون مى‌شدن
كوچه‌ها، خيابونا لبالب از خون مى‌شدن
زير و رو شد دلامون، اون قَدِه باصفا شدن
قفسا شكستن و پرنده‌ها رها شدن
خورشيدم يه روز اومد ابرِ كبودُ و زد كنار
تو زمستونِ سيا معجزه شد، اومد بهار...
×××
جار زدن؛ »آهاى! بيايْنْ بهارُو قسمتش كنيم!
احدى جا نمونه، عالَمُو دعوتش كنيم!"
ما خيال‌مون نبود، زرنگا از را رسيدن
سرِسفره‌ها نشستنُ و به شادى لميدن
همونايى كه الانِه كاخ‌شون روتپه‌هاس
كيفِ شون كوكه؛ كه دسِ عاشقا فلسِ سياس
داداشى! آره، همون برادراى ناقلا
خلقُو مهربون ديدن، ولو شدن روسفره‌ها
وقت قسمت كه رسيد خيلى »بفرما« مى‌زدن!
حال‌مون رو مى‌ديدن »جونِ شماها« مى‌زدن!
طمعِ طعمه نداشتيم، همه صاف و بى‌ريا
مى‌نشستيم، اون طرف؛ »قبول داريم، جونِ شما!"
اونا هم آيه مى‌خوندن كه زمونه فانى‌يه
هركى دل به اون ببنده، اهل شركه، جانى‌يه
مردم! اين رو بدونين دنياو مافيها اَخه!
هركى دنيارو بچسبه، جاش تو قعر دوزخه!
بعدشم يواش يواش روسفره‌ها وا مى‌شدن
ما تماشا مى‌شديم، اونا معما مى‌شدن
همونايى كه الان همش مى‌خندن بِهِمون
خودشونو عقلِ كُل ديدن، ما رو اهل‌جنون
سرمون رو بُرده غوغاى حروفِ حلق شون
يادشون رف اون همه حرفِ خدا و خلق شون
عاشقن؛ »بهار آزادى« رو خيلى دوس دارن
دس مى‌دن با زعما، شادى رو خيلى دوس دارن
برو بچه شون شريفن، همه شاد و شنگولن
بندة خاص خدان، تو ينگه دنيا مى‌لولن
عارفِ نون و نوا، اهل سلوكن؛ رفقا
مال مردم تا كه دستِ شونه كوكن؛ رفقا
واسِ تمرين بهشت و عشق و حالى كه نپرس!
مى‌زنن اين‌وَر و اون‌وَر پر و بالى كه نپرس!
آخه لذتى داره، بهشت و تنهايى خوشه!
كيفِش اينه؛ بذا حسرت ديگرونُو بكُشه
اينه كه رو خطِ خون خنده به لب پا مى‌ذارن
حسرتِ شكفتنُو بر دل گل‌ها مى‌ذارن
همدسِ حرومى‌يا، هى گل و بلبل مى‌كنن
دست‌شون باشه، بهشتو هم چپاول مى‌كنن
ولى قربونِ خدا برم! كه خيلى با صفاس
عاشقِ پياده‌ها، عاشقِ پابرهنه‌هاس
يه دقيقه اخمِ تونو واكنين، من با شمام
عاشقاى آس و پاس، آى عاشقاى آس و پاس!
زخم و تنهايى و حسرتُو تحمل مى‌كنين
مى‌دونم غم‌هاى عالم همه رو دوش شماس
شما با زمزمه‌هاتون گُلِ خورشيد مى‌كارين
چى بگم! كه شعر من پيشِ شماها روسياس
اگه وعده‌ها دروغ بود، اگه واعظا دروغ...
به خودِ خدا! حقيقتِ خدا تو قلبِ ماس
اگه فصل گرگ و ميشه، اگه سايه روشنه
به دلاتون راندين غما رُو، تا خدا خداس
×××
چه كنيم! ديگه همينه عالَمِ ما آدما
خيلى تكرارى يه شادى و غمِ ما آدما
تو مى‌گى كه؛ »عشقِ شاعرا دروغه، اخوى!
دلِ شاعرا ببين چقد شلوغه، اخوى!
دلِ شون جاى ديگه س ، عشقو بهونه مى‌كنن
بيخودى فقط دلِ ما رو نشونه مى‌كنن
شاعرى يِه جور تفنُّنه الان، يه جور اَداس
جور واجوره دفترا، اما پُر از رنگ و رياس..."
×××
من مى‌گم؛ »دروغ چرا! دُرُس مى‌گين، حق با شماس
مى‌بينم كه چه پلشتى يا تو خونِ واژه‌هاس
اما نالوطى شدن شاعر و ماعِر نداره
زمونه يواش يواش هاله رو دل‌ها مى‌ذاره
اين حكايتِ هميشه‌س؛ نه غريبه، نه عجيب!
مذهبِ عاشقى نيس بابِ دلاى نانجيب
به خدا! اون قَدِه اين زمونه زيرورو مى‌شه
كه دلِ آدما هرچى هس يِه روزى رو مى‌شه
عاشقى نقّالى نيس، با قصه گفتن نمى‌شه
روز وشب، ليلى و مجنونو شنفتن نمى‌شه
اگه عاشقى ؛ باهاس طعمِ جنونُو بچشى
تب و تابِ غربت و هراس و خونُو بچشى
نمى‌شه تو وادى صدق وصفا پا بذارى
نينوا كه شد، برى... عشقِ تو تنها بذارى
شاعرم آدمه، دورنيس اگه دَمدمى بشه
دلِشُو حروم كنه، يِه‌وخْ جهنمى بشه
اگه راستشُو بخواى؛ ما همه‌مون شكسته‌ايم
به نسيم آسمون پنجره‌ها رو بسته‌ايم
اين همه فرشته، اين حوالى‌يا پر مى‌زنن
دل‌مون قُفله، و گرنه اونا هِى در مى‌زنن
چه سكوتى‌يه تو چشما! مگه خاموشى زدن!
نكنه بر دل ما مُهر فراموشى زدن!"
×××
يه شبى بيا كه دس به حال و قالى بزنيم
با پرنده‌هاى عاشق پر و بالى بزنيم
درِ آسمون به روى‌ما كه بسته نمى‌شه
خدا از توبه شكستنِ ما خسته نمى‌شه
به خدا! خدا تمومِ بنده‌هاشُو دوس داره
واسِ برگشتنِ شون هميشه راهى مى‌ذاره
تهِ دل‌ها به خدا ! يه نورى سوسو مى‌زنه
يه فرشته تو دلِ هركسى »هُوهُو« مى‌زنه
توى گلدون شكسته گُلِ‌اميدُو ببين!
اون وَر پنجره‌ها خندة خورشيدُو ببين!
×××
عاشقى اول و آخرش عذابه، داداشى!
اضطرابه، انتخابه، التهابه، داداشى!
شب و غربت و هوايى شدن و نم نمِ اشك
چشِ عاشق گُلهِ و گريه گلابه، داداشى!
من دلم شكسته، وقتشه بريزم دلَمُو
به خدا دلِ شكسته مستجابه، داداشى!
هِى غزل غزل اگه قصه داغَمُو بگم
چه حكايتى مى‌شه! صدتا كتابه، داداشى!
اگه بى‌حسابه حرفِ من و كارِ خيلى‌يا
بذا فردا بشه ، همه چى حسابه، داداشى!
گلِ نرگس تو چِشا بهارو معنا مى‌كنه
تو دعا بخون؛
كه بخت ما نخوابِه،
داداشى!
(تهران- پاييز ١٣٨٠)