پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤

چنگ زدن به ريشه‌ي اشياء
رضایی نیا عبدالرضا

در نگاه انسان كدام «نو» مي‌ماند و كدام نمي‌ماند؟
مفهوم «نو» شكل‌ها و مراتب مختلفي دارد. يا زبان را متحول مي‌كند، يا مي‌كوشد تا متحول كند. يا آن كه اتفاقي مي‌افتد و تحولِ زبان در پيِ آن رُخ مي‌نمايد، و از دستاوردهاي آن است؛ مثل آن چه كه با دانته، شكسپير، رومانتيسيسم، سور رئاليسم، جُبران و... رخ داد.
از من درباره‌ي «نو» مي‌پرسي؛ زيرا مرا «نوآور» مي‌داني، شايد همين‌گونه باشد. امّا من از اين زاويه ـ جز به شكلي گذرا و جزيي ـ به خود نمي‌نگرم؛ زيرا نمي‌توانم تعريف دقيقي از نويي كه ماندگار است و نويي كه ماندگار نيست ارايه دهم. هرگز مسأله‌ي نوآوريِ به اين شكل براي مطرح نبوده است. شايد به اين دليل كه نوآوري در نگاه من دستاورد بوده است و نه هدف.

دستاورد چه چيز؟
دستاوردِ نيروي بزرگ‌تر، كه افزون بر نوآوري، عناصر ديگري را نيز دربر مي‌گيرد كه مي‌پندارم ميان آن‌ها با بعضي كليشه‌ها ربط عميقي وجود دارد.
توضيح بيش‌تر درباره‌ي اين نيرو و توان آن.
آن‌چه كه مرا وامي‌دارد تا بنويسم؛ آن‌چه را كه نوشته‌ام، دقيقا همان چيزي است كه مرا وا مي‌دارد تا اين‌گونه بنويسم.

چگونه درمي‌يابي كه در عرصه‌ي نوآوري هستي؟
«نو» تو را ـ بي‌درنگ ـ به نوعي درنده‌خويي وا مي‌دارد؛ نوعي تندي مخصوص به آن. در هر نويي ـ هرچند طبيعي و لطيف ـ چيزي از جنس يغماگري و تاراج وجود دارد!

چگونه نوآوري مي‌كني؟ چگونه نوآوري را تعريف مي‌كني؟
نمي‌توانم بگويم «چگونه نوآوري مي‌كنم؟» زيرا تو از دوردست به من خيره شده‌اي و مرا نه آن‌گونه كه هستم، مي‌بيني. اين پرسش با من ربطي پيدا نمي‌كند. در حالي كه به نظرم مي‌رسد از اصرارِ تو بر نو آن‌چه براي تو مهم است تعارض، يا عدم تعارضِ نو با كهنه است و اين موضوع براي من چندان اهميتي ندارد.

شايد ساختار اين سؤال واضح نبوده است، اگر به جاي «چرا نوآوري مي‌كني» بگذاريم «چگونه نوآوري مي‌كني»؟
پاسخ مي‌دهم كه گاهي در ناخودآگاه آدمي رغبتي به نوآوري به نيّت گريختن از مرگ وجود دارد. هنگامي كه فرض كرديم تقليد با جمود و مرگ ملازم است، يا شايد ـ به تعبيري عكس اين قضيه ـ گاهي نوآوري نابودي است، و نوآور كسي است كه در ژرفاي وجودش تمايلي به نابودي ذات وجود دارد ـ تمايلي به بي‌باكي و انتحار ـ به اعتبار اين كه نوآوري سوزاندنِ فاصله و زمان است. بزرگ‌تر از حريقي خواهد بود كه در تقليد است؛ چون گاهي آتش نابود مي‌شود به اعتبار اين‌كه نوآوري به جاي آمدن و پرتاب شدن در ناشناخته‌هاست.
ممكن است هر دو تفسير درست و كامل باشد، و ممكن است هيچ ربطي به موضوع پيدا نكند و شايد هردو تفسير، دو پاسخ از «چرايي»، نه «چگونگي» باشند. اين بارِ نخستي است كه در پاسخ به چنين پرسشي انديشه مي‌كنم.

«ابداع» آيا نمي‌توانيم آن را تعريف كنيم؟ چه كسي ابداع مي‌كند؟
نوآوري خواستن است؛ خواست رسيدن؛ خواست جاودانه ماندن جشن؛ خواستِ پُر كردنِ كاستي؛ خواستِ ادامه‌ي لحظه؛ توقيف يك قطعه از زمان؛ خواستِ گداختن؛ رها شدن، اسراف، انتقام، خواست گفتار؛ خواست آرامش بخشيدن؛ خواست جنسي زميني؛ خواست ماورايي؛ خواست به جان آمدن؛ خواست باز آفريدن جهان؛ خواست تعبير از خدا؛ خواست سوختن آينه؛ خواست چنگ زدن به ريشه‌ي اشياء؛ خواست كشتن مرگ؛ خواست سروري؛ خواست زيبايي و... .
براي نوشتن و نوآوري دلايل بسيار زيادي وجود دارد. حال نوآوري چيست؟ نمي‌دانم. براي كسي كه از بيرون به آن مي‌نگرد، شايد چيزي ملال‌آور باشد. گاهي ابداع، برداشتن باري از شانه‌ي توست، يا غرق شدن در حالتي كه بازنمي‌گردد و هنگامي كه آن را ترك مي‌كنيم، چيزهاي مهمي از آن مي‌دانيم، يا گاهي انفجار است؛ انفجار آرامش، يا خشم، يا فشار، يا وهم‌ها و خواب‌ها و رؤياها، همين طور گوش سپردن به نداهاي درون ماست و بيرون كشيدن از غارهاي درون... چه مي‌دانم! گاهي بازي دلچسب و بزرگي است، سرگرمي ترسناك و قرباني كردن (خويشتن، يا ديگران) بر كناره‌ها، شيدايي وهم‌گون به چيزي ديگر، يا دست يافتن به اين چيز، وراي نوشته، يا تصوير، يا ترنم... .
شايد ما چيزي را كه در آنيم مي‌بخشيم، سپس دست به شرح و بسط آن مي‌زنيم، انگار كه ما آن را ساخته‌ايم، يا در چنگ آورده‌ايم؛ امّا الهام، دريافت و موهبت جايگاهي بزرگ دارد، مثل رويكردِ فرد به آفرينش و ابداع هنري و شعري.
شاعر ـ صرفا ـ حامل يك نامه نيست، مترجم واژه‌ها نيست، چيزي است وراي اين‌ها و بسياربسيار... شاعر دگرگون‌كننده است و شعر، دگرگون ساختن... .
ولي ما درباره‌ي راه‌هاي آفرينش هنري بحث نمي‌كنيم تا كليدهاي آن را تبيين و روشن نماييم. ما مي‌توانيم از شعر به شگفتي درآييم، به آن عشق بورزيم تا لايه‌هاي عميق‌تر آن را به دقيق‌ترين شكل بكاويم، امّا نمي‌توانيم اسرار آن را به چنگ بياوريم شعر هر چه قدر كه ساده و روشن باشد، رازش را بازنخواهد گفت، هرقدر هم كه در دسترس و زلال باشد... هميشه فاصله‌اش را حفظ خواهد كرد.
امّا نوآوران؛ آيا نمي‌توانيم آنها را بشناسيم كه چه كساني هستند؟
كساني كه وقف آفرينش شده‌اند، دست به آفرينش مي‌زنند. با اين وصف، هيچ‌كس چيزي را در عالم تغيير نمي‌دهد. در پهنه‌ي امكان دست يافتن به «بودلر» يا حذف كردن «رمبو» محال نيست. هريك از ما نشان ويژه‌ي خود را همراه داريم. تمدنِ تعليم و برابري مي‌تواند همه‌ي بشريت را چون بودلر، يا بتهووني ـ تا سرحد كمال ـ بپروراند و مي‌تواند بسياري را به تقليد از اين‌دو در اندازه‌هاي مشابه، يا كامل وادارد. امّا نمي‌تواند رمز و راز بدل شدن به بودلر، يا بتهووني ديگر را به كسي بياموزد. اين راز دور از دسترس است؛ زيرا ناشناختني است.

اين نشانه‌ها را ـ كه با ما زاده مي‌شوند ـ چگونه درمي‌يابيم؟ چه كسي مي‌تواند بر آنها آگاهي يابد؟
گاهي جاده‌هاي پيش روي ما تاريكند و ديده‌ي ما فراز و فرود آن را نمي‌بيند و نمي‌تواند بر اين سير وقوف يابد. امّا چشم شعر ـ احيانا ـ شعر و فال‌گيري و كودكي را مي‌بيند ـ به‌ويژه در پيش چشم بانوي عاشق ـ گاهي عشق تنها قدرتي است كه مي‌تواند مجراي تقدير را تغيير دهد؛ يعني معجزه بيافريند. البته در اين‌جا ايمان بعنوان بزرگ‌ترين قدرت در درجه‌ي نخست قرار دارد. و ايمان همان عشق است و توانايي عشق بر معجزه آن‌گاه فزوني خواهد گرفت كه به پرستش تبديل شود.

وقتي مي‌گويي «شعر دگرگون ساختن است» چه چيزي مقصود توست؟
مقصود اين است كه شعر تغيير زندگاني است شعر؛ نخستين و تنها توانِ دگرگوني است كه ـ در چشم من ـ بين رؤيا و واقعيتِ آن فاصله‌اي نيست.

هنگامي كه پيشينيان شعر را زبان خدايان مي‌ناميدند، تنها شأن زيباشناختي‌اش را در نظر نمي‌گرفتند، بلكه توش و توانِ آن را از حيث قدرت و كاركرد حقيقي و حسي آن در زمان و جهان در ذهن مي‌آوردند؛ خود هگل در الهام از نامگذاري پيشينيان ترديدي به خود راه نداده. اما آن را تعديل كرده است، وقتي كه مي‌گويد؛ «شعر هنر الهي است» اين اصرار بر الهي بودنِ شعر از كجاست؟ يا بر شيطاني بودنِ آن، چنان كه عرب‌ها گمان مي‌بردند؟ آيا ـ فقط ـ از آن روست كه شعر مي‌بيند و خبر مي‌دهد و حدس مي‌زند؟ باور نمي‌كنم. به گمان من؛ اين امر نشأت گرفته از قدرت فائقه و برتر شعر است.

برمي‌گرديم به نوآوري، آيا ممكن است به دور از ريشه‌هاي فكري خود، يا بريده از آن نوآوري كنيم؟
بگذار! تا من از تو بپرسم؛ چه كسي مي‌تواند ـ از پيش ـ محدوده‌ي ريشه‌ها را مشخص كند؟ تو ريشه‌هاي مرا از آثار من مي‌شناسي، امّا آثار مرا از ريشه‌هاي من نمي‌شناسي! ريشه‌ها نشانه‌هاي خود را همواره آشكار نمي‌كنند، بلكه شايد در بعضي از حالت‌ها ـ بر شاعر ـ آشكار نمي‌شوند تا زبانش را استوار كند. اين نكته‌اي است كه دوست ندارم بر آن درنگ كنم؛ زيرا آن را از بديهيات به‌حساب مي‌آورم. چنان‌كه عبارتِ «بر شاعر» را نمي‌پسندم. شعر لوازمش را به‌دست مي‌آورد، و آن‌كه لوازمش را نمي‌يابد، شأني ندارد. در هر شاعري، همه چيز هست. وقتي شاعري ناقص باشد، وقتي در او چيزي كم باشد و كاستي پذيرد، بدان معناست كه ظرفيت او همين اندازه است.
شاعر كسي است كه در او همه چيز، ازجمله ريشه‌ها وجود دارد حتي اگر از ريشه‌ها گسسته باشد. كدام ريشه‌ها؟ لازم نيست كه اين ريشه‌ها رسمي، علني، يا شرعي باشند. اين نكته كه شعر در را به روي همه‌ي ريشه‌هايي كه بايد در درونِ شاعر بارور باشند، مي‌گشايد همان چيزي است كه من آن را «ريشه‌هاي ذات شاعر» مي‌نامم و همين كافي است و هم‌چنين، دوست دارم آن را «ريشه‌هاي آينده» بنامم. بنابراين چرا فكر مي‌كنيم كه ريشه‌ها ـ هميشه ـ بايد چيزي از جنس گذشته باشند كه هيچ جايگاه و موجوديتي ندارند جز آن‌كه توجيهِ از پيش تعيين‌شده و خميره‌ي پدرمآبانه و جابنداري گذشته‌گرايانه‌اش به سرزنش ما برخيزد؟
و اين‌چنين است كه در نظر ما گياه بي‌ريشه مي‌شود، ولي خود به ريشه‌هايي بدل مي‌شود كه اين‌بار آشكار است. بر اين اساس بود كه گفتم؛ بريده از ريشه‌ها گاهي به ريشه‌هايي براي آينده تحول مي‌يابند. اين نكته را اضافه كنم كه من پاسخ تو را از باب تفصيل كلام مي‌دهم و تلاش من ـ به هيچ‌وجه ـ به معني جست‌وجو براي يافتن ريشه‌هاي شعري من در ادب عربي نيست. كساني كه كتاب «الرأس المقطوع» و ديگر كتاب‌هاي مرا با اَنگ «خارج از فضاي عربي» نفي كردند، برحق هستند.
من براي خويشتن ريشه‌هايي جست‌وجو نمي‌كنم، چون دليلي براي دست‌وپا كردنِ سوابق مي‌بينم. در عرصه‌ي شعر ـ چنان‌كه من مي‌فهمم و دوست دارم ـ و به‌ندرت شعري را دوست دارم ـ نيازي به ايل و تبار نيست، جز آن‌چه كه به امور بديهي برمي‌گردد. من آنچه را كه مي‌گويم، شرط و قاعده قرار نمي‌دهم، جز آن‌كه نمي‌توانم در نظر نياورم كه چگونه شاعران محبوبِ من ـ با هر زباني كه نوشته‌اند ـ همواره غريب مانده‌اند، كه با آنان همه‌چيز به پايان مي‌رسد و با آنان همه چيز آغاز مي‌شود.

شعر را چگونه تعريف مي‌كني؟ و چگونه بين شعر و غيرشعر فرق مي‌گذاري؟
زماني كه از من درباره‌ي تعريف شعر مي‌پرسند، شعر مرا مي‌فريبد. آينه‌اي كه خيال مي‌كنم همه‌ي آن چيزي است كه از آن سخني نمي‌گوييم، يا آن‌كه در اين تعريف است يا آن تعريف؟ سپس اين يقين متلاشي مي‌شود. امّا مي‌پندارم كه ما تعريف‌هاي بسياري براي شعر در لابلاي حرف‌هايمان آورده‌ايم، چرا بر اين تعريف‌ها بيافزاييم؟

اين تعريف‌ها نارسا بوده‌اند، يا فراگير؟
ما از شعر بسيار سخن مي‌گوييم و در هر لحظه، يك تعريف، يا بيشتر بر آن اطلاق مي‌كنيم، چنان‌كه در اين گفت‌وگو، چنين چيزي پيش مي‌آيد. امّا وقتي از من تعريفي روشن و قاطع مي‌خواهي، نمي‌توانم.

در حال حاضر، نوشته‌هاي فراواني است كه مجلات و مطبوعات آن را به نام شعر نشر مي‌دهند. شما چگونه شعر را مي‌شناسي؟ و شعر بودن يا نبودن آن را چگونه تشخيص مي‌دهي؟
بي‌ترديد، هرآن‌چه كه نشر مي‌شود، شعر نيست، و هر شعري نيز ميوه‌اي دلپذير و خوش‌آيند نيست. آرزومندم كه نويسندگان ـ چه تازه‌كاران و چه باتجربه‌ها ـ دريابند كه براي نوشتن، درهاي ديگري جز شعر وجود دارد. چرا بر آن درها نمي‌كوبند؟ چرا به قصه رو نمي‌كنند؟ در حالي كه جامعه‌ي ما تا سرحد اشباع، سرشار از داستان‌هايي است كه هيچ‌كس تصورش را نمي‌كرد، چرا به نقد و بررسي و نمايشنامه، داستان كوتاه و داستان كودكان، مقاله و زندگي‌نامه رو نمي‌آورند؟ حقيقت آن است كه بخشي از اين سؤال، متوجه ناشران است، نه فقط نويسندگان. دست‌اندركاران مطبوعات و مجلات در امر توجيه نويسندگان تازه‌كار به مسئوليت خود اهتمام نمي‌كنند لذا عمده دستاوردِ شعري‌شان تأثير پذيرفته از جوّي است كه ستاره‌گرايي شعري در آن حاكم است و به جاي آن كه اين دستاورد را با ديده‌ي كسي كه سعي مي‌كند تا در آن حقيقتي از آينده ببيند ـ بكاوند و جايگاه نويسندگي‌اش را درست ارزيابي كنند و اين كه در چه مرتبتي واقع مي‌شود ـ نوشته‌ها را همان‌گونه كه هست مي‌گيرند و نشر مي‌دهند و نويسنده‌ي آن را بي‌هيچ امّا و اگري مي‌پذيرند.

اين برخورد، برخوردِ درستي نيست و اغلبِ آن‌چه رخ مي‌دهد، خيانت در انجام مسئوليت است.
مي‌فهمم كه در غياب وزن و قافيه، تو و بسياري دچار حيرت مي‌شويد! اين دو معيارهايي آسان و آرام‌بخشند. امّا شايسته است كه براي ديدار با شعر، بدون اين دو و ديگر قالب‌هاي از پيش‌ساخته خو بگيريم. در اين ديدار، منتقد، نقش واسطه را به عهده مي‌گيرد؛ نقش مربي، آموزش‌دهنده و نقش گشاينده. و نبودِ اين نقش است كه بر حيرتِ خواننده مي‌افزايد.
چگونه درمي‌يابيم كه اين شعر است يا نه؟ گاه مي‌توانم ديگري را به اضطراب و پريشاني وادارم، وقتي به او مي‌فهمانم كه اين شعر است. امّا گمان نمي‌كنم كه بتوانم او را وادارم كه خاستگاه شعر را درك كند، مادامي كه با سليقه‌ي خود اين امر را درنيافته باشد. گاهي درمي‌يابيم، چه چيز شعر است؟ امّا نمي‌توانم آن را به‌خوبي شرح دهم. در اين‌جا چيزهايي وجود دارند كه دريافته نمي‌شوند مگر اين كه با واژه‌هايي مثل عشق، مرگ، ترس، معجزه و شعر شرح داده شوند. پيداست كه اين‌ها اموري هستند كه بيش از هر چيز بر گردِ واژه‌ها مي‌چرخند، بلكه خودِ كلمه مي‌شوند. شايد اين جدايي تأييدي باشد بر سكوت، اگر نگويم عزايي براي لال بودن!
شعر به خود كلمات بدل شده است، با اين كه در روند آفرينش‌اش، از كلمات و معناي اجتماعي و ادبيِ آن‌ها متفاوت مي‌باشد. شعر چيست؟ شعر يكي از ابزارهايي است كه بر ما عرضه مي‌شود براي متصل شدن با آنچه كه «گوته» آن را «امّهات» مي‌ناميد.
شعر چيست؟ چيرگيِ نيروي روحي بر ظاهر. شعر حقيقت است. امّا كدام اتّصال؟ كدام امّهات؟ كدام حقيقت؟ مي‌توانم بگويم كه شعر همان حقيقت است (يا زيبايي، يا خير، يا سحر، يا عيد...) و برحق باشم، و درست در همان لحظه بر خطا باشم، يا بر حاشيه‌هاي پاسخ؛ مثلاً كلمه‌ي حقيقت، همه‌ي معناها را دربر دارد و من هيچ‌يك از اين معناها را قصد نمي‌كنم. من حقيقتي را قصد مي‌كنم كه نمي‌توانم آن را جز با چشم شعر، با حواس شعر، با پيكره‌ي شعر، با كليدهاي شعر مشاهده كنم. شعر حقيقتي است كه مشاهده‌ي آن با شعر است، واقعيتي است كه رساننده‌ي به آن شعر است. و بر همين منوال... براي خواننده‌ي اين گفت‌وگو، انگار خارج از حالت شعري چيزي نگفته‌ام، يا خارج از اين حس كه شعر را وامي‌دارد تا با شعر درآميزد به هنگام ديدارِ آن درآميزد.
تعريف شعر مشكل است، يا اين‌كه محال است. تعريف شاعر مشكل است يا اين‌كه محال است. امّا من دوست دارم كه به اين تعبير زيباي «پُل الوار» استشهاد كنم: «شاعر كسي است كه بسيار بيش‌تر از آن‌چه الهام مي‌گيرد، الهام مي‌بخشد. شعرها هميشه حاشيه‌هاي سفيد بزرگي دارند؛ حاشيه‌هاي سكوت بزرگي كه شاعر خاطره‌ي شعله‌ورِ خويش را در آن مستهلك مي‌كند تا آفرينشِ هذياني بي‌سابقه را ازسر بگيرد.»

آيا در پهنه‌ي زبان عربي و ادبيات عرب شعريّتي عربي در كارها وجود دارد كه هيچ شعري بدونِ آن نباشد؟
تنها شعريّتي كه من آن را مي‌شناسم، برخاسته از علقه‌هاي من با زبان، واژه‌ها و تركيب‌هاست. هر شعريت ديگر ـ چه بر زبان‌آوريِ معين شكل گرفته باشد يا بر سبكي كه با نشانه‌هاي ويژه‌اش اوج مي‌گيرد، يا آن كه برايش ضوابطي از نبوغ قوم‌گرايانه‌ي خاصي وضع شده باشد ـ معنايي براي من ندارد. و دليلي ندارد گفتنِ اين كه شرط‌هاي عروضي هم امري است كه آن را براي ديگران موجّه گردانده باشد، از آن هنگام كه نثري نوشته‌ام، هرگز رو برنگردانده‌ام.
گاهي براي عرب‌ها شعريت قومي، در معناي تاريخي، اجتماعي، سياسي و ادبي خويش اهميت دارد، چنان‌كه براي ملل ديگر ـ نيز ـ مهم است. براي من اين بحث‌ها اهميتي ندارد و من آن را وقتي از چارچوبِ علميِ صرف بيرون مي‌رود، گونه‌اي از فخرفروشي، تعصّب، يا گذشته‌گرايي به‌حساب مي‌آورم، كه هرچه افلاس و درماندگي عميق‌تر مي‌شود، استمداد از گذشته ـ نيز ـ فزوني مي‌يابد.

شعري را كه اكنون در پهنه‌ي شعر عربي «سپيد» خوانده مي‌شود، چگونه مي‌بينيد؟
اين‌گونه شعرها را ـ به دقت ـ بررسي نكرده‌ام و به فرانسه، يا عربي نخوانده‌ام، بنابراين مجاز نيستم درباره‌ي اين نوع شعر نظري ابراز كنم. ميان شعرهايي كه من به خواندن‌شان مي‌پردازم، شعرهايي هست، استوار بر بازي‌هايي كه مرا از خود بي‌خود مي‌كند؛ بازي بي‌سرانجامي كه عقل را سرگرم مي‌كند تا در اوج دقت و ريزبيني به محاسبه‌ي درّه‌اي فرو رود كه او را به خود مي‌خواند.
امّا اكنون ـ درباره‌ي شعر سپيد هم‌چنين كوشش‌هاي ديگر ـ مي‌توانم بگويم كه شاعر را بگذاريد تجربه كند و نترسيد از اين كه هرگاه به تجربه دست مي‌زند، ممكن است شعر از دستش بيفتد و بشكند!

اين‌جا ترسي نيست، جز ترس از حرام شدن فرصت و هرز رفتنِ آن، امّا آيا سخن تو به اين معناست كه تو طرفدار «تجربه براي تجربه» هستي؟
من نه از سردمدارانِ «تجربه براي تجربه»ام و نه به آن علاقه‌اي دارم. هم‌چنين، نه پرچمدار «نوآوري براي نوآوري»ام و نه به آن دل بسته‌ام. امّا تجربه‌ي استوار بر تجربه‌هاي زنده و برخاسته از موضع انساني و فراگير، امري است اصيل نه ساختگي.

همين‌گونه است نوآوري، كه به تلاشي اصيل بدل مي‌شود. هر ماجرايي كه شاعر در آن غوطه‌ور مي‌شود، كوششي است براي تصرّف سرزميني تازه براي شعر، تلاشي است براي به چنگ آوردن مجالي ديگر در زبان‌آوري.
بگذاريد! شاعر ـ هرچه مي‌خواهد ـ تجربه كند! به من شاعري بدهيد، هرچه كه مي‌خواهد، انجام بدهد! از مشكل‌آفرينيِ شاعر نترسيد؛ هرگاه كه سرگرمِ آن مي‌شود! اين حرفه‌ي او و دنياي اوست. از زبان شاعر نترسيد كه گوشت و خونِ شاعر است، نترسيم از ماجراجويان! از آنان بترسيم كه ماجراجويي نمي‌كنند! نترسيم از خطاكنندگان! از آناني بترسيم كه خطا نمي‌كنند!
به من شاعري بدهيد، كه هيچ نمي‌نويسد! به‌زودي زيباترين چيز را خواهد نوشت. به من حماسه‌اي ـ نوشته‌شده در چارچوب قواعد ـ بدهيد، در حالي كه در آن شاعري نيست، چه چيزي به من بخشيده‌ايد؟ من هوادارِ تجربه‌ام، آن‌گاه كه از نيازي ذاتي و صميميتي خلاّق برخاسته باشد؛ من ـ تا پايان ـ هوادارِ تجربه‌ام؛ تجربه‌هايي كه بي‌كرانه‌اند. من دشمن حقه‌بازي، دشمنِ تقلب و دشمنِ تقليد هستم. امّا هوادارِ حادثه‌جويي، جسارت، بازيگري، تحول، ويران‌گري... بلكه هوادار رسوايي‌ام؛ آن‌گاه كه به شعر ربط پيدا مي‌كند. گاهي شعري از شاعري را نمي‌پسندم، امّا شعر ديگري از او را دوست مي‌دارم. گاهي يك تكّه از شعرِ شاعري را پسند مي‌كنم و تكه‌اي ديگر را نه! امّا از من توقّع نداشته باشيد تا تلاش و جست‌وجوي‌گر را محكوم كنم!