پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - اومانيسم عرفاني و نوآوري - فیاض ابراهیم

اومانيسم عرفاني و نوآوري
فیاض ابراهیم

ـ اگر او مانيسم را «انسان گرايى» تفسير كنيم، در مقابل «خداگرايى» قرار مىگيرد. فهم دقيق اومانيسم به فهم «هم زمانى» و «در زمانى» آن احتياج دارد.
آنچه تا حالا بررسى شده است اومانيسم يك زمانى يا همزمانى است و فهم تاريخى آن كمتر مورد توجه واقع شده است.
٢ـ هم زمانى اومانيسم از سير در زمانى آن جدا نيست در واقع «سير انسان گرايى و جدائى از خدا» در زمانهاى متفاوت، تجلىهاى متفاوت داشته است. كه اين تجلي هاى تاريخى متفاوت، خود هويت اومانيسم و انسان گرايى را تشكيل مي دهد. به عبارت ديگر خدا و انسان درطول زندگى انسان بر روى زمين با هم بوده اند و «تاريخ انسان» به «تاريخ رابطه انسان با خدا» بر مىگردد.
چرا كه انسان گرايى و خدا گرايى در طول تاريخ دو مفهوم رقيب بوده اند .
٣ـ «توحيد و شرك»، همان «خداگرايى و انسان گرايى» است كه در طول تاريخ جايگزين يكديگر شده اند، پيامبران زمانى كه توحيد گرايى را بوجود مي آورند، خدا گرايى بوجود مي آيد و زمانى كه بعد از توحيد گرايى شرك بوجود مي آيد انسان گرايى بوجود مي آيد «تاريخ اديان» نيز بر همين رويه، ترسيم مىشود و اين فرآيند در طول «فرهنگ و تمدن» رخ مي دهد يعنى توحيد زمانى است كه «فرهنگ» حكومت مىكند و عنصر اصلى آن دين و توحيد است و زمانى «شركت صورت مىپذيرد كه «تمدن» بوجود مي آيد.
و «يكجا نشينى» حاكم مىشود و يكجا نشينى «فساد» را بوجود مي آورد كه باطن آن شرك است؟ چرا كه شركت نرم افزار فساد است.
٤ـ آنچه در جهان امروز نسبت به تاريخ انسانى رخ داده است انسان گرايى بوده است كه به گونه «آگاهانه»، باز توليد معرفتى ـ ساختارى» شده است. كه «تمدن انسان محور يا شركت آلود غرب گرا توليد كرده است و «هويت انحصارى تمدن غرب» را نسبت به كل تمدنهاى قبلى، تشكيل مي دهد (يعنى آنچه و بر بدنبال آن بود كه مشخصه انحصارى تمدن غرب را مشخص نمايد و تا حدى به آن نزديك شد ولى نتوانست به «هويت» آن دست يابد فقط توانست «ماهيت و تشخص» خارجى تمدن غرب را كه در قالب سرمايه دارى ظاهر شده بود، تشخيص دهد. و آنچه سخنان او را مبهم كرده است اينها است كه نتوانتسه به «هويت انحصارى» برسد و حركت بين «هويت ناشناخته» و «ماهيت شناخته شده» به ابهام سخنان او منجر شده است.
٥ـ ترسيم انسان گونه خداوند« در متون يهودى همراه» با اسطورههاى انسان گونه، «يونان كه بعد از »مهاجرت يهوديان» بابل به يونان رخ داده، «الگوى باستانى تمدن غرب امروز» را تشكيل مي دهد.
سير تحولى اين الگوى باستانى، سير تمدن غرب را نمايش مي دهد كه مرتبط با اديان غرب بوده است و «هويت مذهبى يهودى او مسيحى غرب» را نيز شكل داده است و چون انسان گرايى محور مركزى تآن بوده است پس مذهبهاى شرك آلود تمدنى، بوجود آورده است .
٦ـ اولين شكل «اومانيسم مذهبى» كه در »اومانيسم هنرى» تأثير گذاشته، «تفسصير انسانى خدا بود كه در «ايتاليا» رخ داده يعنى اگر انسان بهصورت خدا آفريده شده است و خدا داراى يك شكل انسانى است پس «جسم انسانى» خدا نما و خداى گونه است. پس مقدس است و بايستى اين جسم خدايى را تعظيم و تجلى داد كه در قالب «نقاش و مجسمه و نقش برجسته» كه كليساهاى قرون وسطى بوجود آمد.
حال اگر اين به «مسيح و جسم او »و كلمه خدايى بودن او و پسر خدا بودن «ما اضافه شود «تقديس جسم انسانى بخوبى واضح مىشود.
٧ـ اومانيسم مذهبى كه سبب بوجود آمدن اومانيسم هنرى شد تفسير جسمانى انسانى از خدا بود پس خدا به انسان تقليل يافت اومانيسم مذهبى براى تبديل به اومانيسم هنرى، واسطه اى نياز داشت كه بتواند آن تبديل را بوجود آورد و آن «علم تجربى» بود كه صورت اوليه آن انسانشناسى جسمانى بود كه از راه تشريح جنازههاى انسانى بوجود مي آمد كه با «تجخيل» نيز همراه شده بود و «هنر اومانيستى» را بوجود مي آورد پس در اين دوره تاريخى كه «رنسانس» ناميده مىشود «تركيبى» از«اومنانيسم مذهبى و عالم تجربى و اومانيسم هنرى» بود كه «بنيان و بنياد اوليه تمدن غرب كنونى» را بوجود آورد.
٨ـ اومانيسم هنرى كه «نشانه شناختى اومانيسم مذهبى» را تشكيل مي داد و «صورت خارجى و تجلى آن را» بوجود آورده بود به جغرافياى ديگرى نقل مكان كرد و شكل ديگرى بخود گرفت كه دوره بعدى اومانيسم را تشكيل مي دهد. يعنى «اومانيسم معرفتى» نام دارد كه آن را «كارت» در «فرانسه» بوجود آورد (من فكر مىكنم پس هستم» پس خداوند فكر نمىكند بلكه انسان فكر مىكند» پس «انسان، محور معرفتى» جهان واقع شد و جهان بعنوان متعلق معرفتى انسان مطرح شد.
٩ـ اومانيسم معرفتى با واسطه «انقلاب فرانسه» تبديل به يك اومانيسم ديگر شد كه در جغرافياى ديگرى از غرب رخ داد و آن «اومانيسم فلسفى» بود كه توسط «كانت در آلمان» بوجود آمد. كه «نظام فلسفى انسان محور» را خلق كرد آنان «سوژه و فاعل شناختى جهان» شد و «حبان معغول و ابژه شناختى انسان» شد و سوژه» بودن انسان با تعريف انسان به «عقل خود بنياد» شروع شد و اين فلسفه «فلسفه علم غربى» در جهان جديد شد به اين ترتيب پس «دوران عقل گرايى غرب» آغاز شد.
١٠ـ «عقل گرايى اومانيستى» درقرن بعد تبديل به اومانيسم ديگرى شد و آن «اومانيسم تاريخى» بودكه انسان با عقل خود بنيادخود، تاريخ را ميسازد «انسان تاريخ ساز) كه نام «فلسفه تاريخ» بخ خود گرفت و انسان با بدست آوردن «قوانين تاريخ» (فيزيك تاريخ» بر تاريخ مسلط مىشود و سپس اين قوانين را كه براى آينده نيز معتبر است، براى مديريت آينده «بكار مىبرد (تاريخ تكرار مىشود) پس انسان بر زمان مسلط مىشود و «مديريت زمان» به عهده او مىشود و خداوند اين تاريخ خارج مىشودو آينده نيز بوسيله انسان ساخته مىشود( يدالله مغلوله) كه اين فرآيند تفكرقرن نوزدهم »را تشكيل مي دهد و «هگل و هگلىهاى چپ جوان» محورهاى اصلى آن مىباشند كه مدرنيسم را بوجود آورند .
١١ـ اومانيسم تاريخى و مدرنيسم، اومانيسم ديگرى را بوجود آوردند و آن «اومانيسم جنسى» بود كه جنسيت انسان، فعال مايشاء در جهان است و «انسان جنسى»، عامل انحصارى در طول تاريخ، براى تحولات فرهنگى ـ اجتماعى و فناورى بوده است كه اين اومانيسم جنيسى از يك طرف «نقداومانيسم قبلى يعنى» اومانيسم عقلى» مىباشد و عقل انسانى را فراموش ميسپرد و آن را خلع يد مىكند و نقش آن را باطل مىكند و نقش تاريخى را به غريزه جنسى مي دهد و غريزه جنسى را فعال انحصارى قرار داده است. و از طرف ديگر راهى براى اومانيسم بعدى باز مىكند.
١٢ـ «اومانيسم نمايى» اومانيسم عرفانى است كه بعد از جنگ جهانى دوم شكل گرفت و از عقل و غريزه عدول كرد و بر «تخيل انسانى» استوار شد يعنى انسان گرايى را بر اساس تخيل بى حد و مرز انسانى بنياد مىكند. انسان بر تخيل او بنا مىشود و «آزادى» او بدخيال انسانى جارى و سازى ميشود چرا كه «خيال»، خصوصىترين بخش درون هر انسان است و آزادى بى حد و حصر او بر آن مىتواند تجلى پيدا كند كه از اين تخيل «اسطوره» بوجود مي آيد كه داراى ماده درونى «عرفان» مىباشد و «مذهب نيز با روش تخيل اسطوره عرفانى مانند تفسير و تحليل مىشود و حتى، يك تجربه٨ معنوى خيالى يا شاعرانه، مىشود و پسا مدرنيسم سپامدرنيسم نام مىگيرد. و اومانيسم عرفانى و خيالى انسان ميباشد كه معناى نوآورى جهان امروز غرب باشد.